«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

ابوالفضل ارجمند: جنگ جهانی اول از فجایع بزرگ تاریخ بود که میلیونها تن را به کام مرگ کشید و ویرانیهای بسیاری به بار آورد. رُزا لوکزامبورگ، از متفکران و نویسندگان بزرگ سوسیالیست، در بحبوحه‌ی این جنگ نوشت که نظام سرمایه‌داری به دوراهی انتخاب بین سوسیالیسم و توحش رسیده است[1].

 

«سوسیالیسم یا توحش»[2] شعاری است که در ادبیات سوسیالیستهای معاصر هم به کار می‌رود. هوگو چاوز رئیس جمهور ونزوئلا بارها در سخنرانیهای خود از این عبارت استفاده کرد. از دیدگاه سوسیالیستها، نابسامانیهای بزرگ جهان امروز از قبیل جنگهای ویرانگر و تخریب گسترد‌ه‌ی محیط زیست، نتیجه‌ی اجتناب‌ناپذیر نظام سرمایه‌داری است و سوسیالیسم تنها راه نجات بشر از این توحش است.

اگرچه نظامهای سرمایه‌داری در مقاطعی از تاریخ مرتکب جنایات هولناکی شده‌اند، اما تجربیات قرن گذشته نشان می‌دهد که این جنایات در نظامهای رقیب و منتقد سرمایه‌داری هم می‌تواند روی دهد. استالین در اتحاد جماهیر شوروی و پول پوت در کامبوج نمونه‌هایی از سران حکومتهای سوسیالیست و کمونیست بودند که میلیونها تن از مخالفانشان را بیرحمانه به قتل رساندند.

انسانها به هر مکتب و مرامی که تعلق داشته باشند، ماهیتا با یکدیگر فرقی ندارند و همان گونه که مرتکب خطاهای کوچک می‌شوند، می‌توانند مرتکب جنایات بزرگ هم بشوند. هم کاپیتالیستها می‌توانند ظلم کنند، هم سوسیالیستها. هم سلطنت‌طلبان می‌توانند وحشیگری کنند، هم جمهوریخواهان. نمی‌توانیم یک مکتب را خباثت و توحش محض نشان دهیم و گمان کنیم که با حاکمیت مکتب دیگر دنیا گلستان می‌شود.

بعضی از کلمات و اصطلاحات در ذهن ما معنایی کلیشه‌ای پیدا می‌کنند و از آنها تنها خیر مطلق یا شر مطلق استنباط می‌کنیم. به عنوان مثال در فرهنگ مذهبی ما از کلمه‌ی «فرعون» تنها تکبر و ستمگری تداعی می‌شود، تا جایی که فعل «تفرعن» را هم به همین معنی از نام فرعون مشتق کرده‌ایم، اما فرعون عنوان سلسله‌ای از پادشاهان مصر بود که کارنامه‌های اخلاقی متفاوتی داشتند.

کلمه‌ی «فرعون» مانند کلمه‌ی «شاه» است. ممکن است در مقطعی چنان از یک شاه خاص نفرت پیدا کنیم که خود کلمه‌ی «شاه» هم زشت و منفور شود و حتی نام شهر «کرمانشاه» را هم به باختران تغییر دهیم! حال آنکه نه شاه کلمه‌ای زشت است نه همه‌ی شاهان در طول تاریخ ستمگر بوده‌اند.

فرعون فقط آن پادشاهی نبود که در زمان موسی می‌زیست و به بنی‌اسرائیل ستم می‌کرد و کودکانشان را می‌کشت. یک فرعون دیگر هم پیش از موسی در زمان یوسف بر مصر فرمانروایی می‌کرد و در سالهای قحطی با راهنمایی  یوسف مردم مصر را از مرگ نجات داد. این گونه نیست که پیامبران همواره در برابر فراعنه ایستاده یاشند. اگر فرعون عادل بود با او همکاری می‌کردند و اگر فرعون ظالم بود با او در می‌افتادند.

«بردگی» و «برده‌داری» نیز از کلماتی است که امروزه از آن تنها ظلم و توحش تداعی می‌شود، اما این هم کلیشه‌ای ذهنی است و با این کلیشه نمی‌توان متون کهن دینی را درک کرد. نگاه امروزی مردم به برده‌داری مانند نگاه سوسیالیستها به سرمایه‌داری است که آن را چیزی جز ظلم وتوحش نمی‌بینند. در این گفتار در ادامه‌ی مقاله‌ی قبل توضیحات بیشتری درباره‌ی نظام بردگی آن گونه که در متون مقدس پذیرفته شده است ارائه می‌کنیم و با شواهد بیشتر و روشنتری نشان می‌دهیم که بردگی در این متون با تصور امروزی مردم از این پدیده فاصله‌ی بسیار دارد.

چنان که پیشتر اشاره کردیم، در قرآن درباره‌ی منشأ بردگی توضیحی داده نشده است، اما از تورات سرنخهای مهمی در این باره به دست می‌آید. داستان بردگی در تورات از زمان یوسف این گونه آغاز می‌شود:

فرعون در خواب دید که هفت گاو چاق از رودخانه بیرون آمدند و به چرا مشغول شدند. سپس هفت گاو لاغر و استخوانی هم از رودخانه خارج شدند و گاوهای چاق را خوردند. بعد از آن  فرعون دوباره در خوابی مشابه ابتدا هفت خوشه‌ی گندم درشت و رسیده دید و سپس هفت خوشه‌ی لاغر و خشکیده که خوشه‌های درشت را بلعیدند.

یوسف خوابهای فرعون را تعبیر کرد و به او گفت که خدا او را از اتفاقات آینده آگاه ساخته است. بنا به تعبیر یوسف، هفت سال فراوانی محصول و سپس هفت سال قحطی شدید در پیش بود. او پیشنهاد کرد که در هفت سال اول، فرعون بخشی از محصول سرزمین مصر را برای هفت سال دوم ذخیره کند.

فرعون و همه‌ی «بندگانش» این پیشنهاد یوسف را پسندیدند (پیدایش 41:37). دقت کنید که در تورات دقیقا از همین کلمه‌ی «بندگان» برای اشاره به درباریان فرعون استفاده شده است. عَواداو (עבדיו) در زبان عبری همان «عباده» در زبان عربی است، یعنی تورات مقامات دربار فرعون را «بندگان فرعون» نامیده است. در ترجمه‌های کنونی تورات از کلماتی مانند «خدمتکارانش» یا «افرادش» یا «افسرانش» استفاده می‌شود که اگرچه منظور تورات را می‌رساند، اما حقیقتی را پنهان می‌کند: اینکه «بندگان» در تورات ارتباطی با کلیشه‌ی ذهنی ما از این کلمه ندارد.

بندگان یک پادشاه می‌توانند وزیران و افسران بلندپایه‌ی آن پادشاه باشند. بندگان پادشاه در اینجا یعنی کسانی که تحت فرمان پادشاه هستند و از خزانه‌ی پادشاه ارتزاق می‌کنند. در متون مقدس از همین رابطه‌ی پادشاه و بندگان برای توصیف سمبلیک رابطه‌ی خدا و مردم استفاده شده است. اگر بندگی و بنده‌پروری رابطه‌ای ظالمانه و وحشیانه بود، استفاده از این اصطلاحات برای توصیف رابطه‌ی انسان و خدا توجیهی نداشت.

همچنان که در گفتار قبل بیان شد، در تورات و انجیل و قرآن دو کلمه‌ی «بنده» و «برده» متمایز نیستند. این در حالی است که در زبان امروز، بین بنده و برده تمایز می‌گذارند. در ترجمه‌های انگلیسی تورات، هرجا که می‌خواهند به عبد (عِوِد) باری منفی بدهند از slave به معنی برده استفاده می‌کنند و هرجا می‌خواهند به آن بار مثبت یا خنثی بدهند از servant به معنی خدمتکار استفاده می‌کنند. این دوگانگی در اصل تورات عبری وجود ندارد.

برای اینکه متوجه شوید که چگونه بار معنایی کلمات در طول زمان عوض می‌شود و می‌تواند باعث اشتباه و سوء تفاهم شود، به کلمه‌ی «مزدور» در زبان فارسی توجه کنید. مزدور یعنی مزدبگیر؛ کسی که کار می‌کند و مزد می‌گیرد. در ادبیات فارسی، این کلمه بار معنایی بدی نداشته است:

گر کار کنی عزیز یاشی

فردا که دهند مزد مزدور (ناصر خسرو)

همه شاگرد و او مدرسشان

همه مزدور و او مهندسشان (سنایی)

اما در اصطلاح زبان فارسی امروز، مزدور به کسی گفته می‌شود که مزد می‌گیرد تا مرتکب کار خلافی شود. در ادبیات معاصر «سربازان مزدور» یا «نویسندگان مزدور» تنها به همین معنی منفی به کار می‌رود، حال آنکه اگر بر اساس ادبیات قدیم سخن بگوییم، هیچ ایراد اخلاقی ندارد که سرباز یا نویسنده‌ای مزدور باشد، یعنی در قبال کارش مزد بگیرد. در حقیقت همه‌ی روزنامه‌نگاران «نویسندگان مزدور» هستند و همه‌ی ارتشیان «سربازان مزدور»! با این حال اگر امروز به کسی مزدور بگوییم، گویی به او توهین کرده‌ایم. بنده یا برده هم در دوران معاصردچار همین تحول معنایی شده است.

ادامه‌ی داستان یوسف در تورات، توضیحات بیشتری درباره‌ی ماهیت بردگی یا بندگی ارائه می‌کند. مطابق با تعبیر یوسف از خواب فرعون، هفت سال فراوانی به پایان رسید و هفت سال قحطی آغاز شد. مردم مصر و خارج از مصر برای خرید گندم به یوسف که اکنون مقام دوم مصر بود مراجعه می‌کردند. پس از مدتی پول مردم تمام شد و ناچار شدند چارپایانشان را در عوض دریافت غله به یوسف بدهند، اما قحطی باز هم ادامه یافت. دیگر برای مردم چیزی جز خودشان و زمینهایشان باقی نمانده بود.

مصریان در نهایت عاجزانه از یوسف خواستند که «خودشان و زمینهایشان» را هم بخرد: «چرا ما و زمینهایمان جلو چشمت بمیریم؟ ما و زمینهایمان را بخر و به ما نان بده. ما و زمینهایمان بندگان فرعون خواهیم شد. و به ما بذر بده تا زمینها بایر نماند.» (پیدایش 47:19).

یوسف مردم مصر و زمینهایشان را هم خرید و در عوض به آنان نان و بذر داد و گفت: زمینها را بکارید و موقع برداشت، یک پنجم را به فرعون بدهید و بقیه را برای خودتان و کشت سال بعد نگه دارید. (پیدایش 47:24) از این پس مصریان دیگر مالک زمینهای خود نبودند و تحت فرمان فرعون قرار داشتند. بردگی یا بندگی مصریان برای فرعون تا حدودی مانند رابطه‌ی مالک و رعیت بود که در روزگاری نه چندان دور در جامعه‌ی ما هم رواج داشت.

مصریان سپاسگزار یوسف و فرعون بودند و زندگی خود را مدیون آنان می‌دانستند. آنان به یوسف گفتند: تو در حق ما خوبی کردی و جان ما را نجات دادی، پس ما بندگان فرعون خواهیم بود (پیدایش 47:25). اگرچه بردگی مصریان حاصل شرایط دشوار سالهای قحطی و گرسنگی و از سر ناچاری بود، اما در این بردگی ظلم و توحشی صورت نگرفت.

بحث مقاله این نیست که ما امروزه باید در پی احیای بردگی و برده‌داری یاشیم، بلکه می‌کوشد تحلیلی واقعگرایانه از وجود این پدیده در متون مقدس و چرایی تجویز آن در سنت پیامبران خدا ارائه کند. نه منتقدان دین‌ نه دینداران سنتی تحلیل درستی از بردگی ندارند. دین‌ستیزان که از بردگی و برده‌داری چیزی جز توحش و ستمگری نمی‌بینند، به سیاهنمایی این پدیده برای کوبیدن دین می‌پردازند، و از آن طرف هم دینداران سنتی تحت تأثیر این سیاهنمایی می‌کوشند راهی پیدا کنند که بگویند پیامبران با برده‌داری مخالف بوده‌اند و در صدد الغای آن بوده‌اند.

واقعیت این است که پیامبران با ظلم مخالف بودند، نه با برده‌داری یا سرمایه‌داری یا نظامهای اجتماعی دیگر. اگر برده‌دار یا سرمایه‌دار مرتکب ظلم شود باید مجازات شود، و اگر به زیردستانش کمک کند باید از او تقدیر شود. برای کسانی که امروزه برده‌داری را عین توحش می‌دانند، درست مانند کسانی که سرمایه‌داری را عین توحش می‌دانند، دشوار است که درک کنند نظام برده‌داری لزوما نظام ظالمانه‌ و وحشیانه‌ای نبوده است.

خدای تورات و انجیل و قرآن مردم را به مبارزه با ظالمان فرا می‌خواند، نه مبارزه با شاهان و سرمایه‌داران و مالکان. سالها پس از مرگ یوسف و برادران و هم‌نسلان او، فرعون دیگری در مصر بر سر کار آمد که از ازدیاد نسل بنی‌اسرائیل در کشورش احساس خطر کرد. بنی‌اسرائیل کنعانی بودند و از دیدگاه فرعون می‌توانستند خطری بالقوه برای امنیت مصر باشند. بنا به دستور فرعون جدید، نوزادان پسر بنی‌اسرائیل را در بدو تولد می‌کشتند یا به دریا می‌انداختند. مردان بنی‌اسرائیل نیز به کارهای بسیار سنگین و طاقت‌فرسا واداشته شدند.

این اتفاقات در زمان موسی روی داد و داستان آن در کتاب خروج تورات شرح داده شده است. خدا ظلم فرعون جدید و رنج بنی‌اسرائیل را دید و صدای ناله‌های آنان راشنید و موسی را مأمور نجات آنان کرد. بنی‌اسرائیل به رهبری موسی از بردگی مصریان آزاد شدند و فرعون ظالم و سپاهش در دریا غرق شدند. پیامبران با بردگی و برده‌داری مخالفت نکرده‌اند، اما با ظلم مبارزه کرده‌اند، و این دو را نمی‌توان یکی دانست.

در مدل تورات و انجیل و قرآن از جهان، خدا پادشاه است و مردم بندگان او هستند. جهان و انسان را خدا خلق کرده است و مانند خالق اثری هنری مالک اثر خودش هم هست. پادشاه جهان مالک انسان و زمین و آسمان است. این مدل را با نسبت پادشاه مصر با بندگانش مقایسه کنید. پادشاه مصر نیز مالک تمام مصریان و زمینهای آنان بود.

فرشتگان درباریان خدا هستند و اطراف تخت او را گرفته‌اند. با این حال این «نزدیکان خدا» هم مانند مردم بندگان خدا هستند. قرآن ملائکه را «عباد الرحمن» خوانده است، درست همان گونه که در تورات اطرافیان پادشاه عباد او خوانده شده‌اند. به روشنی دیده می‌شود که در کتابهای پیامبران از نظام پادشاهی و تشریفات آن برای توصیف نمادین نظام حاکم بر  جهان استفاده شده است.

در سوره‌ی قریش، قرآن گفته است که قریش باید پروردگار «این خانه» را بندگی کنند، پروردگاری که آنان را از گرسنگی نجات داد و به آنان امنیت داد. آنچه در مصر اتفاق افتاد به محتوای این سوره بسیار نزدیک است. پادشاه مردم را از گرسنگی نجات داد و جان آنان را حفظ کرد و مردم او را بندگی کردند.

بحث بردگی یا بندگی در تعالیم پیامبران تنها بحثی اخلاقی بین انسانها نیست، بلکه با الهیات و رابطه‌ی انسانها با خدا در هم آمیخته است. پادشاهی هم همین گونه است. اگر نظام پادشاهی فی نفسه ظالمانه باشد وهمه‌ی پادشاهان بی‌استثنا ظالم بوده‌ باشند، چگونه ممکن است که پیامبران از این عنوان ظالمانه برای توصیف جایگاه خدا در جهان استفاده کرده باشند؟ به همین ترتیب، اگر بندگی هم فی نفسه ظالمانه باشد، الگوی مناسبی برای توصیف رابطه‌ی انسان و خدا به شمار نمی‌رود.

در قرآن بارها تکرار شده است که خدا با بندگانش مهربان است و به آنان ظلم نمی‌کند:

  • أن الله لیس بظلام للعبید
  • الله لطیف بعباده
  • الله رؤوف بالعباد
  • وما الله یرید ظلما للعباد

هشدار به ظالمان و تهدید آنان به مجازات و عذاب یکی از پرتکرارترین عبارات قرآن است. اقوام پیشین به سبب ظلمشان هلاک شدند: وتلک القری أهلکناهم لما ظلموا. خدا به کسانی که به آنان ظلم شده است، اذن جنگ داده است: أذن للذین یقاتلون بأنهم ظلموا. اینکه گمان کنیم بردگی ذاتا ظلم است، با ظلم‌ستیزی قرآن سازگار نیست.

***

بحث اخلاقی بردگی در قرآن مانند بحث چندهمسری است. فرهنگ ما تک‌همسری است، از این رو درک و توضیح چرایی تجویز چندهمسری، به‌خصوص چندهمسری خود پیامبر که الگوی مؤمنان است، دشوار است.

با توجه به نسبت جمعیتی زنان و مردان، چندهمسری نمی‌تواند فرهنگی نرمال باشد، یعنی ممکن نیست که در حالت عادی در یک جامعه مردان بسیاری دارای چندهمسر باشند. اما در شرایط خاص، مثلا در صورتی که در اثر جنگ تعداد زنان بسیار بیشتر از مردان باشد و عرف جامعه هم بپذیرد، ظهور چندهمسری‌ ممکن است.

درست مانند برده‌داری، در قرآن با فرهنگ چندهمسری هم  مقابله نشده است، اما بر رعایت عدالت بین همسران تصریح شده است: فإن خفتم ألا تعدلوا فواحدة أو ما ملکت أیمانکم. اگر شما چند همسر داشته باشید و با آنان به عدالت رفتار کنید، از نظر دینی پذیرفته‌تر از آن است که یک همسر داشته باشید و به او ظلم کنید.

دغدغه‌ی پیامبران این نیست که در جامعه چه نوع نظام سیاسی یا اقتصادی یا اجتماعی حاکم است و آیا مثلا اقتصاد خصوصی است یا دولتی. دغدغه‌ی پیامبران این است که آیا در نظام حاکم، هر نام و عنوانی و شکلی که داشته باشد، عدالت رعایت می‌شود یا نه.

(ادامه دارد)

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 150 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم