«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

ابوالفضل ارجمند: به روایت تورات، جهان در شش روز خلق شد. در روز اول خدا روشنایی را خلق کرد. خلقت روشنایی در تورات این گونه بیان شده است: خدا گفت «روشنایی بشود»، و روشنایی شد (پیدایش 1: 3). خدا «گفت»، و آنچه خدا گفت «شد». این سخن تورات یادآور عبارتی است که در قرآن بارها تکرار شده است: إنما أمره إذا أراد شیئا أن یقول له کن فیکون. وقتی خدا چیزی را اراده کند، به آن چیز می‌گوید «باش»، و آنچه خدا می‌گوید می‌شود. «بودن» یا «شدنِ» اشیا با «گفتنِ» خدا محقق می‌شود.


پس از روشنایی، دیگر مخلوقات هم در روزهای بعد به فرمان خدا خلق شدند. در روز دوم خلقت، خدا گفت آسمان در بالا و دریا در پایین باشد. در روز سوم خدا گفت خشکی پدید آید و گیاهان برویند. در روز چهارم خدا گفت خورشید و ماه و ستارگان در آسمان پیدا شوند. در روز پنجم خدا گفت خشکی و دریا از جانوران پرشوند. سرانجام در روز ششم خدا گفت «انسان را شبیه خود بسازیم» (پیدایش 1: 6-28). در هر روز از خلقت، خدا آنچه را که می‌خواست بشود می‌گفت، و آنچه خدا می‌گفت می‌شد.


خدا پادشاه جهان است و مانند پادشاهان بر تخت می‌نشیند و فرمان می‌راند. کار پادشاه، حکمرانی و فرماندهی است و کار مخلوقات فرمانبری است. خدا فرمان می‌دهد و مخلوقات اطاعت می‌کنند و همان می‌شوند که او می‌خواهد و به زبان می‌آورد.
در انجیل هم خلقت عجیب و نامتعارف عیسی با عبارتی کوتاه و اسرارآمیز به کلام خدا مرتبط شده است: کلمه جسم شد (یوحنا 1: 16). این عبارت انجیل را در پرتو سخنان تورات و قرآن درباره‌ی چگونگی خلقت جهان این گونه می‌توان معنی کرد که خدا گفت عیسی خلق شود، و عیسی خلق شد؛ یعنی کلام خدا به جسم عیسی تبدیل شد. قرآن یادآوری کرده است که خلقت عیسی به خلقت آدم در آغاز آفرینش شبیه است و در اینجا هم از همان عبارت «کن فیکون» در توصیف چگونگی خلقت استفاده کرده است: إن مثل عیسی عند الله کمثل آدم، خلقه من تراب، ثم قال له کن فیکون.


در حالت کلی می‌توان گفت که همه‌ی مخلوقات، کلمات مجسم خدا هستند. کلماتی که خدا گفته است، به صورت اشیا و اشخاص در جهان ظاهر شده‌اند. کلمه‌ با آیه‌ مترادف است. بعضی از کلمات خدا وقایع خارق العاده‌ای هستند که ما آنها را معجزه می‌نامیم، اما عنوان «کلمات خدا» را مانند «آیات خدا» به تمام مظاهر خلقت هم می‌توان اطلاق کرد، چه آنچه برای ما عادی است چه آنچه برای ما شگفت‌انگیز است. در قرآن «کلمه‌ی خدا» به معنی «وعده‌ی خدا» هم آمده است. وعده‌ هم از جنس کلام است. وقتی خدا وعده‌ای بدهد، محقق می‌شود: حقت کلمة العذاب علی الکافرین.


اکنون به اولین عبارتی که در تورات از قول خدا بیان شده است با دقت بیشتری توجه کنیم: خدا گفت «روشنایی بشود». خدا این عبارت را به چه زبانی بیان کرد؟ در تورات این عبارت به زبان عبری بیان شده است: «יהי אור». اما خدا این فرمان را زمانی صادر کرد که هنوز حتی زمین و آسمان هم خلق نشده بود، چه رسد به اینکه بشر خلق شده باشد و زبان عبری در کنار هزاران زبان و گویش دیگر ظهور کرده باشد. منطقی نیست که خدا در آغار خلقت به زبان عبری سخن گفته باشد، آن هم در فرمانی که مخاطب آن بشر نبوده است. عبری اولین زبان بشر هم نیست و زیرشاخه‌ای از زبانهای کنعانی و سامی است.


تکلم خدا با اشیا به زبان بشری صورت نمی‌گیرد، اما وقتی بخواهیم برای بشر بیان کنیم که خدا چه ارتباطی با اشیا دارد، ناچاریم این ارتباط را به زبانی که بشر بفهمد و در قالب افعال بشری توصیف کنیم. این فرمان که «روشنایی بشود» در تورات به زبان بشری بیان شده است، در حالی که اصل سخن خدا نمی‌توانسته است به زبان بشری بوده باشد.


در مکالمه‌ی خدا با فرشتگان و شیطان نیز همین وضعیت برقرار است. این نوع مکالمات هم در قرآن به زبان بشری منعکس شده است: إذ قال ربک للملائکة إنی جاعل فی الأرض خلیفة. آنچه در قرآن از زبان خدا و فرشتگان و شیطان به زبان عربی بیان شده است نمی‌تواند اصل مکالمات آنها باشد، اگر اصلا مکالمه‌ای به مفهوم بشری بین آنان در کار بوده باشد. در مکالمه‌ی خدا و فرشتگان، طرفین مکالمه نه بشر هستند نه عرب‌زبان، اما سخنان آنان در قرآن به زبان بشری عربی بازتاب داده شده است.


برای درک معنی اصطلاح «کلام خدا» و چگونگی تکلم خدا با اشیا در آغاز خلقت جهان و پس از آن، باید توجه کنیم که بشر هم با اشیا سخن می‌گوید و به آشیا فرمان می‌دهد، اما ارتباط بشر با اشیا از طریق زبانهای بشری صورت نمی‌گیرد. ابزارهایی که بشر می‌سازد از بشر فرمان می‌برند، اما فرمان بشر به آنها از طریق مکانیسمی است که خود در آفرینش آنها تعبیه کرده است. مثلا در رانندگی با اتومبیل، وقتی که دنده را عوض می‌کنیم یا پدال را فشار می‌دهیم یا فرمان را می‌چرخانیم، به زبانی که اتومبیل می‌فهمد به این وسیله «می‌گوییم» که چه کار کند، بدون اینکه از زبان بشری برای تفهیم درخواست خود استفاده کنیم. اتومبیل این زبان را می‌فهمد و از فرمان ما اطاعت می‌کند. برای کنترل و هدایت اتومبیل، این گونه نیست که مثلا به زبان فازسی به اتومبیل بگوییم که حرکت کند یا توقف کند یا به چپ برود یا به راست برود یا آهسته برود یا تند برود. خدا بر مخلوقاتش فرمان می‌راند و به آنها «می‌گوید» چه کنند، بدون اینکه نیاری باشد در این «گویش» از زبانهای بشری استفاده کند.


به عنوان مثالی دیگر، اگر چراغی الکتریکی را در دست بگیریم و به زبان فارسی بگوییم روشن شود، چراغ سخن ما را درک نمی‌کند و به فرمان ما عمل نمی‌کند. برای روشن شدن چراغ باید آن را در یک مدار الکتریکی قرار دهیم و انرژی لازم را برایش تأمین کنیم. در این صورت اگر در مدار کلیدی قرار دهیم، با زدن کلید به چراغ «می‌گوییم» یا «فرمان می‌دهیم» که روشن شود، بدون اینکه حرفی بزنیم. به همین ترتیب می‌توانیم با زدن کلید به چراغ «بگوییم» که خاموش شود. با چراغ تنها به زبانی می‌توان سخن گفت و به آن فرمان داد که با ساختار و خلقتش منطبق باشد.


از بعضی از عبارات متون مقدس می‌توان نتیجه گرفت که حتی در تکلم خدا با بشر، خدا با زبان فطرت و طبیعت بشر سخن می‌گوید، نه با زبانهای مصنوعی از قبیل عربی یا عبری یا فارسی یا انگلیسی. در همان داستان خلقت، تورات می‌گوید در روز ششم خدا بشر را آفرید و او را برکت داد و گفت: بارور شوید , و تعدادتان را زیاد کنید و زمین را پر کنید و بر آن مسلط شوید. بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و تمام جنبندگان زمین فرمانروایی کنید (پیدایش 1: 28). این سخنان که تورات در قالب فرمانهای کلامی خدا به بشر بیان کرده است، در حقیقت بیانگر روابط و قوانینی است که خدا بر طبیعت حاکم کرده است. خدا بشر را این گونه آفریده است و نیازی نیست گمان کنیم که انسانها پس از خلقت نمی‌دانستند چه کار کنند و منتظر بودند که پیامی صوتی یا کتبی به زبان بشری از جانب خدا برسد و به آنان تفهیم کند که مثلا باید تولید مثل کنند. اینکه بشر بارور شود و بر همه‌ی مخلوقات مسلط شود، از سوی خدا در فطرت بشر نهاده شده است.


علاوه بر تکلم خدا با بشر، در تورات حتی از نگارش فرمانهای خدا به دست خدا بر الواح سنگی سخن گفته شده است: وقتی خدا سخن خود با موسی را در کوه سینا به پایان رساند، دو لوح سنگی را به موسی داد، الواحی که با انگشتان خدا نوشته شده بود (خروج 31: 18). توضیح چگونگی تکلم خدا به زبان بشری دشوار است، اما توضیح اینکه نوشته‌ای را نشان دهند و بگویند خدا آن را با انگشت خودش نوشته است دشوارتر است.


همان گونه که ما در زبان فارسی اصطلاح «دست خدا» را به معنی قدرت خدا و کمک و همراهی خدا به کار می‌بریم، در تورات و انجیل هم عباراتی با همین مضمون وجود دارد که نشان می‌دهد نباید از این اصطلاحات تجسمی بشری داشت. مثلا تورات می‌گوید جادوگران فرعون در مواجهه با بلایایی که خدا در زمان موسی برای آزادی بنی‌اسرائیل بر مصریان نازل کرد، به حقانیت موسی و هارون پی بردند و به فرعون گفتند: این انگشت خداست (خروج 8: 1 9). منظور جادوگران این بود که دست خدا در این اتفاقات است، و منظور از دست خدا هم در زبان ما یعنی اراده و قدرت خدا.


در انجیل هم عیسی از اصطلاح «انگشت خدا» استفاده کرده است. بنا به نقل انجیل لوقا عیسی می‌گوید: من با «انگشت خدا» ارواح پلید را بیرون می‌کشم (لوقا 11: 20). دقیقا همین سخن، در انجیل متی این گونه نقل شده است: من با «روح خدا» ارواح پلید را بیرون می‌کشم (متی 12: 28). این دو عبارت به یک معنی است، یعنی برای بیان یک مفهوم واحد در جایی از «انگشت خدا» و در جایی دیگر از «روح خدا» استفاده شده است. اگر این عبارت در قرآن می‌آمد، با توجه به ادبیات قرآن احتمالا به این صورت بیان می‌شد: من با «اذن خدا» ارواح پلید را بیرون می‌کشم. اصطلاحاتی چون «دست خدا»، «انگشت خدا»، «قدرت خدا»، «روح خدا»، «اذن خدا» با وجود تفاوت ظاهری به یک معنی هستند. وقتی ما این عبارات را به کار می‌بریم، بدون اینکه معنی دقیق آنها بر ما معلوم باشد، تنها می‌خواهیم وجود خدا و حضور پنهان او را در پشت رویدادها، به خصوص رویدادهای شگفت‌انگیز، بیان کنیم.


***


انسان‌انگاری (Anthropomorphism) به معنی نسبت دادن خصوصیات و صفات و رفتارهای انسانی به اشیا و موجوداتی غیر از انسان است. انسان‌انگاری در ادبیات مردم جهان سابقه‌ای بسیار کهن دارد و یکی از کاربردهای آن بیان درسها و پندهایی است که بشر با مشاهده‌ی روابط بین اشیا و پدیده‌ها می‌آموزد. در اینجا نمونه‌هایی از انسان‌انگاری را در ادبیات فارسی بیان می‌کنیم و از طریق آن راهی برای درک معنی تکلم خدا در متون مقدس می‌گشاییم.


در قصیده‌ای از ناصر خسرو، داستان عقاب مغروری نقل شده است که در حال پرواز در اوج آسمان، با تیری شکار می‌شود و بر زمین می‌افتد. در این داستان و بسیاری دیگر از داستانهای مشابه، جانوران درست مانند انسان تکلم می‌کنند، بدون اینکه کوچکترین تعجب و انکاری را در ما بر انگیزند. به سخنان عقاب در این داستان توجه کنید:


روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:
امروز همه روی زمین زیر پر ماست
گر بر سر خاشاک یکی پشّه بجنبد
جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست
ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی
تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست
بر بال عقاب آمد آن تیر جگرسوز
وز ابر مر او را به سوی خاک فرو کاست
بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی
آنگاه پر خویش کشید از چپ و از راست
گفتا: عجب است اینکه ز چوب است و ز آهن
این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خاست؟
چون نیک نظر کرد و پر خویش بر آن دید
گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

 

هنگام قرائت این داستان‌ هرگز برای ما این پرسش پیش نمی‌آید که عقاب چگونه مانند بشر سخن گفته است. در ادبیات عموم ملل رایج است که از زبان موجوداتی غیر از بشر سخن می‌گویند و زبان حالِ آنان را به زبان بشری تبدیل می‌کنند. تنها جانوران نیستند که در نوشته‌های بشر تکلم می‌کنند. جمادات و اشیای بیجان هم در ادبیات به سخن می‌آیند. در شعر زیر از محمد تقی بهار، داستان چشمه‌ای نقل شده است که در مسیر خود به سنگی سخت برخورد می‌کند و با کوشش بسیار موفق می‌شود که این مانع بزرگ را پشت سر بگذارد. در اینجا نیز چشمه و سنگ مانند دو انسان با هم مکالمه می‌کنند:

 

جدا شد یکی چشمه از کوهسار
به ره گشت ناگه به سنگی دچار
به نرمی چنین گفت با سنگ سخت:
کرم کرده راهی ده ای نیکبخت
گران سنگ تیره‌دل سخت‌سر
زدش سیلی و گفت: دور ای پسر!
نجنبیدم از سیل زورآزمای
که هستی که پیش تو جنبم ز جای؟
نشد چشمه از پاسخ سنگ سرد
به کندن دراستاد و ابرام کرد
بسی کند و کاوید و کوشش نمود
وز آن سنگ خارا رهی برگشود
گرت پایداری است در کارها
شود سهل پیش تو دشوارها


سراینده‌ی‌ این قطعه بر اساس مشاهدات طبیعی و روابط بین اشیا به مخاطب درسی برای زندگی می‌دهد. در طبیعت می‌توان دره‌های عمیقی را مشاهده کرد که با جریان آرام آب به تدریج و طی سالهای بسیار طولانی تراشیده شده‌اند. آب که مظهر لطافت است می‌تواند صخره‌های بسیار بزرگ و زمخت را در طول زمان بشوید و راه خود را باز کند. سراینده‌ی قطعه‌ی بالا با نگاهی هنرمندانه به این پدیده‌ی طبیعی، اثر زیبایی را خلق کرده است است که الهام‌بخش خواننده برای تلاش بیشتر و غلبه بر مشکلات بزرگ است. در داستان عقاب نیز هنرمند به این نکته دقت کرده است که در ساختن تیری که شکارچی با آن عقاب را شکار کرده است، از پر پرندگان استفاده شده است. از این داستان می‌توان پند گرفت که گاهی ما و نزدیکان ما خود مسبب بلایایی هستیم که بر سرمان می‌آید، یا گاهی آنچه موجب غرور ما می‌شود می‌تواند ما را به زمین بزند.


اگر بشر می‌تواند عقاب و چشمه و سنگ و دیگر مخلوقات را در نوشته‌های خود به تکلم وا دارد و از جانب آنها به زبان بشری سخن بگوید و از رفتارها و روابط حاکم بر آنها پندهای حکیمانه استخراج کند، می‌تواند کل هستی را هم در نوشته‌های خود به سخن در آورد و بر اساس الهامات درونی و تحلیلهای عقلی از جانب پروردگار جهان سخن بگوید.


برای اینکه ببینیم چگونه ممکن است بشری عادی از جانب خدا سخن بگوید، به سراغ مثنوی مولوی می‌رویم و ابیاتی را از ماجرای معروف موسی و شبان بازگو می‌کنیم. ملای رومی در این داستان سخنانی را از جانب خدا بیان کرده است که به مذاق بعضی از متشرعان خوش نمی‌آید:

دید موسی یک شبانی را به راه
کو همی گفت ای خدا و ای اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
دستکت بوسم بمالم پایکت
وقت خواب آید گذارم جایکت
گفت موسی های خیره‌سر شدی
خود مسلمان ناشده کافر شدی
گر نبندی زین سخن تو حلق را
آتشی آید بسوزد خلق را
گفت ای موسی دهانم دوختی
وز پشیمانی تو جانم سوختی
سینه را بدرید و آهی کرد تفت
سر نهاد اندر بیابان و برفت
وحی آمد سوی موسی از خدا
بنده‌ی ما را زما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی
هر کسی را سیرتی بنهاده‌ایم
هر کسی را اصطلاحی داده‌ایم
ما زبان را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
چونکه موسی این عتاب از حق شنید
در بیابان از پی چوپان دوید
عاقبت دریافت او را و بدید
گفت مژده ده که دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو

منشأ این داستان معلوم نیست و شاید مولوی خودش آن را ساخته و پرداخته باشد. در حقیقت تمام کتاب مثنوی مانند هر کتاب دیگری زاییده‌ی ذهن سراینده‌ یا نویسنده‌ی آن است، هرچند در آن ارجاعات بسیاری هم به آیات قرآن و سخنان منسوب به پیشوایان دینی و دیگران به چشم می‌خورد. کسانی که به آداب و الفاظ ظاهری بسیار اهمیت می‌دهند، نمی‌توانند این سخن مولوی را بپذیرند که شبان هرچه بخواهد در نیایش خود با خدا بگوید و موسی به سبب هشدار به شبان از سوی خدا سرزنش شود. با این حال می‌توان از دیدگاه مولوی در این داستان دفاع کرد:


واقعیت این است که انسان در توصیف خدا و نیایش با او، ناچار است خدا را در خیال خود مجسم کند. چندان تفاوتی نمی‌کند که در توصیف خدا آن گونه که پیامبران بیان کرده‌اند از «دست خدا» و «تخت خدا» سخن بگوییم یا آن گونه که شبان ساده‌دل بیان کرده است از «دستک خدا» و «چارق خدا» سخن بگوییم. در هر حال خصوصیاتی انسانی یا شبه‌انسانی را به خدا نسبت داده‌ایم.


حتی وقتی مانند ابراهیم برای خدا خانه می‌سازیم و به زیارت خانه می‌رویم و در آن خانه مهمان می‌شویم و با حضور در آن‌ خانه احساس نزدیکی بیشتری به خدا می‌کنیم، باز هم به نوعی خدا را به انسان تشبیه کرده‌ایم و در عمل به دیدگاه شبان نزدیک شده‌ایم. این نکته را هم اضافه کنیم که شبان در نیایش کودکانه‌ی خود تنها با یک خدای واحد مناجات می‌کرد، بر خلاف بسیاری از متشرعانی که امروزه در نیایشهای خود علاوه بر خدا با قدیسان مرده هم مناجات می‌کنند و آنان را هم در کنار خدا به کمک می‌طلبند. شبان موحد بود، اما بسیاری از آداب‌دانانِ متشرع مشرکند: وما یؤمن أکثرهم بالله إلا وهم مشرکون.


بعضی از علاقه‌مندان مولوی او را همردیف پیامبران و کتاب او را همسنگ کتابهای پیامبران می‌دانند و بعضی هم او را به سبب سخنانی چون داستان موسی و شبان تکفیر می‌کنند. مولوی در این داستان مانند پیامبران از جانب خدا سخن گفته است. گروهی دیدگاه مولوی را می‌پسندند و می‌پذیرند و به خدای او ایمان می‌آورند و گروهی هم به خشم می‌آیند و سخنان او را تکذیب می‌کنند و خدای خود را از سخنانی که مولوی به او نسبت داده است منزه می‌دانند. پیامبران نیز با همین واکنشها مواجه بودند.


***


با توجه به سنت کهن انسان‌انگاری در ادبیات و مکتوبات بشری، ساده‌ترین و طبیعیترین توضیح برای چگونگی تکلم خدا با بشر در متون مقدس این است که بگوییم در حقیقت خود پیامبر است که به نمایندگی از خدا سخن گفته است. پیامبر بر اساس فطرت الهی خود می‌کوشد تبیین کند که خالق بشر چه صفاتی دارد و از بشرچه انتظاری دارد. مردمی هم که سخن پیامبر را صواب تشخیص می‌دهند، به او می‌گروند و او را به رهبری دینی خود می‌پذیرند.


خدا بشر نیست و به زبان بشری سخن نمی‌گوید و به شیوه‌ی بشری نامه نمی‌نویسد و پیام نمی‌فرستد. بشر است که به خالق خود می‌اندیشد و می‌کوشد او را بر اساس تصورات انسانی خود توصیف کند و از زبان او بیان کند که چه کاری خوب است و چه کاری بد است. پس از هر پیامبر هم کسانی که به تفسیر و تعبیر سخنان آن پیامبر می‌پردازند و کتابهای مذهبی جدید می‌نویسند و فرقه‌های مذهبی جدید را رهبری می‌کنند، بشری مانند دیگران هستند و دیگران هم آزادند که دیدگاههای مذهبی آنان را بپذیرند یا نپذیرند، همان گونه که در پذیرش یا عدم پذیرش دعوت پیامبران آزادند.


تکلم رفتاری بشری است و کتاب هم محصولی بشری است. تا بشر نیندیشد و حاصل اندیشه‌ی خود را به زبان نیاورد و آن را با قلم بر کاغذ ننویسد، کلام و کتاب خلق نمی‌شود. البته فرآورده‌های بشری، از جمله کلام و کتاب، هم می‌تواند با القائات شیطانی حاصل شده باشد هم با الهامات الهی. نباید تصور کنیم که تا می‌گوییم چیزی بشری است یعنی غیرالهی و باطل و شیطانی است. بشری بودن سخنان و نوشته‌های پیامبران با الهی بودن آنها منافاتی ندارد.


(ادامه دارد)

مطالب مرتبط:

دین و آزادی (1): هجرت و حکومت

دین و آزادی (2): بیعت و اطاعت

دین و آزادی (3): جهاد ابتدایی

دین و آزادی (4): عیسی و پیلاطس

دین و آزادی (5): سَبت برای انسان، یا انسان برای سَبت؟

دین و آزادی (6): مخاطبان قرآن

دین و آزادی (7): بردگی و بندگی

دین و آزادی (8): تمدن و توحش

دین و آزادی (9): تأملی در معنی «ما ملکت أیمانکم» و «رقاب»

دین و آزادی (10): تجاوز اعراب به همسایگان عجم

دین و آزادی (11): آنچه در قرآن نیامده است

دین و آزادی (12): پیامبران و متخصصان

دین و آزادی (13): خادمان و روحانیان

دین و آزادی (14): حکم شرع همان حکم عقل است

 دین و آزادی (15): تفکیک رهبری سیاسی از رهبری مذهبی

دین و آزادی (16): تبعیت

دین و آزادی (17): ای کسانی که ایمان آوردید!

دین و آزادی (18): توهین به مقدسات

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 158 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم