«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

ابوالفضل ارجمند: قرآن از کسانی که دین را فرقه­ فرقه کرده­ اند انتقاد کرده است و پیامبر را از آنان جدا دانسته است: الذین فرقوا دینهم و کانوا شیعا لست منهم فی شیء، إنما أمرهم إلی الله، ثم ینبئهم بما کانوا یفعلون. قرآن می­ گوید پیامبر را با آنان کاری نیست و حسابشان با خداست. امروزه کسانی که خود را پیرو قرآن می­ دانند به همین مشکل مبتلا هستند و دینشان فرقه­ فرقه شده است. این فرقه­ ها به دو شاخه­ ی اصلی شیعه و سنی و زیرشاخه­ های بسیاری از قبیل علوی، جعفری، اسماعیلی، زیدی، شافعی، مالکی، سلفی، وهابی، و غیره تقسیم شده­ اند و خود را «فرقه­ های اسلامی» می­ خوانند. هیچ یک از این فرقه­ ها در روزگار نزول قرآن موجودیت نداشته­ اند و به تدریج در طول تاریخ  ظهور کرده‌اند.

 

کلام خدا و خانه ی خدا (2):

تکذیب تورات و انجیل تکذیب قرآن است

|ابوالفضل ارجمند|

قرآن از کسانی که دین را فرقه فرقه کرده اند انتقاد کرده است و پیامبر را از آنان جدا دانسته است: الذین فرقوا دینهم و کانوا شیعا لست منهم فی شیء، إنما أمرهم إلی الله، ثم ینبئهم بما کانوا یفعلون. قرآن می  گوید پیامبر را با آنان کاری نیست و حسابشان با خداست. امروزه کسانی که خود را پیرو قرآن می دانند به همین مشکل مبتلا هستند و دینشان فرقه فرقه شده است. این فرقه ها به دو شاخه ی اصلی شیعه و سنی و زیرشاخه های بسیاری از قبیل علوی، جعفری، اسماعیلی، زیدی، شافعی، مالکی، سلفی، وهابی، و غیره تقسیم شده اند و خود را «فرقه های اسلامی» می خوانند. هیچیک از این فرقه ها در روزگار نزول قرآن موجودیت نداشته اند و به تدریج در طول تاریخ  ظهور کرده‌اند.

با توجه به اینکه قرآن تفرق در دین را نپذیرفته است و پیامبر را از این فرقه ها جدا کرده است، اصطلاح «فرقه های اسلامی» با قرآن هماهنگ نیست. اسلام به مفهوم قرآنی آن فرقه ندارد. ما نمی‌توانیم به پدیده ای که بر خلاف قرآن است صفت «اسلامی» بدهیم. به جای استفاده از اصطلاح نادرست «فرقه های اسلامی»، به پیروی از ادبیات قرآن و با توجه به شباهت این فرقه ها با «اهل کتاب»، از اصطلاح «اهل قرآن» برای اشاره به آنان استفاده می کنیم. اهل قرآن مانند اهل کتاب علاوه بر تفرقه در دین، به خطاهای بنیادی دیگری نیز دچارند. در این گفتار نشان می‌دهیم که چگونه خطاهای اعتقادی اهل قرآن راه را بر تحلیل معقول ماهیت وحی و کلام خدا می‌بندد.

اهل قرآن خود می دانند که تفرقشان مغایر با قرآن است و از این رو می کوشند بر پایه ی اشتراکاتشان به یکدیگر نزدیک شوند و به وحدت برسند، غافل از اینکه ریشه ی بسیاری از مشکلاتشان در اشتراکاتشان است! اهل قرآن گمان می کنند که اگر چیزی بین شیعه و سنی مشترک بود، آن چیز درست است و از اصالت و حقیقت دینی برخوردار است. این نتیجه گیری مبنای منطقی ندارد. وقتی دو نفر با هم در موضوعی اشتراک نظر دارند، از نظر منطقی نمی توانیم به این نتیجه برسیم که آن موضوع درست است. شیعیان و سنیان می توانند بر پایه ی اشتراکاتشان با یکدیگر به تفاهم و وحدت برسند، اما نمی توانند به حقیقت قرآن برسند. بعضی از اشتراکات شیعیان و سنیان با قرآن تعارض دارد.

اگرچه اهل قرآن می گویند که اولین و مهمترین مرجع دینی آنان قرآن است، اما چنین ادعایی در عمل نمی‌تواند محقق  شود. کودکان شیعه و سنی دینداری خود را با مطالعه ی قرآن آغاز نمی کنند. پیروان فرقه های گوناگون یهودی و مسیحی هم دینداری خود را با مطالعه‌ی تورات و انجیل آغاز نمی کنند. همان گونه که زبان مادری به تقلید از نزدیکان آموخته می‌شود و ربطی به کتاب و مطالعه ندارد، «مذهب مادری» هم تقلیدی است. همه هم این حقیقت تلخ را می دانند که اگر در جای دیگری به دنیا آمده بودند، به همان بداهتی که زبان دیگری داشتند، مذهب دیگری داشتند. اولین و مهمترین مرجع تعالیم مذهبی، محیطی است که کودک در آن به دنیا می آید و بزرگ می شود.

کودک مذهبی، اعم از اینکه «اهل کتاب» باشد یا «اهل قرآن»، پس از اینکه به سنی رسید که بتواند کتاب مقدس خود را مطالعه کند، ممکن است در آن مطالبی را ببیند که با باورها و رفتارهای مذهبی موروثی او همخوان نباشد. مثلا با اینکه سنت مسیحیان بر اصل تثلیث استوار است، در کتاب مقدس مسیحیان به این اصل اشاره نشده است و تنها بر یگانگی خدا تصریح و تأکید شده است. راه ساده ی رفع تعارض کتاب و سنت این است که بعضی از کلمات و عبارات کتاب چنان پیچانده شود که به نظر برسد آنچه سنت می گوید در کتاب هم موجود است: وإن منهم لفریقا یلوون ألسنتهم بالکتاب لتحسبوه من الکتاب و ماهو من الکتاب، ویقولون هو من عند الله وما هو من عند الله، یقولون علی الله الکذب وهم یعلمون. با این ترفند، ناسازگاری کتاب و سنت پنهان می شود. این نوع تحریف مفهومی در میان عموم اهل کتاب و اهل قرآن شایع است. راه دشوارتر رفع تعارض کتاب و سنت هم این است که سنتهای مذهبی موروثی بر اساس کتاب نقد شود. در فرآیند نقد سنتهای مذهبی گاهی لازم می شود که بعضی از عادتهای کهن اصلاح شود. ترک عادت دشوار است و موجب تشویش ذهنی می شود و به همین دلیل اکثر مردم از نقد و اصلاح سنتهای مذهبی رویگردان هستند. پیامبران مردم را به اصلاح سنتهای مذهبی پدرانشان فرا می خواندند و این کار برای سنتگرایان بسیار دشوار بود.

یکی از تحریفات مشترک فرقه‌های اهل قرآن این است که معنی عام دو کلمه ی قرآنی «مُسلم» و «اسلام» را عوض کرده اند و این دو کلمه را به اسامی خاصی تبدیل کرده اند که تنها به خودشان و عقاید خودشان اشاره می کند. مُسلِم در قرآن مانند مؤمن صفتی عام است. همان گونه که نمی توان فقط پیروان یک پیامبر خاص را مُؤمن نامید، نمی توان فقط پیروان یک پیامبر خاص را مُسلِم نامید. در قرآن ابراهیم مُسلِم نامیده شده است: ما کان إبراهیم یهودیا و لا نصرانیا و لکن کان حنیفا مسلما. موسی به قومش گفت که اگر مُسلِمند، به خدا توکل کنند: وقال موسی یا قوم، إن کنتم آمنتم بالله فعلیه توکلوا إن کنتم مسلمین. حتی حواریون یعنی شاگردان عیسی هم خود را مُسلِم خواندند: وإذ أوحیت إلی الحواریین أن آمنوا بی وبرسولی، قالوا آمنا واشهد بأنا مسلمون.

اهل قرآن «اسلام» را با «یهودیت» و «مسیحیت» مقایسه می کنند و این سه را ادیان الهی می نامند. این نیز تحریف بزرگی است. یهودیت نام قومیت است نه دین. قرآن همان گونه که از اعراب انتقاد کرده است، از یهودیان هم انتقاد کرده است. همان گونه که «عرب» به معنی پیرو محمد نیست، «یهودی» هم به معنی پیرو موسی نیست. در تورات نیامده است که موسی مبلغ دینی به نام یهودیت بوده است. یهودیت ماهیتی قومی دارد و هویت یهودی از مادر به فرزند منتقل می شود. در یهودیت ارتدوکس، کسی نمی تواند از بیرون به قوم یهود وارد شود و یهودی شود. یهودی کسی است که از نسل یهود باشد، نه کسی که پیرو موسی باشد. اگر تورات را بردارید و به تمام دستورات آن مو به مو عمل کنید، باز هم نمی توانید یهودی  شوید!

در انجیل هم نیامده است که عیسی مبلغ دینی به نام مسیحیت بوده است. غلو مسیحیان درباره ی مسیح مانند غلو علویان درباره ی علی است. اینکه گمان کنیم مسیح مبلغ مذهب مسیحیان بوده است مانند این است که گمان کنیم علی مبلغ مذهب علویان بوده است. قطعا اگر علی اکنون حاضر بود از غلو بعضی فرقه های افراطی درباره ی خودش انتقاد می کرد و آنان را از دین خارج می دانست، همان انتقاداتی که قرآن به مسیحیان وارد کرده است و عیسی را از آنچه مسیحیان درباره ی او می-پندارند مبرا کرده است. این را هم در نظر بگیریم که مسیحیان به زیرفرقه هایی مانند کاتولیک و پروتستان تقسیم می شوند که آنان نیز مانند اهل قرآن با یکدیگر اختلافات جدی دارند و حتی به تکفیر یکدیگر می پردازند. وقتی قرآن به اهل کتاب می گوید ابراهیم نه یهودی بود نه مسیحی، درست مانند این است که به مسیحیان بگوییم عیسی نه کاتولیک بود نه پروتستان. کاتولیکها و پروتستانها ممکن است روزی اختلافاتشان را حل کنند و بر پایه ی اصول مشترکی مانند تثلیث به تفاهم و وحدت برسند، اما آیا آنان به حقیقت تورات و انجیل خواهند رسید؟

شیعیان و سنیان نیز مانند اهل کتاب دوقطبی موهومی از حق و باطل بین خودشان درست کرده اند و به جنگ زرگری مشغولند. حقیقت این است که محمد هم نه شیعه بود نه سنی. محمد نه تشیع را تبلیغ می کرد نه تسنن را. ببینید جدال اهل قرآن چقدر با جدال اهل کتاب در روزگار نزول قرآن شبیه است: قالت الیهود لیست النصاری علی شیء، وقالت النصاری لیست الیهود علی شیء. یهود می گویند نصارا برحق نیستند و نصارا می گویند یهود برحق نیستند. در این رقابت حق با کدام طرف بود؟ هیچکدام.

در ادبیات قرآن، اسلام نیز مانند ایمان کلمه ای عام است. همان گونه که نمی توانیم یک پیامبر خاص را بنیانگذار ایمان معرفی کنیم و تنها پیروان او را مؤمن بنامیم، نمی توانیم و حق نداریم یک پیامبر خاص را بنیانگذار اسلام معرفی کنیم و تنها پیروان او را مُسلِم بنامیم. اهل قرآن بر خلاف قرآن، اسلام را با تعریفی که از خودشان در آورده اند، به خودشان منحصر کرده اند و جالب است که خود بر سر اینکه اسلام چه می گوید اختلاف دارند و به فرقه های متعدد  و حتی متخاصم تقسیم شده اند.

بر خلاف آنچه اهل قرآن ادعا می کنند، خدا ادیان مختلفی را برای هدایت مردم نفرستاده است و اسلام سیری تکاملی ندارد. دین خدا از ابراهیم تا محمد یکی است. «ادیان الهی» اصطلاحی غیرقرآنی بلکه ضدقرآنی است. پیامبران جدید ادیان جدیدی نمی آوردند، بلکه انحرافات مردم را از دین مشترک پیامبران قبلی اصلاح می کردند. هیچ پیامبری پیامبران و کتابهای قبل از خودش را تکذیب نمی کرد و بر آنها خرده نمی گرفت، بلکه با قاطعیت آنها را تصدیق و تأیید می کرد. همه ی پیامبرانی که از نسل ابراهیمند، مردم را به پاسداری از آیین ابراهیم فرا می خوانند. در کجای قرآن گفته شده است که دین محمد از دین ابراهیم کاملتر است و از این پس مردم باید به جای دین ابراهیم و موسی و عیسی از دین محمد پیروی کنند؟ اگر دین سیر تکاملی دارد و از پیامبری به پیامبری دیگر کاملتر می شود، چرا قرآن مردم را به پیروی از ابراهیم که یکی از کهنترین پیامبران خداست فرا خوانده است؟ اگر دین محمد کاملترین دین است، لابد دین ابراهیم هم باید ناقصترین دین باشد!

یکی دیگر از تحریفات آشکار اهل قرآن این است که بر خلاف نص قرآن، تورات و انجیل را تکذیب می کنند و با این کار به معنی دقیق کلمه تیشه به ریشه ی قرآن می زنند. قرآن می گوید «مصدق لما معهم» است، یعنی تورات و انجیلی را که نزد اهل کتاب است تصدیق می کند. معنی «معهم» در زبان عربی روشن است. قرآن به تورات و انجیل موجود نزد اهل کتاب اشاره می کند. قرآن به صراحت می گوید تورات نزد یهودیان است: عندهم التوریة. «عندهم» یعنی نزدشان. همه ی این عبارات قرآنی نشان می دهد که قرآن متونی را تصدیق می کند که نزد اهل کتاب موجود است، نه متونی که موجود نیست. اهل قرآن نه تنها تورات و انجیل را تکذیب می کنند، بلکه برای این مخالفت آشکار خود با قرآن ناچارند به دروغ دیگری متوسل شوند و ادعا کنند که منظور قرآن تورات و انجیلی نیست که نزد یهودیان و مسیحیان است. چگونه ممکن است از «معهم» و «عندهم» نتیجه بگیریم که منظور قرآن تورات و انجیل موجود نیست؟ تحریف پشت تحریف و دروغ پشت دروغ. این تحریفات آشکار و اصرار به وارونه نمایی قرآن نشان می‌دهد آنچه اهل قرآن از پدران خود آموخته‌اند با قرآن هماهنگ نیست.

از نظر عقلی هم تصدیق کتابهایی که وجود ندارد، غیرمنطقی است. مثل این است که کسی از نهج البلاغه تمجید کند و مردم را به بهره گیری از آن فرا بخواند و در عین حال بگوید منظورش نسخه های موجود این کتاب نیست. آیا این سخن عقلانی است؟ با اینکه نهج البلاغه در اواخر قرن چهارم هجری جمع آوری شده است و بعضی سخنان مناقشه انگیز هم در آن وجود دارد، شیعیان و سنیان کم و بیش آن را معتبر می دانند و حرمت آن را نگه می دارند، اما همینها که مدعی پیروی از قرآن هستند، کتبی را که قرآن تصدیق کرده است و از آنها با عناوینی چون نور و هدایت و موعظه و رحمت یاد کرده است، تکذیب و حتی مسخره می کنند و آنها را کتب ضاله می نامند. آیا اهل قرآن به «ضلال بعید» دچار نشده اند؟ یا أیها الذین آمَنوا، آمِنوا بالله ورسوله والکتاب الذی نزل علی رسوله والکتاب الذی أنزل من قبل، ومن یکفر بالله وملائکته وکتبه ورسله والیوم الآخر فقد ضل ضلالا بعیدا. تکذیب تورات و انجیل کفر آشکار است.

اگر قرآن را از تورات و انجیل جدا کنیم، ریشه های وحی محمدی را قطع می کنیم. حاصل هم این است که در توضیح معقول فرآیند وحی در می مانیم و به توهم دچار می شویم. قرآن خود می گوید که آنچه محمد به آن دعوت می کند نزد اهل کتاب موجود است: یا أهل الکتاب، تعالوا إلی کلمة سواء بیننا و بینکم. اولین اصل تورات و انجیل همین است که قرآن بر آن تأکید می کند: ألا نعبد إلا الله، ولا نشرک به شیئا. اهل کتاب این اصل را در کتاب خود می خوانند، اما سنتهای مذهبی مشرکانه ی خود را با آن مغایر نمی دانند، درست همان گونه که بعضی از ابداعات مذهبی فرقه های اهل قرآن هم با مبانی قرآن سازگار نیست، ولی آنان این ناسازگاری را کتمان می کنند و قرآن را برای هماهنگی با سنتهای مذهبی خود تحریف می کنند.

در حقیقت محمد می گفت آنچه من به آن دعوت می کنم نزد خودتان حاضر و موجود است و جلو چشم شماست: مصدقا لما بین یدیه. محمد کاری نمی کرد جز اینکه عینک تیره ی سنت را از چشم یهودیان و مسیحیان بردارد تا آنان بتوانند کتاب خودشان را روشن و واضح ببینند. به این نکته‌ی مهم توجه کنید که در آغاز بعثت محمد، تورات و انجیل و احتمالا متونی دیگر از پیامبران پیشین مانند صحف ابراهیم موجود بود و می‌شد به آنها استناد کرد، اما قرآن به شکلی که امروزه در دسترس ماست موجود نبود. دعوت محمد دست کم در آغاز چیزی جز بازگشت به تعالیم پیامبران قبلی و احیای «ملت ابراهیم» نبود. محمد از متون کهن دینی غبارروبی کرد و آلودگیهای تفسیری و تحریفی را از آنها زدود. بر همین اساس است که می گوییم قرآن حاصل گفتگوی انتقادی محمد با مردمی است که مدعی پیروی از ابراهیم و موسی و عیسی بودند. در گفتگوهای قرآن، هم مشرکان شرکت دارند هم پیامبر. پیامبر سخنی می گوید و مردم واکنشی نشان می دهند. مردم سؤالی می پرسند و پیامبر پاسخی می دهد. این دیالوگها در قرآن ثبت شده است و «کلام خدا» را خلق کرده است.

کلام خدا از این منظر هم با خانه ی خدا قابل مقایسه است. ابراهیم خانه ی خدا را ساخت، اما این خانه ممکن است به مرور زمان به سنتهای مشرکانه آلوده شود یا غبار زمان بر آن بنشیند. ممکن است بتهایی را بتراشند و در این خانه بگذارند. پیامبران جدید مراقبان خانه هستند. آنان خانه ی جدیدی نمی سازند، بلکه از همان خانه ی قدیمی مراقبت و پاسداری می کنند. به همین ترتیب، پیامبران جدید دین جدیدی نمی آورند بلکه از همان دین ابراهیم پاسداری می کنند. قرآن مصدّق تورات و انجیل و پاسدار آنهاست: وأنزلنا علیک الکتاب بالحق، مصدقا لما بین یدیه من الکتاب و مهیمنا علیه. پاسداری از کتب پیامبران قبلی مستلزم این است که پیامبر جدید با مدعیان پیروی از پیامبران قبلی وارد گفتگو شود و انحرافاتشان را توضیح دهد و آنان را راهنمایی کند. از درون همین گفتگوی انتقادی پیامبر با مردم بر مبنای متون به جا مانده از پیامبران پیشین است که کتاب جدیدی متولد می شود که آن هم مانند کتابهای قبلی کلام خداست.

اهل قرآن برای اثبات اینکه تورات و انجیل اصالت ندارد، به مواردی در این کتابها اشاره می کنند که از نظر آنان عجیب و مضحک است، چون از کودکی به آن عادت نکرده اند. اینان اگر در قرآن بخوانند که خدا بر تخت نشست، مشکلی ندارند و سعی می کنند آن را بفهمند و توضیح دهند، اما اگر مثلا در کتاب دیگری بخوانند که خدا بر اسب نشست بی هیچ تأملی سوژه-ای برای تمسخر و تکذیب پیدا می کنند. این معیار دوگانه نشان می دهد که آنان فقط چیزهایی را قبول دارند که پدرانشان به آنان آموخته اند: ما سمعنا بهذا فی آباءنا الأولین. اگر اینان با این طرز فکر در زمان نزول قرآن زندگی می کردند، می توان حدس زد که در کدام جبهه قرار می گرفتند.

قرآن سجده بر غیر خدا را روا نمی داند، با این حال خود از فرمان خدا به فرشتگان برای سجده به آدم خبر داده است. مفسران قرآن می کوشند این عبارات پارادوکسیکال را در قرآن توضیح دهند. در تورات، در داستان خلقت آدم سخنی از سجده ی فرشتگان به آدم نیامده است. اگر وضعیت برعکس بود و این سخن در تورات آمده بود، سوژه ی مناسبی برای حمله به تورات پیدا می شد. اما اکنون که این عبارات در قرآن آمده است موضوع فرق می کند و باید به شکل دیگری با آن برخورد کرد. اگر رویکرد مفسران قرآن به تورات و انجیل مانند قرآن بود، می دیدند که هرسه کتاب یک چیز را می گویند و به هر سه کتاب ایمان می آوردند و هر سه را تصدیق می کردند.

یکی از داستانهای معروفی که اهل قرآن از آن برای تکذیب تورات و تمسخر کتاب خدا استفاده می‌کنند، داستانی است که از آن با عنوان «کُشتی یعقوب با خدا» یاد می‌کنند. این داستان در کتاب پیدایش، یعنی اولین کتاب تورات، آمده است. تفسیر متداول در میان یهودیان و مسیحیان از این داستان صحیح نیست. اهل قرآن هم اشتباه می‌کنند که برداشت غلط اهل کتاب را با سخن تورات یکی می‌گیرند و به جای اینکه مانند قرآن دیدگاه اهل کتاب را نقد کنند، تورات را زیر سؤال می‌برند. در اینجا نشان می دهیم که این داستان نه تنها معقول است، بلکه با قرآن هم سازگار است.

بر خلاف آنچه مصطلح است، تورات هرگز نگفته است که خدا با یعقوب کُشتی گرفت. در تورات می‌خوانیم که «مردی» با یعقوب کُشتی گرفت:  یعقوب تنها ماند و مردی تا طلوع فجر با او کُشتی گرفت. این مرد ناشناس بود. یعقوب از او نامش را پرسید، اما او پاسخ نداد. آنچه باعث شده است تصور شود که این مرد خدا بود، سخنان این مرد و یعقوب در حین کُشتی است. مرد که در نهایت نتوانست بر یعقوب غلبه کند، به او گفت: تو با خدا و مردم نزاع کردی و غالب شدی. یعقوب هم در پایان گفت: من خدا را رودررو دیدم و جانم حفظ شد.

به راحتی می‌توان نشان داد که از این سخنان نمی‌توان نتیجه گرفت که مردی که با یعقوب در طول شب کُشتی گرفت خدا بود. اگر این روش از نتیجه‌گیری درست باشد، چند آیه بعدتر هم می‌توانیم نتیجه‌گیری کنیم که یعقوب و خدا یکدیگر را در آغوش کشیدند و گریستند. بنا به نقل تورات، درست بعد از ماجرای کُشتی، یعقوب برادر دوقلویش عیسو را ملاقات کرد. عیسو با اینکه از یعقوب بسیار آزرده بود، او را بخشید و در آغوش گرفت و گریست. یعقوب که پیش از آن از مواجهه با عیسو به شدت می‌ترسید، برادرش را «مولا» خطاب کرد و خودش را «بنده‌ی عیسو» نامید و به او گفت: برای من دیدن روی تو  مانند دیدن روی خداست. آیا از این سخن یعقوب می‌توان نتیجه گرفت که مردی که او را در آغوش کشید و گریست خدا بود؟

ماجرای کُشتی یعقوب بخشی کوتاه از داستان بلند زندگی یعقوب در تورات است. در این داستان درگیری و اختلاف قدیمی یعقوب با برادرش عیسو بیان شده است. ماجرای کُشتی یعقوب را نمی توانیم از بقیه ی داستان جدا کنیم. برای درک این بخش از تورات لازم است که کل داستان زندگی یعقوب را بخوانیم.

به نظر می‌رسد که خود اهل کتاب هم تفسیر واحدی از این ماجرا ندارند. اکثر نقاشان مسیحی، یعقوب را در برابر یک فرشته به تصویر کشیده‌اند و بعضی هم او را در برابر یک مرد قرار داده‌اند. مفسران اهل کتاب از این داستان بیشتر با عنوان  «کُشتی یعقوب با فرشته» و گاهی با عنوان «کُشتی یعقوب با خدا» یاد می‌کنند.

 

 کُشتی یعقوب هنگام شب اتفاق افتاد، شبی که یعقوب بسیار مضطرب بود. خبر آورده بودند که برادرش عیسو با چهارصد نفر به سمت یعقوب  می‌آید. یعقوب بسیار ترسیده بود. او سالها پیش حق برادر دوقلوی خود را خورده بود و به تعبیر تورات «برکت را از او گرفته بود»، به همین علت عیسو از او بسیار آزرده بود. یعقوب می‌ترسید که عیسو قصد انتقام داشته باشد. او هدایای بسیاری را نزد عیسو فرستاد و به قاصدان تأکید کرد که به عیسو بگویند هدایا را «یعقوب، بنده‌ی عیسو» برای «مولایش عیسو» فرستاده است. یعقوب با این هدایا و استفاده از این ادبیات می‌خواست دل برادرش را به رحم آورد. با این همه بستگانش را هم به دو دسته تقسیم کرد تا اگر عیسو به یک دسته حمله کرد، دسته‌ی دیگر فرار کند.

در این وضعیت بحرانی و درست پیش از ملاقات با عیسو، ناگهان در هنگام شب‌ بی هیچ مقدمه‌ای مردی ناشناس پیدا شد، با یعقوب تا صبح کُشتی گرفت و صبح ناپدید شد. تورات پس از نقل این ماجرای عجیب، داستان یعقوب و عیسو را به صورت عادی ادامه داده است. ماجرای کُشتی یعقوب در این میان بسیار مبهم و مرموز است. چرا کُشتی با مردی ناشناس در طول شب روی داد و چرا صبح به پایان رسید و مرد غیب شد؟ در اینجا قرائنی را بررسی می کنیم که نشان می دهد تمام ماجرا رؤیایی بود که یعقوب در آن شب پراضطراب در خواب دید. دقت کنیم که این ماجرا در طول شب اتفاق افتاد، و در طول شب انسان می خوابد، ضمن اینکه برای کشتی گرفتن در عالم بیداری چنین زمانی بسیار زیاد است.

در کتاب پیدایش که داستان کُشتی یعقوب در آن آمده است، رؤیاهای متعدد دیگری هم نقل شده است: رؤیای ابراهیم که فرزندش را ذبح ‌کرد، رؤیای یوسف که خورشید و ماه و یازده ستاره به او سجده کردند،  و رؤیای پادشاه که هفت گاو لاغر هفت گاو چاق را خوردند. همه‌ی این رؤیاها در عالم بیداری تعبیری واقعی داشت. به این رؤیاها در قرآن هم اشاره شده است.

در ماجرای کُشتی یعقوب، به صراحت گفته نشده است که او ماجرا را در خواب دیده است، اما نشانه‌هایی وجود دارد که این ماجرا هم یکی دیگر از رؤیاهای کتاب پیدایش است. اینکه این ماجرا در شب رخ داد، اینکه مرد ناشناس بر خلاف روال عادی و طبیعی داستان یعقوب و عیسو، ناگهان پیدا شد و با طلوع فجر ناگهان از داستان حذف شد، و مهمتر از همه اینکه ماجرا بلافاصله در بیداری تعبیر شد: یعقوب با دیدن برادرش عیسو او را مولا و خود را بنده‌ی او نامید و گفت «دیدن روی تو مانند دیدن روی خداست». آیا این همان سخنی نبود که یعقوب در آن شب به زبان آورد که «من خدا را رودررو دیدم»؟

از این دیدگاه، بر خلاف نظر رایج اهل کتاب این احتمال وجود دارد که مرد ناشناس نه خدا، نه فرشته، بلکه عیسو بود که به خواب یعقوب آمده بود. بنا به نقل تورات، عیسو و یعقوب از زمانی که در شکم مادرشان ربکا بودند با یکدیگر درگیری داشتند و این درگیری پس از تولدشان هم ادامه یافت. کُشتی دو مرد تا صبح می‌تواند بیانگر این درگیری قدیمی باشد. به علاوه، در حین کُشتی، یعقوب با اصرار از مرد ناشناس «برکت گرفت». این صحنه نیز می‌تواند بازتابی باشد از اینکه یعقوب سالها پیش با نیرنگ، برکت را از برادرش گرفته بود و به خودش منتقل کرده بود.

با دقت در جزئیات داستان نشانه‌ی مهم دیگری هم دیده می‌شود‌ که باز هم این احتمال را تقویت می‌کند که کل ماجرا در خواب اتفاق افتاده است و در بیداری تعبیر شده است: در حین کُشتی، در حالی که مرد ناشناس از غلبه بر یعقوب عاجز شده بود، به ران او دست زد و استخوان ران یعقوب از جا دررفت. در تورات عبری، برخلاف بعضی ترجمه‌ها، گفته شده است که مرد به ران یعقوب دست زد، نه اینکه ضربه زد. در انتهای داستان هم گفته شده است که بنی‌اسرائیل از آن به بعد رباط متصل به استخوان ران را نمی‌خورند، چون مرد به ران یعقوب دست زد و استخوان او در رفت. در عالم بیداری، نه معقول است که با دست زدن مردی ضعیف به ران مردی قوی، استخوان ران او از جا در برود، نه معنی دارد که بنی اسرائیل پس از این اتفاق، از خوردن قسمتی از ران پرهیز کنند. این دو موضوع چگونه به هم ربط پیدا می‌کنند؟ به این صورت که ماجرا در خواب اتفاق افتاده باشد و در بیداری تعبیر شده باشد، مانند رؤیاهای دیگری که در همین بخش از تورات نقل شده است و تعبیر آن هم بیان شده است. تنها در خواب ممکن است گاوی لاغر گاوی چاق را بخورد و تعبیر این خواب در بیداری چیز دیگری است.

تورات گفته است که با طلوع خورشید یعقوب آن محل را ترک کرد، در حالی که می‌لنگید. با توصیف این صحنه، داستان کُشتی در انتهای فصل سی و دوم کتاب پیدایش به پایان می‌رسد. در آغاز فصل سی و سوم، داستان به روند طبیعی بر می-گردد و صحنه‌ی ملاقات یعقوب با عیسو توصیف می شود. یعقوب در زمان ملاقات با عیسو کاملا تندرست بود. بنا به نقل تورات، او پیشاپیش بستگانش به استقبال عیسو رفت و تا رسیدن به عیسو هفت بار بر زمین سجده کرد. به نظر نمی‌رسد هیچ اثری از دررفتگی استخوان ران در زمان ملاقات با عیسو در یعقوب وجود داشته باشد، بنابراین صحنه‌ی آخر داستان کُشتی یعنی لنگیدن یعقوب در زمان طلوع خورشید نیز می‌تواند بخشی از رؤیا باشد. در میان اهل کتاب رایج است که می‌گویند یعقوب تا پایان عمر می‌لنگید و این در حالی است که هیچ اثری از این ادعا در تورات دیده نمی‌شود. آنچه اهل کتاب می‌گویند با سخن تورات یکی نیست، همان گونه که آنچه اهل قرآن می گویند با سخن قرآن یکی نیست.

در قرآن به نوعی به ماجرای کُشتی یعقوب اشاره شده است. قرآن می‌گوید همه‌ی خوراکها بر بنی‌اسرائیل حرام بود، مگر آنچه اسرائیل پیش از نزول تورات بر خود حرام کرد: کل الطعام کان حلا لبنی اسرءیل إلا ما حرم إسرءیل علی نفسه من قبل أن تنزل التوریة. در این آیه دو نکته‌ی مرتبط با کُشتی یعقوب به چشم می‌خورد: یکی اینکه قرآن از یعقوب با نام اسرائیل یاد کرده است. بنا به تورات، در همان ماجرای کشتی بود که مرد ناشناس نام یعقوب را به اسرائیل تغییر داد، «چون او با خدا و مردم درگیر شده بود». قرآن این نام جدید یعقوب را به رسمیت شناخته است و از آن استفاده کرده است. دیگر اینکه قرآن می‌گوید پیش از آن چیزی بر بنی‌اسرائیل حرام نبود و از اهل کتاب می‌خواهد که صدق این ادعا را در تورات ببینند: فأتوا بالتوریة فاتلوها إن کنتم صادقین. مراجعه به تورات نشان می‌دهد که تا زمان ماجرای کُشتی یعقوب، چیزی از خوردنیها بر بنی‌اسرائیل حرام نشده نبود. این خود شاهدی بر ارجاع قرآن به همین «تورات فعلی» است.

یعقوب به برادرش عیسو ظلم کرده بود و حق او را خورده بود و با نیرنگ برکت را از او گرفته بود. او با این کار خود هم با خدا هم با بنده ی خدا درگیر شده بود. وقتی یعقوب پشیمان شد، یکی از خوراکهای حلال بر او حرام شد. این روند با آنچه در قرآن برای تحریم بعضی از خوراکها بیان شده است سازگار است: فبظلم من الذین هادوا حرمنا علیهم طیبات أحلت لهم.

اگر بپذیریم که کُشتی یعقوب در رؤیا اتفاق افتاده است، در این صورت حتی پذیرش این دیدگاه اهل کتاب که مردی که با یعقوب کُشتی گرفت خدا یا فرشته بود دشوار نیست. آنچه در بیداری امکان وقوع ندارد، در خواب ممکن است. بنا به نقل تورات در همان کتاب پیدایش، در رؤیایی دیگر یعقوب نردبانی را دید که یک سرش بر زمین و سر دیگرش در آسمان بود. فرشتگان از نردبان بالا و پایین می‌رفتند و در بالای نردبان خدا ایستاده بود. دیدن چنین صحنه‌هایی در خواب عجیب نیست.

 اکنون فرض ‌کنیم یعقوب واقعاً با خدا یا فرشته گلاویز شده باشد. این موضوع برای کسی که به قرآن ایمان دارد و آن را کلام خدا می‌داند نباید عجیب باشد. آیا گلاویز شدن انسان با خدا یا فرشته، عجیبتر از مکالمه‌ی انسان با خدا یا فرشته است؟ هم در تورات هم در قرآن، داستانهایی از مکالمات خدا و انسان ذکر شده است. وقتی خدا و انسان می‌توانند مانند دو انسان با یکدیگر سخن بگویند، چرا نمی‌توانند مانند دو انسان با یکدیگر کُشتی بگیرند؟ هر توضیحی که برای چگونگی امکان «مکالمه‌ی خدا با انسان» پیدا کنیم، همان را هم می‌توانیم برای توضیح امکان «مصارعه‌ی خدا با انسان» به کار ببریم کنیم:

•           اگر خدا رودررو با انسان سخن گفته است، می‌تواند رودررو با انسان کُشتی گرفته باشد.

•           اگر خدا از طریق فرشته با انسان سخن گفته است، می‌تواند از طریق فرشته با انسان کُشتی گرفته باشد.

•           اگر سخن گفتن خدا با انسان کنایه است، کشتی گرفتن خدا با انسان هم کنایه است.

•           اگر خدا در رؤیا با انسان سخن گفته است، می‌تواند در رؤیا با انسان کشتی گرفته باشد.

چرا مکالمه‌ی خدا با انسان پذیرفتنی است، اما کُشتی گرفتن خدا با انسان خنده‌دار است؟ این موضوع بار دیگر نشان می‌دهد که در دینداری سنتی، آنچه از کودکی آموخته شده است تصدیق می‌شود و بدیهی پنداشته می‌شود، اما غیر از آن تکذیب می‌شود. آنچه سنتگرایان از کودکی به آن عادت دارند، برای آنان در بزرگسالی هم معقول و عادی است، اما در برابر سخنان متفاوتی که در بزرگسالی به آنها عرضه شود واکنش نشان می‌دهند و به آن می‌خندند. عقل دینی اهل قرآن مانند اهل کتاب در کودکی شکل می‌گیرد و در بزرگسالی ثابت می‌ماند. قرآن نه تقلید کودکانه‌ را تأیید کرده است، نه استهزای بزرگسالانه‌ را. نه تمام آنچه سنتگرایان از آن تقلید می‌کنند صحیح است، نه تمام آنچه مسخره می‌کنند غلط است.

تا زمانی که تنها به آموخته های دوران کودکی تکیه شود، همان گونه که اهل تورات و اهل انجیل نمی توانند به قرآن ایمان بیاورند، اهل قرآن هم نمی توانند به تورات و انجیل ایمان بیاورند. مشکل این نیست که این کتابها ایرادی دارند. مشکل این است که سنتگرایان مذهبی تنها به چیزی ایمان دارند که پدرانشان از کودکی به آنان آموخته اند و به آن عادت دارند. اینان به خوبی این حقیقت را می دانند که اگر والدینشان دین دیگری داشتند، خودشان هم دین دیگری داشتند.

 بسیاری از سخنان متون مقدس درباره‌ی تعامل انسان با خدا کنایی است و نمی‌توان معنی مستقیم آن را در نظر گرفت. برای نمونه، در قرآن از قرض دادن مردم به خدا سخن به میان آمده است: من ذا الذی یقرض الله قرضا حسنا؟ از مردم خواسته شده است که به خدا کمک کنند: إن تنصرو الله ینصرکم. ربا جنگ با خدا خوانده شده است: فأذنوا بحرب من الله و رسوله. به کسانی اشاره شده است که خدا و مؤمنان را فریب می دهند: یخادعون الله والذین آمنوا. حتی به مجادله ی ابراهیم با خدا اشاره شده است: یجادلنا فی قوم لوط. بدیهی است که خدا نه نیاز به قرض و کمک بندگانش دارد، نه می‌توان با او به جنگ برخاست و او را فریب داد. در این قبیل عبارات، دشوار نیست که درک کنیم مثلاً منظور از قرض دادن به خدا می تواند قرض دادن به بندگان نیازمند خدا باشد. با این حال اگر کسی قصد تمسخر داشته باشد، می‌تواند با استناد به این عبارات، خدای قرآن را خدایی فقیر و ناتوان معرفی کند که دست نیاز به سوی بندگانش دراز می‌کند و بندگانش می‌توانند با او بجنگند و او را بفریبند.

اگر کسی در ادعای پیروی از قرآن و محمد صادق است، باید انحرافات اهل کتاب را از تورات و انجیل به آنان یادآوری کند، نه اینکه به تورات و انجیل حمله کند. چنین کسی باید ظرفیت شنیدن انحرافات خود از قرآن را هم داشته باشد. تکذیب تورات و انجیل، تکذیب کتابهایی است که قرآن آنها را تصدیق کرده است. کسی که آیات خدا را تکذیب کند هیچ جایگاهی در دین محمد ندارد. ممکن نیست کسی بتواند قرآن را تصدیق کند اما تورات و انجیل و کتب پیامبران پیش از آن را تکذیب کند.

کسی که به قرآن ایمان دارد و منصف است، می داند که در این کتاب هم در کنار آیات روشن و محکم، آیات و عباراتی مبهم وجود دارد که درک آنها دشوار است و و با نگاه اولیه ممکن است عجیب و دورازانتظار باشد. قرآن خود می گوید بعضی از آیات کتاب محکم و بعضی متشابهند. کسی که دلش بیمار است فقط به دنبال آیات متشابه می رود، اما کسی که در علم راسخ است همه ی آیات را در نظر می گیرد و با احتیاط بیشتری سخن می گوید. با دل بیمار و به قصد تمسخر نمی توانیم آیات تورات و انجیل را بخوانیم و آنها را درک کنیم. اگر قصد تمسخر باشد، اهل کتاب هم می توانند سوژه هایی را از درون قرآن پیدا کنند و قرآن را زیر سؤال ببرند، و همین کار را هم می کنند: کل حزب بما لدیهم فرحون.

برای پرهیز از فرقه گرایی مذهبی و جلوگیری از تبدیل دین واحد پیامبران خدا به ادیان متفرق، این سخن مؤکد و کلیدی قرآن را باید همواره در نظر داشته باشیم: قولوا آمنا بالله وما أنزل إلینا، وما أنزل إلی إبراهیم وإسماعیل وإسحاق ویعقوب والأسباط، وما أوتی موسی وعیسی، وما أوتی النبیون من ربهم، لانفرق بین أحد منهم ونحن له مسلمون. اسلام در مفهوم قرآنی آن بر محور تعالیم یک پیامبر واحد و یک کتاب واحد تعریف نمی شود. خدا واحد است اما پیامبران خدا و کتابهای خدا واحد نیستند. پیروان حقیقی محمد به همه ی پیامبران و همه ی کتابهای آنان ایمان دارند و بین آنان فرق نمی‌گذارند. اگر هر گروه تنها گرد یک پیامبر حلقه بزند و تنها به یک کتاب ایمان داشته باشد، دین خدا به ادیان تبدیل می شود. در این صورت متدینان سنتی علاوه بر تفرقه در دین ، به خطاهای بزرگ دینی دیگری مانند تکذیب کتابهای پیامبران پیشین نیز دچار خواهند شد. تصدیق همزمان تورات و انجیل و قرآن و کوشش برای درک هماهنگ این متون، از یک سو بسیاری از خطاهای دینی را اصلاح می کند و از سوی دیگر به همگرایی پیروان همه‌ی پیامبران خدا و جلوگیری از تفرقه‌ی دینی منجر می شود. تصدیق تورات و انجیل و کتب و صحفی که پیش از قرآن نازل شده اند، راهی طبیعی و معقول را برای تحلیل چگونگی نزول قرآن و ماهیت وحی باز می‌کند. برعکس، با جدا کردن قرآن از ریشه های آن، راه بر تحلیلهای نامعقول و موهوم از ماهیت وحی و کلام خدا باز می شود.

(ادامه دارد)

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 208 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم