«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

ابوالفضل ارجمند: زبان با گذشت زمان متحول می­شود. بعضی از کلمات متروک می­شوند  و بعضی تغییر معنی می­دهند. در زبان فارسی امروز کلماتی مانند «برگستوان»، «تبنگو»، و «قربوس» متروک شده­اند و کمتر کسی معنی آنها را می­داند. کلماتی هم هستند که لفظ آنها ثابت مانده است، اما معنی آنها تغییر کرده است. «رسانه» در فارسی قدیم به معنی اندوه و افسوس بوده است و امروزه به معنی وسیله­ ی ارتباط جمعی است. «جاندار» به معنی محافظ و نگهبان بوده است و امروزه به معنی موجود زنده است. «دولت» به معنی بخت و اقبال بوده است و امروزه به معنی حکومت و قوه­ ی مجریه است.


کلمات کهنی هم هستند که ممکن است در متون ادبی امروز همچنان به همان معنی کهن استفاده ‌شوند، اما در کاربرد عادی معنی متفاوتی پیدا کرده ‌اند. «گران» در ادبیات قدیم به معنی سنگین بوده است، اما امروزه به کالایی که قیمتش زیاد است اطلاق می-شود. «دیدار» در متون قدیمی به معنی چهره بوده است، اما امروزه به معنی ملاقات و بازدید است.


گاهی تغییر معنی به این علت است که کلمه ‌ای متروک شده است و کلمه ‌ ‌ای دیگر از زبانی بیگانه با همان تلفظ جانشین آن شده است. «موزه» در زبان فارسی قدیم به معنی کفش و چکمه بوده است و امروزه لغتی است که از زبان فرانسه وارد فارسی شده است و به مکانی گفته می ‌شود که آثار هنری و باستانی در آن به نمایش گذاشته می ‌شود. «آچار» در زبان فارسی قدیم به معنی ترشی بوده است و امروزه نام ابزار است و از ترکی گرفته شده است. مطالعه ‌ی متون کهن بدون توجه به این تحولات معنایی می ‌تواند به ابهام یا خطا در فهم خواننده ‌ی امروزی از متن منجر شود.


زبان عربی هم مانند همه ‌ی زبانهای زنده از تحولات معنایی برکنار نمانده است و این تحولات به قرآن هم راه یافته است. معنایی که ما امروزه از بعضی از کلمات قرآنی برداشت می ‌کنیم، همان نیست که مردم در زمان نزول قرآن برداشت می ‌کردند. علاوه بر تحولات طبیعی، معنی کلمات و اصطلاحات قرآن دچار دستکاریها و تغییرات عمدی بسیاری هم شده است. فرقه ‌های اهل قرآن، اعم از شیعیان و سنیان، مانند اهل کتاب در طول تاریخ کوشیده ‌اند کتاب مقدس خود را بپیچانند و مفاهیم مطلوب و دلخواه خود را به متن تحمیل کنند: وإن منهم لفریقا یلوون ألسنتهم بالکتاب لتحسبوه من الکتاب وما هو من الکتاب. حاصل این شده است که امروزه معنایی که از بسیاری از کلمات و اصطلاحات قرآن به ذهن ما متبادر می ‌شود، ربطی به آنچه در زمان نزول قرآن از آن برداشت می ‌شد ندارد. در گفتارهای پیش رو مجموعه ‌ای از این کلمات و اصطلاحات قرآنی را تحلیل می ‌کنیم.


***


«خاتَم» در ادبیات قدیم به معنی انگشتر و نگین بوده است. امروزه هم خاتم نام هنری دستی است. این معنی جدید خاتم با معنی قدیم آن مرتبط است. در قرآن این کلمه تنها یک بار در لقب «خاتم النبیین» برای اشاره به پیامبر خدا، محمد، به کار رفته است. شیعیان و سنیان معتقدند که خاتم در این لقب به معنی پایان ‌دهنده است و خاتم النبیین آخِرین پیامبر است.


جالب است که به تقلید از این لقب قرآنی، القابی مانند «خاتم المجتهدین»، «خاتم المحدثین»، و «خاتم الفقها» را هم ساخته ‌اند و به دانشمندان برجسته ‌ی مذهبی اعطا کرده ‌اند. کسانی که این القاب را ساخته ‌اند، خودشان ناخودآگاه اعتراف کرده ‌اند که «خاتم» را به معنی پایان ‌دهنده نمی ‌دانند! وقتی اینان به کسی «خاتم المجتهدین» می ‌گویند، قطعا منظورشان نمی ‌تواند این باشد که او آخرین مجتهد است و پس از او مجتهد دیگری نخواهد آمد. با این حال همین افراد اصرار می ‌کنند «خاتم النبیین» یعنی آخرین پیامبر و پس از او پیامبر دیگری نخواهد آمد. آیا این دوگانه ‌گویی نشان نمی ‌دهد که اینان خودشان هم سخن خودشان را باور ندارند؟


ادعا می ‌کنند که خاتَم (به فتح ت) و خاتِم (به کسر ت) معنی مشابهی دارند. این ادعا با قرائن قرآنی همخوان نیست. برای مقایسه، به دو کلمه ‌ی قرآنی عالَم و عالِم توجه کنید. خوشبختانه این دو کلمه ‌ در زبان فارسی هم به همان معنی قرآنی رایجند. حتی یک کودک دبستانی ده-دوازده ساله ‌ی فارسی ‌زبان هم که هیچ آشنایی با زبان عربی نداشته باشد و در مدارس مذهبی تحصیل نکرده باشد، می ‌داند که معنی این دو کلمه کاملا از هم متمایزند و ممکن نیست بتوان یکی را به جای دیگری به کار برد. عالَم یعنی جهان و عالِم یعنی دانا. بر چه اساسی ادعا می ‌شود که خاتَم و خاتِم مترادفند؟ دو کلمه ‌ی قرآنی «آخَر» و «آخِر» هم با وجود شباهت ظاهری، از نظر معنی کاملا متمایزند. «آخَر» یعنی دیگر و «آخِر» یعنی پایان. به هیچ روی ممکن نیست که بگوییم آخَر و آخِر هردو یعنی پایان.


ادعا می ‌کنند که تمام کلمات عربی بر وزن فاعَل اسم وسیله است، و خاتَم یعنی وسیله ‌ای که با آن به چیزی پایان می ‌دهند. اما کلمه-ی قرآنی عالَم بر وزن فاعَل اسم وسیله نیست. می ‌گویند عالَم هم وسیله ‌ای است که با مطالعه ‌ی آن به علم می ‌رسیم! این خود نمونه-ای از پیچاندن زبان است. با این روش می ‌توانیم بگوییم هر چیزی اسم وسیله است. مثلا آب وسیله ‌ای است که با آن تشنگی را رفع می ‌کنیم!


ادعا می ‌کنند که انگشتر را از آن رو خاتَم نامیده ‌اند که با آن نامه را مُهر می ‌کنند و مُهر کردن نامه به معنی پایان دادن آن است. این ادعا حاوی دو تحریف است. یکی اینکه کار اصلی انگشتر زینت دست است نه مهر کردن نامه، و دیگر اینکه هدف اصلی از مهر کردن نامه تصدیق اصالت آن است، نه پایان دادن به آن. اگر بخواهیم خاتَم را این گونه به «پایان» ربط دهیم، همه چیز خاتم است. سنگ و چوب هم خاتم است، چون می ‌توانیم آن را به سر کسی بکوبیم و به زندگی او پایان دهیم!


مفسران قرآن خاتَم را با کلماتی مانند «حاتَم»، «قالَب»، و «طابَع» مقایسه می ‌کنند تا قاعده‌ای را که گمان می ‌کنند بر این کلمات حاکم است، به خاتم تعمیم دهند. هیچیک از این کلمات را نمی‌توان با خاتم مقایسه کرد و هیچ قاعده ‌ی مشترکی هم بر آنها حاکم نیست:


1. حاتَم در زبان امروز ماست که به فتح ت تلفظ می ‌شود و در اصل به کسر ت است، درست همان گونه که ما کافر را به فتح ف تلفظ می ‌کنیم و این کلمه در اصل به کسر ف است. خاتَم را که بر وزن فاعَل است نمی ‌توانیم با حاتِم که بر وزن فاعِل است مقایسه کنیم.


2. کلمه ‌ی قالَب که در تداول امروز ما قالِب تلفظ می ‌شود، مانند کلمات موزه و آچار در زبان فارسی است. این خطای بزرگی است که گمان کنیم هر کلمه ‌ ‌ای که در زبان عربی رایج است، ریشه ‌ی عربی دارد و با قواعد زبان عربی ساخته شده است. قالَب معرب کلمه ‌ی یونانی «کالبَد» است، نه اینکه از ریشه ‌ی ثلاثی «قلب» بر وزن فاعَل ساخته شده باشد. کاملا ممکن است که کلمه ‌ای که در ظاهر عربی است، ریشه ‌ی عربی نداشته باشد. در زبان عربی کلمه ‌ی «طازَج» هم بر وزن فاعَل رایج است. طازج همان «تازه»ی فارسی است، نه اینکه گمان کنیم ریشه ‌ی طَزَجَ در زبان عربی وجود دارد و بر وزن فاعَل به طازَج تبدیل شده است! روشن است که طازج اسم ابزار نیست، پس نمی ‌توان گفت هر کلمه ‌ای در زبان عربی بر وزن فاعَل باشد اسم ابزار است. خواننده ‌ی فارسی ‌زبان می ‌تواند صفت عربی طازج را روی بعضی از بسته ‌های مواد غذایی ببیند. حلیب طازج یعنی شیر تازه.


3. طابَع در زبان عربی معاصر به معنی «تمبر پستی» است. این کلمه با «مطبوعات» که آن هم اصطلاحی جدید است و در زبان فارسی هم متداول است، از یک خانواده است. مفسران قرآن می ‌خواهند از کلمات عربی معاصر به عنوان شاهدی برای توضیح معنی کلمه ‌ای در قرآن استفاده کنند!


می ‌بینیم که کارشناسان مذهبی به هر دستاویزی متوسل می ‌شوند تا عقاید نامعقولی را به دین نسبت دهند. اینان هم به همان راه روحانیان مسیحی می ‌روند که در توجیه عقایدی از قبیل «تثلیث» و «تجسد» و «فدیه» به هر مستمسک نامربوطی چنگ می-زنند. چرا مفسران قرآن به جای اینکه راه دوری بروند و به کلمات غیرقرآنی متوسل شوند، به کلمه ‌ی قرآنی «عالَم» و عدم امکان تحریف آن به «عالِم» توجه نمی ‌کنند؟


اما حتی اگر کسی بتواند خاتَم را به خاتِم تحریف کند، باز هم نمی ‌تواند به مطلوب خود در اثبات پایان پیامبری برسد. در قرآن می-خوانیم که بهشتیان شراب مختوم می ‌نوشند: یسقون من رحیق مختوم. اگر خاتِم اسم فاعل است، مختوم هم اسم مفعول است. اگر خاتِم را با دیدگاهی خام و ساده ‌انگارانه فقط و فقط به معنی «پایان ‌دهنده» بدانیم، در این صورت مختوم را هم باید به همان سادگی «پایان یافته» معنی کنیم. در این صورت شراب مختوم یعنی شراب پایان یافته! شراب پایان یافته چه معنایی دارد و چگونه نوشیده می ‌شود؟ اینکه گمان کنیم کلمات مشتق از ریشه ‌ی ختم در قرآن همگی حامل معنی پایان هستند صحیح نیست. این اصرار تنها بیانگر تعصب مفسران و مترجمان قرآن برای تحمیل یک معنی خاص به کلمه ‌ای قرآنی است.


مفسران قرآن در تمام کلماتی که از ریشه ‌ی ختم ساخته شده است، تنها به «مُهر زدن» فکر می ‌کنند و مهر زدن را کنایه از «بستن» و «پایان دادن» می ‌دانند. فعل دیگری که در قرآن با خَتَمَ مترادف است، طَبَعَ است. در قرآن هم «ختم الله علی قلوبهم» داریم، هم «طبع الله علی قلوبهم». ببینید که اگر طَبَعَ را مانند خَتَمَ تنها به «مهر زدن» و «بستن» ترجمه کنیم چه مشکلی پیش می ‌آید: امروزه علاوه بر «مطبوعات» که از همان طبع به معنی مهر زدن مشتق شده است، عباراتی مانند «غذای مطبوع» را هم به کار می ‌بریم. مطبوع در این عبارت هیچ ربطی به مهر زدن ندارد. غذای مطبوع یعنی غذای لذیذ و خوشایند و باب طبع. «مطبوع» به این معنی کاربردی قدیمی دارد، اما «مطبوع» به معنی «چاپ شده» یا «مُهر زده» اصطلاحی جدید است. با توجه به این نکته، کاملا محتمل است که معنی مختوم در «رحیق مختوم» مانند مطبوع در «غذای مطبوع» باشد. تعصب مفسران بر تحمیل یک معنی انحصاری به تمام مشتقات ریشه ‌ی ختم، به ترجمه ‌های غریبی از آیات قرآن منجر شده است.


قرآن پس از بیان عبارت «یسقون من رحیق مختوم» می ‌گوید «ختامه مسک»، یعنی بهشتیان از شرابی مختوم می ‌نوشند که ختامش مشک است. مشک ماده ‌ ‌ای معطر است. در فرهنگ فارسی معین در توضیح «مشک» گفته شده است که این ماده در عطرسازی و معطر کردن نوشابه ‌های الکلی گران ‌قیمت به کار می ‌رود. بنابراین حتی اگر معنی مختوم و ختام را در این دو عبارت قرآنی دقیقا ندانیم، می ‌توانیم با توجه به شواهد موجود به شکلی کاملا روان ترجمه کنیم که بهشتیان از شرابی معطر می-نوشند که با مشک آمیخته شده است. اما مترجمان و مفسران قرآن که گمان می ‌کنند «ختم» نمی ‌تواند جز بستن و پایان دادن معنی دیگری داشته باشد، «ختامه مسک» را به عباراتی نامفهوم از این قبیل ترجمه می ‌کنند:

  • مُهرش مشک است.
  • سرش با مشک بسته شده است.
  • پایانش طعم مشک دارد!

باید توجه کنیم که قرآن در عبارات مذکور، شراب را توصیف کرده است، نه ظرف شراب را، چنانکه در جای دیگری هم می-گوید بهشتیان از شرابی می ‌نوشند که با زنجبیل آمیخته شده است: یسقون فیها کأسا کان مزاجها زنجبیلا. در اینجا نیز با وجود اینکه شراب «کأس» خوانده شده است، کیفیت و طعم شراب را توصیف کرده است نه شکل ظرف و نحوه ‌ی بستن سر آن را.


در ترجمه ‌های متون مختلف، چه قرآن چه غیر قرآن، اگر با متن اصلی آشنا باشیم به راحتی می ‌توانیم درک کنیم که مترجم کجاها ناشیگری کرده است و نتوانسته است منظور نویسنده ‌ی اصلی را بفهمد و منتقل کند. چه معنی دارد که بگوییم شراب مُهرش مشک است، یا سرش مشک است، یا تهش مشک است؟


بحث «شراب مختوم» و «ختام مشک» را در اینجا تنها به این خاطر مطرح کردیم که نشان دهیم کلمات قرآنی مشتق از ریشه ‌ی ختم را نمی ‌توان تنها و تنها حامل معنی مهر کردن و بستن و پایان دادن دانست، وگرنه تحقیق در اینکه شراب بهشتی چه کیفیتی دارد در سرنوشت ما هیچ تأثیری ندارد. اگر به بهشت رفتیم و در آنجا شراب غیرمختوم هم به ما رسید، خدا را شکر می ‌کنیم! اما تحقیق در اینکه خاتَم در «خاتم النبیین» چه معنایی دارد بسیار مهم و سرنوشت ‌ساز است و نگرش دینی ما را زیرورو می ‌کند.


یکی از ایراداتی که به معتقدان خاتمیت وارد است این است که چرا به این باور مهم و سرنوشت ‌ساز دینی تنها در یک کلمه ‌ی مناقشه ‌انگیز قرآنی اشاره شده است و در هیچ آیه ‌ی دیگری تصریحی به آن دیده نمی ‌شود؟ و اصلا چرا لقب «خاتم النبیین» در قرآن در خلال بحث پیامبر با مردم بر سر پسرخواندگی زید ظاهر شده است و خاتمیت محمد به این موضوع چه ربطی دارد؟


از آیات 37 تا 40 سوره ‌ی احزاب بر می ‌آید که پیامبر پسرخوانده ‌ای به نام زید داشت. زید با وجود توصیه ‌ی پیامبر به طلاق ندادن همسرش، او را طلاق داد. پیامبر همسر زید را به زنی گرفت. این موضوع برای مردم پذیرفتنی نبود، چون پیامبر با همسر پسرش ازدواج کرده بود. قرآن توضیح می ‌دهد که زید پسر محمد نیست، بلکه پسرخوانده ‌ی اوست. محمد پدر زید نیست: ما محمد أبا احد من رجالکم، ولکن رسول الله و خاتم النبیین. از این آیه تلویحا می ‌توان استنباط کرد که مردم پیامبر را با لقب «ابو زید» صدا می ‌زدند، یعنی او را پدر پسرخوانده ‌اش می ‌دانستند. قرآن می ‌گوید محمد پدر هیچیک از مردان شما نیست. او «رسول الله» و «خاتم النبیین» است.


مفسران قرآن یا خود را ملزم به توضیح ارتباط بحث پسرخواندگی با خاتمیت در این آیه نمی ‌دانند، یا توضیحاتی ضعیف برای آن اقامه می ‌کنند. دو نمونه را در اینجا بیان و نقد می ‌کنیم:


1. بعضی از مفسران مدعی هستند که قرآن می ‌خواهد بگوید ارتباط پیامبر با مردم فقط از طریق رسالت و نبوت است، نه روابط خانوادگی. روشن است که این تحلیل درست نیست. پیامبر زنان بسیاری از مردم قوم خود گرفت و اگر پدر هیچیک از مردان آنان نبود، شوهر قانونی چندین تن از دختران آنان بود. بنا بر این هم با آنان رابطه ‌ی معلم و شاگردی داشت، هم خویشاوندی. حتی می ‌توانیم بگوییم از نظر معنوی پدر همه ‌ی مؤمنان بود، چنانکه به قول قرآن زنانش مادران مؤمنان بودند: أزواجه أمهاتهم.


2. بنا به تحلیلی دیگر می ‌گویند مردم توقع داشتند که پسر پیامبر پس از او در پیامبری جانشین پدر ‌شود، اما پیامبر پسر نداشت. بنا به این دیدگاه قرآن تأکید کرده است که زید هم پسر واقعی او نیست، تا توقع مردم کاملا منتفی شود و خاتمیت تحقق یابد. این تحلیل عجیب را نویسنده از بعضی از روشنفکران مذهبی معاصر هم شنیده است. مطابق با این تحلیل اگر پیامبر پسری واقعی داشت، ناگزیر او بنا به توقع مردم به پیامبری می ‌رسید! این تحلیل علاوه بر اینکه از دیدگاه قبلی هم سست ‌تر است، به مطالبی تکیه می ‌کند که در قرآن به آنها اشاره نشده است و منطقی هم نیست. یکی اینکه از کجا می ‌توان فهمید که مردم توقع داشتند که پسر پیامبر به پیامبری برسد؟ مگر محمد خود پیامبرزاده بود، یا مردم به او مانند بنیانگذار یک سلسلسله ‌ی پادشاهی موروثی نگاه می ‌کردند؟ دیگر اینکه چرا پیامبر با وجود آن همه زن، دخترزا بود و هیچ پسری نداشت؟ روایات می ‌گویند پیامبر پسری نداشت، یا پسران او همگی مرده بودند، اما این منقولات نه تصریحی در قرآن دارد، نه چندان طبیعی به نظر می ‌رسد. اگر مردی زنان بسیاری داشته باشد و دخترانی هم از او به دنیا آمده باشند، طبیعی است که پسرانی هم داشته باشد. در هر صورت، چه دلیلی دارد که قرآن بخواهد با این عقیده ‌ی فرضی مردم همراه شود که زید چون پسرخوانده است نمی ‌تواند پیامبر شود؟ مگر شرط رسیدن به پیامبری این است که پیامبر پسرخوانده ‌ی کسی نباشد؟


در اینجا می ‌کوشیم از دیدگاهی کاملا متفاوت، رابطه ‌ی سه عبارت «ما محمد أبا أحد من رجالکم» و «رسول الله» و «خاتم النبیین» را در قرآن توضیح ‌دهیم. این سه عبارت همگی بیانگر سه لقب برای پیامبر است که قرآن یکی را نفی و دوتا را به مردم توصیه کرده است. القاب پیامبر را با القاب امام چهارم شیعه می ‌توان مقایسه کرد. علی بن حسین، امام چهارم شیعه، دو لقب شایسته دارد: سجاد و زین العابدین. یک لقب نامناسب هم روضه ‌خوانان برای گریاندن مردم به او داده ‌اند: امام بیمار! داستان از این قرار است که علی بن حسین در واقعه ‌ی کربلا بیمار شد و نتوانست با پدرش در جنگ شرکت کند. بیماری او در کربلا مانند بیماریهای موقتی بود که هر یک از ما هم به آن مبتلا می ‌شویم. شایسته نیست کسی را به واسطه ‌ی بیماری ملقب به «بیمار» کنیم. موضع قرآن را درست از همین دیدگاه می ‌توان تحلیل کرد. سخن قرآن مانند این است که به روضه ‌خوانان بگوییم علی بن حسین بیمار نبود، او سجاد و زین العابدین بود.


قرآن مردم را از استفاده از لقب نادرست «پدر زید» منع کرده است و گفته است که برای اشاره به پیامبر از عناوین «رسول الله» یا «خاتم النبیین» استفاده کنند. دقت کنید که وقتی قرآن در این آیه ‌ی خاص می ‌گوید محمد رسول الله است، نمی ‌خواهد خبر بزرگ رسالت محمد را برای اولین بار به مردم اعلام کند. محتوای سوره ‌ی احزاب نشان می ‌دهد که این سوره مربوط به بعد از هجرت است و بدیهی است که مؤمنان در یثرب می ‌دانستند که محمد رسول الله است. قرآن می ‌گوید به محمد، رسول الله بگویید نه پدر زید. محمد ابوزید نیست، رسول الله است. «خاتم النبیین» نیز در این آیه تنها می ‌تواند شأن یک لقب را داشته باشد، نه بیان خبر بزرگ پایان پیامبری در خلال یک دعوای محلی. به این ترتیب اجزای آیه کاملا به هم مرتبط می ‌شوند، بدون اینکه هیچ نیازی به منقولات مشکوک غیرقرآنی داشته باشیم.


وقتی به امام چهارم زین العابدین می ‌گوییم، به این معنی نیست که امامان دیگر عابد نبوده ‌اند یا این امام از بقیه عابدتر بوده است. ما یکی از امامان را به نام زین العابدین می ‌شناسیم و او را با این لقب متمایز می ‌کنیم، چنانکه امامان دیگر را هم با القاب دیگری می ‌شناسیم. اگر یکی از امامان را صادق لقب می ‌دهیم، به این معنی نیست که دیگران صادق نبوده ‌اند. در مورد پیامبران هم همین گونه است. ما تنها یکی از پیامبران را با لقب مسیح و تنها یکی را با لقب خاتم النبیین می ‌شناسیم. وقتی به ترکیب قرآنی «خاتم النبیین» به صورت یک لقب نگاه کنیم، کاملا منطقی و طبیعی است که معنی آن «نگین پیامبران» باشد، اگرچه معمولا اسم و لقب کسی را ترجمه نمی ‌کنند.


اکنون مسأله را از زاویه ‌ای دیگر نگاه می ‌کنیم تا معلوم شود اساسا مسأله ‌ی خطیر خاتمیت را با چانه ‌ زدن بر سر معنی کلمه ‌ی «خاتم» در یک عبارت کوتاه قرآنی نمی ‌توان اثبات کرد و مانع بسیار بزرگتری در برابر این تلقی غلط سنتی وجود دارد. در قرآن کلمه ‌ی «آخِر» به معنی پایان است. آخر در برابر أول آمده است: هو الأول والأخر. «یوم الآخر» هم یعنی روز پایان. اکنون فرض کنید که به جای لقب مناقشه ‌انگیز «خاتم النبیین»، در قرآن به صراحت آمده باشد که محمد «آخر النبیین» است و هیچ شکی نباشد که قرآن محمد را آخرین پیامبر خوانده است. باز هم آنچه مفسران قرآن مدعی هستند اثبات نمی ‌شود. برای اینکه متوجه شوید این قبیل عبارات در قرآن نسبی هستند نه مطلق، به مثالهای زیر توجه کنید:


موسی پس از مشاهده ‌ی تجلی خدا بر کوه گفت: من اولین مؤمن هستم. جادوگران فرعون نیز پس از مشاهده ‌ی نشانه ‌های خدا در دست موسی گفتند: ما اولین مؤمنان هستیم. این سخنان موسی و جادوگران در آیه ‌ی 143 سوره ‌ی اعراف و آیه ‌ی 51 سوره ‌ی شعرا آمده است. اگر بپرسند بنا به قرآن اولین مؤمنان چه کسانی بودند، جواب چیست؟ با استناد به آیات مذکور می ‌توان گفت به تصریح قرآن اولین مؤمنان موسی و پیروان او بودند. اما در این صورت پیامبران قبل از موسی و پیروان آنان چه حکمی دارند؟ آیا نوح و ابراهیم و اسحاق و یعقوب و یوسف و پیروانشان مؤمن نبودند؟ بدیهی است که این نتیجه ‌گیری غلط است.


در همان سوره ‌ی شعرا، آیه ‌ی 118، می ‌خوانیم که نوح در کشتی دعا کرد که خدا او و همراهان مؤمنش را نجات دهد. پس نوح و همراهانش نیز مؤمن بودند. نوح و همراهانش بسیار پیشتر از موسی می ‌زیستند. اگر پیامبران قبل از موسی و پیروانشان نیز مؤمن بودند، چرا موسی خود را اولین مؤمن خواند؟ و چرا با وجود اینکه مطابق با نص قرآن موسی خود را اولین مؤمن خواند، ما نمی-توانیم بگوییم موسی اولین مومن بود؟


علت این است که ما نمی ‌توانیم سخن کسی را از زمان و مکانی که آن سخن بیان شده است خارج کنیم و به شکل مطلق به آن استناد کنیم. «من اولین مؤمن هستم» می ‌تواند به این معنی باشد که «من اولین مؤمن در میان قوم خودم هستم». «ما اولین مؤمنان هستیم» می ‌تواند به این معنی باشد که «ما اولین مؤمنان در دربار فرعون هستیم». این عبارات در قرآن نسبی است و ما نمی ‌توانیم آنها را مطلق فرض کنیم. سخن موسی و جادوگران را نمی ‌توانیم از زمان و مکان حضور آنان بیرون بکشیم و به شکل مستقل به آن استناد کنیم. موسی به معنی محلی اولین مؤمن بود، اما اولین مؤمن در طول تمام تاریخ و در میان تمام اقوام جهان نبود.


همان گونه که «اولین مؤمن» نسبی است، «آخرین پیامبر» هم، با این فرض که کسی خود را با این عنوان معرفی کرده باشد، نسبی است. آخرین پیامبر بنی ‌اسرائیل آخرین پیامبر عرب نیست. آخرین پیامبر عرب هم آخرین پیامبر عجم نیست. ممکن است پس از ظهور چند پیامبر در یک قوم خاص، پیامبری مبعوث شود و به آنان هشدار دهد که او آخرین پیامبر است. پس می ‌توان از «آخرین پیامبر» سخن گفت، بدون اینکه منظور آخرین پیامبر در طول تمام تاریخ و در میان همه ‌ی اقوام جهان باشد. اگر مجری تلویزیون بگوید که آخرین اخبار را به اطلاع مردم می ‌رساند، به این معنی نیست که پس از آن دنیا به آخر می ‌رسد. در بسیاری از موارد، «آخرین» یعنی «آخرین تا آن زمان خاص».


***


خاتمیت محمد از ارکان هویت فرقه ‌های شیعه و سنی است. یهودیان و مسیحیان هم هر کدام به نوعی به خاتمیت معتقدند و از این رو به پیامبرانی غیر از پیامبران عهد قدیم یا عهد جدید ایمان نمی ‌آورند. اهل قرآن مانند اهل کتاب دین خود را با محوریت یک کتاب و یک پیامبر تعریف کرده ‌اند و از دیدگاه آنان همه چیز از محمد آغاز می ‌شود و به محمد ختم می ‌شود. همان گونه که امروزه اصطلاحی به نام «صدر اسلام» ساخته ‌اند و بر خلاف تعالیم قرآن القا می ‌کنند که اسلام با محمد آغاز شده است، با نظریه ‌ی «خاتمیت» هم القا می ‌کنند که پیامبری با محمد به پایان رسیده است. اگر بر اساس تعالیم قرآن ایمان بیاوریم که دین همه ‌ی پیامبران خدا یکی است و موسی و عیسی و محمد احیاگران دین بودند نه بنیانگذاران دین، برای ما فرقی نمی ‌کند که کلیم و مسیح و خاتم النبیین چندمین پیامبر بوده ‌اند. برای اهل کتاب و اهل قرآن این بحث که کدام پیامبر آخر است چنان پررنگ شده است که حقیقت دین را فراموش کرده ‌اند و متوجه نیستند که خرافات شرک ‌آمیزی که امروزه در میان آنان شایع است، همان است که همه ‌ی پیامبران خدا برای مبارزه با آن مبعوث شدند.


بعضی می ‌گویند اگر محمد آخرین پیامبر نباشد، چه پیامبری بعد از او ظهور کرده است؟ کدام پیامبر توانسته است مانند او چنان تحول بزرگی را در تاریخ ایجاد کند؟ پاسخ این است که ما در قرآن می ‌آموزیم که ممکن است پیامبری هزار سال مردم قومش را دعوتند و جز تکذیب و تمسخر و آزار چیزی عایدش نشود. چه بسا پیامبرانی که ظهور کرده ‌اند و کسی به آنان اعتنا نکرده است و در گمنامی مرده ‌اند یا کشته شده ‌اند. از آن طرف هم باید در نظر بگیریم که امروزه ‌ میلیاردها نفر که مدعی پیروی از پیامبران خدا هستند، آشکارا در کلیساها و زیارتگاهها بت ‌پرستی می ‌کنند و به نام پیامبران خدا در برابر مبانی عقلی و اعتقادی و اخلاقی دین می ‌ایستند. اینکه تصور کنیم امروزه چند میلیارد نفر پیرو عیسی و چند میلیاردنفر هم پیرو محمد هستند، توهمی بیش نیست. ضمن اینکه پیروان اسمی هریک از این پیامبران خود به دهها فرقه ‌ تقسیم شده ‌اند و با یکدیگر اختلاف دارند. واقعیت این است که پیامبران خدا جرقه ‌هایی را در ظلمت تاریخ زدند که به سرعت پس از آنان خاموش شد. بنی اسرائیل را به یاد بیاوریم که در غیبت موسی نتوانستند حتی چهل روز بر دین او باقی بمانند و به گوساله ‌پرستی روی آوردند.


قرآن بارها از تعجب مردم در مواجهه با پیامبر جدید سخن گفته است. معاصران محمد هم با اینکه داستان پیامبران قبلی را می-دانستند و حتی به آنان ایمان داشتند، انتظار بعثت پیامبر جدیدی را نمی ‌کشیدند. گویی آنان نیز به نوعی به خاتمیت معتقد بودند:

  •  بل عجبوا أن جاءهم منذر منهم فقال الکافرون هذا شیء عجیب!
  •  وعجبوا أن جاءهم منذر منهم وقال الکافرون هذا ساحر کذاب.
  •  أو عجبتم أن جاءکم ذکر من ربکم علی رجل منکم لینذرکم ولتتقوا ولعلکم ترحمون؟
  •  أکان للناس عجبا أن أوحینا إلی رجل منهم؟

حقیقت این است که اگر کسی امروزه هم در میان اهل کتاب یا اهل قرآن مدعی پیامبری شود، همان واکنشهایی در میان سنتگرایان مذهبی بروز خواهد کرد که در قرآن به تفصیل بیان شده است: مردم از چنین ادعایی تعجب خواهند کرد، مدعی را مسخره خواهند کرد، او را آزار خواهند داد و احتمالا از سرزمینش اخراج خواهند کرد و حتی به قتل خواهند رساند.


پیامبری به این نیست که کسی بخواهد مانند عیسی به اذن خدا مرده را زنده کند یا مانند موسی به اذن خدا دریا را بشکافد. مشرکان معاصر محمد همین تصور را از پیامبری داشتند و از او انتظار داشتند که آسمان را بشکافد و از زمین چشمه جاری کند. حتی لازم نیست که پیامبر جدید، کتاب جدیدی برای مردم بیاورد، چنانکه بسیاری از پیامبران بنی اسرائیل همان تورات موسی را تبلیغ کردند و چیزی جز یک مبلغ ساده ‌ی دینی نبودند. اگر پیامبران را بشری مانند دیگران بدانیم و پیامبری را به پدیده ‌ای نامعقول و تخیلی تبدیل نکنیم، خواهیم دید که هم اکنون هم پیامبران بسیاری در جهان حضور دارند، اگرچه دیگر خود را به اسم پیامبر نمی-خوانند. این سخن درستی است که دانشمندان وارثان پیامبران هستند: العلماء ورثة الأنبیاء. حقیقت ‌جویی انسان در هیچیک از حوزه ‌های معرفت به پایان نمی ‌رسد، و هیچ معلمی در هیچ شاخه ‌ای از معارف انسانی آخرین معلم نیست.


بی ‌هیچ تردیدی، باور به خاتمیت یکی از عوامل بنیادی جمود و تحجر و عقب ‌ماندگی اهل قرآن است. تصور کنید که کسی ادعا کند مثلا در ریاضیات، کتابی که هزار سال پیش نوشته شده است آخرین کتاب ریاضی است و نویسنده ‌ی آن هم آخرین ریاضیدان است. این ادعای نامعقول چه حاصلی جز عقب ‌ماندگی علمی دارد؟ اهل قرآن در حالی می ‌گویند محمد آخرین پیامبر و قرآن آخرین کتاب است که خود به فرقه ‌های مختلفی تقسیم شده ‌اند و نمی ‌توانند به اجماع برسند که تعالیم «آخرین پیامبر» چه بوده است!


(ادامه دارد)

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 140 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم