«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

نیلوفر - علی زمانیان: چرا دین را به پرسش می گیریم؟ امروزه چرا دین، در حجم گسترده ای مورد بازخوانی و تامل و اندیشه ورزی قرار گرفته است؟ چرا این همه واکاوی در باب دین، باورها و دستورات دینی صورت می گیرد؟ بدون آن که وارد فهم چالش های معرفتی و عملی در باب دین شویم و بدون آن که در باب هر یک از آنها دست به ارزشداوری بزنیم، می توانیم این پرسش برون از این چالش را مطرح کنیم که اساسا چرا دین مورد شک و تردید و پرسش قرار گرفته است؟ وارد نزاع شدن و نقد کردن، یک چیز است، اما پرسش از چرایی نقد و نزاع، مطلب دیگری است. چرا رویکرد انتقادی و پرسشی به دین افزایش یافته است؟


ناگفته نماند که پرسش ها، شک ها و تردیدها در طول تاریخ زندگی انسان جاری بوده است. اما در مقایسه میان دوران اخیر (رنسانس به بعد)، با جهان کنونی، اولا پرسش ها، نه برای فهم همدلانه ی با دین، بلکه عموما رویکردی انتقادی به آن یافته است. تا جایی که پرسش های براندازانه به آسانی مطرح می گردد. ثانیا حجم و گستردگی پرسش ها و تردیدها افزایش یافته است. ثالثا، پرسش ها و بازخوانی ها، از گروه اندک نخبگان و اندیشمندان تاریخ، به سطوح میان جامعه رسوخ نموده و طبقات اجتماعی و توده ی مردم با آن دست به گریبانند. و رابعا، پرسش ها نه از سوی منکران، که عموما در جامعه و جمهور دینداران مطرح می شود.


نوشته ی حاضر تلاش می کند خاستگاه پرسش و رویکرد انتقادی تعمیم یافته را تبیین کند و پاسخی هر چند پریشان به این سوال بدهد که: چرا دین، مورد پرسش واقع شده است؟

 

یک: باورها تغییر می کنند

تاریخ بشری مشحون از تغییر و تحولاتی است که در زندگی اجتماعی و ساحت ذهن آدمی اتفاق افتاده است. تغییراتی ژرف و یا سطحی، مقطعی و یا دامنه دار و هر گونه تغییری که چهره ی نویی از فرد و جامعه ارایه می دهد. پروسه ی تحول در باورها و ارزش ها و تغییرات بزرگ در آن چه که می توان مشاهده کرد و با آن روبرو شد، بدون توقف در کاروان تاریخ رخ داده است. گرچه فرایند تغییر و تحول، در ادوار مختلف و جوامع با یکدیگر متفاوت است، اما در هیچ کجای تاریخ، انسان و یا جامعه ای را نمی توان یافت که همچون آبی راکد و مطلقا ایستا، بر مدار یک محور چرخیده باشد. در چشم انداز کلی، تغییر و تحول در جوامع پیشین، کند و بسیار کند بوده و در جوامع جدید، تند و بسیار تند شده است. احتمالا سرعت تغییر و تحول با میزان واکنش دفاعی مضطربانه از سنت ها و باورهای جا افتاده نسبتی دارد. به این معنی که هر چه سرعت تغییرات بیشتر شود، اضطراب تغییر افزایش می یابد و در پی آن، واکنش به تغییرات از سوی فرد و یا جامعه، بیشتر می گردد. در مجموع، جوامع پیشین، هراسی عمیق از تغییر و تحول داشتند و اما از هراس ساکنان جوامع جدید در برابر تغییرات کاسته شده است و تحول را آسان تر می پذیرند. در حالی که هر گونه تفاوت در جوامع سنتی، سرکوب می شد، اما امروزه رواداری بیشتری نسبت به تغییرات و تفاوت ها شکل گرفته است و نتیجه ی این رواداری به تدوین حقوق بشر و پذیرش تفاوت در باورها و ارزش ها و سنت ها، کمک کرده است. چرایی تغییر و تحول و فهم واکنش هایی که در مواجه با این تغییرات شکل می گیرد و همچنین چرایی واکنش ها به موج تغییرات اجتماعی و تغییر در باورها و ارزش ها، موضوع درازدامنه و پیچیده ایست.


آن چه در این نوشتار کوتاه به آن توجه می شود مسئله ای بسیار خردتر از این امر کلی و درهم بافته است که چرا باورها تغییر می کنند. برای تامل در این باره لاجرم باید تغییر در حوزه ی باورها و ادراک را در فلسفه، روان شناسی و جامعه شناسی مطالعه کرد و تحولات را در پرتو این سه دانش واکاوی نمود. اما حقیقتا باید در این پرسش مداقه کرد که چرا باورها تغییر می کنند؟ به تعبیر "کواین"، "هریک از ما پیوسته باورهای جدیدی را می پذیریم، باورهای گذشته را رد می کنیم و نیز در باورهای دیگر مناقشه می کنیم. خزانه ی باورهای هر کس، دست کم به طور جزیی، تقریبا در هر لحظه از بیداری تغییر می کند". (کواین. شبکه باور). ثبات، امری خوشایند است اما با این همه، "تغییر"، تنها امر ثابت و لایتغیری است که ما آدمیان تجربه می کنیم.


شکل گیری و تغییر باورها به علل مختلف و متعدد وابسته است. از میان علل مختلف، "لوک بدار" (روان شناس)، به سه منبع اصلی باور می پردازد.:"تجربه شخصی، اطلاعات حاصل از دیگران و استنتاج" (لوک بدار،90). تغییر و تحول در هر یک از سه منبع، به تغییر در باور منجر می شود. به عنوان مثال، کسی که در تجربه ی خویش، رنج عمیق از دست دادن عزیزش را تجربه کرده است، لاجرم در باورهایش نسبت به هستی،‌ تغییر ایجاد می شود. حتی تجربه ی خوشایند و شیرین نیز باورها را دستکاری می کند. آن که با فقر دست و پنجه نرم می کند و یا آن که در رفاه و ثروت غوطه می خورد، باوری متناسب با تجربه ها و شرایط خود پیدا می کنند. "کواین"، نیز دلیل دیگر تغییر باور را در تعارض درون شبکه ای و یا ناسازگاری میان باورها می داند. گرچه"ناسازگاری، همیشه آشکار نیست. اما همین که بفهمیم مجموعه ای از جمله ها با یکدیگر ناسازگارند، دیگر نمی توانیم صدق کل آن مجموعه را باور داشته باشیم، زیرا ناسازگاری، ‌مستلزم نادرستی یکی از آنها است."( کواین- 17).

 

دو: باورهای دینی نیز تغییر می کند

باورهای دینی نیز مانند سایر باورها، در داد و ستد میان واقعیت و تغییرات ساحت های دیگر با این باورها، دستخوش انواع تغییرات می شود. گاهی باورهای دینی به تعارض درونی می رسند. یعنی باورهای جدید و پذیرفته شده را نمی توان با آن جمع کرد و سازگاری درونی از دست رفته را بازگرداند، و گاهی به تعارض بیرونی منتهی می گردد. تعارض بیرونی و عملی، وقتی است که واقعیتی از جهان، آن باور را با چالش روبرو کرده باشد. تجربه های جدید، استنتاجات و یافته های نو علمی می تواند هر یک از باورها را با چالش مواجه سازد. چالش نظری و چالش عملی، کدامیک مهم ترند؟ "کارن آرمسترانگ"، معتقد است آن چه دین را با بن بست و بحران روبرو می کند، چالش نظری نیست بلکه چالش عملی است. در نظر وی"هر دین پر رونق، گرمی بازارش از کارآیی آن است نه استدلال های تاریخی و فلسفی شان" (تاریخ خدا – 357) با تاکید و تکیه بر ایده ی آرمسترانگ، چالش و بحران باورهای دین را می توان در دو دسته ی مجزا تقسیم کرد. اولا بحران ناشی از ناکارآمدی دین. ( این که ناکارآمدی دین چیست، خود بحث دیگری است). ثانیا، و موثرتر از عامل اول، رویارویی و نزاع میان زندگی روزمره و باورهای دینی است. در عامل دوم، دین، نه تنها کارآ نیست بلکه مانع و مزاحم زیستن می شود. در این جا است که ضرورت سازگاری باورهای دینی با زندگی در دوره های مختلف، به دگرگونی باورها منجر شده و باورها دایما مورد حک و اصلاح و بازسازی قرار می گیرند. عدم توازن و ناسازگاری میان باورها و زیست عصری، امری شخصی و فردی نیست بلکه پدیده ای اجتماعی و معرفتی است و باید آن را ذیل مفهومی با عنوان تغییر و تحول معرفتی – زیستی و تغییرات اجتماعی مورد بررسی قرار داد. تغییرات اجتماعی دست کم دو پیامد و چالش قابل تامل برای باورها و منجمله باورهای دینی دارد. اول آن که صدق و کذب باورها را دگرگون می کند. باوری که تا کنون بدیهی و صادق شمرده می شده است، از این پس، غیر بدیهی و حتی کاذب شناخته می شود. ثانیا، با معیارهای زیست عصری در تعارض می افتد.


واکنش افراد در برابر چنین چالش هایی، آن ها را به سه گروه تقسیم می کند:


گروه اول، کسانی که باری به هر جهت زندگی می کنند و چالش و دست اندازهای ایجاد شده را نادیده می گیرند. به گونه ای که واقعیت ها نمی تواند این گروه را به تامل و تغییر در باورها وا دارد. از این رو احساس نمی کنند شکاف و گسستی میان باورهای آنان با واقعیت های معرفتی و عینی به وجود آمده است. کاری که این سنخ از افراد انجام می دهند، سرکوب واقعیت و نادیده گرفتن تعارض هایی است که ذهن و ضمیر و زیست عینی شان را در برگرفته است. اینان سعی می کنند علیرغم ناسازگاری ها، ‌در همان اتمسفر سنت تنفس کنند و همان آیین ها و سنت ها را تکرار نمایند.


گروه دوم، کسانی که نمی توانند واقعیت چالش را نادیده بگیرند، اما هنوز می خواهند به آن باورهای کلی وفادار بمانند. از این رو چالش را جدی می گیرند و سعی می کنند با تفسیر جدید، بازخوانی باورها و تغییراتی که در حوزه ی اندیشه می کنند، توازنی قابل قبول میان باورها و واقعیت ها خلق نمایند. گاه وفاداری این گروه، کنشی است دردناک زیرا همه ی باورهای خود را نمی توانند اصلاح نمایند و در جایی تعارض عمیقا پابرجا می ماند. تعارضی که آرامش درون را می زداید.


گروه سوم، آنان که بحران تعارض و ناسازگاری را لاینحل می بینند و در نهایت، دست از بخشی و یا تمام باورهای دینی شان برمی دارند.. این گروه بر خلاف گروه اول که واقعیت ها را نادیده می گیرند، از باورها می گذرند و بدین صورت آن ناسازگاری و تعارض را با حذف یک طرف نزاع و پیکار، به سازگاری مجدد می رسانند.

 

سه: نسبت میان پرسش و احساس مشکل و ناسازگاری

پرسش و تامل در باب باورهای دینی، نشان می دهد که آن باور و یا باورهای دینی با بحران ناسازگاری روبرو شده است. تا وقتی هر چیز بر وفق مراد است و منطبق با مقبولات زمانه و به تعبیری تا وقتی باوری بدیهی انگاشته می شود، پرسش از آن بی معنی است. پرسش، نشان می دهد چیزی اشتباه است ویا چیزی از بدیهی بودن خارج می شود. پرسش هایی که از رابطه ی میان والدین و فرزندان، رابطه ی میان همسران، رابطه ی میان رعیت و حاکم و رابطه ی میان انسان و خدا می شود، نشان از آن داردکه آن رابطه ای که تاکنون به صورت روالمند وجود داشته است، و آن سنت پیشین با مانعی برخورد کرده است. احساس می شود مانع جدی است و به بازسازی این رابطه نیاز است. پرسش، گرچه فعلی معرفتی و تلاشی برای شناخت است اما پرسش از زمین خالی و بی مسئله برنمی خیزد. پرسش، محصول آشنایی زدایی از آن چیزی است که تا کنون نزد ما آن قدر آشنا، بدیهی و شفاف بوده است که بدون تامل و تردید بدان باور داشته ایم و یا بر اساس آن زیسته ایم. پرسش، در ابتدا تلاشی برای بازگرداندن آن سازگاری و توافق پیشینی است که دارد از دست می رود. کوششی است در جهت بازسازی معرفتی که با واقعیت در نزاع و ستیز افتاده اند.


همان گونه که اشاره شد، پرسش از استشمام نوعی مشکل و ناسازگاری میان باورها با یکدیگر و یا ناسازگاری باور با واقعیت های عینی برمی خیزد. چالش ضمنی و آزاردهنده، مقدمه ای است تا فرد را به واکاوی و بازخوانی باورهایش فرا بخواند. بازخوانی انتقادی باورها و سنت دینی ناشی از چالش هایی است که فرد را به تعارض شناختی می کشاند و او را با بحران مواجه می کند. امروزه، وقتی با سیل بزرگی از پرسش ها، تردیدها و شک های تعمیم یافته مواجه می شویم، درمی یابیم که اتفاقی از جنس بحران در ساحت نظر و عمل رخ داده است. آن توازن پیشین به تعارض و امور بدیهی گذشته به امور غیر بدیهی نامنسجم تبدیل گشته است. پرسش یعنی چیزی که باید آن را زیر ذره بین برد و حل و فصل کرد. اما چالش و یا چالش هایی که سبب این حجم از پرسش ها و تردید ها شده کدام است؟ به نظر می رسد انواع چالش ها را که سبب بازخوانی سنت شده است، می توان در پنج گروه و سنخ متمایز از یکدیگر تفکیک کرد. البته اهمیت هر یک از این چالش ها و گستردگی هر یک از آنها، به یک اندازه نیست، ولی ترکیبی از این علل، به تردیدها و پرسش ها دامن زده است به گونه ای که افراد را به تاملی در این باب کشانده است. آن پنج مولفه و یا چالشی که منشا و سرچشمه ی سیل بزرگ پرسش ها شده است کدام است؟

چهار. پنج چالش جدی در برابر باورهای دینی

به اختصار هر چه تمام تر، این چالش ها عبارت است از:

1. گسست فرهنگی میان جهان دیروز و امروز
ارزش های فرهنگی، جهان نگری و چشم انداز انسان مدرن امروز با آن چه در متن تاریخ اجدادش بوده است، از یکدیگر فاصله می گیرند و تشابهات شان رو به کاستی است. به نحوی که فرهنگ مسلط امروزی چیزی متفاوت با فرهنگ گذشته شده است. به عنوان مثال: دو مولفه ی اساسی حاکم بر فرهنگ پیشین، گفتمان "تکلیف مدار" و "جمع گرا" بوده است. اما انسان امروز "حق مدار" و "فردگرا" است. انسان امروز، خود را واجد انواع حقوقی می داند که باید به آن برسد. فرهنگ "پدرسالار" که به نظام سلطانی و گفتمان اربابی راه می داد و آن را موجه می کرد، اینک به فرهنگ برابری خواه و دموکراتیک تبدیل می شود. مسلم است که آن تصویر خدایی که در گفتمان تکلیف مدار و سلطانی امر بدیهی و پذیرفته شده ای بود، با فرهنگ امروزین در تضاد بیفتد و با انواع چالش ها مواجه گردد. هریک از ارزش ها و سنت های پیشینیان و منجمله فرهنگ دینی تاریخی با مولفه های فرهنگ مدرن در تعارض قرار گیرد، لاجرم پرسش از چرایی چنین چالشی و راه برون رفت از این بن بست در دستور کار دینداران با رویکرد اصلاح گرایانه قرار می گیرد.


برخی از مولفه های زیست مدرن چنین است: فردگرایی، حق مداری، اراده گرایی، علم گرایی، استدلال گرایی، جهانی که از چتر تقدس و راز بیرون آمده است. در حالی که دنیای پیشین، بر نهج دیگری و در مقابل این مولفه ها بود.. زیستن در فضای دوگانه ی سنت و مدرن، نتیجه ای متفاوت داشته و دارد.


2. تضاد برخی باورها و سنت ها با معیارهای اخلاق
هر یک از باید و نبایدها و دستورات دینی که روزگاری با اخلاق، سازگار بود، اینک با اخلاق حاکم بر این عصر سنجیده می شود و اگر نتوان از آن ها اخلاقا دفاع کرد، آن باید و نبایدها، با بحران روبرو می شوند. سنجش های اخلاقی یکی از ترازوهایی است که باورها و سنت ها و روش ها با آن ارزیابی می شوند و مورد پرسش قرار می گیرند. فارغ از این که چرا سنت و یا باوری در یک عصری، اخلاقا پذیرفته می شود ولی در دوره ای دیگر با مقاومت مواجه می گردد، باید به این نکته توجه کرد که (بدون آن که به نسبی اندیشی اخلاقی قایل باشیم)، تفاوت در اخلاق و باورهای اخلاقی در دوره ها، ‌امری محتوم است. به عنوان مثال، ممکن است چند همسری(چند زنی) و یا ازدواج با فاصله ی سنی چند ده ساله، به منزله ی سنت و روشی برای زندگی مورد اقبال باشد و هیچ کس آن سنت را با اخلاق در تعارض نبیند. اما همین سنت از سوی ساکنان دوره های بعد، امر غیر اخلاقی تلقی گردد. از این رو هر گونه "باید" و "نباید" و "شایست" و "ناشایست" را باید در متن گسترده تر آن، یعنی فرهنگ مقایسه و ارزیابی نمود. اکنون اگر فقه، چند زنی را به رسمیت می شناسد و یا حق طلاق برای زنان قایل نیست، از آن رو غیر اخلاقی شناخته می شود که با معیارهای اخلاق امروزین همخوانی ندارد. یکی از ارکان اساسی و شاید مهمترین رکن اخلاق، عدالت است. فارغ از گفتگوهای روشنی بخش فلسفی در باب عدالت، اما برداشت های اجتماعی در باره ی عدالت هم موضوعیت مهمی دارد. زیرا افراد بر اساس برداشت و ادراکی که از عدالت دارند رفتار می کنند. دست کم می توان این گزاره را به صورت کلی بیان کرد که درک از عدالت، عصری است. هر دوره ای از عدالت برداشت و درکی دارند و بر اساس آن فهم از عدالت است که رفتارها را مورد ارزیابی قرار می دهند.
شکاف میان باورها و سنت های دینی با معیارهای اخلاق عصری، سبب پرسش و نقد می گردد. این پرسش از آن رو است که آن باورها و سنت ها را با شرایط و منطق اخلاق امروز وفق دهند و سازگار نمایند. امروزه احکام زنان، به چالش اخلاقی کشیده شده است.


3. مغایرت باورها و سنت ها با عواطف
کیفیت و چگونگی بروز عواطف نیز به شرایط مختلف دوره ها بستگی دارد. آن که در شرایط سخت و زمخت آب و هوایی زندگی کرده است و با ساختارها و مناسبات مبتنی بر هراس و ناامنی زیسته است، با آن که در شرایط مطلوب آب و هوایی و ساختارهای مناسب اجتماعی و امنیت می زید، از نظر عاطفی نیز متفاوت می شوند. آن شرایط سخت و زمخت، عواطف را به رنگ دیگر در می آورد. شرایط زمخت زندگی، عواطف را نیز زمخت می کند. ظرافت در احساسات و رقت در عواطف نیازمند زمینه های مناسبی است که در آن پرورده گردد. نوعی توازن و مناسبتی است میان باورها، سنت ها، عرف، عادات اجتماعی و هنجارها با عواطف دوره. به عنوان مثال، ذبح حیوان که روزگاری در ملاعام و کوچه و خیابان ها صورت می گرفت، امروزه غیر قابل تحمل شده و عواطف این روزگار آن را برنمی تابد. تنبیه کودکان که در ادوار پیشین مرسوم بود، امروزه علاوه بر غیر اخلاقی دانستن آن، با عواطف و احساسات دمساز نیست. همچنین تنبیه مجرم از قبیل شلاق زدن و... که در ملا عام صورت می پذیرفت، برای اهالی امروز بیشتر از تاب آوری روان شناختی است.


هر باید و نباید و هنجار دینی که امروزه با عواطف دوره و عصر سازگار نباشد با پرسش و نقد مواجه می گردد. نمونه ی آن را در دغدغه هایی در باب بلوغ دختران باید جستجو کرد. پرسش از بلوغ دختران، از آن رو رواج یافت که گرسنگی کودکانه ی دختران را تاب نمی آورند و از چرایی آن پرسش می کنند. همه ی احکام و دستورات دینی، نیز با این معیار محک زده می شود. این در حالی است که از کلیات فقه (به منزله ی علم الاحکام)، بر می آید برای اجرای احکام به توانایی و تحمل جسمانی توجه شده است اما تاب آوری روان شناختی، توانایی و تحمل عاطفی چندان به رسمیت شناخته نشده و یا دست کم در باره ی آن سکوت کرده است. در حالی که حقیقتا یک انسان، باید بتواند بار عاطفی امور را نیز بر دوش بکشد. دوره های سخت زندگی انسان در زمانه ی بدوی که با چهره ی خشن طبیعت و ناملایمات گریزناپذیر مواجه می شده است، دوره ای است که ناتوانی و تحمل عاطفی بیشتر بوده است. از این رو احکامی که در آن شرایط زیستی جاری می شده است و با وضع و حال ساکنان آن زمان سازگار بوده است، اما آیا با وضع و حال عاطفی انسان امروز هم سازگار است؟ از این رو است که احکامی مانند رجم، اعدام در ملا عام و شلاق زدن و... با پرسش روبرو می شود و در نهایت مجریان مجبور می شوند آن ها را از انظار عمومی مخفی نمایند. به راستی در احکام فقهی (عبادات و معاملات)، نقش ضریب تحمل روان شناختی و مقاومت عاطفی، چقدر مهم است؟


4. چالش زندگی روزمره
چهارمین چالشی که در برابر باورها و سنت های عملی دین قرار می گیرد، امکان عملی شدن آن ها در زندگی امروزین است. به تعبیری که از آرمسترانگ آوردم، دین، نه تنها نباید ممانعت و دست اندازی برای زندگی روزمره ایجاد کند بلکه باید کارآمد باشد. باری از دوش انسان بردارد و نه این که باری بر دوش بنهد. سازگاری احکام و باورها با زیست روزمره، از جمله ی چالش های اساسی است. اکثر پرسش ها از ترازوی سنجش سازگاری دین با زندگی روزمره، ایجاد می شود. چالش اساسی دین در پس این پرسش است که: آیا در زندگی روزمره ی امروزی، دین، ممکن است؟ بخش بزرگی از احکام از آن رو به پرسش کشیده شده اند که با فرایندهای جاری در زیست مدرن سازگار به نظر نمی رسند. مثال: در فقه مسئله ای داریم با عنوان "دیه عاقله". يعنى زمانی که فردی مرتکب قتل می شود و باید دیه بپردازد، اما پرداخت دیه در توان او نیست. در این صورت آن دیه، برعهده ی عاقله ی اوست. به سخن دیگر، دیه برعهده ی خويشاوندان مرد از طرف پدر است. دیه عاقله در حالی که نظامات قبیلگی و خانوده ی گسترده از میان رفته است و به جای آن زندگی های هسته ای و کوچک و جدا از هم و متفرق شکل گرفته است، چگونه ممکن است؟ به نحوی که حتی ممکن است شهروند امروز، پسر عمو یا پسر دایی خودش را نشناسد. در این حالت چگونه می توان دیه را برعهده ی کسانی گذاشت که فقط به لحاظ نسبت خونی خویشاوندند، اما هیچ نسبت و مراوده ای با هم ندارند؟ چقدر از عبادات شبانه فراموش شده است زیرا با سبک زندگی امروزی به مرز ناممکن رسیده است. بسیاری از بایدها و نبایدها در حوزه زنان اینک قابلیت عملی شدن اش را از دست داده است.


هر باید و نباید، لاجرم باید با ساختارهای فرهنگی و سبک زندگی هماهنگ باشد، در غیر این صورت مورد پرسش قرار می گیرند و بتدریج و به صورت ضمنی، فراموش می شوند. حقیقتا در ساختارهای اجتماعی و روابط اجتماعی مدرن، چگونه می توان هنوز به همان احکام و روایت هایی که در باره ی زنان گفته می شود عمل کرد؟ "امر به معروف و نهی از منکر"، که مورد اهتمام دین بوده است، دست کم به شیوه های سنتی اش نمی تواند در ساختارهای پیچیده ی مدرن اجرا گردد. زیرا در زندگی های ساده ی پیشینیان، افراد یک اجتماع، همدیگر را می شناختند و بر اساس آشنایی و مواجهات مبتنی بر ارتباطات خانوادگی و قبیلگی، رفتار می کردند. اعتماد به شخص مقابل، یکی از شرایط مفید بودن کنش امر به معروف و نهی از منکر تلقی می شد. علاوه بر این، افراد در اجتماعات کوچک، در اشتراک ارزشی و مفهومی قرار داشتند. اما اینک از آن اشتراک در ارزش ها کاسته شده و به جای آن، تکثر و تفرق ارزشی اتفاق افتاده است. از این رو زمینه های اجتماعی امر به معروف و نهی از منکر، آن چنان گه گفته شده، از دست رفته است.


نیاز نیست افراد به آن احکام معتقد باشند و یا نباشند، سخن بر سر این است که با وجود اعتقاد به آن بایدها و تکلیف ها و هنجارها، چگونه می توانند در زندگی امروزی به آن پایبند باشند؟ ساختارهای حقوقی و فرهنگی و اجتماعی، فرصت و زمینه ی اجرای برخی از آن احکام را محدود و یا سلب کرده است. از این رو کسانی که خود را مقید به آن آداب و سنت های دینی می دانند نیز احساس می کنند نمی توانند به سنت ها و باورهایی که در ساختار سنتی زندگی های پیشین پذیرفته شده بودند، وفادار باقی بمانند. و یا دست کم وفاداری به آنها بسیار سخت و پرمشقت شده است. مسئله در این جا، موضوع چالش ذهنی و معرفتی در میان نیست، بلکه یک چالش واقعی در انطباق و هماهنگی باورها ی دینی با جهان واقعیت های صلب و سخت است.


5. عدم سازگاری با عقلانیت زمانه

تعارض و یا ناسازگاری برخی باورها و سنت های دینی با عقلانیت عصری، پنجمین چالشی است که امروزه دینداران با آن مواج می شود. چالش از زمانی شروع می شود که افرادی که تا کنون بدون تردید و پرسش، به آموزه های دینی ایمان داشتند و بر اساس آن عمل می کردند، متوقف می شوند و در باره ی آن آموزه ها تامل می کنند و از خود می پرسند: آیا می توانند راهی را که تا کنون پیموده اند، ادامه دهند؟


ساکنان هر دوره و عصری، واجد فهم و ادراک و جهان نگری خاصی هستند. همچنین، با مسئله ها و دغدغه های ویژه ای مواجه می شوند. علاوه بر این، سبک زندگی، مدیریت و برنامه ریزی و راه برون رفت از بن بست ها و راه حل هایی که برای مشکلات شان می یابند، با دوره های دیگر متفاوت است. فهم عرفی و شعور متعارفی که در هر دوره ای شکل می گیرد، همان عقلانیت عصری است. در هر عصری شیوه ها و معیارهای زندگی نیز ممکن است با دوره های دیگر متفاوت و گاه در تضاد باشد. عقل عملی (تناسب وسیله با هدف)، در هر دوره از آن رو با دوره ی دیگر متفاوت می شود که عقلانیت عملی و یا عقل زمانه در دوره ها پا در مسیرهای مختلفی نهاده اند. عقلانیت عصری، نتیجه ی تجربه های زیسته، یافته های انسانی، دانش اندوخته و رویداد ها و مسئله هایی است که رخ می دهد. هر انسانی در هر دوره ای که زندگی می کند هستی را از ورای عقلانیت عصری، پارادایم مسلط و یا آن چه "پیتر برگر" از آن به عنوان "زیست جهان" نام می برد، می بیند. فهم، تبیین پدیده ها و این که چگونه باید زندگی کند، بسته به این دارد که در چه دوره ای و تحت کدام پارادایم می زید. برای فهم درست نظام شناختی و نظام هنجارین هر عصری باید آن نظامات را در پس زمینه ی تاریخی و به تعبیر پدیدارشناسان، در افق آن دوره قرار دهیم. از این رو وظیفه ی "جامعه شناسی شناخت، "ربط دادن ساخت ها آکاهی زندگی روزمره به نهادها و فرایندهای نهادین مشخص است. به عبارت دیگر، جامعه شناسی شناخت، همواره به آگاهی در متن یک موقعیت اجتماعی خاص می پردازد." (برگر- 29) آدمی در جهان زیست که در آن قرار دارد جهان را معنا می کند، رویدادها را می فهمد و تبیین می کند و هم چنین در درون همین "زیست جهان" است که زندگی اش را سامان می دهد. علاوه بر بدیهیات اجتماعی ( یا ساختارها و رفتارهایی که در هر دوره ای بدون مقاومت پذیرفته می شود و در باب آن پرسشی نمی شود و زندگی را بر مبنای آن برنامه ریزی می کنند)، آگاهی و عقلانیت عصری نیز ذیل پارادایم مسلط و گفتمانی شکل می گیرد که افراد در آن به دنیا می آیند، تربیت می شوند و در نهایت آن پارادایم را درونی می کنند.


عقلانیت حاکم بر یک عصر است که نشان می دهد کدام ساختار سیاسی و اجتماعی، ساختار مطلوب است. نشان می دهد چه شیوه ها و روش هایی برای حل مسئله ها و رفع مشکلات کارساز است. از این رو است که در هر دوره، بدیهیات و امور جاری پذیرفته شده زیر سوال می رود و پس از مدتی دچار تغییر می گردد. شیوه ی زیست و سبک زندگی از میان فهم عرفی برمی خیزد. بر هر دوره و عصری، منطقی حاکم می شود و آن بدیهیات پیشین که جملگی بر نهج آن می زیستند، کارآیی شان را از دست می دهند و به جای آن امور دیگری می نشیند. این چرخه همچنان ادامه می یابد و تا زمانی دیگر که تغییرات دیگر از راه می رسد. چهره ی هر دوره ای نو می شود و آن چهره ی دیرین بتدریج از دست می رود.


شیوه ی نظامات سیاسی، نحوه ی مدیریت و روش هایی که در ساحت های مختلف به کار گرفته می شود بر اساس عقلانیت عصری است. به عنوان مثال، تفکیک قوا، توزیع قدرت، تحزب، و روش هایی چون رای گیری از نمونه ی هایی است که ضرورت آن در دوره ای از تاریخ اتفاق افتاده است. کاربست عقل در اداره ی امور و حل مسایل و کاهش آسیب ها و رنج ها، در هر دوره ای متفاوت بوده است. این شیوه و روش ها را بدون توجه به کیفیت فهم زمانه، از تاریخ به دوره ای دیگر نمی توان منتقل کرد. زیرا با عقلانیت آن دوره در چالش قرار می گیرد. آن چه که به منزله ی باورها و سنت های دینی می شناسیم اگر در برابر فهم عرفی و عقلانیت عصری قرار گیرد با چالش تعمیم یافته مواجه می شود.


بحران یک دین وقتی است که با همه ی چالش ها اشاره شده، دست به گریبان باشد و در هر پنج شک و پرسش به پیکار مشغول گردد. پنج نزاع پیش گفته، در نهایت چهره ی دین و قرائت از آن را تغییر خواهد داد و چهره ای متناسب با تغییر را بازتولید خواهد نمود. تاریخ نشان می دهد این چالش ها، سبب از میان رفتن دین، (دست کم به صورت کلی و عمومی)، نشده است، ولی نگرش ها، ارزش ها، شیوه ها، سنت ها و باید ونباید ها، دچار قبض و بسط مستمر گردیده و از میان آتشی که برپا می شود، ققنوسی دیگر سربرمی آورد. آن نگرش ها از دست می رود و به جای آن، نگرش جدیدی به دین متولد می گردد. تاریخ انسان، تاریخ نوبه نو شدن تصویرهایی است که از خدا در ذهن فردی و جمعی پرورانده شده است. آن گونه که آن تصورات بدیهی دیرین در زمانه ای دیگر ، جای خود را به تصوراتی دیگر می دهد.

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 104 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم