«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

نیلوفر - علی زمانیان :کوره راهی است میان پایان و آغاز، مرزی که تمام می شود و آن سویی که آغاز می گردد. تیغ تیز ناپایداری، بر گردن لحظه هایی است که دارند تمام می شوند. بی هیچ رحمی، زمان را ذبح می کند و جویباری از حسرت از دست دادن ها را در بیابان خاطرات آدمی جاری می کند. آن که گفت بر لب جوی بنشین و گذر عمر ببین، می خواسته است بگوید جویباری که تصویر مبهمی در آن موج می زند، آن عکس و تصویر، تو هستی که اینک از خود می گریزی و تو نشسته ای و فقط نگاه لغزان و پریشانت را بر هر سو می گردانی، بی آن که بدانی چگونه از خود دور می شوی وخودت را در جویبار زمان، از دست می دهی.



عکس "اکنون" را تنها برای لحظه ای در آیینه ی چشمان آبی آسمان مشاهده می کنی و مضطربانه، رفتن و رفتن را در عمیق ترین لایه های پنهان جان احساس می کنی. این ما و این انتهای روزهایی که برای گذر از "حال"، بی تابی می کند. در درگاه تازه ای ایستاده ایم که سال جدیدش می نامیم و نمی دانیم سال، اگر جدید می شود، برای من و ما که هنوز در عهد کهنه ی پیشین در جا می زنیم، چه تفاوت دارد؟ سال نو می شود، بشود، چه ارتباطی با ما دارد؟ برای جانی که در مرداب تکرار شونده ی وقت هایی دست و پا می زند و بی حاصل تلف می شود، چه فرق می کند بیرون از او، جشن آغاز می گیرند ونوای طرب انگیز شروعی تازه در هر گوشه ی طبیعت به گوش می رسد.

پروانه ی خیال دوباره میل پرواز دارد. از گوشه و کنار مرغزاری به رنگ رویایی رنگین اما تهی، اوج می گیرد و از ارتفاعی هول انگیز، چشمان اش را در چشمان ماهی هراسانی می دوزد که در تنگ سفره ی هفت سین، زندانی شده است. ماهی، از هر سو می گریزد، از هر سو به دیواری برمی خورد که شفاف است اما گذر از آن ناممکن است. به یاد دیوارهایی می افتم که دیده نمی شوند اما ما را محصور کرده اند. شفاف اند تا احساس کنیم آزادیم، اما ما را سخت در تنگنای کوچک و حقیری گرفتار کرده اند. دیوارهایی نه از جنس بیرون، که بنا شده در عمیق ترین لایه های وجود آدمی، آن جا که دیده نمی شوند. تا به تکرارها عادت می کنیم و می چرخیم، از دیوارها بی خبریم، اما همین که "دیوار آگاه" می شویم، این چرخش مدام، این گردش بی حاصل، این غوطه خوردن در زمان هایی که از دست می روند، بار سنگینی می شوند بر دوش زیستن ما. دردی که از پس و پشت آن، پرسش از هستن و معنا طلوع می کند.

طلوع پرسش، کوره راهی است برای سفر از این زنجیرهای به پا بسته و دیوارهایی که همه عمر بر دوش کشیده ایم. عبور از تکرارها و از خویش گذشتن، چونان مسافری که باید راهش را به تنهایی طی کند. همین سفر است که طعم تازگی دارد و جهان را نو می کند. باید که نو شد، و نو شدن، بی پرسش، آغاز نمی شود. سفری باید از خویش و از کهنه سرزمین سنت ها و شیوه های اجدادی که اکثرشان دیگر به کار نمی آید. اما برای رفتن، ابتدا باید از زنجیره هایی که به دست خویش به پای سفر زده ایم آگاه شویم. آن که سنگینی اش را احساس نمی کند از آن روست که خودآگاه نیست. "زنجیر آگاهی"، بخشی از خودآگاهی پیشروانه ای است که جوانه ی امید و روشنایی را در دل اش می رویاند. باید نو شد، و این نمی شود مگر آن که از کهنگی خویش آگاه شویم. از بی حاصلی،‌از درجا زدن های مکرر، از این که به اشتباه، زنده بودن را همان زندگی کردن می نامیم.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 149 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم