«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

امام علی، مرگ اندیش بی قرار

 بر همه ی رنج های علی، این رنج شاید از همه گران تر آید که کسانی که خود را پیرو او می دانند، در خوانشی اعوجاج یافته و نادرست، مسئله ها، دغدغه ها و نگرانی های او را چنین نادیده می گیرند و با طرح مساله های دیگر، چهره اش را در غباری از ابهام و تاریکی فرو می برند. مساله ی علی، حکومت نبود، قدرت نبود و فدک نبود. مساله ی علی رنج های وجودی بود که همه عمر دست به گریبانش بود. نهج البلاغه، تماما خبر از روح بی قرار و ناآرام او می دهد.

 

 

امام علی، مرگ اندیش بی قرار

|علی زمانیان|

 

1 - مرگ اندیشی، تنها به این معنا نیست که آدمی از مرگ به طور کلی و از مرگ خویش آگاهی دارد. همه ی آدمیان می دانند و آگاهی دارند که می میرند. اصلا یکی از تفاوتهای بنیادین انسان با سایر حیوانات در همین آگاهی از مرگ است. حیوانات می میرند، انسان هم می میرد. اما این انسان است که می داند که می میرد. از این رو به تعبیر برخی از فیلسوفان اگزیستانسیالیست،: انسان، حیوانی است که می داند که می میرد. همین "می داند" است که تفاوتی عمیق، میان انسان و حیوان ایجاد کرده است. اما این نکته ای است قابل تامل که "می دانم های" همه ی آدمیان با هم برابر نیست. من می دانم که می میرم و همه ی آدمیان می دانند که می میرند. اما اگر چگونه آگاهی از مرگ داشته باشم، می توانم بگویم مرگ آگاهم. مرگ آگاهی، صرفا به این معنا نیست که می دانم که می میرم، بلکه چیزی دیگر در میان است. دست کم معنایی دیگر باید از آن به دست داد. مرگ آگاهی یعنی، اولا می دانم که می میرم و ثانیا، آن گونه بزیم که می دانم که می میرم. مرگ اندیشی، یعنی مرگ، در همه ی لحظات زیستن حضور دارد و مرزهای زندگی را تعیین می کند. این مهم است که آگاهی از مرگ با ما چه می کند. من اگر می دانم که می میرم، ولی آن گونه زندگی کنم که گویی نمی دانم که می میرم، این دانستن و این آگاهی، چه ارتباطی با زیستن من پیدا می کند؟ همواره این پرسش قابل تامل است که: قبل از این که بدانم و پس از این که بدانم، شیوه ی زیستن من چه تفاوتی خواهد کرد؟


دو گونه "می دانم" بنیادین که هیچ "می دانم" دیگری با آن برابری نمی کند و زندگی آدمی را تماما تحت تاثیر قرار می دهد، عبارت است از: می دانم خدا هست (باور به خدا) و می دانم که می میرم.(باور به فناپذیری). اکنون پرسش پیشین را در این دو نوع "می دانم" نیز می توان تکرار کرد. زیستن من، پیش و پس از آن که می دانم خدا هست و می دانم که می میرم، چه تفاوتی با هم خواهد کرد؟ در تقاطع زندگی و "می دانم"(به طور کلی باورها)"، چهار سنخ زیستن خلق می شود:


الف) می داند که خدا (و مرگ) هست و آن گونه می زید که گویی خدا (و مرگ) هست.
ب) می داند که خدا (و مرگ) هست، اما آن گونه می زید که گویی خدا (و مرگ) نیست.
ج) می داند که خدا نیست، اما به گونه ای می زید که گویی خدا (و مرگ) هست.
د) می داند که خدا نیست و آن گونه می زید که گویی خدا (و مرگ) نیست.


تفاوت آگاهی ها را می توان در دو گونه و دو سنخ صورت بندی کرد: آگاهی به منزله ی مجموعه ی اطلاعاتی که در انبار ذهن خویش داریم. همان گونه که می دانم و مطلع هستم که پایتخت ترکیه آنکارا است و فاصله ی تهران تا قم، 120 کلیومتر است. این نوع آگاهی ها، دیتاهایی هستند که در محفوظات ما جای دارند. اما آگاهی نوع دوم، ان دسته از دیتاها است که نه تنها همواره در ساحت آگاهی قرار دارند، بلکه جان و روح و زیستن مرا با خود درگیر کرده است. "آگاهی حافظه ای" و "آگاهی وجودی"، دو نوع متفاوت از آگاهی است. روش شناخت و تفکیک این دو گونه آگاهی، عموما با مشاهده ی شیوه ی زیستن، دغدغه ها، نگرانی ها، آرزوها و هستی فرد مشخص می شود. آگاهی وجودی، هستی و زیستن فرد را تعیین می کند. و مرگ آگاهی یعنی آگاهی وجودی از مرگ.


در یک نگاه اجمالی، به نظر می رسد تعداد کسانی که به خدا باور دارند اما آن گونه می زیند که گویی خدایی نیست، بیشتر از کسانی است که به خدا باور ندارند اما آن گونه زندگی می کنند که گویی خدایی هست. و بسیار بیش ترند کسانی که می دانند مرگ هست و روزی خواهند مرد، اما چنان می زیند که گویی مرگی در میان نیست. آن چه اهمیت تام و تمام دارد، شیوه ی زیستن است. به گونه ای زندگی کنم که گویی خدا وجود دارد. مرگ آگاهی یعنی می دانم که می میرم و آن چنان زندگی می کنم که می دانم که می میرم. این همان مرگ اندیشی است. وقتی "می دانم" های من با وضع و حال( وضع و حال اگزیستانسیل) من نسبتی برقرار نکند، این "می دانم"ها بی حاصل و بیهوده است. وضع و حال و شیوه ی زیستن من اگر نمی دانستم که می میرم و اکنون که می دانم که می میرم، چه تفاوتی می کند؟. اما نزد علی دقیقا این است که می داند که می میرد و این "می دانم" او در تمامی لحظات و دقایق زندگی اش ساری و جاری بود. از او می پرسند چگونه ای؟ پاسخ می دهد: چگونه است حال کسی که زندگی، او را به سوی فنا می کشد و در عین صحت و سلامت، بیمارش می کند و مرگ در جایگاه امن و امانش، به سراغ او می آید.[1]


مرگ، به منزله ی سویه ای واقعی و انکار ناپذیر، مساله ی همه ی ما آدمیان است. ما همه می دانیم که می میریم، و این دانستن آزارمان می دهد. هراس از مردن و گاهی تنفر از مرگ وجودمان را فرا می گیرد. از مرگ دیگران اندوهناک و از مرگ خودمان هراسناکیم. از این رو تلاش می کنیم، مرگ خودمان را و به طور کلی مرگ را فراموش کنیم. از آن یاد نکنیم و راه تجاهل را بپیماییم. اگر (به تعبیر سقراط)، فلسفه، تمرین مرگ است، خلق تکنولوژی و صنعت سرگرمی، فراموش کردن مرگ است. هر چه بیشتر سرگرم شویم، راحت تر می توانیم مرگ را به دست باد نسیان بسپریم. می توانیم بکوشیم از اندیشه ی مرگ دوری کنیم آن هم از طریق راندن آن از خویش، یا پنهان یا سرکوب کردن این تصور ناخوشایند و شوم. یا از طریق توسل به باوری تزلزل ناپذیر با نامیرایی شخص خودمان. دیگران می میرند ولی من نه." [2] انسان معاصر از مرگ فاصله می گیرد، اما نه به نحو عینی، بلکه در ذهن خویش. مرگ را از پیش چشمش دور می کند. از این رو گورستان ها به بیرون و حاشیه ی شهرها منتقل می شود. محتضران، نه در مأوا و مسکن مالوف خویش، که در گوشه ای از بیمارستان، در حالی که تنها هستند، جان می سپرند. و الیاس، چنین تنهایی دردناکی را به تصویر می کشد. وی معتقد است، این انزوای زودهنگام فرد دم مرگ، بیش از هر جا، در جوامع پیشرفته رخ می دهد – هر چند ناخواسته – از نقاط ضعف این جوامع است. چنین می شود که مرگ آگاهی، به مرگ فراموشی تبدیل می گردد. در این میان، امام علی (ع)، تماما فریاد بر می دارد. روز رفتن نزدیک است. "جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها".

2- بر همه ی رنج های علی، این رنج شاید از همه گران تر آید که کسانی که خود را پیرو او می دانند، در خوانشی اعوجاج یافته و نادرست، مسئله ها، دغدغه ها و نگرانی های او را چنین نادیده می گیرند و با طرح مساله های دیگر، چهره اش را در غباری از ابهام و تاریکی فرو می برند. مساله ی علی، حکومت نبود، قدرت نبود و فدک نبود. مساله ی علی رنج های وجودی بود که همه عمر دست به گریبانش بود. نهج البلاغه، تماما خبر از روح بی قرار و ناآرام او می دهد. از این که در سیلاب تند زمان، چگونه شکسته می شود. علی به قدرت نمی اندیشید، این اتهام بر او روا نیست. علی به خویش و به مرگ می اندیشید. به تنهایی اش در هنگامه ی مواجهه ی با راز متعالی می اندیشید. چون بیگانه ای در این جهان زیست و تنها از این جهان رفت. خود را در غربتی محزون و دردناک می دید. از آن رو در وقت هجرت، با شادمانی و ابتهاج می رفت. در هنگامی که با مرگ دست و پنجه نرم می کرد و تا مرگ چند لحظه ای بیش نمانده بود، چنین می گفت: همین را بدانید که چونان تشنه ای هستم که بدنبال آب است و اینک به چشمه ساری از آب خوشگوار وارد شده باشد. [3] او جام مرگ را که تمام عمر بدان مشغول بود، با رضایت و شادی نوشید. علی به واقع مرگ اندیش بی قرار بود. این را از گفتارش در تمامی نهج البلاغه می توان فهمید.


جان پاک او در همه ی عمر، محزون و پرآشوب بود. امواج حزن، خشیت و غوغا، درونش را در هم می کوبید. گویی در این جهان، غریبه ای بود، غریبانه زیست و اندوهناک ترین جان انسانی شد. علی آن نیست که ما توهم می کنیم، مساله ی او آن نبود که ما به او بسته ایم. دغدغه هایش چنین گذرا و روزمره نبود، علی، یک مرگ اندیش تمام عیار بود. "شهسوار ایمانی" بود که همه چیز را واگذارده بود تا یک چیز را بدست آورد. درونش درگیر مساله ای بزرگ بود و در همه ی عمر بدان می اندیشید و از آن سخن می گفت و جان و زندگیش در گرو آن بود. او مرگ را از سایه اش به خود نزدیک تر می دید. می گوید: از مرگ بترسید. بدانید مرگ در پی شماست. او از سایه به شما نزدیک تر است. مرگ از درون شما می جوشد و بر پیشانی تان نقش می بند[4]. خطبه ی متقین، به واقع تصویری از خود اوست. اوصافی که در این خطبه برای پارسایان برمی شمرد، در خود او مصداق دارد. در این خطبه آمده است: "دل پارسایان محزون است." این حزن متفاوت از حزنی سطحی و یا غمی از نوع غم های روزمره است. حزنی در لایه های عمیق وجودی که آدمی را با امر متعال، هم خانه می کند. حزنی از جنس فراق. و نه تنها حزنی از جنس جدایی و فراق، بلکه، از آن رو که مبادا آن چنان که شایسته است نبوده ام. آن چنان که باید، مسئولیت هایم را انجام نداده ام. به طور کلی می توان حزن ها را در پنج مقوله صورت بندی کرد:


الف) حزن های روزمره. غمی که برای از دست دادن ثروت ومالی می خوریم. اندوهی که از بیماری و سختی و مشقت ها می بریم. و انواع دیگری از غصه هایی که در تمام عمر با آن مواجه می شویم. از این که به آرزوهایم نرسیده ام. از این که وضع فعلی مان مطلوب نیست و آن چه را می خواهیم نمی توانیم بدست آوریم. بسی بیشتر از این غصه هایی در زندگی همه ی آدمیان است و نقطه پایانی بر آنها نمی تواند گذاشت.


ب) حزنی ناشی از فراق یار. هجران و جدایی از معشوق. از این که از سرزمین آشنا به غریبستان تاریک دنیا هبوط کرده ایم. حزن ناشی از فراق، دست کم در حالت زمینی آن، از سوی بسیاری تجربه می شود. و عارفان البته فراق و جدایی از معشوق آسمانی را در نظر دارند. تنهایی و جدا افتادگی. غربت و بیگانگی. و دوری از معشوق.


ج) حزن ناشی از این که نتوانسته ایم آن چنان که باید و درخور باشد زندگی کنیم. از این که می توانسته ایم بهتر از این باشیم و نبوده ایم. از این که این گونه زیسته ایم و نباید. این که مسئولیتمان را در برابر خودمان به خوبی انجام نداده ایم.

د) حزن ناشی از این که، آن چنان که باید، نتوانسته ایم از رنج ها و دردهای دیگران بکاهیم. از این که نتوانسته ایم، از بار سنگین غم هایی که بر دوش نحیف دیگران است، کم کنیم. اندوهی برای دیگران وحزنی از سر شفقت و مهرورزی.

ه) حزن ناشی از این که نتوانسته ایم مسئولیت هایمان را آن چنان که باید، و آن چنان که حق است، در قبال خداوند انجام دهیم. از کوتاهی های خودمان و از تقصیرهایمان، شرمنده و اندوهناکیم. روحمان محزون است زیرا برابر نظر دوست زندگی نکرده ایم. این نوع حزن را می توان در صحیفه ی سجادیه، به وفور مشاهده کرد. این نوع حزن، نتیجه ی آن است که از خودمان راضی نیستیم. امام علی به صراحت می گوید: آه از این راه سخت و طولانی و این توشه ی کمی که اندوخته ام. احساس می کند توشه اش برای مواجه شدن با خدا کم است.

علی(ع)، دست کم حزن چهارم و پنجم را به انواع گفتارها بیان کرده است. او در اوج تعالی و عبادت، محزون است و اصلا بنا به گفتارشان، گویی پارسایان چنین اند. "تا جایی که ارواح آنان از شوق ثواب و خوف عذاب، یک لحظه هم در کالبد شان باقی نمی ماند." [5] ترس از خدا، آنان را چو پیکانی لاغر و باریک کرده است، چنان که وقتی به آنان نظر می کنی، گویی که بیمارند.
امام علی مرگ اندیش است، به این معنا که یاد مرگ همه ی وجود او را درنوردیده است. زندگی اش را بر یاد مرگ بنا می کند. معتقد است که ما برای این دنیا آفریده نشده ایم. رفتن به سوی آخرت، آن هدف نهایی ما است. "بدانید که سکونت در این دنیا دایمی نیست، بلکه این دنیا گذرگاهی است که باید از آن توشه بداشته و برای زندگی جاویدانی که در پیش رو داریم خود را آگاده کنیم. پس برای کوچ از این دنیا آماده شوید."[6]

"آدمی چون از مردن خود با خبر است، در زندگی راحت نیست و چه کسی می داند که زندگی، دیر یا زود از او گرفته خواهد شد. به تعبیر دیگر، آدمی چون می داند که زندگی از او گرفته خواهد شد کاملا و به تمام معنا زندگی نمی کند. شرنگی از تصور مرگ در ذهن آدمی می آید شهد لذت از زندگی را مقداری تلخ و ناگوار می کند. [7] اما در این میان، انسان های بزرگ، تشویش و بی قراری دیگری دارند. بی قراری و تشویش امام علی نه از بابت این است که روزی زندگی اش را از دست خواهد داد، بلکه از این است که آیا توانسته است وظایفش را آن چنان که باید، انجام دهد. مسئولیت هایش را در قبال خود و خدای خود، آیا آن گونه که باید، انجام داده است؟ از خویش هراس دارد و نه از مرگ خویش. این را بارها بیان کرده است که خواهان مرگ است. مرگی خواستنی و مرگی که در انتظارش بوده است. "هراسان از غفلتی که ورزیده است" و پارسایان، از دست خویش در رنج اند. بی قراری شان، آنها را در رنج می افکند. علی در باره ی شیوه ی زیستنش می گوید: از دنیا، به دو لباس کهنه و از خوراکش به دو قرص نان کفایت نمودم. پس انداز نکردم. لباس ژنده ام را نو نکردم. حتی یک وجب از زمین این دنیا را تصرف نکردم. این دنیا در برابر چشمان من، پست و بی ارزش تر از شیره ی درخت بلوط است. مرا با فدک و غیر فدک چه کار؟ حال آن که جان آدمی در فردا روز، جایگاهش گوری است تاریک. حفره ای که هر چه فراخش کنند و گور کن بر وسعتش بیفزاید، سنگ و کلوخ آن، آدمی را بفشارد. [8]

 

3- مرگ اندیشی، آن گونه که علی مرگ اندیش بود، چه تاثیراتی بر آدمی می گذارد؟


وقتی آگاهی از مرگ، نه در حافظه که بر جان آدمی می نشیند، جهان درون و بیرون شخص را تسخیر می کند. آثار و نتایج مرگ اندیشی را می توان در دو ساحت درون (سابجکتیو) و برون(آبجکتیو)، تقسیم نمود. هم وضع و حال روان شناختی و هم وضع و حال زیستن تحت تاثیر مرگ اندیشی قرار می گیرد. علاوه بر آن ممکن است مرگ اندیشی در افراد مختلف با ساختار روانی متفاوت و در شرایط متعدد، آثار و نتایج یکسانی نداشته باشد. در برخی افراد نتایج منفی از جمله سرخوردگی، یاس و خمودی و برخی آسیبهای روان شناختی و جامعه شناختی ببار آورد و یا حتی ممکن است زندگی فردی و اجتماعی اش را از دست بدهد. اینان به واقع مرگ هراسند تا مرگ آگاه. فارغ از این که چرا از مرگ می هراسند، نتایج ناشی از این هراس در زندگی شان نمایان می شود. اما مرگ اندیشان بسیاری هستند که نه تنها با این گونه نتایج منفی مواجه نبوده اند، بلکه بر سویه ی روشن و مثبت مرگ اندیشی تاکید کرده اند. برخی از آثار و نتایج مرگ اندیشی عبارت است از:

الف) مرگ اندیشی با سلامت روان ارتباطی دو سویه دارد.

پذیرفتن واقعیت مرگ، سبب می شود هراس از مرگ، از میان برود. پذیرفتن مرگ به این معنا که مرگ را نه پدیده ای آسیب شناختی، بلکه خود زندگی بیابیم. مرگ را گذری به زندگی از نوع دیگر تلقی نماییم. در ایشوپانیشادها آمده است، آن کس که بر مرگ غالب می شود، با دانش، از لذت جاودانگی بهره مند می شود. ما با مرگ با حقیقت، بی واسطه روبرو خواهیم شد. [9] ارنست بکر، روان شناس اگزیستانسیالیست، مرگ اندیشی را علامت سلامت روان می داند. بکر معتقد بود که یکی از نشانه های کسانی که سلامت روان دارند این است که از هیچ واقعیتی نگریزند و با همه ی واقعیت ها عریان مواجه شوند. [10] مرگ اندیشی هم نشانه ی سلامت روان است و هم بر کاهش ترس ها و روشن شدن واقعیت ها اثر می گذارد. از این رو می تواند بر سلامت روان تاثیر مثبت بگذارد.

ب) مرگ اندیشی، آدمی را به سوی زندگی اصیل هدایت می کند.

زندگی اصیل، آن گونه که مولانا می گوید، زندگی بر مدار و محور قانون خویش است. زندگی که از درون فرد بجوشد و نه از سوی بیرون بر او تحمیل گردد. در زندگی اصیل، آدمی پیرو دیگران نیست، مستقل است. به رای و قضاوت دیگران در باب ماهیت و کیفیت زندگی اش اهمیتی نمی دهد. بر پای خویش می ایستد و به سرنوشت خویش می اندیشد. در نهایت می خواهد رخت و بخت خویش را از این مهلکه بیرون کشد. از آن رو که مرگ پدیده ای بسیار عظیم و رخدادی استثنایی در زندگی است، هر امر دیگری را از اهمیت می اندازد. در هنگامه ی مرگ است که آدمی با خود به صداقت می رسد. وقتی که پزشکان گفته اند تا یک ماه دیگر، مرگ من فرا می رسد، در این مدت، خود واقعی ام خواهم بود. مدت باقی مانده را آن چنان که می خواهم سپری می کنم. خودم تصمصم می گیرم و دیگر فرقی نمی کند دیگران چه قضاوتی در باره ی من می کنند. مرگ ردای ناساز ریا و خودنمایی را از تن آدمی بیرون می آورد. و این به معنای خویشتن خود مختار است. اصل کار در زندگي اين است که خودت رابيابي ومنِ خودت رابه دست آوري. (سورن کرکگور)

وقتی قرار است فقط یک بار زندگی کنم، پس چه بهتر بر خوشایندهای خویش بزیم. وقتی قرار است مرگ، مرا در یابد، آن هم کاملا غافلانه، پس چه بهتر بر مدار رستگاری خویش زندگی کنم. زیرا با مرگ من، پرونده ی من بسته خواهد شد. تا هستم این پرونده را خود خواهم نوشت. مرگ در همین نزدیکی است. از سایه به ما نزدیک تر است. امام علی در نامه ای به پسرش و در همان ابتدای نامه، به 20 وضعیت تراژیک آدمی اشاره می کند. آدمی در آستانه ی فنا، تسلیم روزگار، هدف تیرهای بلا، گروگان روزگار، شکار مصیبت ها، ورشکسته ی ناگواری ها، اسیر مرگ، رفیق غم ها، همدم اندوه ها، آماج آفت ها، سوداگر غرور، ساکن دیار مردگان، کوچ کننده از دنیا، زمین خورده ی شهوات و جانشین مردگان است. پس از این اوصاف دردناک آدمی چنین نتیجه می گیرد: و من دریافتم که باید در اندیشه ی خویش باشم، و از یاد دیگران منصرف گردم و از توجه به آن چه پشت سرم می گذارم باز ایستم. هر چند غمخوار مردم هستم غم خویش نیز بخورم. این غمخواری، مرا از خواهش های نفس باز داشت، و موقعیت خالص وجودم را بر من روشن نمود، در نتیجه مرا به تصمیم رساند. [11]

ج) سومین تاثیرش مرگ اندیشی این است که آدمی دل به ناپایداری ها نمی بندد.

مرگ از درون آدمی می جوشد. مرگ، نماد و معنای همه ی ناپایداری هاست. هر چیز از دست خواهد رفت. اگر تنها یک واقعیت جدی و تغییر ناپذیر در جهان وجود داشته باشد، همانا واقعیت تزلزل و ناپایداری و مرگ است. گویی جوهره ی جهان را از ناپایداری ساخته اند. "خدا فرشته ای دارد که هر روز بانگ بر می دارد و فریاد می زند: بزایید برای مردن. ثروت اندوزی کنید برای نابودی و خانه بسازید برای خراب شدن"[12] در این جهان، "هر روی آورنده ای، روزی پشت کند." [13] در جایی دیگر می گوید: نعمتی بدست نیاید مگر نعمت و بلکه نعمت های دیگری را از دست می دهید. جهان بر رودخانه ی تند گذران و سیلاب بزرگ ناپایداری ها بنا شده است.

امید به بقا و پایندگی نیست. جان های ما هدف مرگ است. و این باور به ناپایداری است که دست کم دو نتیجه در بر دارد. اولا، از جهان ناپایدار، انتظار پایداری ندارد. و چون انتظار پایداری ندارد درونی آرام می یابد. آرامش روان شناختی که از این شناخت بدست می آید، نتیجه ی آن است که چیزی خلاف انتظار اتفاق نیفتاده است. می داند که دوستی ها دوام ندارد. می داند که سلامتی دوام ندارد. می داند که داشته هایش دوام ندارد و "می داند"های دیگری که او را به آگاهی از روزگار می رساند. وقتی از همان ابتدا می داند که دوستی اش با دیگری و سلامتی اش را به زودی از دست خواهد داد، آن گاه هر رویدادی رخ دهد، خلاف انتظار او نبوده است. دومین نتیجه ای که از ناپایداری ها می توان گرفت این است که به تعبیر سعدی، "حکما گفته اند هرچه را نپاید، دلبستگی را نشاید".[14] دست کم یکی از ریشه های رنج آدمی دلبستگی های اوست. علاوه بر این، دلبستگی ها ما را از خویش دور می کند. زیرا در نهایت، باید آن گونه زندگی کنیم که آنهایی را که بدان ها دلبسته ایم، از دست ندهیم. از این رو بتدریج زندگی مان از اصالت و خلوص وصداقت سقوط می کند.

د) اخلاقی زیستن، یکی دیگر از نتایج مرگ اندیشی است.

آن کس که می داند می میرد و می داند که باید پای میز حساب حاضر شود، آن گونه می زید که بتواند مسئولیتش را بپذیرد. مرگ اندیشی همواره این نکته را یادآوری می کند که در کمین مرگ هستیم، و مرگ از آمدنش خبر نمی دهد. نیم شبی، روزی، در تنهایی و یا در میان دیگران، انتخابت می کنند و آهسته با خود می برد. مرگ اندیشی تلنگری است بر این که زندگی من تا ابد نیست. به زودی خواهم رفت و رفتارم را در ترازوی سنجش خواهند گذاشت و به تنهایی باید پاسخگوی آن باشم. "تنها و تنها ، آن سان که در آغاز شما را بيافريديم ، نزد ما آمده ايد در حالی که هر چه را که ارزانيتان داشته بوديم پشت سر نهاده ايد وهيچ يک از شفيعانتان را که می پنداشتيد با شما شريکند همراهتان نمی بينيم از هم بريده شده ايد و پندار خود را گمگشته يافته ايد"[15]

مرگ، هشداری است تا رفتارهایمان را پیش از آن که محاسبه کنند، خود، در ترازوی اخلاق بگذاریم. ناپایداری ها و رنج های دیگران، ما را به همدلی و همراهی با آنان هدایت می کند. مرگ به تعبیر یاسپرس، موقعیت مرزی است که آدمی پی به ناتوانی و کرانمندی خویش می برد. مرگ به ما می فهماند که وضعیتی در پیش است که در آن، آدمی دیگر نمی تواند کاری بکند. مرگ اندیشی، شناخت وضع و حال تراژیک آدمیان است. از این رو با دیگران در چنین وضعیتی مدارا خواهد کرد. گرچه اخلاق امر فرا دینی است اما مرگ اندیشی، اخلاقی زیستن را روان تر و سهل تر می گرداند. زیست اخلاقی در پرتو مرگ اندیشی راحت تر شکل می گیرد.

ه) مرگ اندیشی، نگاه آدمی را به مساله های اصلی می برد.

انبوهی از مسائل در اطراف زندگی تنیده شده است. در دریایی از دغدغه ها، امیال، آرزوها و مسایل غرق می شویم. گویی بنده ی اربابانی هستیم که هر یک ، ما را به چیزی فرمان می دهند. گاهی فرمان های ناسازگار و ناهماهنگ. از این رو است که به تعبیر شمس، وجودمان جزء جزء می شود و هر جزئی به گوشه ای پراکنده. وقتی می توان دل یک دله کرد که یک مساله ی بنیادین و محوری، همه ی وجود آدمی را به خود جلب کند. علی، خیره به مساله ای عظیم بود. هر چیزی در نزد او بی ارزش و بی اهمیت بود، زیرا یک چیز در چشم او بزرگ می نمود. خبری بزرگ او را تماما در ربوده بود. مرگ، او را با آن خبر عظیم، مواجه می کرد. مساله ای که جانش را با خود می برد. از این رو است که فریاد برمی دارد مرا به فدک و غیر فدک چه کار؟

بی قرار است که آیا برای راه طولانی و سفر پر راز و رمز مرگ، توشه ای فراهم نماید؟ همواره می گفت: کوچ نزدیک است، آماده شوید. [16] ..... خود علی می گوید یاد مرگ، انسان را از معاصی مصون می دارد. کسی که به مرگ یا به جنت اشتیاق داشته باشد از شهوات خالی می شود.مرگ اندیشی، درون آدمی را و زندگی بیرونی را به سمت و سوی یکسانی و سازگاری با هم پیش می برد. معیاری است که هر چیزی با آن سنجیده می شود. ترازویی است که هر کالایی با آن وزن می شود. مرگ، به آدمی می فهماند که زمان طولانی برای زیستن نیست. پس باید هر چه در توش و توان دارد در جهت رستگاری خویش بگذارد. علی، قهرمان مرگ اندیشی و بی قراری است که تمام زندگی اش را بر سر یک مساله نهاد و آن، مواجه شدن با راز نهایی جهان است.

پی نوشت ها:

1- حکمت 115، نهج البلاغه، ترجمه احمد زمانیان، صفحه ی 856
2- تنهایی دم مرک، نوربرت الیاس، ترجمه امید مهرگان، گام نو، 1384
3- نامه 23. نهج البلاغه، ترجمه احمد زمانیان. صفحه ی 658
4- نامه به محمد ابن ابی بکر، نهج البلاغه، صفحه ی 670
5- نهج البلاغه، خطبه ی متقین
6- قبلی – صفحه ی 338
7- اندیشه پویا، شماره 17، مضطفی ملکیان، صفحه 52
8- نهج البلاغه، ترجمه احمدزمانیان، 725
9- فلسفه ی زندگی و مرگ، م.و.کاماث، ترجمه علی احمد بیات، انتشارات بهجت، 1391
10- اندیشه ی پویا، شماره ی 17 – مصطفی ملکیان، صفحه ی 52
11- نهج البلاغه، صفحه ی 690
12- حکمت 132
13- حکمت 152
14- گلستان سعدی - دیباچه
15- سوره انعام، آیه 94
16- حکمت 187

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه سازی



ما 60 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

google-site-verification: google7a6d7632a8557852.html