«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

آرش جمشیدپور: اجرای مجازات شلّاق کارگران در ملأ عام، در روزهای گذشته موجی از اعتراض و نارضایتی را در شبکه‌های اجتماعی مختلف به بار آورده است. از آن جا که احتمالاً همگان از این ماجرا و ابعاد آن خبر دارند یا در صورتِ بی‌خبری می‌توانند از طریق خبرگزاری‌های مختلف از آن مطّلع شوند، دربارۀ جزئیات ماجرا شرح و تفصیلی نمی‌دهم و یکراست به سراغ مسئلۀ اصلیِ این نوشتار مختصر می‌روم. در مورد اتّفاق اخیر، سه پرسش مطرح است: اوّلی حقوقی است، دوّمی جامعه‌شناختی، و سوّمی اخلاقی. مسئلۀ اصلی من پرسش سوّم است: آیا مجازات در ملأ عام از منظر اخلاقی درست است؟

آرش جمشیدپور: مصطفی ملکیان پنج مرحلۀ فکری را از سر گذرانده است. چنان که خود او می‌گوید، از سال 1380 بدین سوی به چیزی رسیده است که از آن به «عقلانیّت و معنویّت» تعبیر می‌کند. (2) از بنیادگرایی اسلامی، سنّت‌گرایی اسلامی، روشنفکری دینی (یا «تجدّدگرایی اسلامی») و اگزیستانسیالیسم الهی گذشته و اکنون موقّتاً در مرحلۀ پنجم که برساختۀ خود اوست، مأوا گزیده است. (3) یکی از پرسش‌های مهم در باب عبور ملکیان از این مراحل فکری این است که چه چیزی ملکیان را از «روشنفکری دینی» ناخرسند کرده و او را (با عزل نظر از مرحلۀ چهارم، «اگزیستانسیالیسم الهی») به پروژۀ «عقلانیّت و معنویّت» (4) رسانده است؟

آرش جمشید‌پور: پیش از ورود به مطلب، تذکّر یک نکته ضروری است. تحلیل و نقد ما در این‌جا معطوف به نهادهای حقوقی و سیاسی است و با اشخاص حقیقی سر و کاری نداریم. بنابراین، اگر در این‌جا از رهبری سخن می‌گوییم، منظورمان نهاد رهبری و جایگاه حقوقیِ آن در قانون اساسی است. متنی مثل قانون اساسی در اصل متنی ناظر به نهادهای حقوقی ـ سیاسی است و با اشخاص خاصّی سر و کار ندارد.

 آرش جمشید‌پور: ایرادِ بسیاری از مباحثی که در جامعۀ ما در قلمروِ فلسفۀ سیاسی درمی‌گیرد این است که بحث‌ها معمولاً از مطالبی بسیار انتزاعی و دور از واقعیّاتِ زندگیِ اجتماعیِ ما آغاز می‌شوند. البتّه من مشکلی با بحث‌های انتزاعی و نظریّه‌پردازی ندارم، بلکه لبِّ حرفِ من این است که خاستگاه بحث ما باید رویدادهای ساده و معمولی سیاسی باشد و اگر نتوانستیم مسائل را در سطوحِ پایین‌تری حل کنیم، آنگاه می‌توانیم به سوی نظریّه‌پردازی و مباحثِ انتزاعی‌تر حرکت کنیم. امّا در هر صورت، نقطۀ آغاز مباحث ما باید خاک واقعیّت باشد.

 آرش جمشیدپور: دو نزاعِ دیگر در فضای علومِ انسانیِ جامعۀ ما وجود دارد که مرا سخت به یادِ مفهومِ «دو فرهنگِ» اسنو می‌اندازد: 1. تقابلی که در حوزۀ علوم انسانی، بینِ اهالیِ دانشگاه و روشنفکرانِ خارج از دانشگاه وجود دارد؛ 2. تقابلِ کسانی که در حوزۀ فلسفه‌های آنگلوساکسون کار می‌کنند، با آن‌هایی که در حوزۀ فلسفه‌های آلمانی و فرانسوی به مطالعه و پژوهش مشغول‌اند. طرفینِ تقابلِ اوّل چندان یکدیگر را برنمی‌تابند؛ دانشگاهی‌ها نوشته‌های روشنفکران را «ژورنالیستی» و «سطحی» می‌خوانند و روشنفکران هم دانشگاهیان را برج‌عاج‌نشینانی می‌دانند که به مسائل واقعی توجّه ندارند.

 آرش جمشیدپور: هدف من در این نوشته، نقد آرای دکتر وحید در مقالۀ «دین؛ از حقیقت به کاربرد و دوباره حقیقت، ملاحظاتی روش‌شناختی دربارۀ جریان‌های فکر دینی در ایران» است. نوشتار ایشان در کلْ یک مدّعای اصلی و چند مدّعای فرعی دارد. من در این نوشته به مدّعای اصلی و دو مدّعای فرعیِ نوشتارِ ایشان می‌پردازم. ضروری است در همین آغاز بگویم که مدّعای اصلیِ نوشتارِ ایشان در هاله‌ای از ابهام است و برخی جوانب آن چندان روشن نیست.

ما 118 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم