«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

بابک احمدی: در زمان جواني من يعني اواخر دهه ١٣٤٠ و اوايل دهه ١٣٥٠، فلسفه هنر در ايران اصلا معني نداشت. در دانشكده ادبيات رشته فلسفه بود و در درس‌هاي رشته فلسفه، يك درس درباره هنر بود و آن درس را نيز زنده‌ياد خانم سيمين دانشور ارايه مي‌كرد و كارش اين بود كه كتاب آرنولد هاوزر را فصل به فصل ترجمه و به زبان ساده‌تري بيان كند. چند سالي اين كتاب منبع اصلي در اين زمينه بود. در دهه ١٣٤٠ كه دهه شكوفايي هنري ايران است و شاهد پيدايش مدرنيسم در هنر ايران هستيم، حتي يك كتاب ارزشمند در زمينه فلسفه هنر نداشتيم.

 بابک احمدی: بحث من در باره فلسفه مدرنیته است، چرا که کار من فلسفه است. ما ایرانیها، در عرض چند دهه اخیر به اشکال گوناگون درباره مدرنیته بحث کرده‌ایم. این بحثها عمدتا در دهه بیست آغاز شد، هرچند سابقه‌ای در دهه‌های پیشین نیز داشت. از آن زمان تا کنون، ما نسبت به مدرنیته و کلمه مدرن، وجدانِ معذب داریم. همیشه احساس می کنیم عقب افتاده‌ایم. احساس می کنیم در جاهای دیگر اتفاقات بزرگی می‌افتد که در آن شریک نیستیم. در نزدیک صد و ده سال پس از مشروطه، ما بدون آنکه بخواهیم وارد دنیای مدرن شده‌ایم.

هدف از اين نوشتار بررسي چرايي ردپاي فلسفه در علوم مختلف به ويژه فلسفه هنر و رابطه فلسفه با ادبيات به عنوان يك هنر خاص است، هنري كه همخواني باستاني با فلسفه دارد و به نظر مي‌رسد فلسفه از طريق آن امكان اظهارنظر در ساير رشته‌هاي هنري را به‌دست آورده است.

ما 207 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم