«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

 سیّد محمّد موسوی عقیقی: من به عنوان یک «پژوهشگر شیعی» بر خود لازم می دانستم که درباره شخصیت هایی که از دوران کودکی اسم آنان را شنیدم تحقیق کنم و بدانم آنان کیستند که دغدغه الگو سازی آنان را دارند. مالک اشتر را به این دلیل عنوان تحقیق خود قرار دادم که وی پر سروصداترین همراهان علی(ع) بود. منِ پیروِ علی، وظیفه وجوبی خود می دانستم که هم پیشوای خود را بشناسم و هم بدانم چه ظلم هایی بر او رفته است.

 

***

 

مالک اشتر، حقیقت یا افسانه؟

 

سیّد محمّد موسوی عقیقی

مقدمه

مالک اشتر شخصیتی است که امروزه از آن نماد حق طلبی و عدالت و شجاعت و اطاعت می تراشند و آن را بر سر هر کوی و جایگاهی قرار می دهند آنگونه که می شود الگوی یک جامعه مذهبی . حقیقت این است که شخصیت مالک اشتر جز در فراز منبرها برای جامعه گفته نشده و می توان گفت مالک اشتری که امروز مردم می شناسند مالکی از جنس «منبرهای عامیانه» است که هیچ گونه تحقیقی در شخصیت وی نکرده اند و نشده است . ما در این مطلب به طور مستند شخصیت مالک اشتر را از فراز منبرها به فرودی مکتوب و مستند نشاندیم تا حقایق بسیاری را برای مردم بنمایاند . باید دید اصلاً مالک اشتر که بوده است؟ آیا او واقعاً همراه امام علی بن ابی طالب(ع) و غمخوار و یاور او بوده است یا دشمنی خودی برای آن «مظلوم» بوده است . ما در این تحقیق نشان خواهیم داد آنچه را که درباره «مالک بن حارث اشتر نخعی» می گویند آن چیزی نیست که بر زبان میرانند و می قبولانند .

گفتمان

گفتمان ما درباره مالک اشتر گذری بر منابع برای «کاوش» متون و رفتن به سوی «حقیقت یابی» است . در این امر سختی های زیادی را متحمّل شدیم، از طرفی کمبود منابع درباره این شخصیت و از طرف دیگر حساسیّت هایی که بر روی ایشان وجود دارد و از طرف دیگر کثرت اسنادی که نشان از ضعف های او دارد و اقلیت منابعی که او را تأیید می کنند و از طرف آخر نیز نمی شد ردپای مالک اشتر را در آشوب ها و جنجال های آن دوران، خصوصاً بعد از قتل خلیفه سوّم نادیده گرفت . به عبارت لطیف تر بر سر چهار راهی گیر کرده بودیم که از هر طرف با مشکلاتی همراه می شدیم بدین جهت من بر سر این چهار راه ذهن خود نقش پلیسی را در نظر گرفتم که می تواند این چهارراه پر جُنْب و جوش را سر و سامانی دهد بدین علّت در حدود چندین ماه در پی تحقیق این موضوع رفتم که ببینم «مالک اشتر کیست؟» و با همه محدودیت ها توانستم بخش عظیمی از این اسناد را گردآوری و بررسی کنم که نمونه هایی از آن را در این مقاله می توانید بخوانید .

من به عنوان یک «پژوهشگر شیعی» بر خود لازم می دانستم که درباره شخصیت هایی که از دوران کودکی اسم آنان را شنیدم تحقیق کنم و بدانم آنان کیستند که دغدغه الگو سازی آنان را دارند . مالک اشتر را به این دلیل عنوان تحقیق خود قرار دادم که وی پر سروصداترین همراهان علی(ع) بود . منِ پیروِ علی، وظیفه وجوبی خود می دانستم که هم پیشوای خود را بشناسم و هم بدانم چه ظلم هایی بر او رفته است . عدالت و رحمانیّت و حقانیّت و شرافت و علمیّت علی(ع) را در کتاب «علی پژوهی» نشان دادم به همین دلیل بعد از آن به سراغ یاران او رفتم و مالک اشتر را نیز انتخاب کردم تا بعد از آن به سراغ تک تک همراهان نزدیک علی(ع) بروم . این مقاله را به خیلی ها بدهکار بودم، اوّل به وجدان خودم و دوّم به دوستانی که دغدغه های من را نیز داشتند و دارند . این مقاله دادخواستی است برای دادگاه های ذهن پیروان علی(ع)، که نشان دَهَم علی(ع) حتی در بین یاران خود نیز «مظلوم و مهجور» بوده است و این ادای حق وجدان خودم و آگاهی بخش به اذهان و وجدان های دیگر افراد است .

آنچه که در اینجا می آید نمونه و بخشی از تحقیقات کتاب «علی پژوهی» است که درباره یکی از شخصیت های مطرح صدر تاریخ اسلام می باشد و انشالله در تحقیقات بعدی درباره دیگر یاران امیرالمؤمنین علی(ع) سخن خواهیم گُفت .

کلیّات بحث

آنچه که از تواریخ برداشت می شود این است که «مالک اشتر» از هوش سرشار و امنیتی قوی برخوردار بود، ولی معرفت و دانش او در این سطحی پایین و پَست قرار دارد . سوابق زندگی او نشان نمی دهد که او در کنار شخصیت هایی مانند امیرالمؤمنین(ع) یا ابوذر و... به فراگیری معارف اسلامی و درک عمیق از آن، نائل شده باشد . او نه از صحابه بود که در حلقه تربیتی محمّد(ع) قرار گرفته باشد، و نه از کسانی بود که بعد از آن در مدینه با امیرالمؤمنین(ع) مراوده داشته و از محضر حضرت کسب فیض کرده باشد . وی در کوفه زندگی کرده بود و تنها فعالیتش قبل از خلافت [اجباری] امیرالمؤمنین(ع) حضور در سپاه جناب عمر بن خطاب برای فتح دمشق و جنگ یرموک بود، و پس از آن هم در مبارزه با والی منصوب عثمان در کوفه و سپس قیام علیه عثمان فعال ترین فرد بود و بعد آن بود که با امیرالمؤمنین(ع) همراه گَشت. وی بر اثر ضربهٔ شمشیری در جنگ یرموک در سال ۱۵ هجری/۶۳۶ میلادی از ناحیه چشم آسیب دید و از این ‌رو وی را «اشتر» می‌گفتند .

آنقدر او را بر فراز منبرها «بزرگ و بزرگوار» نشان دادند که امروزه که کمی درباره نقدی بشود آنچنان بعضی ها به خروش می آیند که اگر روزی افرادی «خداوند یا قرآن» را انکار کنند یا قرآن را «ظنّی الدلاله» بدانند به جوش نمی آیند . باید بگوییم فرهنگ قرآنی در این موضوع خلاف روشی است که دوستان در قِبال فردی مانند مالک اشتر انجام می دهند و روحیه انتقاد پذیر خود را به خاطر چند نقد و بیان اشتباهات به حراج می گذارند . به درستی یقین است که فرهنگ قرآن برخلاف آن چیزی است که مخالفین نقد شخصیت ها، فکر مشغول می کنند . از اصول مسلّم قرآنی این است پیامبرانی که «عصمت وحیانی» دارند را هم مورد خِطاب و سرزنش قرار می دهد از آن جایی که به آدم(ع) را مورد مؤاخذه قرار می دهد و می گوید «فظن ان لن نقد علیه»(انبیاء : 87) و یا درباره موسی(ع) که بعد از بازگشت از کوه ریش هارون را گرفت و با عصبانیت با او حرف زد در حالی که هارون بی گناه بود لیکن قرآن طوری جریان را توضیح داده است که ناخودآگاه مظلوم بودن هارون جلوه می کند نه حق بودن عصبانیّت موسی(ع) و یا در آیات1-5 سوره تحریم خداوند محمّد(ص) را به خاطر حلالی که برای خود حرام کرده است مورد سرزنش قرار می دهد . این همه توجیهاتی که بعضی ها برای کارهای مالک آورده اند از آن جهت است که آنان یک چهره مطلق از او ساختند و نمی خواهند کمی هم اشکالات و اشتباهات و ضعف های او را باور کنند به همین دلیل است که وقتی امام سجاد(ع) می گوید مالک اشتر برخلاف دستور امام علی(ع) سپاهیان جمل را که در امان و امنیّت علی(ع) بودند قتل عام کرد(اصول کافی،ج5،ص33) مرحوم شوشتری سعی بر توجیه این کُشتار نا به حق مالک دارد و می نویسد مالک می دانسته است که در واقع کار او درست است و دستور امام برای منع از تعقیب جنگجویان، صرفا جنبه مصلحتی دارد، لذا او دستور امام را نادیده گرفته و برطبق «حکم واقعی» عمل کرده است(بهج الصباغه،ج7،ص511) در حالی که این توجیه اشتباه محض است زیرا اگر قرار بر این باشد که هرکسی به ظنّ خود با دستور امام مخالفت کند به لحاظ اینکه نظر خودش درست است که سنگ روی سنگ بند نمی شود و بعد در روایتی که از امام سجاد(ع) نقل شده آمده است که امام از سوال کننده جریان(ابوحمزه ثمالی) که سعی بر نسبت دادن حرکت مالک به علی(ع) و قیاس این عمل با قیاس عمل پیامبر(ص) درباره مشرکان را داشت خشمگین شده و از این نسبت دادن و قیاس کردن او ناراحت شدند و در جواب توپ را در زمین مالک انداختند و اذغان کردند که او مقصر بوده است، حال اگر کار مالک صحیح بوده و شیخ شوشتری نیز آن را آنگونه توجیه می کند چه دلیلی داشت که امام سجاد(ع) از مالک ناراحت شود و او را مقصر و سرکش از دستور بداند؟ . این مسئله اوّلین سرکشی مالک از دستورات امام علی(ع) نبوده است بلکه وی بارها این مسئله را تکرار کرده چنانکه وقتی در صفین با رضایت علی(ع) قرار بر حکمیّت شد سپاهیان معاویه از امام درخواست کردند که مالک اشتر که هنوز در میدان در حال نبرد بود بازگردد تا با راکد بودن جنگ حکمیّت شکل گیرد به همین دلیل حضرت فردی را به سراغ مالک اشتر فرستاد که دست از جنگ بردارد و منتظر نتیجه حکمیّت شود لیکن مالک چون سپاه خود را نزدیک به پیروزی می دید از دستور امام سرپیچی کرده و برخلاف نظر امام و عهدی که برای حکمیّت با امام بسته شده بود به جنگ ادامه داد و افراد زیادی را نیز کُشت و این سرپیچی او باعث شد فرستادگان معاویه به امام بدگمان شوند و به او تهمت بزنند که : «فقال له القوم و الله مانراک الا امرته بقتال القوم - به خدا قسم حتما به مالک گفته ای که برخلاف پیغامت [و عهدی که بستیم] جنگ را ادامه دهد‍!» و امام هم در جواب فرمود : «ألیس انما کلمته علی رؤسکم علانیه و انتم تسمعون - مگر شما در این جا حاضر و ناظر نبودید که من به پیک چه گفتم و مگر شما سخن مرا نشنیدید؟ مگر من محرمانه با او سخنی داشته ام!»(تاریخ طبری،ج5،ص49) و این قسمت کوتاهی بود از سرکشی های مالک که توجیه آور هم نیست . در ادامه مقاله با اسناد متعدد دیگری نیز آشنا خواهید شد که ویژگی های مالک اشتر را که در این گفته ادعا شد، ثابت می کند .

همانطور که گفته شد از دوره های اولیّه زندگانی مالک اشتر سند معتبر یا محکم یا قابل اعتمادی در دسترس نیست و نام «مالک اشتر نخعی» زمانی بر سر زبان ها افتاد که وی بعد از محاصره بیت عثمان همگام با امیرالمؤمنین(ع) گشت در حالی که قبل او مراوده ای با امام نداشت و بعد آن جریان بود که خود را در میان اصحاب آن حضرت گماشت و قوای خویش را محکم تر از بقیه اصحاب نهاد . مالک اشتر با تمام افراط کاری ها و ندانم کاری هایش فردی دلیر و شجاع بود، ابن ابی الحدید درباره شجاعت مالک اشتر می گوید :‌

«اگر کسی سوگند یاد کند که خداوند نه در عرب و نه در عجم شجاع تر از او ـ بجز حضرت علی(ع) ـ را نیافریده گمان نمی رود گزافه گفته و مرتکب گناه شده باشد».(شرح نهج البلاغه،ج2،ص213)

از شخص علی بن ابی اطالب(ع) نیز تعریفی از مالک اشتر بدست نیامده است مگر مواردی جزئی که آن هم دلالت به همان شجاعت مبارزه مالک اشتر دارد نه مسئله اخلاق و تفقه و معنویات، مثلاً می فرماید :

«لاینام ایام الخوف و لا ینکل عن الاعداء ساعات الروع اشدّ علی الکفار من حریق النار»(نهج البلاغه،نامه38) و «مالک و ما مالک والله لو کان جبلا لکان فندا و لوکان حجرا لکان صلدا لا یرتقیه الحافر و لایوفی علیه الطائر»(نهج البلاغه، حکمت443) و همچنین «یا لیت لی فیکم مثله و احدا یری فی عدوی ما اری».(نهج البلاغه،ج7،ص618)

ذکر کردیم که مالک اشتر فردی دلیر و شجاع و در مبارزات نترس و سرکش بود . افرادی که از روحیه شجاعت و دلیری برخوردارند، از جرأت و جسارت بالائی برای خطر پذیری و ورود به صحنه های درگیری برخوردارند و چون ترس مانع اقدامات متهوّرانه و جسورانه آن ها نیست، لذا خود را بی مهابا در برابر خطرات قرار می دهند، مثلاً همیشه آماده درگیری اند و از اظهار خشم و غضب خود نسبت به مخالفان خویش نگرانی ندارند . این «خصلت روانی» وقتی تحت «کنترل» دو عامل قرار گیرد، مهار شده و به یک «فضیلت اخلاقی» تبدیل می شود یکی عامل معرفت و بینش صحیح، و دیگری قدرت روحی و تقوی. و در شرایطی که این عوامل کنترل کننده، سست و ضعیف باشد، جرأت و جسارت برخاسته از شجاعت، به تند روی و افراط گری و بی بصیرتی و کوری دل و خروج از مسیر حق می انجامد . تأمل در زندگی کسانی که رگه هایی از تندی در رفتار و کلامشان دیده می شود، گواه آن که آنان تحت تأثیر یکی از دو عامل بوده اند که می توان به جرأت و قاطعیّت گفت که مالک اشتر نخعی جزء دسته دوّم در ابرازات «شجاعت و دلیری» یعنی همان افراط گرایی و خروج از مسیر حق است .

این مسأله را می توان به سادگی به اثبات رساند هرچند حق می دهم به آنان که 1000سال در گوششان زمزمه شد «مالک اشتر سرباز جان بر کف علی است» این مسائل را به راحتی قبول نکنند و از کنار آن صحبت ها به سادگی بگذرند و بر نویسنده خرده گیرند لیکن آنچه که مهم است در اینجا «حقیقت گویی» و «حقیقت یابی» و ایجاد یک نظام برهانی درباره موضوع است نه صرف یک زمزمه هزارساله .

مالک اشتر شخصیتی آب زیرکاه داشت که همواره او را در جدال های آن سالها می توان یافت . می توان با مرور تاریخ ناهمواری های زندگانی علی(ع) گام به گام ردپای مالک اشتر را در آشوب ها مشاهده کرد . این سخن گزافی نیست که مالک اشتر در بسیاری از ناهنجاری های آن دوران نقشی محوری داشته و همو به نزدیک الواقع عَلَم گردان شورش ها و نابهنجاری های نظامی و انتظامی دوران بعد از خلیفه سوم بود .

عهدنامه مالک اشتر

این عهدنامه را در سه طریق می توان بررسی کرد و آن را از نظر شما خواننده گرامی گذراند، اوّلین طریق بررسی «دلالت مفهومی» است، در این طریق مفاهیم این عهدنامه بر اساس واقعیات پس گفته بررسی می شود و آن را با مفاهیم حقیقی تطبیق می دهیم، دوّمین طریق بررسی «دلالت سندی» است که در آن سلسله سند این «روایت» که به «عهدنامه» مشهور است مورد بازبینی قرار خواهد گرفت، و سوّمین طریق بررسی «دلالت قیاسی» است که در آن گزارشات عهدنامه با دیگر متون تاریخی تطبیق داده می شوند و قیاس می گردند تا تناقضات و اشتراکات هر دو طرف مشاهده گردد .

دلالت مفهومی : او در کنار علی(ع) نه یک فقیه و عالم دینی و سیاستمدار بلکه فقط یک مبارز کهنه کار بود که به خاطر روحیه مبارزاتی خویش در راستای گام برداشتن عادلانه علی(ع) روشی طالبانی إعمال می کرد . خیلی ها هستند که «عهدنامه مالک اشتر» را معجزه ای از جانب علی(ع) برای مالک می دانند، از نظر نگارنده درست است که این «روایت : نامه» روش حکومت و حکمیّت امیرالمؤمنین(ع) را نمایان می سازد لیکن وجه پنهان ولی روشن این نامه آن است که در نامه توصیه هایی شده که به دیگر اصحاب نشده است . به عبارت دیگر، علی(ع) توصیه هایی که به مالک برای روش حکومتداری و مردم داری می کند به دیگر اصحاب خود که به شهرها به عنوان والی می فرستاد نمی کرد . می توان با توجه به ویژگی های پیش گفته درباره شجاعت مالک اشتر، فرازهایی از این عهدنامه را در رد و سعی بر ضایع کردن خصلت های افراط گرایی و خشونت طلبی وی از جانب علی(ع) دانست .

علی(ع) وقتی مالک اشتر را به سوی مصر فرستاد در تعریف از مالک نه به مقام فقاهت و معنویت مالک اشاره کرد بلکه فقط مقام شجاعت او را ستود :

«فقد بعثت إلیکم عبداً من عبادالله، لاینام أیام الخوف و لا ینکل عن الأعداء ساعات الروع – من بنده ای از بنده های خدا را به سوی شما فرستادم که در روزهای وحشت نمی خوابد و در لحظه های ترس از دشمن روی نمی گرداند».

همچنین حضرت با شناختی که نسبت به مالک و افراط گری هایش داشته است به زیرکی تمام هم مالک را فردی شجاع معرفی می کند و هم وی را فردی خارج از حیطه تعادل، آنجا که می فرماید :

«أشد علی الفُجّار من حریق النار، و هو مالک بن الحارث أخو مذحج – [و] بر بدکاران از شعله های آتش تندتر است، او مالک پسر حارث مذحجی است» و شاید به همین دلیل بلافاصله بر از ذکر ویژگی «أشد علی الفُجّار من حریق النار» به مردم توصیه می کند : «فاسمعوا له و أطیعوا أمره فیما طابق الحق – آنجا که حق با اوست، سخن آن را بشنوید و بعد از او اطاعت کنید» و در آخر هم علّت ارسال مالک را بیان می کند : «و قد آثَرتکم به علی نفسی لنصیحته لکم، و شدة شکیمته علی عدوکم – مردم مصر! من شما بر خود برگزیدم که او را برای شما فرستادم زیرا او را خیرخواه شما دیدم و سرسختی او را در برابر دشمنانتان پسندیدم».

البته در ادامه همین گفتار ثابت خواهیم کرد که ارسال مالک اشتر خواست قلبی علی(ع) نمی توانست باشد بلکه می توان به صراحت این ارسال را یک اجبار از سوی گروه فشار دانست که بر علی(ع) وارد می کردند . علی(ع) در زمان ارسال مالک و نگاشتن عهدنامه، مسئولیت های وی را نیز مشخص کرد از جمله : 1. جبایة خراجها : جمع آوری خراج 2. جهادعدوها : جهاد با دشمنان 3. استصلاح أهلها : ایجاد صلح و سامان در اهل آن 4. عمارة بلادها : عمران [و بازسازی] شهرهای آن .

همچنین با توجه به روحیه سرکش مالک، علی(ع) وی را به سه چیز دستور می دهد : 1. أمره بتقوی الله : امر به تقوای الهی 2. و ایثار طاعته : و گزینش اطاعت خداوند 3. و اتباع ما أمر به فی کتابی من فرائضه و سننه : اطاعت و عمل از آنچه که خداوند در قرآن واجب کرده است . همچنین در ادامه باز مالک را سفارش به «تهذیب نفس» می کند : «و أمره أن یکسر نفسه من الشهوات و یزعها عند الجمحات فإنّ النفس أماره بالسوء إلّا ما رحم الله».

و بعد آن به مالک اشتر تذکر می دهد که آن چنان مردم به تو توجه می کنند که به حاکمان قبلی خود توجه می کردند : «أن الناس ینظرون من أمورک فی مثل ما کنت تنظر فیه من الامور الولاةِ قبلک» و سپس بلافاصله باز مالک را توصیه به عمل صالح و تقوا می کند : «أحب الذخائر إلیک ذخیره العمل الصالح» و باز توصیه می کند که خود را حرام ها دور بدار : «و شُحّ بنفسک عمّا لا یحل لک».

آنچنان که از افراط گرایی های مالک خواهیم گفت، علی(ع) با دیدی که نسبت به خشونت طلبی مالک نسبت به مردم داشته است درباره وی می گوید :

«واشعر قلبک الرحمه للرعیّه و المحبة لهم و اللطف بهم و لا تکونن علیهم سبعا ضاریاً تغتنم أکلهم فإنهم صنفان إمّا أخ لک فی الدین أو نظیر لک فی الخلق – شعار قلبت را مهر به مردم، دوستی آنان و ملاطفت در حقشان قرار ده . برای رعیت چون حیوان درنده مباش که خوردنشان را غنیمت بشماری، زیرا رعیت بر دو گروهند : یا برادرانت در دین و یا هم نوعانت در آفرینش هستند» و بعد آن بلافاصله خشونت با مردم را در موازنه جنگ با خدا بیان می کند : «و لا تنصبن نفسک لحرب الله فإنه لا یَدَ لک بنقمته».

و بعد دستور می دهد حال که حاکم شده ای، مگو که اکنون بر آنان سلطنت دارم و باید فرمان من را اطاعت کنند :

«ولاتقولَنّ إنّی مؤمَر آمر فاُطاع» و بعد سفارش اکید می کند که با مردم به انصاف رفتار کن : «أنصفِ الله و أنصفِ الناس من نفسک و من خاصه اهلک و من لک فیه هوی من رعیتک فإنک إلّا تفعل تظلم» و بعد به مالک هشدار می دهد که اگر با انصاف عمل نکنی ستمگر خواهی شد و ستمگر در حکم دشمن خدا می باشد : «و من ظلم عباد الله کان الله خصمه دون عباده».

و بلافاصله روش مردم داری را برای مالک اشتر شرح می دهد که «این باش و آن مَباش» :

«ولیکن أحب الامور إلیک أوسطها فی الحق و أعمها فی العدل و أجمعها لرضی الرعیة – و محبوب ترین کارها نزد تو باید آن امری قرار گیرد که معتدل ترین و میانه ترین در حق، همگانی ترین و فراگیرترین در عدل و جامع ترین و هماهنگ ترین در راه رضایت مردم باشند».

اگر شما خواننده گرامی «عهدنامه» را نگاهی گذرا هم بی اندازید خواهید دید که سرتاسر و خط به خط این «روایت» توصیه های اکیدی به مالک اشتر است که «ای مالک اینگونه باش و اینگونه رفتار کن و اینگونه سخن بگو و اینگونه خودت را بساز و اینگونه با مردم رفتار کن و ظلم نکن و مردم را ناراضی نکن و تندروی نکن و وفای خود به عهد را نشکن و خون نریز و...». مگر در زمان حکومت امیرالمؤمنین(ع) تنها این مالک بود که والی شهری به مانند مصر گشت؟ پس فلسفه این همه تذکر خط به خط و جزء به جزء و نکته به نکته و دقیق به مالک اشتر چیست؟ آیا دیگر والیان ارسال شده توسط علی(ع) نیاز به نصیحت و موعظه نداشتند؟ آیا نمی توان علّت و فلسفه این همه موعظه را به خاطر دور کردن مالک از افراط ها و تندروی ها و خشونت هایش دانست که در سراسر نامه همانطور که به اجمال بیان شد به مالک اشتر فرمان می دهد که «ای مالک، این باش و آن مَباش»، اصلاً تمام محتوا و مفهوم نامه «چگونگی رفتار کردن و ترک رفتار» از سوی مالک اشتر است . جدای از مفهوم عامّی که می توان از این نامه درس ها آموخت، تمام خطاب ها و تذکرات و نصیحت ها و ارشادات، ضمیرش به مالک برگشت می خورد پس باید با درست گرفتن از کلیات مفاهیم نامه، به جزئیات نامه هم دقت شود که خطاب های نهی و امرش به مالک است .

دلالت سندی و مفهومی : این طریق را به سه قسمت مرتبط تقسیم بندی می کنیم : 1. توضیح 2. طریق شناخت 3. تطبیق . در مسئله اوّل کلیّات شناخت یک حدیث صحیح را بررسی خواهیم کرد که لازمه قبول روایت شروط گفته شده در آن می باشد . در مسئله دوّم راه های شناخت یک روایت را مورد بررسی قرار خواهیم داد . در مسئله سوّم سلسله سند «عهدنامه مالک اشتر» را با شرایط پیش گفته آن تطبیق می دهیم و در آخر نتیجه گیری خواهیم کرد .

توضیح : شناخت روایات در دایره مفاهیم دینی با اصولی محکم قابل شناخت نمی باشد . اصولاً روایات دارای ضعف های مهمی هستند که نمی توان به راحتی آنان را حمل بر صحّت کرد مگر به شرطی که در ادامه توضیحش را خواهیم داد . قرآن کریم وحی الهی است به قلب محمّد(ص) . با اینکه پیامبر با توجه به «عصمت وحیانی» خویش نمی توانست بر اساس هوا و هوس سخن بگوید(و ماینطق عن الهوی) لیکن باز در قرآن کریم به وی هشدار داده شده است که : «اگر پیامبر چیزی را که ما [در قرآن] نگفتیم بگوید عهد خود را از او پس خواهیم گرفت و سپس شاهرگ های [رسالت] او را بریده خواهیم ساخت»(الحاقه :‌ 44،45،46). به همین دلیل سنّت پیامبر حمل بر آن چیزی می شد که «اجتهاد» پیامبر بوده است که در ادامه در این باره سخن خواهیم گفت . برخلاف قرآن که بلافاصله بعد از نزول آیات مکتوب میشد، روایات پیامبر هیچوقت مکتوب نگشت و پیامبر نیز برخلاف آنکه دستور اکید به مکتوب بودن قرآن می داد هیچگاه حتی دستوری نرمناک به مکتوب کردن روایات منقول از خویش ندادند و تأکیدی برآن نمی کردند و نیازی برای آن نمی دیدند . در دوران پیامبر مردم اکثراً خود از لِسان پیامبر حدیث می شنیدند لیکن بعد از ایشان واسطه ها روی کار آمدند و جعلیاتی شکل گرفت . وجود این واسطه در مفاهیم امروزی می گویند بر اساس «علم الرجال» شناخته می شود لیکن هرکسی که با این علم آشنایی کمی داشته باشد می داند که هیچ سند قطعی برای شناخت راویان و راستگو بودن یا دروغگو بودن آنان وجود ندارد بلکه هر آنچه در کتب رجالی آمده است ظنیّات فقهای اسلام [اعم از شیعه و سنّی] است . این ظنیّات آنقدر زیاد است که گاه موجب اختلافات بسیاری می گردد . فلانی برای شناخت فلان راوی به غضائری رجوع کرده و وی را ضعیف می داند و دیگری برای شناخت همان راوی به شیخ طوسی استناد کرده و او را صحیح قلمداد می کند . کافی است چند کتاب رجالی را با یکدیگر مقایسه کنید تا بدانید تناقضات در شناخت روّات چقدر بین علما فراوان و شایع است و اصولاً علم رجال علمی است ظنّی الدلاله و ظنون در مفاهیم دینی مطرود هستند زیرا بنابر نص آیه کریمه قرآن «إن الظّنّ لایغنی عن الحق شیئا» ظنّ هیچگاه غناعت از حقیقت نمی کند و نمی تواند بکند بلکه ظنّ همیشه ذهن را درگیر یک دو یا چندراهی قرار می دهد به همین دلیل راهیابی به حقیقت نمی تواند با ابزارهای ظنّی باشد به همین دلیل از نظر بنده، همانطور که دکتر احمد صبحی منصور ذکر کردند علم رجال، علمی ظنّی است که نسبت به آن اعتباری نمی باشد .

طریق شناخت : چون عموم مردم حامی علم ظنّی رجال هستند و محققین بدان ارج می نهند بر اساس اینکه بهانه ای در میان نباشد ما «عهدنامه» مالک اشتر را نیز بررسی سندی نیز کردیم . قبل از توضیح این بررسی لازم است کمی با مبانی صحّت روایات آشنا شویم : کلاً برای قبول کردن روایات و انتصاب آن به پیامبر و ائمه اهل البیت(ع) باید حدیث شرایطی را داشته باشد، از جمله : حدیث 1. مخالف قرآن کریم نباشد(حدیث باید موافق قرآن باشد) . موافقت با قرآن محور و شرط ثابت و اصلی قبول روایت است 2. خبر واحد نباشد(اگر خبر واحد موافق قرآن باشد قابل قبول است) 3. سند حدیث صحیح باشد(طبق مشهور) 4. متن حدیث از لحاظ ادبی صحیح باشد 5. در حدیث تعلیل های ناموجه و نامربوط و غیرعلمی و غیرعقلی نباشد 6. شرایط راوی حدیث با زمان و مکانِ حدیث هماهنگ و متناسب باشد 7. در حدیث راوی از خود تعریف نکرده باشد 8. روایت منتصب به دیگران نباشد و مستقیم از خودِ روات باشد 9. سند حدیث تقطیع شده نباشد 10. حدیث مرُسله نباشد 11. حدیث حاوی غلوّ نباشد 12. حدیث مخالف علوم ثابت شده نباشد یعنی حدیث نباید مخالف علم باشد 13. متن حدیث تقطیع شده نباشد 14. حدیث متضمن تقیه نباشد(در بیان حکم شرعی تقیه راه ندارد) 15. حدیث مخالف فرهنگ و تاریخ زمان صدور نباشد 16. در حدیث مباحث بی ربط وجود نداشته باشد 17. حدیث دارای قسم جلاله از سوی ائمه نباشد 18. استناد به سنتی از پیامبر(ص) که وجود ندارد باعث ردّ حدیث است 19. اگر حکم خدا به مشیّت خدا معلق شود حدیث مردود است 20. اگر حدیثی معارض داشته باشد سقط اعتبار می شود 21. اگر حدیث در مقابل احادیث مشابهش اختلاف داشته باشد سقط اعتبار می گردد 22. حدیث نباید مخالف عقل باشد 23. اگر حدیثی حاوی مضامین زشت یا اتهام اثبات نشده و... باشد مردود است 24. حدیثی که مخالف قاعده عدالت باشد مردود است 25. حدیثی که مخالف قاعده حرج و لاحرج باشد مردود است 26. حدیثی که مخالف قاعده ضرار ولاضرار باشد مردود است 27. حدیثی که مخالف قاعده یُسر باشد مردود است 28. حدیثی که مخالف سنت قطعیه باشد مردود است .

تطبیق : در اصل نظام شناخت حدیث باید به این مسئله توجه کرد که خیلی ها بر این عقیده اند محمّد(ص) و ائمه اهل البیت(ع) دارای اجازه و حق تشریع مستقل از قرآن هستند . باید گفت این مسئله در قرآن نه تنها مطرح نشده است بلکه مطلقاً نیز نفی گردیده و حق تشریع را فقط برای «الله» می داند، تعبیر قرآن از این مسئله «لایشرک فی حکمه احدا» است که «لایشرک» نفی شراکت(طولی و عرضی) برای تشریع «حکمه» است و «احدا» نیز نفی ثانوی و تحکیم نفی اوّلی می باشد زیرا در زبان عربی واژه «احد» که به معنی «یک» است غیر قابل شمارش می باشد به همین دلیل آیه نفی شراکت تشریعی را در آخر با «احدا» تحکیم می کند و آیه «إنِ الحکم إلّا الله» نیز قوام دهنده این نظریه می تواند باشد . پس با این وجود پیامبر(ص) و ائمه اهل البیت(ع) حق هیچگونه تشریع چه ثانوی و چه اوّلی را مطلقاً ندارند و احکام همان است که در قرآن کریم آمده است . نتیجه این است که مقام پیامبر(ص) که فردی مانند دیگر بشرها می باشد(أنا بشر مثلکم) در حد یک مجتهدی است که بخاطر دریافت وحی، اجتهادش از قرآن معصومانه می باشد و ائمه اهل البیت(ع) نیز مجتهدانی(علمای ابرار) هستند که به دلیل آموخته های خود، اجتهادشان معصومانه می باشد لیکن این عصمت در اجتهاد به معنی تشریع حکم یا قبول روایات نمی باشد زیرا اصولاً مجامع روایی از ارزش تاریخی محکمی برخوردار نیستند و ارزش آنان در همان حد است که اگر در استنباطی از قرآن شاهدی از روایات وجود داشت، آن شاهد به عنوان ضمیمه استنباط محسوب می گردد و استنباط را استحکام می بخشد . به همین دلیل قرآن صریحاً می گوید که پیامبر(ص) سخن لغوی نمی گوید(و ما ینطق عن الهوی) لیکن پیامبر(ص) حق ندارد سخنی از جانب خویش بگوید و از جانب خود چیزی را تشریع کند(الحاقه : 44،45،46) به همین خاطر وقتی پیامبر از جانب خود (در آیات اولیه سوره تحریم) چیزی را بر خود حرام کرد مورد توبیخ قرار گرفت و نیز پیامبر در اواخر عمر خود سفارش می کرد که من آنچه را حلال اعلام نکردم مگر آنچه که قرآن حلال دانسته و آنچه را حرام اعلام نکردم مگر آنچه که قرآن حرام دانسته است(السیره النبویه،ج2،ص654 . طبقات الکبری،ج2،ص216) . و پیامبر نیز همیشه توصیه می کرد که شرط قبول و رد احادیث، مطابقت حدیث با قرآن است، چنانکه فرمودند : «پس آنچه موافق کتاب الله است بگیر و آنچه مخالف کتاب الله است رها کن»(وسائل الشیعه،ج27،ص109،ح33343) و امام صادق(ع) نیز بارها به این مسئله تذکر دادند(وسائل الشیعه،ج19،ص83،ح24208).

تطبیق مفهومی : در این طریق از تطبیق، «عهدنامه مالک اشتر» هیچ تناقضی با قرآن کریم ندارد و بلکه اشتراکات فراوانی نیز دارد . از این نظر که عهدنامه مطابقت و اشتراکات مفهومی با مفاهیم قرآن دارند، می توان آن را یک روایت مقبول دانست .

تطبیق سندی : نهج البلاغه مجموعه است که حدود هزارسال قبل توسط سیّد رضی، عالم بزرگ شیعی از روی گفته ها و نوشته های آن حضرت جمع آوری و تدوین گردیده است . پیش از سیّد رضی این گفته ها به صورت پراکنده بود لیکن با همّت وی بخش کوچکی از آن سخنان که در دسترس سیّد رضی بود در «نهج البلاغه» جمع آوری گشت . اشکال کار سیّد رضی در جمع آوری این سخنان آن بود که در نقل هر سخن که خود شاید به تنهایی یک روایت محسوب می شد، سخنان را به صورت بی سند و مُرسل و گاه ضعیف السند نقل می کرد به همین دلیل امروزه می بینیم که خطبه ها و سخنان مکتوب در نهج البلاغه به صورت بی سند آورده شده است و اگر امروزه سندهایی برای جملات نهج البلاغه ذکر کرده اند معلوم نیست همان سندهایی باشد که سیّد رضی از آن نقل کرده است زیرا بعضی از ذکر این اسناد در تحقیقات امروزی برای کتب های مابعد از سیّد رضی است .

در مفاهیم روایی، به همان دلیلی که علم رجال قابل قبول نیست(ظنّی بودن)، روایات مُرسل و بی سند نیز نمی تواند به تنهایی قابل قبول باشد مگر به قرائنی که صحت صدور آن را معلوم نماید . البته خیلی از خطبه ها و سخنان درون نهج البلاغه دارای سند است لیکن خیلی از آنان بی اسناد می باشند که در این صورت جزء روایات مُرسله محسوب می گردند و ظنّی تلقی می گردند و همانطور که گفتیم ظنّ به مفید به علم نیست .

پس از لحاظ سندی «نهج البلاغه» یک کتاب مُرسل و خبر واحد است که بدون قرائن نمی توان آن را صحیح دانست . در نتیجه باید اقرار کرد که «عهدنامه مالک اشتر» یک روایت بی سند و مُرسل و خبر واحد می باشد که صدور آن ظنّی ولی صحت قرآنی آن یقینی است . هرچند آنچنان که ذکر شد نگارنده تعلق خاصی در برداشت های خود به «علم رجال» نداشته و ندارد و چنانکه ذکر شد «عهدنامه» دارای مقبولیّت قرآنی است .

دلالت قیاسی : یکی از ضعف های دلالتی «عهدنامه مالک اشتر» تناقضات متن روایت با متون کثیره تاریخی است . بخش کوچکی از این متون را در ادامه خواهیم آورد لیکن در اینجا برای نشان دادن تناقضات متنی روایت، به دو نمونه از متن نامه و چندین نمونه از کلمات دیگر منسوب به امام اشاره خواهیم کرد :

  1. در نامه آمده است : «فإنّهُ سَیْفُ مِنْ سُیُوفِ الله – او شمشیری از شمشیرهای خداست» . این جمله بشدّت متناقض با متون تاریخی است . کسی باید «سِیفُ الله» باشد که دارای انصاف و عدل و عدالت باشد درحالی که مالک اشتر این چنین نبود، بلکه او بارها قتل عمد کرده بود از جمله اینکه برخلاف دستور علی(ع) مجروحان جنگ جمل را کُشت(اصول کافی،ج5،ص33) و به سپاه جمل که در صلح با سپاه کوفه بودند شبیخون زد و قتل عام کرد(ترجمه الکامل،ج4،ص1805) و برخلاف نظر علی(ع) به خانه عثمان هجوم بُرد و غلام های منزل عثمان را کُشت(الفتوح،ترجمه احمد مستوفی،ص381-382) . پس یک کسی که این همه قتل و کشتار کرده است نمی تواند «سِیفُ الله» باشد .
  2. در نامه آمده است : «وَ لا یُقْدَم إلّا عَنْ أمْری – و بدون امر من اقدامی نمی کند» . این جمله هم مانند جمله قبل برخلاف واقعیات تاریخی است . مالک اشتر بارها بر علی(ع) فشار می آورد از جمله اینکه به جبر حکومت را به علی(ع) قبولاند(الامامة و السیاسة،ج1،ص46) و یا برخلاف میل و امر علی اصرار به تمدید ابوموسی اشعری به والی کوفه بود که در این امر مالک امر خود را بر علی(ع) چیره کرد و یا وقتی که علی(ع) در جمل دستور به در امان بودن فراریان و مجروحان داد مالک اشتر برخلاف امر علی(ع) همه آنان را قتل عام کرد .(اصول کافی،ج5،ص33) البته در این مورد اسناد زیاد است که در ادامه می توانید بخوانید لیکن برای ابطال این سخن همین سه مورد کافی است .
  3. و اینکه نقل شده است که امام علی(ع) بعد از مرگ مالک در رثای او گفته است : «مالِکُ وَ ما مالِکُ؟ وَاللَّهِ لَوْ کانَ جَبَلًا لَکانَ فِنْداً، وَ لَوْ کانَ حَجَراً لَکانَ صَلْداً لا یرْتَقیهِ الْحافِرُ وَ لا یوفى‏ عَلَیهِ الطَّائِرُ - مالک! و چه بود مالک! به خدا سوگند! اگر کوه بود یکتا [و سرفراز و دست نایافتنى‏] و اگر سنگ بود سرسخت [و نفوذ ناپذیر] بود هیچ مرکبى نمی‌توانست از کوهسار وجودش بالا رود و هیچ پرنده‌اى به اوج او راه یابد»(نهج البلاغه،حکمت443) چندین اشکال به آن وارد است : 1. این روایت برخلاف قرائن کثیره و متعدده ای است که در قبل و بعد از این جمله ذکر کردیم از جمله سند هفتم و سند هشتم و سند نُهُم، با این همه تناقضات نمی توان به درستی این روایت یقین کرد 2. این روایت در متون حدیثی قبل از نهج البلاغه درج نشده است(مگر در یک کتاب که در آن کتاب هم به صورت مُرسل و واحد مفرد نقل کرده است) و سیّد رضی هم معلوم نیست آن را از کدام منبع نقل کرده است(ظاهراً از کتب شیخ مفید بوده است که باز هم در کتب مفید این حکمت با ضعف های گفته شده همراه است) و حتی در متون بعد نهج البلاغه هم نیستو اگر هم هست از نهج البلاغه برداشت شده است 3. این روایت بی سند و مُرسل است، سیّد رضی راویان این روایت را مشخص نکرده است به عبارت دیگر سند روایت مجهول است، در روش سنتی قبول حدیث(علم رجال) روایات بی سند و مجهول السند مورد اعتنا نمی باشند 4. این روایت خبرِ مرسَل بی اسناد واحد مفرد است که در علم الحدیث به چنین روایتی حتی نیم نگاهی هم نمی کنند 5. با تمام این اشکالاتی که ذکر شد حداقل این روایت در دسته روایات «ظّنی الصدور» قرار می گیرد که «ظّن و گمان» هم به استناد آیه «إنّ الظنّ لایغنی عن الحق شیئا» غناعت از حقیقت نمی کند و نمی توان با ظنون به حقیقت رسید پس نمی توان این روایت را در هر صورت قابل قبول دانست . البته باید دقت کرد که ضعف این روایت ربطی به ضعف دیگر خطبه ها و جمله های «نهج البلاغه» ندارد زیرا «نهج البلاغه» را باید کتابی بنگریم که بخشی از سخنان علی(ع) را نقل کرده است و هر سخنی باید جداگانه مورد بحث دلالتی و سندی قرار بگیرد .
  4. و اینکه می گویند امام علی(ع) درباره مالک اشتر فرموده است : «کان الاشتر لی کما کنت لرسولِ الله - مالک اشتر برای من همانگونه بود که من برای رسول خدا بودم»(خلاصة الاقوال،ص277) نیز سخنی به غایت اشتباه است زیرا نمی توان این جمله را با توجه به قرائن کثیره صحیح دانست و ظاهراً این جعلی است از سوی کسانی که می خواستند بر توجیه عملکردهای مالک اشتر دلیلی بتراشند . ضعف های این جمله آنقدر زیاد است که می توان با چند جمله ضعف آن را عیان کرد . از جمله ضعف های این روایت مُرسَل بودن و بی سند بودن و خبر واحدِ مفرد بودن است . این روایت حداقل در دسته روایات «ظّنی الصدور» قرار می گیرد که «ظّن و گمان» هم به استناد آیه «إنّ الظنّ لایغنی عن الحق شیئا» غناعت از حقیقت نمی کند و نمی توان با ظنون به حقیقت رسید پس نمی توان این روایت را در هر صورت قابل قبول دانست . و بعد نمی توان ضعف های دلالتی این روایت را نادیده گرفت، زیرا این روایت با جمع کثیری از اسناد دیگر تضاد دارد . جمله ی «لی کما کنت لرسولِ الله» مجهول و نامفهوم است، می توان این جمله را یا مطلق بگیریم که در صورت اطلاق مفهومی، روایت اینگونه معنا می گردد : «مالک اشتر [در همه حالت] برای من همان گونه که من [در همه حالت] برای پیامبر بودم» و یا می شود مفهوم روایت را تخصیص به مفهوم خاصه زد که آن مفاهیم عبارتند از : 1. در بینش معرفتی 2. در بینش وفاداری 3. در بینش ولایتمداری 4. در بینش جانشینی 5. در بینش خُلقی 6. در بینش علمی 7. بینش سیاسی . هرکدام از این بینش ها را به ترتیب بررسی کرده و آنان را با این جمله و دیگر عملکردهای مالک قیاس می کنیم تا ببینیم آیا «مالک اشتر» می توانسته است برای علی(ع) همانند پیامبر باشد یا خیر . این جمله از یک گزاره خبری تشکیل شده است که نشان می دهد در قیاس محمّد(ص) و علی(ع) و همچنین علی(ع) و مالک اشتر است، یا این گزاره خبری اطلاق مفهومی دارد که توضیحش را در ادامه خواهیم داد و یا این گزاره دلالت بر یک مفهوم خاصه ای دارد که ما 7شماره از مسائلی که می توان از این روایت استنباط کرد را ذکر و بررسی کردیم . چه این گزاره دلالت اطلاقی داشته باشد و چه دلالتش خاصه باشد ما ثابت خواهیم کرد که این یک گزاره خبری کاذبِ مجعول است که با خیل کثیری از گزارشات دیگر همخوانی ندارد .

نکته : در بینش مطلق و رد این بینش می توان به قسمت «وعده ما، اسناد نُه گانه» رجوع کرد که در آنجا مفصلاً درباره این نوع بینش سخن گفتیم و اثبات کردیم که در صورت مطلق بودن این «بودن» با تناقضات بسیاری برخواهیم خورد که نمی توان به صِدقِ این جمله از سوی علی(ع) ظن به صدور از جانب حضرت کرد چه برسد به اینکه بخواهیم در این موضوع به یقین برسیم . هرچند برای نفی مطلق گرایانه این «بودن» یک سند هم کافی می باشد که اثبات کذب آن را بکند لیکن ما برای خاطرجمع بودن خواننده ده ها سند را در بخش اسناد مقاله، ذکر کردیم که می توانید به آنجا رجوع کنید لیکن قبل از آن تقاضا دارم که بررسی های بینش های موردی را مطالعه کنید زیرا این بینش ها در مجموع خویش «بینش مطلق» را تشکیل می دهند که با بررسی های جداگانه این بینش های موردی می توان راحت تر کذب بودن این جمله را باور کرد :

الف، در بینش معرفتی : می توان این جمله که دلالت قیاسی دارد را قیاس «بینش معرفتی» بین پیامبر(ص) و علی(ع) و همچنین علی(ع) و مالک اشتر دانست . معرفتِ منظور نوعی درک عرفانی و حقیقی از مقام پیامبر(ص) و مقام علی(ع) است . اینکه مالک همان معرفتی که علی(ع) درباره پیامبر(ص) داشته را برای علی(ع) داشته باشد با توجه به اسناد متعدد قابل قبول نیست . به یک نمونه اشاره خواهم کرد که کذب این بینش که کاذب بودن این گزاره خبری خاصه را در پی دارد عَیان شود . همه می دانند که خلیفه سوّم در دوران خلافتش اشتباهاتی داشت که باعث سقط مشروعیت و اعتبار حکومت او می شد، همو در واقع به این اشتباهاتش اذعان داشت زیرا بعدها خود توبه نامه ای نوشت و به مردم تقدیم کرد(تاریخ ابن کثیر،ج7،ص168) لیکن علی(ع) بود که مخالف حکمرانی کردن خویش بود(سند چهارم) . علی(ع) در زمان پیامبر(ص)، ایشان را به مانند یک حامل وحی الهی و پیامبری عظیم الشأن و برجسته و حجّت الهی می دانست لیکن مالک اشتر علی(ع) را نه در همان حد علی(ع) بودنش قبول نداشت بلکه او را بارها با دیگر افرادی که مقام علمی و عملی شان خیلی پایین تر از علی(ع) بود قیاس می کرد، مثلاً وقتی دید علی(ع) فرزندان عبّاس را در پست های حکومتی قرار داده با سرکشی و تندخویی به علی می گفت : «علی ما ذا قتلنا الشیخ امس - پس ما عثمان را دیروز برای چه به قتل رسانده ایم!»(شرح نهج البلاغه،ج3،ص13) این جمله از دو جهت بر تضاد بینش معرفتی منظور است، اوّل اینکه مالک اشتر، علی(ع) را با کسی قیاس کرد که عِلماً و عملاً مقام پایین تر از علی(ع) بود و خب در آخر اشتباهاتی داشت که نمی شد به سادگی از آن گذشت و آن اشتباهات تا به حدّی بود که صدای اعتراض عایشه(رض) هم نیز در آمده بود و خب این یعنی نفی بینش معرفتی، و دوّم اینکه به انتخاب و سیاست های پیش گرفته علی(ع) اعتماد نداشت و اعمال او را خلاف و باندبازی و بی عدالتی تشبیه می کرد از همین جهت او را به خلیفه سوّم تشبیه کرد زیرا یکی از اشتباهات خلیفه سوّم جناب عثمان این بود که بستگان خود را که حکومت می گمارد که بعضاً شایسته آن جایگاه نبودند . فکر کنم برای نفی این بینش همین یک نمونه کافی باشد و نمونه های دیگر را می توانید در بخش اسناد بخوانید . البته نمی خواهیم به خلیفه سوّم اهانتی کرده باشیم لیکن نیم توان تفاوت های علی(ع) را با خلیفه سوّم نادیده گرفت .

ب، بینش وفاداری : وفاداری تنها ماندن و حضور داشتن در رکاب کسی نبوده و نیست بلکه وفاداری به معنی گوش سپردن تامّ به فرمان فرمانده است . خیلی ها فکر می کنند مالک اشتر نیز به علی(ع) وفادار بود درحالی که این چنین نبوده است . او بارها از دستورات علی(ع) سرپیچی می کرد و آن را نادیده می گرفت . این گوش نَسِپُردن به فرمانِ فرمانده همان نفی «بینش وفاداری» را در سرانجام خود دارد زیرا وفاداری نه باهم بودن بلکه گام به گام حرکت کردن با امام خویش است . مثلاً وقتی سپاه جمل از سپاه کوفه شکست خوردند علی(ع) برای نریخته شدن خون بی گناهان پیامی به فرماندهان سپاه کوفه داد که فراریان و مجروحان در امان هستند و کسی حق تعرض به آنان را نیز ندارد(التهذیب،ج6،ص155) لیکن امام سجّاد(ع) می گوید مالک اشتر وقتی دستور علی(ع) را دریافت کرد بدان بی اعتنایی کرده و تمامی مجروحان و فراریان را از دَم درو کرد و همه را قتل عام نمود(اصول کافی،ج5،ص33) . این یک نمونه از نفی بینش وفاداری از سوی مالک اشتر بود .

ج، در بینش ولایتمداری : این بینش یعنی قبول داشتن فردی به عنوان حجّت الهی و گوش فرا دادن به دستورات ایشان . علی(ع) برای پیامبر(ص) یک ولایتمدار تمام عیّار بود، او وفادارترین و عاقل ترین و عادل ترین و عالم ترین یاران محمّد(ص) بود . می توان بین این بینش و بینش وفاداری(ب) اشتراک موضوعی قائل شد و همان مثال(ب) را برای این بینش هم قابل قبول دانست . باید گفت مالک اشتر خیلی از اوقات از دستورات علی سرباز می زد . به عنوان مثال می توانید سندهای پنجم و ششم را نیز مطالعه کنید .

د، در بینش جانشینی : این بینش اگر به معنی جانشینی در امر پیشوایی امّت باشد که مردود است زیرا جانشینی در این امر نیازمند آموزش دیدن های خاص است درحالی که مالک اشتر اصلاً در حلقه تربیتی و آموزشی محمّد(ص) و علی(ع) قرار نداشت و اگر به معنی سیاستمداری باشد هم باز مالک اشتر خود به خود مردود است زیرا علی(ع) که خود لایق ترین افراد به حکومت کردن بود، هیچگاه خواهان حکومت نبود و اگر هم حکومت کرد حکومت را به جبر او قبولاندند(سند چهارم) . پس وقتی کسی که لایق ترین فرد برای حکومت است حکومت را رد می کند و آن را کمتر از عطسه بُز و امری مادّی و دنیوی و گذرا می داند دیگر نمی توان قبول کرد که برای خود جانشین می گمارد با این وجود که علی(ع) نه تنها خواهان حکومت کردن نبود بلکه امر حکومت را به شورا و یا انتخاب طلحه و زبیر ارجاع می داد و خود از آن دوری می کرد . در اسناد این مطالب را مستنداً خواهید خواند و با دیدن دیگر اسناد خواهید دید که مالک اشتر سیاست های لازمه برای بدست گرفتن اریکه حکومت و زمامداری را نداشت .

پ، در بینش خُلقی : در این بخش از قیاس اخلاقی در گزاره منظور سخن خواهیم گفت . در قیاس بین محمّد(ص) و علی(ع) در موضوع این بینش باید گفت علی(ع) همواره در نزد محمّد(ص) به مانند یک شاگرد بود که خود را صَرف آموختن از دستگاه علمی محمّد(ص) می کرد و سخنان او را گوش فرا می داد و او را حجّت الهی بر خود می دانست . لیکن مالک اشتر هرگز چنین اعتقاداتی را به علی(ع) نداشت . او بارها به کارهای علی(ع) اعتراض می کرد و حتی وی را تحمیل بر اعمالی می کرد که عقائد او نبود(سند چهارم و پنجم) و یا در حضور علی(ع) زبان به دشنام باز می کرد(مکاتیب الائمه،ج1،ص342) با اینکه در دستگاه اخلاقیِ قرآنیِ نبوی و علوی دشنام دادن امری حرام و مذموم است .

ث، در بینش علمی : با اینکه پیامبر(ص) درباره علم علی(ع) وی را دروازه شهر علم معرفی کرده بود(تفسیر قمی،ج1،ص68 . کنزالعمال،ج12،ص1130) و یا علی(ع) را یک حکیم تمام عیّار معرفی می کرد(سنن ترمذی،ج2،ص214) و نه بین پیامبر(ص) بلکه عمر بن خطّاب بارها اعلام کرده بود که علی(ع) ماهرترین و عالم ترین فقیه و عادل ترین قاضی و داناترین مردم به قرآن است(الریاض النضره،ج2،ص198) و نیز عایشه(رض) او را داناترین مردم به قرآن(ترجمه الامام علی ابن عساکر،ج3،ص48) و سیّد و سرور مسلمین می دانست(تاریخ مدینه دمشق،ج2،ص264) و عمر بن خطّاب بارها اعلام کرده بود که اگر علی(ع) نبود، عُمَر هلاک شده بود(الاستیعاب ابن عبدالبر،ج3،ص1103 . الحاوی الکبیر،ج12،ص115) و امام باقر(ع) او را عالم این امّت معرفی کرده(اصول کافی،ج1،ص477) لیکن مالک اشتر نه در حلقه آموزشی پیامبر قرار داشت که از او بیاموزد و نه در نزد علی(ع) زانوی آموختن زده بود که علوم دینی و فقاهت قرآنی را از ایشان دریافت کند . وی تا وقتی که پیامبر(ص) زنده بود یا در یَمَن بود و یا در کوفه و بعد از رحلت پیامبر(ص) هم در کوفه بود و جزء صحابی هم محسوب نمی شد و اصلاً وی در زمان پیامبر هم فردی معروف و مشهور نبود بلکه تمام مشهوریت مالک اشتر به سال15هجری(4سال بعد از رحلت پیامبر) در جنگ یرموک برمی گردد که وی درآنجا در مبارزات خوش درخشید(نه در اخلاق و فضائل علمی و سیاسی) و در زمان حکومت جناب عُمر بن خطاب گزارشی از زندگانی او در دست نیست لیکن گزارشاتی جسته و گریخته در زمان حکومت عثمان از وی در دست است تا اینکه وی بر علیه عثمان قیام کرد(سند اوّل) و بعد بود که در رکاب علی(ع) نیز در حدود4-5سال حاضر شد که در این مدت کوتاه هم بارها خون به دل علی(ع) کرد که اسنادش را می توانید در بخش «وعده ما» بخوانید و بالفرض هم اگر او را دارای آموخته هایی علمی از علی(ع) بدانیم باز برای او مستقلاً فضیلتی محسوب نمی شود زیرا خیلی از اصحاب امیرالمؤمنین(ع) بودند که در مقام علمی حق استادی بر مالک می باید می داشتند و نیک سخن و صِدق گفتار این است که حتی وی را عالم بدانیم با اعمالی که وی می کرد علم وی در حجابی بود که باعث زوال علمیّت او می شد . پس از این جهت هم مالک اشتر نمی تواند مصداق گزاره مذکور باشد .

ط، بینش سیاسی : در «بینش علمی» گفتیم که علی(ع) عالم ترین مردم خود بود . بینش سیاسی وی آنقدر عمیق بود که لایق ترین فرد برای حکومت کردن بود لیکن خود از حکومت کردن دوری می کرد چنانکه پیامبر نیز هیچگاه حکومت نکردند . لیکن مالک اشتر این سیاست ها را نداشت . او فقط راه حل مشکلات را جنگ و جنگ آوری می دانست . او بعد از پیروزی سپاه کوفه بر سپاه جمل بلافاصله پیشنهاد کرد که آتش جنگ علیه معاویه را نیز بگسترانیم(الامامة و السیاسه،تک جلدی،ص109) و یا وقتی که علی(ع) برای جنگ با معاویه از یارانش نظرخواهی کرد با اینکه اکثریّت گفتند در کوفه بمانیم تا نتیجه مأموریت جریر بن عبدالله جبلی که از سوی حضرت به سوی معاویه برای مذاکره رفته بود معلوم شود ولی مالک اشتر و عدی بن حاتم مخالفت کردند و خواهان شروع هرچه زودتر جنگ بودند و جان انسان ها را با سیاست جنگ آوری خود طاق می زدند(الامامة و السیاسة،تک جلدی،ص94) لیکن سیاست علی(ع) فوق سیاست امثال مالک اشتر بود به همین دلیل خطاب به کسانی که خواهان شروع جنگ بودند فرمود : «ان استعدادی لحرب اهل الشام و جریر عندهم، اغلاق للشام و صرف لاهله عن خیر ان ارادوه.... - حرکت کردن برای جنگ در حالی که جریر در نزد ایشان است، راه را بر شامیان می بندد و اگر خواهان خیر و صلاح باشند، آن ها را منصرف میسازد. جریر فقط تا زمان مقرر می تواند در آن جا بماند و نظر من این است که در این مدت منتظر بمانیم و مدارا کنیم البته با آمادگی نظامی شما مخالفی ندارم»(نهج البلاغه،خطبه43) و او حتی سیاست خود را فدای اخلاق می کرد چنانکه وقتی عمروعاص در جنگ شام مقابل علی(ع) پیکار می کرد و وقتی خود را در معرض کشته شدن دید نیم تنه پایین خود را برهنه کرد و علی(ع) به خاطر اخلاق(نه سیاست) از وی روی برگرداند که عورت او را نبیند و همین قضیه برای بسر بن ارطاه که در جنایت و شقاوت مشهور زمانه بود افتاد و او هم به تقلید از عمروعاص برای کشتن نشدن به دست علی(ع) در پیکار با او شلوار را از پای خود بیرون درآورد و علی(ع) نیز باز به خاطر ندیدن عورت او و حفظ اخلاق قرآنی از کُشتن وی خودداری کرد لیکن وقتی مالک اشتر این جریان و عملکرد علی(ع) را دید آن را حمل بر ترس و می گفت باید علی(ع) او را بلافاصله به درک می فرستاد(بهج الصباغه،ج7،ص543) لیکن علی(ع) در اعتراض به مالک گفت : «مالک او را رها کن، آیا بعد از این کار زشتش به سراغ او بروم»(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج8،ص94) و این است فرق سیاست اخلاق مدارانه علی(ع) با سیاست جنگ آوری مالک اشتر و آیا این دو نوع سیاست که در تضاد یکدیگرند می تواند باعث همسانی شود؟ پس از این دید «بینش سیاسی» هم بر گزاره مذکور صادق نمی تواند باشد .

نتیجه : این جمله چه در صورت اطلاق مفهومی و چه در صورت مفهومی خاصه نمی تواند بر مالک اشتر صادق باشد زیرا متضمن گزاره کاذب است که علی(ع) از کذب به دور است و با مستندات نشان دادیم که اینگونه جملات درباره مالک اشتر جعلیاتی بیش نیست که با مستندات و واقعیات زندگانی مالک اشتر همخوانی نداشته و نمی تواند داشته باشد .

فکر کنم همین چهار مسئله با توجه به اسنادی که در ادامه خواهم آورد برای این موضوع کافی باشد و نشان دهد که بعضی از مطالب این نامه با واقعیت ها تناقض دارد ولی این تناقضات را یا باید به جعل گرفت یا به جبری که مالک بر علی(ع) روا می داشت و این جملات را هم علی(ع) اجباراً برای مالک اشتر نوشته است .

وعده ما

حال وقتش رسیده است که نمونه هایی از افراط گری ها و خشونت طلبی ها و بی انصافی ها و کج روی و کج اندیشی های جناب مالک اشتر نخعی را ذکر کنیم . آنقدر در این موضوع سند بسیار است که ذکر همه آن به درازا می کشد لیکن برای در امان بودن خاطر خواننده گرام، سندهای تکراری حذف و سندهای مهم ذکر می شوند . با بررسی این اسناد می توان دیدی دیگر درباره مالک اشتر داشت که دیدگاهی نزدیک به واقعیت های خُلقی و رفتاری او است . البته هر کدام از این اسناد دارای اسناد متعددی است لیکن برای دریافت بهتر اسناد و فهم راحت تر خواننده تمامی اسناد را موضوع بندی کردیم و هر موضوع را به عنوان یک سند کُلّی و هر سند کُلّی را به اسناد جزئی تقسیم بندی کردیم .

سند اوّل، محوریّت شورش بر خانه عثمان : با اینکه امیرالمؤمنین(ع) از محاصره عثمان ناراضی بود و هشدار می داد که این اعتراضات تند، شما را در مسیری قرار می دهد که آینده آن روشن نیست! در حالی که آن ها گمان می کردند که با کنار گذاشتن خلیفه، همه چیز اصلاح خواهد شد، امام هشدار می دادکه عاقبت این کار معلوم نیست!(الجمل شیخ مفید،ص137) لیکن مالک اشتر با همراهی محمّد بن ابی بکر برخلاف هشدارهای امام سرکشی کرد و با هزار نفر(یمنی و مصری و کوفی) بیت عثمان را محاصره کرده بود و اجازه ورود آب به آنجا را نمی داد(الامامة و السیاسة،ج1،ص38) و در این شرایط بود که علی(ع) با شرایطی دشوار مقدار کمی آب برای خلیفه سوّم فرستاد .(امالی طوسی،ج2،ص325) این محاصره آنقدر قبیح بود که امام علی(ع) آن را تعبیر به دیکتاتوری و استبدادگری می کند و این استبدادگری را دارای مجازات الهی می داند(نهج البلاغه،خطبه30).

سند دوّم، شرکت در قتل عثمان : عثمان با اینکه خطاکار بود و به خطای خویش اعتراف کرد و توبه نامه نوشت(تاریخ ابن کثیر،ج7،ص168) لیکن هیچگاه اشتباهات او در حدّی نبود که جواز شرعی برای کشتن او باشد چنانکه امیرالمؤمنین(ع) روش این مخالفین را اشتباه و دیکتاتوری می دانست(نهج البلاغه،خطبه30)بعد از محاصره بیت عثمان، وقتی خبر به علی(ع) رسید خشمگین شد به همین دلیل حسنین(ع) را برای نگهبانی بیت و جان عثمان به در خانه وی گماشت(تاریخ طبری،ج5،ص118) و این درحالی بود که حسنین(ع) خود در محاصره مالک اشتر(الامامة و السیاسة،ج1،ص39 . مروج الذهب،ج2،ص353) و محمّد بن ابی بکر(انساب الاشراف،ج5،ص70) بودند که در این حین درگیری پیش آمد و صورت حسن بن علی(ع) زخم برداشت(انساب الاشراف،ج5،ص69) و بعد که محمّد بن ابی بکر زخم حسن بن علی(ع) را دید به یارانش گفت : «اگر بنی هاشم چنین وضعی را مشاهده کنند مخصوصاً آن خون را بر رخسار حسن ببینند  بیم آن می رود که مردم را از پیرامون عثمان به ضرب شمشیرهای خود برانند و همه اقدامات و نقشه های ما نقش بر آب گردد» پس از این جمله محمّد بن ابی بکر دستور داد تا از دیوار به خانه عثمان بریزند و او را بکشند که همین کار را کردند، محمّد خود وارد اتاق عثمان شد و ریش عثمان را به چنگ گرفت و چون عثمان سخن تندی را به محمّد گفت وی دستانش سست شد و بعد از ضربه ای به صورت عثمان وی را رها کرد و بعد آن دو مرد وارد اتاق شدند و عثمان را زیر کارد و شمشیر خود کشتند(العقد الفرید،ج5،ص50) البته قبل از آن مالک اشتر هم با محمّد بن ابی بکر و آن دو قاتل، وارد بیت عثمان شد و تقریباً راه باز کن بقیه بود چنانکه وقتی «عبدالرحمن بن عبدالرحمن بن عوام» بدست «عبدالرحمن بن الجُحمی» کشته شد غلام عثمان بر «عبدالرحمن بن الجُحمی» حمله کرد که مالک اشتر این غلام بی گناه را کُشت و بعد غلام دیگر عثمان حمله ور شد که باز بدست مالک اشتر کشته شد و بعد بر «عبدالله بن زَمَعه» حمله کرده و او را نیز کشت و بعد از کشتن «عبدالله بن مَیسَرة بن عوف الساق» قصد جان عثمان را کرد که وقتی عثمان را تنها دید از کشتن وی صرف نظر کرد و بعد از آن محمّد بن ابی بکر آن کار را با عثمان کرد و سپس «کَنانة بن بشیر» و «سودان بن حِمران المُرادی» عثمان را نیز کشتند .(الفتوح،ترجمه احمد مستوفی،ص381-382) شورش گران به جای قتل بدون زجر عثمان، او را زیر لگد های خود قرار داده و با ضربه به سر و فرو ردن نیزه بر بدن او، او را به قتل رساندند، در منابع، همسر خلیفه به نام نائله، گزارشی از مشاهدات خود از این وضع فجیع ارائه کرده است و حتی خود نائله نیز که بی گناه بود توسط افراد محمّد بن ابی بکر و مالک اشتر مجروح گشت.(العقد الفرید،ج5،ص50)

و اینکه می گویند عایشه(رض) دستور قتل خلیفه سوّم را داده است اشتباه محض می باشد زیرا چنانکه در ادامه خواهیم گفت این مالک اشتر و محمّد بن ابی بکر بودند که با نامه ای به سران قوم های مدینه و کوفه حکم جهاد علیه عثمان را دادند(تاریخ ابن کثیر،ج5،ص70) و بعد از آن چنانکه در سند اوّل توضیح دادیم مالک اشتر با1000نفر سرباز و محمّد بن ابی بکر با تعدادی کمتر از یاران مالک، بیت عثمان را محاصره کردند و جریان کشته شدن او را هم در همین سند توضیح دادیم و اصولاً مالک اشتر و محمّد بن ابی بکر شخصیت هایی مستقل از عایشه(رض) و تقریباً خودسر بودند و اینطور نبود که گوش به دهان عایشه(رض) داشته باشند و از او دستور گیرند و دستورات او را عملی کنند .

سند سوّم، جلوگیری از دفن عثمان : پس از قتل خلیفه، شورشیان که سر دسته آنان «مالک اشتر نخعی» و «محمّد بن ابی بکر» بودند اجازه تشییع جنازه او را ندادند، سه روز بدن او رها شده بود، و حتی دخترش حق نداشت که برای پدر گریه کند، از غسل و نماز بر بدن او نیز ممانعت کردند، و اجازه دفن او را در بقیع ندادند، و در خرابه مجاور آن که یهودیان دفن می شدند او را دفن کردند، این محل بعداً به بقیع متصل گردید. (تاریخ طبری، ج4، ص412) همانطور که گفته شد جنازه عثمان سه شبانه روز بر روی خاک ماند و کسی حاضر به دفن او نشد . روز سوم امام علی(ع) واسطه شد و عده‌ای را مأمور کرد تا او را دفن کنند .(تاریخ یعقوبی،ج2،ص176) شورشیان وقتی دانستند که عثمان را می‌خواهند دفن کنند، دامن‌های خود را پر از سنگ کردند و بر سر راه جنازه‌اش نشستند. وقتی جنازه عثمان را آوردند، مردم آن را سنگ باران کردند و در نهایت او را در حشّ کوکب که مکان دفن یهودی‌ها بود، دفن کردند .(الإمة و السیاسة،ج1،ص45)

سند چهارم، اجبار علی(ع) به قبول حکومت : با اینکه علی(ع) از پذیرش حکومت بشدّت اکراه داشت(واقعه صفین،ص119) و حتی حکومت کردن را از عطسه بُز پَست تر می دانست چنانکه در خطبه ای می فرماید «لألفَیتُم دُنیاکُم هذه أزهَدَ عِندی مِنْ عَفطَه عَنْز» و حتی در خبطه ای می گوید اگر وزیر و مشاور باشم برایم خوشایندتر از آن است که امیر و حاکم باشد : «أنا لَکُم وزیراً خَیرلکُمْ مِنّی أمیراً»(نهج البلاغه فیض،خطبه92 . تاریخ طبری،ج6،ص3076) و حتی در قبل از این جمله می گوید «و شاید من شنواترین و مطیع ترین شما باشم نسبت به کسی که حکومت خویش را به وی بسپارید» و حتّی ابن طباطبا(709ه.ق) از امتناع بیش از حدّ علی(ع) برای قبول حکومت گزارش می کند(العقد الفرید،ج4،ص318) و حتی آنقدر فشار بر علی(ع) برای قبول حکومت زیاد بود که علی(ع) گمان بُرد مردم او را خواند کُشت(الغارات،ص131-132) و علی(ع) در خطبه ای صریحاً از این فشارها سخن می گوید : «شما دستم را گشودید من آن را بستم، شما آن را کشیدید من جمع کردم، آنگاه شما به من هجوم آوردید همانند هجوم شتران تشنه به آبشخور خویش به هنگام خوردن آب، تا جایی که کفش از پای درآمد و عبا افتاد و افراد ناتوان زیردست و پا ماندند»(نهج البلاغه فیض،خطبه229) و چون مالک اشتر دید علی(ع) با این همه فشار حاضر به قبول حکومت نیست، او را تهدید کرد و صریحاً گفت : «دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنیم، یا اینکه برای سوّمین بار چشمان تو را گریان می کنیم»(الإمامة و السیاسة،ج1،ص46-47) نتیجه آن شد که مالک اشتر نخعی و اطرافیانش همواره چوبِ جبری بر سر علی(ع) بودند و علی(ع) برخلاف میل خود مجبور به گوش سپردن به سخنان آنان بود تا فتنه ها را دفع نماید و این از تهدیدهای مالک اشتر به خوبی نمایان است و حتی در بعضی از اقوال آمده است که یمنی ها که سردسته آنان مالک اشتر بود علی(ع) را برای اجبار به قبول حکومت سه شبانه روز در منزلش حبس کردند(نیازمند منبع) و شاید به خاطر همین جبرگرایی مردم و سکوت آنان در مقابل ظلم های آشکار شورشیان بود که علی(ع) مردم را دارای صلاحیت برای انتخاب حکم نمی دانست(نهج البلاغه،خطبه136) و امر حکومت را به شورا ارجاع می داد و آن را حق مهاجرین و انصار می دانست و حتی قبول داشت که خلیفه فردی از شورای منتخب عُمر بن خطاب باشد(نهج البلاغه فیض،نامه6 . مجمع التواریخ و القصص،ص287) . و سخنان دیگری در این بین هست که در ادامه اسناد بدان اشاره خواهیم کرد .

سند پنجم، بیعت تحمیلی : با اینکه روش امیرالمؤمنین(ع) آزادی انتخاب مردم بود و هیچ تهدیدی در انتخاب نکردن ایشان وجود نداشت . و از این رو برخی از مسلمانان به بهانه های واهی، از بیعت کردن امتناع کردند . در این شرایط، برخی از یاران حضرت، شیوه بیعت تحمیلی و رأی زوری را پیشنهاد می کردند . او با کسانی چون عبدالله بن عُمَر و دیگر هم فکران وی که حاضر بیعت با علی(ع) نشدند فتوا به جواز خشونت و جبر می داد[هرچند در علمیّت فتوا دادن را نداشت] چنانکه وقتی عبدالله بن عُمَر از بیعت با علی(ع) خودداری کرد مالک اشتر به علی(ع) پیشنهاد داد که او را گردن بزند لذا درباره او به امام گفت : «فقال الاشتر: إن هذا أمن من سوطک و سیفک فدعنی اضرب عنقه، فقال(ع): لست ارید ذلک منه علی کره، خلّو سبیله - عبدالله احساس امنیت و آزادی می کند که حاضر به بیعت نیست و خود را از تازیانه و شمشیر شما در امان می بیند، اجازه دهید تا گردن او را بزنم! امام فرمود: من بعیت از روی اکراه نمی خواهم، او را آزاد بگذارید»  و همچنین او سعد بن ابی وقاص و زبیر را مجبور به بیعت می کرد(نهایة الارب،ص105-108) که این امر باز با مخالف علی(ع) منجر گشت(الغارات،ص131-132) و علی(ع) به مالک تندی کرد . بعد از اینکه مالک به علی(ع) گفت «دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنیم، یا این که برای سومین بار چشمان تو را گریان می کنیم» علی(ع) دستش را [بالاجبار] دراز کرد و مالک با او بیعت کرد و بعد از بیعت به سراغ طلحه رفت و ریش های او را گرفت و او را کِشان کِشان به نزد علی(ع) آوردند و گفتند «بیعت کن» لیکن طلحه فقط با زبان بیعت کرد و از بیعت با دست خودداری کرد(الامامة و السیاسة،ج1،ص48) و حتی زبیر بعدها به علی(ع) گفت : «من در حالی بیعت کردم که شمشیر بر سرم آخته بود»(ترجمه الکامل،ج9،ص384). و البته این ها گزارشات کمی از اجبارهای مالک برای گرفتن بیعت است . مالک اشتر علاوه بر این که برای گردن زدن امثال عبدالله بن عُمَر، توجیه سیاسی داشت، می توانست توجیه فقهی خاص خود را نیز ارائه کند، همان توجیه که می گوید : «بیعت با امام مسلمین و یا رأی دادن به او یک «تکلیف» است، و هرکس که از وظیفه خود امتناع می کند، می توان او را با اعمال قدرت و فشار، به آن وادار کرد».(دراسات فی ولایه الفقیه،ج1،ص571)

سند ششم، کشتن افراد بی گناه : مالک اشتر بر اساس همان روحیه خشونت طلبی خود بارها دست به کشتار مردم بی گناه می زد و می خواست که بزند . از همان تهدید به قتل عبدالله بن عُمَر و طلحه می توان روحیه سبکسرانه و تندخوی وی را به میزان گرفت . علی(ع) نه تنها به شدّت با این اعمال مخالف بود(نهج البلاغه،خطبه30 . و دیگر اسناد) بلکه کاری هم از دستش ساخته نبود و بارها از دست آشوبگرانی که علی(ع) را مجبور می کردند گله کرد(ترجمه الکامل،ج4،ص1746) . در جایی امیرالمؤمنین(ع) در حال سخنرانی بود و مردم را برای جنگ صفین ودر برابر سپاه شام دعوت می کرد، یک باره یک نفر از قبیله بنی فزاره برخاست و فریاد زد : «آیا می خواهی ما را به جنگ با برادرانمان در شام ببری همان گونه که به قتال با برادرانمان در بصره بردی؟ هرگز، بخدا قسم این کار نمی کنیم» امیرالمؤمنین(ع) نسبت به او عکس العملی نشان نداد ولی مالک بلند شد و گفت : «چه کسی جوابش را می دهد و حقش را کف دستش می گذارد؟» همین جمله مالک کافی بود تا اجیرشدگانش مفهوم «حقش را کف دستش می گذارد» را بفهمند و برخیزند و به دنبال آن مرد که فرار کرده بود بروند و سرآخر هم او را در گوشه از بازار به زیر مشت و لگد خود بکشند(وقعة صفین،ص94)، حال سوال این است که آن مرد بیچاره چه گناهی مرتکب شده بود جز یک اعتراض کوچک به حاکم شهر خود؟ این گزارش فقط قسمت کمی از آشوب هایی بود که مالک به راه انداخت . او با حدود1000هزار نفر بیت عثمان را به محاصره گرفت(الامامة و السیاسة،ج1،ص38) و با اینکه عثمان اشتباه کرده بود و از همان اشتباهش نیز توبه(تاریخ ابن کثیر،ج7،ص168) لیکن اشتباهات وی در حدّی نبود که بخواهند اعدامش کنند . اینکه می گویند عایشه(رض) دستور به کشتن عثمان داد امری است اشتباه و سفسطه گری زیرا امثال مالک اشتر نخعی و محمّد بن ابی بکر و یاران و اعوان این دو که بیت عثمان را محاصره کردند افرادی نبودند که گوش به فرمان عایشه(رض) یا حتی(علی) داشته باشند و قبلاً هم بیان شد که این مالک اشتر و محمّد بن ابی بکر و دو فرد دیگر از خود آنها بودند که عثمان را کُشتند نه افرادی که گوش به دهان عایشه(رض) داشتند . بالاخره عثمان به ناحق کشته شد، چنانکه علی(ع) خود به این مسئله اذعان کرد چنانکه علی(ع) کار این افراد را از حدّ گذراندن و خلاف حکم خدا عمل کردن تعبیر کرد(نهج البلاغه،خطبه30) و حتی شورشیان علی(ع) را جز در مورد آب بردن نگذاشتند تا عثمان را ببیند چه برسد به اینکه بگذارند نجاتش دهد(امالی طوسی،ج2،ص325) چنانکه تاریخ نویسان همگی اذعان دارند این مالک اشتر و محمّد بن ابی بکر بودند که عامل اصلی قتل عثمان شدند(مروج الذهب،ج2،ص353) و ظاهراً این دو و هم پیمان هایشان نامه ای به مردمان مسلمان دیگر نوشتند که در آن حکم جهاد علیه عثمان داده شده بود که پس از این دعوت نامه بود که مالک اشتر و محمّد بن ابی بکر عثمان را کشتند(تاریخ ابن اثیر،ج5،ص70 . تاریخ طبری،ج5،ص115) و حتی نقل شده است وقتی علی(ع) از جریان کشته شدن عثمان باخبر شد به گریه افتاد(نیازمند منبع) و به سراغ حسنین(ع) که آنان را برای حفاظت عثمان به درِ خانه گماشته بود رفت(تاریخ طبری،ج5،ص118) و آن دو را که به دست یاران مالک و محمّد بن ابی بکر مجروح شده بودند(انساب الاشراف،ج5،ص69) توبیخ کرد و یک سیلی به صورت حسین بن علی(ع) زد و مشتی به سینه حسن بن علی(ع) و بعد از آنجا دور شد(انساب الاشراف،ج5،ص70). حال که معلوم شد قتل عثمان(هرچند با اشتباهاتی که داشت) امری غیرشرعی بوده است و به عبارت فقهی امثال مالک و محمّد بن ابی بکر و یاران همراه وی به «قتل عمد» مرتکب شده بودند باید گفت وقتی که نقشه کشتن عثمان با استفاده از به بالای دیوار رفتن و نفوذ به بیت او ریخته شد و مالک اشتر و محمّد ابن ابی بکر و دو فرد دیگر وارد بیت عثمان شدند، عبدالله بن عبدالرحمن بن عوام خطبه ای خواند که عبدالرحمن بن الجُحمی او را کشت . بعد اینکه عبدالله جان داد غلام خانه عثمان بر عبدالرحمن هجوم بُرد که در این حال مالک اشتر آن غلام بی گناه را نیز کُشت و بعد آن غلام دیگری حمله کرد که باز بدست مالک کشته شد و بعد آن خود مالک بر عبدالله بن زَمَعه و عبدالله بن مَیْسَرة بن عوف الساق حمله ور شد و آن دو را نیز کُشت(الفتوح،ترجمه احمد مستوفی،ص381-382). همچنین بعد از اینکه سپاه مقابل علی(ع) در جنگ جمل شکست خوردند علی(ع) دستور اکید دادند که فراریان و مجروحان جنگ در امان هستند و نباید به آنان تعرضی شود که این دستور با اعتراض عمّار یاسر همراه بود لیکن با دستور دوباره علی(ع) عمّار قانع شد بعد علی(ع) نامه ای را برای مالک اشتر فرستاد که فراریان و مجروحان در امان هستند و با آنان کاری نداشته باشد(التهذیب،ج6،ص155) لیکن مالک اشتر برخلاف دستور علی(ع) تمامی فراریان و مجروحان طرف مقابل را که در امان بودند درو کرد و اکثریت مجروحان و فراریان را کُشت، امام سجّاد(ع) در این باره با ناراحتی تمام می گوید : «وقتی مالک اشتر فرماندهی خط مقدم را برعهده داشت امام به او کتباً دستور داد که فراریان را تعقیب نکند و مجروحان را آزار ندهد، نامه به مالک رسید و او آن را جلوی زین اسب خود قرار داد و به جنگ ادامه داد و اصحاب جمل را از دم درو کرد و تا خانه هایشان تعقیب کرد، و پس از آن نامه را برداشت و خواند و مضمون آن را به سپاهیان خود اعلام نمود»(اصول کافی،ج5،ص33) و این هم یک قتل عام علنی از سوی مالک اشتر بود و این درحالی بود که خیلی از آن سربازان بی گناه بودند .

قرآن کریم درباره کسانی که آگاهانه قتل عمد می کنند وعده عذاب الهی را می دهد، قرآن می گوید : «چنانچه کسی عمداً مومنی را بکشد، کیفرش دوزخ است که همیشه در آن خواهد بود و خداوند بر او غضب و لعنت کرده و برایش عذاب بزرگی آماده کرده است».(نساء : 93) و یا می گوید : «من قتل نفساً بغیر نفس او فساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعاً - آن کسی که انسانی را به عمد بکشد و یا در زمین فساد کند مانند این است که همه انسان ها را کشته است»(مائده : 32).

حال سوال اینجاست که : آن مرد معترض به حکم علی(ع) به چه مجوز شرعی به دستور مالک کشته شد؟ خلیفه سوّم، عثمان به چه مجوز شرعی کشته شد؟ همچنین امثال دو غلام عثمان و عبدالله بن زَمَعه و عبدالله بن مَیْسَره و دیگر افراد بیت عثمان به چه مجوز شرعی به دست مالک اشتر کشته شدند؟ آیا همه این ها مصداق «قتل نفس عمد» نمی باشد؟ آیا مالک اشتر به عنوان یک مجرم که جرمش قتل افراد بی گناه است نمی باید مورد سرزنش قرار گیرد؟ آیا شایسته است که فردی را که جان انسان ها را بدون دلیل و مجوز شرعی می ستاند سردار سرسپرده و سینه چاک علی(ع) بدانیم؟

سند هفتم، نمونه ای از تندروی ها : مالک اشتر همیشه پای در رکاب تندروی داشته است . این قسمت از ارائه ی اسناد می تواند بسیار مهم باشد . وی بارها علی(ع) را آزار داده است طوری که ائمه بعدی شیعی مانند زین العابدین(ع) از دست مالک اشتر بسیار گله مند بودند . آنقدر اسناد در این موضوع زیاد است که نه می توان از آن به سادگی گذشت و نه می توان همه آن را در این کوتاه نوشت ذکر کرد که ذکر آن به درازا می کشد و از حوصله خواننده برون می رود به همین دلیل ما در اینجا به چهار نمونه اشاره خواهیم کرد و مابقی اسناد موجود را می توانید در کتاب «بازنگری در متون تاریخی» و یا کتاب «علی پژوهی» نوشته این بنده بخوانید . البته می توان با الحاق قضیه نامه علی(ع) درباره در امان بودن فراریان و مجروحان جمل به مالک اشتر مجموعه اسناد این موضوع را به پنج نام بُرد، قضیه مورد اشاره در «سند ششم» آمده است .

الف : وقتی طلحه و زبیر [با نقشه هماهنگ بین خود و علی] به سمت بصره حرکت کردند و علی(ع) به صورت صوری مردم را برای همراهی به سوی بصره دعوت می کرد، مالک که از نقشه پیش گفته باخبر نبود به کسانی که حاضر به همراه علی(ع) به سوی بصره نشدند خرده گیری کرد لیکن علی(ع) دستور داد که مخالفان را به حال خود واگذارند لیکن مالک اشتر دستور را نه تنها اجرا نکرد بلکه با شدّت بیشتری به اعتراض کرد از آن جمله که گفت : «با کسانی که در تعهد و بیعت خود «سستی» دارند، مثل «شورشیان» باید برخورد کرد، امروز با زبان و فردا با شمشیر» علی(ع) نیز از تندروی و تخطّی مالک ناراحت شد و فرمود «یا مالک، دعنی - مالک مرا رها کن» و سپس امام شروع کرد به سخن گفتن لیکن باز مالک اعتراض کرد که باز علی(ع) فرمود : «مالک دست بردار» و بالاخره مالک با عصبانیت مجلس را رها کرد .(امالی طوسی،تک جلدی،ص717) و درخواست مالک از امام این بود که مخالفان جمل را زندانی کند(اخبارالطوال،ص143) و یا زمانی که سعید بن عاص والی کوفه بود مالک به او سخن تندی گفت که با اعتراض شُرطه کوفه همراه بود و همین اعتراض باعث شد مالک بگوید «من ها هنا! لایفوتنکم الرجل - رئیس شرطه را دریابید» به همین دلیل دوستان مالک آن شرطه را گرفتند و آنقدر زدند که وی بیهوش گشت(تاریخ طبری،ج4،ص323).

ب : وقتی که «قیس بن سعد بن عباده» از سوی علی(ع) والی مصر گشت پس از چندی معاویه بن ابی سفیان با وی مکاتباتی را آغاز کرد و قیس بن سعد در اوّل با عباراتی دوپهلو جواب وی را می داد تا اهداف واقعی او را بفهمد . معاویه پس از چند نامه اعلام کرد که قیس بن سعد با او سازش کرده است و در این باره سند مجعولی را منتشر کرد . با این شیطنت بعضی از اصحاب علی(ع) که مالک هم جزء آنان بود از حضرت خواستند که قیس بن سعد را عزل کند لیکن علی(ع) که از سیاست معاویه با خبر بود این تهمت ها را به قیس نمی پذیرفت لیکن بعدها آنقدر اصحاب خصوصاً مالک اشتر فشار را زیاد کردند که علی(ع) مجبور به عزل قیس بن سعد شُد(مکاتیب الائمه،ج1،ص512) و بعد از این جریان بود که محمّد بن ابی بکر حکم والی مصر را دریافت کرد و بر اساس ضعف مدیریت خود کشته شد و علی(ع) خود به این ضعف اذعان کرد(نهج البلاغه،خطبه66) لیکن بر اساس فشارها محمّد را به مصر فرستاد و باز بر اساس همان فشارها مالک را والی مصر کرد و با اینکه سعد بن قیس فرد مورد نظر علی(ع) برای زمامداری مصر بود لیکن علی(ع) هیچگاه به او توصیه نمی کرد که این باش و آن مَباش امّا وقتی مالک اشتر را به سوی مصر(بر اساس فشارها) فرستاد نامه ای به او داد که سراسر توصیه و پند و اندرز بود که «اینگونه رفتار کن و آنگونه نکن» . به تعبیر شیخ مجلسی، این فشارها نمونه ای از همان فشارهای خوارج بود که در صفین به قبول حکمیّت انجامید و در حالی که حضرت نظر دیگری داشت، در شرایط اضطراری به خواسته ایشان تن داد .(بحارالانوار،ج33،ص540)

ج : مالک گاه در مقابل علی(ع) سخن به پرخاش و تندخویی برمی داشت . او غرورش را به روی می آورد و اخلاقش را به شرم حضور وا می داشت . علی(ع) قبل از جهاد علیه معاویه پیکی برای او فرستاد . این پیک جریر بن عبدالله بجلی بود که می رفت تا با معاویه مذاکره کند . مالک اشتر به ارسال جریر بن عبدالله اعتراض داشت و او را فردی سازشگر و دورو می دانست لیکن علی او را از بهترین افراد یمنی می دانست(وقعة صفین،ص28)، مأموریت جریر بن عبدالله طولانی شد و همین باعث اعتراض بیشتر مالک گشت و همین باعث شد بعد از بازگشت جریر بن عبدالله به نزد علی(ع) مالک اشتر اعتراضات کوبنده ای را سَر دهد و خطاب به امام گفت : «مگر من نگفته بودم که جریر را نفرست؟ و مگر از دشمنی او خبر نداده بودم؟!» و در این حال در نزد امام شروع به دشنام دادن به جریر کرد و به او گفت که «عثمان با دادن امارت همدان به تو دینت را خریده بود، تو لیاقت این که روی زمین راه بروی را نداری و باید دفن شوی» و حتی او را تهدید به زندانی کردن کرد .(مکاتیب الائمه،ج1،ص342) آیا این درست است که مالک به فردی منتخب و مورد اعتماد علی(ع) اینگونه تهمت بزند؟ در حالی که اینگونه برخوردها باعث شد جریر بن عبدالله از همراهی در صفین خودداری کند(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج3،ص116) و حتی گاه این مسائل برای مالک اشتر آنقدر مورد اعتراض واقع میشد که وقتی دید علی(ع) فرزندان عبّاس را در پست های حکومتی قرار داده با سرکشی و تندخویی به علی می گفت «علی ما ذا قتلنا الشیخ امس - پس ما عثمان را دیروز برای چه به قتل رسانده ایم!»(شرح نهج البلاغه،ج3،ص13) و این درحالی بود که علی(ع) از کشته شدن عثمان ناراضی و ناراحت بود لیکن مالک اشتر با افتخار دَم از حقانیّت کشتن عثمان می زند و در قیاسی علی(ع) و عثمان را همسان می پندارد و یا وقتی علی(ع) حکم به عزل ابوموسی اشعری از زمامداری کوفه داد مالک مخالفت ورزید و اصرار زیادی بر بقای او داشت و آنقدر به حضرت فشار آورد که علی(ع) او را نیز به زمامداری کوفه رها کرد و از عزل او منصرف شد .(امالی مفید،ص296) و یا وقتی که علی(ع) از بدست گرفتن حکومت امتناع کرد این مالک اشتر بود که او را سه شبانه روز در منزلش حصر و زندانی کرد(نیازمند منبع) و همو بود که علی(ع) را صریحاً تهدید به مرگ یا هرچیز شبیه مرگ کرد و گفت : «اگر دستت را برای بیعت دراز نکنی، برای سوم بار چشمانت را گریان می کنیم».(الامامة و السیاسة،ج1،ص47)

د : مالک اشتر همواره بر اساس روحیات خشن و دور از منطق خود پا را از حد اخلاق فراتر می گذاشت . با اینکه در جنگ صفین علی(ع) آب را بر سپاهیان معاویه باز گذاشت لیکن مالک اشتر آب را بر خانه و اهل بیت عثمان بَست(امالی طوسی،ج2،ص324) و یا وقتی که عمر و عاص و بسر بن ارطاه در جنگ صفین خود را کشف عورت کردند که از نجات یابند و علی(ع) به خاطر عمل آنان و کشف عورت شدنشان چشم از آن ها برگرفت و آنان فرار کردند، مالک اشتر نتوانست روحیه اخلاقی امام را درک کند به همین دلیل زبان به اعتراض گشود و امام گفت : «یعنی این جا جای درنگ نیست و باید بلافاصله او را به درک فرستاد» ولی امام فرمود : «مالک او را رها کن، آیا بعد از این کار زشتش به سراغ او بروم، لعنت خدا بر او باد!»(بهج الصباغه،ج7،ص543 . شرح نهج البلاغه،ج8،ص94) و یا اینکه همانطور که گفته شد مخالفان جمل را تهدید به مرگ و زندان و مخالفان بیعت با علی(ع) را تهدید به مرگ می کرد و حتی بی اخلاقی او آنقدر زیاد بود همانطور که در قبل گفتیم علی(ع) را مجبور به بیعت کردن و قبول حکومت کرد با اینکه طبق اسناد معتبر(سند چهارم) علی(ع) به هیچ وجه خواهان قبول حکومت نبود و حتی وقتی مردم به او درباره بیعت اصرار می کردند آنان را به طلحه و یا زبیر ارجاع می داد و در جواب اعتراض مردم می گفت : «طلحه و زبیر حاضرند، ایشان اهل این کار هستند»(الفتوح،ترجمه احمد مستوفی،ص390) و یا در جنگ صفین با اینکه علی(ع) از مخالف «شبیخون» بود لیکن مالک اشتر همواره به امام اصرار می کرد که جواز شرعی شبیخون را بگیرد : «و کان الاشتر یستأذنه ان یبیّت معاویه» لیکن علی(ع) با او مخالفت می کرد(شرح نهج البلاغه،ج2،ص313) و با اینکه علی(ع) دستور داده بود فراریان جمل و مجروحان در امان هستند لیکن مالک تمامی آنان را قتل عام کرد .(اصول کافی،ج5،ص33)

سند هشتم، مالک اشتر باعث شروع جمل : درباره جمل سخن طولانی است و بنده فعلاً نمی خواهم وارد این موضوع بشوم چرا که موضوع اصلی ما چیز دیگری است لیکن وعده می دهم در آینده بحثی هم درباره جمل داشته باشیم، بنده نظری دیگر دباره جمل دارم که به صورت خلاصه در کتاب های «حبیبة الحبیب عائشه امّ المؤمنین(رض)» و «بازنگری در متون تاریخی» و «علی پژوهی» و به طور کامل همراه با مستندات و شواهد بسیار در کتاب‌ «افسانه جمل» توضیح دادم لیکن در اینجا به قسمت کوچکی از علّت شروع جنگ جمل اشاره خواهیم کرد . قضیه از این قرار است که وقتی طلحه و زبیر [با هماهنگی های قبلی با علی] به سوی بصره رفتند و علی(ع) هم سپاه خود را به سمت بصره حرکت داد مالک اشتر شوق زیادی برای شروع و برافراشتن این جنگ داشت . وقتی سپاه علی(ع) در روز موعود جنگ به بصره رسید و مقابل سپاه جمل قرار گرفت هیچ کدام از طرفین و دو سپاه حاضر به شروع جنگ نشدند . وقتی از طلحه می پرسیدند که جنگ را شروع کنیم پاسخش این بود که «اوّل آنان باید جنگ آغاز کنند» و وقتی همین مطلب را با علی(ع) در میان می گذاشتند همان جمله طلحه را می گُفت . دو سپاه آنقدر ایستادند تا عصرگاه همان روز، و در آخر علی(ع) از یک طرف و طلحه و زبیر از طرف دیگر به وسط میدان آمدند که در آنجا علی(ع) به گریه افتاد، بعد از کمی صحبت هر دو طرف (علی و طلحه) قبول کردند که به صلح و همسازی زیست کنند و صبحگاه فردا به شهرهای خود بازگردند . مُضَریان و مردم ربیعه و یمانیان همگی دریافتند که سردمداران دو سپاه صلح کردند و از جنگ منصرف شدند . وقتی خبر صلح به مالک اشتر و محمّد بن ابی بکر و دیگر زمامداران سپاه علی(ع) رسید آنان مخفیانه جلسه ای بنا نهادند و همداستان شدند که آتش نبرد برافروزند به همین دلیل مالک اشتر پیشنهاد شبیخون را ارائه کرد و آنان در نتیجه شب هنگام بیرون آمدند و در دل تاریکی در سپاه دشمن شبیخون زدند و شورش کردند و شبانه بر سپاه عایشه(رض) تاختند و یک قتل عام کم نظیر کردند و این درحالی بود که دو سپاه در صلح بودند .(ترجمه الکامل،ج4،ص1805) و صبح هنگام وقتی سپاه شبیخون خورده کشته شدگان خویش را دید در پی قصاص برآمد و اینگونه جنگ جمل با بی تدبیری و خودسری و سبکسری زمام داران سپاه کوفه خصوصاً مالک اشتر برپا شد . و این درحالی بود که سپاه جمل مسلمان بودند و علی(ع) به مالک اشتر نیز گفته بود : «پیامبر از شبیخون نسبت به سپاه مشرکان هم نهی فرموده است».(شرح نهج البلاغه،ج2،ص313)

سند نُهم، نیّت قتل علی : با اینکه مالک اشتر بارها علی(ع) را با جناب خلیفه سوّم مقایسه می کرد(شرح نهج البلاغه،ج3،ص13) و او را نیز مجبور به انجام کارهای خلاف میلش می کرد(ر.ک : الامامة و السیاسة،ج1،ص47) لیکن در آخر چون دید، علی(ع) بر جنگ جمل اصراری ندارد و حتی قائل به صلح است(ترجمه الکامل،ج4،ص1805) تصمیم بر قتل امیرالمؤمنین(ع) گرفت . در کتب تاریخ آمده است : در جلسه ای که عُلیاء بن هیثَم و عُدی بن حاتم و سالم بن ثَعلَبه و شُریح بن اُوفی و مالک اشتر نخعی و عبدالله بن سبا حضور داشتند خالد بن مُلجم به دفاع از علی(ع) پرداخت و او را از همه عالم تر به قرآن دانست لیکن از صلح بین عایشه(رض) و علی(ع) دل نگران بود . مالک اشتر بعد از سخنان خالد بن مُلجم گفت : «اندیشه زُبَیر و طَلحه را درباره خویش دانستیم ولی هنوز رأی علی را ندانستیم . مردم درباره ما همداستانند . اگر اینان آشتی کنند بر سر خون های ما خواهند . بیایید هم پُشت گردیم و بر علی بشوریم و او را به نزدیک عثمان بفرستیم تا آشوبی دیگر برپا شود»(ترجمه الکامل،ج4،ص1796) دقت کنید که مالک اشتر در این سخن خود «بر علی بشوریم و او را به نزدیک عثمان بفرستیم تا آشوبی دیگر برپا شود» به سه نکته می خواهد اشاره کند : 1. مالک اشتر علی(ع) را با جناب خلیفه سوّم قیاس می کند 2. توصیه می کند که علی(ع) را به جایی که عثمان را فرستادیم بفرستیم که کنایه از کشتن عثمان در قبل و کشتن علی(ع) در آینده است 3. درخواستی برای شورشی دوباره . البته این پیشنهاد مالک اشتر با مخالفت حاضران در جلسه همراه شد به همین دلیل عملی نَگشت لیکن وقتی افراد حاضر در جلسه خصوصاً مالک اشتر خبر صلح علی(ع) و طلحه و زبیر را شنیدند همانطور که گفته شد(سند هشتم) شبیخون زدند .

نتیجه گیری :

مالک اشتر آن چیزی نیست که همه در پی او هستند . او نه سردار فداکار اسلام بود و نه سیاسمتدار کهنه کار و نه فقیه و عالم و نه مفسر و نه صحابه و نه عالمی اخلاقی . او یک فردی بود که بر اساس خوی تندخوی خویش بارها مرتکب ظلم شده است . ظلم های وی را در اسناد نُه گانه که شرحش را در بالا توضیح دادم آوردم . می توان خلاصه ای از کارهای او را که از همان اسناد نُه گانه برداشت می شود در زیر فهرست کرد :

(شاید بعضی دوستان بی حوصله فقط به خواندن نتیجه اکتفا کنند، به دلیل اهمیّت موضوع توصیه می کند حداقل بخش «وعده ما» را یک دور با دقّت مطالعه نمایند زیرا فهرست زیر بدون خواندن بخش اسناد قابل درک نمی باشد)

1. عثمان را با هزارنفر به همراهی محمّد بن ابی بکر محاصره کرد و آب را بر او بَست 2. شریک اصلی در قتل عثمان و مردان دیگر بیت او بود و چندین مرد بیت عثمان را شخصاً کُشت 3. علی(ع) را با تهدیدهایش وادار به قبول حکومت کرد 4. افرادی مانند طلحه و زبیر را مجبور به بیعت می کرد 5. برخلاف میل علی(ع) ابوموسی اشعری را بر کوفه گماشت 6. بارها علی(ع) را با خلیفه سوّم قیاس کرد 6. به جریر بن عبدالله، پیک مورد اعتماد و علاقه علی(ع) اتهام دشمنی و نفاق می زد 7. مخالفان جمل را تهدید به زندان می کرد و یکی دو نفر از مخالفان را نیز کُشت 8. با اینکه علی(ع) و عایشه(رض) در بصره(جنگ جمل) صلح کرده بودند مالک اشتر شبیخون زد و جنگ را شروع کرد و با آن شبیخون بر مسلمانانی که در صلح با علی(ع) بودند تاخت و قتل عام بی نظیری کرد 9. او هیچگاه علی(ع) را قبول نداشت به همین دلیل قبل از شنیدن خبر صلح بین علی(ع) و عایشه(رض) در جلسه فرماندهان سپاه کوفه، پیشنهاد داد علی(ع) را بکُشند 10. عهدنامه مالک اشتر نه تنها هیچ اشاره ای به نقطه قوّت مالک ندارد بلکه تماماً دلالت بر ضعف مالک می باشد که شرحش را در متن مقاله مفصلاً دادیم .

و بعد علی(ع) خود بارها از مالک اشتر و کردار او شکایت داشت، گذری کوتاه به اسناد نُه گانه ذکر شده اثبات مُدعای ما را می رساند . چنانکه علی(ع) در جلسه ای در حضور طلحه و زبیر شروع به گِلِگی از اطرافیانش می کند و می گوید «ای برادران از آنچه آگاهید(فشارها) نا آگاه نیستم ولی با این مردم(شورشیان) که بر ما چیره اند و ما بر ایشان چیرگی نداریم چه توانم کرد» و می گوید «اگر سران مردمم از من فرمان می بُردند فرمانی به ایشان می دادم که دشمنان را زبون و رام گرداند»(ترجمه الکامل،ج4،ص1746-1748) و بعدها عملکرد مالک اشتر و پیروان او مورد اعتراض امام سجاد(ع) قرار گرفت.(اصول کافی،ج5،ص33)

منابع :

1. قرآن کریم 2. نهج البلاغه 3. اصول کافی 4. بحارالانوار 5. الکامل فی التاریخ ابن کثیر 6. اخبارالطوال 7. تاریخ ابن اثیر 8. الفتوح ابن اعثم 9. الامامة و السیاسة 10. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 11. بهج الصباغه 12. التهذیب شیخ طوسی 13. امالی طوسی 14. امالی مفید 15. وقعة صفین 16. مکاتیب الائمه 17. العقد الفرید 18. الغارات 19. دراسات الولایة الفقیه 20. مروج الذهب 21. انساب الاشراف 22. الجمل مفید 23. تاریخ طبری 24. تاریخ ابن عساکر 25. تاریخ ذهبی 26. مجمع التواریخ و القصص 27. تاریخ یعقوبی 28. وسائل الشیعه 29. نهایة الارب 30. تاریخ ابن خلدون 31. خلاصة الاقوال 32. ترجمه الامام علی ابن عساکر 33. الحاوی الکبیر ماوردی شافعی 34. الریاض النضره 35. کنزالعمال 36. تفسیر قمّی 37. الاستیعاب ابن عبدالبر 38. سنن ترمذی 39. صحیح بخاری 40. تاریخ المدینة 41. وفاء الوفا 42. تخریج الاحادیث 42. طبقات الکبری 43. شرح نهج البلاغه ابن میثم 44. غررالحکم و دررالکلم 45. مستدرک نهج البلاغه 46. المصنف عبدالرزاق 47. السنن الکبری نسائی 48. صحیح مسلم 49. مسند احمد بن حنبل 50. کتاب سلیم بن قیس هلالی 51. الجمل شیخ مفید 52. تاریخ خلیفه 53. تاریخ یعقوبی 54. البدایة و النهایه 55. کتب صاحب همین قلم از جمله «حبیبة الحبیب عائشه امّ المؤمنین(رض)» و «بازنگری در متون تاریخی» و «علی پژوهی» و «افسانه جمل».

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 153 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم