«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

یوسف بهرامپور* : کویر زیبا و تنهاست. افق دید کویر وسیع است. کویر انسان را به یاد تشنگی می اندازد. چهره‌ی گر گرفته و آفتاب سوخته، لبان تفتیده و شن زده. آرامش کویر چیز دیگری است. درختانی تنها اما نه خشک و ریشه هایی طویل. همه جا و همه چیز بوی تنهایی می دهد و نشان از استقامت دارد. از اراده و همت.

 

تجسم کویر با شتری که سواری بر پشت و مسافری که از راهی طولانی آمده است و به راهی دور می‌رود، با چفيه‌ای بر سر احساس دیگری را در وجودت بیدار می‌کند. می‌توان در این مسیر بی انتها آبدیت را مزه مزه کرد. کویر همیشه ترا به دنیاهای دیگری می برد. به نظر می‌رسد در کویر همه چیز تک است. تک درخت، تک سوار، تک جاده و سراب. سراب غلط انداز،در کویر هشدار می‌دهد که اگر به اشتباه حتی نگاه کنی، عاقبتی جز مرگ نخواهی داشت. در کویر تنهایی و تنها در کویر باید درست ببینی، از نشانه ها راه را از چاه باز شناسی.

بنابراین در کویر ابهام است وکویر ابهام زا. باید ایمان داشته باشی بدانچه که می‌بینی و مگر نه اینکه شرط ایمان ابهام است.در کویر دایم جدال است و مبارزه برای ماندن و برای چگونه ماندن. محیط کویر می‌تواند انسان‌ساز باشد. فرصتی برای تفکر، احساس، تدبر و... وهمه چیز. به تنهایی رهنمون شدن و نه به سراب، بلکه به جایی که سیرابت کند .آخه در کویر صداقت است با خود و دلیلی برای پنهان کردن خویشتن خویش نیست. شنهای روان کویر به تو خواهند گفت که هیچ چیزی ساکن نیست وتو باید بیاموزی که در چنین محیطی به کدام شاخه بیاویزی خویش را. پستی و بلندی های تپه های شنی، که روزی و حتی ساعتی هستند و ساعتی بعد نخواهند بود درسها به تو خواهند داد که مهمترینش عدم تکیه به هرپستی و بلندی است. درختی و بوته ای که ریشه دارد مطمئن‌تر از تپه های شنی است. آثار دیگر خلقت هم زیبایند و هم حق. دریا زیبا و جنگل قشنگ است. اما هیچکدام کویر نمی شوند. نعمتهای کویر متفاوتند و از جنس دیگر. کویر، کویر شناس می خواهد و چنین است که زایر زیادی ندارد .بسیاری از کویر گریزانند و بدنبال جایی دنج، آبی روان و سبزه ای در کنار. اما برای من حتی نگاه به کویر احساس دیگری را بوجود می آورد. آرزویم تجربه کویر است و به غلط می پندارم که در خلوت خویش می توان کویر ساخت و یا بهتر از خلوت خویش کویری ساخت برای ورود به دنیایی دیگر.

شریعتی، زاده‌ی کویر و پرورش یافته ی آن است و خلوت او کویری. شاید چنین است که کویر می نویسد و من خواندن کویر او را نخوانده به پایان می برم وکند کاوی را در خود آغاز میکنم. کویر شریعتی برای من بهانه می شود تا به تجزیه وتحلیل خود بپردازم. کنکاشی که می توانست به سراب منجر شود و یا تولدی دوباره را رقم زند. می توانست آینه ای شفاف باشد تا ترا آنگونه که هستی به خودت باز شناسد و اگر با خود صادق بودی و درست دیدی و به دیدنت ایمان آوردی، چگونه بودنت را مسیر بنماید.


کویر شریعتی و یا شریعتی کویر به جای آنکه مرا به کویر و کویریات بکشاند، به کویرخودم کشاند و در این برهوت تک درختی و یا تک گیاهی و شاید تک سواری به چشم آمد که در غالب اوقات بر همان شتر باده پیما نشسته، اما شتر را پای رفتن نیست. تلاش برای راه انداختن این شتر هر از گاهی و آنهم تنها گامی ممکن می شود. گاهی و زمانی به پیش و بسیاری از اوقات رو به عقب. در کویر تفتیده و لم یزرع خود، به دنبال چه می گردم. کویر به ظاهر آرام، اما هر لحظه به انتظار و در انتظار طوفان. کورسوهایی وجود دارد که منقطع و خاموش و روشن می شوند. عجیب است که تو، این کورسوها را سراب نمی‌دانی و با تمام وجود بدآنها ایمان داری . اما آنکه باید طوفان به پا کند و کویر را در هم نوردد و در خود توست، شهامت لازم را ندارد.

در کویر تو، به مانند هر کویر دیگری ابرها هرازگاهی و آنهم پراکنده و جدا از هم ظاهر می شوند. به نظر نمی‌رسد که نای باریدن داشته باشند. گاه گاهی با مرگ یک قناری گوشه‌ای نم نمی باران دارد اما بسیاری از اوقات بغض کرده‌اند.بعضی اوقات، بدون هیچ دلیلی می بارند. زمانی در تلاش آنی که به طور مصنوعی لقاح و باروشان کنی تا ببارند، اما گویا این دو نوع بارش بمانند هر چیز مصنوعی و طبیعی دیگر با هم متفاوتند . اصلا از نوع بارششان می توان به کاذب بودنشان پی برد، آنها حتی گوشه‌های نرم زمین این کویر را مرطوب نمی کنند، چه رسد به قسمتهای سخت آن. اما گاهی بدون حساب و کتاب ویا با کوچکترین احساسی از فقری و یا گریه‌ی کودکی و یا رنج یتیمی و.... اشکشان سرازیر می شود و گاهی آنقدر سنگدلند که حتی صحنه ی جنگی و کشت وکشتاران، قطره ای را سرازیر نمیکند. دریغ از یک قطره. عمق تنفر از مسببین چنان زیاد است که حتی گریه کودکی در زیر رگبار گلوله نمیتواند ابر ها را جابجا کند چه رسد به آنکه فرو بارند.

کویر مهمان پذیر است اما افسوس در سفره ی خود چیزی ندارد باب طبع میهمان و یا اصلا چیزی ندارد که مهمان نگه دار باشد. خیلیها دعوت شده اند وعده ی زیادی خود آمده اند اما نیامده رفته اند وکویر را تنها گذاشته اند اما آنها، خود نرفته اند بلکه کویر نتوانسته آنها را نگه دارد.

محمد، علی، همیشه با فاطمه ، زینب، مونس همیشگی حسن و حسین و... و از نزدیکان، مادر وخواهر و عمه و خاله ودایی و... گرچه همه دعوت شده ی کویرند و یا خود آمده اند به امید تغییر وتحولی وذکری، اما ثانیه ای نپاییده رهایش کرده اند. بضاعت این کویر علیرغم گستردگیش، بیش از این نیست. در کویر احساس نمی تواند کاری بکند اگر چه حرف اول را میزند،باید منطق داشت.

الحمد للله، تک سوار این کویر، که دائما سر بر زانو نهاده و تفکر می کند، اهل منطق است، اگر چه دوست دارد ادای دیگری در بیاورد، غم داشته باشد و درد و سینه ی گشاده تا حرکتش دهند. اما او اهل منطق است، ریاضی خوانده و کمی هم فلسفه و آیا این برای منطقی بودنش کافی نیست.

کویر عمق دارد و او در بسیاری از اوقات تصور و توهم عمیق بودن دارد. سواره ی این کویر به هر سو نظر می کند. جستجوگر است، نمی توان نگاهش را در یک جهت ثابت دید و این نشان از اضطراب درونی او دارد و شاید علیرغم ادعایش سطحی بودن او .او سعی می کند به هر چیزی بی اعتنا باشد، اما معلوم است که به خود ودیگران دروغ می گوید. زمانی قادر است که همه چیز را رها کند و به دنیا پشت پا زند اما در لحظه ی بعد چنان بدان وابسته است که نیرویی مافوق تصور می خواهد تا او دل بکند.

چه بگویم که از این تک سوار همیشه مغموم غلط انداز، دلم پر است.اما صادقانه بگویم لحظاتی هستند که رگبارهایی تمام این کویر را سیراب می کنند. رعد و برقشان هم دل را می لرزاند و هم هدایت می کند و بدو طراوت می دهد. تک سوار را به وجد می آورد. نشئه و مست می کند. از خود بی خود می کند. رگبارهایی که به گاه ارتباط با قرآن می بارند. یکی از کور سوهای که نمیتوانی به آن شک کنی. تک سوار هم شک نمی کند. سالهاست که چنین است، او هیچ گاه شک نکرده است، خیلی دلش میخواهد از قرآن نان نخورد وسعی می کند با قرآن نفریبد. قرآن، برای تک سوار، که تلاش دارد همیشه تنها باشد، چیز دیگری است. او احساس می کند قرآن را می فهمد درحد خود. قرآن با او حرف می زند.او را حرکت می دهد و اگر طرحی و مساله ای از آنرا دریافت کرد، تا برود که بنویسد، به چیزی اصیل تر، ناب تر و مقدم بر آن راهنمایی می شود و چنین است که همیشه کارهای تک سوار نیمه کاره باقی مانده است و باقی می ماند و یا آنکه نا خالصی دارد و توفیق ادامه نیست. مگر نه اینکه این ارتباط دو طرفه است، قرآن کامل است و چون تو بلنگی، ارتباط در نیمه راه پاره می شود و سعی دوباره و چند باره تا محرم شوی و حرکتی نو.

قرآن محرم می خواهد و سینه ی گشاده و چون از قرآن با نامحرم بگفتی و رابطه ی خود را با سینه ی ناگشوده بیان کردی، سینه ات بسته خواهد شد و تلاشی مضاعف تا اندکی توفیق وگشودگی سینه. چگونه حرف قرآن را به هر محفلی میبری؟ آیا میدانی که پیش افراد متفاوت اگر آنرا میگشایی، باید بدانی که کدام صفحه و مطلب و یا آیه و سوره، که باید مخاطب شناس بود و چون هر آنچه که جزو اسرار است بر نا محرمان گشودی، خود نا محرم خواهی شد و دوباره در کویر سرگردان تا رگباری دیگر و هدایتی دیگر و این تو هستی که باید با گریه و زاری دل ابر را بدرد آوری تا بارشی دوباره و توفیق خواندنی دیگر، و این تجربه ایست مکرر،که علیرغم تکرار، باز عنان اختیار از کف می دهی و راه رفته را دوباره و چندباره تکرار می کنی، اما همین که بازگشتی در می یابی که قرآن به تک سوار که مدتی بود دیگر تنها نبود یاد می دهد که چگونه فکر کند، چگونه اصیل باشد، چگونه از آن برداشت کند، چگونه زندگی کند، چگونه مسائل خارج از آن را در برداشتهای مربوط به آن دخالت ندهد و چه بگویم که قرآن چه می کند با مسافر دوباره تنها شده.

قرآن اشک او را در می آورد، زیبایی ها را به رخش می کشد، با احساسش بازی می کند، هنرشناسش می کند، دانشمندش نمی کند، اما عمق بعضی مسائل را بدو می نماید، شاید عمیقش می کند، نورانیش میکند، نظم را در حد اعلی و از نوع کاملترینش نشانش می دهد. اشکش را بسادگی در می آورد. برای هر مشکلش راه حل ارائه می دهد. لحظاتی از بیهوده بودنش و از هرز رفتنش جلوگیری می کند. وقتی قرآن دارد و یا در فکر قرآن است وبا آن مانوس، احساس قدرت می کند. همه چیز رنگ می بازد، دوست ندارد کتاب دیگری بخواند، به زیباییهای دیگر توجه کند و... خلاصه او باشد و قرآن. و شاید این نهایت خودخواهی تک سوار است. همه چیز را فراموش کردن و بخود پرداختن.

آنگاه که با قرآن است نکته ابهامی نمی بیند یعنی هیچ چیز مبهم نیست، همه چیز معنی دارد. در این حالت تک سوار عقده ندارد، حسد ندارد، تنفر ندارد، و رضایت دارد از اینکه دیگرانی هم هستند که آنها هم می بینند و خیلی بهتراز او. آنها چیزهایی از قرآن می بینند که او نمی بیند آنها از هر قشری و صنفی هستند، بدون فلسفه و فقه و کلام و... اما او راضی است و به سهم خود قانع و از اینکه چنین است خوشحال و راضی. تک سوار همه این تغییر وتحول را از قرآن می داند. تک سوار نمی تواند توضیح دهد که قرآن با او چه می کند، با جانش، نفسش و نفسش. آرامش، آسایش، حرکت، پویایی، انسان بودن و یا نه انسان الهی بودن و چند بعدی بودن و در عین حال تک بعدی و... حاصل، قرآن است.

توصیف آنکه قرآن چه میکند آسان نیست باید خود تجربه کنی، عجز کلمات در به تصویر کشیدن واضح ومبرهن. اگر تک سوار خود را بدست قرآن بسپارد و کویر را جدی بگیرد و جای جای آنرا درست بشناسد و بدرستی با آن ارتباط برقرار کند، شاید بتواند که چنین شود. بدین جا که می رسد، تک سوار، بدون شک قرآن را بشری نمیداند، فلسفه و شعر و... کجا و قرآن کجا؟ هر آیه و هر کلمه ی قرآن دری و دنیایی به رویش می گشاید، که برای بازگو کردنشان به زمان زیادی نیازمند است و چون آغاز می کند که از آن بگوید و یا بنویسد دنیایی بس بزرگتر در مقابل چشمانش قد علم می کند و یا دنیای قبلی چنان گسترش می یابد که درمانده می شود از بیانش، و چون به تحقیق می نشیند در می یابد که برای هر کلمه ی قرآن باید همه ی آن را دوره کند و چون توانایی این عظمت را ندارد درمانده و ناتوان بگوشه ای می خزد. او کامل طلب است و در جدال با خویش که به هر آنچه که دریافت ویا دست یافت بسنده کند، قافیه را می بازد و همه چیز نا تمام رها می شود. برای تک سوار، قرآن نه شعر است، نه فلسفه، نه عرفان و نه ایدولوژی و نه.... اما همه با قرآن معنی پیدا می کند.

قرآن برای او بزگتر از آن است که با انگی محدود شود. تک سوار میداند که اگر گذشته ی کویر را به فراموشی بسپارد و حال را در نظر نگیرد و تک و تنها بدون هیچ ذهن پیش ساخته ای خود را بدو بسپارد او را بدانجا خواهد برد که دست هیچ کس بدو نرسد و او خود تجربه کرده است که انس با قرآن می تواند از آنی چنین اینی بسازد. قرآن پرورش دهنده است. قرآن به نگاه او جهت می دهد، در او بینش بوجود می آورد. رفتارش، گفتارش، احساسش و خلاصه همه چیز او را معنی دار می کند و اگر لازم باشد از نو خواهد ساخت. قرآن او را ناب و خالص می کند، الهیش میکند. اما افسوس که این تک سوار همیشه در این حالت و یا چنین حالتی باقی نخواهد ماند و نمی ماند.

به قرآن پشت می کند، انسان می شود! با تمام خواستهای انسانی یک انسان، با زندگی روزمره، دلبستگی ها و... و او مقهور تا رگباری دیگر و فاصله ای بین دو رگبار چیزی نیست جز یک تاسف!. ازخودش بدش می آید امابخود می قبولاند که تفاوتها را درک و احساس کرده است. مقایسه می کند بین آن واین بودن، در واکاویدن خود و احساس می کند دو گونه بودن را. جنگ و جدل و مبارزه برای چگونه بودن ادامه می یابد. او احساس می کند و یا بهانه می اورد که البته احساسش هم قویتر است وهم صادقتر، که نیرویی هست که قدرت هم دارد و نمی خواهدکه او را آنگونه ببیند و چون دستش باز است محیط لازم را برای اینگونه بودن فراهم می کند. تک سوار می داند که برای آن گونه بودن تنها رگبار کافی نیست، به شهامت وشجاعت، همت و اراده نیاز دارد تا پیروز میدان باشد. در بحبوهه ی نبرد، قرآن به کمکش می آید، راه کارش میشود، همه چیزش می شود و برای لحظا تی از او کسی می سازد، متفاوت و او نمی تواند منکر شود که حتی در ساعاتی از زندگی روزمره سایه ایست از آنچه که باید می بود و این همه از نعمت قرآن است.

برای او قرآن ذکر است، توحید او را جهت دار می کند و معنی می دهد. در این لحظات او یک موحد است، نه بیشتر یک موحد الهی است. تک سوار به خوبی آگاه است که در کویر و با کویر می توان موحد شد، اما موحد الهی شدن چیز دیگری است و قرآن نعمتی است که موحد الهی می سازد. آن کویر واین قرآن با هم چه میکنند؟.آن کویر سوار را به توحید می کشاند و این قرآن آن کویر و توحید را آبیاری می کند و از تک سوار موحد الهی می سازد. تنهایی به توحید می رسد.

قرآن به تک سوار می آموزد که همه چیز موجود، حق است و با چنین نگرشی، تک سوار زیبا بین می شود. حداقل در چنین لحظاتی برای وجود همه ی موجودات دلیل دارد. بنا بر این همه چیز را زیبا می بیند، کینه از دل میزداید و به تکلیف می رسد. سعادت همه چیز و همه کس را طلب می کند. قرآن بدو می آموزد که در پس هر واقعه ای اله را باید دید و اگر دیده ی بصیرت داشته باشی و یا کویر بدو آموخته باشد که دیده را بصیر کند، با آنچه قرآن بدو آموخته است مشکل نخواهد داشت.قرآن بدو خواهد گفت که الهی بجز اله نیست، لا اله الا اله. تک سوار کویر درنوردیده، در پذیرش این سخن هیچ گونه تاملی روا نخواهد داشت و با پذیرش آن انفجاری در درون خود احساس خواهد کرد. کویر با همه ی عظمتش تاب چنین تحولی را ندارد. تک سوار احساس می کند که کویر سکونش را از دست داده و گسترش می یابد و می یابد. تا به کجا ؟ او مبهوت است و بغض کرده. چه بخواهد و چه نخواهد، حتی نمی تواند به نتیجه ی آن که فلاح است، توجه کند. عظمت آنچنان است که او خود را فراموش کرده است، چه رسد که به فلاح خود بیاندیشد. عمق حادثه باور کردنی نیست و آرامش بعد از این طوفان اگر آرامشی باشد. بگذریم. ضربه ی دیگر قرآن مبهوتش میکند و توحیدش را متحول، او ناب بودن و خلوص را در درون خویش احساس خواهد کرد. تفکر، تعقل، تدبر و... همه و همه بی خاصیت شده اند و او نمی داند و نمی خواهد بداند که چرا وچگونه از خود بیخود شده است و نمی خواهد با طرح هر گونه مساله ی انحرافی، انات را از دست بدهد و مفت ببازد. لیس کمثله شی. او با شی طرف نیست و این از لحظاتی است که اشکش بدون دلیل روان می شود. جای تجزیه و تحلیل نیست گاه مجادله ی فلسفی نیست. بگذریم.

او احساس می کند که آنگاه به معنی واقعی کلمه زندگی می کند، نباید اله دیگری برای خود بتراشد و حاصل ذهن خود را بنام اله به خود قالب کند. لیس کمثله شی. گرچه تک سوار به یک آرامش رسیده است، اما نوعی ابهام و ترس دارد. نمی تواند قدم از قدم بردارد. در این ابهام چه کسی به کمکش خواهد آمد. نمی تواند شتر را به حال خود رها کند، تا به هر جا که خواست برود .آیا او را به اله دیگری نخواهد برد. در کویری که هر نقطه اش می تواند یک سراب باشد و بهای فریب آن از دست دادن جان، الهان کاذب با او چه خواهند کرد؟ باید دقت کرد و محتاط بود در شناسایی و یا در رفتن. شک می تواند مانند خوره درونش را بخورد، اگر چه هیچگاه در آنچه بر او گذشته است شک نکرده اما اگر بخواهد منطقی باشد و مانند آدم حرف حساب سرش بشود باید همیشه در حال شک باشد، علی الخصوص که حالا مجوزی هم دارد، کمثله شی. اما قرآن بدو می آموزد که اشیا همه ایات اله اند و اله اصلا شی نیست و این خود می تواند تکیه گاهی باشد برای تک سوار درخود فرو رفته، تا همه چیز را در جای خود و سر جای خود ببیند و یا حداقل سعی کند که چنین ببیند و هراس از دل بیرون کند و قدم در راه گذارد.

برای او کویر دیگر ان کویر همه نیست مساله ساده تر از آن است که می پنداشت.او دیگر کویر را خشک نمی بیند، لم یزرع نمیداند، داغ نیست که البته هست، اما داغی مطبوع. سرد و گرم نمی شود. همه چیز همانگونه که باید باشد. کویر باید همانگونه باشد تا با دیگرانی دیگر، همانگونه بکند که با اوکرد .کویر او را متحول کرد.او از کویر تنها با اله بودن را می خواهد و این کمال خود خواهی است. اما در این لا یتناهی برای همه جا هست. درا ین کویر همیشه طوفان هست و رگبار و تک درخت و همه ی سواران، تک سوار. تماشای کویر مدتی او را از خود دور کرده است و چون به خود باز می آید باز قرآن را دارد که با او حرف می زند. راز می گوید، اگر صبر کرده و گوش داده بود، اگر تامل داشت و عنان از کف نداده بود، حتی لحظه ای هم بیاد شک نمی افتاد و تردید در ذهن او جای نداشت با چنین کلماتی بیگانه بود،چون خویش را بدست قرآن سپرد. اله کمثله شی، از رگ گردن بدو نزدیکتر شد.

تک سوار گریزان از هر بحث فلسفی علمی .... این نزدیکی را احساس کرد، هدایت لحظه ای و لحظات خود را حا صل همین نزدیکی دید. و تعجب از این که او از رگ گردن به همه نزیدک تر است. اما بعضی از دیگران ها آنرا احساس نمی کنند و یا.... بهر حال آگاهی دادن قرآن به این امر، نتیجه بسیار بزرگی دارد تا آنکه در این راه گام مینهد، همیشه او را با خود ببیند و تکمیل کند دیدن او را در پس هر واقعه و حادثه ای.

عنان شتر دیگر لازم نبود رها شود و یا شترساکن شود. باید حرکت کرد اما عنان را به اختیار قرآن داد تا در مسیر الهی سوار را هدایت کند. اما توانایی سوار محدود است . او باید حد خود را بشناسد و نا امید نشود . او حالا ابعادی از انتم الفقرا الی الهن را درک میکند و بدین گونه قرآن تک سوار را ازآنچه که هست جدا و بدانچه که همه هستی از اوست ره می نماید. تک سوار بغلط می پندارد که به انتهای راه رسیده است و یا به مقصد نزدیک شده. او کمثله شی را درک نکرده و یا کامل درک نکرده است. او هنوز انتم الفقرا الی الله را بدرستی نفهمیده است. اگر او می فهمید، می دانست که در این مسیرپایانی وجود ندارد، رسیدنی نیست و چون در مسیر قرار گرفتی همه اش رسیدن است. کلمات نمی توانند معنی کاملی ارائه دهند، چون کاملی وجود ندارد. هر آنچه هست، نسبی است در مقابل یک مطلق. هر گامی دریچه ای تازه و نه دنیایی تازه. و باز هم فراموش می کنی که رسیدنی نیست، انتها و ابتدایی نیست. هم ابتدا وهم انتها از اوست همه چیز از او است ابتدا و انتها بطور نسبی موجودند وآنهم در اشیا. دیدن یعنی هیچ ندیدن و تکاپوی تازه و اگرتوفیقی دهد دنیایی تازه تر، گامی جلوتر، که در این مسیر اندازه گیری هم خطاست.

در مسیری که نه ابتدا دارد و نه انتها، نه طول و نه عرض، از ظرف مکان و زمان صحبت کردن نشان از عدم شناخت نسبی دارد. وتک سوار بیاد می آورد که در زندگیش خلاهایی وجود داردکه آنها را نمی تواند اندازه بگیرد، از درون آنها بی اطلاع است. خلاهایی که قبل و بعدش روشن اما فاصله ی بین این دو؟ اگر زندگی قابل اندازه گیری باشد و تطابقی بین زمان و زندگی، تنها میداند که خارج از خلا بخود اندیشیده است و همه چیز صحبت از یک بودن است و چگونه بودن، آن هم در یک کویر. هر آنچه گفت از من گفت، از یک بودن و این من برای خود او ابهام است. از کی و چگونه و چرا و... من شده است چه چیز او را من کرده است و متمایز. وچگونه می توان منی را از من دیگر باز شناخت، مساله ای که هیچوقت برای او حل نشد اما همیشه این من را احساس کرد. جوابهای به ظاهر معقول او را قانع نکردند. از تشریح و کاویدن فلسفی و علمی و.... من به نتایجی نرسید اما وجودش را نمی توانست انکار کند.

در کویر شریعتی یک مسیر تاریخی برای شدن این من و یا چگونه شدن من خویش بدست می دهد. این من کیست و یا چیست؟ که همیشه از او می گوید، برای او می خواهد و برای او نمی خواهد. او فعلا نمی خواهد بحث را دنبال کند و دو باره بمانند همیشه من مساله اش شود. چه خلا هایی در مسیر این من وجود دارد که علیرغم وجود نا موجود می شود و من نیست و نابود. همه چیز او می شود، تازه این معنی بودن را می فهمد، حس میکند. اگر چه احساسی نیست، اما باز هم یکی از آن دور تر ها فریاد می زند که منی نیست و درست در این خلا است که بودن معنی پیدا می کند.

در این تهی بودن که او نمی بیند، نمی شنود، به چیزی فکر نمیکند و...کویری نیست، اصلا چیزی نیست، مانند چاهی، سرابی، نبودی، در یک مسیر بودن، یک خلا، یک چیزی که من قادر نیست توضیحش دهد، آن خلا، آن نبودن، همه چیز را. کویر معنی خود را از دست می دهد، یعنی بنوعی مکانی نیست، هیچ تفاوت نمی کند کجا باشی و البته این از نگاه دیگران است که متمایز می کنند. چیزی نیست در این خلا و برای آن هیچ پارامتر، ظا بطه و بعدی و...وجود ندارد.

این نبود و خلا برای من بعد از آن، همه چیز است. او آن بودنها را برای این نابودن می خواهد و این نا بودن همه آن بودنها را معنی می دهد، نابودنی که در آن مهم نیست در کجایی، مرده ای، زنده ای ...مگر فرقی هم می کند رسیده است و یا می خواهد برسد؟ او یعنی من او در آرزوی چنین نا بودنی و چنان بودنی است. یعنی همیشه موجود نا موجود. اما چون باید باشد آرزوی چنین بودنی داردکه بعدی از آن انست، که از خود نگوید برای خود نخواهد. از او بگوید از اله بگوید اویی که همواره با اوست و ازرگ گردن نزدیکتر. اویی که نگران اوست، اویی که همه چیز تک سوار و تک سواران است و باز می بیند که از تک سوار گفته است.

در خلایی که یک احساس بی وزنی، سبکی، احساس نمی کند، دستی دارد و پایی یا قلبی و نفسی و این تنها در بعد فیزیکی خلاصه نمی شود، تمایلی نیست، دوست داشتنی نیست، آرزویی نیست، هیچی نیست، و به همین دلیل خلا است، از درون آن چیزی بیرون نمی آید که من او را بشناسد و من را من کند و چون باز می گردد و معلوم نیست که چرا و چگونه؟ این خلا با دنیا ارتباط برقرار می کند و من دوباره، من می شود و مطئمن می شود که این هم پایان راه نیست وانتم الفقرا الی الله. آنگاه که بر میگردد. احساس بودن می کند و دوباره هستی سر وکله خود را نشان می دهد. این خلا هاکه حتی نمی تواند زمانی برایشان تعیین کند و یا زمانشان را اندازه گیری کند همه چیز او می شوند، صحبت از زیبایی و عشق و...نیست یک خواستن و یک آرزوی همیشگی اند این خلاها و آنان که لطفی شاملشان شده است و از دیدگاه یک ناظر بیرونی زمان زیادی از بودنشان در نبودنشان است چه شده اند وچه خواهند شد؟


* استادریاضی دانشگاه شهید باهنرکرمان
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 180 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم