«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

نیلوفر - هادی رضازاده:  طرح تئوری «رؤیاهای رسولانه» از طرف استاد گرانقدر دکتر سروش پنجرۀ جدیدی برای درک بهتر «بخش» های زیادی از قرآن باز کرده ولی در عین حال مشکلات دیگری را هم با خود به همراه آورد است. کاربرد این نظریه برای تعبیر آیات مربوط به رستاخیز، عذاب جهنم و پاداش های بهشتی قابل توجه است، ولی برای بخش های دیگری از قرآن مشکل آفرین می باشد.

قرآن عمدتاً از سه بخش تشکیل میشود: داستانهای پیامبران و اقوام گذشته، دستورات و احکام عبادی، حقوقی، جزائی و جهادی، معاملات و سیاسات برای مسلمین در دورۀ 23 سالۀ نبوت و سوم شرح رستاخیز و قیامت که بخش زیادی را در بر می گیرد. باید دید تئوری «رؤیاهای رسولانه» به کدام بخش مربوط میشود و در چه قسمت هایی به مشکل برخورد می کند

الف) قرآن برخلاف تورات و انجیل  که (به استثای سفر پیدایش در تورات) به زمان خودشان توجه دارند، بخش زیادی را به بیان قصص گذشتگان اختصاص داده است و به نقل داستانهایی می پردازد که در این دو کتاب آمده اند. داستان های پیامبران گذشته و آنچه قصص قرآن نام دارد، نمیتواند «تنها» در رؤیای رسول ظاهر شده باشد. چطور ممکن است پیامبر داستان یوسف را نشنیده و تمام این سوره در خواب جلو چشم او آمده باشد. همانطور که میدانیم این سوره بدون پراکندگی و مخلوط شدن با موضوعات دیگر حالتی یک پارچه دارد. قصص قرآن شباهت زیادی به داستانهای تورات دارد و پیغمبر قطعاً به این ها علم داشته و آنها راشنیده است. بنابراین این بخش ها نه حاصل رؤیا بلکه دانش خود او بوده است. ممکن است این قصص را در خواب هم میدیده است ولی محصول رؤیا نیستند. هر انسانی رؤیاهای تکراری دارد. شاید داستان موسی که اینهمه در سوره های مختلف آمده است، جزو همین رؤیاهای تکراری باشد. پیامبر اسلام به موسی توجه خاصی دارد و علت آنهم اینست که در بین همۀ پیامبران موسی بود که با رسالت نجات یک قوم در مقابل طاغوت ایستاد و پیروز شد. پیامبر اسلام این پیروزی را الگویی برای رسالت خود و تشکیل یک امت می دانست. بنابراین شکافته شدن دریا برای عبور بنی اسرائیل ممکن است به خواب پیامبر آمده باشد، ولی اصل ماجرا اگرهم درست باشد به 1000 سال قبل از اسلام بر میگردد.

ب) در مورد بخش هایی از قرآن که مربوط به مسائل عبادی، معاملات، احکام حقوقی و جهاد میشود، باید گفت که این بخش ها در ارتباط مستقیم با امت و سؤالات آنها بیان شده است که در مواردی با «یسؤلونک عن ...» شروع میشود. چطور ممکن است پیامبر در رؤیا در بارۀ تقسیم انفال، نحوۀ بستن قرارداد، تقسیم ارث (با آن تفصیل دقیق در بارۀ سهم وارثین) و یا احکام ازدواج، طلاق و یا حد زناکاران تصمیم گرفته باشد. این بخش ها کاملاً روشن و طبق اصول و ترمینولوژی رایج حقوقی صریح و روشن بدون آشفتگی و پراکندگی در قرآن آمده است، و بخش زیادی از آن نیز چون قصص انبیاء از تورات گرفته شده است.

ج) می ماند بخش عظیمی از آیات در بارۀ آخرت و قیامت. به اعتقاد من «رؤیاهای رسولانه» درست همینجا کاربرد دارد و اینرا باید از دستاوردهای پر ارزش و ابداعات خلاقانۀ استاد بزرگوار دکتر سروش دانست. این آیات نه دارای سابقه ای در تورات و انجیل است و نه حاصل برخورد و ارتباط با امت و نیازهای روزمرۀ آنان، و بیان آنها و تنها میتواند حاصل رؤیا باشد. دکتر سروش با طرح این نظریه گام بزرگی در جهت تعبیر حداقل یک چهارم قرآن برداشت.

موضوع دیگری که با همین مسئله در ارتباط است، خود معنی «وحی» است که نمیتوان آنرا به «رؤیا» خلاصه کرد. به اختصار باید گفت که این امر بدون توجه به تاریخ وحی و کتابهای آسمانی قبل از قرآن ناممکن است. قرآن برخلاف تورات و انجیل که پر از معجزات است، در بخش دوم مورد بحث ما  یعنی دورۀ 23 سالۀ رسالت کاملاً دنیوی و غیر متافیزیکی عمل میکند. اگر در گذشته «وحی» قدرتی متافیزیکی، اهرمی برای «معجزات» و «کرامات» و فوق بشر بودن پیامبران بود، در اسلام به حد اقل رسیده و معنی «الهام» را پیدا می کند. پیامبر اسلام چون یک انسان معمولی به دنیا آمده، زندگی میکند، عمل اجتماعی همراه با شکست و پیروزی دارد، ازدواج می کند، بچه دار میشود، اگر اشتباهی کرد سرزنش میشود و مانند یک انسان معمولی از دنیا میرود. او برخلاف موسی و عیسی از حربۀ معجزات ناشی از وحی (بخوانید: ارتباط ویژه و ممتاز با خدا)  برای جلب ایمانداران استفاده نمی کند. کسی که بخواهد مسلمان شود برخلاف مسیحیت که بخش های تعیین کننده و اساسی آن (مانند قیام عیسی از قبر) را معجزات تشکیل می دهد، نیازی به قبول معجزات «غیرعلمی» و تخیلات ندارد. اگر هم قرآن متافیزیکی سخن می گوید، تنها نقل داستانهای گذشتگان و یا خبر از آخرت می باشد.

بنا براین «وحی» در مورد پیامبر اسلام باید متناسب با غیرمتافیزیکی بودن اسلام و سیرت و «زندگی طبیعی» پیامبر مطرح شود.  وحی قرآنی  با آنچه در یهودیت و مسیحیت از آن درک میشود، تفاوت اساسی دارد. متافیزیکی نیست و وسیله ای هم برای ممکن ساختن معجزات نمی باشد. قبل از اسلام پیامبران به قدرت های فوق بشری مسلط بودند و یا خود را مسلط می دانستند. عصا را مار می کردند، دریا را می شکافتند، مرده را زنده می کردند و روی آب راه می رفتند. با آمدن اسلام دین هم رنگ طبیعی، اجتماعی و سیاسی به خود گرفت و «وحی» هم معنای جدید پیدا کرد که به «الهام» شاعرانۀ زمینی نزدیک و تنها در آن خلاصه میشود. همانطور که حافظ میگوید: «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند»، پیامبر اسلام هم میگوید، آنچه می شنوید به من وحی شده است. او به این امر ایمان کامل داشت و اگر ما نمیتوانیم حضور جبرئیل را با دانش امروز خود بپذیریم، موضوع دیگریست. «وحی» بیان دینی و مذهبی همان چیزیست که یک هنرمند از آن به عنوان الهام یاد می کند. این «وحی» است که به دین مشروعیت می بخشد و آنرا از مکتب های دیگر ممتاز می سازد وجزو لاینفک آنست. پیامبر مطابق دانش رایج زمانش سخن می گوید و خود را از طریق پدیدۀ وحی با پیامبران پیشین در ارتباط قرار داده و تنها با این ادعا که به او وحی میشود میتواند خود را «رسول» و فرستاده معرفی کند. پیامبر اسلام فرزند عصر خودش است و درآن دوره اعتقاد به قدرت های متافیزیکی و ساده اندیشی امری طبیعی بود. اگر سلسلۀ قصص انبیاء را تا نوح و آدم دنبال کنیم، عمر این دنیا تنها حدود 7000 سال میشود! واین برای مردم آن زمان امری غیرعادی نبود و همینطور است داستان خلقت آدم که امروز از دید ما اسطوره و از دیدگان آن دوره جزو اصول مسلم بود.

دکتر سروش تئوری «رؤیاهای رسولانه» را بدون در نظر گرفتن تفاوت های فوق به همۀ قرآن بسط میدهد و آنرا ابزاری برای پاسخ به همۀ مواردی بکار میبرد که با علم امروز ما در تناقض است، از مار شدن عصای موسی گرفته تا شکافته شدن دریا، داستان ملکۀ سبا و موضوع برده داری و بریدن دست دزد و بالاخره بیان صحنه های رستاخیز. حقیقت امر اینست که قرآن و اسلام برای دوره یی که علم و عقلانیت موضوعیت نداشت، مطابق دانش آن زمان سخن میگوید وحتی در مقابل ایرادهای منطقی مخالفین «عقل گرا» که بارها می گویند «چطور ممکن است استخوان های ما دو باره جمع شده و سر از قبر برداریم؟»  به سختی مقاومت می کند. این ایراد ها نشان میدهد که پیامبر تنها با نمایندگان جاهلیت روبرو نبوده، بلکه اشخاصی هم به عنوان دهریون و یا طبیعیون را در مقابل داشته است. اگر پیامبر ایرادهای آنان را می پذیرفت، دیگر پیغمبر نبود.  اسلام حلقۀ واسطی است بین متافیزیک دینی و عبور از آن به سوی دنیویت ولی در عین حال که زندگی را دنیوی می کند، متافیزیک را هم به آخرت و روز رستاخیز روانه می سازد.

به خصوص در دورۀ زندگی در مکه ترساندن مخالفین از آتش جهنم و نزدیک شدن پایان جهان وسیله ای بود برای جلب آنها به اسلام، ولی او با ایمان کامل این آیات را قرائت می کرد و اگرهم او صحنه های عذاب دوزخ و پاداش بهشت را که در آیات مکی بیشتر دیده میشود جلو چشم مسلمانان می آورد، خود به رسیدن چنین روزی سخت ایمان داشت، هرچند که این صحنه را از رؤیاهای خود گرفته باشد.

 

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 186 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم