«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

محمد باقر تاج الدین: انگیزه اصلی نوشتن مقاله حاضر به سخنرانی استاد مصطفی ملکیان با عنوان: اصالت فرهنگ و نقد جامعه شناسی بر می گردد که در تیرماه 1394 خورشیدی در مشهد تقریر شده است. از سوی  استاد مصطفی ملکیان بحثی  درانداخته شد و طی آن  واقعیت های اجتماعی ای چون: جامعه، امر اجتماعی(The social)، ساختار اجتماعی و...مورد انکار قرار گرفته و همه فعل و انفعاالات موجود در جامعه  را تنها به آدمیان نسبت داده اند.

 

 

به نام خداوند جان و خرد

در جستجوی فهم جامعه؛ نقدی بر تقلیل گرایی های روان شناختی

محمد باقر تاج الدین[1]

 

مقدمه

انگیزه اصلی نوشتن مقاله حاضر به سخنرانی استاد مصطفی ملکیان با عنوان: اصالت فرهنگ و نقد جامعه شناسی بر می گردد که در تیرماه 1394 خورشیدی در مشهد تقریر شده است. از سوی  استاد مصطفی ملکیان بحثی  درانداخته شد و طی آن  واقعیت های اجتماعی ای چون: جامعه، امر اجتماعی(The social)، ساختار اجتماعی و...مورد انکار قرار گرفته و همه فعل و انفعاالات موجود در جامعه  را تنها به آدمیان نسبت داده اند. البته  بی انصافی است اگر بگوییم که استاد ملکیان آغاز کننده چنین بحثی بوده و قبل از جناب ایشان هیچ کس دیگری این گونه در حق جامعه شناسی سخن نرانده اند. به عبارت دیگر، کم نبودند و نیستند  روشنفکران، متخصصان، سیاستگذاران و برنامه ریزانی که دلیل بسیاری از مشکلات و توسعه نیافتگی های جامعه ایران را در رفتار تک تک افراد جستجو کرده و می کنند و از این طریق ساختار های اجتماعی جامعه را بری و مصون از خطا دانسته اند. اینان گمان برده اند که اگر روزی افراد اصلاح شوند، آن وقت جامعه هم به تبع اصلاح خواهد شد و جامعه را پیرو و تابعی از افراد تصور کرده اند. تقریر چنین مطالبی آن هم توسط کسی چون استاد ملکیان یقینا جای تأمل فراوان دارد. آن هم در روزگاری که علوم انسانی و اجتماعی از گوشه و کنار آماج حملات گوناگون قرار گرفته و بدون تردید می توان گفت که هیچ رشته علمی نبوده که تا این میزان مورد هجمه قرار گرفته باشد. اما بدون گفتگو باید بگویم استاد ملکیان بدون هر گونه  غرض ورزی و تنها از سر تفکر و نوعی معرفت شناسی مخصوص به خود این موضوع را مطرح کرده اند و در این مقاله هم فقط و فقط این بخش از  تفکر و اندیشه ایشان، آن هم در باره جامعه و پدیده های اجتماعی است که مورد نقد و بررسی قرار می گیرد و نه سایر اندیشه ها و  دیدگاه های جناب ایشان. این را گفتم تا راه را بر هرگونه سوء برداشت در این زمینه بسته باشم. بنده به عنوان شاگرد استاد که حقیقتا بهره ها و استفاده های فراوان از آموزه های ایشان در زمینه های گوناگون برده ام و اکنون هم ارادت و احترام  قلبی خود را نثارشان می کنم و به مثابه دانش آموز دبستان جامعه شناسی کوشش خواهم کرد برای فهم بهتر  جامعه مطالبی را در حد بضاعت خود قلمی کنم و از نقد ناقدان مشفق هم بهره ببرم.

 

گفتار در تعریف جامعه

جامعه و واقعیت های اجتماعی وابسته به آن چیستند؟ و چگونه می توان آنها را فهمید؟ به نظر می رسد برای ورود به این بحث بهتر باشد موضوع را از دید هربرت بلومر جامعه شناس تفسیر گرا پی بگیریم. بلومر اعیان موجود در در جهان حاضر را به سه دسته اعیان مهم تقسیم بندی نمودند که شامل: 1. اعیان فیزیکی مانند: درخت، میز، سنگ و..، 2.اعیان اجتماعی مانند: خانواده، سازمان، دانشگاه، پدر، رییس، استاد و...، 3. اعیان انتزاعی مانند: عشق، محبت، دوستی و...است و همه آنها را قابل اشاره می دانستند. در واقع، از نظر بلومر حتی اعیانی چون اعیان انتزاعی گرچه وجود خارجی و ملموس ندارند اما دست کم قابل اشاره هستند. در همین زمینه ایشان از "کنش پیوسته" صحبت کردند که منظور از آن:«به اشکال جمعی بزرگتری از کنش اشاره دارد که از خطوط همساز شده ای از رفتار مردم شرکت کننده در جمع ساخته شده است. به عبارت دیگر، کنش پیوسته عبارتند از: اصل راهها و اهداف بعلاوه کنش نمادی که کنش درهم تنیده را سازمان می دهد و آنگاه این کنش درهم تنیده منجر به کنش پیوسته می شود. برای فهم بهتر این موضوع می توان فرمول زیر را ترسیم نمود:

اصل راهها و اهداف+کنش نمادی=کنش درهم تنیده  و آنگاه  کنش درهم تنیده+سازمان یافتگی=کنش به هم پیوسته

در تحلیل این تعریف می توان گفت هرگاه کنش نمادیِ چند کنشگر بر اساس اصل راهها و اهداف در هم تنیده شوند ما شاهد شکل گیری کنش درهم تنیده هستیم. کنش درهم تنیده نیز به نوبه خود هرگاه پایداری گرفت و سازمان یافته شد سامانه جدیدی را تشکیل می دهد که بلومر آن را کنش پیوسته می داند. بنابراین می توان گفت موضوع جامعه شناسی تنها کنش پیوسته است و نه دیگر اشکال کنش های نمادی که می توانند موضوع علوم رفتاری و روانی قرار گیرند. در این معنا کنش پیوسته کنش های گروهی و سازمان یافته افراد جامعه است که از قلمرو ویژگی های رفتار فردی خارج شده و به صورت سامانه های ساختاری اجتماعی یا جمعی تبلور می یابد. هر کنش پیوسته ای اگر چه از کنش های افرادی ساخته شده است که آن را به وجود آورده اند، اما متفاوت با تک تک آن ها و متفاوت با جمع آن است. کنش پیوسته خاصیتی ممتاز و مخصوص به خود را دارد و هیچ گاه به اجزای تشکیل دهنده آن تقسیم نمی شود(تنهایی، 1391: 591). کنش پیوسته مورد نظر بلومر چیزی نیست جز همان ساخت اجتماعی مورد نظر ساختارگرایان. پس به خوبی می توان دید که فرد به عنوان یک کنشگر واحد هنگامی که در تعامل و روابط با دیگران دست به کنش می زند در واقع درون مجموعه ای به نام کنش پیوسته قرار می گیرد و در این حالت  دیگر نمی توان او را فرد منفردی دانست که برای خودش رفتار می کند و در قالب چنین رفتاری می تواند دست به هر کاری بزند. در همین زمینه باز هم بلومر می گوید: کنش پیوسته شبکه های مشارکتی منظم مردم مختلفی که کنش های گوناگونی را در موقعیت های مختلفی انجام داده اند، می شود و نشان دهنده تصویری از نهادهایی است که موضوع توجه و علاقه جامعه شناسان قرار گرفته است. این شبکه ها زمینه های مهمی هستند که هر گونه کنشی بر اساس آن ها شکل و سامان می گیرد. هیچ کنش پیوسته تازه یا گذشته ای هیچگاه جدای از شبکه های مشارکتی مردم به وجود نخواهد آمد. افراد شرکت کننده در فرایند تشکیل یک کنش پیوسته تازه، همیشه مجموعه ای از معانی، و قوالبی از تفاسیری که از پیش پیدا کرده بودند را برای تشکیل جهان اعیان به کار می بندند. بنابراین هر کنش پیوسته جدیدی از زمینه های کنش های پیوسته قبلی و متصل به  چنین زمینه ای سرچشمه می گیرد(تنهایی، 1391: 592 به نقل از بلومر، 1990)[2]. ماکس وبر از دیگر متفکران جامعه شناسی چنین گفته است:«جامعه شناسی علمی است که برای یافتن تعبیری علّی از ماهیت و آثار آن، کنش اجتماعی را درک تفسیری می کند. در اینجا مقصود از کنش آن رفتار انسانی است که دارای معانی ذهنی خاصی باشد. کنش ممکن است شرکت فعال در موقعیتی بخصوص یا خودداری عمدی از چنین مشارکتی یا پذیرش منفعلانه آن باشد. منتها یک کنش زمانی اجتماعی است که شخص عامل(کنشگر) رفتار دیگران را نیز در معانی ذهنیِ خویش منظور کند و رفتار خویش را با توجه به آن جهت دهد(وبر، 1384: 25). جامعه از نظر ماکس وبر مجموعه کنش های اجتماعی است که در قالب روابط اجتماعی سامان گرفته و منجر به تشکیل ساخت اجتماعی می شود. اگر چه وبر برای فهم جامعه و تعریف آن از کنش آن هم کنش اجتماعی و نه رفتار فردی آغاز می کند، اما پس از آن  به روابط اجتماعی و در نهایت به ساخت اجتماعی می رسد. موضوع را از دیدگاه کنش متقابل نمادین بررسی نمودیم که متهم به جبر ساختارگرایی نشده باشیم، نظریه ای که بنا به قولی در سطح خُرد مطرح است و واحد تحلیل خود را از کنش آغاز می کند.

«جامعه تقریبا به اندازه هوایی که تنفس می کنیم وجود ما را احاطه کرده است. ما انسان ها حیواناتی اجتماعی هستیم، نه فقط تحت فشار عادت بلکه به این دلیل که به گونه دیگر قادر به ادامه حیات نبوده ایم. همه ما گروه های انسانی متولد می شویم و شخصیتها، امیدها، ترسها، رنجها و خشنودیهای خود را از آنها کسب می کنیم. ما همگی عمر کوتاه خود را خوب یا بد در جامعه ای سپری می کنیم که مدتها قبل از تول ما وجود داشته و احتمالا مدتها بعد از رفتن ما نیز وجود خواهد داشت»(رابرتسون، 1385: 21) . آنتونی گیدنز جامعه شناس بریتانیایی در تعریف جامعه این گونه بیان می دارد که:«جامعه نظامی از روابط و مناسبات متقابل است که افراد را به هم پیوند می دهد....همه جوامع بر این اساس متحد می شوند که اعضای آن ها مطابق با فرهنگ یگانه ای در روابط اجتماعی ساخت یافته ای سازماندهی می شوند»(گیدنز، 1386: 34). مداقه در این تعریف بخوبی روشن می سازد که هیچ یک از این جامعه شناسان وجود فرد کنشگر را نادیده نگرفته اما در عین حال فرد را درون روابط  و مناسبات اجتماعی مورد بررسی قرار داده اند که گویی هر آن و  لحظه درون این روابط و مناسبات حضور دارند. از آنجا که شدت و سرعت روابط و مناسبات اجتماعی آنقدر پیچیده، مستحکم و گسترده است که فرد در مواقعی قادر به درک چنین وضعیتی نبوده و این گونه احساس می کند و می اندیشد که بدون چنین مناسبات و روابطی روزگار خود را سپری می کند. در حالی که واکاوی دقیق موضوع به ما می گوید که اینگونه نیست. «می توان گفت هیچ حادثه بشری نیست که نتوان آن را اجتماعی نامید. هر کسی می آشامد، می خوابد، می خورد و استدلال می کند و سود جامعه نیز در این است که این اعمال به نحو منظمی انجام گیرد....وقتی من وظیفه برادری و همسری یا عضویت در اجتماع را انجام می دهم، وقتی به تعهدات خود که سپرده ام عمل می کنم، تکالیفی را بجا آورده ام که در خارج از من و اعمال من و در زمینه حقوق و رسوم تعیین شده است...این واقعیت پیوسته واقعیتی عینی و خارجی است زیرا این من نیستم که این تکالیف را ساخته و پرداخته ام بلکه این تکالیف از راه تربیت به من رسیده است. وانگهی بارها اتفاق می افتد که ما از جزییات تکالیفی که بر ذمه(عهده) ماست بی خبریم و برای آگاهی از آنها باید به مجموعه قوانین و مفسران موثق و معتبر آنها رجوع کنیم(دورکیم، 1368: 26).

تعریف جامعه را از دو دیدگاه کنشگرایانه و ساختارگرایانه به طور بسیار خلاصه آوردیم تا بر این نکته تأکید کرده باشیم که وجود جامعه مورد توجه همه جامعه شناسان بوده و هست. اما می ماند این موضوع که نقطه عزیمت جامعه شناس در تحلیل پدیده ها و شرایط اجتماعی از  فرد(کنشگر)  آغاز می شود یا جامعه و در تحلیل و تفسیر  خود  نقش کدام یک از آنها را  موثرتر می بیند. یادآوری این نکته مهم شایسته است که هم ساخت گرایان و هم کنش گرایان از هر کجا که آغاز کنند وجود کنشگر و ساخت را نمی توانند نادیده بگیرند. به عبارت دیگر، نه ساختارگرایان وجود کنش و کنشگر را نادیده می گیرند و نه کنشگران وجود ساخت را. اساسا مگر می شود کسی جامعه شناس باشد و از وجود کنش، کنشگر و ساخت بی خبر باشد و این نوعی ساده انگاری موضوع است. مانند اینکه بگوییم جامعه شناسان تضادگرا وجود نظم و جامعه شناسان نظم گرا وجود تضاد را از اساس نادیده می گیرند و این نوعی سطحی نگری نسبت به جامعه شناسی خواهد بود. همین جا باید گفت که حتی جامعه شناسانی که در دستگاه و پارادایم فکری کنشگرایانه می اندیشند و تحلیل می کنند هیچگاه برای تحلیل مسائل و موضوعات اجتماعی آن را به فرد تقلیل نداده اند و توصیه نکردند که برای اصلاح شرایط نابهنجار و نابسامان  جامعه باید از فرد آغاز نمود و تا فرد اصلاح و بهبود نیابد، جامعه اصلاح نمی شود.

جبر جامعه یا فهم جامعه؛ ساخت یا برساخت؟

موضوع مهم در اینجا این نیست که دچار جبرگرایی شویم و کنشگران(افراد) را گرفتار درون ساختاری به نام جامعه ببینیم که هیچ راه رهایی از آن ندارند و باید که بدون هر گونه چون و چرا از آن تبعیت کنند و تمام اراده و اختیار خود را به دست جامعه بسپارند، بلکه مهم تر این است که در فهم درست جامعه کوشش کنیم و هم ساخت(واقعیت اجتماعی) و هم برساخت(تفسیر کنشگران) را به درستی درک نماییم و در باره هر دو مورد به داوری منطقی بنشینیم.  نه ساخت را می توان انکار نمود و نه بر ساخت را. نه جامعه را و نه فرد کنشگر را. اگر موضوع را از نگاه نظریه پردازان تلفیقی دنبال کنیم به گفته آنتونی گیدنز  جامعه محصول عملکردهای اجتماعی است که در پهنه زمان و مکان شکل گرفته اند(نقل به مضمون) و هم عاملان و هم ساخت هر لحظه و به طور مستمر بر یکدیگر اثر می گذارند و هیچ کدام بدون دیگری نمی توانند به حیات خود ادامه دهند. اگر فردی برای مدتی طولانی از جامعه و از فرهنگ مربوط به جامعه خودش دور شود و در جامعه و فرهنگ دیگری به زندگی خود ادامه دهد بدیهی است که بسیاری از هنجارها، باورها، ارزش ها و مقررات جامعه خود را فراموش خواهد کرد و در واقع آدم دیگری خواهد شد. این که بگوییم چیزی به نام جامعه، خانواده و نهاد اجتماعی وجود ندارد پس این آدم در کجا رشد می کند؟ چگونه و تحت چه شرایطی تربیت می شود و چگونه یاد می گیرد که زندگی کند؟ به گفته های استاد ملکیان در قاب زیر توجه کنید.

قاب 1: گزیده‌ای از سخنان استاد مصطفی ملکیان

اول این‌که چیزی به نام نهاد اجتماعی نداریم. این‌ها اسم‌اند. اسم بی‌مسمی. اصلاً نهادهای اجتماعی وجود ندارد. چیزی به نام سیاست و اقتصاد وجود ندارد. به ‌صراحت می‌گویم چیزی به نام خانواده وجود ندارد. چیزی به نام تعلیم و تربیت وجود ندارد. در عالم انسانی فقط آدم‌ها وجود دارند. دانه ‌دانه آدم‌ها وجود دارند. هر اسم دیگری روی آن‌ها بگذاریم، دست‌خوش توهمیم."

  منبع: سخنرانی استاد ملکیان در مشهد با عنوان: اصالت فرهنگ و نقد جامعه شناسی؛ تیرماه 1394

لابد آقای ملکیان می خواهند بگویند فرد فرد آدمیان برای خودشان باید اقتصاد، سیاست، آموزش و پرورش، خانواده، و دیگر نهادها را پی افکنند و اگر این گونه باشد الان باید به اندازه  7 میلیارد انسان روی کره زمین اقتصاد و سیاست و آموزش و پرورش و خانواده داشته باشیم  و به راستی آیا چنین امری نظراً و عملاً امکان پذیر است؟ و جای تعجب ندارد که آدمیان را به صورت توده وار و بی ارتباط با هم و همچون غبارهای  پراکنده ای در نظر گرفت؟ و آن وقت باید سوال نمود که تکلیف روابط اجتماعی، مشارکت ها، همبستگی ها و همکاری ها و همیاری ها و دهها و بلکه  صدها پدیده اجتماعی دیگر چه می شود و چگونه می توان درباره آنها داوری نمود و به قضاوت نشست؟!!  به راستی از دید ایشان اگر چیزی به نام خانواده وجود ندارد پس هر فرد در کجا پرورش یافته و چه نامی بر آن می نهد؟!! و اگر نهاد اقتصاد وجود ندارد پس انسان بر اساس کدام اصول و اساس اقتصادی در جامعه روزگار خود را سپری می کند؟؟!! نکند به تنهایی امورات اقتصادی خویش را می گذرانند و نیازهای اقتصادی خویش را برآورده می سازند؟!!  و هیچ گاه به هیچ موسسسه و سازمان اقتصادی مانند بانک، اداره مالیات و....مراجعه ای ندارند؟ تعلیم و تربیت چطور؟ پس کجا درس خوانده اند و این دانش ها و علوم مختلف را فرا گرفته اند؟! به تنهایی و در عالم فردی؟؟!!! نکند جامعه شناسان دچار اشتباه شده اند و یا دچار توهم جامعه نگری و جامعه بینی؟؟!! و خودشان خبر ندارند؟!!!

حتی یک جامعه شناس را  نمی توان یافت که گفته باشد آدمیانی وجود ندارند و فقط جامعه است که واقعیت اعتباری یا  حقیقی دارد و یک موجود خودبنیاد است. جامعه اگر چه بنا به گفته تقریبا تمام جامعه شناسان از حیات تک تک آدمیان شکل گرفته است اما اکنون حیاتی یافته است که لزوما وابسته به حیات تک تک افراد نیست. به گفته امیل دورکیم:«اما چون جامعه از افراد ترکیب شده است به نظر مردم چنین می رسد که حیات اجتماعی نمی تواند بنیاد دیگری جز ذهن فردی داشته باشد و گرنه  این حیات  بی بنیاد  و در خلاء معلق خواهد ماند»(دورکیم، 1368: 15). یا در جای دیگر می گوید:« منظور این نیست که پدیده های اجتماعی به نحوی از انحاء روانی نیستند چون این پدیده ها همگی عبارت از طریق اندیشیدن و عمل کردن هستند. اما حالات شعور جمعی نسبت به حالات شعور فردی طبیعتی دیگر دارد. روحیه گروه ها روحیه اشخاص نیست، این روحیه قوانینی مخصوص به خود دارد...آنچه به نظر ما کاملا بدیهی است این است که حیات اجتماعی را نمی توان به مدد عوامل صرفا روانی یعنی حالات شعور فردی تبیین کرد»(همان، 16). در همین جا باید از زبان دورکیم پاسخ دوستانی را داد که گفته اند تقلیل گرایی از نظر دورکیم یک تابو تصور شده و کسی حق ندارد پدیده های اجتماعی را به توسط عواملی غیر از عوامل اجتماعی مورد تبیین یا فهم قرار دهد. اگر به جملاتی که از قول دورکیم نقل کردیم دقت شود به خوبی در می یابیم که دورکیم گفته است:« حیات اجتماعی را نمی توان به مدد عوامل صرفا روانی یعنی حالات شعور فردی تبیین کرد» به راستی این جمله آیا بدین معناست که حیات اجتماعی را فقط و فقط باید با کمک عوامل اجتماعی تبیین نمود و کسی حق ندارد به حالات روانی افراد و معانی ذهنی آنان پی ببرد و به اصطلاح امروزیان برساخته های ذهنی افراد را مورد مداقه قرار دهد؟ خوشبختانه بنده چندان با دیدگاه دورکیم که در اردوگاه عوامل کرایی یا ساختی- کارکردی قرار دارد بر سر مهر نیستم و بیشتر دیدگاه و پارادایم تفسیری را می پسندم و بدان وابستگی و تعلق خاطر بیشتری دارم، اما مباحث علمی و معرفتی را باید به دقت مورد وارسی قرار داد. باز هم به واژه «صرفا» در جمله بیان شده از قول دورکیم دقت شود تا این گونه نپنداشت که ایشان تحلیل پدیده های اجتماعی از طریق حالات روانی و برساخته های ذهنی را یک تابو می دانست و راه را بر چنین تحلیل هایی بسته بود. اینجا قصد دفاع از نظرات دورکیم یا دیگران نیست،  بلکه واقع بینی و دقت در اظهار نظرها مطرح است. از سوی دیگر، حیات اجتماعی برخاسته از حیات فردی تک تک افراد را هم  باید مورد مداقه قرار دهیم تا این نکته کلیدی و مهم را دریابیم که حیات اجتماعی اگر چه منوط به حیات فردی آدمیان است، اما اکنون خود حیاتی مستقل از آنان یافته است و می تواند خودش را به آدمیان نشان دهد و در مقابلشان عرض اندام و اظهار وجود کند.  کیست که نداند این حیات جمعی یا اجتماعی همان نیروهای اجتماعی گسترده ای هستند که آدمیان را در بر گرفته اند و اتفاقا به ساختاری تبدیل شده اند که عملکرد ها و کنش های افراد را در عین اینکه تسهیل می کنند در مواردی شاید موانعی هم برای آن ها ایجاد نمایند. به عنوان مثال اگر یک انجمن علمی مانند انجمن جامعه شناسی ایران را فرض بگیریم جامعه شناسان و علاقمندان به حوزه علوم اجتماعی در قالب این انجمن به عنوان یک ساختار علمی،  بهتر و آسان تر می توانند اهداف خود را پیش ببرند و به خواسته هایشان دست یابند. این انجمن البته همانگونه که تسهیل گر کنش های افراد(جامعه شناسان) است در عین حال ممکن است در مواردی موانعی هم برای همین افراد ایجاد کند. اجزای این انجمن به عنوان یک ساخت شامل قوانین، هنجارها، ارزش ها و مقررات هستند  که در واقع الگوهای چگونه رفتار کردن و عمل کردن را یادآور می شوند. به همین صورت قیاس بگیرید سایر ساخت های اجتماعی مانند خانواده، حزب، سازمان، نظام تعلیم و تربیت و... وجود چنین ساخت هایی البته مانع از این نمی شود که آنها را برساخته ذهن کنشگران اجتماعی ندانیم و یا لزوما واقعیت عینی و بیرونی آنگونه که ساختگرایان اظهار داشته اند. اما در اصل قضیه که عبارت باشد از وجود الگوهایی برای عمل و رفتار بر اساس آنها خلل چندانی وارد نمی کند.

قاب 2: گزیده ای دیگر از سخنان استاد ملکیان درباره نهادهای اجتماعی

اگر دقت بکنید وقتی میگن یه نهادی عوض شده که قوانین ناظر به مناسبات اون نهاد عوض بشه. چه نهاد اقتصاد باشه چه نهاد سیاست؛ این رو می‌گیم دیگه. شما وقتی می‌گویید نهاد ازدواج یا نهاد خانواده عوض شده در ایران، یعنی قوانین ناظر به طلاق، ازدواج، حضانت فرزند، روابط زن و شوهر، روابط والدین و فرزندان، این‌ها رو منظورتونه که قوانین عوض شده دیگه. تغییر نهادی یعنی تغییر تنظیمات اجتماعی. یعنی تغییر مقررات اجتماعی [...] پس اگر می‌خواهید یک نهاد درست بشه باید قانون‌های ناظر به اون نهاد درست بشه و قانون‌ها رو هم ادم‌ها می‌نویسند [...] چون انانیت دارند چون هنوز آدم‌هایی نیستند که باید باشند. حالا شما صدبار رژیم را عوض کنید، صدبار هم قانون اساسی و قوانین اقتصادی و سیاسی و ... عوض شود وقتی این آدم‌ باید قانون را بنویسد، موجود دیگه‌ای نداریم که قانون را بنویسد. این آموزه مشترک همه ادیان و مذاهب درست که "اِنَّ الله لایُغَیِّروا ما بِقومٍ حتّی یُغَیِّروا ما بِاَنفُسِهِم." باید اگر می‌خواهید یک تغییر آبجکتیو مطلوب در شما رخ دهد، اول باید یک تغییر سابجکتیو مطلوب رخ دهد. تغییرات آفاقی اصلاً خوب نیستند مگر این‌که مقدم بر آن‌ها یک تغییرات انفسی خوبی رخ داده باشد." "اگر بخواهند انانیت‌شان از بین برود باید در باورهایشان تغییراتی ایجاد شود، در احساسات و عواطف و هیجاناتشان تغییراتی ایجاد شود، در خواسته‌هایشان تغییراتی ایجاد شود. من به این سه تغییر میگویم تغییر فرهنگی. فرهنگ هر کسی یعنی باورهایش، احساسات و عواطف و هیجاناتش و خواسته‌هایش."

منبع: سخنرانی استاد ملکیان در مشهد با عنوان: اصالت فرهنگ و نقد جامعه شناسی؛ ؛ تیرماه 1394

بسیار جالب توجه است که استاد ملکیان هم به نوعی حرف ما را می زند اما گویی به دنبال تقریر  و تفسیر دیگری می گردد و چون آن را پیدا نمی کند در آخر به رفتار و کنش افراد پناه می برد. مگر جامعه شناسان گفته اند که قوانین را آدمیان تغییر نمی دهند یا احیانا موجوداتی از کرات دیگر می آیند و تغییرشان می دهند؟!!  اما تفاوت دیدگاه ما و استاد در این جاست که وقتی  گفته می شود آدمیان فورا این پرسش پیش می آید کدام آدمیان؟! آیا منظور آدمیانی که در خلاء زندگی می کنند یا درون ساختار اجتماعی و فرهنگی یک جامعه؟ و باز جالب توجه تر اینکه استاد از واژه "روابط بین آدمها" هم حرف می زنند!! روشن است که ساخت هم یعنی همین روابط که به دلیل تکرار بر اساس نمادها و معانی فرهنگی به یک الگوی نسبتا با دوام تبدیل شده اند. همین الگوها و روابط است که افراد مثلا والدین و فرزندان روابط خود را با یکدیگر تنظیم می کنند. یا کارکنان یک سازمان با حزب یا انجمن به تنظیم روابط با اعضای خود می پردازند. استاد می فرمایند « اگر بخواهند انانیت‌شان از بین برود باید در باورهایشان تغییراتی ایجاد شود، در احساسات و عواطف و هیجاناتشان تغییراتی ایجاد شود، در خواسته‌هایشان تغییراتی ایجاد شود. من به این سه تغییر میگویم تغییر فرهنگی. فرهنگ هر کسی یعنی باورهایش، احساسات و عواطف و هیجاناتش و خواسته‌هایش». جانا سخن از زبان ما می گویی!! همین تغییر در باورها و احساسات و عواطف را بفرمایید چگونه؟ و بر اساس کدام سازوکار؟ در چه قالب و ساختی؟ این باورها که همین جوری و خودبخودی و ماشین وار تغییر نمی کنند. هر باور و احساسی در قالب روابط با دیگران که به نوعی یک الگو را تداعی می کند، دستخوش تغییر می شود. حتی اگر این موضوع را در قالب تجربه های زیسته هر فرد هم تقریر کنیم و زیست جهان ها را ملاک فهم قضیه بدانیم، بالاخره این زیست جهان ها هم در روابط افراد با یکدیگر شکل گرفته اند و جدا و منفصل از هم نبوده و نیستند. حال خوب است که استاد به موضوع تغییر فرهنگی اشاره داشته اند و فرهنگ هم خود یک ساخت است و نه چیز دیگر و افراد هم در درون همین فرهنگ  رشد می یابند و رنگ و لعاب این فرهنگ را به خود می گیرند. کسی که در فرهنگ ایرانی رشد یافته معلوم است که با باورها، ارزش ها و هنجارهای همین فرهنگ خو گرفته و در جهت رشد و تعالی خود حرکت کرده است. فرهنگ پدیده ای نیست که لزوما امروز و دیروز شکل گرفته باشد و تاریخمندی آن را بتوان براحتی انکار نمود و در نتیجه حکم صادر کرد که فرد فرهنگِ  خود را تغییر دهد. فرهنگِ خود را تغییر دهد یعنی اینکه مجموعه ای از باورها، ارززشها و هنجارها و احساساتی که در طول یک دوره زمانی و طی یک فرایند نسبتا پیچیده شکل گرفته اند را تغییر دهد و این کار سهل و  آسانی  نیست که به فوریت دستخوش تغییر شود، بدون توجه به سازوکارهای مربوط به آن. البته که نمی خواهیم بگوییم فرهنگ هرگز تغییر نمی کند و همواره ثابت می ماند، اما چنین تغییراتی تحت شرایط خاص و مبتنی بر برخی قوانین مربوط به خودش صورت می گیرد. زبان فارسی را در نظر بگیرید و معناهایی که در قالب این زبان منتقل می شود. این زبان و معناهای مربوط به آن طی یک دوره تاریخی و از نسلی به نسل های بعدی انتقال یافته و البته با تغییرات تدریجی درون آن. به راستی اگر هر کس می خواست یا بخواهد دخل و تصرفی در آن ایجاد نماید از این زبان دیگر چه می ماند؟! به عنوان مثال وقتی گفته می شود: چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم کسی! معنای نهفته در این ضرب المثل در واقع الگویی معنادار است که نسل ها انتقال یافته و هنوز هم معنای خود را حفظ کرده و از همه مهمتر اینکه در بافت و زمینه فرهنگ ایرانی(بخوانید ساختار فرهنگی ایران) معنادار است. حال بفرمایید این جا آدمیان به جز فهم معنای مربوط به این ضرب المثل چه کار مهمی دیگری انجام می دهند؟ آیا هر لحظه و دم به ساعت در کار تغییر آن هستند؟!  طرفه آن که فهمیدن و درک کردن معنای این ضرب المثل درون ساخت و بافت فرهنگی ایران ممکن است و اگر فردی درون این ساخت و بافت نبوده باشد خیلی سخت بتواند معنای آن را درک کند تا چه رسد به این که بخواهد برساختی هم از آن ارائه کند. این ضرب المثل در جهانِ اجتماعی ایرانی که محصول جهان سوژه ای مشترک میان افراد ایرانی است شکل گرفته، اما همین جهان اکنون دیگر از امر فردی فراتر رفته و به یک امر اجتماعی تبدیل شده و تنها حضور در این جهان اجتماعی می تواند به فهم پدیده های فرهنگی مربوط به آن کمک کند. مثال دیگری بیاورم تا به فهم بیشتر موضوع کمک کند. کارمندی که بر اساس نوعی قرار داد وارد یک سازمان می شود. این فرد دیگر وارد جهان اجتماعی ای شده است که دیگران برای او ساخته و پرداخته اند و ناخواسته و خواسته درگیر امر نهادی ای شده است که تا حدودی برای وی الزاماتی به دنبال دارد، الزاماتی چون: به موقع آمدن و رفتن، کارکردن مطابق مقررات، تبعیت از دستورات بالایی ها، و دهها امر نهادی دیگر. این فرد دیگر نمی تواند  به دلخواه خودش عمل کند و هر آنچه که خودش می پسندد در پیش بگیرد. سازمان به عنوان دنیای نهادی شاید حتی قبل از تولد فرد وجود داشته و بعد از مرگش نیز ادامه یابد، بدون کمترین تغییرات. فرد حاضر در سازمان قدرت چندانی برای تغییر سازمان نخواهد داشت و این سازمان است که برای فرد اجبار ایجاد می کند و به مثابه قدرتی عینی با فرد عمل می کند. این موضوع را برگر و لوکمان از دیدگاه برساخت گرایی به خوبی مورد مداقه قرار داده اند که برای جلوگیری از اطاله کلام  خوانندگان را به مباحث منتشر شده در  کتاب های آنها دعوت می کنم.  

مثالی از حوزه تحلیل گفتمان بیاورم. به پدیده طبیعی ای چون وقوع سیل نظر کنید. هنگام وقوع سیل مهیب و ویران گر هر کس با هر نظر و ایده و نگاهی در جایی قرار بگیرد  که در معرض سیل باشسد بی گمان سیل او را با خود خواهد برد. اما نگاه ها و برساخته های ذهنی راجع به چگونگی وقوع سیل و یافتن دلایل بروز آن البته امریست ذهنی و گفتمانی. عده ای خواهند گفت چون دولت در امر برنامه ریزی و مهار آب های سطحی دقت لازم  نداشته است اکنون شاهد چنین سیل هایی هستیم. عده ای دیگر خواهند گفت: وقوع چنین سیل هایی ناشی از کم شدن پوشش های گیاهی  در اثر خشکسالی های پی در پی است. عده ای دیگر این موضوع را به گناه آدمیان حواله می دهند که در اثر گناه خشم خداوند شامل حالشان شده است. آیا به راستی چنین گفتمان هایی که عموما برساخته ذهن کنشگران اجتماعی است چیزی از سیل بودن سیل می کاهد؟. اگر چه می دانم در پاسخ می گویید که سیل از جمله وقایع طبیعی و امور حقیقی است و به جامعه و حیات اجتماعی که امریست اعتباری چه دخلی دارد؟ پس از جامعه و حیات اجتماعی نمونه بیاورم که فهم موضوع راحت تر باشد. وقوع یک جنبش یا انقلاب که به نظر می رسد کار آدمیان باشد و تک تک آدمیان  به نوعی و بنا به سهم خود در آن دخالت دارند. نیروی جنبش یا  انقلاب اگر چه برآمده از نیروهای تک تک افراد یک جامعه است اما به راستی وقتی وقوع می باید دیگر حیاتی دارد جدایِ از حیاتِ تک تکِ آدمیان و گویی کسی را یارای آن نیست که در مقابل چنین نیرویی مقاومت کند و یا مسیر آن را  به راحتی تغییر دهد.  آیا  می توان گفت این نیرو و حیات جمعی نامش انقلاب یا جنبش نیست؟ اگر نیست پس نام این نیروی جمعی چیست؟ اینجا البته صحبت فقط بر سر نام گذاری نیست،  بلکه صحبت از ساخت و نیرویی است که چه بخواهیم و چه نخواهیم وجود دارد و خود را بر انسان تحمیل می کند. نمونه دیگر سازمان است. سازمان را گروهی از افراد بر اساس هنجارها، مقررات و آیین نامه ها شکل می دهند و آن را اداره می کنند. اما سوال این است که پس از شکل گیری سازمان و حضور افراد در آن آیا  هر فردی می تواند به دلخواه خودش هرگونه که می خواهد و دوست دارد در این سازمان رفتار کند؟ هر ساعتی بیاید و برود؟ هر طور که دلش می خواهد کار کند؟ به هیچ کدام از مقرررات و قوانین پایبند نباشد و خودسرانه عمل کند؟ فرض کنیم که سازمان خاص(مثلا سازمان بهزیستی) توسط تک تک افراد شکل گرفته است اما اکنون دیگر نیرو و حیاتی مستقل از افرادش دارد. چه تعداد کارکنانی که در این سازمان کار کردند و بازنشسته شدند و رفتند و دیگرانی آمدند و جای آنها  را گرفتند،  اما هیچ گونه دخالتی در آن نداشتند. این موضوع در مورد نهاد هم که به ظاهر انتزاعی تر از سازمان است، جاری و ساری است. نهاد خانواده مگر ساخته تک تک افراد جامعه نبوده و نیست؟ اما آیا هر فرد در هر لحظه در کار تغییر و دخالت در این نهاد است؟ افراد بنا به هنجارها و ارزش های این نهاد دست به ازدواج و تشکیل خانواده می زنند و به تربیت نسل می پردازند بدون اینکه در آن دخل و تصرف خاصی داشته باشند. اما البته درباره نهاد، سازمان، جنبش، انقلاب  دهها و بل صدها برساخته ذهنی و تحلیل و تفسیر از سوی بسیاری از آدمیان رایج بوده و هست و کسی منکر این تفسیرها و تحلیل ها نیست. فراتر از این شاید گفته شود که موضوع تنها تفسیر نیست بلکه این است که این واقعبت هایی که به نظر برخی جامعه شناسان بیرون از آدمیان وجود خارجی دارند چیزی به جز برساخته ذهنی آدمیان جامعه نیستند و به این دلیل با انبوهی از زیست جهان ها از سوی آدمیان روبرو هستیم. بیاییم فرض کنیم که اینگونه باشد و واقعیت های اجتماعی مانند جامعه و نهاد را بی وجود بدانیم و در واقع وجودی برای آنها قائل نشویم، اما مگر می توان گفت که برساخته های ذهنی آدمیان در خلاء صورت گرفته و همه چیز برخاسته از ذهن آدمیان است بدون اینکه بیرون از آنها چیزی وجود داشته باشد.

حتی اگر قائل به برساخت گرایی اجتماعی باشیم به گفته خانم ویوین بِر(1995) ما اساسا موجوداتی تاریخی و فرهنگی هستیم و دیدگاه های ما به جهان و شناخت مان از آن محصول تعاملات تاریخمند میان آدمیان است. در نتیجه درک ما از جهان و شیوه بازنمایی آن تاریخی و فرهنگی و همچنین تصادفی(contingent) است: می توانستیم جهان بینی و هویت های دیگری داشته باشیم، در عین حال این جهان بینی ها و هویت ها در طول زمان تغیر می کنند....فرایندهای اجتماعی هستند که روش های فهم جهان را خلق و حفظ می کنند. معرفت محصول تعامل اجتماعی است که در آن حقایق مشترک را می سازیم و بر سر حقیقت و خطا خواندن پدیده ها با یکدیگر رقابت می کنیم...شناخت های اجتماعی مختلف از جهان به کنش های اجتماعی مختلفی منجر می شوند و در نتیجه برساخت اجتماعی حقیقت و دانش پیامدهای اجتماعی به همراه دارند...بیشتر برساخت گرایان اجتماعی میدان اجتماعی را پدیده ای قاعده مند و نظم بخش می دانند(یورگنسن/فیلیپس، 1392: 23).  دقت در این نوشته ها به خوبی روشن می سازد که حتی در نگاه برساخت گرایی نیز اگر چه واقعیت ها توسط افراد(کنشگران) بر ساخته می شوند، اما نکته اساسی این مطلب است که این واقعیت ها به شکل "اجتماعی"  برساخته می شوند. به عبارت دیگر، برساخته ها شکل و محتوای اجتماعی دارند و نه شکل و محتوای صرفا روانی و فردی که راه را بر هر گونه تقلیل گرایی روان شناختی باز بگذارند. البته که ارائه تحلیل و تفسیر روانشناختی نه گناه است و نه تابو،  اما مسأله اینجاست که تا زمانی که در عرصه جامعه شناسی هستیم و بر اساس اصول و قواعد مربوط به این علم دست به تحلیل و تفسیر می زنیم باید که قواعد بازی را در حد امکان رعایت کنیم و اگر بخواهیم تفسیر فردی و روانی ارائه نماییم  آن وقت دیگر در عرصه جامعه شناسی نخواهیم بود و وارد وادی و عرصه روان شناسی می شویم. چه باک از اینکه موضوعات گوناگون را از دیدگاه های گوناگون مثلا روان شناختی هم مورد تحلیل قرار دهیم که کاریست نیکو و در خور و هیچگاه ادعا نشد که تنها دانش حقیقی جامعه شناسی است و تنها جامعه شناسان به حقیقت انسان و جامعه دست یافته اند و سایر علوم و دانش ها بهره و حظی از حقیقت ندارند. جامعه شناسی تنها از منظر هستی شناسی، معرفت شناسی و روش شناسی مربوط به خودش به دنیال کشف حقیقت زندگی انسان است که در قالب گروه ها و اجتماعات بشری مانند: خانواده، نهاد، سازمان، شهر، روستا، گروه، انجمن، حزب و....حیات جمعی خود را سپری می کنند.

نتیجه گیری

برای فهم جامعه باید که به اصول و قواعد مندرج در دانش جامعه شناسی تن داد. نمی توان با هر نگاهی ادعای فهم جامعه را داشت و انتظار داشت که دچار خطاهای فاحش نشد. فروکاهیدن جامعه و نهادهای اجتماعی به رفتارهای فردی شاید برای امر فردی درمانی ارائه کند اما و هزار اما برای امر اجتماعی و مشکلات ساختاری نه تنها  دردی را درمان نمی کند، بلکه دردی بر دردهای موجود می افزاید. این گونه است که در جامعه ایران همواره در برنامه های مختلف رادیویی و تلویزیونی از روان شناسان برای ازائه درمان مشکلات اجتماعی دعوت می شود و با تقلیل گرایی های روان شناختی گویی درد ها را درمان می کنند. در پاسخ و از قول مولوی باید گفت:

            خواجه پندارد که طاعت می کند     می نپندارد کز معصیت جان می کند

نازنینی تو ولی در حد خویش          الله الله پا منه از حد بیش

   گر زنی بر نازنین تر از خودت           در تگ هفتم زمین زیر آردت     

هم دانش روان شناسی ارزشمند است  و هم روان شناسان بسیار محترمند، و هم سایر دانش های بشری،  اما برای حل مشکلات و معضلات جامعه و آن هم پیچیدگی های فراوان و تو بر تویی که جامعه دارد تنها به روان شناسی پناه بردن و از فهم فرمول های جامعه شناختی غفلت ورزیدن چندان معقول و مطلوب نخواهد بود.جامعه شناسی اگر هم تنها دانش لازم برای فهم دقیق جامعه نباشد، اما دست کم یکی از مهمترینِ آنها است. این طور به نظر می رسد که راحت ترین کار این باشد که برای فهم مشکلات جامعه افراد را مقصر بدانیم و همواره بدین طریق دلایل بروز مشکلات گوناگون را به گردن افراد  بگذاریم و ساختارهای اجتماعی و فرهنگی را به حال خود رها کنیم و دل خوش بداریم که راه حل  مشکلات را دریافته ایم. اگر این گونه می بود پس چرا تاکنون انبوهی از مشکلات جامعه راهی به رهایی نیافته اند و بل رو به افزایش نهادند؟! عقل و خرد حکم می کند که چاره درد را در جای دیگری باید جستجو نمود و حال که درمان های فردی و فردگرایانه راه به دهی نبرده اند، برای یک بار هم که شده است درمان های جمعی و ساختاری را به آزمون بگذاریم تا شاید این گره های فرو بسته به سر انگشتان تدبیر ساختاری و جمعی برای روزی گشاده گردند.      

 

 

 

منابع و مأخذ:

  1. تنهایی، حسین ابوالحسن(1391)، بازشناسی تحلیلی نظریه های مدرن جامعه شناسی، تهران: نشر علم
  2. دورکیم، امیل(1368)، قواعد روش جامعه شناسی، ترجمه علی محمد کاردان، تهران: انتشارات دانشگاه تهران.
  3. رابرتسون، یان(1385)، درآمدی بر جامعه، ترجمه حسین بهروان، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی.
  4. گیدنز، آنتونی(1386)، جامعه شناسی، ترجمه حسن چاوشیان، تهران: نشر نی.
  5. ملکیان، مصطفی(1394)، اصالت فرهنگ و نقد جامعه شناسی، سخنرانی ایراد شده در مشهد
  6. وبر، ماکس(1384)، اقتصاد و جامعه، ترجمه عباس منوچهری و دیگران، تهران: انتشارات سمت.
  7. یورگنسن، ماریان و لوئیز فیلیپس(1392)، نظریه و روش در تحلیل گفتمان، ترجمه هادی جلیلی، تهران: نشر نی.

 

 



[1] -دکتری جامعه شناسی و استادیار دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی

[2] .در این زمینه خوانندگان مقاله را دعوت می کنم که کتاب بازشناسی تحلیلی نظریه های مدرن جامعه شناسی اثر گران سنگ استاد بزرگوار دکتر حسین ابوالحسن تنهایی را مورد بازنگری و دقت قرار دهند.

 

در این ارتباط

در دفاع از اصالت فرهنگ و نقد سیاست‌زدگی

در دفاع از اصالت فرهنگ و نقد سیاست زدگی/ فایل صوتی سخنرانی استاد ملکیان/ قسمت اول

در دفاع از اصالت فرهنگ و نقد سیاست زدگی/ فایل صوتی سخنرانی استاد ملکیان/ قسمت دوم

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 115 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم