«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

سعید هوشیار*: "خدا یک آتش سوزست. او می سوزد و ما هم با او می سوزیم". این تصویری است که فرانسوا (فرانچسکوی آسیزیایی) در قرن یازدهم پس از میلاد نسبت به خدا داشته است. او مشهورترین قدیس ایتالیایی و مؤسس فرقه فرانچسکوییان بود. بنا به تصویری که او از زندگی اش ارائه می دهد، تمام زندگی اش در درد و رنج مطلق سپری شده بود. درد و رنجی که نه تنها او آنرا امری نکوهیده غیر اخلاقی و غیر انسانی نمی دانسته که آن را گوهر دین داری حقیقی و یگانه راه رسیدن به خدا می پنداشته است.

 

فرانسوای آسیزی با رویکردی وجودی و انفسی به درک درد آوری از مسیح رسیده بود. وی با تشبّه به درد و رنج های مسیح سعی می کرد نه برای خود و نه حتی برای دیگران، بلکه تنها برای خدا زندگی کند.

به گواه تاریخ فرانسوا از پدری ایتالیایی و مادری فرانسوی زاده شد و تا بیست سالگی اشتغال اصلی اش صرفاً کسب درآمد بود.او تا این مدت را در پیشه بزازی پدر سپری کرد و زندگانی را به ولنگاری و عیش و نوش های شبانه گذراند.

او سیمایی زیبا داشت. به گونه ای که زنان شهر معترف بودند که در سراسر میهنشان پسرکی زیبا به مانند او که چشمانی روشن و شانه هایی پهن و دستانی سفید به مانند دختران داشته باشد، یافت نمی شود که بتوان به هر بهانه ای از صدای دلنشین او لذت برد و با نگاه او را بلعید. ثروت پدر و این خصوصیات ظاهری که هستی به رایگان در اختیار فرانسوا گزارده بود او را مجهّز می کرد برای برپایی سرخوشیهای بیشتر و بیشتر.زندگی برای فرانسوا به تمامه همین بود و او تا می‌توانست کام از این دنیا برمی گرفت.

اما در این زندگانی سرخوشانه، یک کلمه بود که آتش در جان فرانسوا زد. ندایی به جان او رسید و همه ی او را زیر و زبر کرد . فرانسوا چهره ای از خدا دید که تا آن زمان هرگز تصویری از آن نداشت. چهره ای زیباتر از رخساره هایی که در کلیسا ها بر چوب نقش شده بود و بسی خالص تر از صورتهایی که نقاشان پرداخته بودند. چهره بی پیرایه‌ی تهیدستان و ابلهان و محتاجان.

فرانسوا پس از شنیدن ندای حق سرنوشتش عوض می شود. او آرمانی والا پیدا می کند و با تمام وجود به آن روی می کند و از آن شادمان می شود.این آرمان فرانسوا او را از وسوسه های جسمانی برحذر می دارد و به فرمانبرداری از خدا به شفقت به نوع انسان و حیوان و اشیاء واداشته می شود. او مصاحب چلچله ها و همصحبت گرگها می شود و به جمع سنگها می پیوندد و با درختان به گفتگو می نشیند. حال غریب و اعمال غیر عادی فرانسوا موجب جدایی او از زندگی طبیعی و اجتماعی می گردد. فرانسوا اما همه این توجهات را در مقام مقایسه با خدا بی ارزش می یابد و خود را به چیز دیگری غیر از خدا مشغول نمی کند.

روایتگران تاریخ فرق مسیحی زندگی فرانسوا را بعد از این تجربه استثنایی و مرزی همراه با سختی ها و رنج های بیشماری چون:فقر مطلق، بی توجهی به حیثیات اجتماعی، ترک شهر و دیار و خانه و خانواده، گرسنگی و بیماری و عبادات طاقت فرسا توصیف کرده اند.با صرف نظر از این اتفاقات شگرف، زندگی فرانسوا که در آثار داستان نویسی شوریده چون نیکوس کازانتزاکیس به تصویر کشیده شده است، یک چیز مورد توجه نگارنده این نوشتار است و آن هم درد و رنج خود خواسته ای است که فرانسوا برای رسیدن به خدا بر خود تحمیل می کند.

او که تا پیش از این تنها برای خود زندگی می کرد و اصل حاکم بر زندگی اش لذت بود، پس از این اتفاق شگرف در احوال ناب اگزیستنسیل خود در سکوت و تنهایی و تاریکی غوطه می خورد و رنج می برد و سلوک معنوی خویش و پا نهادن بر بام های آسمان را از طریق درد و رنج جستجو می کند.احوال این قدیس چنان درد آور است که کمتر کسی می توان یافت که پس از مواجه با این نوع زندگی خداجویانه از خود نپرسد چرا باید برای به خدا رسیدن چنین خشن و طاقت فرسا عمل کرد؟ چرا باید فراموش کرد که ما موجوداتی انسانی هستیم با ویژگی هایی چون عقل و توانایی هایی چون لذت و خواستن. چگونه می توان این نعمات خدادادی را نادیده گرفت و به آبروی خویش لطمه زد و راه رسیدن به خدا را در پیمودن فقر مطلق دانست؟ فرانسوا در این مقطع از زندگی خود، از گدایی کردن شرمگین نبود، هیچ فرصتی به جسم و روان خود نمی داد که بخواهد از نوشیدنی ها و خوراکی ها لذت ببرد. سئوال اما این است که با چه توجیهی می توان این رنج بردن را پل رسیدن به خدا دانست؟

کرکگور و تبیین رنج هستی

مسئله را شاید بتوان از نگاه متفکر عارف پیشه مسیحی قرن هجدهم "سورن کرکگور"بهتر فهمید. رهیافتی که این متفکر اگزیستانسیال برای این گونه رفتارها ارائه می کند جالب توجه است. از نظر وی آنچه موجب این گونه اعمال غیر عقلانی و سخت گیرانه می شود زیستن در سپهر دینی مذهبی است. جایی که انسان با عبور از دو سپهر اول ودوم یعنی زیباشناختی و اخلاقی از خود ودیگران عبور می کند و "برای خدا زیستن" را تجربه می کند. درک کرکگور از سپهر دینی مذهبی که برگرفته از غور او در متون مسیحی است بر این سه گانه استوار است:

1:غیر عقلانی بودن دین.

2:مؤمن از همگان بر می گذرد تا بتواند رابطه ای تن به تن با خدا داشته باشد.

3:مؤمن ممکن است به خواست خدا برای اثبات ایمانش دست به کاری غیر اخلاقی بزند.

همان گونه که روشن است ویژگی های سپهر دینی با شیوه ی زیستن طبیعی و تفکر اخلاقی قابل جمع نیستند.اما از نظر کرکگور، این شرطی است که برای با خدا زیستن لازم است. به گفته او برای زیستن در سپهر دینی آدم باید خدا را بر همه دیگران مقدم بدارد در این سپهر آدم وظیفه ای مطلق در برابر خداوند دارد.کرکگور قطعاتی از داستان ابراهیم و اسحاق،و قطعه زیر از انجیل لوقا را کاملاَ جدی می گرفت:

در آیه ی بیست و ششم از بخش چهاردهم انجیل لوقا، آموزه ی شگفتی در باب وظیفه ی مطلق در برابر خداوند هست:"اگر کسی نزد من آید و پدر و مادر و زن اولاد و برادران و خواهران و حتی جان خود را دشمن ندارد شاگرد من نمی تواند بود."

این سخن سختی است، و چه کسی تاب شنیدنش را دارد؟کافی است دریابیم که اگر این قطعه بخواهد معنایی داشته باشد باید صرفاَ آن را تحت الفظی بفهمیم. خدا کسی است که طلب عشق مطلق می کند.(5) این عشق مطلق تجربه ای است که یک دیندار واقعی از سر می گذراند و به صراحت مشخص است که با عقل نه سازگار است و نه قابل فهم.

آثار کرکگور نشان می دهد که او سپهر دینی مذهبی را والاترین مرتبه ی زندگی می دانست و خود هم در زیستنش از ورود به این ساحت سخن بسیار می‌گفت. او بعد از آوریل 1848که یک تجربه دینی را از سر گذراند و در یک وضعیت استثنایی همچون فرانسوا با خداوند مواجه شد؛ تمام طبیعت اش عوض شد. از این پس است که بیان می دارد"تمام وجود بشری در تقابل با خداست"و به برداشتی از دیانت می رسد که نامتعادل و تنها مناسب حال قدیسین و انسان گریزان قسم خورده است.از این به بعد است که رنج کشیدن کرکگور شروع می شود. او دیگر قادر به انجام یک زندگی معمولی نبود و در همین اوان بود که حس کرد به سمت یک زندگی فراتر از زندگی  معمولی کشانده می شود با آنکه به درستی نمی دانست که این زندگی برتر دقیقاَ چیست. تنها می دانست که می خواهد زندگی اش را وقف خدا کند. بنابر این احساس بود که خود را واداشت تا هر چیزی را قربانی کند.

اولین و مهم ترین قربانی "رگینه السون" دختر هفده ساله ی زیبایی بود که عمیقاَ دوستش داشت.کرکگور شعله ای در درونش زبانه کشیده بود که هم رگینه را سوزاند و نامزدی با او را بر هم زد و هم مابقی عمر را در انزوا و تنهایی به سر کرد. کرکگور از این پس است که وارد سپهر سوم زندگی می شود. درد و رنجی طاقت فرسا بر خود تحمیل می کند. او می توانست با رگینه ازدواج کند .به دنبال خواست پدرش کشیش شود و زندگی را آهسته و پیوسته به پایان برساند.اما نمی توانست. او ندای حق را شنیده بود و به آتش سوزی خدا دعوت شده بود و چاره ای جز قربانی کردن تمام خود را نداشت.این نوع زیستن تنها یک انتخاب شخصی برای کرکگور نبود بلکه انتقادی بود که بر آموزه های کلیسا داشت. کلیسایی که می گفت:صرف بر زبان آوردن اعتقاد به خدا کافی است. اما کرکگور معتقد بود اعتقاد به خدا نه تنها به این سادگی نیست که دشوارترین کار در این جهان است.اما در عین حال ما همه بالقوه توانایی آن را داریم که مؤمنان واقعی شویم،و این تلاش دشوار به زحمتش می ارزد.

کازانتزاکیس در رمان "سرگشته راه حق" این انتقاد کرکگور به کلیسا را در صحنه مواجهه فرانسوا با جشن پر شکوهی که کلیسا بر پا داشته بود به زیبایی به تصویر می کشد.«فرانسوای آواره و سرگشته روزی به دژ معروف مونت فلتر می رسد،جایی که در اوج نشاط و رفاه مراسمی بر پا بوده تا اسقف به فرزند ارباب منطقه عنوان شوالیه بدهد و سلاحهای او راتقدیس کند.فرانسوا در میانه جشن سرزده با سروپایی ژولیده و دیوانه وار وارد می شود و اسقف را به عشق مسیح سوگند می دهد که به او اجازه سخن گفتن بدهد.اسقف هم با نگاهی تحقیرآمیز اجازه را با این جمله صادر می کند:"خلاصه کن زیرا سفره ها آماده هستند."فرانسوا هم برای آغاز وعظ دنباله ی کلام اسقف را می گیرد و می گوید:در آسمان هم سفره ها را گسترده اند.آری برادران و خواهران من سفره ها آماده اند و روز داوری نهایی نزدیک است،بنابراین ما فرصت اندکی داریم ولی در همین زمان کوتاه هم می توانیم روانمان را نجات دهیم.هنوز هم می توانیم به آسمان برویم و به سر سفره ی جاویدان الهی بنشینیم ولی وسیله ی رفتن به آسمان سلاحهای گرانبها و مهمیزهای طلایی و یا روسری های ابریشمین و جشنها و خنده ها و آسایش و تنعم نیست ای عزیزان من راهی که به خدا می رسد سخت و دشوار است و سراسر آن چیزی نیست سوای مبارزه و عرق و خون.»

در جستجوی حقیقتی فراتر از دین

 کرکگور حقیقت را در دینداری نمی دانست بلکه به نسبتی می دانست که فرد با دین برقرار می کند.او می گفت دیندار شدن مستلزم برقرارکردن رابطه ای تن به تن با خداست و هیچ کس دیگری نمی تواند به برقراری چنین رابطه ای کمک کند.شرکت در مراسم عبادی با دیگران خود به خود آدم را دیندار نمی کند. بلکه آنچه موجب دیندار شدن می شود تجربه شخصی فرد با یک آیین است.ارتباطی انفسی،سیری باطنی که کششی بینهایت دارد.

همدلی کرکگور با این شیوه دینداری که نشأت گرفته از" تفکر سوبژکتیو"اوست،در بر دارنده چیزی است که او آن را"شور"می نامد. چیزی که از نظر او برای اعتقاد به خدا لازم است.سپهر سوم زندگی از نظر کرکگور دل سپردن شورمندانه به خداست.همان دل سپردنی که در احوالات فرانسوای اسیزی به چشم می آید.ما را وا می دارد که به تصور آوریم کرکگور چه حالی داشت وقتی از سپهر دینی سخن می گفت. و وقتی قهرمان آرمانی در این سپهر را"شهسوار ایمان"که نمونه والای یک دیندار است را در داستان ابراهیم و اسحاق به تصویر می کشید:

"ابراهیم و اسحاق سه روز در سکوت به سوی موریا راه پیمودند،این امتحان پر عذاب را شتابی نبود.در دل ابراهیم چه می گذشت؟مردی پیر که همه ی زندگی اش را به انتظار فرزندی سپری کرده است که خداوند به او وعده داده بود فرزندی که از جان دوست ترش می داشت و حال می بایست این فرزند را به دست خود قربانی کند." کرکگور می پرسید:این داستان چه تعدادی را بیخواب کرده است؟ و سپس تیغ انتقاد را بر می کشید که: مردم به جای آنکه سنگینی را،آن سنگینی وحشتناک را،به تمام به آمادگی ابراهیم برای قربانی کردن فرزندش بدهند،سعی می کنند با حرفهایی کلی داستان ابراهیم و اسحاق را خلاصه کنند. ابراهیم ندای خدا را شنیده بود ، از این رو نه تنها اسحاق که خود و اخلاق را هم سر می برید.از نظر کرکگور ابراهیم از این نظر والاترین شهسوار ایمان در تمام تاریخ است که پس از شنیدن ندای حق برای خدا زندگی کرد و در سایه عشقِ به خدا سوخت.

پاسخ کرکگور به مسأله رنج

توجیه پرسش آغازین که چرا درد و رنج، پل رسیدن به خداست از نظر کرکگور شوری است که دین دار واقعی به واسطه ورود به سپهر سوم زندگی واجد آن می شود. فرد در این سپهر نه با دیگران که خود باخود تن به تن با خدا مواجه می شود.خدا آن عشق مطلق همه هستی فرد را می رباید دیگر جایی برایش نمی گزارد که بخواهد در این هستی از آن لذت ببرد.در این حالت که تمام درون از شوق و جذبه خدا پر می شود فرد به طور اجتناب ناپذیر نسبت به بیرون اولاَ بی تفاوت و ثانیاَ بی مبالات می شود.به قول آرتور شوپنهاور:آدمی هر چه در درون خود بیش تر مایه داشته باشد،از بیرون کم تر طلب می کند و دیگران هم کمتر می توانند چیزی به او عرضه کنند.  در رمان "سرگشته راه حق" لئون شخصیتی که بار معرفی فرانسوا را به دوش می کشد و در تمام اتفاقات همراه اوست،دائماَ یک چیز را با خود نجوا می کند. فرانسوا چگونه می تواند این چنین درد و رنجی را تحمل کند؟مگر او انسان نیست؟مگر سرما و گرما در او نفوذ نمی کند؟مگر او درد را حس نمی کند؟با چه جرأتی لبان جزامی ها را می بوسد؟با چه توجیهی دلقک وار در میادین می رقصد و از مردم می خواهد که به جای نُقل برای او سنگ پرتاب کنند؟هر چه می پرسد فرانسوا یک پاسخ می دهد"این چیزی است که خدا از من می خواهد"عشق!عشق!عشق! و برای اینکه لئون را دلداری دهد می گوید:«این بدبختیهای کوچکی که ما در راه عشق به خدا تحمل می کنیم چه اهمیتی دارند؟»

فرانسوای اسیزی که همه چیزش را فدای اعتقادش می کند از نظر کرکگور دیندار واقعی است که با عشق می زید.او پس از شنیدن ندای حق خود را در مغاک تن و لذات می بیند از این رو تنها راه خروج را«عمیقاَ و صمیمانه خواستن»می داند. بدینگونه رو به روش دیگری از زندگی می آورد. روشی از زیستن که کرکگور آن را روش دینی مذهبی که عشق بر آن مستولی است می داند.

در این جا عرصه مطلق"سوبژکتیویته"است و "انتخاب خویشتن"مهمترین وظیفه ی فردی است که با این روش زندگی می کند. هدف چنین بودنی خود آفرینی است . این روش آگاهی بخش اگر چه رنج آور است اما اثر گذار است . به قول میگل اونامونو:«رنج راه آگاهی است، و موجودات زنده با رنج کشیدن به خودآگاهی دست می یابند زیرا دست یافتن به آگاهی از خویش،و"منش"یافتن،همانا شناختن خویش است و خود را جدا از دیگران احساس کردن،و این احساس جدایی، با تکانی شدید همراه است و با کشیدن رنجی کما بیش گران.»

فرانسوا و کرکگور در نزدیکی به هم دو هم زادند. هر دو چیزی می یابند و با آن زندگی می کنند.فرانسوا برای انتخاب والایش که به زبان کرکگور«زندگی برای خداست»سنگین ترین هزینه ها را می پردازد.همنشینی با فقر مطلق،نخواستنی بی منتها،نجوا در تنهایی و سکوت،دینداری حقیقی است که از نظر کرکگور در حال«مواجه تن به تن با خداست».هر دو دائماَ در پی فدا کردن و از دست دادن هستند چرا که می دانند برای خدا زیستن نه تنها با فراغت و آسایش همراه نیست که اصلاَ یک آتش بازی است.

اگر الهامات روحانی و معنوی و باورهای دینی و مذهبی را نادیده بگیریم، سفر قهرمانانه قدیس ایتالیایی فرانسوای اسیزی،داستانی جذاب از شکل گیری شخصیتی آرمان گرا است که با ورود به ساحت عشقِ مطلق، گونه ای دیگر از انسان را پیش چشم قرار میدهد. این داستان قابلیت بازروایی بسیاری دارد. روایت مکرر این داستان و به تصویر کشیدنش در قالب هنر نقاشی،معماری،ادبیات و سینما، تنها دِین کوچکی به آن را ادا خواهد کرد.

 

 * دانش آموخته کارشناسی ارشد فلسفه اسلامی

 

 پی نوشت ها

 سرگشته راه حق ، نیکوس کازانتزاکیس ترجمه منیر جزنی، نشر امیرکبیر ، 1387 ص 22

 رفیق اعلی : کریستیان بوبَن ، ترجمه پیروز سیار ، نثر طرح نو 1384 ص 20

 همان ، ص 20

 فلسفه کیرکگور ، سوزان لی اندرسون ، ترجمه خشایار  دیهیمی ، نشر طرح نو ، 1387 ، ص 102

 همان ، ص 104

 آشنایی با کیرکگور ،پل استراترن ، ترجمه علی جوادزاده ، نشر مرکز ، 1378 ، ص 52

 فلسفه کیرکگور ، سوزان دی اندرسون ، ترجمه خشایار دیهیمی ، نشر طرح نو ، 1387 ص 62

 سرگشته راه حق ، نیکوس کازانتزاکیس ، ترجمه منیر جزنی ، نشر امیرکبیر ، 1387 ص 262

 فلسفه کیرکگور ، سوزان لی اندرسون ، ترجمه خشایار دیهیمی ، نشر طرح نو ، 1387 ص 62 و 63

 همان ، ص 114 و 116

 در باب حکمت زندگی ، آرتورشوپنهاور ، ترجمه محمد مبشری انتشارات نیلوفر ، 1393 ص 41

 سرگشته راه حق ، نیکوس کازانتزاکیس ، ترجمه منیر جزنی ، نشر امیرکبیر ، 1387 ص 95

 آشنایی با کیرکگو ، پل استاترن ، ترجمه علی جوادزاده ، نشر مرکز ، 1387 ص 36

 درد جاودانگی ، میگل د اونامونو ، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی ، انتشارات ناهید ، 1383 ص 193

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 135 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم