«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

سعید هوشیار*: یکی از تأثیرگذارترین اتفاقات در تاریخ فلسفه، تغییر دادن کانون توجه تحقیقات فلسفی توسط سقراط بود. جهان فلسفی در روزگار سقراط به دنبال کشف ماده المواد بود. یکی این عنصر را آب، دیگری آتش یا هوا می دانست و برای اثباتش استدلال می کرد. سقراط دریافت که فرضیاتی از این دست درباره ی طبیعتِ جهان ربط چندانی به زندگی مردم ندارد و متضمن هیچ نفعی برای بشریت نیست.

 از این رو با نادیده گرفتن همه‌ی این فرضیاتِ جهان شناسانه، به تحقیق و تفحص در خصوص جان انسان مشغول شد[1].

 

تغییر رویکرد در فلسفه

با تمرکز سقراط بر اوضاع و احوال انسانی، اوضاع شروع به تغییر کرد. اندیشیدن بر محور انسان قرار گرفت و وظیفه فلسفه، کشف روح و جان آدمی شد. بدین طریق فلسفه از "جهان شناسی" بدل به "جان شناسی" شد و تئوری فلسفه «اندیشه نجات»قرار گرفت. توجه انسان گرایانه سقراط به فلسفه از یک سو موجب شد اولاً عشق به اندیشیدن را با فعالیت های هرروزه اش تلفیق کند ؛ ثانیاً راهی نو را در فلسفه باز کند. این دو دستاورد سقراط موجب شد انفجاری از دلبستگی و عنایت به فلسفه رخ دهد و یونان به مهد فلسفه جهان تبدیل شود. شاگردانی چون افلاطون و ارسطو هم به دنبال وی آمدند و مدرسه های آموزش فلسفه رونق گرفت. افلاطون و بعد هم شاگردش ارسطو تمام آنچه فلسفه به لحاظ نظری نیاز داشت را تأمین کردند و گامی بزرگ و رو به جلو برداشتند. آنها اما مسیری که سقراط ترسیم کرده بود را نپیمودند. در آراء این شاگردان سقراط، فلسفه سویه ای نظری پیدا کرد. در زمان این دو، فلسفه رونق گرفت اما به لحاظ نظری و تمرکزش بر اوضاع و احوال انسانی که بخش عملی فلسفه بود را از دست داد.

بعد از مرگ ارسطو در قرن چهارم قبل از میلاد دوباره فیلسوفان به سقراط باز می گردند و با به کارگیری شیوه ی سقراطی مردمی ترین و موفق ترین مکاتب فلسفی را پدید می آورند.فلسفه تا قرن چهارم میلادی در یک دوره هشت صد ساله که به دوران«هلنیزم»معروف است بسط تأملاتی میشود که آدمیان را در داشتن زندگی بهتر یاری می رسانند. دوران هلنی، زمانه ای ایست که توجه به روح و جان آدمی برجسته می گردد. می کوشم تا با معرفی مکاتب سه گانه(کلبی،اپیکوری،رواقی)به عنوان سه مکتب برجسته دوره ی هلنی چگونگی پرداختن فلسفه به روح و جان آدمی برای بهره بردن از زندگی بهتر را تبیین کنم.

جامعه ای تشنه‌ی فلسفه ی زندگی

حد فاصل مرگ سقراط در 399 پیش از میلاد تا مرگ ارسطو در 322پیش از میلاد، زمان نه چندان طولانی بود تا جامعه آتن شاهد اتفاقات بیشماری در سیاست و اجتماع و در نهایت،خط سیر فلسفه باشد. جهان یونان از یک سو به واسطه بر آمدن قدرت سیاسی و نظامی مقدونیه که با فتوحات اسکندر در شرق و استقرار سلطه روم تا آسیای صغیر و مصر همراه بود مرزهای تجارت و سیاستش را از میدان شهر آتن به سرتاسر جهان گسترش داده بود و به لحاظ تاریخی فرصتی کم نظیر و پر سود را به ارمغان آورده بود و از سوی دیگر شاهد یکی از پر ثمرترین دوره های فلسفی در تاریخ جهان باستان بود.این دوره در برگیرنده ی فعالیت های افلاطون و ارسطو بود. مکاتبی که حامل میراث آن ها بودند توسعه یافتند و به بلوغ رسیدند[2].

اما روح جامعه آتن با همه این شکوه و شکوفایی اش آزرده بود. آتنیان که شاهد اعدام بزرگ مرد فلسفه و اخلاق سقراط بودند نمی خواستند ننگِ ستیز با معنویت را بیش از این تحمل کنند. انتقادهای ارسطو از فلسفه مثالی افلاطون و انتقادهای شاگردان ارسطو از اندیشه های او هم موجب به حاشیه رفتن مدارس اینان شده بود. در چنین احوالی کلبی ها و اپیکوریان و رواقیان بر سر آن شدند که برای روان رنج دیده ی یونان در همین جهان خاکی درمانی بجویند و آن را از چنگ هراس و اندوه و تعصب برهانند. از این رو همگی این مکاتب به جای باز پرداختن به مفاهیم محض انتزاعی فلسفه، بر روی دو اصل،"آرامش مطلق روان"(یا استواء) و "بهره بردن از اندیشه برای بهتر زیستن" تکیه کردند.3

این مکاتب دوران هلنی با عدول از افلاطون و ارسطو به تعلیمات سقراط بازگشتند. آنچه از نظر سقراط اهمیت داشت این بود که روح آدمی از چه چیزهایی آسیب و آفت می بیند. شادیها و غم های آدمیان معلول چه اموری هستند. چرا ما گاهی نومید می شویم چه باید کرد که وضع بهتری را تجربه کنیم؟ سقراط معتقد بود:اینها اموری اند که به "من" مربوط هستند و باید در مورد آنها اندیشید. جهان هر وضعی می خواهد داشته باشد. افلاک،کواکب،کره ی زمین،مواد آن و نوع ساخت آنها هر چه می خواهد باشد. ما باید چیزهایی یاد بگیریم که به ما نحوه ی بهتر زیستن را یاد بدهد.[3] از این رو وظیفه ی فلسفه و هدف فیلسوف را پرداختن به ماهیت این امور می دانست،تا موجب شناختی شود که آدمیان بتوانند بر ترس هایشان از چیزهای مهم فایق آیند.

پرداختن به رویه ی عملی فلسفه توسط مکاتب دوره ی هلنی موجب پیدایش فیلسوفان زندگی شد. کسانی که با طرح پرسش بنیادینِ "از زندگی چه می خواهید؟" فلسفه را به خدمت گرفتند تا آرمان زندگی را کشف و از آن بهره ببرند.این بهره مندی که مهم ترین دغدغه ی فیلسوفان زندگی بود با یک پرسش آغاز می شد: چرا داشتن چنین فلسفه ای مهم است؟ زیرا بدون آن،این خطر هست که آنطور که شایسته است زندگی نکنیم و علی رغم همه ی فعالیت ها و همه ی سرگرمی ها ی لذت بخشی که در طول حیاتمان از آن بهره می بریم زندگی خوبی را به سرانجام نرسانیم. به دیگر سخن،این خطر هست که هنگامی که در بستر مرگ می افتیم،به قفا بنگریم و ببینیم که یگانه فرصت زندگی را تلف کرده ایم و به جای اینکه زندگی مان را صرف پیگیری چیزی کرده باشیم که براستی ارزشمند است،آن را تباه کرده ایم[4].

چنین شد که فیلسوفان دوره ی هلنی نه فقط فلسفه ی زندگی را چیزی ارزشمند برای اندیشه و تأمل می یافتند، بلکه علت وجودی و هدف غایی فلسفه را بسط چنین تأملاتی می دانستند. اپیکور معتقد بود:«سخن فیلسوفی که هیچ دردی از آدمی درمان نکند پوچ است،چه،درست همان طور که طب را سودی نخواهد بود مگر این که دردی را از تن آدمی بزداید.فلسفه نیز تا ذهن را نرهاند،بی فایده خواهد بود.[5]» فیلسوفان دوران هلنی با دنبال کردن افکار و آمالی در باب شناختِ انسان فرصت کافی به دست آوردند تا با تأسیس مدارس مختلف برای حصول زندگی نیکو پندهای عملی ارائه کنند.

کلبیان

آنتیستنس یکی از شاگردان سقراط، شیوه ی زندگانی استاد را پیشه‌ی خود ساخت و مکتب فلسفی کلبی را بنا نهاد. فیلسوفانی برآمدند که مدعی بودند علاقه شان به اخلاق، در تربیت کمالات شخصی، الهام گرفته از سقراط است.آنها نقد اجتماعی رادیکال را با هواداری ریاضت کشانه از ساده زیستی طبیعی و صراحت لهجه به هم آمیخته بودند. آنها با گفتار و الگویی که از خود ارائه می دادند قراردادهای زندگی یونانی را که از نظرشان تهی و مزورانه بود زیر سؤال می بردند[6].

آنتیستنس غایت وجود را فضیلت و فضیلت را ترک همه تمتعات جسمانی و روانی دانست. وی به بازگشت به طبیعت اعتقاد داشت. پرهیزکار تمام عیار نبود اما از تجملات و لذات تصنعی جسمانی بیزار بود. او می گفت:«ترجیح می دهم مجنون باشم و عیاش نباشم»8

وی اما در این راه به مبالغه کشیده شد. تا جایی که پیروانش از آداب و رسوم معاشرت و لوازم زندگانی متمدن دست برداشته حالت دام و دد اختیار نمودند . با لباس کهنه و پاره ، سر و پای برهنه و موی ژولیده میان مردم می رفتند و در گفتگو هر چه بر زبان می گذشت بی ملاحظه می گفتند و در زخم زبان اصرار داشتند و چون مانند سگ هیچگونه مبالاتی نداشتند آنان را کلبی گفتند[7] این زندگی زاهدانه و همراه با ریاضت کلبی ها،پیش درآمدی بود برای تجربه ی زندگی فلسفی. زندگی که اگرچه سخت و طاقت فرساست و بسیار کم اند کسانی که جرأت تجربه آن را داشته باشند،اما ساده است و این ساده بودن شرایطی را برای روشنگری فرد به همراه دارد. به قول دیوگنس سینوپی(دومین شخصیت تأثیرگذار کلبیها)این نوع زیستن زندگی ساده است. وی در دفاع از این سخن می گفت:«ایزدان روش ساده زیستن را در اختیار ما گذاشته اند اما ما آن را نادیده گرفته ایم. دیوانگی آدمیان این است که در جایی که می توانند از خرسندی بهره مند شوند شوربختی را برمی گزینند.آدمیان بد،از شهوات خویش چنان اطاعت می کنند که خدمتکاران از اربابان خود و از آنجا که نمی توانند امیال خود را کنترل کنند هرگز رضایت و خرسندی را درنمی یابند.[8] کلبیان اصل رضایت مندی در زندگی را مهم ترین مؤلفه آرامش روح و روان آدمی می دانستند و این رضایت را هم به واسطه کنترل امیال و خواسته ها محقق می دانستند به این خاطر به سمت زندگی زاهدانه می رفتند. دیوگنس فضیلت را در وارستگی از تمایلات نفسانی می دانست و می گفت:«به لذت هایی که از مال بر می خیزد دل مبند تا از قید ترس برهی.[9]»

اینان به عنوان اولین فیلسوفان دوره ی هلنی بودند که به واسطه ی پشت سر گذاشتن اعمالی به دنبال درک بهتر از زندگی برآمدند.خلاصه تعالیم کلبیان را می توان چنین بیان کرد:«دنیا بد است،باید خود را از آن بی نیاز کنیم،لذت های مادی ناپایدارند،زیرا به تأیید بخت و اقبال حاصل می شوند نه به واسطه ی سعی و کاردانی،فقط لذت های معنوی-فضیلت یا بی نیازی حاصل از تسلیم و رضا-محل اعتنا و اعتبارند،و فقط این لذت ها در نظر مرد خردمندِ فرزانه ارزش دارند.چه آسان است دل کندن از مادیات،چه خوش است غذاهای ساده،چه گرم است لباسهای ارزان بها،چه احمقانه است وطن پرستی یا گریستن در مرگ عزیزان.[10]»

سخنان کلبی ها بیش تر در آموزه های رواقیون اثر گذار بود. به طور مشخص شیوه ی زندگی کلبیون«خود بسندگی»برای فرد به همراه داشت که به قول دیوگنس کلبی:«آمادگی برای هر پیشامدی بود»و این دستاوردی بود که بعدها یکی از مضامین مهم مکتب رواقی شد. در ضمن نتیجه ی دیگر کلبیون این بود که آنان در دوران بعد از مرگ ارسطو اولین مکتبی بودند که توانستند شیوه ی تعلیم سقراطی را آغاز کنند و به استاد خود بازگردند. کلبی مسلکان همانند سقراط در خیابان های آتن فعالیت می کردند و باز هم مانند سقراط نه فقط در جستجوی راهنمایی به کسانی بودند که خود زانوی تلمذ بر زمین می نهادند بلکه همه را،حتی آنان را که تمایلی به آموزش نداشتند،اندرز می دادند.گفته اند زمانی که دیوگنس را در بازار برده فروشان در معرض فروش گذاشته بودند در پاسخ سؤال از این که وی چه می داند می گفت:«دستور دادن به مردمان.[11]»

تاثیر کلبیان بر فرهنگ اسلامی

تعالیم کلبیان،به ویژه دیوگنس از یک سو موجب پیدایش فیلسوفان زندگی در دوران هلنی شد و از سوی دیگر موجب تأثیر گذاری بر اندیشمندان و گروه های اجتماعی بعد از خود شد. نمونه های آن را می توان در شیوه رفتار برخی از "قلندران" و "ملامتیان" در عالم اسلام و ایران و همچنین در هیپی های امروز مغرب زمین مشاهده کرد[12].

به عنوان مثال تأثیر پذیری مولانا جلال الدین بلخی از دیوگنس که در بابش گفته اند:«روزی او را دیدند که در میانه روز با فانوسی روشن در کوچه می گردد.سبب را پرسیدند گفت:به دنبال یافتن انسان هستم[13]. مشابه این داستان را مولوی در مثنوی و دیوان شمس بی آنکه نامی از دیوگنس ببرد به نظم کشیده.

آن یکی با شمع بر می گشت روز        گِرد بازاری دلش پر عشق و سوز

بوالفُضولی گفت او را کای فلان             هین چه می جویی بسوی هر دکان

هین چه می گردی تو جویان با چراغ    در میان روز روشن چیست لاغ

گفت می جویم بهر سو آدمی              که بود حَی از حیات آن دمی[14]

یا در دیوان شمس در آن غزل مشهور«بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست.»به این داستان دیوگنس اشاره می کند.

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر          کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما               گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست[15]

اپیکوریان

پرداختن به مکتب اپیکوری با جذابیتی اغوا کننده همراه است. چرا که در میان مکاتب دوران هلنی ما با شخصیتی طرف می شویم که از فیزک اتمی آغاز می کند،معرفت شناسی اکیداَ تجربه گرا را پیش می کشد،مدعی روان شناسی ماده گراست ودر اخلاق از خوش باشی حمایت می کند[16].

از نظر اپیکور زندگی لذتبخش لازمه اش داشتن استدلال عاقلانه است چرا که از این طریق فرد می تواند در زندگی بهترین انتخاب ها را انجام دهد.انتخاب هایی که او را مشوش نکند.در حقیقت اپیکور رسیدن به آرامش در زندگی را منوط به انتخاب های آگاهانه فرد به واسطه ی استدلال های عاقلانه می دانست.روشن است رسیدن به چنین مرتبه ای مستلزم دانستنی هایی است که فرد در زمان انتخاب بتواند از آنها بهره ببرد به همین خاطر اولاَ لذت بخشی برای اپیکور پایه ی تلقی اش از زندگی خوب را فراهم می کرد و ثانیاَ با تقسیم بندی لذت به گذرا و ایستا توصیه می کرد افراد لذت نخست را با غایت یکی ندانند و در پی استیفای آنها نباشند و سعی کنند به دنبال لذت نوع دوم بروند که آزادی از رنج روحی را به دنبال دارد.اپیکور هیچ لذتی را به خودی خود بد نمی دانست بلکه بر این باور بود که برخی از چیزهایی که لذت می آفرینند آشفتگی هایی بس بزرگتر از آن لذت هم به وجود می آورند[17]. از این رو فرد باید در مجاورت آموزه هایی قرار بگیرد تا بتواند توانایی تشخیص و تمییز لذت های گذرا از ایستا را بیابد.

اپیکور رسیدن به این توانایی فضیلت مدارانه را از طریق فلسفه ممکن می دانست.وی به عنوان یکی از فیلسوفان بازگشته به سقراط در دوران هلنی وظیفه فلسفه را خدمت رسانی به زندگی و روح و روان مردم می دانست.به قول لوکرتیوس،شاعر اپیکوری،اغلب ما آدمیان مثل«بیماری»هستیم که«از علت بیماری خود آگاه نیست»علت مراجعه ی ما به به پزشکان این است که آنها بهتر از ما بیماری های جسمانی را می شناسند.بنا به دلیل مشابهی،وقتی روحمان ناخوش است،باید به فیلسوفان روی آوریم و آن ها را مطابق معیار مشابهی ارزیابی کنیم.

رواقیان

هم چنان که اریستیپوس واسطه میان سقراط و اپیکور بود کلبیها هم واسطه ی میان آن مرد بزرگ و رواقیان بوده اند[18].هر چند رواقیان از مکاتب پیش از خود همچون هدوئیزم و اپیکوریان تأثیر پذیرفتد اما نقش تأثیرگذار کلبیون بر رواقیان چشم گیر تر بود.به گواه تاریخ زنون پایه گذار رواقی گری زمانی که در اوایل دهه ی سوم عمرش بود از کتیوم در قبرس به آتن آمد. پیش از این که به آتن بیاید اشتیاق او به فلسفه با خواندن«کتاب های سقراطی»که پدرش از سفر تجاری خود به آتن برایش آورده بود برانگیخته شده بود و زمانی که به صحنه ی فلسفی آتن پا گذاشت تصمیم گرفت نهایت استفاده را از منابع فلسفیِ شهر ببرد[19]،از این رو به کتاب فروشی رفت و پرسید«کجا می توان مردانی چون سقراط یافت؟»درست در همان موقع یکی از فیلسوفان کلبی(کراتس تبسی)از آن جا می گذشت.کتابفروش به او اشاره کرد و گفت:«آن مرد را دنبال کن»زنون چنین کرد و پس از آن،سال های بسیاری را به همراهی با کراتس گذراند.[20]

زنون آشکارا از غنای فلسفی که آتن برایش فراهم کرده بود مکتبی را پایه گذاری کرد که نزدیک نیم هزاره دوام آورد و در بیشتر این دوره مکتب پیشرو زمان به شمار می آمد.هرچند نظام فلسفی زنون از مؤلفه های اخلاقی،فیزیکی و منطقی برخوردار بود اما آنچه که موجب اقبال عمومی این مکتب شد اهمیتی بود که رواقیان به اخلاق می دادند آنان اخلاق را بخشی از فلسفه می دانستند و مدعی بودند که این«هنر زیستن»است. یعنی پیشه ای که دغدغه ی آن چگونه زیستن است.[21] سنکا که به حوزه ی رواقی متأخر متعلق است و بهترین نویسنده ی رواقیان رومی به حساب می آید فلسفه را به عنوان علم رفتار معرفی می کرد«فلسفه چیز دیگری نیست غیر از طریقه ای برای درست زیستن،یا علمی برای شرافتمندانه زندگی کردن یا هنری برای به سر آوردن زندگانی درست.اشتباه نمی کنیم اگر بگوییم که فلسفه عبارت است از قانونی برای برگزار کردن یک زندگی خوب و شرافتمندانه و هر کس که خود را در زندگانی به این قائده مقید سازد فراخور آن نام است"[22].

"زندگی خوب"از نظر رواقیان قابل حصول است به شرط آنکه انسان بداند در زندگی باید به دنبال تحقق چه هدف یا اهدافی باشد. پاسخ انسان متعارف به این پرسش بنیادین خلاصه می شود در سه چیز...
1:لذت جسمانی 2:ثروت 3:حیثیت اجتماعی.

یعنی اگر از علل انجام کارها و رفتارهای آدمیان سؤال کنیم پاسخ آنها یکی از این سه خواهد بود. و این دقیقاَ همان چیزی است که رواقیان به مخالفت با آن پرداختند و وظیفه فلسفه را تبیین عقلانی و رسیدن به پاسخ درست این پرسش می دانستند. آنان معتقد بودند که فرد ممکن است علی رغم داشتن خیلی چیزها باز زندگی بدی داشته باشد[23] از این رو به اخلاق روی آوردند.اخلاق به عنوان مهم ترین بخش از مکتب رواقی کارکردی عملی و تأثیر گذار است،اخلاق در مفهوم رواقی با درست و نادرست اخلاقی کار ندارد بلکه به«روح و روان نیک»مربوط می شود یعنی به نیکی و شادمانه زیستن،به آن چیزی که گاه«فرزانگیِ اخلاقی»می گویند دانشی که می آموزد چه باید بکنیم و چگونه باید باشی تا به نیکی زندگی کنیم و شکوفا شویم.

 فضیلت در اندیشه رواقی

 فرد باید چه کند تا به تعبیر رواقیان زندگی نیکی داشته باشد؟پاسخ در کسب فضیلت است. فضیلت در اندیشه رواقی تا حد زیادی به دانستن ارزش اشیا وابسته است. آگاهی از امور«مرجح و غیر مرجح»برخی چیزها آشکارا سهم مثبتی در زندگی دارند که طبیعت برای ما انسان ها طراحی کرده است،در حالی که دیگر چیزها واقعاَ مانعی برای چنین زندگی هستند. سلامتی،رفاه و خوش نامی جزو دسته نخستند.زیرا در زندگی معمول انسانی سهمی حقیقی دارند،در حالی که بیماری و فقر و طرد شدن از سوی جامعه در نقطه مقابل قرار دارند.استدلال رواقی که در قلب اخلاق رواقی قرار دارد تأکید می کند که این چیزها به خودی خود نمی توانند فرد را خوشحال کنند،چیزی که اهمیت دارد این است که شخص چگونه از آنها استفاده کند.شخص فضیلت مند می تواند حتا سلامتی و بیماری را به نحوی به کار گیرد که از آن خیر حاصل شود.آن چه اساسی است،فضیلت است.با فضیلت خوشبختی تضمین شده است و بدون آن دست یافتن به خوشبختی امری محتوم است[24].

حال که فضیلت و اهمیتش در رسیدن به زندگی خوب از منظر رواقیان تبیین شد باید بپرسیم بهترین شیوه برای ترغیب افراد به جستجوی فضیلت چیست؟از نظر رواقیان بهترین شیوه توانا کردنِ افراد در تشخیص چیزهای خوب است. اگر فرد تشخیص دهد که چه چیزهایی به راستی خوب اند،در صورتی که عاقل باشد،حتماَ آن ها را تعقیب می کند و بدین وسیله از فضیلت بهره مند می شود.[25]

مارکوس اورلیوس(مشهورترین رواقی که مدتی امپراطوری رُم) در بندی از تأملاتتش چنین می گوید:آیا عقل داری؟«بله»پس چرا از آن استفاده نمی کنی؟مگر تنها خواسته ات این نیست که عقل وظیفه اش را انجام دهد[26]؟

این که فرد باید به دنبال تحقق چه هدف یا اهدافی باشد از نظر رواقیان لازمه اش این است که بفهمد برای چه کارهایی ساخته شده است؟رواقیان گمان می کردند که برای پاسخ دادن به این سؤال کافی است به سنجش و ارزیابی خودمان بپردازیم.با این کار در خواهیم یافت که ما از غرایز بخصوصی برخورداریم چنان که همه ی جانوران چنین اند.گرسنگی را تجربه می کنیم،راهی که طبیعت با آن ما را به تغذیه کردن خودمان وا می دارد.همچنین شهوت را تجربه می کنیم،راهی که طبیعت توسط آن ما را به تولید مثل وا می دارد.اما از جنبه ای مهم با دیگر جانوران متفاوتیم،ما از توانایی عقل برخورداریم.

نتییجتاَ باید گفت در نظر رواقیان رسیدن به زندگی خوب یعنی داشتن روح و روان نیک،که با فضیلت ارتباط وثیقی دارد به نیکی و شادمانه زیستن نیازمند فرزانگی است. رواقیان تلاش کردند با بهره گیری از سقراط در باب فهم فضیلت که آن را مساوی معرفت و دانایی می دانست الگویی عملی را طراحی کنند که اولاَ انسان را به الزامات انسانی اش آگاه کنند تا هر چه بیشتر بر وفق طبیعت بزید و وظایف معینی که بر عهده دارد را بشناسد .  ثانیاَ با عمل به آنها بتواند آرامش روح و روان را تجربه کند و زندگی خوب داشته باشد.

رواقیان با برجسته کردن موضوع«تجربه زندگی خوب»در فلسفه خود نه تنها آن را برای مردمان زمان باستان جذاب تر کردند بلکه برای افراد امروزی هم چنین کردند.عادی ترین مردم هم می توانند با مواجه با اندیشه رواقی فلسفیدن را تجربه کنند و با عمل به آموزه های رواقی خود را وارد دیالکتیک سقراطی کنند،آرام آرام دریابند که می توان پیش از عمل اندیشیدن لوازم آن را بررسی کرد،حقیقت امور و اتفاقات را بهتر مشاهده کرد. با این اسلوب  برایشان روشن میشود که پشت غصه و غم ها و ناکامیها و محرومیت ها چه چیزهایی است که باید دانست.به قول مارکوس اورلیوس:«اگر می خواهی زندگی سالم و امنی داشته باشی،هر چیزی را عمیقاَ بکاو و ماهیت،ماده و علت آن را کشف کن؛از صمیم قلب در پی انجام دادن کار عادلانه و بر زبان راندن سخن حق باش؛و اگر می خواهی لذت زندگی را درک کنی،همواره به انجام دادن کارهای خوب مشغول باش و آنی از این امر غافل مشو.[27]»

 

 * دانش آموخته کارشناسی ارشد فلسفه اسلامی

 

 پی‌نوشت‌ها:

[1] آشنایی با سقراط،پل استراترن، صص20-19

[2]  تاریخ فلسفه راتلج،از ارسطو تا آگوستین،ج2، ص429

[3]رک:مصطفی ملکیان؛درس گفتارهایی در تاریخ فلسفه غرب،بی جا،بی نا

[4] فلسفه ای برای زندگی،ویلیام بی.اروین، ص22

[5] همان،ص24

[6] تاریخ فلسفه راتلج،از ارسطو تا آگوستین،ج2،ص341

[7] سیر حکمت در اروپا،محمد علی فروغی، ص64

[8] فلسفه ای برای زندگی،ویلیام بی.اروین، ص53

[9] تاریخ فلسفه غرب،برتراند راسل،نجف دریابندری،ج1ص338

[10] همان،ص339

[11] تاریخ فلسفه در دوره انتشار فرهنگ یو نانی و دوره رومی،امیل بریه ،ج2ص18

[12]سه فیلسوف بزرگ،علی اصغر حلبی،ص3

[13] سیر حکمت در اروپا،محمد علی فروغی ،ص55

[14] مثنوی معنوی،جلال الدین محمد بن محمد مولوی،دفتر پنجم ابیات،2890-2887

[15] کلیات شمس تبریزی،غزل441

[16] تاریخ فلسفه راتلج،از ارسطو تا آگوستین، ج2، ص341

[17] همان، ص410

[18]سیر حکمت در اروپا،محمد علی فروغی،ص66

[19] تاریخ فلسفه راتلج،از ارسطو تا آگوستین،ج2، ص430

[20] فلسفه ای برای زندگی،ویلیام بی.اروین،ص51

[21] تاریخ فلسفه راتلج،از ارسطو تا آگوستین، ص464

[22] تاریخ فلسفه،فردریک کاپلستون، ص453

[23] رک:مصطفی ملکیان؛درس گفتارهایی در تاریخ فلسفه غرب،بی جا بی نا

[24] تاریخ فلسفه راتلج،از ارسطو تا آگوستین، صص470-469

[25]فلسفه ای برای زندگی،ویلیام بی.اروین،ص63

[26] تأملات،مارکوس اورلیوس،عرفان ثابتی،ص39

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 64 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم