«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

نیلوفر - هادی رضازاده :کلماتی چون خدا، آفریدگار، آفریننده، خالق، پروردگار، رب، اله، الله، و … در میان انسانها برای وجودی لایتناهی و خارج از محدویت زمانی و مکانی انتخاب شده اند، در حالیکه «هست» و یا «نیست» تنها برای نشان دادن موجوداتی استفاده میشود که در بند زمان و مکان اند. قرن ها در این جمله، خدا یک موجود شناخته شده و نه وجود. ما میگوییم فلان درخت درباغ «است» و «بودن» در اینجا تعلق میگیرد به درخت خاصی در زمان و مکان خاصی و ممکن است فردا نباشد، «بودن» آن چیزی به باغ افزوده است و نبود آن هم قابل تصوراست.

***

آیا خدا هست؟

بخش اول - یک پرسش غیرمنطقی و هزاران پاسخ بی فایده!

 

| هادی رضازاده |

 

این جمله کوتاه که آیا »خدا هست؟«  از دوکلمه مبهم و نا رسا  تشکیل شده است. منظور از  »خدا«  و »بودن« دراین جمله چیست؟ انسانها قرنها درباره سؤالی بحث کرده اند که درآن نه مفهوم خدا و نه معنی بودن روشن است.

 

1) پاسخ به این سؤال شرح «امر غیرقابل تشریح» است.

کلماتی چون خدا، آفریدگار، آفریننده، خالق، پروردگار، رب، اله، الله،   و … در میان انسانها برای وجودی لایتناهی و خارج از محدویت زمانی و مکانی انتخاب شده اند، در حالیکه «هست» و یا «نیست» تنها برای نشان دادن موجوداتی استفاده میشود که در بند زمان و مکان اند. قرن ها در این جمله، خدا یک موجود شناخته شده و نه وجود. ما میگوییم فلان درخت درباغ «است» و «بودن» در اینجا تعلق میگیرد به درخت خاصی در زمان و مکان خاصی و ممکن است فردا نباشد، «بودن» آن چیزی به باغ افزوده است و نبود آن هم قابل تصوراست. ولی اگر قرار باشد این درخت با شاخ و برگهایش همۀ عالم را پرکرده و درهمۀ زمانها و مکان ها حضور داشته باشد،  دیگر این جمله که «درخت هست» تبدیل میشود به اینکه «دنیا یک درخت است!» و اگر این درخت نباشد، دنیا هم نیست. نبود درخت در اینجا غیر قابل تصور میشود، چون مساوی خواهد باشد با نبود هستی که امری غیرقابل تصور است. در اینجا دیکر نظاره گری هم نمی ماند تا سؤال در بارۀ وجود «درخت همه جاگیر» را مطرح کند، چون اگر همه جا درخت باشد، جایی برای این انسان پرسش کننده نمی ماند، مگر اینکه این نظاره گر بتواند از «این هستی» بیرون رفته و از خارج به آن نگاه کند که این هم غیرممکن است.

بنابراین همانطور که مارتین هایدگر اصرار دارد: «وجود داشتن» تنها برای «موجودات ، یعنی باشندگان» (Seienden) قابل استفاده است نه برای «وجود و هستی مطلق» (Sein) در مورد هستی حداکثر میتوان «ازجاری بودن و پرکردن همه جا»  سخن گفت.[1] هایدگر در اینجا همانطور که عادت دارد، از دستورزبان و واژه پردازی استفاده می کند:[2]  در زبان آلمانی این جمله «درخت هست» را اینگونه بیان می کنند: «آن Es یک درخت را به دست میدهد.»

 

Es gibt einen Baum.

   که در اینجا Es ضمیر اشارۀ «آن» است. و اکنون اگر این را برای کل هستی و زمان استفاده کنیم باید بگوییم:

ES gibt Sein und Zeit.

ما در این جمله Es را  باحروف بزرگ ES می نویسیم و بجای اینکه بگوییم هستی (Sein) و زمان (Zeit)  «هست» آنرا اینگونه ترجمه میکنیم:  هستی و زمان  به کمک «آن» داده میشود.  ولی «آن» به عنوان قدرتیکه هستی و زمان را میبخشد، آنرا ساری و جاری میکند، خود پنهان می ماند و هرچه ما احساس می کنیم به او نزدیک شده ایم، او از ما دور تر میشود. همینطور است بیان وجود خدا دراین جمله:

ES gibt einen Gott.

این جمله به اینصورت ترجمه میشود که یک قدرت (آن) خدای قابل تصور انسانی را به صورت یک «موجود» درآورده و به انسانها میدهد، ولی خود در پشت پرده ای رازآلود به عنوان یک «وجود خارج از کون و مکان» مخفی می ماند.

نیروی اندیشه در اینجا به مرزهای غیرقابل عبوری برخورد می کند، چون خود ما بخشی از آن هستی یی هستیم که جاری میشود و اگر بخواهیم آنرا تعریف کنیم، باید از این گردونه خارج شویم. ما ماهیانی هستیم که وجودمان به این هستی که میخواهیم تعریف کنیم وابسته است و اگر بخواهیم از بیرون به آن نگاه کنیم، دیگر زنده نیستیم.

ماهیان نبوده در خشکی

پرس پرسان زهم که آب کجاست؟

اگر باوجود این بخواهیم «وجود» را درک کنیم، در این حالت ما چاقویی میشویم که دستۀ خودش را می برد، قاضی یی که در بارۀ خودش قضاوت میکند، پلیسی که خودش را دستگیر می کند، معده ای که خودش را هضم میکند و جنینی که در رحم به صورت مادرش نگاه میکند. همۀ انچه گفته شد، تنها در اثر فاصله بین فاعل  و مفعول میسر میشود، ولی ما اسیر جریانی هستیم که اجازۀ این فاصله را از ما گرفته است.  در اینجا ما  «موجود محدود و کوچکی» هستیم که میخواهد چیزی را تعریف کند که قابل تعریف نیست و تعریف آن همراه با خروج او از هستس یعنی مرگ اوست. دراینجا مثل اینست که انسان بخواهد چگونه مردن را مرحله به مرحله از روی تجربه تشریح کند، و درعین حال خودش هم زنده بماند.[3]

بگذریم از اینکه «بودن» و «نبودن» نیز معنی کلاسیک خود را از دست داده است: زمانی بود که وجود با حواس پنجگانه قابل اثبات بود و اگر بصورت حسی ثابت نمیشد، وجود آن قابل تردید بود. امروز میتوان محتوای هزاران جلد کتاب، فیلم و قطعه موسیقی را روی یک دیسک کامپیوتر آورد، بدون اینکه وزن، رنگ و بوی آن عوض شده باشد. تنها یک کامپیوتر میتواند تشخیص دهد که آیا اطلاعاتی روی این دیسک هست، یانه. روی این «سی دی خلقت» رمز و رازیست که رایانه ای برای ظاهر کردن آن در دسترس ما نیست.[4]

2) انسان از «ناممکنات» عبور می کند.

تمام آنچه گفته شد، در واقیت زندگی انسانی اعتبار خود را از دست میدهد، چون ذات انسانی عصیانگر، برتری طلب، کنجکاو خلاق است. انسان باهمۀ کم ارزشی و محدودیت فکری اش به دنبال ممکن ساختن غیر ممکنات است و میخواهد ازخلقت فاصله گرفته،  تعریف کنندۀ آن بودۀ و از «خدا» توصیفی مطابق میل و سلیقۀ خود ارائه دهد. آنچه ما به عنوان «داستان خلقت» در ادیان ابراهیمی می بینیم، درست نمودار همین زیاده طلبی و عصیان انسانی است: انسان از خدا فاصله گرفته، در مقابل او قرار گرفته و از دستورش سرپیچی می کند و با خدا به رقابت بر می خیزید. در این داستان یک «خدای دیگر» مخفی است که خود را نشان نمیدهد. این همان «ابرخدا» ی غیر قابل تصور و غیر قابل تعریفی است که در این داستان پیدایش،  انسان، فرشتگان، شیطان، درخت ممنوعه، گل (برای ساختن انسان) و «خدای متصور انسان» را آفریده است و این ماجرا را «کارگردانی» میکند. این همان «آن» (ES)  مجهول و غیرقابل تعریف و دسترسی است که جاری کنندۀ هستی است و خدای انسانی را نیز باخود به دنیای انسانها روانه می کند. خدای داستان خلقت ترجمۀ انسانی قدرتی است که از زمان و مکان بیرون بوده و هرگز قابل دسترسی نیست. ما کافیست به رفتار انسانها در همۀ های زمینه های دیگر توجه کنیم: ما خواهیم دید که انسان دائماً در حال «افزودن» واقیت های جدید به زندگی طبیعی خویش است و در مقابل «خدای انسانی» خود به رقابت با او می پردازد و بدین ترتیب داستان خلقت دائماً در حال تکرار است. او نمیتواند به «ابرخدا»ی  خلقت که غیرقابل دسترسی و در پشت پرده ای از راز و ابهام قرارگرفته است، بسنده کند و آنرا دائماً به یک «خدای انسانی» ترجمه میکند که دعای او را مثل یک انسان شنیده، راه زندگی را به او نشان داده، گناهانش را بخشیده و دشمنان او را مجازات خواهد کرد. خدا نیز خود همین را خواسته است و در داستان موسی و شبان حق را به شبان میدهد،که: هرچه میخواهد دل تنگت بگو!  باید این خلاقیت بشر را  که همان خلاقیت الهی است، (به عنوان نمایندۀ خدا در زمین) همانگونه که هست بپذیریم و آنرا باهمۀ زیبائیش جزو خصوصیات زندگی یک مؤمن عارف بدانیم. خدا در داستان خلقت ادامۀ آفرینش را به عهدۀ انسان گذاشت.

دانشمندان علوم طبیعی با چشم خشک علمی ازاین قدرت به عنوان «قوانین طبیعی»،  نام میبرند که هیچکس منکر آن نسیت. اگر هم انکار میشود «خدای انسانی» است و نه «ابرخدا» به عنوان یک «قدرت لایزال و بی انتها». ولی انسان بارسنگین دویست هزارسال تکامل را با خود می کشد و وارث دورانی بسیار طولانی زندگی در تاریکی، تنهایی و ترس اجدادی است  که با این دنیا برای بقاء درگیر بودند و به دنبال تکیه گاهی می گشتند. همانطور که جسم ما حامل بقایایی از تکامل (دنبالچه، آپاندیس، دندان عقل، موهای باقیمانده در بدن و ...) می باشد که از آنها به عنوان «بازمانده های ژنیتیکی» نام میرند، بخش وسیعی از روان ما حامل «بازمانده های روانی» هزاران سال تکامل روحی است. هیچ آدم عاقلی به فکر این نمی افتد که یک آپاندیس سالم را با جراحی از بدنش خارج کند، بلکه با آن زندگی میکند.  انسان حامل بار سنگین دورانی است که برای درک هستی به دنبال بیان و بازگو کردن آن بود: کلماتی چون خدا، آفریدگار، آفریننده، خالق، پروردگار، رب، اله، الله، و ... ساختۀ انسانهاست و قبل از اینکه انسان زبان بازکند (وتازه او بعد ازگذشت ده هاهزار سال این کلمه را به زبان آورد)، دنیای انسان، طبیعت جاندار، دنیای جانوران و حیوانات  خالی از این کلمه و بنابراین فاقد این مفهوم بود.[5]  خداپرستی با همۀ زیبائی عرفانی آن بخشی از «زیباشناسی» است که به ناحق وارد فلسفه و الهیات شده است. انسان از دیرباز میل به سوی تعالی دارد و به آنچه دوست دارد، تقدس می بخشد، به آن نام های زیبا می گذارد و حاضر نیست به کلماتی خشک و خالی مثل «قانون طبیعی» بسنده کند. دانشمندان علوم طبیعی از دنیا یک عکس سیاه سفید گرفته و به ما نشان میدهند، در حالیکه انسان عارف از دنیا یک نقاشی می کشد که تمام زیبائی آن در عدم انطباق با آن با عکس یک عکاس و واقعیت موجود  است. اگر قرار بود انسان به واقعیت موجود بسنده کند، دیگر هیچ اثری از نقاشی های سبک دریافتگری یا امپرسیونیسم (کلود مونه)،  آثار  خیالی فراواقعی «سوررئالیسم» (سالوادور دالی)، قصه های زیبای کلیله و دمنه و شاهنامه، اشعار عارفانه، تآتر و سینما، رمان های پرماجرا و ...  باقی نمی ماند. داستان خلقت نیز محصول شرایطی است که انسانها درآن بسر می برند:

قوم افریقایی پیگمن که کوتوله هستند، داستان خلقت انسانرا مدت ها چنین  بیان میکردند: «کموم (خدای این قوم) در کنار یک جوی نشسته بود و تصمیم به خلقت انسان گرفت. از خاک سیاه کنارجوی سیاه پوست ها، و از خاک سرخ، سرخ پوستان ها را آفرید.» مدتها در میان آین قوم که هنوز انسان سفید پوستی ندیده بودند، داستان خلقت به همینجا ختم میشد. وقتی با سفیدپوست ها هم آشنا شدند، داستان را تکمیل کردند: خدا مقداری هم خاک سفید برداشته و سفیدپوستان را آفرید وسپس خالق  به همه این مخلوقات جان داد….

 

 

1- صاحب اثر معلوم نشد

 

 

 

2- اثر معروف سالوادور دالی

 

 

3- غروب آفتاب در اثری از کلاود مونه

 

بزرگترین تفاوت انسان با سایر جانوران همین خصوصیت «تقدس گرایی» و بیرون رفتن از چارچوب واقعیت های ملال انگیز است و با این کار واقعیت های جدید می آفریند و به طبیعت می افزاید. انسان واقعیت ها را در ظرف و ظروف زیبایی ریخته و به این ظرف ها نیز تقدس می بخشد. بهترین تجلی آن در معماری است. یک عبادتگاه تنها به چهار دیوار و یک سقف نیاز دارد، ولی عبادت درآن و نزدیکتر شدن به خدا نیازمند یک «جو معنوی» است که با قدرت «زیبائی گرائی» انسان براین بنا افزوده میشود. اگر در دنیای حیوانات جفتگیری یک جریان آنی و زودگر تنها برای تولید مثل است، در انسان تبدیل میشود به  مراحلی پرماجرا و سرتاپا سنت و خلاقیت: انتخاب همسر براساس معیارهای قبلی، دیدن یار، نگاه اول، خواستگاری، شیرینی خوری، نخ و سوزن (در افغانستان)، جر و بحث بر سر مهریه و شیربها، رفت و آمد های مکرر، موافقت بزرگترها، عقد، مراسم عروسی، حمام رفتن و آرایش عروس، خونچه های پر از تنقلات، ساز و آواز و رقص، شب زفاف، مراسم «پاتخت»، بازدید های عروس و داماد و ....

حال اگر قرار باشد این دو انسان  بعد از «تولید مثل» که تنها علت طبیعی «جفتگیری» است، پشیمان شده و هر کدام بخواهند دو باره راه خود را در پیش گیرند، مثل اینست که تمام این فیلم به جلو برگردانده شود که از جزئیات و رنج و مکافات طلاق  همه  آگاهند. همین «مراسم آفرینی» و «تقدس گرائی» برهمۀ رفتار های طبیعی ما جاری و ساری است و حذف آنها دنیایی خالی از زیبائی بدست میدهد: آداب غذاخوردن، حلال و حرام بودن خوردنی و آشامیدنی، مراسم و تشریفات دادگاهی و حکوتی، نوشته شدن یک شعر با خطی زیبا، تصویری از غروب آفتاب آنگونه که فقط خود نقاش آنرا می بیند و حس می کند، سرودن یک قطعه شعر با تصورات ما فوق طبیعی (دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند...»،  بیان استعاره های ادبی وبالاخره از مراسم تولد یک فرزند گرفته تا آداب و سنن درگذشت یک انسان همگی «افزوده» های غیرقابل حذف اند. یک آلمانی در همین رابطه به من میگفت حاضر نیست یک شراب هفت ساله را در یک لیوان یک بار مصرف پلاستیکی جلو مهمانش بگذارد!  همۀ اینها را انسان به آنچه در طبیعت اضافه میکند،  و شغل ها و منابع درآمدی ایجاد میکند که تابحال نبوده است.  

همین تقدس گرایی و میل به عبور از واقعیت بسوی واقعیت های خودساخته و مافوق طبیعی در نگاه انسان به طبیعت اثر گذاشت و خواست این دنیای مجهول را یک «آفرینش قدسی» و نه یک «پیدایش» بداند و بجای «قانون خشک فیزیکی» با خلاقیت به دنبال «خالق» رفت و با این «ایمان» به زندگی خود مفهوم و معنی بخشیده و زیبائی را  بر آفرینش افزود. کسانیکه خدا را قبول ندارند، از وجود نیرویی به نام امید در انسان سخن میگویند که زندگی را پرمفهوم میکند. اگر کسی با این امید زندگی می کند و آنرا از دست نمیدهد، موضوعیست که تنها به خودش مربوط میشود و میتواند به زندگی اجتماعی او در جهت انساندوستی و تکامل غنا بخشیده و نسبت به «خداپرستان خدانشناس» با معنویت بیشتری زندگی کند.  

خداشناسی معنوی و خالص نیز نوعی ترجمۀ عرفانی از واژۀ «امید» است، ازتجلیات زیبائی گرایی و خلاقیت انسان بوده و همراه است با سهیم شدن او به عنوان «خلیفۀ خدا» در خلقت الهی، مقدس دانستن آفرینش و آفریده ها، حفظ خلقت و احترام به آن، سپردن آن به نسل های اینده و نگاهی همراه با خشوع و فروتنی به آفرینش. مهمترین دستاورد خداشناسی عرفانی اینست که این دنیا «باطل» آفریده نشده و صدایی از جایی به گوش میرسد که گویندۀ آن خود مخفی می ماند و از دسترس ما دور است: رَّبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلإِيمَانِ أَنْ آمِنُواْ بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا .....

 

در خاتمۀ بخش اول به این محاورۀ زیبای انسان و خدا از اقبال لاهوری توجه کنید:

خدا:
جهان را ز يک آب و گل آفريدم

تو ايران و تاتار و زنگ آفريدي

من از خاک پولاد ناب آفريدم

تو شمشير و تير و تفنگ آفريدي

تبر آفريدي نهال چمن را

قفس ساختي طاير نغمه زن را

 

انسان:
تو شب آفريدي، چراغ آفريدم

سفال آفريدي،  اياغ آفريدم

بيابان و کهسار و راغ آفريدي

خيابان و گلزار و باغ آفريدم

من آنم که از سنگ آئينه سازم

من آنم که از زهر نوشينه سازم

 

این سخن ادامه دارد.....

 

پی نوشت ها:


[1] نویسندۀ این مقاله بهرۀ کمی از فلسفه برده است و شاید اساتید حاضر در سلیت نیلوفر به کمک آمده و غیر منطقی و متناقض بودن جملۀ «آیا خداهست؟» را بهتر باز کنند.
 [2]  سخنارای هایدگر تحت عنوان «زمان و هستی» درسال 1962 خوشبختانه هنوز در یوتیوب تحت این آدرس موجود است:

https://www.youtube.com/watch?v=cQ5Hvg620SU
[3] حتی اگر از این نا ممکن هم صرفنظر کنیم، با مشکل دیگری رو برو میشویم و آن «خدایی» است که قرار است او را تعریف، اثبات  و یا انکار کنیم:

آیا خدا همان نیرویی است که جرقه اولیه را روشن کرد و بقول فیزیکدانها  »انفجار اولیه« را سبب شد؟ آیا منظور وجود نظم و قانون در طبیعت است؟ آیا او قدرتی است که جهان را خلق کرد و بعد خود را کنار کشید؟ آیا همان نیروی محرکیست که در درون ذرات ماده بیجان و جاندار وجود دارد؟ آیا وجودیست با خصوصیات انسانسی که دعای مارا میشنود، حاجت مارا برآورده میکند و در روز قیامت تبهکاران را مجازات میکند؟ آیا منظور ما خدایی است که آدم را از گل درست کرده و به او روح دمید؟ آیا منظور ما خدایی است که  بصورت  «پدر و پسر و روح القدس» ظاهرشد؟ آیا مقصود ما همان خدایی است که »بودا« ازکنار آن رد میشود و بهترآن می بیند که از اوسخنی نگوید؟ آیا مقصود خدای عرفاست که چون حلاج فریاد »انالحق«  سرمیدهند؟ در تورات آمده است  که موسی درکوه طور از طرف خدا مخاطب قرار گرفت. موسی گفت: قوم من از من برای تو یک نام خواهند خواست و از او پرسید که او را به چه نامی یاد کند، خدا گفت «نام من یهوه است». معنی یهوه در عبری عبارتست از :«من آنم که هستم».

 [4] نویسندۀ به عنوان جامعه شناس بهرۀ کمی از فلسفه برده است. اساتید بزرگواری که در سایت نیلوفر حضور دارند، قطعاً میتوالنند جایگاه و اهمیت این «ناممکنات» را در فلسفه بهتر بیان کنند.

 [5] انسان متفکر حدود ٢۰۰ هزار سال پیش در روی کره زمین بوجود آمد ولی موضوع پرستش خدا ی واحد به معنی امروز آن محصول تقریباً ۵۰۰۰  سال پیش است، و بحث درباره وجود خدا (که قبلاً تنها در مجامع محدود فلسفی مطرح بود) از ۴۰۰ سال پیش به این طرف با رشد علم وصنعت برسر زبانها افتاد. یعنی اگر نوع بشر را یک انسان ۱۰۰ ساله بدانیم، این انسان در سن تقریباً ۹۷ سال و ۶ ماه  به خدای واحد اعتقاد یافت و تقریباً ٢ ماه و نیم بعد  درباره وجود او دچار شک و تردید شد!

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید