«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

نیلوفر - حامد فرنقی زاد : مسئله‌ای به ظاهر بسیار ساده وجود دارد که پاسخ به آن بسیار دشوار می‌نماید چرا که هر پاسخی که به این سوال داده شود، دامنه‌ای از فلسفه‌ها را به دنبال خود می‌کشاند. صورت ساده شده‌ای از مسئله این است که اگر ما با کودکی مثلا شش ساله برخورد کنیم که بسیار عالی شعر بگوید، و یا هنری را در حد عالی تبحر داشته باشد، بایستی او را برای این ویژگی مورد احترام قرار دهیم؟

این ويژگي را بايد فضیلتي برای او باید حساب کنیم یا برای پدر و مادر و استادش که در تربیت او کوشیده اند؟ و یا اساسا فضیلتی در کار نیست؟ چرا که استعدادی است که خداوند به او داده است و جبر روزگار او را به آن مسیر کشانده است. مثالهای مختلفی را میتوان برای این مسئله آورد و تقریبا همه ما با این افراد مواجه بوده ایم و حس‌های مختلفی هم در برابر این افراد داشته ایم.

صورت غامض‌تر این مسئله چنین است که در احوال برخی بزرگان از خرق عاداتی و عنایاتی الهی سخن می‌رود که در دوران کودکی داشته اند، دورانی که بنابر قواعد روانشناسانه هنوز به تشکیل شخصیت نرسیده اند. آیا این خرق عادات و ویژگی ها برای آنها باید فضیلتی محسوب گردد؟ اصلا چه فرقی میان آنها و دیگران است که چنین ویژگی‌هایی را نداشته اند؟ و یا به بیانی دیگر مگر کودکی در دهه نخست زندگي اش چه کرده که مشمول چنین عنایاتی گشته است و ما چه باید بکنیم که این عنایات بر ما و کودکان ما نیز ارزانی شود؟ پاسخ به این سوال که معجونی است از مسائل مختلف فلسفی، از جبر و اختیار تا حدود و ثغور علم بشری، پاسخی ساده نخواهد بود. من این صورت مسئله را انتخاب میکنم چرا که پاسخ دادن به این سوال باقی صور را نیز در بر میگیرد.

برای عبور از غامض شدن بحث و در افتادن به تکلفات فلسفی، مثالی تاریخی راهگشاست و این بحث را در قالب این مثال تاریخی بسط و شرح خواهم داد. چنان که در تاریخ آمده است مولانا جلال الدین محمد ابن محمدبن حسین بلخی رومی روزی از ایام شش سالگی اش در پی سخنی حکیمانه در جمع هم سن وسالانش به عالم بالا می‌رود و سبز قبایانی چند، فلک را به او نشان میدهند. افلاکی در مناقب العارفین داستان را چنین نقل می‌کند: “شیخ بدرالدین یواش نقاش المولوی چنان روایت کرد که من از حضرت سلطان ولد شنیدم که فرمود بخط مبارک بهاء ولد در صحیفه نبشته یافتند که حضرت جلال الدین محمد من در بلخ شش ساله بود که روز آدینه بر بام خانه‌های ما سیر میکرد و ماضی قرآن میخواند و اکابرزادگان بلخ هر جمعه به خدمت او حاضر شدندی و با او صحبت و الفت کردندی و تا وقت مسجد با هم بودندی؛ مگر کودکی از میان ایشان بدیگری گفته باشدکه بیا تا ازین بام بر آن بام دیگر بجهیم و رهان می‌بستند؛ حضرت مولانا زیر لب تبسم کنان بدیشان جواب داد که ای برادران این نوع حرکت از گربه و سگ و جانوران دیگر می‌آید؛ حیف نباشد که انسان مکرم بدینها مشغول شود؛ چه اگر در جان شما قوت روحانی و میل جانی هست، بیایید تا سوی آسمان پریم و سیر منازل ملکوت کنیم؛ و دران حالت از نظر آن جماعت غائب شدن گرفت و از غایت وهم تمامت کودکان فریادها کردند و غریو برآوردند تا مردمان ازان حال مطلع شدند، دیدند که بعد از لحظه رنگ ریخته و در جسم مبارکش تغیری حاصل شده باز آمد؛ جمیع کودکان سرها باز کرده روی بر خاک قدمش نهاده مرید شدند؛ فرمود که آن ساعت که من با شما مکالمه میکردم دیدم که جماعتی سبز قبایان مرا از میان شما برگرفتند و بگرد اطباق افلاک و بروج سماوات گردانیدند و عجائب عالم روحانی را بمن نمودند و چون فغان شما بگوشم رسید بازم این جایگاه فرود آوردند؛ و گویند دران سن اغلب در سه چهار روز باری هفت روز افطار میکرد”1.

آیا این داستان واقعی است یا ساخته ذهن مریدان مولانا است که برای بزرگداشت او نقل کرده اند؟ و اگر واقعی است مگر مولانای شش ساله چه کرده است که خداوند سبزقبایان را برای نشان دادن فلک به سوی او فرستاده است؟ آیا این فضیلتی است برای کودکی شش ساله که ذکر آن برای او امتیازی را به همراه دارد؟

ممکن است هر کسی جانبی را در پاسخ به این پرسش بگیرد و من نیز قصد دارم که ابتدا تمام پاسخ‌هایی ممکن را ارائه دهم و اشکالات هر کدام را بیان کرده و در نهایت نظر خود را ارائه دهم. نخستین نکته‌ای که باید به آن اشاره کنم این است که اگر چه این سوال (و اینگونه سوالات) در حیطه درون اعتقاد به ماوراء طبیعت مطرح است (حداقل در این داستان زندگی مولانا)، اما می‌توان پاسخی برون دینی نیز بدان داد. یعنی اگر از منظر درون دینی آن را به خداوند نسبت میدهیم از منظر برون دینی به طبیعت نسبت دهیم. به عبارت دیگر نمیتوان گفت پاسخ این سوال در برون دین کارکردی ندارد، بلکه شاید تقریر آن اندکی تغییر یابد و طبیعت یا تکامل جای خداوند بنشیند. من سعی میکنم پاسخ به این سوال را طوری بدهم که هم در فضای درون دینی و هم برون دینی قابل طرح باشد و همانطور که در ابتدای سخن گفتم پاسخ را به نحوي تدوين كنم كه هم براي سوالاتي از اين دست در درون دين و هم بيرون دين كاربرد داشته باشد. در ابتدا پاسخ هاي مختلفي را كه بالقوه ميتوان به اين سوال داد مطرح خواهم كرد و سپس به بررسی هر کدام از آنها خواهم پرداخت.

نخستین پاسخی که می‌توان به این داستان داد مجعول دانستن آن از اساس است. به طور کلی می‌توان منکر شد که چنین اتفاقی افتاده است چرا که علم مدرن چنین چیزی را بر نمی‌تابد. اما این پاسخ نتیجه‌ای سخت در پی دارد. اگر در فضای درون دینی به این مسئله بنگریم این پاسخ اساس بسیاری از اعتقادات دینی دیگر را نیز سست می‌کند، چرا که درون متون دینی بسیار به چشم میخورد که افراد از کودکی دارای کرامات اند و مورد توجه خاصی هستند. پیامبر اسلام از کودکی متانت و فرزانگی دارد و عیسی و موسی (علیهم السلام) نیز از کودکی تحت حمایت خداوند بوده اند. در روایات شیعه نیز ائمه، از کودکی  فرزانگانی بوده اند که بزرگان جلوی آنها به ادب نشسته اند و حتی برخی موارد در کودکی به مقام امامت رسیده اند.

برای دیگر بزرگان نیز روایاتی مشابه از دوران کودکی شان نقل شده است، برای مثال شیخ اکبر، محی الدین ابن عربی. آنچنان که تاریخ نقل میکند، دیدار اول وی با ابن رشد آندلسی چنین میگذرد: “فیلسوف، داستان جوانکی را می‌شنود که هنوز پشت لبش سبز نشده، اما از راه خلوت نشینی به معارف و دانش‌هایی دست یافته که برای رسیدن به آنها باید سالیانی دراز کوشش کرد، درس خواند، اندیشید و تامل ورزید. ... شیخ [منظور محی الدین است] در گزارش آن دیدار آورده است که قاضی قرطبه، فیلسوف دربار و مترجم ارسطو [ابن رشد]، از روی احترام و دوستی، پیش پای آن جوانک برمیخیزد؛ او را چون دوستی دیرین در آغوش میگیرد و با او روبوسی میکند ...”2. در ادامه نیز ابن رشد اشاره میکند که کشف و شهود را اثبات کرده ولی به چشم ندیده بوده است.

ضمن اینکه این پاسخ در ديدگاه برون ديني يا با تغییر ویژگی بلا اثر می‌شود. این پاسخ به این دلیل می‌تواند داده شود که راهی برای اثبات مدعای مورد پرسش وجود ندارد و فرد میتواند از اساس ممکن وقوع چنان پدیده‌ای شود اما با تغییر موضع، دیگر این پاسخ معنایی نخواهند داشت. مثلا اگر در مورد کودکی که به چند زبان زنده دنیا صحبت میکند بپرسیم که آیا توانایی این کودک فضیلت است یا نه این پاسخ معنایی نخواهد داشت. ضمن اينكه اگر چنين گزارش هايي را از اساس باطل بدانيم عملا به هيچ گزارش تاريخي نميتوانيم اعتماد كنيم.

پاسخ دومی که می‌توان داد این است که درست است که این ویژگی یک فضیلت محسوب میگردد اما نه برای خود کودک بلکه برای کسی یا چیزی غیر از کودک، این “غیر کودک” میتواند شامل خدا یا پدر و مادر یا محیط اثرگذار بر کودک باشد. در این که محیط و والدین نقشی اساسی در رشد کودک دارند هیچ تردیدی نمیتوان داشت اما دو نکته اساسی وجود دارد، اول اینکه در اینصورت نباید هیچ کدام از بزرگان نامشان بماند و مورد تحسین واقع شوند و دوم اینکه گاهی در خانواده‌ای چند فرزند وجود دارند که همگی در یک محیط و تحت تربیت یک پدر و مادر قرار دارند اما یکی از دیگری برتر و نامدارتر است. در همین مثال مولانا، بهاء ولد پدر مولانا فرزندان دیگری غیر از خداوندگار داشته است و حتی پسری به نام حسین که بزرگ‌تر از مولانا بوده است. اما از هیچکدام نشانی باقی نمانده است و اگر نامی نیز از آنها داریم به خاطر ماندگاری مولاناست. بسیاری از نوابغ در زمینه‌های مختلف تک فرزند نبوده اند بلکه اتفاقا در خانواده‌های پر جمعیت (به نسبت این دوران) و با سختی‌های بسیار رشد کرده اند اما از آن خانواده تنها یکی به موفقیت رسیده است. پس این پاسخ نیز نمیتواند پاسخ نهایی و قانع کننده‌ای باشد.

پاسخ سوم این است که فضیلت برای خود کودک است. اگر به جای کودک با فردی بزرگسال سر و کار داشتیم نیازی به بحث زیادی در این مورد نداشتیم؛ اما چرا باید برای یک کودک که هنوز از لحاظ قانونی و شرعی به سن تکلیف نرسیده است فضیلت و احترام قائل شویم؟ این مسئله از آنجایی مهم است که بنا به نظریات روانشناختی کودک هنوز به مرحله بلوغ روانی نرسیده است، چگونه می‌توان فردی که بلوغ روانی ندارد را دارای فضیلت دانست؟

 در این مورد توجه به یک نکته ضروری است و آن اینکه روانشناسی یک علم تجربی است. “روانشناسی در طی دهه های پایانی قرن نوزدهم- هنگامی که تفکر اروپایی زیر سلطه «آگوست کنت» بود، از فلسفه جدا شد و به عنوان دانشی تجربی رخ نمود ... این فکر که روانشناسی میتواند یک دانش مشاهده و تجربه شود، به صراحت از سوی فیلسوف بریتانیایی، «جان استوارت میل»، در سال 1843 اظهار شده بود”3. «ویلیام وونت» نیز این کار را با بنیان نهادن روش‌های تجربی در روانشناسی استوار ساخت. وقتی میپذیریم که روانشناسی، علمی تجربی است در واقع پذیرفته ایم که اصول و روش‌های تحلیل این علم بر اساس تجربه و مشاهده تدوین می‌گردد. تجربه و مشاهده نیز بر اساس کثرت رخ دادن امکان پذیر است بنابراین اصول روانشناسی بر روی مشاهدات رفتاری اکثریت مردم بنا شده است. به عبارت دیگر قواعد روانشناختی بر اساس عموم و نُرم جامعه تدوین شده اند. اصول روانشناسی، به گونه‌ای تدوین شده اند که برای اکثریت مردم قابل اعمال باشند اما اقلیت خواص جامعه را با قواعد مرسوم نمی‌توان تحلیل کرد، بلکه باید با قواعد مخصوص به خودشان مورد تحلیل و بررسی قرار گیرند. اما مورد قابل توجه این است که باور به اینکه اصول کلی (عام) علم روانشناسی نمیتواند رفتار خواص و نوابغ را را تحلیل کند (و حتی شاید ما را به خطا ببرد) دلیلی بر عدم امکان وقوع آنها نیست بلکه علم ماست که هنوز به آن مرحله از کمال نرسیده است که بتواند آنها را نیز تحت پوشش قرار دهد. البته این از ویژگی‌های علم انسانی است که هیچگاه سیطره‌ای بر محیط ندارد بلکه روز به روز در حال تکمیل شدن است.

با این مقدمات باید به پاسخ اصلی سوال برگردیم، چه فضیلتی برای کودک وجود دارد؟ چرا باید مورد تقدیر واقع شود؟ آنچه که برای کودک فضیلت محسوب می‌شود (و حتی برای بزرگسالان) تبدیل کردن توانایی‌های بالقوه به توانایی‌های بالفعل است. آنچیزی که فضیلت و ارزشمند می‌باشد تلاشی است که فرد (حتی یک کودک) در ظهور و بروز این توانایی داشته است در حالی که میتوانسته است آن را بالفعل نکند. در اینجا دو مسئله بایستی روشن شود. اول اینکه مواردی که کودک (یا هر فردی)، خودش در بالفعل کردن توانایی اش نقشی نداشته است برای او فضیلتی محسوب نمی‌شود. برای مثال اگر کسی “زیبایی” صورت داشته باشد از آنجایی که خودش در بالفعل کردنش نقشی نداشته است برایش فضیلت و ارزشی محسوب نمی‌شود. در حالیکه زیبایی سیرت یک فضیلت است، چرا که فرد میتوانسته است این فضیلت را نداشته باشد ولی آن را به دست آورده و حفظ کرده است. در مثال مولانا در انتهای خاطره یادآوری می‌شود که در همان سن شش سالگی خداوندگار در هفته سه تا چهار روز روزه دار بوده است.

مسئله دوم نیز این است که هرکس بایستی نسبت به بالقوه‌های بالفعل کرده خودش سنجیده شود و ارزش و فضیلت نسبت به هر فردی جداگانه معنا دار است. مثلا ممکن است کسی در نقاشی توانایی بالقوه داشته باشد و کس دیگری در موسیقی و سومی در علم، معیار این نیست که همگی در یک زمینه به موفقیت برسند بلکه هر کس باید آنچه را خداوند (یا طبیعت) در او توانایی بالقوه قرار داده است به فعلیت برساند.

ما به لحاظ اخلاقی موظفیم این فضائل اخلاقی آدمیان را ارزشمند بدانیم و با دیده احترام به آنها بنگریم. چرا که اساس رشد و تعالی نیاز به این تاییدها و احترام‌هاست. البته باید این را نیز در ذهن داشته باشیم که آنچه که او در آن موفق است الزاما همان مسیری نیست که من بایستی طی کنم.، بلکه باید ببینم چه توانایی‌هایی بر عهده من است و بذر چه گل‌هایی درون من وجود دارد. تا آنها را به رشد برسانم. این بذرهای مختلف است که زندگی اجتماعی را ممکن می‌سازد. اگر همه بذر شاعر شدن داشتند از فناوری میماندیم و اگر همه بذر مهندس شدن داشتند از پزشکی و ادب میماندیم. رشد و تعالی جامعه در گرو اهمیت دادن به همین تفاوتهای توانایی و توجه برای رشد آنهاست.

 

توضیحات:

* این مقاله در واقع پاسخ به پرسش یکی از دوستان نکته سنجی بود که در باب مولانا مطرح کرد و من پس از توضیح مختصری در کمی زمان قول دادم پاسخ مفصل‌تری را بنویسم.

1-      مناقب العارفین، شمس الدین احمد افلاکی العارفی، انتشارات دنیای کتاب، چاپ پنجم، جلد اول، صفحه 74 و 75

2-      چنین گفت ابن عربی، نصر حامد ابوزید، نشر نی، چاپ دوم، صفحه 221 و 222

3-      ماهنامه نظری-تحلیلی سپیده دانایی، شماره 99 و 100، صفحه 9 و 10

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید