«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

نیلوفر - معین مشکات :  به گمانم می­توان چیزی شبیه آنچه را که ابن خلدون در باب انحطاط حاکمیت سلسله ­های سیاسی می­گفت در حاکمیت مشرب­های فکری نیز جستجو کرد. تصور می­کنم هرگاه جنبش­ های فکری به سوی مکتب شدن پیش بروند، مقدمۀ انحطاط خود را رقم می­ زنند. معتزلۀ خردگرا که طغیانی علیه تعصبات نصگرایانه بود و برای آزادگی و آزاداندیشی مبارزه می­ کرد، در دام تعصبات فرو غلطید و در زمانی که قدرت گرفت اسارت فکری شدیدی بر علیه مخالفان تحمیل و راه نابودی خویش را تسهیل کرد...

 

 

****

 بسم الله الرحمن الرحیم

انجماد چارچوب؛ خطری در کمین روشنفکری

 |معین مشکات|

به گمانم می­توان چیزی شبیه آنچه را که ابن خلدون در باب انحطاط حاکمیت سلسله ­های سیاسی می­گفت[1] در حاکمیت مشرب­های فکری نیز جستجو کرد. تصور می­کنم هرگاه جنبش­های فکری به سوی مکتب شدن پیش بروند، مقدمۀ انحطاط خود را رقم می­زنند. معتزلۀ خردگرا که طغیانی علیه تعصبات نصگرایانه بود و برای آزادگی و آزاداندیشی مبارزه می­کرد، در دام تعصبات فرو غلطید و در زمانی که قدرت گرفت اسارت فکری شدیدی بر علیه مخالفان تحمیل و راه نابودی خویش را تسهیل کرد.[2] صوفیۀ مکتب­ گریز که علیه خط­کشی­ های انحصارطلبانه و جمود ظاهرگرایانه شوریده بود شاهد پدید آمدن صوفیان بسیاری شد که تصوف را بدل به مذهبی با چارچوب مشخص کردند، حقیقت و لب معرفت را در انحصار طریقت خود می­دیدند و بی­ بهره از علم ظاهر، دعوی علم باطن داشتند و با دلخوشی به ادا و اطوار ظاهری عارفانه، متصل بر فقیهان طعن می­زدند.[3] تشیع که برای پیمایش مسیر کمال و شاگردی پیشوایان معرفت شکل گرفته بود، هرگاه که مجال وارستن از احیاگران و اصلاحگران خود را پیدا می­کرد، شکل مکتب انحصارگرایی را به خود می­گرفت که سر و ته فکرش لعن بر خلیفه­ های سه­ گانه و نقل کرامت­ های بزرگان بود.

جنبش اجتماعی-فکری با مشاهدۀ نقص­های جامعه، بر اساس آرمان­هایی مطلوب شکل می­گیرد و برای اصلاح قدم می­گذارد، پیروانی جذب می­کند، قدرت می­گیرد و هویت خود را بر اساس آرمان­ها شکل می­دهد. از اینجاست که بعضی پیروان جنبش –شاید بی آنکه خود بدانند- بیشتر به همین هویت توجه می­کنند تا حقیقت و غایت. اینجا دیگر نام مهم می­شود نه انجام. فرد بیش از آنکه در پی ترقی باشد در پی معرفی­ست. می­خواهد به دیگران بگوید: «من پیروی فلان مشرب هستم» او می­خواهد تمایزات و برتری­های خود را بر دیگران نشان دهد و لذا لازم است چارچوبی برای هویت خود تدارک ببیند و اگر تعداد پیروان نظیر او در آن جنبش افزون شوند و غلبه  یابند، آنگاه این چارچوب بر جنبش اولیه تحمیل می­شود و آن را تبدیل به مکتب می­کند. سپس این «ما»ی مکتبی، احتیاج به یک «شما»ی مکتبی دیگر دارد تا در مقابل آن عرض اندام کند و به­این طریق هویت خود را زنده نگاه دارد. زیرا اگر فضا چالشی نباشد و نقطه­های اختلاف برجسته نشوند، اختلاط پیروان مکتب­ها، به التقاط می­رسد و زمینۀ ذوب یکی در دیگری را فراهم می­کند. امری که یهودیان به­خوبی دریافته بودند و لذا سعی می­کردند سد میان خود و بیگانگان را نگاه دارند.[4] حتی اگر مکتب هویت-طلب دشمنی جدی برای خود نیابد، ممکن است یک دشمن فرضی برای خود بسازد. به­طور مثال معمولاً در ایران مکتب پان­ترکیسم را چندان جدی نمی­گیرند و آن را مهم نمی­دانند. این نحله نیز برای آنکه از تکاپو نیفتد، یک دشمن خیالی به نام پان­فارسیسم جعل کرد تا در سایۀ مبارزه با آن، اندیشه­های افراطی خود را رواج دهد.

وقتی جنبش تبدیل به مکتب می­شود، از جهتی قوام می­گیرد، چرا که اسم و رسم یافته است اما این اسم و رسم آفت جان او می­شود که جمع بسیاری از هواداران را دلسرد کند و آنها از حمایت از مکتب دست بکشند. بی­ جهت نیست که قبل از آنکه لعن و طعن خلیفه­ ها از مشخصات لازمۀ هویت شیعی شود، چتر تشیع جمعیت­ ها و قشرهای بسیار متعددی از امت اسلام را در برمی­ گرفت. چندان که به­ قول حاکم جشمی، شیعیان به کثرت خود احتجاج می­کردند![5] اما انجماد چارچوب­ها و تحمیل ضرورت­ها سبب دفع حداکثری شد. چه نیکو فرمود حضرت لائوزه که «آن ره که نام دارد نپاید»

تا آنجا که من در حد بضاعت خود سمت و سوی مسلک­های مختلف را می­بینم، احساس می­کنم جریان روشنفکری نیز چنین سمت و سویی در پیش گرفته و تعداد نواندیشانی که در پی کسب هویت نواندیشی هستند در حال فزونی­ست و روشنفکری می­رود که تبدیل به یک مکتب شود. گویا که در نزد بعضی نواندیشان، هدف سخن نو گفتن است، نه گنج حقیقت سفتن! مهم گفتن حرفی­ست که بوی تازگی بدهد ولو حرف­های کهنه غنی­ تر باشد و معضلات را بهتر حل کند. نواندیشی در نزد بعضی­ها تبدیل به مرامی شده که بناست گفته­ های عالمان سنتی را رصد کند تا از در مخالفت با آنان به در آید! ای بسا هیچ معضلی را هم حل نکند و حتی شاید معضلی بیفزاید. اما فقط به "نِقّ و نقد" بپردازد و تمام معرفت و حکمت­ اش خلاصه در غرغر شود که «فقیهان چنین کردند و متحجران چنان کردند». در نظر این دوستان روشنفکر و نواندیش کسی­ ست که چنان ژستی بگیرد و چنین سخنانی بگوید وگر نگوید یا بدتر از آن –خدای ناکرده (!)- از سنتی ها دفاعی به زبان براند، انسانی­ست متحجر و خشک مقدس!

اگر من درست دیده باشم، پس بر ذمۀ خود می­دانم به چاره ­جویان بگویم: روشنفکری به­ ذات خویش نهضتی بس مبارک است، اما اگر تعداد این طیف از نواندیشان –که عامیان نواندیش هستند- غلبه یابد، بدل به مرام سخیف و مبتذلی خواهد شد که جای هیچ اعتنایی باقی نخواهد گذاشت. چارۀ کار در آزاداندیشی است! عامیان نواندیش تصور می­کنند آزاداندیشی اختصاص به آنها دارد و فی­ المثل عالمان سنتی همه از آن بی­ بهره­ اند. این­گونه تعصبات انحصارگرایانه، خود حاکی از عدم آزاداندیشی آنان است و من این امکان را نمی­پذیرم که کسی روشنفکر باشد و آزاداندیش نباشد! به جد معتقدم که هرچند بایستی احترام بزرگان را نگاه داشت و از ایشان با لقب­های احترام-آمیز یاد کرد، اما دامنۀ مصداق­های اهانت را نباید آنقدر فراخ گرفت که جلوی نقد را بگیرد! اگر فلان روشنفکر دینی مغالطه­ ای کرده است باید بدون هیچ هراسی مغالطۀ او را نشان داد و این مصداق اهانت نیست. تعصب به خرج دادن بر هر شخصی، خواه فلان آیت الله باشد و خواه فلان دکتر، باز هم از تعصب بودن­ اش کم نمی­شود. یعنی که تعصب برای هیچ مشربی امان­نامه نفرستاده است!

لازم است که انسان هر مشرب و مرامی را در نقطۀ مقابل خود می­داند دقیق بشناسد وآنچه را که درست می­گویند بپذیرد! شرط آزاداندیشی همین سخن ساده و بدیهی است و من فکر نمی­کنم چیزی از شأن سنتی­ ها و نواندیشان کم شود که در سخن یکدیگر تأمل کنند و آنچه را حق یافتند به تشکر بپذیرند! خداوند همۀ ما را از بلای تعصب به دور بدارد آمین.

 

پی نوشت ها:

[1] برای مثال ر.ک: ابن­خلدون، عبدالرحمن، مقدمه، ترجمۀ محمدپروین گنابادی، تهران، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، 1362، ص279
[2] فاخوری، حنا، تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، ترجمۀ عبدالمحمد آیتی ص136
[3] این وضعیت انتقاد بزرگان صوفیه را هم بر می­انگیخت که نمونه های آن را می­توان در رسالة القشیریة از امام قشیری، کشف المحجوب از هجویری، کیمیای سعادت از امام غزالی، شرح التعرف از مستملی بخاری، مثنوی معنوی از مولانا و... مشاهده کرد.
[4] برای شرح بیشتر این موضوع می­توانید به کتاب "باورها و آیین­های یهودی" اثر الن آنترمن –خاصه دو فصل نهایی آن- رجوع کنید.
[5] جشمی، حاکم،  تثبیت دلائل نبوة سیدنا محمد ج 1 ص 211 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید