«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

نیلوفر - فرزانه دشتی: متن حاضر صورت پیاده شده گفتار استاد مصطفی ملکیان در در مورد تعلیم و تربیت است که در جمع معلمان در اسفند 95  ارائه شده است: مصطفی ملکیان: برای داشتن یک زندگی مطلوب ( اینجا کمال مطلوب و آرمانی را نمی گویم)، نیاز به رفع بعضی مشکلات بیرونی و بعضی مشکلات درونی داریم. آموزش و پرورش می خواهد به دومی بپردازد. مقصودم نهاد آموزش و پرورش است که شامل وزارت آموزش و پرورش، وزارت آموزش عالی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، رادیو، تلوزیون، مطبوعات، سازمان تبلیغات اسلامی، دفتر تبلیغات اسلامی، خطبا، سخنرانان، ائمه جمعه و همه کسانی که آگاهانه یا ناآگاهانه، خواسته یا ناخواسته ما را آموزش و پرورش می دهند و روی ذهن و ضمیر مخاطبان تاثیر می گذارند می شود.


برای داشتن یک زندگی مطلوب ولو نه کمال مطلوب و آرمانی، ولی لااقل خوب و خوش، ما دو دسته مشکل را باید برطرف کنیم. یک دسته مشکلات بیرونی یعنی بیرون ذهن و ضمیر و جان و روان مخاطب و یک دسته مشکلات درونی که درون جان و روان و ذهن و ضمیر اوست.
آموزش و پرورش به معنای عام خودش و از جمله وزارت آموزش و پرورش و معلم کارش پرداختن به مشکلات درونی است . مشکلات درونی رفعش به عهده شماست.
مشکلات بیرونی متصدی دیگری دارد. مثلا مشکلات خانوادگی، اقتصادی، سیاسی، حقوقی، دینی و مذهبی. بخشی از مشکلات که اگر مرتفع شوند شرط لازم یک زندگی خوب و خوش هستند و درونی هستند، به عهده آموزش و پرورش گذاشته شده است، چه مربی مهدکودک باشد چه استاد فوق دکترا در این مورد فرق ندارند.
مشکلات درونی که با آن مواجه می شویم را می توان تحت سه عنوان مشخص کرد.
مشکلات آموزشی، مشکلات پرورشی و مشکلات پژوهشی.
یعنی به دانش آموز آموزش می دهیم و او را پرورش می دهیم و پژوهش یادش می دهیم.

اگر ما واقعا بخواهیم کار تعلیم و تربیت را خوب انجام دهیم باید به چند نکته توجه کنیم.
اول باید باز شناسی کنیم که چه مشکلاتی در درون جلوی زندگی خوب و خوش آنها را گرفته است.
رفع مشکلات بیرونی را دیگران باید انجام دهند. شما مشکلات سابجکتیو را در برابر مشکلات آبجکتیو بر عهده گرفتید.
اما باید توجه کنیم که مشکلات درونی دانش آموزی را می خواهیم برطرف کنیم که تحت تاثیر سه عامل دیگر غیر من معلم و مربی اش هم هست.
اگر فقط تحت اختیار ما بود کار آسان تر بود. سه عامل غیر من معلم روی مشکلات او و تغییر آنها موثر است.
در واقع من باید دو کار کنم یکی اینکه با تاثیرات نامناسب آن سه عامل مبارزه کنم و یکی اینکه کار خود را پیش ببرم یعنی چیزهایی که می خواهم در ذهن و ضمیرش پدید آورم، پدید آورم.


آن سه عامل مزاحم تعلیم و تربیت موفق چیست؟


1- وضع معیشتی دانش آموزان (فقر اقتصادی، عقب ماندگی اقتصادی). حد نصابی از رفاه اقتصادی برای تغییرات و موفقیت در تعلیم و تربیت لازم است. وضع اقتصادی کل جامعه که به اصطلاح جامعه شناسی رفاه اجتماعی گفته می شود می تواند سد راه موفقیت در تعلیم و تربیت گردد. حد نصابی از رفاه اجتماعی را نیاز دارید.
2- نظام سیاسی انتظار دارد آموزشهای مورد نظرش را به دانش آموز بدهیم. نظام آموزش و پرورش ایدئولوژیک است و به محتوا کار دارد و تشخیص شما با تشخیص نظام سیاسی همیشه منطبق نیست. نظام سیاسی، آموزش و پرورشی را می خواهد که به شدت ایدئولوژیک و همراه با آفات فکری مثل پیش داوری، جزم و جمود و تعصب است، به شدت مادی گرایانه که در آن مناسک و شعائر و احکام دست بالاتری از اخلاق دارند. در حالی که آموزش و پرورش موفق نباید ایدئولوژیک باشد یعنی پرونده هیچ مساله ای مختوم الی الابد نباشد و نباید مبتنی بر آفات فکری، مادی گرایانه و ظاهرگرا باشد.

3- رقیب سوم چیزهایی است که از فضای عمومی جهانی دریافت می شود (ارتباطات و فضای مجازی) که در دوستان و هم نسلان دانش آموز نفوذ بسیار دارد.
خیلی وقتها این آموزش ها از بیخ و بن فاسد است مثل ماتریالیسم اخلاقی که از غرب می آید و برای بچه از اول پول دار شدن ارزش می شود. مثلا تمام سلبریتی هایی که در دنیای مجازی هستند اولین ویژگی شان ثروت است. از دید بچه ها این ها بزرگند و از دید آنها جهان لقمه ای است که می خواهند قسمت بزرگش نصیب آنها شود.
گاهی هم این آموزشها از بیخ و بن فاسد نیست ولی سرریزش فاسد است که به بچه می رسد مثلا "روابط جنسی" در غرب آن چنان که هست خودش فی حد نفسه ایراد ندارد ولی جنبه سکس و فیزیولوژیکش سر ریز شده به این طرف می رسد. با اینها هم باید مبارزه کرد.
من عامل خانواده را نگفتم زیرا ممکن است خانواده ای فرهیختگی اش به قدری باشد که به معلم کمک هم بکند. ولی اگر خانواده ای مشکل داشته باشد آن هم عامل چهارم مزاحم برای تعلیم و تربیت موفق است.


بحث رقبا و رقابت با آنها را البته از سر ناچاری رها می کنم و به کار خودمان یعنی آنچه باید در مخاطبان خود ایجاد کنیم می پردازم. اگر روی کار معلمی و تغییر درونی که می خواهیم در دانش آموز، متعلم و متربی ایجاد کنیم، تمرکز کنیم با سه کار روبه رو می شویم:


1- باورهایی را در ذهن او پدید آوریم یا نابود کنیم.
2- احساسات و عواطف و هیجانی را پدید آوریم یا نابود کنیم.
3- خواسته هایی را ایجاد کنیم یا نابود کنیم.


ممکن است به نظر بیاید که چیزهای دیگری هم هست ولی اگر دقت کنید می بینید که غیر این سه تا، چیز دیگری نیست. ما یا با باورها سر و کار داریم، یا با احساس و عاطفه و هیجان یا با خواسته ها.
ملاک و معیار خوبی و بدی در این سه مورد با یکدیگر یکسان نیستند.
باورها در حالت آرمانی مثبت و منفی بودنشان به صادق یا کاذب بودنشان هست، باید باورهای کاذب را بگیریم و باورهای صادق به آنها بدهیم. اما ما انسان ها همیشه با حالت آرمانی سر و کار نداریم بنابراین در این مورد گفته اند دو رتبه پایین تر هم قبول کنید. اگر به صدق و کذب باور دسترسی نداریم باورهای موجه را در اختیار مخاطب بگذاریم یعنی باورهای بادلیل و باورهای ناموجه و بدون دلیل را از او بگیریم. اگر در بعضی موارد این هم نشد این هم نشد می خواهیم حداقل باورهای معقولreasonable در مقابل باورهای نامعقول به بچه ها بدهیم.
در مورد مثبت و منفی بودن احساسات و عواطف و هیجانات، به جا در مقابل نا به جا مطرح است.


مثبت و منفی خواسته ها هم به معقول و نامعقول تقسیم می شوند. (معقول و نامعقول در این جا با معقول و نامعقول که در رتبه سوم باورها گفتم اشتراک لفظی دارند.)
هر کدام از این سه مورد گفته شده (باور، احساس و عاطفه و هیجان، خواسته)، خود به چهار دسته تقسیم می شوند: رابطه با خدا، با خود، با انسان های دیگر و با جهان پیرامون.
دو نکته را اینجا باید تذکر دهم. یکی اینکه ممکن است بگویید با این حرف شما انگار وجود خدا را فرض گرفته اید. اگر شما به خدا قائل نباشید به عدم وجود خدا باور دارید. متعلق این باور هم باز خداست. این هم ارتباطی است که با موجود علی الادعایی است که یکی وجود آن را قبول دارد و یکی قبول ندارد. نفی هم یک نوع ارتباط عقیدتی است. شش نوع ارتباط باوری با یک موجود داریم. یک وقت قبول و رد نسبت به موجودی داریم، یک وقت اثبات و نفی، یک وقت تایید و انکار، یک وقت جرح و تعدیل و یک وقت حک و اصلاح، گاهی هم اعتنا و بی اعتنایی به باوری داریم.
نکته دوم چرا این ارتباط ها را به این ترتیب گفتم چون نوع ارتباط با خدا علت می شود برای خود و دومی علت می شود برای ارتباط با انسانهای دیگر و بعد این علت است برای ارتباط با طبیعت پیرامون.
شما به عنوان معلم می خواهید دانش آموز نسبت به خدا و خودش و نسبت به دیگران و جهان، باورهای صادق در ذهن و ضمیرش نقش بندد و احساسات و عواطف به جا و خواسته های معقول در او ایجاد گردد.


اگر در این سه دسته موفق شوید چون این سه دسته علت برای گفتار و کردار هستند به صورت خودکار رفتار که جمع گفتار و کردار است، درست می شود.
نادرستی گفتار و کردار ناشی از منفی بودن آن سه تا هست. منفی و مثبت گفتار و کردار درستی یا نادرستی آنهاست، درست بودن یعنی عقلانی و اخلاقی (وجدانی) باشند. اگر گفتار درست و کردار درست می خواهیم باید باور صادق و احساس و عاطفه و هیجان به جا و خواسته معقول بپروریم. این گفتار و کردار مناسبات اجتماعی را سامان می دهد چه مناسبات نهاد اقتصاد، چه سیاست و چه خانواده و چه هر نهاد دیگر، تمام روابط اجتماعی بر اساس گفتار و کردار است.


حالا اگر به آن سه تای دورنی (باور، احساس عاطفه هیجان، خواسته) ذهن و به گفتار و کردار رفتار بگوییم پس ما معلمان سراغ ذهن می رویم تا رفتار را درست کنیم و از طریق رفتار جامعه را درست کنیم. ذهن که به سامان شود رفتار به سامان می شود و بعد از طریق آن جامعه سالم می شود.
حالا باید ببینیم که چگونه باورهای صادق و احساسات و عواطف و هیجانات به جا و خواسته های معقول را القا کنیم.
قصدم این است که نقشه کلی را مطرح کنم و وارد جزییات هر کدام از این موارد نمی شوم.
توجه داشته باشید کار شما بر کار دو دسته دیگر در جامعه رجحان دارد.


وقتی در جامعه پدر، مادر یا رجل سیاسی می خواهند شهروندان را به سوی کار خاصی سوق دهند و از کار خاص دیگری عدول دهند با توسل به سه دسته نیرو می توانند این کار را انجام دهند. نیروی اول نیروی باوراننده، دوم انگیزاننده و سوم وادارنده است که شما کار نیروی اول را انجام می دهید. مثلا حکومت تصمیم می گیرد که مردم رفتار خاصی انجام دهند یا ندهند یکی از راه ها این است که از نیروهای باوراننده استفاده کند و با استدلال نشان دهد که این رفتار درست یا نادرست است یعنی با توسل به قوه اقناع بتواند به شهروندان انجام یا عدم انجام را بباوراند. اینجا امکان دارد که هشتاد درصد شهروندان همانگونه که حکومت یا پدر و مادر خواسته است رفتار کنند. ولی بیست درصد سر به راه نمی آورند بعد به نیروهای انگیزاننده متوسل می شوند. انگیزاننده یعنی پاداش دهنده و به زبان ساده تطمیع، یعنی به طمع می اندازند. پاداش از مدرسه به نام جایزه شروع می شود و این جایزه ها در سطح زندگی اجتماعی ادامه دارد. اما دسته ای با این هم سر به راه نمی آورند و نوبت به نیروهای بازدارنده که تهدید کننده هستند می رسد.


پس اقناع به عهده معلم و مربی است. با این وجود ممکن است حتی کارتان را اگر درست هم انجام دهید صد در صد موفق نشوید. البته همیشه آموزش و پرورش که نیروی اقناعی ایجاد می کند مقدم است.
گفتم سه تای درونی، علت دو تای بیرونی (رفتار) هستند که در روانشناسی تحت عنوان نظام انگیزشی از آن یاد می کنند. چه می شود که انسانی به گفتار یا کردار خاصی انگیخته می شود. نظریه ای که بعد از ویلیام جیمز یعنی از تقریبا صد و بیست سال پیش به این طرف مورد اتفاق هست این است که نظام انگیزشی، باور- میل است. یعنی باورها و میل ها خواسته را عوض می کنند و خواسته رفتار را عوض میکند. باور beliefو میل desire است که در جمع گاهی بیزایر می گویند. تغییر باور و میل علت می شود برای تغییر خواسته ها، آنگاه رو به رفتار خاص می آوریم. رفتار خاص یعنی یک میل به اضافه چند باور، خواسته ما را تغییر می دهد. برای مثال احساس تشنگی رنج آور است احساس الم می کنم (ساختار جسمانی، روانی و ذهنی ما اینگونه است). برای رفع تشنگی در من میلی پدید می آید و باورهایی نیز همراهش می آید. باور به اینکه محتوای لیوان آب است و باور اینکه آب رافع عطش است و باور اینکه من قدرت دارم آب را به دهن خودم برسانم و باور اینکه اذن هم دارم و باورهای دیگر. خلاصه امکان ندارد دست به عملی بزنیم بدون پدید آمدن یک میل و چندین باور. باورها تعدادشان بیشتر از آن هست که در نگاه نخست به نظر می آیند ولی میل یکی است. نظام انگیزشی میل- باور است که ما را به گفتار و کردار خاصی وا می دارد.


حالا سراغ چیزی می رویم که لُب آموزش و پرورش و مخ آموزش و پرورش است. آن این است که وقتی میل به رفع عطش میکردم به خاطر بیزاری و رنج از عطشناکی بود یا اگر برای رفع گرما که کاری می کردم چون از احساس گرما رضایت نداشتم و بیزار بودم و رنج می بردم. در واقع هر عملی نشان دهنده یک نارضایتی و ناخشنودی از جهان است. عدم رضایت خاستگاه عمل است. یعنی من از جهانی راضی ام که تشنگی من در آن نباشد و یا احساس گرما نداشته باشم. به تعداد گفتار و کردار آدم از جهان نارضایتی دارد. البته ممکن است خیلی وقتها هم چون باورهای خاصی داریم دست به عمل نمی زنیم با اینکه ناراضی هستیم. مثلا از تشنگی ناراضی ام ولی آب نمی نوشم چون باور دارم که آن آب، از آن من نیست. اگر انسانی کاملا از جهان راضی باشد دست به عمل نمی زند. در واقع ما می خواهیم ناخشنودی متعلمان خود را جا به جا کنیم تا گفتار و کردار دیگری داشته باشند. متعلم و متربی به دست معلم و مربی، ناخشنودی هایش جا به جا می شود. شاعر که می گوید "ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول زین هواهای عفن وین آب های ناگوار" می گوید هوایت عفن است و آب های ناگوار می نوشی تعجب میکنم چطور ناراضی نیستی. می خواهم ناراضی بشوی و دست به عمل بزنی. عمل یعنی دگرگونی در جهان ایجاد کردن با اینکه عمل و دگرگونی دو مفهوم هستند ولی یک مصداق دارند و هر عملی در جهان دگرگونی ایجاد می کند و هرچه در جهان دگرگونی ایجاد کند از سنخ عمل است.


اگر از وضعی خشنود هستید و می خواهید مثلا خنکی ادامه پیدا کند اینجا هم عملی که برای استمرار آن انجام می دهید ناشی از ناخشنودی از عدم استمرار وضع کنونی است و قابل احاله است.
آخرین نکته این است که رفتار معلول ذهن است. پس اینجا یک رابطه علی و معلولی یک طرفه وجود دارد. رفتار علت برای ذهن نیست. در آن سه تا که ذهن نامیده شده باور و احساس، علت یک طرفه برای خواسته می باشد.
حالا سوال این است رابطه باور و احساس چگونه است و کدام علت دیگری است؟ چهار نظر در این مورد داده شده است:
- این دو رابطه علی و معلولی ندارند. دیوید هیوم به این رای قائل بود.
- باور برای احساس علت است ولی نه برعکس یعنی علیت یک طرفه ی باور برای احساس.
- احساس برای باور علت است و آن هم علیت یک طرفه.


این سه تا تقریبا امروز طرفدار ندارند و چهارمین نظر این است که این دو رابطه دیالکتیکی دارند. باور و احساس رابطه علی و معلولی دارند. و هر کدام برای یکدیگر علت می شوند. جریان عمده روان شناسی امروز بر نظریه چهارم است، ولی در همین قول یک نزاعی است که هنوز فیصله یافته نیست و آن نزاع این است که بین این دو وزن کدام بیشتر است؟
اینجا سه قول وجود دارد:


- همان مقدار که باور علت برای احساس می شود احساس هم همین مقدار علت برای باور است و هم عِدل و هم ترازو هستند. این قول کمتر طرفدار نسبت به دو قول دیگر دارد.
- قول دیگر این است که باورها قوی تر از احساسات هستند و باورها بیشتر علت می شوند برای احساسات. این قول در تاریخ باعث ادبار شده است.
- قول آخر قول ویلیام جیمز است و من هم به این قائلم می گوید احساسات و عواطف از باورها قوت بیشتری دارند و بیشتر علت می شوند برای باورها.


این قوی بودن باور یا احساس از این جهت مهم است که مشخص می کند که جوهره شخصیت و منش هر فرد کجاست. هسته ی مرکزی شخصیت هر فرد کجاست. ویلیام جیمز هسته اصلی را احساس و عاطفه می داند درحالی که با قول ارسطویی، باورها هسته اصلی شخصیت را تشکیل می دهند. عرفا طرفدار ویلیام جیمزند. " هر چیز که در جستن آنی، آنی" یا به گفته علی بن ابیطالب " قیمه کل امریء ما یحسنه" ارزش هر کسی به اندازه آن چیزی است که آن را دوست دارد. چه چیزی را دوست دارید. اگر ثروت را دوست دارید به اندازه ثروت ارزش دارید، اگر معرفت را دوست دارید ارزش آن را دارید. وزن تو را احساس و عاطفه ات مشخص می کند ببین احساس و عاطفه ات مجذوب و مقهور چه چیز است. عرفای ما می گفتند لُب آدمی، طلب آدمی است. بگو در بازار دنیا طالب چه هستی تا بگویم چقدر قیمت داری. جستجوگری و احساس وعاطفه ی تو مهم است.


در کلام و الهیات ما از صدر ظهور ادیان ابراهیمی (یهودیت، مسیحیت، اسلام) اهمیت باورها نسبت به احساسات از ارسطو پذیرفته شد. اگر از متکلم مسلمان، مسیحی یا یهودی بپرسید که خط فاصل مومنان از کافران کجاست می گویند عقایدشان است. اگر گفته شود کسی هزار نیکی کرده است باز آنها در مورد عقایدش در مورد او قضاوت می کنند. می پرسند آیا به وجود خدا و زندگی پس از مرگ معتقد است یا نیست.
ایشان دو سخن را چه درست چه نادرست از ارسطو پذیرفتند یکی اینکه می گفت انسان حیوان ناطق است بنابراین آن چیزی که خط تمایز بین انسان و سایر حیوانات می باشد تفکر است که به ساحت باورها مربوط می شود. سخن دومش این بود که هر باوری ارزشمند نیست باور مستدل و استدلالی ارزشمند است. این دو سخنش در کلام پذیرفته شد. گفتند که اول چیزی که خط مومن و کافر را جدا میکند عقاید است با اینکه قران این را نمی گوید اگر دقت کنید یک جا نگفته است که خط مومن از کافر با عقاید جدا می شود. می گوید "الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون" یعنی آنچه ولی خدا را از غیر ولی خدا جدا می کند این است که خوف ندارد. یا می گوید " ایتها النفس المطمئنه" ای جان آرام ارجعی الی ربک یعنی تو را به آرامشت می شناسد که جزو احساسات 85 گانه ای است که داریم.


اگر از متون مقدس سه دین ابراهیمی بپرسید که وزن آدمها را چطور بشناسیم می گویند که ببینید که این آدمها از چه شاد و از چه غمگین می شوند. به چه امید بستند و از چه قطع امید کردند و چه چیزی به آنها آرامش و چه چیزی اضطراب می دهد. البته فقط کتب مقدس را می گویم که در آن ها احساسات مانند امید و شادی و آرامش سبب میز می شود.
قران می گوید عقیده را که همه دارند " اَ فی الله شک فاطر السموات و الارض" این استفهام انکاری است. یعنی همه می دانند که خدا وجود دارد. "لئن سالتهم من خلق السموات و الارض و سخر الشمس و القمر لیقولن الله" حتی اگر از مشرکان و کافران هم بپرسی که چه کسی زمین و آسمان را آفریده است می گویند خدا. بنابراین عقیده به وجود خدا میز بین مشرک و کافر و مومن، ایجاد نمیکند بلکه آن چه مهم می باشد این است که به خدا دلبستگی داری یا نداری یا به غیر خدا دلبستگی داری قبلا گفته ام که تمام مولفه هایی که در قران، مومنان و کافران و منافقان را بازشناسی می کند بدون استثنا از مقوله احساس و عاطفه و هیجان است. اهمیت باورها سبب شد که در طول تاریخ این سه دین باور پرسی و تفتیش عقاید رایج شود. نمی پرسیدند که با چه چیزهایی دلت آرام می گیرد و با چه چیزهایی دلت خوش است از چه چیزهایی ناامید و به چه چیزهایی امیدوار هستی.


اگر کلام ما طبق متون مقدس با آن سیاق بود، باید احساسات پرسی راه می افتاد که مثلا می پرسیدند از چه می ترسید و از چه شاد می شوید.
متکلمان و به تبع آنها فقها میز نیکی و بدی را باورها می دانند نه احساسات و عواطف، بگذریم از اینکه باور هم به گزاره های محفوظ در حافظه تقلیل یافت.
سوال شد که آیا برای شروع بحث به انسان شناسی نیاز است؟ نه نیاز نیست.
ما بعد از طریق آموزش و پرورش می فهمیم که چطور رای درست را از نادرست تمیز دهیم. فرض کنید که 5 نوع انسان شناسی بر شما عرضه شود شما بر اساس چه چیزی یکی را انتخاب می کنید. باید متدولوژی مطرح شود که از طریق آن بتوانید بین هفت نوع نظامی که در زندگی با آن مواجهید تمیز بگذارید.


نظامهای هستی شناسی، خداشناختی، جهان شناختی، معرفت شناختی، انسان شناختی، ارزش شناختی و وظیفه شناختی متفاوت وجود دارد و به ازای هر کدام اِن مکتب پدید آمده است. به متعلم و متربی آموزشی انتقال دهیم که بتواند بین هر کدام از این نظامها و مکاتب و رقبایشان به انتخاب درست دست بزند.
با پیش فرض خاصی شروع نمی کنم با اینکه من و شما پیش فرضهای انسان شناختی و .... خاص خود را داریم بلکه با فرضهایی جلو می رویم که با نظامها و مکاتب متفاوت هم درست است.
سوال شد مشاهده می کنیم که در برخی احساسات غالب است و وزن آن بیشتر از استدلال و باور است آیا می توان آن را به دلیل سنخ روانی شان دانست؟
اگر چیزی جزو سنخ روانی باشد تغییر پذیر نیست ولی در تیپولوژی روانشناختی کسی نگفته است که استدلال گرایی، نقل گرایی، تعبدگرایی و تقلید گرایی جزو سنخ روان شناختی است. وقتی سنخ رونشناختی خود را شناختید متوجه می شوید که قدرت جا به جا کردن آن را ندارید. غلبه باور بر احساس یک روش و متدولوژی است که اگر پذیرفته شود باید برای پذیرنده عقاید مهم می شود.

درباره این متن(مبانی نظری طرح تحول)هم بگویم
بعضی متون سه ویژگی دارند که آن ها را غیر قابل نقد می کند و خواندن آن ها چیزی عاید ما نمی کند.
یکی آن که آن قدر خوب و عالی و در قالب آرمان ها نوشته شده اند که نمی توان نقدشان کرد.
دوم آن قدر هم مبهم هستند که نمی توان فهمید چه می خواهند بگویند.
سوم هم که تاحدی معلول عامل دوم است این است که چون بسیار ابهام دارد، بسیاری مطالب تکرار مطالب سابق است و می بینید که یک موضوع چند جا تحت عناوین مختلف تکرار می شود. چون با الفاظ متعین متشخص نوشته نمی شود.
لذا نه چیزی عاید ما می کند و نه به جایی با آنها خواهیم رسید.

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 140 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم