«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

نیلوفر - مصطفی ملکیان: از سال 1379 به بعد پروژه روشنفکری دینی را ‏رها کردم. بزرگ ترین نقدم به روشنفکری دینی ‏این بود که روشنفکری قوامش به عقلانیت است و ‏دینی بودن قوامش به تعبد است و عقلانیت با تعبد ‏سازگار نیست. نوعی پارادوکسیکالیته در مفهوم ‏روشنفکری دینی را ادعا کردم چون می دیدم. لب ‏سخن این است که اگر بخواهیم روشنفکر باشیم باید ‏پاس عقلانیت را بداریم. از زمانی که روشنفکری ‏در آلمان ظهور کرد و هم در سنت روشنفکری ‏فرانسوی و روسی و انگلیسی که سنتهای بزرگ ‏روشنفکری اند وجه اشتراکشان این است که ‏روشنفکر باید پاسدار عقلانیت بشری باشد.

چه ‏روشنفکر کسی باشد که فکر او روشن است یا ‏کسی باشد که فکر دیگران را روشن میکند مراد، ‏روشن کنندگی با چراغ عقل است. روشنفکران از ‏بدو پیدایش این پدیده در قرن هجدهم همیشه ‏نمایندگان عقلانیت بودند. از سوی دیگر در دین ‏ورزی و دین داری همیشه تعبد است یعنی نمی ‏شود کسی را دیندار نامید مگر اینکه به شخص یا ‏اشخاصی تعبد بورزد یعنی سخن آن شخص یا ‏اشخاص را چون سخن آنان هست بپذیرد و در آن ‏سخن چون و چرا نکند. مثلا یک بودایی معتقد ‏است که هر سخن بودا را باید بپذیرد اگر بخواهد ‏راجع تک تک سخنان بودا استدلال کند دیگر ‏بودایی نیست یک فیلسوف است. او سخنان بودا را ‏فصل الخطاب می داند. می گوید سخن بودا را می ‏پذیرم. مسلمان سخن خدا در قران یا سخن پیامبر ‏در قران یا حدیث را بدون چون و چرا می پذیرد. ‏فرم و صورت و شکل سخن یک انسان متعبد به ‏زبان حال و قال این است که الف ب است چون ‏فلان شخص گفته است که الف ب است. اگر تعبد ‏را نداشته باشید به هیچ دینی متعبد نیستید. پروژه ‏روشنفکری دینی دستخوش تناقض درونی است. به ‏خاطر روشنفکری باید استدلال داشته باشد و به ‏خاطر دینی بودن باید تعبد در آن باشد و جمع بین ‏استدلال گرایی و تعبد گرایی جمع متناقضان یا ‏لااقل جمع متضادان است. به جای این پروژه بعد از ‏تطوراتی، بحث عقلانیت و معنویت را طرح کردم. ‏یعنی روشنفکری معنوی، به خاطر روشنفکری، ‏عقلانیت در آن است و همراه با معنویت است. ‏اینجا این سوال ممکن است مطرح شود که آیا بین ‏عقلانیت و معنویت ناسازگاری وجود ندارد. ممکن ‏است بین این دو نیز پارادوکسیکال وجود داشته ‏باشد و جمعشان امکان پذیر نباشد. باید نشان دهم ‏که این دو سازگارند. این موضوع سخن امروز بنده ‏است.


امروز به جنبه خاصی از این موضوع می ‏خواهم توجه کنم. اول باید معنای این دو کلمه را ‏روشن کرد. مراد از عقلانیت یعنی تبعیت از ‏استدلال و نه هیچ چیز دیگر. پذیرفتن یک سخن ‏فقط بر مبنای قوتی که دلیل این سخن داراست نه ‏بر مبنای اینکه سخنگوی آن کیست. عقلانیت این جا ‏عقلانیت نظری است و مؤدّای آن این است که ‏پایبندی و دلبستگی به سخن باید به میزانی باشد که ‏ادله به سود آن موجود است. هرچه ادله ای که به ‏سود یک سخن باشد قوی تر باشد میزان پایبندی و ‏دلبستگی ات باید افزوده شود. یعنی من وقتی ‏عقلانیت نظری دارم که میزان دلبستگی و پایبندی ‏ام به یک عقیده را متناسب کنم به تناسب واقعی ‏ریاضی با میزان قوت ادله ای که به سود آن سخن ‏اقامه شده است. عقلانیت یعنی رد و قبول من یا اثبات ‏و نفی یا تایید و انکار یا جرح و تعدیل یا حک و ‏اصلاح من یا تقویت و تضعیف من، یعنی هر یک ‏از این هفت کار، نسبت به یک باور بر اساس ادله ‏ای باشد که به سود یا زیان آن سخن اقامه شده اند.


‏معنویت یعنی چه؟ وقتی انسانی معنوی است که ‏اولا همه جهان هستی را منحصر در آنچه قوانین ‏فیزیک، شیمی، زیست شناسی ابراز میکنند نداند. ‏اگر کسی معتقد باشد که کل جهان هستی منحصر ‏در واقعیاتی است که به وسیله قوانین فیزیک، ‏شیمی، زیست ایضاح می شوند این شخص معنویت ‏نخواهد داشت. مجرم نیست ولی معنوی نیست. ‏معنویت یعنی جهان هستی را وسیع تر از عالم ‏طبیعت بدانم. نکته دوم اینکه معنوی کسی است که ‏به وضع کنونی خود راضی نیست بلکه همیشه ‏معتقد است می توانم بهتر از اینکه الان هستم شوم ‏و مهمتر اینکه باید هم بشوم. به وضع کنونی خود ‏نباید دلخوش باشم و معتقد باشم که من به آنجا که ‏باید برسم رسیدم. انسان معنوی در طلب بهروزی ‏شخصی خودش است و معتقد است بهتر از اینکه ‏هستم باید باشم و بنابراین من در پی یک وضع ‏بهترم. وضع موجود را مطلوب نمیدانم و تمام ‏زندگی ام گذر از وضع موجود نامطلوب به وضع ‏ناموجود مطلوب است. قبلا این را در سخنرانی ها ‏گفته بودم حالا می خواهم بسطش دهم. ‏


معنویت را به صورتهای مختلفی می توان تعریف ‏کرد و در این جا بیشتر در مقابل دین آن را تعریف ‏میکنم و دلیلش همان نکته ای است که در اول ‏عرایضم گفتم زیرا بحث بر این بود که دینداری ‏ناسازگار با عقلانیت است و معنویت با عقلانیت ‏سازگار است. توصیف معنویت را در تقابل با ‏دین و مقایسه با دین تعریف میکنم و البته راه های ‏دیگری هم وجود دارد مثلا جناب آقای دکتر ‏صاحبی معنویت را با مولفه های روانشناختی و ‏روان درمانگرانه مورد مداقه قرار دادند. معنویت پدیده ای ‏است که از جنبه و منظرهای مختلفی می توان آن ‏را دید. معنویت یک تفاوت عمده اش با دین در این ‏است که متدین از آن رو که متدین است از ‏موجودی بیرون خودش توقع کمک و یاری ‏دارد. امید را به موجودی بیرون خودش بسته ‏است. من اگر یک متدین عادی باشم یعنی طبق ‏متون مقدس ادیان جهان زندگی میکنم به موجودی ‏در جهان قائلم که با تعابیر مختلف الله، خدا ، یهوه، ‏پدر آسمانی نام برده شده است که غیر من است که ‏من او نیستم و او من نیست و البته هر کمکی، از او ‏به من می رسد و چشمداشت من به موجودی بیرون ‏من است. معنویت درست خلاف این سخن است. از ‏خود بطلب هر آنچه که خواهی تویی هیچ موجودی ‏بیرون تو نیست به خود تو نامی داده اند و من و تو ‏گمان می کنیم نامبردار به آن نام و مسما به آن اسم ‏یک موجود بیرون ماست. ای نسخه نامه الهی که ‏تویی. ای آینه جمال شاهی که تویی. بیرون ز تو ‏نیست هرچه در عالم هست. از خود بطلب هر آنچه ‏که خواهی که تویی.


از خود طلبیدن یعنی یک ‏فریادرس دارم که خودم هستم چه فریادرس در مقام ‏عمل چه در مقام نظر. هرکه دست به سوی خدا ‏دراز میکند باید دست به سوی خود دراز کند. از ‏خود بطلبد هر آنچه می خواهد. آن خود بدن، ذهن ‏و نفس خود نیست بلکه چیزی است که در ‏روانشناسی ژرفا امثال یونگ و دیگران از آن ‏تعبیر می کنند به ژرف ترین ژرفای وجود خود. ‏بدن من ژرف ترین ژرفای من نیست ذهن و نفسم ‏نیست بلکه آن چیز دیگری است. در هر مساله و ‏مشکلی باید تمام اعتماد و تکیه و رکونت به او ‏باشد. اگر رکون و اعتماد و تکیه ات به غیر ‏موجود دیگری باشد بر وفق تلقی معنوی از جهان ‏راه را خطا رفته ای. آن ژرف ترین ژرفای وجود ‏را گاهی عرفا تعبیر میکردند به روح، spirit ‏گاهی به جان جهان، گاهی به هستی، در واقع ‏درون هر کدام ما بدن و ذهن و نفسی است که ‏اختصاص به خود آن شخص دارد و آن نیرومندی ‏را که بخواهیم به آن اعتماد و اتکا کنیم ندارد. اگر ‏عمیق تر شویم در من چیزی به نام روح هست که ‏اختصاص به من ندارد. این روح یعنی ژرف ترین ‏ژرفای وجود من که با ژرف ترین ژرفای وجود هر ‏انسانی و هر موجودی یکی است. ادیان به این، خدا ‏گفته اند. رکون و اعتماد و تکیه و اتکا و اتکالمان ‏باید به آن باشد. بدن، ذهن و نفس محتاج روح ‏هستند. از این سه تا باید گذشت تا به روح رسید تا ‏تمام نابسامانی هایی که در بدن و ذهن و نفس دارم ‏از طریق او درمان شود. از خود می طلبم که ‏درمان شوم هم بیمار، خودم و هم طبیب، خودم هستم. ‏سخنی به حضرت علی نسبت داده شده است که ‏"اتزعم انک جرم صغیر و فیک انطوی عالم الاکبر" ‏تو گمان می کنی موجود کوچکی با اینکه ‏بزرگترین جهان در تو پیچیده شده است. "دوائک ‏فیک و لاتبصر ..." هم دوای تو از توست و هم درد ‏تو از توست و نمیدانی. اگر پی ببرم که فقط دادرس ‏خود، خودم هستم ولی خودی که هر انسانی در آن ‏ژرفا دارد یکی است، نتیجه این میشود که اولا به ‏هیچ چیز بیرون خود در هیچ جهتی نه در حل مساله یا رفع مشکل نباید چشم بدوزم.


دوم اینکه نباید ‏به این سه ساحت اختصاصی خودم اعتماد و رکون ‏کنم. در ساحت چهارم همه ی ما با هم رفیق و ‏آشناییم و بالاتر از آن به معنای دقیق کلمه همه ی ‏ما یکی هستیم در آن ساحت. با این نگاه علاوه بر ‏اینکه تمام تمرکزم بر خودم می شود یک نتیجه ‏دیگر هم دارد اینکه با شما احساس یکی شدن می ‏کنم. احساس میکنم نباید با شما دارای پیوند شوم ‏بلکه باید پیوند داشته را کشف کنم. پیوندی که ‏داشتم و تا الان با خبر نبودم باید باخبر شوم. من و ‏تو یکی هستیم و کل هستی یک موجود است. ما با ‏آن یک موجود یگانه ایم. طبعا ما هم با یکدیگر ‏یگانه ایم.‏


نکته سوم اینکه اگر بخواهم به این یگانگی پی ببرم ‏باید هر نوع انانیت و ایگو (به معنای خاصی) و ‏هر نوع نفسانیت را در خودم تضعیف بلکه محو ‏کنم. تا وقتی به اتکای به بدنم و ذهنم یا نفس خودم، ‏خودم را نه تنها متمایز بلکه ممتاز ‏بدانم به آن ساحت چهارم نخواهم رسید. باید از این ‏سه گردنه ی جسم، ذهن و نفس گذر کنم تا بیابم ‏همه یک موجودیم. ایگو- به یک معنای از آن- چون ‏در روانشناسی و روان درمانگری معانی متعددی ‏دارد، یعنی خودم را با بدن و ذهن و نفس یکی بدانم ‏و به این واسطه نسبت به دیگری برای خود امتیاز ‏قائل شوم. رسیدن به ساحت چهارم وقتی است ‏که با بدن و ذهن و نفس خود احساس یگانگی نکنم. ‏در این صورت دیگر خود را از تو متمایز هم ‏نمیدانم چه برسد ممتاز هم بخواهم بدانم. این را به ‏نفی انانیت و نفسانیت تعبیر میکنند و امروز ‏تضعیف و کوچک تر کردن ایگو هم می گویند. ‏اینگونه که شود اگر داوری رخ دهد از منظر ‏ایگوی خود نیست از منظر کل هستی است. مثلا ‏اگر به گرما حساس باشم از منظر خودم نگاه کرده ‏و می خواهم درها و پنجره ها باز شود و اگر شما ‏به سرما حساس باشید از منظر خودتان ‏نگاه می کنید و می خواهید درها و پنجره ها بسته ‏شود. در حالیکه اگر به آنجا برسم که هر چیزی را از ‏منظر جهانی می بینم داوری هایم بر اساس میزان ‏نفع و لذتی که به من برسد نیست. با اینکه ما تا در ‏این ایگو به سر می بریم یعنی با بدن و ذهن و ‏نفسمان احساس یگانگی می کنیم همه چیز را از ‏منظر منفعت یا لذت یا هر دو می بینیم. هر چه ‏انانیت من ضعیف تر شود داوری های من ‏جهانگیرتر می شود بنابراین می توانم داوری هایی ‏پیدا کنم که دو ویژگی دارند اولا با واقع نزدیک ‏ترند و ثانیا با سایر همنوعانم مرا در آشتی بیشتر ‏قرار می دهند. انسانها احساس هم سرنوشتی می ‏کنند چون هم سرشت هستند. در این صورت اولین ‏اثرش این است که شما به خدای متشخص انسان ‏وار قائل نیستید در حالیکه ادیان بیشتر به خدای ‏متشخص انسان وار قائلند. می گویند آن ابر است..آن ‏انسان است...آن سنگ است و خدا نیستند و در هستی موجودی ‏هست که خدا هست و هیچ یک از آنها نیست. در این نگاه ‏کهکشان و چوب و انسان در عین اینکه خودشان ‏هستند خدا هم هستند. اول تفاوت این اعتقاد این ‏است که موجود خاصی به نام خدا در کار نیست نه ‏اینکه خدا در کار نیست بلکه موجود خاصی به نام ‏خدا در کار نیست یعنی هستی را یک موجود پر ‏کرده است اسم آن را می توان خدا، جان جهان، ‏حق یا روح، فرجامین واقعیت، حقیقت الحقایق ‏گذاشت. وقتی اینطور شود آن موجود ربط و نسبتی ‏با هیچ گروهی متفاوت با گروه دیگر ندارد. این ‏تفاوت دیگر معنویت و ادیان هست. متدینان چه به ‏زبان بیاورند و چه نیاورند معتقدند که رابطه خدا با ‏متدینان متفاوت با غیر متدینان است. در دل آن دین ‏هم ارتباط خدا با آن مذهبی که ما داریم ارتباطی ‏است که با سایر مذاهب ندارد. در رمان معروفی ‏گفته بود که وقتی می گویم دین، مرادم مسیحیت ‏است. وقتی می گویم مسیحیت مرادم مسیحیت ‏پروتستان است و بعد مرادم کلیسای انگلیکن ‏انگلیس و بعد مرادم کلیسایی که من کشیش آن هستم ‏می باشد. معنویت هر گونه مرزگذاری را از میان ‏می برد چون وقتی همه هستی خداست خویشاوندی ‏خدا با تو بیشتر از خویشاوندی با من نیست. ‏معنویت مرزشکنی دارد که ادیان نه تنها ندارند ‏بلکه خودشان مرز ایجاد می کنند. در ادیان مومن ‏و کافر متفاوت تلقی می شود. در معنویت باید با ‏گذشتن از این سه عقبه به خدایی خود پی ببریم. ‏سیر و سلوک معنوی روشی است که پس از طی ‏عملی و التزام عملی به آن انسان ناآگاه از خدایی ‏خودش از خدایی خودش آگاه می شود. انسان ناآگاه ‏از وحدت و یگانگی با انسانها به یگانگی اش با ‏سایرین آگاه می شود. انسان از خودش که نمی ‏تواند بگذرد چطور از این سه بگذریم. بدانیم که ‏بدن و ذهن و نفسمان دارایی های ماست. خود ما ‏همان روح است. من روحم و دارای بدن و من ‏روحم و دارای نفس و ذهن هستم. اینها داشته های من ‏است نه خودم. اگر داشته های من هستند پس ‏معامله ی داشته با آنها انجام دهم. اگر کسی خانه ی ‏شما را بگیرد و خانه ی بهتر دهد شما استقبال می ‏کنید. اگر کسی معلم بی معلومات گرفت و معلم با ‏معلومات داد استقبال کنید. اگر اینطور شد و ‏باورهایی از من گرفتید و باورهایی مطابق با واقع ‏به من دادید من استقبال می کنم. اگر احساسات و ‏عواطف و هیجانات نا به جایی را از من گرفتید و ‏احساس و عاطفه به جایی دادید استقبال می کنم و ‏اگر خواسته های نامعقول مرا گرفتید و به جای آن ‏خواسته های معقول به من دادید استقبال می کنم. ‏چون معتقدم این سه ساحت جزو دارایی های من ‏هستند و خوب هست که دارایی ها را گرفته و بهتر ‏از آن را به من بدهند. علت اینکه مقاومت می کنیم ‏در برابر باورها و احساسات و خواسته ها این ‏هست که آنها را خودمان تلقی می کنیم.


نزاع های ‏من و شما در این جاست که می خواهید باوری را ‏بگیرید و من نمی خواهم با این نگاه آشتی بین ما ‏ایجاد می شود. نزاع ها و صف بندی ها و جناح ‏بندی های ما به این هست. ادیان نه فقط موفق ‏نبودند که مرزها را از بین ببرند بلکه تقریبا به ‏شهادت تاریخ بزرگ ترین مرزگذاری را بین ‏انسان ها ایجاد کرده اند. اخیرا محققی کتابی نوشته ‏است تحت عنوان "چرا انسان های خوب را سیاست ‏مداران و روحانیون از هم جدا می کنند؟" سیاست ‏مداران و رجال دینی به خاطر منافعی سبب جدایی ‏می شوند. اگر سیاست و دین نبود ما مرزگذاری ‏نداشتیم. معنویت مرزگذاری ها را بر می دارد. می ‏گوید ما یگانه ایم و می گوید هر سودی به شما ‏برسانم به شما رسانده ام و هر ضرری به شما بزنم ‏به خودم زدم. این معنا در قران آمده است "لها ما ‏کسبت و علیها ما اکتسبت" هر که نیکی کرده است ‏به خود کرده است و بدی که کرده است به خود کرده ‏است.


آخرین نتیجه این است که چون خدا ‏خویشاوندی با کسی ندارد همه می توانند مستقیما و ‏شخصا با او در ارتباط باشند. معنویت یک ارتباط ‏شخصی و بلاواسطه است با آن چیزی که به آن می ‏گوییم جان جهان، خدا، هستی یا هر چه گفته می ‏شود. من نیازی ندارم برای ارتباط با او خدم و ‏حشمی داشته باشم. ادیان خدا را پادشاهی تصویر می کنند ‏که دورش ساختمان های عدیده ای است و ‏حاجب هایی دارد. عارفی گفته است تا چه زمانی می ‏گویید حدثنی عن فلان عن فلان عن فلان، من می ‏گویم حدثنی قلبی عن ربی. یعنی من ارتباط مستقیم ‏و شخصی و بلاواسطه دارم. من خودم می توانم ‏مستقیما با حاق واقع خودم تماس بگیرم. کتاب ‏مقدس هر کسی و روحانی هر کسی از درون ‏خودش است. آموزه های هر کسی باید از درون ‏خودش منبعث شود. آنچه به لحاظ نظری و عملی می خواهم ‏باید از درونم منبعث شود. نیاز نداریم که دائما ‏واسطه باشد. همه می توانند با خدا ارتباط مستقیم ‏داشته باشند. ‏


در دین به دو جهت عقلانیت خدشه دار می شود. ‏یکی به جهت فرایندی یکی به جهت فراوردی. در ‏معنویت نه تعارض فرایندی است نه تعارض ‏فراورده ای. ‏
تعارض فرایندی این بود که یک فرایند غلطی در ‏دین وجود دارد و آن این است که "الف ب است" ‏چون فلان شخص گفته است الف ب است. در ‏معنویت حقانیت یک سخن به این نیست که چون ‏فلان شخص گفته است، حقانیت دارد. بنابراین وقتی ‏می گویم نیاز نیست که تعبد بورزیم به این معنا ‏نیست که گوشمان را به هر سخنی ببندیم. ما نیاز ‏به تعالیم و آموزه های بنیان گزاران ادیان و ‏مذاهب، عارفان، فرزانگان، عالمان علوم تجربی، ‏مورخان، هنرمندان حتی منطقیون و ریاضی دانان ‏هم داریم. اما به این معنا هست که سخن آنان را ‏می شنوم بعد به ترازوی عقلم مراجعه می کنم و ‏ببینم که در میان آنها کدام را باید بپذیرم. نه اینکه ‏چون فلان شخص خاصی گفته است بپذیرم.


به ‏لحاظ فراورده کتاب های مقدس چون حاوی علوم و ‏معارف عصرهای خودشان هستند الان برای ‏پذیرش آن ها، با آخرین دستاوردهای علوم و ‏معارف تعارض وجود دارد. هر متدینی برای ‏رجوع به متون مقدس ادیان و مذاهب چون هر کدام ‏در یک مختصه زمانی و مکانی و وضع و حالی ‏خاصی نوشته شده است تحت تاثیر معارف آن زمان ‏هستند و اگر بخواهم متدین باقی بمانم باید چیزی ‏قائل بشوم در حالی که آخرین دستاوردهای علوم و ‏معارف بشری چیزی دیگر می گوید. جمع بین این ‏دو جمع بین اضداد یا نقایض است. آخرین علوم و ‏معارف بشری مثلا نمی گوید هر موجود زنده ای ‏نر و ماده دارد یا نطفه استخوانی است که بعدا ‏گوشت دورش بوجود آمده است. مشکل بعدی این ‏است که متون مقدس تحت تاثیر علوم و معارف ‏زمانه ای نوشته شده اند و امروز به راه حل و راه ‏رفع هایی رسیده ایم که جمع بین داده های وحیانی ‏و یافته های انسانی ناشدنی است. متون مقدس در ‏باب فیزیک و شیمی و زیست شناسی و روان ‏شناسی و غیره حرف هایی زده اند که آخرین علوم ‏و معارف بشری اجازه نمی دهد که آنها را بپذیرم. ‏جمع بین روشنفکری و دین داری به لحاظ فراورده ‏های عقل و دین قابل جمع نیست. در معنویت متن ‏مقدسی ندارد که بخواهیم التزام به آن داشته باشیم. ‏جهات دیگری هم وجود دارد. دو جهت را گفتم. ‏فرایندی به نام تعبد وجود ندارد و فراورده های ‏وحیانی هم وجود ندارد. ‏


دو نکته باید بگویم. این مطالب به معنای تخطئه ‏دین نیست فقط مقایسه ای صورت گرفته است که ‏چرا دین با عقلانیت سازگار نیست و معنویت ‏سازگار است. اگر کسی نخواست عقلانی باشد ‏اشکال ندارد. ابولعلا معری می گوید دو دسته آدم ‏در زندگی دیدم یکی دین داران بی عقل و یکی عقلای ‏بی دین. ملتزم به عقل می توان نبود ولی اگر ‏متدین بودید دم از عقلانیت نزنید. ‏
نکته دوم اینکه معنویت و عقلانیت هم به لحاظ ‏دکترین یعنی امور نظری و هم متد یعنی امور ‏عملی هم پوشانی دارند. آدم معنوی در بعضی ‏آموزه ها با متدینان شریک است و در بعضی ‏قواعد عملی هم شریک است. اما تفاوت این جاست ‏که متدین می گوید تمام اموزه های نظری و روش ‏های عملی را پیش می گیرم تا اثبات بندگی خودم ‏را به خدا کرده باشم. انسان معنوی می گوید من ‏همه آموزه های نظری و دستور العمل عملی را در ‏پیش می گیرم تا خدا بودن خود را کشف کنم. می ‏خواهم بفهمم که من خدا بوده ام.


تعریف دومی که ‏از سیر و سلوک عرفانی کرده ام این است که ‏روشی است که بین خودم و دانایی های خودم تمایز ‏قائل باشم. تا قبل آن دارایی های خودش را خودش ‏می داند. داشته ها آیند و روندشان مخل به من ‏نیست. مثلا اگر صورت تان چین بخورد و یا ‏حافظه تان ضعیف شود تصور می کنید اینها ‏خودتان هست ولی من بالای اینها نشسته ام. ما هیچ ‏وقت تاسف بر لباس کهنه نمی خوریم ولی نسبت به ‏چیزهایی که مثل لباس دارایی ما هستند تاسف می ‏خوریم. معنویت مرا نسبت به هر چه پیش آید پذیرا ‏می کند و ثانیا یگانگی با شما ایجاد می کند و ثالثا ‏همه ی ما را با خدا یگانگی می دهد و فاصله ما با ‏یکدیگر و با خدا را از بین می برد. ‏*

 

* متن سخنرانی استاد مصطفی ملکیان به تاریخ  30 بهمن  1395 در تالار فرهنگ و هنر تهران
این مراسم به اهتمام موسسه سروش مولانا برگزار گردید.
 
تهیه و تنظیم توسط : فرزانه دشتی

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 201 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم