«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

مریم شبانی: در نگاه اول آراستگی اش به چشمم آمد؛ مثل همیشه پیراهن و کفشی که به تن داشت با کت و شلوارش ست شده بود و این بار سورمه ای روشن رنگ غالب بود. با هم وارد شهر کتاب فرشته شدیم. نگاهش اطراف شهر کتاب را می کاوید اما حواسش با من بود که مبادا حرفی بزنم و اشاره ای بکنم و او متوجه نشود. با احتیاط قدم برمی داشتم؛ مثل همیشه که در حضور مصطفی ملکیان شرم حضور دارم.

 

با قدم های آرام وارد کافه شهر کتاب فرشته شدیم. پشت همان میزی نشستیم که یک ماه قبل با هاشم آقاجری آن جا نشسته بودم و آقاجری نقد ملکیان می کرد. اما مصطفی ملکیان نیامده بود تا نقدهایی را که این اواخر بر او شده پاسخ دهد. آمده بود مهمان «یک فنجان اسپرسو» باشد. وقتی پشت و روی منوی کافه را دقیق خواند، انتخابش برای آن همنشینی یک لیوان آب هویج بود. انگار می خواست نوشیدنی انتخابی اش را با رنگ پاییز ست کند. یک کیک سیب و آلبالو هم من به سفارشش اضافه کردم و برای خودم هم یک فنجان کاپوچینو با کیک هویج انتخاب کردم.

به مصطفی ملکیان گفتم گفت وگوی امروزمان بهانه ندارد و می خواهم از تجربه زیسته خودتان بگویید یا همان چیزی که خودش بر آن «هنر زندگی کردن» نام می گذارد. همان لبخند همیشگی که انگار پشتش یک دنیا حرف پنهان کرده روی صورتش بود. بی مقدمه بحث را شروع کردم. نقبی زدم به روان کاوی ذهن که مورد علاقه خود اوست و پرسیدم اگر به کودکی شما برگردیم، خودتان فکر می کنید چه چیزی از کودکی در امروز شما باقی مانده؟ سرعت من را در سوال پرسیدن، با تأمل و سکوت طولانی اش خنثی کرد. کف دو دوستش را با هم مماس کرد و گرفت جلوی صورتش، چشم هایش را بست و انگار تک و تنها رفت به دنیای کودکی اش. وقتی به کافه شهر کتاب برگشت، من را هم با خود به خانه بزرگ و قدیمی کودکی هایش برد و از پدر و مادرش گفت و مواجهه ای که آن ها با او که فرزند بزرگ خانواده بوده داشتند. گفت: «پدر و مادر معمولا فرزند ارشد را بیشتر مراقبت می کنند و از او بیشتر توقع و انتظار دارند و این باعث می شود نوعی سختگیری بر فرزندشان اعمال کنند. پدر و مادر من و به خصوص پدرم خیلی در ایام کودکی بر من سخت می گرفتند. بنابراین نوعی جدی گرفتن به خاطر همان سختگیری ها در من پدید آمد. این سختگیری ها اگرچه از جهاتی بد نبود اما از جهاتی دیگر در من آثار منفی برجای گذاشت.»

می خواستم از آثار منفی سختگیری پدر و مادر در کودکی بر شخصیت امروزش بپرسم که نوشیدنی هایمان را آوردند. مصطفی ملکیان با پسر جوانی که نوشیدنی ها و کیک ها را روی میز گذاشت خوش و بش صمیمانه ای کرد و تشکر جانانه ای ؛ مثل همیشه اش که سخت مبادی آداب است. همه چیز که روی میز قرار گرفت من هم سوالم را پرسیدم و پاسخش را هم از زبان مصطفی ملکیان شنیدم: « من به جهت سختگیری پدرم اعتماد به نفسم را از دست دادم و همیشه از فقدان اعتماد به نفس رنج می برم.» و بعد تازه به سوال اول من درباره آن چیزی که از گذشته اش با خود به شخصیت امروزش آورده، پاسخ داد: « من از پدرم سه ویژگی به گمان خودم مثبت را کمابیش به ارث بردم. حد این که چقدر به صورت ژنتیک از پدرم به من ارث رسیده و چقدر ناشی از تعلیم و تربیت او بوده نمی توانم تعیین کنم.» و بعد مثل همیشه که اول طبقه بندی می کند و بعد شرح می دهد، سه ویژگی را شرح داد:

« یک ویژگی بی اعتنایی به دنیاست. پدر من به ثروت، به قدرت و به شهرت به تمام معنا بی اعتناست. من نمی خواهم ادعا کنم در حد پدرم هستم ولی به این سه مطلوب و جاذبه اجتماعی از همان کودکی تا به امروز بی اعتنا بودم. ویژگی دوم عشق به علم فقط به خاطر علم است. پدر من همیشه مطالعه می کرد بدون این که سرسوزنی غرضی غیر از کسب علم و غیر از حقیقت طلبی از این مطالعه کردن ها داشته باشد ویژگی سوم هم ساده زیستی پدر من است که به صورت باورنکردنی ای در قرن بیستم ساده زیست است. من این سه را به رایگان و بدون ریاضت از پدرم دریافت کردم.»

بعد هم برای حفظ مساوات بود یا عدالت که از سه ویژگی به ارث برده از مادرش گفت تا با جمع این شش ویژگی نمودار شخصیتی اش را برایم ترسیم کند. گفت:

«یک ویژگی خوش بینی به آنان است چرا که مادر من به همه کس خوش بین بود و من با این که در زندگی ام از این حد از خوش بینی خیلی لطمه خوردم و خسارت دیدم ولی چیزی نیست که بتوانم از خودم دفع کنم . ویژگی دوم سخت کوشی مادرم است. در طول عمرم مادرم را یک ثانیه بیکار ندیدم. وقتی هم به نظر می آمد در جمع خانواده نشسته، در حال انجام دادن کاری بود و چیزی پاک می کرد. ویژگی سوم هم شخصیت وسواسی من است که از مادرم به من رسیده است. نمی گویم که این شش ویژگی هیچ زیانی برای من نداشته ولی روی هم رفته هر شش تای این ویژگی ها برای من سودآور بوده است.»

مصطفی ملکیان به رغم برون گرایی ظاهری که در اجتماع از او می بینیم اما یک درون گرایی خاص خود هم دارد. این را از خودش پرسیدم و گفتم من بین ترجیح درون گرایی یا برون گرایی برای توصیف شما وامانده ام.

لبخند زد و با همان لبخند من را به خلوت کودکی هایش برد و جوابم را داد: « من به تعبیر قدما طبع سوداوی مزاج دارم و همه هفت ویژگی طبع سوداوی مزاج ها در من بوده است که بزرگ ترینش همین درون گرایی است. من از کودکی به شدت درون گرا بودم. حتی در منزل خودمان که از منازل قدیم بود و نزدیک به هشتصدمتر مربع مساحت و اتاق های متعدد پر از نور داشت، من به صندوق خانه ای در گوشه خانه که تاریک بود می رفتم، چراغی روشن می کردم و کتاب می خواندم. تازه ! در همان صندوق خانه یک تخت گاه بود که من زیر آن تخت گاه می رفتم. خیلی وقت ها پدرم وقتی آن جا می آمدند با من پرخاش می کردند که چرا این جا کز کرده ای.» گفتم واقعا چرا به آن جای تاریک و دور از دسترس می رفتید؟ و پاسخ شنیدم: «خلوتی که آن جا حاصل می کردم کمتر نقض می شد. در هر کجای خانه اگر خلوتی هم داشتم امکان نقض ان و به هم خوردنش وجود داشت اما آن جا کسی سرک نمی کشید. من خیلی خلوت دوست بودم و اهل بازی ها و دوستی های دوران کودکی نبودم. برعکس از نشست و برخاست با بزرگ‌ترها لذت می بردم.»

چند لحظه سکوت کردم تا فرصت نوشیدن آب هویج به مصطفی ملکیان داده باشم. می دانستم تا وقتی که من سوال می پرسم و جواب می خواهم به رسم ادب چیزی نمی خورد. دو قلپ از نوشیدنی اش نوشید و بعد دو دستش را روی میز حایل لیوان کرد، انگار که داشت خنکی لیوان را به درون می کشید. ذهنم روی این جمله اش که گفته بود «خلوت دوست» است مانده بود. این ویژگی در زندگی امروز او که بیشتر وقتش به مشاوره دادن ها و پذیرش مراجعان می گذرد، انگار جایی ندارد. از دلیل این تناقض پرسیدم و فهمیدم که مصطفی ملکیان خلوت دوستی خود را فدای سه دلیل کرده است. برایم گفت:

«یکی از ویژگی های منفی شخصیت من این است که قدرت «نه گفتن» ندارم و این قدرت «نه گفتن» نداشتن هم ناشی از عدم اعتماد به نفس است که در من وجود دارد.نه گفتن نیازمند اعتماد به نفس بالاست. دلیل دوم هم عاطفی بودن شدید من است که نمی توانم فرد نیازمند به خودم را دست خالی برگردانم. و دلیل سوم هم که هرگز نباید با عاطفی بودن یکی گرفته شود، اخلاقی بودن است. من گاهی به لحاظ اخلاقی احساس می کنم وظیفه دارم به کسی کمک کنم. اتفاقا عاطفی بودن و اخلاقی بودن خیلی وقت ها به دو راه مختلف شما را سوق می دهند و نباید با هم خلط شوند. و این سه تا دست به دست هم داده و من پر از ارباب رجوع هستم.»

می دانستم که بیشتر این به تعبیر مصطفی ملکیان ارباب رجوع ها برای طرح مشکل و مسئله ای که در زندگی با آن مواجه شده اند به او مراجعه می کنند و دوست داشتم شکل مواجهه اش را با انرژی منفی زیادی که از شنیدن مشکلات و مصایب دیگران دریافت می کند بدانم. از او که پرسیدم رد نکرد و تعارف نکرد که مثلا انرژی منفی در کار نیست. گفت: «در این پر ارباب رجوع بودن چه موفق بشوم مسئله و مشکل شما را حل کنم و چه موفق نشوم به هر حال انرژی منفی دریافت می کنم. انسان ها برای طرح مسائل نظری و مشکلات عملی شان نزد من می آیند و این مسئله طبعا به من انرژی منفی می دهد. این انرژی منفی به جهت این که شدیدا آدم عاطفی هستم خیلی ویرانگر می شود.با این همه من به این انرژی منفی دریافت کردن رضایت درجه دو می دهم و می گویم اگر با انرژی منفی من تقلیل مرارتی و تقریر حقیقتی صورت بگیرد و در دو رنجی از کسی کاسته شود آن قدر برایم شادی می آورد که باعث می شود به دریافت این انرژی منفی رضایت درجه دو بدهم.» با آرامش عجیبی روی صندلی نشسته بود و حرف می زد. انگار نه انگار که از انرژی های منفی اطرافش صحبت می کند. یک دستش را انداخته بود روی پشتی صندلی و دست دیگرش را هم گذاشته بود روی میز و لیوان نوشیدنی اش را لمس می کرد. گفتم از این که می گویید از دریافت انرژی منفی احساس رضایت می کنید تعجب می کنم. آرامشش را با خوردن یک قلپ از نوشیدنی اش کامل کرد و جوابم را داد: «این را هزینه های دو هدف خودم در زندگی تلقی می کنم و معتقدم که هیچ سبک زندگی ای نیست که در آن هزینه ای وجود نداشته باشد. سبک زندگی مبتنی بر تقریر حقیقت و تقلیل مرارت که یا در مقام نظر حقیقتی را با کسی در میان بگذاری و یا در مقام عمل درد و رنجی را از کسی بکاهی بزرگ ترین هزینه اش همین انرژی های منفی است که آدم دریافت می کند وقتی که می فهمد زیرپوست جامعه چه خبر است و در درون آدمیان چه چیزها می گذرد و چه دردها و رنج ها و محنت هایی وجود دارد.»

به یاد بیماری افسردگی حادی افتادم که دو- سه سال قبل درگیرش کرده و چند ماهی توش و توانش را گرفته و خانه نشینش کرده بود. پرسیدم تجمیع همین انرژی های منفی بود که شما را به افسردگی کشاند؟ پیش فرض من را رد کرد. گفت: «گمان نمی کنم بشود همه را به حساب این گذاشت. قبلا هم دوره های افسردگی طولانی تر و البته خفیف تر داشتم که در آن ها علت افسردگی همین است که شما می گویید اما در دوره اخیر اگرچه درد و رنج مردم بی تاثیر نبود اما همه علت هم نبود. من از ۲۷ سالگی در مقاطعی دستخوش افسردگی می شدم.» گفتم اگر اذیت نمی شوید دوست دارم دلیل افسردگی می شدم.» گفتم اگر اذیت نمی شوید دوست دارم دلیل افسردگی شدید سه سال قبل تان را بدانم. هیچ تغییری در چهره اش ایجاد نشد که نشان دهد سوالم را دوست نداشته اما یک آن به ذهنم آمد که مبادا به همان علتی که چند دقیقه قبل درباره عدم توانایی اش در نه گفتن گفته بود، این سوال را هم به اجبار بخواهد جواب گوید. هرچه بود کار از کار گذشته بود، سوالم را پرسیده بودم و مصطفی ملکیان شروع کرده بود به پاسخ دادن: «من تضادها و تعارض های درونی و نزاع هایی با خودم دارم که سهم زیادی در این افسردگی داشتند. یکی از ویژگی های انسان های سوداوی مزاج این است که همیشه دستخوش نوعی احساس گناه هستند که لزوما صبغه دینی و مذهبی ندارد بلکه می تواند برآمده از یک خطای اخلاقی باشد. من این احساس را داشته ام و باعث شده همیشه با خودم نزاع درونی داشته باشم. من با خودم کشتی گرفتن و زمین خوردن و برخاستن و دوباره کشتی گرفتن دارم. سرزنش، نکوهش و ملامتگری خودم را زیاد دارم. شما اگر قصد مرتکب شدن خطا دارید باید به نحوی وجدان تان به خواب رفته باشد. مشکل من این است که هم وجدانم را نتوانستم به خواب ببرم و هم نتوانستم از خطا دوری کنم. وقتی شما خطایی مرتکب می شوید و وجدان تان هم زنده و هوشیار است، دائما عذاب وجدان دارید و این عذاب وجدان از بزرگ ترین مصادیق تضاد با خود است. من این را واقعا دارم.» وقتی صحبت می کرد چشم دوخته بود به نقطه ای دور. رد نگاهش را نگرفته اما انگار نگاهش به دورترین نقطه ای که می شد در کافه دید خیره مانده بود. گفتم انگار آموزه های روان درمان گرانه خودتان هم آن طور که باید و شاید نتوانست کمک خوبی برای برون رفت از بحران روحی به شما بکند و بعد پرسیدم پیدا کردن راه حل افسردگی برای شما با این سطح از معلومات روان درمان گری سخت نیست؟نگاهش برگشت سمن من. یک قلپ آب میوه خورد، لبخند زد و گفت: «بله سخت است. به گمان من در خیلی از امور زندگی این مثل که کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد صادق است. به تعبیر دیگر شما می توانید در کار دیگران استاد باشید اما در کار خودتان استاد نباشید. وقتی سوژه و ابژه یکی می شود کار به آن آسانی نیست که وقتی سوژه غیر از ابژه است. من در عین این که از دوران جوانی همیشه مطالعان روان شناختی و روان درمان گرانه داشته ام اما هیچ وقت نتوانستم کمکی را که به دیگری می کنم به خودم هم بکنم.» پرسیدم کمکی که شما به دیگران می کنید مشخصا چیست؟ قسمت آخر سوالم را پرسیده بودم و برگشتم به اول آن چه در ذهنم گذشته بود و برای روشن تر شدن منظورم گفتم که شما وقتی هدف تان تقریر حقیقت است یعنی روی آگاهی بخشی کار می کنید و بیدار کردن وجدان خفته. اما وقتی کسی که دچار گرفتاری است به شما رجوع می کند منطقا برای کم کردن بحران روحی آن فرد باید تلاش کنید وجدانش را به سمت خواب شدن هل بدهید که او را از موقعیت ناظر نسبت به مشکلی که دارد دور کنید تا بتواند درد و رنجش را فراموش کند. گفتم شما این کار دوم را نه برای خودتان می کنید و نه احتمالا حاضرید برای دیگری چنین کنید. پرسیدم با این حساب در مشاوره ها، غیر از هم صدایی کار دیگری می توانید بکنید؟ تمام مدتی که من سوال می پرسیدم دست به سینه بود و گوش می داد. من که سکوت کردم قبل از هر چیز فرض مستتر پشت سوالم را اصلاح کرد. گفت: «سوال شما یک پیش فرض نادرست دارد و آن این که گویی همه افرادی که به من رجوع می کنند مشکل اخلاقی با خودشان دارند. در حالی که چنین نیست و بعضی افراد ممکن است خطاهای محاسباتی در زندگی شان مرتکب شوند و بر اثر آن گرفتاری پیدا کنند.» با تعجب پرسیدم مثلا کسی که در فعالیت های اقتصادی اش ورشکست شده چه کمکی از شما می خواهد و شما چه کمکی می توانید به چنین فردی بکنید؟ برای سوالم، جواب حاضر و آماده داشت: »هر مشکلی دو وجه آبجکتیو و سابجکتیو دارد. کسی که ورزشکست می شود یا مشکل عظیم اقتصادی پیدا می کند هم باید به کسانی رجوع کند که مشکل آبجکتیوش را رفع کنند و هم باید به سراغ کسانی برود که برای مشکل سابجکتیوش چاره داشته باشند. کسانی که مشکل سابجکتیوش او را رفع می کنند به او یاد می دهند که چگونه می تواند با تنگدستی بعد از ورشکستگی کنار بیاید. من در مشاوره هایی که می دهم راه آشتی کردن یا به تعبیر بهتر راه پذیرش واقعیت نامنتظر را یاد می دهم و البته نباید به ذهن شما متبادر شود که لزوما در این کار موفق هستم. به اکثر کسانی که به من رجوع می کنند می گویم شما باید مسئله تان را با یک روان پزشک یا یک روان درمان گر رفع کنید.»

نگاه می کردم که اصلا جنب و جوشی در صندلی ندارد. مثل آدمی است که تکلیفش با خودش روشن است و در آرامش زمان می گذراند. حتی سروصدای دم ظهر کافه هم باعث نمی شد حواسش به اطراف پرت شود. فکر کردم شاید الان وقتش باشد که یک سوال انتزاعی را که همیشه توی ذهنم داشتم از مصطفی ملکیان بپرسم. آن چه را در ذهنم می گذشت بدون روتوش بر زبان آوردم و گفتم آن روزهایی که افسردگی حاد داشتید، همیشه فکر می کردم بار روانی مصطفی ملکیان از راه صحبت کردن با چه کسی ممکن است کم شود و حالا می خواهم از خودتان بپرسم همزبانی شما با چه کسی – چه زنده باشد و چه مرده- ممکن است به رفع مشکلات روحی شما کمک کند؟ چند ثانیه فکر کرد؛ کف دو دستش را به هم چسباند، دست هایش را عمود چانه اش کرد و فکر کرد. از فکر کردن که فارغ شد گفت: «همه کسانی که نام می برم متاسفانه الان زنده نیستند. من گمان می کنم که برای رفع این سنخ مشکلات باید به امثال بودا، لائوتسه، سقراط، مارکوس اورلیوس، سنکا، سیسرون، فرانسوای آسیزی، اسپینوزا، پاسکال، ویتگنشاین، امرسون و والت ویتمن رجوع کرد. این ها در زمان ما نیستند.» این اسامی را که نام برد سکوت کرد و بعد باقی مانده آب میوه اش را خورد. انگار می خواست این حسرت را در خودش مخفی کند. بعد هم قبل از این که من چیزی بپرسم دست راستش را زیر چانه اش گذاشت، آن طور که انگشت سبابه اش روی دهانش نشست و جوابم گفت: «من خیلی با این سخن دکتر شایگان هم دلی دارم که می گوید چیزی که جوامع امروزی نسبت به جوامع سنتی به شدت از آن رنج می برند، فقدان گروه و صنفی از آدمیان فرزانه است. انسان های فرزانه چه بسا نفس ملاقات شان رفع مشکل می کند. آن ها ممکن است کل زندگی شما را با یک یا دو ضابطه ای که به شما تفهیم می کنند تغییر دهند. به این ها می گویند فرزانه ولی می شود به آن ها گفت طبیبان روحانی و معنوی بشد. جای این آدم ها در زندگی امروز ما خالی است.» و چشم دوخت به من تا سوال بعدی را بپرسم. همین نگاه او که ردی از حسرت در آن بود ذهنم را کشاند سمت یکی از صحبت های همیشگی مصطفی ملکیان که هدف زندگی آدمیان را شاد و با معنازیستن می داند. گفتم در زندگی شخصی شما وجه با معنایی زندگی پررنگ است اما آن چه من می بینم این است که وجه شاد زیستن در زندگی شخصی شما انگار غایب است. گفتم شما خودتان نقض حرف خودتان هستید به جای این که انسان شادی باشید با زندگی با معنا، من شما را انسان غمگینی می شناسم با یک زندگی پر از معنا. پرسیدم چرا شاد نیستید؟ بدون درنگ و تامل جوابم را داد.گفت: «بله من شاد نیستم و تازه اگر با آموزه های روان درمان گری آشنا نشده بودم به مراتب ناشادتر بودم.» و بعد خودش فلسفه این ناشادی را برایم شرح داد: «سعادت چه به معنای شادی و چه به معنای بهروزی، دو امر اجتماعی هستند. یعنی در یک جامعه ناشاد فردی که قصد شاد زیستن دارد، فقط تا حدی می تواند شاد زندگی کند و در یک جامعه نابهروز فردی که قصد زندگی بهروزانه دارد هم فقط تا حدی موفق است. نمی شود در جامعه ای که همه ناشاد هستند یک فرد به نهایت شادی برسد. من معتقدم هم سعادت شادی من و هم سعادت بهروزی من وجه اجتماعی دارد پس نمی توانم شاد و بهروز زندگی کنم.»و بعد برای محکم کردن حرفش در ذهن من یک مثال هم زد: «آیا می شود در جامعه ای که همه از فرهنگ بسیار ضعیف و منحطی برخوردارند یک کانت پدید آید؟ نمی شود. درست است که متفکران گاهی با عموم مردم جامعه شان فاصله دارند ولی معنایش این نیست که می توان توقع داشت که در هر جامعه ای هر متفکری پدید بیاید. در جامعه ای که همه در سطح ابتدایی معلومات هستند، نمی توانید یک فیلسوف بزرگ داشته باشید.» ذهنم رفت سمت انگاره و باور همیشگی مصطفی ملکیان که همان اولویت بخشیدن بر فرهنگ است و از او پرسیدم شما با این حرف و این امثال می خواهید تاکید کنید که به ساختارها اهمیت بیشتری می دهید؟ قبول نکرد. گفت: «من این جا به «فرد» های دیگری که با آن ها حشر و نشر دارم اهمیت می دهم. اگر شما در یک جامعه ای زندگی کنید که در آن همه افراد ناشاد هستند، هرچقدر جدیت کنید نمی توانید خودتان را از تاثیرات ناشادی دیگران مصون نگه دارید.»

دعوتش کردم به چای یا یک نوشیدنی دیگر که با حرکت دست و تکان دادن سر دعوتم را رد کرد. من هم بی مقدمه از او پرسیدم چه چیزی در زندگی بیشتر از هر چیزی شما را رنج می دهد؟ فکر می کردم یک یا دو دلیل اجتماعی بگوید اما برای پاسخ دادن برگشت به درون خودش و گفت: «بیش تر از هر چیزی فاصله داشتن آرمان های خودم با واقعیت های زندگی خودم من را رنج می دهد. همیشه گفته ام دو دسته از انسان ها تا حدی که در جهان ممکن است می توانند خوش باشند. یکی کسانی که فتیله آرمان ها را پایین کشیده اند و متناسب با همان فتیله پایین کشیده آرمان هایشان عمل می کنند؛ و یک گروه هم کسانی که فتیله آرمان ها را خیلی بالا کشیده اند ولی فتیله عمل شان هم خیلی بالاست و همت والا و اراده قوی دارند. اما بدا و به تعبیر بهتر ناخوشا حال کسانی که فتیله آرمان ها را خیلی بالا کشیدند اما فتیله عمل شان بسیار پایین است که من یکی از مصادیق این افراد هستم. اگر می توانستم فتیله آرمان ها را پایین بکشم یا اگر می توانستم فتیله عمل را بالا بکشم بهتر می شد.» پرسیدم این آرمان هایی که از آن صحبت می کنید آرمان های اخلاقی هستند یا جزو آرزوهای شما محسوب می شوند؟ گفت: «در مورد خود من آرمان های اخلاقی است.» باید می پرسیدم چه توقع اخلاقی از خودتان داشته اید که حالا گمان می کنید به آن توقع اخلاقی نرسیده اید و پرسیدم. باز

یکی از اصلی ترین خطاهای استراتژیک زندگی ام این است که با این که بعد از پایان تحصیل در دانشکده الهیات برای ادامه تحصیل به من بورسیه تعلق گرفته بود تا به خارج از کشور بروم، این کار را نکردم.

هم نگاهش را دوخت به جایی دور در کافه و جوابم را داد: «من فکر می کنم بزرگ ترین آفت اخلاقی این است که آدمی عمر و استعدادهای درونی و فرصت های بیرونی اش را به هدر بدهد. من واقعا عمرم را، استعدادهای درونی ام را و فرصت های بیرونی ام را خیلی زیاد زایل کرده ام. دیگر این که من در خودم صداقت را به همان معنایی که مدنظر خودم است که ساحت های پنج گانه وجودی با هم منطبق باشد، نمی بینم و از این منظر خیلی رنج می برم.» نگاهش را برگرداند سمت من و یک دلیل دیگر هم برای رنج کشیدنش بر دو دلیل دیگر افزود. گفت: «سومین دلیلی که به نظر خودم خیلی هم شاخص هست چیزی است که روان شناسان از آن تعبیر می کنند به این که وزن نسبی امور را در قیاس با هم تشخیص بدهیم و مبادا گاهی اهمی را فدای مهمی بکنیم و چیز کم اهمیتی را بر چیز پراهمیتی ترجیح بدهیم. متاسفانه این عیارسنجی امور در من قوی نیست و من را به یک سلسله اموری کشانده که از نظر خودم اهمیت ندارد. این ها خطاهای اخلاقی است. و البته من خطاهای محاسباتی هم دارم که دست از گریبان من برنمی دارند. بنابراین عمر و فرصت ها و استعدادهایم را ضایع کرده ام چون ندانستم که کجا باید سرمایه گذاری کنم.» خیلی دوست داشتم بدانم مصطفی ملکیان کجای زندگی اش چرتکه نادرست انداخته و در محاسباتش خطا کرده است از او پرسیدم.گفت: «یکی از اصلی ترین خطاهای استراتژیکم این است که با این که بعد از پایان تحصیل در دانشکده الهیات برای ادامه تحصیل به من بورسیه تعلق گرفته بود تا به خارج از کشور بروم، این کار را نکردم.» باز هم رد حصرت در نگاهش نشست که داشت من را نگاه می کرد. از علت قبول نکردن بورسیه تحصیلی پرسیدم و پاسخش را شنیدم که گفت: « به دو علت نرفتم. اول این که به نظرم آمده بود که هنوز سنت فرهنگی دینی خودمان را چنان که باید و شاید نشناخته ام و باید اول فرهنگ دینی خودمان را بشناسم. دلیل دوم هم تصور نادرستی بود که از بعضی جنبه های زندگی اجتماعی در غرب داشتم. الان می فهمم که خطای محاسباتی داشتم و خیلی از این که برای تحصیل به خارج از کشور نرفتم احساس غبن می کنم. سخنم به این معنا نیست که به زندگی در خارج از ایران علاقه مند هستم بلکه آن زمان در اوان جوانی بودم و می توانستم از فرهنگ غنی فلسفی در غرب بهره مند شوم.» شیطنت کردم و پرسیدم که چرا هیچ وقت تصمیم نگرفتید این خطای استراتژیک خودتان را جبران کنید و برای تحصیل به خارج از ایران بروید؟ لبخند زد، از آن لبخندهایی که معنی اش این است که کار از کار گذشته است. همین را هم گفت: «هجده سال در قم بودم. آهسته آهسته پی می بردم که خطا کرده ام اما نه به آن شدت و حدتی که لازمه تصمیم گیری است. وقتی پی بردم که سنم از ۳۵ گذشته بود. و چه درست داوری کرده باشم درباره خودم و چه نادرست، به نظرم آمد که دیگر آن حظ علمی را که می توانستم از غرب ببرم اگر بروم هم نمی برم.»

تعارف کردم از کیک هم بخورد. با لبخند تعارفم را قبول کرد و تکه کوچکی از کیک خورد. از گذشته به امروز آوردمش. درباره نقدهایی که این اواخر بر الیت سیاسی ما از زاویه فرهنگ گرایی خاص خودش وارد کرده صحبت کردم و گفتم که صحبت های شما یک فضای فکری علیه تان ایجاد کرده است. براساس حرف ها و نقدهای که شنیده بودم پرسیدم اگر یکباره ببینید جامعه شناسان واکتورهای سیاسی از شما فاصله گرفته اند احساس تنهایی نمی کنید و این حس شما را اذیت نمی کند؟ دیدم که آرام و ریز ریز پاهایش را زیر میز تکان تکان می دهد. چند ثانیه ای فکر کرد و بعد گفت: «اگر بگویم از احساس تنها ماندگی آزار نمی بینم کذب و دروغ است. من هم از احساس تنها ماندگی رنج می برم. اما رنجم بسیار کمتر از آن چیزی است که شما تصور می کنید. من از کودکی به تنهایی آمیخته بودم و از تنهایی لذت می بردم. من خیلی به تنهایی خو گیرم. اگر دقت کنید من در هیچ جایی جاافتاده نیستم. نه هیچ وقت یک روحانی جاافتاده شدم، نه یک آکادمیسین جاافتاده شدم، نه یک محقق جاالفتاده و نه یک مترجم جاافتاده شدم. یک نویسنده و حتی یک روشنفکر جاافتاده هم نشدم.»

دست کشید روی دریش هایش و صحبتش را ادامه داد. شاید اصل پاسخی را که می خواست به سوال من بدهد، داد. «اگر امر دایر شود بین این که از حقیقتی دست بردارم و یا به تنهایی رضا دادن را ترجیح می دهم. نمی خواهم به خاطر این که تنهایی را از خودم رفع و دفع بکنم، از حقیقتی که فهم کرده ام دست بردارم. برای من همراهی با حقیقت مهم تر از همراهی با جماعت است. اگر دلیلی اقامه شود که آن دلیل واقعا به من نشان دهد که خطا کردم حتما بر می گردم و به این صورت ممکن است آن تنهایی هم کاهش پیدا کند اما تا وقتی که دلیل اقامه نشده است لزومی ندارد دست از حقیقت بردارم.»

فکر کردم خوب است از مصطفی ملکیان بپرسم که چرا عموما علاقه ای به پاسخگویی به ناقدان خودش هم ندارد. گفتم شما جواب نقدهایی را که به حرف ها و ایده هایتان می شود، نمی دهید و بعضا هم با وعده دادن تبیین بهتر نظرتان در آینده راه را برای نقدهای تند و تیز بعدی باز می گذارید. پرسیدم چرا تمایل ندراید گاهی اوقات پرونده بحثی را که حول شما باز می شود با پاسخگویی تان ببندید؟ برای پاسخ به سوالی که پرسیده سودم سه دلیل آورد و گفت: «من گمان می کنم ما باید مخاطبان خودمان را دارای آن مقدار عمق فهم و قدرت تفکر تصور بکنیم که مجبور نبایم همیشه بادیگارد رأی خودمان باشیم. کسانی که به هر نحوی به هر انتقادی جواب می دهند – که ممکن است از جهاتی کارشان هم خیلی درست باشد – یک پیش فرض دارند و این که گویا هر گوینده ای خودش همیشه باید از سخن خود دفاع کند؛ یعنی یک نوع بدگمانی به قدرت تفکر و عمیق فهم مخابان شان دارند. من فکر می کنم این بدگمانی در بسیاری از موارد نابجاست. من که نباید به عنوان حافظ و بادیگارد، سخنم را همیشه اسکورت کنم که نکند کسی این سخن را تضعیف کند.»

قبل از آن که دو دلیل دیگر را هم بگوید، پریدم وسط صحبتش و گفتم که همیشه اقتدارها و قدرت هایی وجود دارد که ایده ای را پمپاژ می کنند و این طور هم نیست که افکار عمومی همیشه طرف حقیقت ایستاده باشد. گفتم گاهی سخن نگفتن باعث می شود نقد از یک جایی به بعد تبدیل به اتهام شود و پرسیدم آیا همیشه می شود به افکار عمومی این قدر خوش بین بود که شما هستید؟ چه من قانع شوم و چه نشوم، مصطفی ملکیان به قضاوت افکار عمومی خوش بین است. در جوابم گفت: «برای انسان هایی که از سطح پایین تری در فهم و قدرت تفکر برخوردار هستند ممکن است سخن نگفتن موجب شود که نقد تبدیل به اتهام شود. آن ها به نظر من خیلی مهم نیستند. شما باید همیشه در پی افزایش فهم و قدرت تفکر پیروان تان باشید نه این که تعداد پیروان و موافقان خودتان را افزایش بدهید. خوب است سخن آدمی کسانی را که از کیفیت بالای ذهنی برخوردار هستند جذب کند نه تعداد بیشتری از افراد را.» و بعد دلیل دوم پاسخ ندادنش به نقدها را برایم گفت: «خیلی وقت ها هست که اگر بخواهید به آن نقد جواب بدهید دیگر رها نمی شوید و جواب هم که دادید باز به جواب شما جواب داده می شود و الی آخر. آدم که نمی تواند یک عمر بر سر دو سخن خودش وقت و نیرو صرف کند بلکه باید دنبال یادگیری مطالب تازه برود.»

اما دلیل سوم مصطفی ملکیان برای بی پاسخ گذاشتن نقدهایی که به او می شود، شاید اصلی ترین و به قولی شاده دلیل پاسخ ندادن هایش است وقتی که گفت: «من معتقدم بسیاری از نقدها ناشی از غفلت ناقد نیست بلکه ناشی از تغافل است. یعنی ناقد مرتکب مغالطه ای شده که در منطق به آن می گویم مغالطه پهلوان پنبه. او سخن قوی شما را اول ضعیف جلوه می دهد تا بعد بتواند توی سر آن بزند. اگر به پس و پیش و صد رو ذیل آن نگاه می کردند، می فهمیدند که مدعا به این سستی نیست.» و بعد غیرمستقیم و مستتر در سخنش گلایه ای هم از برخی از ناقدانش کرد. گفت : «گاهی من بعضی ناقدان را می بین که مطلبی را که خود من اولین بار در ایران در کلاس هایم طرح کردم، به من یاد می دهند. خب من به چنین اقدی هیچ وقت جواب نمی دهم چون می فهمم که نقدش حقیقت طلبانه نیست. چون خودش این مطلب را از من یاد گرفته و حالا برای جذب کردن یک تعداد مشتری غافل به من می گوید که ملکیان متوجه باش که به ذات گرایی قائل هستی یا به ذات گرایی قائل نیستی.» اشاره کردم به مقاله اخیر سیدجواد طباطبایی که کل مقاله نقد و به تعبیری اتهام زنی تند و تیزی علیه مصطفی ملکیان است. پرسیدم نمی خواهید به این مقاله جواب بدهید؟ مصطفی ملکیان بدون سر سوزنی فکر کردن جواب داد: «مخصوصا به نقد آقای طباطبایی که اصلا و ابدا جواب نمی دهم چون این نقد رسواتر از آن است که اصلا قصد پرداختن به آن را داشته باشم.»

هم او سکوت کرد و هم من. مصطفی ملکیان از فرصت سکوت استفاده کرد برای خوردن تکه ای کیک. من هم از این سکوت استفاده کردم برای تغییر موضوع صحبت مان. همه کسانی که مصطفی ملکیان را می شناسند، می دانند که یکی از مهارت های او در سخن گفتن طبقه بندی مسائل است. پاسخ هر سوالی را که از او می شود قبل از پاسخگویی در ذهنش طبقه بندی می کند و بعد در قالب چند گزاره یا دلیل به مخاطبش عرضه می کند. درباره این مهارت از او پرسیدم. می خواستم بدانم چقدر اکتسابی است و چقدر ژنتیک، و واقعا ماجرای این طبقه بندی ها چیست. پرسیدم آیا شما امور مختلف را در طول سالیان در ذهن تان طبقه بندی کرده اید یا مثلا الان وقتی با سوال من مواجه می شوید سریعا پاسخ تان را طبقه بندی می کنید و جواب می دهید؟ لبخند رضایت آمیزی روی صورتش نشست. گفت: «در عین این که به ریاضیات خیلی علاقه مند بودم و در دوره دبیرستان هم با علاقه ریاضیات می خواندم ولی نمی توانم بگویم نفس علاقه به ریاضیات این توانایی را به من داده، چون یادم می آید کودک هم که بودم برای یادسپاری و بعدا یادآوری، هر موضوعی را طبقه بندی می کردم. انگار از همان کودکی پی برده بودم که حافظه ام ضعیف است و اگر طبقه بندی نکنم در یادآوری و حتی یادسپاری به مشکل بر می خورم. به هر حال انگار به صورت ژنتیک با این که نه پدرم و نه مادرم این توانایی را داشته باشند، من به صورت حاضر و آماده آن را دریافت کرده بودم ولی خودم به مرور آگاهانه آن را تقویت کردم و همه اش هم برای جبران ضعف حافظه ام است.»

گفتم این توانایی را که شاید بشود اسمش را گذاشت توانایی تقویت قدرت ذهنی می توانید به دیگران هم یاد بدهید؟ چند لحظه برای پاسخ دادن درنگ کرد. انگار که دارد ذهنش را سبک – سنگین می کند. بعد گفت: «هر وقت با موضوع و مسئله و مشکلی مواجه می شوم، اول آن را در قالب یک مفهوم در می آورم. به محض این که در قالب مفهوم درآمد، سه کار با آن می کنم؛ اول این که می بینم آن مفهوم چه مفاهیم نزدیک به خودش دارد. دوم این که می بینم چه چیزهایی با آن مفهوم ناسازگار است. کار سوم هم این است که این مفهوم به چه موصوف هایی قابل اطلاق است. مثلا اگر بخواهم درباره مفهوم امید بیندیشم، اول می بینم مرزهای نزدیک به امید چیست و بعد این که آیا امید چیزی از نقیض خودش یا از اضدادش در خودش دارد یا ندارد، و سر آخر هم این که امید را در چه کانتکس هایی می شود به کار برد و یا نمی شود به کار برد. این سه از جمله راه هایی است که خیلی به من کمک می کند.»

گفتم همه اش همین است؟ گفت: «باز هم هست.» و من مثل شاگردی که می خواهد این درس استادش را خیلی خوب یاد بگیرد سکوت کردم تا باز هم از مهارت های خاص مصطفی ملکیان در طبقه بندی بیاموزم. برایم گفت: «نکته دیگری که خیلی برای من مهم است این است که وقتی برای یک موصوف، صفتی و یا برای مضافی مضاف الیهی می آورند همیشه حساسیتم را بر می انگیزد. مثلا می گویم چرا صفت زمینی را درباره سیب به کار می برند. این صفت، موصوف را از سیب های دیگر جدا می کند . بعد می روم ببینم که آن سیب های دیگر با این سیب زمینی چه وجوه اشتراکی دارند و چه وجوه افتراقی. با این شیوه و شگرد است که همه چیز را می شود در ذهن فایل بندی کرد.»

کمی فکر کردم و گفتم خیلی هم راحت نیست کسب و تمرین این مهارت. خندید. پرسیدم شما فی البداهه تقسیم بندی می کنید؟ با لبخند جوابم را داد: «واقعیت این است که در گفتار و نوشتار من هم فی البداهه تقسیم بندی صورت می گیرد و هم از پیش اندیشیده ام. شما الان یک سوال ابتدا به ساکن می کنید که من در جواب شما شاید از پیش اندیشیده ها استفاده کنم و ممکن هم هست که همین الان بندیشم. ولی واقعیت این است که هرچه سنم افزایش پیدا کرده، مواردی که فی الفور می توانم انجام دهم بیشتر شده است.»

می دانستم که مصطفی ملکیان روی تجربه زیسته افراد خاصه متفکران و کسانی که منشاء اندیشه ورزی هستند توجه ویژه ای دارد. حالا من بودم که می خواستم از تجربه زیسته او بدانم. گفتم اگر بخواهید براساس تجربه زیسته خودتان چند اصل را بگوید تا برای کنار آمدن بهتر با مشکلات و لذت بردن از زندگی به آن ها توجه کنیم چه توصیه ای می کنید؟ دو دستش را روی میز گذاشت و حایل چانه اش کرد. به نقطه ای دورتر چشم دوخت و فکر کرد. مشخص بود که با همان تکنیک طبقه بندی درگیر است. فکر کردنش به یک دقیقه نکشید. نگاهش را برگرداند سمت من، دست هایش را ازاد کرد و گفت: «اگر بخواهم فقط اصلی ترین و کلی ترین را بیان کنم فکر می کنم هفت نکته خیلی اصلی و کلی است.» قبل از این که ادامه بدهد با خنده پرسیدم این هفت تا را الان شمردید؟ با جدیت خاصی گفت که الان شمرده است. و بعد هفت اصل را یک به یک برایم شرح داد: «اول این که ما باید سنخ روانی خودمان را بشناسیم. بسیاری از ناشادی ها و ناخوشی های ما به این دلیل است که دست اندرکار رشته تحصیلی یا شغل و حرفه و نقش های اجتماعی هستیم که با سنح رانی ما سازگاری ندارد. نکته دوم این که باید یاد بگیریم رضایت همیشه با موفقیت سازگار نیست. باید این سنگ را با خودمان وابکنیم که می خواهیم موفقیت را فدای رضایت بکنیم یا رضایت را فدای موفقیت. تا اگر مثلا به ثروت یا قدرت سیاسی و شهرت اجتماعی رسیدیم دیگر ناله نکنیم که شاد نیستیم. سوم این که تا وقتی به ارزش داوری های دیگران بی اعتنا نیستند روی خوش نمی بینند. آدم به میزانی که به ارزش داوری های دیگران نسبت به خودش بی اعتناست، می تواند به راه خودش برود.»

مصطفی ملکیان صحبتش را قطع کرد تا از خانمی که داشت میز کناری ما را ترک می کرد، عذرخواهی کند که خلوتش را با صحبت هایمان به هم زده بودیم. همسایه میز کناری از این عذرخواهی غیرمنتظره جا خورد، لبخند زد و اطمینان داد که صدا و صحبت های ما مزاحمتی برای خلوت او نداشته است و من به این فکر می کردم که از اولی که شروع به صحبت کردیم صدای مصطفی ملکیان را به زحمت می شنیده ام. به هم نگاه کردیم و او صحبتش را ادامه داد: «من فکر می کنم که باید به ارزش داوری های دیگران بی اعتنا باشیم تا بتواینم راه یونیک خودمان را برویم.من معتقدم که هر کدام از ما در جهان یک کوچه داریم که قرقگاه ماست اما قرقگاه های ما خالی مانده و همه مان چپیده ایم در خیابان و شما پای من را لگد می کنید و من پای شما را. چرا به میدانگاه می چپیم؟ چون ارزش داوری های دیگران برایمان مهم است.» این بار من صحبت او را قطع کردم تا بپرسم این صحبت شما در زندگی اجتماعی آیا نمی تواند تعبیر به خودرأیی و خودخواهی شود؟ برداشتی را که از صحبتش داشتم اصلاح کرد و گفت: «ارزش داوری غیر از واقع داوری است. من هیچ وقت نگفتم به واقع داوری های دیگران باید بی اعتنا بود. ما متأسفانه خاکسترنشین این هستیم که به ارزش داوری های دیگران بها می دهیم. یعنی به خودمان وافادار نمی مانیم برای این که به دیگران وفادار بمانیم.» و بعد چهار اصل باقی مانده را که در تجربه زیسته مصطفی ملکیان راهنمای عملش بوده، برشمرد: «نکته چهارم تعادل برقرار کردن بین سنخ و فعالیتی است که در زندگی انجام می دهیم. بسته به سنخ روانی و بسته به این که اهل رضایت هستید یا اهل موفقیت معلوم می شود که راه تعادل برقرار کردن در زندگی شما چگونه است و چقدر از وقت و نیروی خود را باید صرف درآمد بکنید و چقدر را صرف ندای درونی خود. نکته پنجم هم این است که باید کمال گرایی را به معنای منفی اش از وجود خودمان ریشه کن کنیم. ما باید بپذیریم که با کار ناقص شروع کردن و روز به روز از نقص کار کاستن است که به مرز کمال نزدیک می شویم. کمال گرایی ناشی از عجب است. معنایش این است که مردم کار ناقص می کنند اما من نباید بکنم. بنابراین به جای کمال گرایی باید بهترگرایی داشته باشیم.»

در صندلی جابه جا شد. انگار می خواست نفسی تازه کند و دو اصل باقی مانده را بگوید. نگاهش را به من دوخت و گفت: «نکته ششم که خیلی مهم است این است که باید نسبت به هماهگنی درونی آرا و نظریات مان حساس باشیم. ما نظراتی داریم که با هم سازگار نیستند. وقتی که تضاد و تناقض و تعارض نظرات مان با یکدیگر نشان داده می شود، ناگهان احساس شکست می کنیم غافل از این که این شکست را واقعیت ها به ما نداده اند. لذا همیشه باید سعی کنیم اگر آرا و اجزایمان با هم ناسازگارند یکی را به سود دیگری از میدان به در کنیم و یا هر دو را به در کنیم و به جایش چیز سومی بیاوریم.» و اصل آخر و هفتمی که مصطفی ملکیان گفت به نظرم یکی از اصلی ترین درگیری های روزمره زندگی در جامعه انسانی آمد. گفت: «ما همیشه از چیزهایی که جزو قوانین حاکم بر جهان نیستند، ضربه می خوریم، چون آن ها را قانون حاکم بر جهان می دانسته ایم. وقتی چیزی را که قانون نما و شبه قانون است، قانون فرض می کنیم، از آن ضربه می خوریم. ذهن شما باید تابع واقعیت ها شود. کسی که می گوید افسرده هستم چون دوست بیست ساله ام به من خیانت کرده انگار که یکی از قوانین ذهنش این بوده که هیچ دوستی به دوستش خیانت نمی کند. هیچ روان شناس اجتماعی و هیچ جامعه شناسی این را از قوانین حاکم بر مناسبات انسانی تلقی نکرده است. وقتی این قوانین به سنگ واقعیت می خورد، مثل ظرف بلورین می شکند و آن وقت ما ناخوشی و ناشادی و رنج احساس می کنیم.»

ظهر شده بود. می دانستم که اگر مصطفی ملکیان را دعوت به ناهار بکنم نخواهد پذیرفت که ترجیحش ناهار خوردن در خانه است. فکر کردم یک سوال دیگر بپرسم و دفتر این گپ و گفت را جمع کنم. گفتم از تجربه زیسته خودتان هفت اصل برایم گفتید، حالا دوست دارم پنج کتاب تأثیرگذاری را که به نظر شما خواندنش مفید است معرفی کنید. همان اول هم گفتم که مقصودم کتاب های عمومی است و نه کتاب های تخصصی که او با آن ها سر و کار دارد. برای پاسخ دادن به این سوال خیلی فکر کرد، شاید دو یا سه دقیقه. انگار داشت همه کتاب هایی را که در طول زندگی اش خوانده یک بار از قفسه کتابخانه بیرون می آورد و ورق می زد. چشم هایش را بسته بود و فکر می کرد. بعد که چشم هایش را باز کرد، کتاب های تأثیرگذار مورد نظرش را این طور برایم فهرست کرد: «اول از همه مائده های زمینی آندره ژید با ترجمه خانم مهستی بحرینی است.» برای نام بردن کتاب دوم باز هم چند لحظه فکر کرد و بعد گفت: «دوم کتاب سیذارتا نوشته هرمان هسه با ترجمه سروش حبیبی است. کتاب سوم جان شیفته رومن رولان با ترجمه محمود اعتمادزاده (به آذین) است. کتاب چهارم هم گزارش به خاک یونان نوشته کازانتزاکیس با ترجمه صالح حسینی است.» برای نام بردن کتاب پنجم هم فکر کرد و بعد گفت: «و کتاب پنجم خانواده تیبو از روژه مارتین دوگار با ترجمه مرحوم ابوالحسن نجفی.» و هر پنج کتاب که نام برد، رمان بود.

با این که داشتم وسایلم را که روی میز پهن شده بود جمع می کردم تا برای رفتن آماده شویم، دلم نیامد یک سوال دیگر از مصطفی ملکیان نپرسم. دیده بودم که این اواخر بسیار پرکار شده. در دو موسسه سروش مولانا و پرسش کلاس هفتگی دارد. برای سخنرانی به شهرستان های مختلف می رود و در مراسم های مختلفی در تهران سخنرانی می کند. گفتم اتفاق خاصی در روحیه شما افتاده که این قدر پرکار شده اید؟ خندید. با مهربانی نگاهم کرد و گفت: «از من خیلی بیشتر از این چیزی که می پذیرم دعوت می شود. باور کنید الان که در اوج فعالیت هستم از هر بیست دعوت یکی را می پذیرم. آن یکی را هم که می پذیرم خیلی به اوضاع و احوالم بستگی دارد. مثلا کسی از من تقاضایی می کند که حقی بر گردن من دارد و نمی توانم نپذیرم. و یک جا هم می بینم که اگر نپذیرم عقب نشینی از موضع حقی است. خلاصه اوضاع و احوال خاص مشخص می کند که چرا یک بیستم دعوت ها را می پذیرم.»

پرسیدم این تعداد فعالیت ها خسته و کلافه تان نمی کند؟ لبخند زد؛ آن لبخندها که دعوتت می کند به گوش دادن. گفت: «دعوت ها را می پذیرم تا حالم بهتر شود. این اواخر هرچه کمتر فعالیت کردم حالم بدتر شد. با این کار یک نوع مداواگری می کنم و واقعا هم بی اثر نیست ولو اثرش تسکین دهنده است نه علاج کننده موقت است نه مستمر.»

گفتم با این وصف که می گویید اصلا وقت و زمانی خاص خودتان باقی می ماند؟ گفت که می ماند؛ در واقع یک جور گفت که حس کردم با چنگ و دندان برای خودش زمان نگه می دارد. گفت: «من واقعا و البته با کمال تأسف به زندگی مادی خود هیچ وقتی اختصاص نداده ام و این خودش یک صرفه جویی در وقت من محسوب می شود. می گویم متأسفانه چون فشار این را همسر من متحمل می شود. علاوه بر این، جون زندگی باتجملی ندارم چندان هم نیاز ندارم که وقت صرف کسب و بعد خرج مادیات بکنم. اما هیچ وقت نمی توانم همه وقتم را صرف دیگران کنم و حتی گاهی که به ضرورتی در شبانه روز بیش از حد مجاز وقت صرف دیگران می کنم از خواب خودم می کاهم چون معتقدم که اگر شما در شبانه روز نتوانید بین شش تا هشت ساعت مطالعه کنید دیگر روزآمد نیستید. من بین شش تا هشت ساعت را حتما برای مطالعه خودم می گذارم.»

صحبتش که تمام شد، گفتم می خواهم بدانم امرار معاش شما از چه راهی تأمین می شود. پرسیدم ارثیه خانوادگی دارید؟ خنده ای کرد و گفت: «ثروت خانوادگی که ندارم. من اتفاقا از آن نسل خانواده هستم که دیگر ثروتی هم نداشتند. پدران و اجداد من خیلی ثروتمند بودند اما خودم نه. تمام درآمدی که دارم منحصر می شود به دو چیز؛ یکی تدریس هایی که می کنم و یکی هم وقتی که به موسسات پژوهشی و انتشارتی مشاوره می دهم اگر به من مبلغی بپردازند، می پذیرم. این را به حقوق بازنشستگی همسرم منضم کنید.»

تا من وسایلم را جمع کنم و آماده رفتن شویم، مصطفی ملکیان هم باقی مانده کیکش را خورد. از پشت میز بلند شدیم، صمیمانه از پسر جوانی که از ما پذیرایی کرده بود تشکر کرد و از شهر کتاب فرشته بیرون آمدیم.

منبع: ماهنامه اندیشه پویا، شماره ۳۸

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 132 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم