«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

 مصطفی ملکیان: علاقه اصلی من حتی بعد از ورود به حوزه علمیه قم همچنان فلسفه، حکمت و عرفان اسلامی بود اما با وجود این علاقه، به هرحال چاره‌ای نداشتم که مثل دیگران «فقه» و «اصول» هم بخوانم چراکه این دو مهمترین علومی هستند که در حوزه، تعلیم و تعلم می‌شوند. یعنی حوزه‌های علمیه ما اساساً در سده‌های اخیر و بویژه پس از سلطه صفویه در ایران، در تلاش‌اند که از طلبه «فقیه» بسازند؛ در نتیجه تمام تأکیدشان بر فقه و اصول فقه است و فلسفه و حکمت و عرفان به معنای واضحی در حاشیه فقه و اصول فقه قرار می‌گیرند.

 مصطفی ملکیان: کسی که بیش از همه منش او مرا متأثر کرد دکتر «مهرداد بهار» پسر ملک‌الشعرای بهار بود. واقعیت آن است که درس‌هایی که او می‌گفت عمدتاً در مورد تاریخ ایران باستان و زبان‌ها و ادیان آن زمان بود و من تقریباً هیچ علاقه‌ای به این موضوعات نداشتم چراکه سخت شیفته فلسفه بودم اما با این حال در کلاس او به‌صورت مستمع آزاد شرکت می‌کردم فقط برای اینکه شخصیت و منش اخلاقی و روانی او مرا مجذوب می‌کرد. یعنی به ضرس قاطع می‌گویم کسی را ندیدم که این همه برای اخلاق اهمیت قائل باشد و اخلاق را در رفتارش به‌طور عینی نمایش دهد.

نیلوفر: چگونه مصطفی ملکیان از بنیادگرایی، سنت‌گرایی، تجددگرایی و اگزیستانسیالیسم عبور کرد و به نظریه عقلانیت و معنویت رسید، این پرسشی است که بسیاری علاقه‌مندند پاسخ آن را از خود استاد ملکیان بشنوند. مصاحبه‌ی‌حاضر که در شماره‌ی اخیر مجله مهرنامه منتشر شده است، بر محور همین پرسش شکل گرفته است. سیر اندیشه‌وزی ملکیان و ناگفته‌هایی از زندگی او را در این مصاحبه می‌خوانیم.

 محمود مقدسی: پاییز سال گذشته خدمت آقای ملکیان رسیده بودم. بعد از کمی گفتگو، صحبت به حال و روز آن ایام من رسید. ادامهٔ گفتگو به هفتهٔ آینده موکول شد و قرار شد در جلسهٔ بعد ایشان از تجربهٔ شخصی خودشان از زندگی بگویند. در واقع بنا بر این شد که به جای توصیه و نصیحت یا هر حرف دیگری، از تجربهٔ خودشان در مقام فردی در طلب حقیقت صحبت کنند. به عقیدهٔ ایشان، این کار بهترین راه برای همفکری با من و دوستانی شبیه من است. روز گفتگو اجازه گرفتم تا صحبت‌هایشان را ضبط کنم و در اختیار بعضی از دوستان بگذارم. ماه گذشته اجازهٔ انتشارش را از آقای ملکیان گرفتم و اکنون حاصل این گفتگو را با شما در میان می‌گذارم.

استاد ملكيان در پاسخ به سؤالي بمنظور آشنايي بيشتر با زندگي، تحصيلات و اساتيدش در گذشته، چنين ميگويد:  در باب گذشته چيزي براي گفتن ندارم «من همينم كه تو مي بيني و كمتر زينم» چون اولاً احساس نمي كنم كه رويداد قابل توجهي در زندگي من رخ داده باشد، كه ارزش اين را داشته باشد كه شما وقتتان را صرف شنيدن شرح و وصف آن كنيد. ثانياً نه در نظام حوزوي و نه در نظام دانشگاهي پيرو سنت استادي ـ شاگردي، نبوده ام، كه ذكر كنم كه استاد من فلان كس بوده كه او شاگرد بهمان كس و او هم به نوبه خود شاگرد بيسار كس بوده است تا به اين ترتيب تراديسيون و سلسله النسب استادي - شاگردي و فكري خودم را معرفي كنم.

 جعفر مجرد قمى : مصطفى ملكيان را آنهايى مى شناسند كه دغدغه يافتن «راهى به رهايى» دارند. اين در حالى است كه امروزه ودر فضاى فعلى جامعه ما سخن گفتن و داورى كردن و از سر دقت و تحليل به نقد وارزيابى انديشه ها پرداختن، كارى دشوار ومشكل است. چه آدم ها گرفتار روزمرگى و دلمردگى اند. گرفتار خود و خودپسندى اند و دراين شرايط صعب يافتن «راهى به رهايى» كارى است سخت و دشوار.