«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

اشاره: استاد ملکیان در نوشتار حاضر به پرسش های مجله زنان در خصوص آینکه آیا اساسا در جامعه ایران می توان  از پديده‌اي به نام "جنبش زنان" سخن گفت؟» يا، به عبارت ديگر، «آيا پديده‌اي به نام "جنبش زنان" در ايران وجود دارد يا نه؟» و پرسش هایی در خصوص معناداری جنبش زنان و  قیاس جنبش زنان با جنبش های دیگر اجتماعی و شرایط لازم برای تکوین جنبش زنان  پاسخ گفته است:

 
1. اين پرسش كه: «آيا مي‌توان در جامعة ايران از پديده‌اي به نام "جنبش زنان" سخن گفت؟» يا، به عبارت ديگر، «آيا پديده‌اي به نام "جنبش زنان" در ايران وجود دارد يا نه؟» پرسشي است ناسودمند؛ زيرا لفظ و مفهوم «جنبش زنان» از الفاظ و مفاهيم نظري (theoretical terms) و انتزاعي است و جامعه‌شناسان از اين لفظ و مفهوم تعريف واحدي ارائه نكرده‌اند و، بنابراين، بسته به اين‌كه پاسخ‌دهنده از لفظ «جنبش زنان» چه معنايي فهم يا اراده كرده باشد، پاسخ مي‌تواند مثبت يا منفي باشد و، مهم‌تر اين‌كه، پاسخ‌هاي مثبت يا منفي‌اي كه پاسخ‌دهندگان مختلف مي‌دهند، در بسياري از موارد، حاكي از اختلاف نظر واقعي‌شان در باب يك وضع و حال (state of affairs) يا رويداد (event) يا فرآيند (process) به نام «جنبش زنان» نيست، بلكه نشان‌دهندة نزاع لفظي‌شان بر سر مفهوم و مراد از لفظ «جنبش زنان» است. پرسشي كه چنان تنسيق شود كه پاسخ‌هاي متفاوت به آن لزوماً به معناي اختلاف نظر واقعي پاسخ‌دهندگان نباشد و فقط به اين معنا باشد كه پاسخ‌دهندگان، از لااقل يكي از الفاظ به‌كاررفته در آن پرسش، معناي مختلفي فهم يا اراده مي‌كنند پرسش ناسودمندي است.

2. قياس كردن جنبش زنان با جنبش كارگري يا جنبش دانشجويي يا جنبش جوانان يا هر جنبش ديگر نيز قياس نابجا و خطاآميزي است؛ و نابجاتر و خطاآميزتر اين‌كه وجوه اشتراك و افتراق جنبش زنان با ساير جنبش‌ها تعيين و بيان شود، چراكه آن قياس و اين مقايسه فقط در صورتي درست مي‌بود كه همة فعالان جنبش كارگري يا جنبش دانشجويي يا جنبش جوانان يا هر جنبش ديگر مرد مي‌بودند و زني در ميانشان نمي‌بود؛ با اين‌كه ناگفته پيداست كه، در هر يك از جنبش‌هاي اجتماعي، بخشي از فعالان زن‌اند. چرا نبايد فعاليت‌هايي را كه زنان در جنبش‌هاي مختلف اجتماعي دارند بخشي از فعاليتشان در «جنبش زنان» محسوب كرد؟ آيا فعاليت‌هايي كه زني كارگر در جنبش كارگري يا زني دانشجو در جنبش دانشجويي يا زني جوان در جنبش جوانان يا زني دهقان در جنبش دهقاني دارد جزوي از فعاليت‌هاي او در جنبش زنان نيست؟ چرا؟ آيا مي‌توان گفت كه فعاليت‌هاي زني در جنبشِ مثلاً كارگري فقط اختصاص به استيفاي حقوق كارگران دارد، نه غيركارگران و، بنابراين، فقط در چارچوب جنبش كارگري قابل اندراج است؟ يا فعاليت‌هاي زني در جنبش زنان فقط اختصاص به استيفاي حقوق زنان دارد، نه غير زنان و، بنابراين، جز در چارچوب جنبش زنان نمي‌گنجد؟ و آيا مي‌توان نتيجه گرفت كه جنبش زنان قابل ارجاع و تحويل به فعاليت‌هاي زنان در ساير جنبش‌هاي اجتماعي نيست؟ به گمان من، نه. توضيح اين جواب منفي در گرو پرداختن به مسئلة بسيار مهم‌تري است كه اينك بدان مي‌پردازم.


3. آيا ظهور جنبش‌هاي اجتماعي مختلف، اعم از كارگري، دهقاني، دانشجويي، جوانان، زنان، و... را بايد به فال نيك گرفت يا نه؟ به عبارت ديگر، اگر در ساحت جامعة جهاني يا در ساحت يك جامعة خاص، مثلاً ايران امروز، شاهد ظهور پي‌درپي جنبش‌هاي اجتماعي گوناگون بوديم، اين امر را نشانة سلامت و بساماني جامعه تلقي كنيم يا نشانة بيماري و نابساماني آن؟ از سويي، شك نيست كه ظهور هر جنبش اجتماعي، مثلاً جنبش كارگري، كمابيش حاكي از اين است كه گروهي از شهروندان جامعه در معرض ظلم و بيداد واقع شده‌اند و حقوقشان به‌كلي تضييع شده يا كاملاً استيفا نشده است؛ و اين جاي درد و دريغ دارد. از سوي ديگر، اين نيز قطعي است كه ظهور هر جنبش كمابيش حكايت از اين نيز دارد كه گروهي مظلوم و ستمديده: اولاً، به مظلوميت و ستمديدگي خود آگاهي يافته‌اند (پيشرفت در ساحت آگاهي)؛ ثانياً، از اين مظلوميت و ستمديدگي احساس نفرت و بيزاري پيدا كرده‌اند (تطهير (catharsis) در ساحت احساسات و عواطف)؛ و ثالثاً، اراده كرده‌اند كه براي تغيير وضع و حال يا فرآيندي كه ستم‌بار و ناقض حقوق است بكوشند (اصلاح در ساحت اراده)؛ و اين موجب خوشحالي و مسرت است.


تا اينجا به نظر مي‌رسد كه ظهور هر جنبش اجتماعي، به يك اعتبار، از نشانگان بيماري و نابساماني جامعه است و، به اعتباري ديگر، از علائم سلامت و بساماني آن. اما ـ و جان كلام اينجاست ـ واقعيت اين است كه ظهور هر جنبش اجتماعي نشان‌دهندة عمق انحطاط و سقوط اخلاقي و معنوي جامعه است؛ نه از اين لحاظ كه گوياي ظلم و بيدادي است كه بر گروهي از شهروندان آن جامعه مي‌رود (و به آن اشاره شد)، بلكه از اين لحاظ كه نشان مي‌دهد فقط آن گروه مظلوم و ستمديده است كه براي تغيير آن وضع و حال يا فرآيندي كه حقوقش را تضييع مي‌كند به عمل دست مي‌يازد، و ديگران خود را درگير دفاع از حقوق او نمي‌كنند. مثالي بزنم. مي‌توان هر جامعه را به سه بخش تقسيم كرد: كارگران، كساني كه حقوق كارگران را تضييع مي‌كنند، و كساني كه نه كارگرند و نه تضييع‌كنندة حقوق كارگران. در جامعه‌اي كه دستخوش انحطاط و سقوط اخلاقي و معنوي نباشد، فقط بخش اول، يعني خود كارگران، در صدد بازپس‌گرفتن حقوق تضييع‌شدة خود از بخش دوم برنمي‌آيند، بلكه بخش سوم نيز اين كار را برعهده مي‌گيرد. بخش سوم نمي‌گويد: «ما كه كارگر نيستيم. كارگران خودشان بروند و حقوق خود را مطالبه و استيفا كنند»، بلكه خود اين بخش سوم نيز، درست مثل وقتي كه حقوق خودش ضايع شده باشد، دست به عمل مي‌زند. و فقط وقتي جنبشي به نام «جنبش كارگري» پديد مي‌آيد كه اين بخش سوم كاري به كار دفاع از حقوق كارگران نداشته باشد و آنان را تنها بگذارد. ظهور جنبش كارگري فقط وقتي ضرورت مي‌يابد كه كارگران احساس كنند كه در دفاع از حقوق خود تنهايند و غيركارگران كاري به كار آنها ندارند؛ وگرنه اگر همة شهروندان جامعه، اعم از كارگر و غيركارگر، در برابر تضييع‌كنندگان حقوق كارگران بايستند، ديگر چه ضرورتي براي جنبش كارگري هست؟ عين اين سخن در باب همة جنبش‌هاي اجتماعي ديگر نيز صادق است. جنبش دانشجويي از احساس تنهايي همه‌گير دانشجويان پديد مي‌آيد، و جنبش جوانان نيز ناشي از احساس تنهايي فراگير جوانان است، و.... جنبش زنان نيز از اين حكم مستثنا نيست. اگر جامعه‌اي از چنان مرتبة والايي از اخلاق و معنويت برخوردار باشد كه فقط زنان مجبور نباشند از حقوق زنان دفاع كنند و مردان نيز در اين جهت همدوش و همپاي آنان گام بردارند، چه ضرورتي براي جنبش زنان مي‌ماند؟ فقط وقتي جنبش زنان ضرورت وجود پيدا مي‌كند كه جامعه به حدي از تَدَنّي و فرومايگي اخلاقي و معنوي تنزل كرده باشد كه مردان آن جامعه بگويند: «زنان، خودتان دست بالا كنيد و وارد كار بشويد. اميدي به ما نداشته باشيد. ما مَرديم و مردان را با مسائل و مشكلات زنان چه كار؟ نهايت كاري كه ما مي‌توانيم كرد اين است كه خودمان حقوق شما را تضييع نكنيم. اما دفاع از حقوق شما در برابر نهادها يا كساني كه بر شما ستم و بيداد مي‌كنند به ما ربطي ندارد.»


لُب سخنم اين است كه ظهور هر جنبش اجتماعي هميشه حاكي از اين است كه يك گروه اجتماعي به اين احساس رسيده است كه تنها و بي‌يار و ياور است و بقية شهروندان جامعه‌اش يا جزو تضييع‌كنندگان حقوق اويند يا، اگر حقوقش را هم تضييع نمي‌كنند، باري، دغدغة وضع و حال و سرشت و سرنوشت او را هم ندارند و، بنابراين، اگر بناست حقوقش را استيفا كند، فقط خودش بايد دست به كار شود و چشمداشتي از ساير شهروندان نبايد داشته باشد. و اگر اين احساس، احساس درستي باشد بايد پذيرفت كه با جامعه‌اي غيراخلاقي و دور از معنويت روبه‌روييم.


براي توضيح مطلب، از قياس و تنظيري استفاده كنم. اگر جامعه‌اي چنان باشد كه در آن اگر به فردي ظلم شود هيچ‌كس به كمك او نيايد و خودش به‌تنهايي ناچار به دفاع از خود باشد، اين جامعه، چه آن فرد بالاخره بتواند حق خود را بگيرد چه نتواند، به هر تقدير، جامعة غيراخلاقي و بي‌معنويتي است. چرا سخني كه در مورد افراد صادق است در مورد گروه‌هاي اجتماعي صادق نباشد؟ وانگهي، اگر بنا باشد كه هر گروه اجتماعي‌اي يك‌تنه و به‌تنهايي حقوق خود را مطالبه و استيفا كند، از آنجا كه هر گروه اجتماعي در درون خود از گروه‌هاي اجتماعي كوچك‌تري تشكيل شده، و هر يك از آن گروه‌هاي اجتماعي كوچك‌تر نيز از گروه‌هاي اجتماعي باز هم كوچك‌تري تكوّن يافته، و اين خردتر و خردتر شدن گروه‌هاي اجتماعي حدّ يقف ندارد، با پديدة بسيار نامطلوبي مواجه مي‌شويم و آن اين‌كه از درون هر جامعه‌اي، هزاران جنبش اجتماعي سر برمي‌آورند كه هر يك از آنها فقط جوياي حقوق خود است و بي‌اعتنا به تضييع شدن حقوق ساير شهروندان؛ و اين امر آثار و نتايج روان‌شناختي و جامعه‌شناختي سوء و ضبط و مهارناپذيري خواهد داشت.


4. در عين حال، صِرفِ فعاليت اجتماعي داشتن زنان و صِرفِ حضور و موفقيتشان در ساحت‌هاي مختلف زندگي اجتماعي، اعم از ساحت فرهنگ، ساحت سياست و ساحت اقتصاد، به معناي تكوّن «جنبش زنان» نمي‌تواند بود. شرط لازم (و البته نه كافي) پيدايش جنبش اين است كه گروهي از انسان‌ها به مرحلة خودآگاهي برسند و خودآگاهي مستلزم فاصله گرفتن از خود و با چشم خود به خود نگريستن است. فاصله گرفتن از خود به معناي بي‌طرفانه و واقع‌بينانه با خود مواجه شدن است و از هرگونه خودشيفتگي، جزم و جمود، تعصب و پيشداوري نسبت به خود دست شستن. با چشم خود به خود نگريستن نيز به معناي استقلال رأي و خود را از چشم ديگران نديدن و به داوري‌هاي ديگران پايبند و دلبسته نبودن و توجه عميق به اين نكته است كه ما بردة آن كسي هستيم كه به داوري‌هايش اهميت مي‌دهيم.
از اين رو، مي‌توان گفت كه فعاليت‌هاي چشمگير زنان ايراني، در ايران كنوني، به همان ميزان و درجه به يك «جنبش زنان» نزديك شده است كه زنان ايراني توانسته باشند از چشم خود (نه از چشم مردان) به خود بنگرند و خود را با واقع‌بيني و بي‌طرفي هرچه تمام‌تر ببينند.


منبع : ماهنامه زنان

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 81 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم