«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

متأسفانه، نظام آموزشي كشور ما چنان است كه نه دانش‌آموز يا دانشجو را از گسترة عظيم مطالعات و تحقيقات انجام يافته، در درازاي تاريخ و پهناي جغرافياي انساني با خبر مي‌كند و نه مسائل لازم براي استفاده از اين گنجينه سرشار را در اختيار او مي‌نهد و نه تواضع علمي لازم را در او مي‌پروراند تا دستخوش احساس استغنا از ديگران نشود و دانايي را گمشدة خود بداند و آن را در هر جا بجويد و از هر جا بيابد، برگيرد.


قسمت نخست

آیینه پژوهش: بر پژوهش‌هاي معاصر(= ربع قرن اخير پس از پيروزي انقلاب اسلامي)‌چه نقدهايي را وارد مي‌دانيد.

استاد ملكيان: مهم ترين نقدهايي كه مي‌توان بر پژوهش‌هايي كه در ايران پس از پيروزي انقلاب اسلامي در حوزهاي فلسفه، علوم تجربي انساني، علوم تاريخي، هنر و ادبيات، و علوم ديني و مذهبي انجام يافته‌اند، وارد دانست، عبارت‌اند از:

يك. اين پژوهش‌ها با غفلت و يا تغافل تمام از نيازها و خواسته‌هاي واقعي شهروندان صورت گرفته‌اند.مقتضاي اخلاقي و عقلانيت اين است كه وقتي كه با بي‌نهايت موضوع و مسئله مواجه مي‌شويم كه دربارة آنها نظراً و علي‌القاعده مي‌توان پژوهش كرد، اما عملاً و با توجه به محدويت دارايي‌هاي مالي و انساني نمي‌توان به همة آنها پرداخت، دست به گزينشي بزنيم مبتني بر آنچه از آن به "ارزيابي نيازها" يا " تحليل نيازها" تعبير مي‌شود.

ارزيابي يا تحليل نيازها به معناي هر گونه مطالعه و تحقيق است دربارة نيازها و خواسته‌هاي واقعي كساني كه پژوهش‌ها از جيب آنها پرداخته مي‌شود، بدين قصه كه آن نيازها و خواسته‌ها،‌بر حسب اهميت و نيز فوري و فوتي بودنشان، درجه بندي شوند و به ترتيب الويت آنها، پژوهش‌ها انجام گيرد.

سخن من اين است كه اين اولويت‌بندي در سازمان‌دهي پژوهش‌هاي ما مورد غفلت و يا تغافل است. چه بسا مسائلي كه دربارة‌آنها پژوهش هايي انجام مي‌گيرد كه حتي به فرض صحت و اعتبارشان گرهي از كار فروبستة شهروندان ايراني نمي‌گشايند؛ چرا كه آن مسائل در واقع مسئلة‌مبتلابه جامعة ايراني نبوده‌اند و بر عكس چه بسا مسائلي كه اگر حل شوند در وضع و حال و كار و بار ما ايرانيان تاثير مثبت خواهند گذاشت، ولي پژوهشي دربارة آنها صورت نمي‌گيرد. كوتاه سخن آنكه به مسئله‌نماها(pseudoproblems) بيشتر مشغوليم تا به مسئله‌ها.

دو. در بيشتر اين پژوهش‌ها موضوع به حدي كلي و گسترده است كه گاهي به درجة كليت و گستردگي موضوع يك علم مي‌رسد و حال آنكه موضوع هر پژوهش بايد تا آنجا كه مقدور و ميسور است، جزئي و تنگ‌دامنه باشد تا بتوان در محدودة زماني‌اي كه براي به انجام رساندن پژوهش در نظر گرفته شده است و در چارچوب سرمايه‌گذاري مالي و انساني‌اي كه براي آن صورت گرفته است، پژوهشي، به معناي درست كلمه، كرد.

كليت و گستردگي بيش از حد موضوعات پژوهشي سبب شده است كه:

اولاَ: تقربياَ هيچ پژوهشي اعتبار لازم و كافي را ندارد؛ يعني به قدر لزوم و كفايت قابل اعتماد و استناد نيست و

ثانياَ،(و اين پديده بسيار عجيب و غريب و خنده‌آوري است)‌در همه جا و از جمله در دانشگاه‌ها همه از كمبود و نبود موضوع براي پژوهش مي‌نالند و مثلاَ دانشجويان شكايت دارند از اينكه ديگر موضوعي وجود ندارد كه بتوان آن را موضوع رسالة‌فوق ليسانس يا دكتري قرار داد. البته معلوم است كه اگر موضوعات پژوهشي چيزهايي از قبيل "معرفت‌شناسي در اسلام و غرب" و "بررسي و نقد اگريستانسياليسم"، "ادلة اثبات وجود خدا" و "نقد مدرنيسم" باشند، شمار همة موضوعات پژوهشي به 50 نمي‌رسد؛ و پژوهشگر پنجاه و يكم موضوع ناپژوهيده‌اي پيدا نمي‌كند.

اما اگر موضوعاتي از قبيل "نظر ويتگنشتاين دربارة‌ خطا بر اساس كتاب دربارة‌يقين او"، "تأثير پديدارشناسي هوسرل در رأي سارتر در باب اختيار"، و "نظر ارسطو دربارة تنازع قواي انسان در كتاب نفس او"، "‌شواهد و براهين وجود خدا در انديشه‌هاي پاسكال" و "بسط و نسبت مدرنيته و روشنگري در آثار هاربرماس" موضوع پژوهش واقع شوند، هم مي‌توان پژوهشي‌هايي معتبر و قابل استناد عرضه كرد و هم نبايد در به در دنبال موضوع پژوهشي بوده و نيافت.

سه. بسياري از اين پژوهش‌ها تكراري و نسخة بدل يكديگرند و اين پديده از سويي معلول همان امري است كه در فقرة قبل گذشت و از سوي ديگر، معلول عللي همچون كمبود اطلاعات و معلومات، ضعف قدرت تفكر، و فقدان تخيّل خلاق است. كساني هستند كه از پهنا و گسترة دانش‌هاي بشري بي‌خبرند و خودشان نيز از چنان قدرت تفكري برخوردار نيستند كه با مسئله جديدي رو به رويشان كند و فن تخيّلشان هم در حدي نيست كه بتوانند جهان محكي تصور كنند كه در آن يك پديدة موجود در جهان بالفعل كنوني يا اصلاَ وجود نداشته باشد و به صورت و سان ديگري وجود داشته باشد و آن گاه از خود بپرسند كه چرا اين پديده در جهان ما وجود دارد يا به اين صورت و سان وجود دارد. اين گونه كسان به فقدان يا كمبود سوال و مسئله دچارند و در نتيجه اگر اهل پژوهش باشند (‌كه خود امر شگفت انگيزي تواند بود) موضوع پژوهشي نمي‌يابند.

پژوهشگر به ميزاني كه از صداقت بي‌بهره است، به قلب و تحريف دست مي‌زند و تصوير غلطي از امور واقع به دست مي‌دهد؛ از امور واقع سوءاستفاده مي‌كند و از آنها تبييني عرضه مي‌كند كه بهترين تبيين نيست و جهل خود را كتمان مي‌كند و به خطاي خود اعتراف نمي‌كند؛و به ميزاني كه از شجاعت بي‌نصيب است، خودانديشي و استقلال فكري ندارد و تحت تأثير القائات، تلقين‌ها، تقليد، افكار عمومي، حدهاي فكري، مراجع قدرت، و از همه خطر خيزتر: ايدئولوژي‌هايي كه براي حفظ سلطه و سيطرة‌خود از هيچ گونه خشونت ورزي و فريبكاري روگردان نيستند و براي بقا، با واقعيات تنازع دارند،‌واقع مي‌شود و نمي‌تواند به آنچه مُؤدّاي تجربه و استدالال است، ملتزم بماند؛و به ميزاني كه از تواضع محروم است، دستخوش خودشيفتگي و پيشداوري و جزم و تعصب است.

چهارم. در اكثر اين پژوهش‌ها به پديدة "اختراع دوبارة چرخ" برمي‌خوريم. فلسفة‌وجودي پژوهش اين است كه پژوهشگر همه مطالعات و تحقيقاتي را كه عالمان و محققان متفكران پيش از او، در زمينة مسئله و موضوع پژوهش به انجام رسانده‌اند، بخواند و فهم كند و آن گاه به اين قصد كه علم و تحقيق و تفكر را گام كوچكي به پيش ببرد، آن مطالعات و تحقيقات را ادامه دهد و دستاوردهاي پيشينيان خود را اصلاح و يا تكميل كند، حال اگر من از مجموعة مطالعات و تحقيقات پيشينيان خبري نداشته باشم يا بي‌خبر نباشم اما قدرت بهره‌گيري از آنها را نداشته باشم؛ يا هم باخبر باشم و هم توان بهره‌برداري از آنها داشته باشم، اما عُجب جاهلانه به من احساس استغنا از آنها را داده باشد، در هر يك از اين سه صورت، پژوهش خودم را از نقطه صفر شروع مي‌كنم و با عزيمت از نقطه صفر، حتي اگر اسباب كار همه جمع باشد و بخت با من يار، به كشف مطلبي موفق مي‌شوم كه پيش از من و گاه حتي صدها و هزاران سال قبل از من ديگري كشفش كرده بوده است و به اين مي‌گويند "اختراع دوباره چرخ".

هيچ عاقلي چرخي را كه اختراع شده است، دور مي‌اندازد و اقدام به اختراع مجدد آن مي‌كند؟‌ عاقلانه‌تر اين است كه چرخ اختراع شده را برگيريم و در صدد كشف عيوب و نقايض آن برآييم و سپس بكوشيم تا ذره‌اي از عيوب و نقايص آن بكاهيم.

متاسفانه، نظام آموزشي كشور ما چنان است كه نه دانش‌آموز يا دانشجو را از گسترة عظيم مطالعات و تحقيقات انجام يافته، در درازاي تاريخ و پهناي جغرافياي انساني با خبر مي‌كند و نه مسائل لازم براي استفاده از اين گنجينه سرشار را در اختيار او مي‌نهد و نه تواضع علمي لازم را در او مي‌پروراند تا دستخوش احساس استغنا از ديگران نشود و دانايي را گمشدة خود بداند و آن را در هر جا بجويد و از هر جا بيابد، برگيرد.

دردا و دريغا كه چه نيروي عظيم انساني و مالي و مادي‌اي در اين ديار صرف جستن يافته‌ها و ساختن ساخته‌ها مي‌شود و همه اين غبن و خسران‌ها ناشي از جهل عُجب آفريني است كه ما نسبت به اوضاع و احوال واقعي عالم وآدم داريم.

پنج. بسياري از اين پژوهش‌ها دچار مغالطه‌اي خبرگي نامربوط‌اند. اين مغالطه زماني رخ مي‌دهد كه براي اثبات ادعاي خود، در يك حوزة فكري و عملي، به قول كسي استناد كنيم كه در حوزة ديگري استاد و خبره است.

مثالي بزنيم: فرض كنيد انگليسي زباني، متخصص فلسفة افلاطون است و در حوزة شناخت فلسفه افلاطون، البته، قولش حجت است؛ اما نه زبان عربي مي‌داند نه قرآن و روايات اسلامي را مطالعه كرده است، نه از مسير فلسفه و عرفان در جهان اسلام اطلاعي دارد، نه با الاهيات اسلامي آشنايي دارد و نه براي يادگيري فلسفة صدراي شيرازي در محضر استاد زانو زده است. د رعين حال ترجمة انگيسي شكسته بسته و احياناَ مغلوط يكي از دو كتاب از آثار صدراي شيرازي را خوانده است و چند مقاله را نيز كه در روزنامه‌ها و مجلات و نشريات انگليسي زبان دربارة صدراي شيرازي نشر يافته،‌مطالعه كرده است.

سخن چنين كسي دربارة ‌فلسفة صدراي شيرازي خصوصاَ و در باب فلسفة فيلسوفان مسلمان عموماَ تا چه حد شنيدني و قابل اعتنا است؟ آيا خبرويت و تخصص او در فلسفة افلاطون به سخن او در باب فلسفه صدراي شيرازي وثاقت و حجّيت مي‌بخشد؟ مسلماَ، جواب منفي است.

حال انصاف دهيد، ‌آيا وضع و حال فارسي زباني كه متخصص فلسفة فيلسوفان مسلمان است و در اين حوزه قولش حجّت است، اما نه زبان آلماني يا انگليسي يا فرانسه مي‌داند، نه مباني نظري و مبادي علمي بر دانش و فرهنگ و تمدن جديد غرب را مي‌شناسد، نه از سير فلسفة در جهان غرب اطلاعي دارد، و نه با الاهيات مسيحي آشنايي دارد، و نه براي يادگيري فلسفه كانت يا هيوم يا دكارت در محضر استاد زانو زاده است، ولي، البته،‌ترجمة فارسي شكسته بسته و احياناً مغلوط يكي دو كتاب از آثار كانت يا هيوم يا دكارت را خوانده است و چند مقاله را نيز كه در روزنامه‌ها و مجلات و نشريات فارسي زبان دربارة يكي از اين سه فيلسوف نشر يافته، مطالعه كرده است، عيناً و دقيقاً شبيه وضع و حال آن انگليسي زبان افلاطون شناس نيست؟

آيا سخن اين متخصص ايراني فلسفة فيلسوفان مسلمان، دربارة فلسفة كانت يا هيوم يا دكارت خصوصاً و در باب فلسفة ‌جديد غرب عموماً شنيدني و قابل اعتناست؟ آيا خبرويت و تخصص او در فلسفة مسلمان به سخن او در باب فلسفة‌جديد غرب وثاقت و حجيّت مي‌بخشد؟

حال اگر در پژوهشي به قول چنين كسي دربارة كانت يا هيوم يا دكارت استناد شود يا اگر چنين كسي خود به پژوهشي دربارة يكي از اين فيلسوفان دست زند ما با مخالطه خبرگي نامربوط سر كار يافته‌ايم.

شش. در بسياري از اين پژوهش‌ها از فضايل فكري در شخص پژوهشگر نشاني نمي‌بينيم و فقدان فضايل فكري در شخص پژوهشگر هم در فرايند پژوهش سخت مؤثر مي‌افتد و هم بالطّبع در فراورده‌هاي پژوهش كه در اختيار مخاطبان قرار مي‌گيرد، اثر مي‌گذارد. در اينجا در مقام شمارش و شرح و وصف همة فضايل فكري نيستم، اما از ذكر سه فضليت فكري كه مهم‌ترين فضايل فكري‌اند، صرف نظر نمي‌توان كرد: صداقت، شجاعت و تواضع.

پژوهشگر به ميزاني كه از صداقت بي‌بهره است، به قلب و تحريف دست مي‌زند و تصوير غلطي از امور واقع به دست مي‌دهد؛ از امور واقع سوءاستفاده مي‌كند و از آنها تبييني عرضه مي‌كند كه بهترين تبيين نيست و جهل خود را كتمان مي‌كند و به خطاي خود اعتراف نمي‌كند؛

و به ميزاني كه از شجاعت بي‌نصيب است، خودانديشي و استقلال فكري ندارد و تحت تأثير القائات، تلقين‌ها، تقليد، افكار عمومي، حدهاي فكري، مراجع قدرت، و از همه خطر خيزتر: ايدئولوژي‌هايي كه براي حفظ سلطه و سيطرة‌خود از هيچ گونه خشونت ورزي و فريبكاري روگردان نيستند و براي بقا، با واقعيات تنازع دارند،‌واقع مي‌شود و نمي‌تواند به آنچه مُؤدّاي تجربه و استدالال است، ملتزم بماند؛

و به ميزاني كه از تواضع محروم است، دستخوش خودشيفتگي و پيشداوري و جزم و تعصب است.

پيداست كه پژوهش چنين پژوهشگري تا چه حد از حق و حقيقت به دور است. بدون فضايل فكري نه مي‌توان به حقيقت كشف نشده نزديك‌تر شد و نه مي‌توان حقيقت كشف شده را پاس داشت.

هفت. و سرانجام اينكه در بسياري از اين پژوهش‌ها، پژوهشگر ندانسته است كه به گفته حافظ "چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد" و در نتيجه پيش از اينكه كثرت معلومات و قدرت تفكرش به حد نصاب لازم براي پژوهش برسد، عهدار پژوهشي شده است كه حاصلش مكتوبي است فاقد اعتبار كه نه مسئله‌اي را حل كرده است و نه مشكلي را دفع.

واقع اين است كه پژوهش، متأخر از آموزش و متوقف بر آن است؛ نظام آموزشي كشور ما چنان از آنچه بايد و شايد فاصله گرفته و دور شده است كه فارغ‌التحصيلان آن حتي اگر عالي‌ترين مدارج دانشگاهي را پيموده باشند، رك و راست بگويم از معلوماتي بسيار ناچيز و از قدرت تفكري بسي ناچيزتر برخورداند. اين حكم فقط يك استثنا دارد و آن كساني‌اند كه به شيوه‌اي خودآموزانه و فراتر از آنچه تحصيل در دانشگاه بر آنان الزام مي‌كند به تحصيل علم و پرورش فكري خود پرداخته‌اند و متاسفانه شمار اين كسان نيز در قياس با كل فارغ‌التحصيلان، شمار اندكي است. نظام آموزشي درست، نظامي است كه از دانش‌آموزان و دانشجويان، مطالبات فراوان داشته باشد، به طوري كه پيمودن مدارج آن، مستلزم كار و كوشش فراوان و مطالعه و تحقيق بسيار باشد و نظام آموزشي امروز ما چنين نيست؛ در نظام آموزشي درست، افراد به سهولت هر چه تمام‌تر وارد مدرسه و دانشگاه مي‌شوند و به صعوبت هرچه بيشتر از مدرسه و دانشگاه فارغ التحصيل مي‌شوند.

در نظام آموزشي ما، درست بر عكس، افراد براي ورود به دانشگاه با سختي و دشواري هر چه تمام‌تر مواجه‌اند؛‌اما اگر توانستند اين سختي و دشواري را پشت سر گذارند و وارد دانشگاه شوند، فارغ‌التحصيل شدنشان به نرمي و آساني هر چه بيشتر صورت مي‌پذيرد. تو گويي دانشگاه، به زبان حال،‌به كساني كه همين امروز وارد آن شده‌اند مي‌گويد: "مدركتان حاضر و آماده است؛ فقط لطفاً براي گرفتنش سه ـ چهار سال ديگر تشريف بياوريد."

دانشگاه مطلوب دانشگاهي است كه خوش استقبال و بد بدرقه باشد: به سهولت بتوان وارد آن شد. اما فقط با صعوبت بسيار بتوان از آن فارغ التحصيل شد.

دانشگاه مطلوب دانشگاهي است كه افراد، اضطراب و تشويش وارد نشدن به آن را نداشته باشند، اما ترس و بيم فارغ التحصيل شدن از آن را داشته باشند؛ اما در كشور ما، افراد اضطراب و تشويق وارد شدن به دانشگاه را دارند، اما ترس و بيمي از فارغ‌التحصيل شدن ندارند.

پيامد اين وضع نظام آموزشي براي وضع پژوهش معلوم است. فارغ‌التحصيلان دانشگاه به منظور تتميم و تكميل و تعميق آموزش دانشگاهي خود و رفع خلل و فرج آن و يا به منظور امرار معاش به موسسات پژوهشي رو مي‌آورند و عهده‌دار كار پژوهشي مي‌شوند؛ اگر چه در واقع در بيشتر موارد در زير پوشش پژوهش، آموزش مي‌بيند و به همين جهت، فرايند ظاهراً پژوهشي و باطناً آموزشي‌شان براي خودشان سودمند مي‌تواند بود ـ و در بيشتر موارد هست ـ ولي فراوردة اين فرايند، براي مخاطبان تقريباَ سودي ندارد؛ زيرا از حد نصاب لازم براي اعتبار و اتقان برخوردار نيست.

آنچه گفته شد، همان طور كه اشاره كردم، در خصوص پژوهش‌هاي مربوط به فلسفه، علوم تجربي، انساني، علوم تاريخي، هنر و ادبيات و علوم ديني ومذهبي است. در باب پژوهش‌هاي مربوط به علوم رياضي، علوم تجربي طبيعي، علوم فني و مهندسي، و علوم پزشكي نفياَ و اثباتاَ سخني نمي‌توانم گفت.

و اما نكتة پاياني، آدمي هميشه خوش دارد كه سخنش صادق و بر حق باشد. اما گاه هست كه صدق و حقانيت يك توصيف يا تبيين، مقتضي وجود واقعيتي است كه چنان دردانگيز و رنج‌آور است، كه خود شخصي كه آن توصيف يا تبيين را عرضه كرده است، از بن دندان و صميم قلب، آرزو دارد كه توصيف يا تبيين‌اش صدق و حقانيت نداشته باشد. من نيز در اينجا از بيان اين آرزو خودداري نمي‌توانم كرد كه "اي كاش همه توصيف‌ها و تبيين‌هايي كه از وضع نقد آثار مكتوب و پژوهش، در جامعة امروزين‌مان كردم، كذب و باطل باشند". اگر چنين شود من بر خطا بوده‌ام، اما جامعه‌اي روي در صواب خواهد داشت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع: آيينه پژوهش: دوماهنامه نقد كتاب، كتابشناسي و اطلاع رساني در حوزه فرهنگ اسلامي

سال هفدهم، شماره 4 (پياپي 100)، مهر و آبان 1385

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 88 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم