«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

سازگاری معنویت و مدرنیته


«قوام مدرنیته به عقلانیت است. من اعتقاد دارم كسی مدرن است كه ترازوی هرگونه رد و قبول، انكار و تایید، جرح و تعدیل، تضعیف و تقویت را در درون خود قرار دهد. یعنی برای پذیرفتن یا وازدن هر گزاره و یا رد و قبول هر باوری به مجموعه ادراكات خود توجه كند. عقلانیت یعنی ترازوی هر كس در درون اوست نه خارج از او....»


صدرا ساده و فاطمه شمس:

مصطفی ملكیان همچون همیشه در این مصاحبه با سیاقی تحلیلی و در نهایت ایجاز به پرسش ها پاسخ گفته است. استاد اگر چه در سمینار سخنرانی ندارند، لطف كردند و دعوت ما را برای مصاحبه پذیرفتند.

* آقای ملكیان به نظر می رسد اگر در ابتدای بحث چكیده آرای خودتان را درباره نسبت كلی میان دین و مدرنیته بیان كنید برای شروع و طرح نكات جدید خالی از فایده نباشد.

من در ابتدا سه نكته ایضاحی را عرض می كنم. نكته اول اینكه همیشه وقتی بحث در باب ارتباط دین و مدرنیته یا دین و تجدد درمی گیرد كسانی كه در این بحث وارد می شوند چه آگاه باشند و چه نباشند در واقع راجع به ارتباط دینداری و تجدد گفت وگو می كنند. اصلا در باب ارتباط دین و تجدد با یكدیگر، امكان گفت وگو وجود ندارد. به زبانی ساده تر، بحث بر سر این است كه آیا می توان هم دیندار بود و دین ورزید و هم متجدد بود و مدرن، یا نه بنابراین در تمام این گفت وگو هرجا نام دین آورده شود منظور، دینداری است و سخن از ارتباط دینداری و تجدد خواهد رفت.

نكته دوم اینكه آیا دینداری و تجدد با هم رابطه مساعدت آمیز دارند یا تعارض آمیز، با هم سازگارند یا ناسازگار همگی بستگی به معنای مدنظر ما از مدرنیته دارد. اگر منظور شما از دینداری یك چیز و از مدرنیته چیز دیگری باشد ممكن است میان آنها سازگاری مشاهده كنید اما از سوی دیگر اگر كسی از دینداری یك معنا و از مدرنیته معنای دیگری را مراد كند مشاهده ارتباطی ناسازگارانه میان آنها محتمل است. بنابراین كاملا بستگی دارد كه ما هویت و جوهره دین و هویت و جوهره مدرنیته را در چه چیزی معنا می كنیم یا به تعبیری مولفه یا مولفه های دین و مدرنیته را چه می دانیم و بعد از این معلوم می شود كه ارتباط دین و مدرنیته مساعدت آمیز است یا تعارض آمیز. لذا چون در این بحث، با مفاهیم انتزاعی مثل مدرنیته و دینداری سروكار داریم باید آنها را از نظرگاه خود روشن كنیم چراكه با مفاهیمی عینی مثل آب یا لیوان سر و كار نداریم كه ابتدا قابل دیدن باشد و سپس قابل بحث كردن.

نكته سوم اگرچه بنده قائل هستم به اینكه می شود درباره ارتباط دینداری و مدرنیته یك رای كلی داد ولی در عین حال معتقدم این رای كلی درباره دینداری تمام عیار و مدرنیته تمام عیار است، یعنی یك سنخ آرمانی Ideal Type از دینداری و مدرنیته. اما چون در مقام عمل و واقع، چه بسا كم باشند افرادی كه كاملا دیندار یا كاملا مدرنند در حالی كه انسان های مدرن متدین یا متدین مدرن را هم می بینیم، ممكن است بپرسیم: چگونه عده ای قائل به ناسازگاری دینداری با مدرنیته اند ما در حقیقت در اینجا از سنخ های آرمانی استفاده كرده ایم. در هر بحث علمی نیز ناگزیر از ارائه مطلب خود به وسیله تیپ های آرمانی هستیم ولو پس از ارائه بحث برای مخاطب خود توضیح دهیم كه آنچه در مقام واقع موجود است اصلا مصداق این تیپ آرمانی نیست. مثل اینكه اگر شما بخواهید فیزیك تدریس كنید چاره ای جز این ندارید كه سطحی بدون اصطكاك را برای طرح بحث مورد نظرتان در نظر بگیرید اما بعدا به مخاطب خود توضیح خواهید داد كه در اینجا اصطكاك، صفر منظور شده است، اما در عالم خارج، هیچ گاه سطح بدون اصطكاك وجود ندارد. اما اگر اصطكاك را صفر منظور نمی كردیم فاكتورهای دیگری وارد بحث می شد كه ما را از پرداختن به مبحث اصلی وا می گذارد. حال وقتی من سخن از دینداری و مدرنیته می گویم در حقیقت بحث خود را با توجه به سنخ آرمانی آنها پیش می برم ولو اینكه این سنخ آرمانی فقط در یك جای عالم واقع محقق شود و در هزار جای دیگر نه.

حال بر اساس این سه نكته ایضاحی، معتقدم مدرنیته با دینداری سازگار نیست و جان كلام من برای نشان دادن این ناسازگاری این است كه به نظر من قوام دینداری به تعبد است. مادامی كه شما نسبت به سخن كس یا كسانی متعبد نباشید نمی توان گفت كه شما دیندار هستید. كسی بودایی است كه مطلقا در سخن بودا چون و چرا نكند كسی مسلمان است كه در سخن پیامبر اسلام به هیچ وجه چون و چرا نكند.

دینداری، بدون تعبد یعنی بدون پذیرش بی چون و چرای گزاره های دینی امكان پذیر نیست. اینكه شما یك متدین باشید یا یك دین پژوه، بسیار متفاوت است. متدین به دین مسیح یا بودا بودن، با آموختن سخنی از بودا یا مسیح یا اعتقاد به اكثر سخنان آنان، بسیار متفاوت است. كسی بودایی است كه هیچ گونه چون وچرایی در سخنان بودا ندارد و نه تنها چون و چرا ندارد بلكه اساسا همه نزا ع های دیگر را هم با رجوع به سخن بودا فیصله می دهد. او همه نفی و اثبات ها، رد و قبول ها، تضعیف و تقویت ها و جرح و تعدیل های دیگر را نیز بر اساس سخن بودا انجام می دهد. این گونه فردی را می توان یك متدین به دین بودا یا مسیح یا اسلام دانست. حال این تعبد را هرگونه كه می خواهید تعبیر كنید. می توانید بگویید تعبد به معنای تقدس قائل بودن برای كس یا كسانی است اما چون تقدس مفهوم بسیار مبهمی است من از آن استفاده نمی كنم و تعبد را به كار می برم.

شما زمانی متعبد به x هستید كه به فرض بگویید: الف ب است چون x به این گزاره اعتقاد دارد. به نظر می رسد كه اگر این تعبد وجود نداشته باشد شخص می تواند یك دین پژوه یا موافق با گزاره های یك دین و یا صاحب نظر در یك دین باشد در حالی كه متدین نیست. از سوی دیگر، به نظر من قوام مدرنیته به عقلانیت است. من اعتقاد دارم كسی مدرن است كه ترازوی هرگونه رد و قبول، انكار و تایید، جرح و تعدیل، تضعیف و تقویت را در درون خود قرار دهد. یعنی برای پذیرفتن یا وازدن هر گزاره و یا رد و قبول هر باوری به مجموعه ادراكات خود توجه كند. عقلانیت یعنی ترازوی هر كس در درون اوست نه خارج از او. البته این به معنای نیاموختن از دیگران، زانو نزدن و شاگردی نكردن نزد استادان، استفاده نكردن از تجربه های دیگران و بی اعتنایی به دستاورد های بشر نیست. اتفاقا تفاوت عمده انسان با سایر حیوانات در این است كه حیوانات از صفر شروع می كنند و زمانی كه مرگشان فرا می رسد حال و روز پدر و مادرشان را در حال مرگ تجربه می كنند و این اتفاق، صرفا به حكم غریزه رخ می دهد. ما به جای غریزه، سنت داریم و سنت یعنی فرادهش. پدران و مادران ما آنچه را كه در طول نسل بشری، به طور كلی و در طول عمر خودشان با تمام شكست ها و ناكامی ها و هزینه های فراوان به دست آورده اند، در اختیار ما قرار می دهند و ما یك، دو و یا ده پله از آنها جلو می افتیم. اگر این فرادهش یا سنت وجود نداشت ما هم زمان مرگ، مثل پدرانمان بودیم. هر دو از یك نقطه آغاز می كردیم و در یك نقطه به پایان می رسیدیم منتها با یك اختلاف سی، چهل ساله اما این گونه نیستیم چون از طریق نهادی كه به صورت كلی به آن نهاد آموزش و پرورش می گوییم و من آن را سنت می نامم، مجموعه معارف به دست آمده طی صدها قرن را در اختیار داریم. همه این امكانات وجود دارد اما ترازو باید از آن من باشد بدین معنا كه من از شما می آموزم، در كلاس ها یتان شركت می كنم، كتاب هایتان را می خوانم و با شما مشورت می كنم و در عین حال به آزمایشگاه و طبیعت رجوع می كنم اما در نهایت برای رد یا پذیرش یك سخن به مجموعه قوای ادراكی خود رجوع می كنم و این، معنای عقلانیت است. بنابراین در ساخته و پرداخته شدن این ترازو همه این عوامل نقش دارند اما در نهایت، با این ترازو باید همه باورها و گزاره ها وزن شوند. به اعتقاد من مدرنیته از زمانی آغاز شد كه عقلانیتی بدین معنا یعنی خوداندیشی و یا داوری استقلالی پدید آمد. اگر این دو سخن را بپذیریم شكی باقی نمی ماند كه دینداری با مدرنیته سازگار نیست. چون در دینداری تعبدی هست كه با عقلانیت، یعنی با خوداندیشی و داوری استقلالی سازگاری ندارد. حال اگر شما به یكی از كتب مقدس یكی از ادیان نیز به همین چشم بنگرید، گزاره به گزاره آن را با مجموعه نیروهای ادراكی خودتان بسنجید و بخشی از آن كتاب را قبول و بخش دیگری را رد كنید آن گاه باز هم شما عقلانی هستید در صورتی كه دیگر متدین نخواهید بود چون متدین كسی نیست كه می گوید: این سخن بودا درست است چراكه با ترازوی درون من سازگار افتاده بلكه متدین كسی است كه سخن بودا را چون بودا گفته است درست بداند. به این معنا بنده می گویم دینداری با مدرنیته سازگاری ندارد. اما معتقدم برای اینكه این نظر فهم شود و مهمتر از آن مقبول واقع شود جزئیات زیادی وجود دارد كه دوستان می توانند در آن مناقشه كنند. در آن صورت بنده حاضر به گفت وگو خواهم بود.



* به عبارت دیگر، عدم سازگاری دین و مدرنیته وقتی اتفاق می افتد كه ما به جوهره عقلانیت برای مدرنیته و به جوهره تعبد برای دینداری به معنای كامل كلمه قائل باشیم. برای تكمیل سخن شما باید این قید را هم به سخنم اضافه كنم كه ما نمی توانیم به عنوان یك دیندار، بخشی از دین خود را به صورت عقلانی بپذیریم و بخش دیگر را به شكل تعبدی. از سوی دیگر، متجددی هم كه در برخی زمینه ها با ملاك های عقلی و بعضی زمینه های دیگر با ملاك های غیرعقلی زندگی می كند نه دیندار كامل است و نه متجدد كامل.

بله، البته با فرض این كه سخن چنین افرادی انسجام و سازگاری داشته باشد. گرچه حتی آن سخن هم برای من پذیرفتنی نخواهد بود. به عقیده من كسی كه چنین عمل می كند مجموعه نظام اندیشه ای اش با یكدیگر سازگاری درونی ندارد. اما با فرض اینكه سازگاری درونی هم وجود داشته باشد من به چنین شخصی خواهم گفت: تو نه یك مدرن تمام عیار هستی و نه یك دیندار تمام عیار. اما قابل دفاع بودن یا نبودن این موضع به خودی خود، بستگی به سازگاری یا عدم سازگاری درونی Consistancy آن دارد. یعنی آیا ممكن است كه انسان یك بام و دو هوا عمل كند به فرض مثال، آیا می توان ادعا كرد كه بنده در دپارتمانی از دپارتمان های زندگی خود عقلانی هستم و در دپارتمانی دیگر اهل تعبد و تسلیم به گمان من این سخن نیز سازگاری ندارد. ولی از دیگر سو، ما انسان ها ماشین اندیشه نگار هم نیستیم كه لزوما سراسر زندگی مان، سرشار از سازگاری باشد. بنابراین ممكن است یك عمر، بدون سازگاری زندگی كنیم. در آن صورت تنها چیزی كه می توان گفت این است كه ما به رغم زیستن، نه یك دیندار تمام عیاریم و نه یك مدرن تمام عیار. بنابراین دو نكته را باید عرض كنم نكته نخست اینكه این كار منطقا قابل دفاع نیست. اگرچه همه ما انسان ها هم منطقی نیستیم و ممكن است یك عمر، در اوضاعی غیرمنطقی به سر ببریم. در آن صورت به نكته دوم اشاره می كنم كه این، یك سنخ آرمانی برای دینداری و مدرنیته نیست.



* وقتی به عنوان یك دیندار، از بازسازی در دین صحبت می كنیم و از سنجش عقلانی گزاره های سنت یا دین سخن می گوییم می توان گفت كه از عقلانیت درون دینی استفاده می كنیم

نه.



* یعنی باید بپذیریم كه هنوز مدرن نشده ایم اما قصدمان این است كه در دنیای جدید بر اساس ضوابط عقلی موجود، بازاندیشی دینی انجام دهیم. یعنی بازاندیشی دینی به معنای جمع میان سنت و مدرنیته معنا پیدا نمی كند.

دقیقا. به همین دلیل است كه بارها گفته ام «روشنفكری دینی» مفهومی پارادوكسیكال است. چون قوام روشنفكری به عقلانیت و قوام دینداری به تعبد است و همان طور كه گفتم این دو با یكدیگر سازگاری ندارند. كسی می تواند بگوید كه من همه آنچه در كتاب مقدس آمده است را قبول دارم اما در عین حال معتقدم تفسیر الهی دانان گذشته از آن، تفسیر صحیحی نیست و تفسیر من درست تر است. البته این رای با آرای الهی دانان سابق بر این فرد ناسازگار است و با این همه، او هم دیندار است. اما اگر این فرد، حتی یك گزینه را انكار و یا آن را در منظومه فكری خود خنثی و كان لم یكن تلقی كند از دایره دینداران خارج خواهد شد. به تعبیر قرآن «نومن ببعض و نكفر ببعض» دینداری به حساب نمی آید. به عقیده من در دینداری یك حالت همه یا هیچ وجود دارد. البته همان طور كه گفتم امكان دارد این حالت همه یا هیچ در دیندار یا دیندارانی وجود داشته باشد، در حالی كه خودشان به این نكته آگاه نیستند. كسی كه حتی به یك گزاره كتاب مقدس خود بی اعتنایی نشان دهد و یا انكارش كند دیندار نخواهد بود. من در اینجا قصد ارزش داوری ندارم كه دیندار نبودن خوب است یا بد. دیندار یعنی: من تسلیمم و ان الدین عندالله الاسلام. به عقیده من این سخن تنها اختصاص به قرآن ندارد و جوهر دینداری تسلیم است. من گمان می كنم كه هم ناقدان و هم مدافعان دینداری بر سر این مسئله كه دینداری همراه با تسلیم است، اتفاق نظر دارند. كسی مانند كی یركگور تا جایی پیش می رود كه می گوید: اگر دین خردستیز هم بود آن را قبول می كنم یعنی به رغم خردستیزی، آن را قبول می كنم. منتقدان دین هم كه در این باب عمیقا تامل و تحقیق كرده اند می فهمند كه جوهره دین تعبد است. لذا اگر مراد از روشنفكری، مدرن بودن باشد و دینداری هم به همان معنایی كه گفتم به كار رود، پروژه روشنفكری دینی ناموفق خواهد بود. چرا چون روشنفكری دینی به قیمت وفا نكردن به روشنفكری می تواند دینی بماند و از دیگرسو، به قیمت بها ندادن به دینداری می تواند روشنفكر باشد. وفا كردن به هر دو امكان پذیر نیست حضرت امیر درباره نسبت دنیا و آخرت جمله ای را بیان می كند و آنها را به دو همسر یك مرد تشبیه می كند كه در اثر محبت به یكی، دیگری آزرده می شود. حال درباره نسبت روشنفكری و دین هم وضع به همین گونه است. اگر بخواهیم روشنفكر باشیم دینداری اخم می كند و بالعكس.



* صرف اینكه كسی بگوید من فلان گزاره را در متن مقدس قبول ندارم او را از دین خارج می كند یا اینكه این عدم قبول باید به عقلانیت خودبنیاد مستند باشد تا این اتفاق بیفتد

قبل از اینكه به سئوال شما بپردازم لازم است نكته ای را در حاشیه سخن تان بیان كنم. ببینید، اولا نقض تكه ای از متن مقدس به دلیل تناقض با تكه ای دیگر، به قول فیلسوفان یك نوع نجات پدیدارها است یا به تعبیری دیگر یك نوع نجات دادن دین از تناقض گویی محسوب می شود. شما زمانی تكه ای را به نفع تكه دیگر كنار می گذارید كه نوعی ناسازگاری میان آن دو وجود داشته باشد. بنابراین شما به نوعی سعی در عقلانی سازی دین كرده اید. در حقیقت شما تلاش كرده اید كه اولین شرط عقلانیت را، كه همانا سازگاری Consistancy است، در دین ایجاد كنید. بنابراین كنار گذاشتن تكه ای از كتاب برای قبول تكه ای دیگر، اعتراف به وجود ناسازگاری درونی در آن متن است. حال آنكه اگر شما به این كتب تعبد نداشتید، هیچ گاه این كار را نمی كردید. به عنوان مثال اگر در یكی از كتاب های كانت دو امر متناقض در دو صفحه مختلف آمده باشد، شما هیچ گاه سعی در ایجاد سازگاری اجباری بین آن دو نخواهید كرد بلكه با رجوع به عقل خود و داوری بین دو امر ناسازگار، آنچه بنا بر عقل صحیح تر است را بر می گزینید و دیگری را رد می كنید. كسی تلاش در ایجاد سازگاری اجباری میان این دو امر متناقض خواهد كرد كه قداستی برای كانت قائل باشد. این اتفاقی است كه درباره متون مقدس، به دلیل مقدس انگاشته شدن آنها از سوی دینداران، رخ می دهد. این نكته ای بود كه در حاشیه عرض كردم و اما سئوال شما من معتقدم در هر دو صورت این فرد دیگر متدین نخواهد بود. منتها نكته اینجاست كه قبول نداشتن هایی وزن دارد كه بر اساس عقل خود بنیاد صورت بگیرد. البته عدم قبول یك گزاره از دین، بدون به كارگیری عقلانیت خودبنیاد هم به معنای خروج از دینداری خواهد بود، اما نفس این خروج عقلانی نیست.



* این سئوال را از آن جهت پرسیدم كه دریابم شما دینداری را در برابر عقلانیت خودبنیاد قرار دادید یا به طور كلی در برابر عقلانیت این گونه كه از سخن شما بر می آید گویی دینداری مغایر با عقلانیت است.

بله. من اصلا معنای عقلانیت غیرخودبنیاد را نمی فهمم همان طور كه معنای عقلانیت دینی را كه برخی روشنفكران كشورمان بیان می كنند متوجه نمی شوم. یكی از متفكران كشور زمانی از بازگشت به عقلانیت معتزله یا عقلانیت اعتزالی سخن گفته بود كه در حقیقت نوعی تقید در دین ایجاد می كند. اگر بخواهم متواضعانه سخن بگویم این حرف برای من غیرقابل فهم است و اگر جسورانه زبان به سخن بگشایم باید اعتراف كنم كه این سخن به كلی برایم غیرقابل قبول است. چراكه عقلانیت صبغه نمی پذیرد. من معنای عقلانیت اعتزالی، اشعری، اصولی و اخباری را به هیچ عنوان نمی فهمم. بنابراین حق با شما است. در واقع دینداری در برابر عقلانیت خودبنیاد قرار می گیرد.



* در مواضع مختلف، شما راجع به پروژه اصلی تان عقلانیت و معنویت توضیحاتی داده اید. برخی از وجوه این پروژه با موضوع سمینار انطباق پیدا می كند، خصوصا از این جهت كه شما این پروژه را به انسان مدرن هم توصیه كرده اید. همچنین در مواضع مختلف به تدقیق عقلانیت و معنویت و نسبت آنها با یكدیگر پرداخته اید. با تعبیری كه اینجا از عقلانیت و دینداری ارائه دادید آیا می توانیم اعتقاد داشته باشیم كه در پروژه عقلانیت و معنویت تا آنجا كه عقل در هر چیزی حكم می كند، ملزم به اجرای آنیم و در مواردی كه عقل سكوت می كند و نفیا و اثباتا حكمی ندارد، باید به وجوه معنوی پروژه بپردازیم در حقیقت، به زعم من عقلانیت در پروژه شما بر معنویت متقدم است.

دقیقا. در واقع، نه تنها عقلانیت متقدم بر معنویت است بلكه اصلا مقوم آن به شمار می رود. بدین معنا كه معنویت از دل عقلانیت بیرون می آید. حال ادعای خود را در این زمینه روشن می كنم. هر گزاره ای كه بر ذهن عرضه می شود یا خردپذیر Rational است یا خردستیز Anti Rational و یا خردگریز Irrational. اگر گزاره ای بر ذهن و ضمیر شما عرضه شد و شما پس از رجوع به خود، با تمام قدرت تفكر و توان معلوماتی كه دارید توانستید صدق آن را اثبات كنید، این گزاره خردپذیر خواهد بود. گاهی هم ممكن است پس از بررسی عقلانی یك گزاره، به این نتیجه برسید كه می توانید كذب آن را اثبات كنید كه در آن صورت با گزاره ای خردستیز روبه رو خواهید بود. اما در مواردی، شما پس از رجوع به عقل متوجه می شوید كه نه توان اثبات صدق یك گزاره را دارید و نه توان اثبات كذب آن را. به این گزاره خردگریز می گوییم. در قسمت اول و دوم وضع روشن است. وقتی گزاره ای خردپذیر باشد، وظیفه عقیدتی یا به تعبیر ویلیام جیمز وظیفه معرفتی من ایجاب می كند كه آن را بپذیرم. در قبال گزاره خردستیز هم باز همان وظیفه معرفتی من ایجاب می كند كه پذیرش آن را وازنم. اما وظیفه ما در برابر گزاره های خردگریز چیست در گزاره خردگریز، وضع به مراتب پیچیده تر است. چراكه نه امكان اثبات آن را داریم و نه اجازه نفی. به زبان دیگر، نه می توانیم خود گزاره را اثبات كنیم و نه نقیض گزاره را. بنابراین سخن خدشه ناپذیر به سود هیچ طرفی نداریم. حال خود این ماجرا دو حالت پیدا می كند:۱ یك وقت، گزاره و نقیض آن كاملا با یكدیگر مساویند. ۲ اما زمانی نه به سود گزاره، استدلالی وجود دارد و نه به سود نقیض آن اما باز هم به سود گزاره، استدلالات بیشتری وجود دارد و یا بالعكس ولو استدلالات قاطع و خدشه ناپذیر و دندان شكن نباشند. این نكته بدین معناست كه هیچ یك از دو گزاره نقیض را نمی توان به نفع دیگری از میدان به در كرد اما با این همه، وزن یك طرف از طرف دیگر بیشتر است. در این صورت در باب گزاره های خردگریز، گزاره ای را كه وزن بیشتری دارد انتخاب می كنیم و به آن گزاره معقول می گوییم. گزاره معقول، گزاره ای است كه اثبات نشده است اما شان معرفتی آن از گزاره نقیض بیشتر است. اما حالت دومی هم وجود دارد و آن اینكه هر دو گزاره، درست مساوی هم باشند. آن وقت است كه من معتقدم آن گزاره ای را باید بپذیریم كه آثار و نتایج مترتب بر اعتقاد به آن، بهداشت روانی ما را بیشتر تامین كند. به یك معنا به لحاظ رئالیستیك و یا به تعبیری دیگر به لحاظ اپیستمولوژیك، به هیچ یك از دو گزاره نمی توان رای بیشتری داد. اما این بار پراگماتیستی به قضیه نگاه می كنیم و به ارزیابی آثار ناشی از پذیرش آن، بر بهداشت روانی خود می پردازیم و آن گزاره ای را بر می گزینیم كه بهداشت روانی ما را بیشتر تامین می كند. این اتفاق فقط در دین و مذهب رخ نمی دهد. به عنوان مثال چه دلیلی برای اینكه جهان خارج، مستقل از اذهان و نفوس شماست دارید هیچ دلیلی ندارید. ضمن اینكه دلیلی هم برای اینكه مستقل از اذهان و نفوس شما نیست ندارید اما با این همه، وقتی جهان را مستقل از اذهان و نفوس خود می دانید، بهداشت روانی تان بیشتر تامین می شود. این جا است كه بحث ملاك های بهداشت روانی به میان می آید و بحث از اینجا به بعد كاملا جنبه روانشناختی و یا به تعبیری دقیق تر انسان شناختی پیدا می كند. انسان از آرامش بیشتر از اضطراب و تشویش، از امید بیشتر از ناامیدی، از رضایت باطن بیشتر از نزاع با خود و از معنا یافتگی زندگی، بیشتر از بی معنایی آن لذت می برد. اینها مولفه های بهداشت روانی هستند. برای مثال فرض كنید البته فقط فرض كنید گزاره: خدا وجود دارد و خدا وجود ندارد، این گونه باشند. یعنی نه خردپذیر باشند و نه خردستیز و هر دو جزء گزاره های خرد گریز باشند و باز هم فرض كنیم كه هر دو دقیقا با هم مساوی هستند و وزن هیچ یك از دیگری بیشتر نیست. در این صورت من می گویم آن گزاره ای را بپذیریم كه بهداشت روانی من را بیشتر تامین می كند. فی المثل اگر من معتقد باشم كه: «فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره»،یعنی به اندازه مثقالی خوبی یا بدی در دنیا گم نمی شود و اصلا خوبی و بدی گم شدنی نیستند، با زمانی كه به گم شدن خوبی های پاداش ندیده و بدی های كیفر ندیده اعتقاد داشته باشم وضعیت بهداشت روانی ام متفاوت خواهد بود. البته با این فرض كه اینها خردستیز یا خردپذیر نباشند و وزن كاملا یكسانی با یكدیگر داشته باشند. اینجا است كه جا برای معنویت باز می شود. در واقع، منتهی الیه عقلانیت به معنویت می رسد و من معتقدم ایمان یعنی همین. ایمان یعنی پذیرش گزاره ای كه وضع آن با نقیضش به لحاظ تئوریك و معرفت شناختی یكسان است. اما به لحاظ پراگماتیستیك وضع فرق می كند. حال، پذیرش چنین گزاره ای به چه معنا است یعنی: چنان زندگی كن كه گویی. بنابراین به عقیده من در درجه نخست، ایمان به گزاره های خردپذیر و خردستیز تعلق نمی گیرد و تنها به گزاره های خردگریز، با وضع معرفتی كاملا یكسان با گزاره نقیضشان، اختصاص می یابد. وقتی كسی می گوید: من به خدا ایمان دارم یعنی به گونه ای زندگی می كند كه گویی خدا وجود دارد و از نظر من باور به غیب از متعلقات ایمان است. بدین معنا كه وضوحی وجود ندارد و همه چیز به ناآشكارگی و نا پیدایی دچار است. فی المثل شما هیچ وقت نمی گویید: من ایمان دارم امروز یكشنبه است. چون این مسئله برایتان امری مخفی نیست. اما می گویید: ایمان دارم كه زندگی پس از مرگ وجود دارد. از این لحاظ من گمان می كنم رای توماس آكوینی قابل دفاع است كه: ایمان می تواند تبدیل به علم شود اما تا زمانی كه تبدیل به علم نشده از آن فروتر است. علم همیشه به امور واضح و روشن تعلق می گیرد و ایمان همیشه خفا و ستر و ناآشكارگی و غیب را شامل می شود. در بحث عقلانیت و معنویت هم معتقدم آنجایی به معنویت می رسیم كه میان گزاره های خرد گریز هم وزن با گزار ه های نقیض، گزاره هایی را بگزینیم كه بهتر بهداشت روانی ما را تامین می كنند و در قبال آنها چنان عمل می كنیم كه گویی این گزار ه ها صادقند. این همان معنویتی است كه من از آن سخن می گویم. و اما سخن من دو پیش فرض عمده داشت كه اگر كسی بخواهد آن را نقض كند باید به نقد یكی از این دو پیش فرض بپردازد. یكی اینكه گویی مولفه های بهداشت روانی، اموری مشترك در میان همه انسان ها هستند. ممكن است در نقد این حرف، كسی بگوید این مولفه ها مشترك نیستند و به ازای انسان های هر دوره از تاریخ وجوه متفاوتی را شامل می شوند و فی المثل مولفه های برشمرده در این گفتار از نظرگاه انسان امروز، قابل فهم و پذیرش است. یا اینكه اصلا از دید شخص ملكیان اینها مولفه های بهداشت روانی اند و دیگری ممكن است نظر متفاوتی داشته باشد. پیش فرض دوم سخنم نیز این است كه می شود نشان داد كه تك تك گزاره های خردگریز با شئون معرفتی یكسان با گزاره های نقیض خود، چه كمكی به بهداشت روانی می كنند. یعنی گویا چیستی آثار و نتایج مترتب بر اعتقاد به هر یك از گزاره ها یا گزاره های نقیض اثبات پذیر است.



* ملاك تایید و سنجش تساوی و عدم تساوی گزاره ها چیست یعنی ما هیچ گزاره اثبات پذیر و ابطال پذیر خردگریزی نداریم و همه تنها تا درجه ای تایید می شوند

اتفاقا من هیچ گاه نگفتم گزاره ها ثابتند. در جای دیگری هم تصریح كرده ام كه یكی از نشانه های پیشرفت علوم و معارف بشری این است كه بعضی گزاره ها كه قبلا خردگریز بودند به گزاره های خردپذیر یا خردستیز تبدیل می شوند و این یكی از نشانه های پیشرفت است. وقتی می گوییم فیزیك یا روانشناسی پیشرفت می كند یعنی در این علوم گزاره هایی بودند كه دانشمند هزار سال پیش باید به چشم گزاره های خرد گریز می نگریست ولی روانشناس امروز همان گزاره را خرد پذیر یا خرد ستیز می داند. به تعبیر دیگر اینكه جابه جایی گزاره ها در این سه شقی كه من ساخته ام مدام رخ می دهد و اصلا یكی از نشانه های پیشرفت همین جابه جایی ها است. به عنوان مثال فرض كنید كه گزاره خدا وجود دارد تا الان خردگریز باشد و بر اساس برهان یك فیلسوف در عصر ما به جمع گزاره های خردستیز با خردپذیر بپیوندد. این اتفاقی است كه چه در علوم تجربی و چه در علوم تاریخی، عقلی و فلسفی رخ می دهد. اما این نظر مرا نقض نمی كند. پاشنه آشیل این نظریه همان دو پیش فرضی است كه گفتم. مثلا اینكه «جهان هستی دست به دست هم داده اند كه شما به اهداف خود برسید» یك گزاره خردگریز است و در مقابل این گزاره كه «همه جهان هستی دست به دست هم داده اند كه شما به اهدافتان نرسید» هم به همان اندازه خردگریز است. ولی انصافا كدام گزاره، بهداشت روانی را بهتر تامین می كند یعنی اگر شما به كدام گزاره اعتقاد بورزید شادتر و امیدوارتر هستید. اینجا است كه من می گویم انسان معنوی كسی است كه معتقد باشد همه جهان هستی برای رسیدن به اهدافم بسیج شده است. او اعتقاد دارد یك هارمونی پیشین بنیاد در جهان هستی وجود دارد و گویی ماشین عالم برای رساندن من به اهدافم كوك شده است. در غیر این صورت اگر یك آدم معنوی به یك گزاره خردستیز یا به یك گزاره خردگریز كه وضع معرفتی آن از نقیضش بدتر است قائل شد به عقیده من اصلا معنوی نیست. چرا كه در درجه نخست عقلانیت ندارد و از آنجا كه معنویت از عقلانیت ناشی می شود پس یك انسان معنوی هم محسوب نمی شود. پس معنویت یك نوع نگرش به جهان است كه دو ویژگی دارد: ۱ ویژگی اول آن این است كه بهداشت روانی شما را بهتر تامین می كند. ۲ استدلال فلسفی به سود این نگرش وجود نداشته است كمااینكه استدلال فلسفی به ضرر آن نیز موجود نبوده است. معنویت نوعی نگرش است كه تا زمان داشتن چنین نگرشی امكان نفی و اثبات قاطع آن وجود ندارد. از سوی دیگر نمی توان این نگرش را نسبت به نگرش رقیب خودش مرجوح دانست. من این را كه گاهی گفته می شود «دین امری فطری است» را هم به همین معنا می فهمم. یعنی در واقع انسان به لحاظ فطری چنان است كه این گزاره ها نسبت به گزاره های نقیض، بهتر با او سازگاری دارند. مثلا اگر انسان به حیات پس از مرگ قائل باشد بهداشت روانی اش نسبت به زمانی كه به نقیض این گزاره یا به عدم وجود حیات پس از مرگ باور داشته باشد، بهتر تامین می شود. یا انسانی كه به وجود خدا قائل باشد بهداشت روانی بیشتری خواهد داشت نسبت به زمانی كه به وجود خدا قائل نباشد یا به عدم وجود خدا قائل باشد. به این معنا دین به نظر من فطری است. یعنی در آغاز اندیشیده اند كه چه چیزی بهداشت روانی ما را تامین می كند و بر آن اساس گفته اند عالم همان گونه است كه تو می خواهی مثل اینكه من شما را به منزلم دعوت كنم و شما از غذا بی خبرید. قبل از آمدن شما من از مادرتان نام غذای محبوب شما را پرسیده ام و سفره را هم طبق توصیه ایشان چیده ام و به شما می گویم: ببین غذایی كه باب طبعت بود آماده كردم. در حالی كه از ابتدا فهمیده ام كه چه كنم. دین هم از اول فهمیده است كه چه غذایی باب طبع ذهن و روان ما است و به این معنا دین فطری است و این البته در معنویتی كه من از آن سخن می گویم هم وجود دارد. البته خیلی واضح است معنویتی كه مدنظر من است از جهات عدیده ای با دین فرق می كند اما در این نكته با هم اشتراك دارند. منتها در معنویتی كه من می گویم اگر ذره ای شٲن معرفتی گزاره ای كه به آن اعتقاد داریم خراب شود، یعنی از خردگریزی به خردستیزی روی آورد یا اینكه خردگریزی بود كه با رقیب خود مساوی اما در نهایت وضعش از آن بدتر شد، در معنویتی كه مدنظر من است، باید سریع از آن دست كشید. چون قرار نیست كه ما به فریب و اوهام و اباطیل و خیالات دل خوش كنیم بلكه می خواهیم بهداشت روانی خود را با چیزی كه بویی از حقیقت دارد تامین كنیم.



* شما در سخنان خود اشاره كردید كه اگر یك انسان معنوی به گزاره ای خرد ستیز اعتقاد پیدا كند دیگر معنوی نخواهد بود بر این اساس به نظر می رسد بسیاری از كسانی كه در تاریخ از آنها به عنوان انسان معنوی یاد شده است در واقع معنوی نبوده اند زیرا گویا بسیاری از آنها به گزاره های خردستیز باور داشتند.

خوب اگر چنین چیزی اثبات شود من از این ادعا كه فلان كس معنوی بود دست برخواهم داشت. به عنوان مثال وقتی من می گویم گاندی یا مارتین لوتركینگ یا مادر ترزا معنوی بوده اند، فی الواقع در شرح احوال و افكار آنها به گزاره خردستیزی برنخورده ام ولی اگر روزی به چنین چیزی برخورد كنم از اعتقادم دست می كشم. چرا كه معتقدم معنویت زاده عقلانیت است و فرزندی كه در برابر پدر و مادر خود عصیان كند، لااقل فكر نمی كنم در پروژه ای كه من تعریف كرده ام، قابل توصیه باشد.



* پس به نظر می رسد شما نسبت دیانت و معنویت را تباین می دانید.

بله.



* یعنی امكان ندارد كه یك دیندار معنوی باشد.

خیر. ولی این امكان وجود دارد كه آنچه كه یك انسان معنوی و یك انسان دیندار به آن اعتقاد دارند مشترك باشد. منتها فرقش در این است كه متدینان به گزاره ای به خاطر اینكه از كس یا كسانی شنیده اند اعتقاد دارند در حالی كه یك انسان معنوی به خاطر طی روندی كه گفتم به این گزاره معتقد است. بنابراین با اینكه آرای متدینان و معنویان موافق باشد مخالفتی ندارم، اما اینكه دلیل قبول این گزاره نیز نزد این دو گروه یكسان باشد را قبول ندارم. شما به عنوان یك متدین به جهتی به این گزاره معتقدید و من به عنوان یك آدم معنوی به جهتی دیگر. در واقع تفاوت انسان معنوی و متدین در فرآورده های فكری شان نیست بلكه در فرآیند فكری آنها است. یك فرآیند، فرآیند اپیسمولوژیك است كه من ترسیم كردم و مربوط به انسان معنوی است و فرآیند دیگر همان تعبد و تسلیم است كه یك آدم متدین طی می كند. از این رو همیشه گفته ام به این نگاه نكنید كه افراد به چه گزاره هایی معتقدند بلكه به این مسئله دقت كنید كه چگونه به آن اعتقاد پیدا كرده اند. ممكن است شما یك انسان معنوی باشید و من یك انسان متدین و هر دو به اینكه زندگی پس از مرگ وجود دارد اعتقاد داشته باشیم اما طی دو فرآیند مختلف به آن رسیده ایم. همین طور ممكن است دو نفر به اینكه خدا وجود ندارد معتقد باشند اما یكی حق بیان این مطلب را داشته باشد و دیگری خیر. همچنین ممكن است كسی بگوید خدا وجود دارد و دیگری بگوید خدا وجود ندارد و هر دو انسان های معنوی باشند كه طی یك فرآیند به دو نتیجه رسیده اند. فنلون عارف فرانسوی می گوید اگر خداوند در دست راست خود حقیقت را و در دست چپ خود طلب حقیقت را بگذارد و بگوید انتخاب كن به او خواهم گفت: پدر آنچه در دست چپ تو است به من بده و آنچه در دست راست تو است برای خودت نگه دار. شرف یك انسان به این نیست كه مالك حقیقت باشد به این است كه طالب حقیقت باشد. من واقعا فكر می كنم انسان معنوی طالب حقیقت است و هیچ دلیلی برای اینكه او و رفیق معنوی اش هر دو به یك نقطه برسند وجود ندارد. به نظر من اینكه كسی زندگی اش را در طلب حقیقت سپری كند و آنچه به آن اعتقاد دارد را از طریق صداقت و جدیت به دست آورده باشد شرف و ارزش دارد.

منبع: روزنامه شرق ـ چهارشنبه ۲۵ مرداد ماه ۱۳۸۵

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه سازی



google-site-verification: google7a6d7632a8557852.html