«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

سيري در سپهر اخلاق؛ گفت‌وگو با مصطفي ملكيان

در ميان نظريه پردازان حوزه اخلاق در ايران مصطفي ملكيان از جايگاه ويژه‌يي برخوردار است. تسلط او بر حوزه فلسفه اخلاق كهن و مدرن بر كسي پوشيده نيست و بخش عمده‌يي از نظريه‌پردازي و كند و كاو در باب امر اخلاقي و اخلاق ديني و غير ديني در سال‌هاي اخير بر دوش او بوده است. ملكيان با اشرافي مثال زدني بر نظريه‌هاي سنتي و ديني و نيز مدرن و پست مدرن، به تعبير يكي از بزرگان همانند عقابي مي‌ماند كه بال‌هاي خويش را روي نظريه‌پردازي و تفكر درباره فلسفه غرب و اسلام و به ويژه حوزه اخلاق گشوده است.

 

بابك اوجاقي| مسعود راعي: نزد افلاطون خير به عنوان يكي از بزرگ‌ترين مثال‌ها مطرح است، خير يكي از بزرگ‌ترين صور افلاطوني است. نزد افلاطون سه ايده، سه مثال داراي اهميت فراوان بوده است: صورت خير، صورت حقيقت، صورت جمال و اين سه، سه مثال بزرگ افلاطوني است. اگر مراد اين باشد در اين صورت بايد گفت ارتباط خير با اخلاق رابطه‌يي ابزارگونه است

1-  بحث درباره اخلاق و امر اخلاقي پيشينه‌يي به درازاي تاريخ فكر دارد. اصولا امر اخلاقي و پيچيدگي‌هاي آن، ذهن انسان را همواره به خود مشغول داشته است. انسان چه در دوران كهن و چه در دوران مدرن همواره درصدد بوده تا جايگاه، مرز و حدود اخلاق و امر اخلاقي را در زندگي فكري و روز مره خود مشخص كند. در دوران كهن سيطره اسطوره و دين بر زندگي انسان، اخلاق را صبغه‌يي فرازميني و ماورايي و در نتيجه مطلق انگار مي‌بخشيد، اين رويكرد در دوران مدرن و با غلبه عقل، و تسلط پوزيتيوسيم بر علوم دچار تحول شد و اخلاق به امري زميني و در ارتباط مستقيم با زندگي تك تك افراد انساني تبديل شد و در نتيجه از مطلق گرايي دوران كهن فاصله گرفت. هرچند در دوران كهن شاهد نحله‌هايي با رويكرد نسبي به امر اخلاقي هستيم و نيز در دوران مدرن با رويكردهايي مطلق‌انگارانه به اخلاق مواجهيم اما به طور كل وجه تمايز بارز در نگاه به اخلاق و امر اخلاقي در اين دو دوره مطلق انگاري عصر ماقبل مدرن در مقابل نسبي‌گرايي عصر مدرن است. اما وراي تمامي تئوري‌پردازي‌ها، اخلاق در زندگي انسان نقش دارد و اين نقش بسيار مهم است و نمي‌توان از آن صرف نظر كرد. اصولا زيستن بدون اخلاق براي انسان غير ممكن است و نمي‌توان اخلاق را از معادلات روز‌مره جوامع و انسان‌ها نسبت به يكديگر حذف كرد. اما از ياد نيز نبايد برد كه تئوري‌پردازي و مجادله بر سر مفهوم، حدود و چگونگي اعمال اصول اخلاقي و اخلاق ما را با زواياي پنهان بسياري از امور عيني زندگي فكري و عملي مان آشنا مي‌سازد.

2-در ميان نظريه پردازان حوزه اخلاق در ايران مصطفي ملكيان از جايگاه ويژه‌يي برخوردار است. تسلط او بر حوزه فلسفه اخلاق كهن و مدرن بر كسي پوشيده نيست و بخش عمده‌يي از نظريه‌پردازي و كند و كاو در باب امر اخلاقي و اخلاق ديني و غير ديني در سال‌هاي اخير بر دوش او بوده است. ملكيان با اشرافي مثال زدني بر نظريه‌هاي سنتي و ديني و نيز مدرن و پست مدرن، به تعبير يكي از بزرگان همانند عقابي مي‌ماند كه بال‌هاي خويش را روي نظريه‌پردازي و تفكر درباره فلسفه غرب و اسلام و به ويژه حوزه اخلاق گشوده است. همين اشراف او در مقام طلبه‌يي بر آمده از حوزه سنتي و ديني قم و نيز به عنوان روشنفكري مسلط و به روز در حوزه فلسفه غرب من را واداشت تا براي مصاحبه‌يي در زمينه اخلاق به سراغ او بروم. استاد هم با لطف هميشگي‌اي كه نسبت به ديگران و از جمله من داشتند اين گفت‌وگو را پذيرفتند. آنچه در زير مي‌آيد متن كامل گفت‌وگو با استاد است كه با اجازه خودشان در اختيار روز نامه اعتماد قرار گرفته است.

***

استاد به عنوان اولين سوال مي‌خواهم در مورد مفهوم خير از شما سوال كنم. اصولا خير چيست و چه رابطه‌يي با اخلاق و اخلاقي زيستن دارد؟

از «خير» دو مفهوم مهم و جداي از يكديگر و در عين حال مرتبط مي‌توان مراد كرد. بنابراين دو تفكيك لازم است. گاهي مراد از خير مفهوم افلاطوني خير است، نزد افلاطون خير به عنوان يكي از بزرگ‌ترين مثال‌ها مطرح است، خير يكي از بزرگ‌ترين صور افلاطوني است. نزد افلاطون سه ايده، سه مثال داراي اهميت فراوان بوده است: صورت خير، صورت حقيقت، صورت جمال و اين سه، سه مثال بزرگ افلاطوني است. اگر مراد اين باشد در اين صورت بايد گفت ارتباط خير با اخلاق رابطه‌يي ابزارگونه است؛ يعني اخلاقي زيستن وسيله‌يي مي‌شود براي رسيدن به خير اما زماني مراد از خير چيز ديگري است و مراد خوبي اخلاقي است. در اينجا بايد مفاهيم خوبي و بدي و درستي و نادرستي را از هم جدا كنيم. درستي و نادرستي به افعال ارادي انسان نسبت داده مي‌شود. مثلا دروغ و تكبر نادرست است، تواضع درست است، اينها به افعال ارادي انسان مربوط است اما يك سلسله امور هستند كه از مقوله افعال آدمي نيستند ولي آنها را مي‌توان خوب و بد ناميد، مثلا آرامش، اضطراب، اميد، نااميدي، مثلا گفته مي‌شود اضطراب بد است، شادي خوب است، افسردگي بد است، اميدواري خوب، رضايت باطن خوب و... ربط و نسبت اين خوب و بد و درست و نادرست، در اين است كه به نظر پاره‌يي از فيلسوفان اخلاق افعال درست و نادرست به اين سبب درست و نادرست‌اند كه منجر به آن حالات خوبي و بدي مي‌شوند كه ذهني و دروني هستند. در اينجا اخلاقي زيستن به معناي التزام ورزيدن به كارهاي درست است. اين خودش مقدمه‌يي مي‌شود براي رسيدن به چيزهاي خوب و ايجاد آن حالات دروني مثبت كه اين حالات رواني منجر به معنا يافتن زندگي مي‌شود.

رابطه اخلاق و ارزش چيست؟ اصولا هر كار ارزشي اخلاقي هم هست؟

ارزش انواع متعددي دارد.

1-  ارزش‌هاي زيبايي‌شناختي كه در فلسفه هنر مورد بحثند. زشتي، زيبايي، شكوه، جلال، اينها مفاهيم ارزشي هستند ولي ارزش‌هاي هنري نيز هستند. 2- ارزش‌هاي حقوقي: مثل اين عادلانه است، اين ظالمانه است، اين مال غصبي است و...

3-  ارزش‌هاي ديني و مذهبي: مثل حلال و حرام، واجب، مستحب، مباح، مكروه، حرام، نجس، پاك و...

4- ارزش‌هاي اقتصادي: گران، ارزان، نو، كهنه و ...

5- ارزش‌هاي معرفتي: معقول، نامعقول، موجه، ناموجه، كذب، صدق، عقلاني بودن، عقلاني نبودن.

6- معنوي: مقدس، قديس.

7- ارزش‌هاي اخلاقي: خوب و بد، درست و نادرست، بايد و نبايد اخلاقي، فضيلت و رذيلت، وظيفه و مسووليت.

مفاهيم ارزشي يك خانواده بزرگند، يكي از اعضاي اين خانواده مفاهيم ارزشي اخلاقي هستند، مفاهيم ارزشي اخلاقي عموما همين چند مورد بالا هستند به اين معنا ارزش‌هاي اخلاقي زيرمجموعه مفاهيم ارزشي‌اند.

مساله‌يي كه اينجا مطرح مي‌شود اين است كه نظريه «خير افلاطوني» را وقتي مي‌خواهيم مطرح كنيم، دچار نوعي آرمان‌گرايي مي‌شويم، نوعي آرمان‌گرايي اخلاقي، يعني اينكه چه بايد باشد. حال سوال اين است كه اصولا امر اخلاقي الزاما امري آرماني است يا نه، بايد در واقعيت به دنبال آن بگرديم يا در عالمي وراي واقعيت اين جهاني؟

من به اين تقابلي كه شما ايجاد كرديد معتقد نيستم، اخلاقي زيستن در همين زمين خاكي و زندگي روزمره معنا پيدا مي‌كند. يعني وقتي من در حال سخن گفتن با شما هستم بحث راستگويي و دروغگويي به ميان مي‌آيد. وقتي با شما رفتار مي‌كنم سخن از تكبر و تواضع پيش مي‌آيد، صداقت، تزوير، ريا و... نيز در همين زندگي عادي محقق مي‌شود. بنابراين شكي نيست كه اخلاقي زيستن در زندگي خاكي انساني معنا پيدا مي‌كند. اما وقتي اخلاق مي‌گويد در همين كارها بعضي كارها مجاز است و بعضي غيرمجاز. يعني واقعيت‌هاي زندگي را به دو دسته تقسيم كرده است. درست‌ها، نادرست‌ها، بايدها، نبايدها، وظيفه‌ها مسووليت‌ها، فضيلت‌ها و رذيلت‌ها، همين واقعيت‌هاي زندگي روزمره را دسته‌بندي كرده است. اينها به لحاظ فيزيكي با هم تفاوتي ندارند. يعني تفاوتي فيزيكي ميان راست و دروغ وجود ندارد ولي با اين حال اگر كسي گفت: اين سخن كه از زبان من درآمد، چون راست است، درست است يا چون دروغ است، نادرست است، آمده است و يك پديده از نظر فيزيك، شيمي، زيست‌شناسي و... يك پديده ملموس است را بر اساس آرمان‌گرايي اخلاقي متفاوت دانسته است. اخلاق از سويي با افراد گوشت و پوست و خون‌دار ارتباط دارد و از سوي ديگر با آرمان‌گرايي ارتباط دارد و آرمان‌گرايي در اخلاق وجود دارد و آن آرمان‌گرايي از اين جهت است كه چيزهايي را كه از جهت فيزيك و شيمي و... تفاوتي ميان‌شان وجود ندارد، ميان‌شان تفاوت قائل مي‌شود به يك چيز ارزش مثبت مي‌دهد و به چيز ديگر ارزش منفي. در واقع در اينجا ما به نوعي آرمان‌گرايي دست زده‌ايم، چون اگر آرمان‌گرايي نبود همان واقعيت را مي‌پذيرفتيم. اخلاق هم ريشه در واقعيت‌ها دارد و هم آرمان‌گرايي را در باب اين واقعيت‌ها اعمال مي‌كند.

مي‌توانيم اين دو وجه واقع‌گرايانه و آرمان‌گرايانه را به لحاظ تاريخي از هم جدا كنيم و وجه آرمان‌گرايانه آن را محصول تفكر افلاطوني و بعدا تخليط آن با دين و نتيجه اين تخليط يعني تفكر نو افلاطوني بدانيم و وجه واقع‌گرايانه آن را محصول پا گذاشتن انسان به عصر مدرن و پيدايش عقلانيت؟

نه، «به نظر من» در همه دوران‌ها چه در دوران مسيحيت و قبل از آن، چه در دوران شكل‌گيري دين و قبل از آن و چه در سنت و چه در مدرنيته، اخلاق هم جنبه واقع‌گرايانه دارد و هم آرمان‌گرايانه. نه آرمان‌گرايي‌اش را از افلاطون گرفته و نه واقع‌گرايي‌اش را از مدرنيته و قس علي هذا. بله يك نكته وجود دارد. در دوران مدرن به سبب پيشرفت علوم تجربي انساني مثل روانشناسي، جامعه‌شناسي، اقتصاد، سياست و... يك سلسله واقعيت‌هاي انساني مكشوف شدند و معلوم شد كه آرمان‌هاي برخي مكاتب اخلاقگرايانه، واقع‌گرايانه نبوده است، گويا برخي مكاتب اخلاقي از انسان انتظارات بيجا داشتند و اين باعث شده كه برخي از توقعات ما در عالم اخلاق، نسبت به دوران پيشامدرن‌ پايين بيايد. يعني وقتي روانشناسي، علوم اجتماعي و... رشد كردند و واقعيت‌هاي انساني مكشوف شد، فهميديم كه برخي درخواست‌ها نشدني‌اند. لذا توقعات پايين آمد. مثلا وقتي در روانشناسي معلوم شد كه اقتضائات دوران‌هاي مختلف زندگي نسبت به هم فرق مي‌كند، مشخص شد كه انتظاراتي كه از يك ميانسال داريم را نبايد از يك نوجوان داشته باشيم بنابراين در توصيه‌هاي اخلاقي بايد مسائلي را در نظر بگيريم. اگر در نظر نگرفتيم اين احكام در بعضي جاها لغو و بي‌تاثير از آب درمي‌آيد. اين دستاوردها در زمان مدرنيته به دست آمد. در دوران مدرن فهميديم كه چقدر تحت تاثير ژنتيك و نيز محيط دوران كودكي خودمان هستيم و نيز تا چه حد تحت تاثير سنخ رواني هستيم و اينكه چقدر متنوع هستيم. اين نتيجه مكشوفات ذره‌ذره‌يي است كه در پژوهش‌هاي تجربي به دست آورده‌ايم در نتيجه فهميديم بايد توقعات متفاوتي از انسان‌ها داشته باشيم. در همه دوره‌ها و در همه مكاتب، اخلاق واقع‌گرايانه- آرمان‌گرايانه بوده است و نمي‌توان آرمان‌گرايي و واقع‌گرايي را منتسب به يك دوران و مكتب خاص دانست، ولي در عين حال قبول مي‌كنم كه به علت رشد علوم تجربي انساني، آرمان‌هاي اخلافي پيشامدرن را لااقل براي همه انسان‌ها واقع‌گرايانه نمي‌دانيم و اين مطلب اثبات شده كه تصويري كه اين آرمان‌ها از انسان ارائه مي‌دهند براي انسان دست‌نيافتني است و در نتيجه سطح توقعات انسان‌ها پايين آمده است، مثلا امروز به سادگي مي‌توانيم بفهميم كه براي انساني كه در شدت فقر زندگي مي‌كند، نمي‌توان احكام اخلاقي را آنقدر نافذ دانست كه براي انساني كه در رفاه زندگي مي‌كند. به كسي كه درآمد ميليوني دارد راحت‌تر مي‌توان گفت دزدي مكن، اختلاس مكن، احتكار مكن و... اما به كسي كه 20 هزار تومان درآمد دارد با آن شدت نمي‌توان اين حرف‌ها را زد و توصيه يكسان به اين دو واقع‌گرايانه نيست، يعني بي‌توجه به واقعيت‌ها اين توصيه‌ها را مي‌كنيم. امروزه در روانشناسي اخلاق به خوبي محرز است كه برخي ويژگي‌هاي بچه در نوزادي، بعدها در شكل‌گيري ويژگي‌هاي شخصيتي او موثر است. مثالي مي‌زنم از ناول اسميت كه مي‌گويد:‌اگر بچه را قبل از آن كه سير شود از شير مادر بگيرند، امكان بخيل شدن و ممسك شدن او در سنين بعدي بيشتر از بچه‌يي است كه تا زماني كه احساس نياز مي‌كرده، شير خورده است. اين معنايش اين است كه سخاوت يا بخل و امساك بخشي‌اش ناشي از آن دوران است. توصيه‌هاي اخلاقي بايد به ويژگي‌هاي جسمي و روحي توجه داشته باشد، توصيه‌هاي جنسي به يك جوان با يك ميانسال تفاوت دارد.

مي‌توانيم وجه تمايز اخلاق كلاسيك و جديد را در پوزيتيو شدن علوم انساني ببينيم؟

يك مقدار تمايز به اين مساله برمي‌گردد، اما همه آن به اين مساله بر نمي‌گردد. يك بخش آن، اين مساله است. اخلاق جديد نسبت به اخلاق قديم ارتباط بيشتري با انسان‌شناسي دارد، اما فقط اين نيست، وجه تمايز ديگر اين است كه اخلاق قديم،‌ عمدتا اخلاق ديني بوده، اخلاق غيرديني هم بوده است، اما به ندرت. اما اخلاق جديد درست عكس اين است. در دوران جديد بيشتر اخلاق‌ها غيرديني است و اخلاق‌هاي ديني كم است يعني در دوران جديد در امر اخلاق بي‌تفاوت‌تر و لااقتضاتر نسبت به مساله دين شده‌ايم و به تعبيري سكولارتر نسبت به دوران پيشامدرن شده‌ايم. وجه تفاوت سوم كه خيلي اهميت دارد اين است كه در اخلا‌‌ق‌هاي سنتي و پيشامدرن داوري‌هاي اخلاقي فقط روي افراد مي‌آمد. مثلا مي‌گفتند: «اين كاري كه تو كردي درست نبود.»‌ يعني روي افراد حكم مي‌شد. گاهي روي افعال ارادي حكم مي‌شد و گاهي روي افعال ارادي و غيرارادي. گاهي حتي روي انفعالات هم حكم مي‌شد. مانند ترسويي، در اخلاق مدرن روي افراد انساني داوري اخلاقي مي‌شود، اما در عين حال روي نهادهاي اجتماعي هم داوري اخلاقي صورت مي‌گيرد. براي مثال مي‌گويند اين نهاد سياسي به طور كلي ناسالم است، آن نهاد اقتصادي، آن نهاد حقوقي و.... ناسالم هستند، يعني در موردشان داوري اخلاقي مي‌شود. وقتي مي‌گويند «تو» بايد به نيازمندان كمك كني در مقابل هم مي‌گويند شكاف طبقاتي يك امر نادرست است،‌ مي‌بينيم كه اين مورد مربوط به يك فرد نيست، در اينجا يك تفاوت جدي است كه علاوه بر افراد روي نهادهاي اجتماعي مانند نهاد سياست، اقتصاد، خانواده و.... و نيز اوضاع اجتماعي مانند شكاف طبقاتي، فساد اداري و.... داوري اخلاقي مي‌شود و اين مختص دوران مدرن و شكل‌گيري نهادهاي مدني و اجتماعي است.

پيدايش برخي شاخه‌هاي مضاف اخلاقي مانند اخلاق‌هاي حرفه‌يي، اقتصادي و.... از اين رويكرد ناشي مي‌شود؟

پيدايش اخلاق مضاف يا اخلاق‌هاي حرفه‌يي در دوران پيشامدرن هم به صورت ضعيفي وجود داشته است، مثلا اخلاق استاد و شاگردي. اما در دوره مدرن اين مساله عموميت و تفصيل بيشتري پيدا كرده است.

در اخلاق كلاسيك همه چيز مطلق است و يك امر خير هميشه و در همه حال خير به حساب مي‌آيد اما در اخلاق مدرن همه چيز نسبي است. آيا اين تمايز ما را دچار تضاد نمي كند؟ اگر به اين مساله به عنوان عنصر غالب در دو دوره‌ زندگي بشر نگاه كنيم، اين تضاد باعث نمي‌شود كه در تشخيص امر اخلاقي دچار اشتباه شويم؟

اينجا بايد سه نكته را از هم تفكيك كنيم: 1- در اخلاق سنتي نيز مكاتبي داريم كه به نسبيت قائل بودند، مانند اخلاق سوفسطاييان در يونان قديم. در دوران مدرن هم همه نحله‌هاي اخلاقي نسبي‌گرا نيستند، اما اين واقعيت است كه بسياي از آنها نسبي‌گرا هستند. 2- مي‌شود قبول كرد كه عمدتا مطلق‌انگاري دوران قديم، معلول ديني بودن اخلاق بوده و نسبي‌گرايي اخلاقي دوران مدرن معلول غيرديني بودن اخلاق بوده است. تا حدي چنين است كه وقتي بند ناف اخلاق به دين وصل شود، مطلق‌نگر مي‌شود و وقتي جدا مي‌شود، اخلاقي كه برمي‌آيد نسبي‌گرايانه است. 3- تضاد و تناقضي كه به آن اشاره كرديد وقتي پيش مي‌آيد كه فرد هم بخواهد متدين باشد و بماند و هم اخلاقي زندگي كند، ولي اگر كسي در اين دوران ارتباط خود را با دين قطع كند يا نسبت به آن بي‌تفاوت باشد، آنگاه تناقض پيش نمي‌آيد. من نمي‌گويم كه بريدن اخلاق از دين كار درستي است يا خير، ولي مي‌خواهم بگويم اگر كسي در دوران مدرن اين كار را كرد، دچار آن تضاد يا تناقض نمي‌شود. اين تضاد وقتي رخ مي‌دهد كه فرد بخواهد به دنياي مدرن و تعلقات آن وفادار باشد،‌ ولي ديندار هم بماند،

‌ سوالي به ذهنم مي‌رسد و شايد بهتر است، بحث را شيفت بدهيم به سمت تئوري حسن و قبح ذاتي و عقلي يا اعتباري و تشريعي كه هر دوي اينها مطلق‌نگرند، وضع اخلاق در ترازوي حسن و قبح به چه شكل مي‌شود، آيا اين نماد بارز مطلق‌انگاري ديني در باب اخلاق نيست؟

اگر اشاره شما به همان بحث تاريخي است كه بين اشاعره و معتزله در جهان اسلام وجود داشته است و دقيقا نظيرش در غرب بين توماس آكويناس و آنسلم قديس وجود داشت كه آكويناس ديدگاهي همانند معتزله ما داشت و آنسلم قديس ديدگاهي همانند اشاعره داشت، اگر منظور شما آن است حق با شماست، چه هر طرف درگيري را مي‌گيريم مطلق‌گرا هستيم، از هيچ يك از اين ديدگاه‌ها نسبي‌گرايي بيرون نمي‌آيد، انسان چه به گفته اشاعره به حسن و قبح الهي شرعي قائل باشد و چه مثل معتزله به حسن و قبح عقلي ذاتي، مطلق‌انگار خواهد بود.

اما بحث ديگري كه هست اينكه، آيا از نسبي‌گرايي اخلاقي مي‌توان دفاع كرد؟ يعني ما باشيم و عقل و منطق، آيا نسبي‌گرايي اخلاقي درست است يا نادرست؟ من اعتقاد دارم كه نسبي‌گرايي اخلاقي قابل دفاع نيست و مطلق‌گرايي اخلاقي قابل دفاع است. اما بايد مرادم را روشن كنم.

من مي‌گويم وقتي نظام اخلاقي مطلق‌انگار است كه لااقل يك گزاره اخلاقي داشته باشد كه در هر زمان، مكان و شرايطي و براي هر فردي معتبر باشد.

حتي اگر يك گزاره‌يي‌استثنا داشته باشد مطلق انگار است. به نظر من، هيچ نظام اخلاقي‌اي قابل دفاع نيست اگر حتي يك گزاره اخلاقي مطلق هم نداشته باشد، هر نظام ا خلاقي چاره‌يي جز اين ندارد كه حداقل يك گزاره مطلق داشته باشد و به اين معنا خود من به نظام اخلاقي مطلق‌گرا معتقد و ملتزمم ولو معتقد نباشم كه ا خلاق را بايد از دين گرفت، بلكه معتقد باشم كه بايد از غير دين گرفت، نظام اخلاقي، چه ديني چه غيرديني، بايد مطلق‌گرا باشد.

‌ ما مي‌توانيم اخلاق را به دين متصل كنيم و در عين حال نسبي‌گرا باشيم. چنانچه عده‌يي از معتقدان به اخلاق ديني، حسن و قبح ذاتي و مطلق را قبول ندارند.

‌ من گفتم اگر بند ناف اخلاق را از دين نبريد، نسبي‌گرا نمي‌شويد. اين را نگفتم كه اگر بند ناف را ببريد حتما نسبي‌‌‌گرا مي‌شويد، به تعبير ديگر اگر بخواهيد نسبي‌گرا شويد بريدن از دين شرط لازم است، اما كافي نيست.

‌ من يك مثال نقض براي مطلق‌گرايي اخلاق ديني مي‌آورم. ما در فقه شيعه اصلي داريم به نام دفع افسد به كمك فاسد يا دروغ مصلحتي، اين نوع نسبي‌گرايي اخلاقي نيست؟

گفتم بايد يك مطلق وجود داشته باشد تا نظام مطلق‌گرا باشد. در نظام نسبي‌گرايانه اخلاقي هيچ اصل مطلقي نبايد وجود داشته باشد، اخلاق فقهي شيعي چندين اصل مطلق دارد كه باعث مي‌شود تا اين نظام، نظام مطلق ‌انگار شود. همين اخلاق شيعي مي‌گويد، هرچه خدا فرمان دهد، بايد عمل كرد يا بايد به سوي تقرب خدا رفت، يا مي‌گويد كاري نبايد كرد كه شخص جهنمي شود. مثلا آيا گاهي اوقات قبول مي‌كند كه كفر بهتر است؟ البته، نه.

‌ در اصل تقيه چطور؟

بيان ايمان غير از ايمان است. در اين اصل ما ايمان داريم اما اظهار نمي‌كنيم، اما هميشه ايمان بهتر از كفر است اما ممكن است اعتقاد داشته باشيم اما بنا به اوضاع اظهار اعتقاد نكنيم.

‌ اصولا اخلاق امري عيني است؟ يعني امر اخلاقي را بايد حس كنيم و ببينيم؟

خير، گاهي اوقات يك امر اخلاقي هست كه انجام دادن يا انجام ندادن آن را نمي‌توان تشخيص داد. وقتي مي‌گويند راست بگو و دروغ نگو، ما اگر راست بگوييم يا دروغ يك امر بيروني را انجام داده‌ايم، ولي علاوه بر اين مي‌گويند خودشيفته مباش، اين حالت، يك حالت دروني است و اگر كسي داراي آن باشد، در بيرون جلوه نمي‌كند. بنابراين همه احكام اخلاقي شامل افعال جوارحي نيست. بعضي از افعال كه در اخلاق گفته شده كه بكنيد يا نكنيد افعال جوارحي است يعني با اعضاي بدن انجام‌شان مي‌دهيم، اما خيلي از امر و نهي‌هاي اخلاقي كاري به افعال جوارحي ندارد، اينكه فرد نسبت به هر چيزي در هستي، حالت شكر داشته باشد، يعني حالت سپاسگزاري داشته باشد، در اخلاق ديني وظيفه ما است، اما اين سپاسگزاري با چشم و گوش و... انجام نمي‌گيرد، حالتي است كه در درون انجام مي‌گيرد، ناظر بيگانه نمي‌تواند آن را مشاهده كند. بسياري از كارها را ديگران نمي‌توانند ببينند، بلكه در درون بايد انجام شود. به تعبير قدما، اگر بخواهيم بگوييم، اين گونه بايد بگوييم كه احكام اخلاقي هم راجع به اعمال جوارحي سخن مي‌گويند و هم راجع به، اعمال جوانحي كه در درون انجام مي‌گيرد. ايمان مگر بزرگ‌ترين فضيلت در دين نيست؟ اما يك امر دروني است. كساني كه ايمان دارند و كساني كه ايمان ندارند، زندگي بيرون‌شان فرقي با هم ندارد. منافقان مانند افراد با ايمان زندگي مي‌كنند، ولي تفاوت‌شان در بود و نبود ايمان در درون است. ايمان، شكر و تقوا اعمال دروني هستند، اما از طرف ديگر راست گفتن، تهمت زدن و... جوارحي است.

‌ سوالي كه اينجا پيش مي‌آيد اين است كه ما چگونه مي‌توانيم از نيات دروني آدم‌ها آگاه شويم. مثلا از كجا مي‌دانيم كه فردي عملي ولو نيك را از روي صداقت و ميل باطني انجام مي دهد نه از روي تزوير و ريا، ميزان ما براي سنجش افعال و نيات دروني انسان‌ها چيست؟

دو سخن را از هم تفكيك مي‌كنيم. شما مي‌گوييد كه من فقط افعال بيروني انسان‌ها را مي‌بينم و نه افعال دروني‌شان را. بنابراين از افعال دروني‌شان چه اطلاعي دارم؟ جواب اين است كه ما چه كار داريم كه ببينيم؟ ما داوري اخلاقي كه نمي‌خواهيم بكنيم. اگر شما آمديد و بدهي‌اي را كه به من داريد پرداخت كرديد همين كافي است. آيا به اين انگيزه پرداختيد كه مثلا به وظيفه اخلاقي خود عمل كرده باشيد يا اينكه اگر روزي دوباره قرض خواستيد به شما قرض بدهم يا براي حسن شهرت‌تان داديد؟ به انگيزه شما كاري نداريم. اگر انسان بخواهد در مورد افعال دروني ديگران داوري اخلاقي كند، نمي‌شود چون از اين افعال خبر ندارد. براي داوري افعال دروني انسان راهي وجود ندارد. اخلاق مي‌گويد يك انسان اگر بخواهد به غايت اخلاق برسد، در درون خود بايد اين ويژگي‌ها را داشته باشد. ديگران بدانند يا ندانند، فرقي نمي‌كند، اگر بخواهيم داوري‌هاي اخلاقي‌مان را به درون افراد تسري دهيم، امكان ندارد چون راه به درون آنها نداريم.

اين معنايش اين است كه راجع به ديگران نمي‌توانيم داوري كنيم، اما درباره خودمان مي‌توانيم. زيرا از اينكه آيا احكام اخلاقي در خودم تحقق پيدا كرده يا نه خبر دارم. اما حرف دوم اين است كه صدق و كذب احكام اخلاقي را از كجا مي‌توان فهميد؟ بايد ترازويي باشد كه حكم اخلاقي درست است يا نه. مثلا وضع نمي‌تواند از اين قرار باشد كه راجع به درستي يا نادرستي، راستگويي يا تكبر، هر كس نظري براي خودش بدهد. بايد يك ترازوي بيروني Objective موجود باشد كه با استدلال بتوان با آن موافقت يا مخالفت كرد. در اين ترازوي اخلاقي مكاتب اخلاقي اختلاف دارند، برخي عقل را ترازو مي‌دانند، برخي هم روانشناسي ژرفا depth psychology را، برخي هم افكار عمومي را، بعضي‌ها نيز وجدان اخلاقي را و...

در مقابل نكته‌يي كه حضرتعالي مطرح ساختيد، يعني ترازوي بيروني براي افعال، ما در برخي از نظام‌هاي اخلاقي همچون اخلاق‌هاي مسيحي، ترازوي دروني براي افعال را داريم. مثلا آگوستين «نيت» را ملاك داوري اخلاقي مي‌داند به اين معنا كه نيات افراد ملاك اخلاقي بودن يا نبودن اعمال آنهاست.

مسلما كسي مثل آگوستين هوشمندتر از آن است كه نفهمد كه ما به نيات افراد راه نمي‌بريم. آنچه شما اشاره كرديد در باب داوري راجع به كار «خودم» است. دو حالت است. يك وقت من مي‌خواهم راجع به كاري كه شما كرده‌ايد داوري كنم؛ اينجا اگر ملاك درستي يا نادرستي فعل، نيت باشد من قدرت داوري ندارم. چون اطلاعي از نيت شما ندارم، اما حالت دوم اين است كه در اخلاق، هر فرد دائما بايد درباره خودش داوري اخلاقي كند. اگر اينجا نيت در داوري مدخليت داشته باشد، مشكلي پيش نمي‌آيد. چون من از درون خويش باخبرم. آگوستين در آثارش هيچگاه نمي‌گويد راجع به افعال ديگران هم بر اساس نيت‌هاشان داوري كنيم، اما داوري در باب خود با توجه به نيت يا به قول قدما «محاسبه النفس» (اينكه انسان در ساعاتي و لحظاتي از شبانه‌روز نفس خود را مورد محاسبه و داوري قرار دهد) به اشكالي برخورد نمي‌كند.

ما بر مبناي يك پيش فرض، سوالي را مطرح مي‌كنيم: اگر دين را اصولا امري «تكليف‌محور» بدانيم. آنگاه آيا اخلاق ديني، اخلاقي تكليف‌محور مي‌شود؟ اگر اين‌گونه باشد، چنين اخلاقي براي اجرا نياز به اهرم قدرت دارد. با توجه به اين پيش‌فرض‌ها آيا مي‌توان گفت اخلاق ديني، اخلاقي «قدرت‌محور» است؟

قبول مي‌كنم كه همه اديان – كه جملگي در دوران پيشامدرن ظهور كردند – تكليف‌محور هستند و لذا اخلاقي كه از دل آنها بيرون مي‌آيد نيز اخلاق تكليف‌محور است نه اخلاق حق‌محور. اما نكته دوم اين است كه آيا هر اخلاقي كه تكليف‌محور است، لزوما قدرت‌محور است؟ مطلقا چنين نيست! يعني ممكن است كه شما اخلاق‌تان ديني باشد و لذا تكليف‌محور باشيد، ولي اصلا قدرت‌گرا نباشيد. قدرت‌گرا بودن اخلاق دو شرط لازم دارد: 1- تكليف‌محور باشد 2- معتقد باشيد كه علاوه بر اينكه خودمان وظيفه داريم كار درست اخلاقي انجام دهيم، ديگران را هم بايد به اين سو سوق دهيم. اگر اين شرط دوم بيايد طبيعتا اخلاق، قدرت‌گرا مي‌شود. زيرا با خواهش و تمنا كه نمي‌توان ديگران را به اين سمت كشاند، پس بايد قدرتي داشت تا ديگران نتوانند از چنبره آن بگريزند. اگر اخلاق ما ديني و تكليف‌محور باشد، ولي وظيفه خود ندانيم كه ديگران را به اخلاق درست سوق دهيم، ديگر نيازي به قدرت نخواهيم داشت. قدرت متعلق به اخلاقي است كه مي‌گويد درست رفتار كردن خودت كفايت نمي‌كند، بايد ديگران را هم به كار درست واداري كه در اين صورت نياز به قدرت داريم و اينكه قدرت سياسي و قدرت‌هاي منبعث از آن را به دست بگيريم، زيرا لزوما ديگران بدون قدرت به سمت ما گرايش پيدا نمي‌كنند.

نكته سوم اينكه هر قدرتي هم لزوما بد و ناسالم نيست. عدم سلامت قدرت‌هاي سياسي ناسالم به دليل اين است كه از سه نيرويي كه براي واداشتن مردم به كار مطلوب در اختيار دارند، درست استفاده نمي‌كنند. اگر از اين نيروها به ترتيبي كه ذيلا ذكر مي‌كنم استفاده مي‌كردند مشكلي پيش نمي‌آمد. من در اينجا از تعبير راسل استفاده مي‌كنم: اگر من به عنوان پدر نسبت به بچه‌ها يا معلم نسبت به شاگردان و يا سياستمدار نسبت به شهروندان، بخواهم طرفم را به كاري وادار كنم سه نيرو دارم: نيروي اول، نيروي باوراننده است. مثلا وقتي بچه من نمي‌خواهد كار «الف» را انجام دهد و من مي‌خواهم كه انجام دهد؛ آنگاه من با استدلال اين «باور» را در او ايجاد مي‌كنم كه آن كار را انجام دهد. در اين حالت فقط از نيروي استدلال و اقناع عقلي استفاده مي‌شود كه به آن نيروي باوراننده مي‌گويند. وقتي از اين نيرو استفاده شود چه بسا 80 درصد جامعه به كمك آن متقاعد شوند، اما 20 درصد هم باقي مي‌ماند كه با نيروي باوراننده نتوانسته‌ايم آنها را اقناع كنيم. اينجا بايد نيروهاي انگيزاننده وارد كار شوند يعني نظام‌هاي پاداشي، يعني نيروهايي كه يكي سلسله زمينه‌هاي تشويق‌گرايانه فراهم مي‌كنند كه ولو مثلا فرزند من متقاعد نشده، ولي به او بگويم اگر آن كار را انجام دهي براي تو يك دوچرخه مي‌خرم. از آن 20 درصد باقيمانده، مثلا 10 درصد نيز با همين نيروهاي تشويقگر به سوي آن كار سوق داده مي‌شوند. حال اگر دو نيروي فوق موثر نيفتادند، آنگاه بايد نيروهاي وادارنده وارد كار شوند. يعني قوه قضاييه و پليس و جريمه و... اگر يك نظام سياسي دقيقا به همين ترتيب عمل كند، مشكلي پيش نمي‌آيد. ما نبايد فكر كنيم كه خود نيروي سياسي [في‌نفسه] چيز بد و نفرت‌انگيزي است. اگر يك نيروي سياسي ابتدا تمام توان را در بخش باوراننده، سپس انگيزاننده و دست آخر وادارنده به كار گيرد، درست است. مشكل كشور ما - مثلا- اين است كه نيروهاي باوراننده و انگيزاننده صددرصد تعطيل‌‌اند و مستقيم سراغ نيروهاي وادارنده مي‌رويم!

‌ حال كه موضوع قدرت و نظام سياسي مطرح شد، مي‌خواهم بپرسم كه ما به طور كلي چگونه مي‌توانيم ميان اخلاق و سياست رابطه‌يي برقرار كنيم؟ آيا اساسا چنين رابطه‌يي ممكن است؟ اگر مثلا سياست را به معناي ماكياولي لحاظ كنيم، چندان جايي براي اخلاق نمي‌ماند، ولي اگر سياست را به معناي افلاطوني در نظر بگيريم، اخلاق نقش قابل توجهي مي‌يابد...

به نظر من رابطه اخلاق و سياست هم «ممكن» است و هم «مطلوب». اين بحث بسيار مهمي است، اما اجمالش اين است كه اين رابطه هم ممكن است و هم مطلوب.

‌ اما سوال آخر، آقاي ملكيان خود شما براي صحت و سقم يك امر اخلاقي به چه معياري متكي هستيد در واقع مي‌خواهم بدانم، ميزان شما براي داوري درباره يك عمل اخلاقي چيست و در اين زمينه به چه روش يا راه‌حلي قائل هستيد؟

من خودم قائل به روانشناسي ژرفا هستم، من معتقدم كه ما با كندوكاو در ژرف‌ترين لايه‌هاي روان‌ آدمي مي‌توانيم صحت و سقم احكام اخلاقي را دريابيم، منتها وقتي مي‌گويم روان آدمي، منظورم روان خودم نيست. منظورم مثل احكامي است كه در روانشناسي صادر مي‌شود، اين احكام درباره همه آدميان معتبر است يا به عبارت ديگر، همه آدميان وقتي به خودشان رجوع مي‌كنند، صدق اين احكام را درمي‌يابند، مثال مي‌زنم: روانشناسان مي‌گويند: هر مادري فرزند خودش را دوست دارد. اين حكم را صادر كرده‌اند و انگشت اعتراض هيچ مادري بلند نشده است و تا وقتي انگشت اعتراض هيچ مادري بلند نشود، مي‌گويند هر مادري فرزند خودش را دوست دارد. اينها احكام درون نگرانه هستند، يعني صحت‌شان را با درون‌نگري مي‌فهميم. من معتقدم، احكام اخلاقي را فقط از طريق درون‌نگري مي‌توان فهميد، اما احكام درون‌نگرانه‌يي كه اعتبار خود را از روانشناسي ژرفا بگيرند.

 

منبع: روزنامه اعتماد ، چهارشنبه، 23 اسفند 1391 - شماره 2640

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه سازی



google-site-verification: google7a6d7632a8557852.html