«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

در دفاع از اصالت فرهنگ و نقد سیاست زدگی

مصطفی ملکیان: عرض سلام و ادب به محضر همه ی خانم ها و آقایان دارم و امیدوارم در ساعاتی که در محضر دوستان ام، پاره ای از اندیشه های تامس نیگل، و لااقل مهمترین اندیشه های تامس نیگل را به زبان روشن برای دوستان عرضه کنم. یکی از خوشبختی ها و بختیاری های خود من در طول عمرم، آشنایی با تامس نیگل است.  الآن که من در محضر دوستان ام دقیقا سی سال می گذرد از اولین بار که نام تامس نیگل را شنیدم و کتابی از تامس نیگل خواندم و از همان کتاب اول که از نیگل مطالعه کردم جداً علاقه مند و شیفته ی اول قدرت تفکر، و دوم انسان دوستی و نیکخواهی و دلسوختگی نیگل برای همنوعان و برای بشریت شدم

 

 

خلاصه ی سخنرانی استاد مصطفی ملکیان در مراسم رونمایی از ترجمه ی کتاب « برابری و جانبداری»

 اثر تامس نیگل  ترجمه ی دکتر جواد حیدری

مکان و زمان برگزاری مراسم: مشهد / 6 خرداد 194

نیلوفر - احسان بیک زاده: نشست  رونمایی و بررسی  و نقد کتاب «برابری و جانبداری» اثر تامس نیگل، با حضور استاد مصطفی ملکیان و مترجم کتاب،دکتر جواد حیدری  برگزار شد. در این  نشست که با عنوان «در دفاع از اصالت فرهنگ و نقد سیاست زدگی» در روز چهارشنبه 6 خردادماه در مشهد برگزار شد نخست دکتر جواد حیدری، دکترای فلسفه ی سیاسی و مترجم کتاب، متنی را درباره ی جایگاه، ویژگیها، و اهمیت تامس نیگل ، و مدعیات او در کتاب برابری و جانبداری قرائت نمود. سپس استاد ملکیان به شرح تبیین اندیشه های اصلی نیگل  پرداختند. خلاصه ای کوتاه از سخنان استاد ملکیان در ادامه ارائه شده است.

استاد مصطفی ملکیان:

عرض سلام و ادب به محضر همه ی خانم ها و آقایان دارم و امیدوارم در ساعاتی که در محضر دوستان ام، پاره ای از اندیشه های تامس نیگل، و لااقل مهمترین اندیشه های تامس نیگل را به زبان روشن برای دوستان عرضه کنم. یکی از خوشبختی ها و بختیاری های خود من در طول عمرم، آشنایی با تامس نیگل است.  الآن که من در محضر دوستان ام دقیقا سی سال می گذرد از اولین بار که نام تامس نیگل را شنیدم و کتابی از تامس نیگل خواندم و از همان کتاب اول که از نیگل مطالعه کردم جداً علاقه مند و شیفته ی اول قدرت تفکر، و دوم انسان دوستی و نیکخواهی و دلسوختگی نیگل برای همنوعان و برای بشریت شدم، و واقعاً مفتخرم که مقدّر بود که خودِ من نخستین کسی باشم که تامس نیگل را وارد بحث ها و گفتگوها و تدریس ها و سخنرانی ها و مصاحبه ها و میزگردها کرد.  و از همان وقت هم خیلی علاقه مند بودم که کسانی در میان دانشجویان برای بررسی آراء نیگل برانگیخته شوند ، و مثل هر معلمی در واقع همه جا دانه می پاشیدم که وقتی لااقل  یکی از این دانه ها به بار بنشیند، و واقعاً خوشحالم که این به بار نشستن، به دست دکتر حیدری انجام گرفت، و دکتر حیدری یگانه دانشجو و دوستی بود که معرفی من رااز نیگل به جدّ گرفت و الآن به نظر من هیچ کس در ایران به اندازه ی او، نیگل را نمی شناسد و علاوه بر این ها خیلی خوشبختم از این بابت که تصمیم بر این گرفت که مجموعه ی آثار نیگل را به زبان فارسی ترجمه کند. من راستش در مسائل علمی با هیچ کسی واقعا تعارف ندارم. این را صادقانه می گویم. اگر بخواهم داوری منصفانه بکنم به نظر من ترجمه های دکتر حیدری از لحاظ دقت بسیار عالی است انصافاً در این ترجمه ی آخرشان ،یعنی همین  کتاب برابری و جانبداری، به نظرم به لحاظ رسائی یعنی بلاغت هم خیلی ترجمه شان بهتر از ترجمه های قبلی شان شده است. دقت شان به نظرم همیشه خوب بوده است و در اینجا هم خوب است، و در اینجا خیلی نوشته شان بلاغت بیشتری دارد و رساتر است. و اما فصاحت و شیوایی فکر می کنم اساساً در متون هنری مورد دارد و بجا است، و در کتاب های فلسفی به نظر من مورد پیدا نمی کند . ولی اگر کسی بگوید بالاخره به چه جهت ترجمه های ایشان را توصیه می کنید  بنده میگویم به دو جهت، یکی به جهت دقت اش. اول حسن  ترجمه های دکتر حیدری این است که این دقت را دارند. اما حسن دوم شان این است که هر چه ترجمه می کنند کتاب خوب ترجمه می کنند. آدم نه فقط باید خوب ترجمه کند بلکه باید کتاب خوب هم ترجمه کند. ایشان کتاب های نیگل را ترجمه کرده اند،و خب کتاب های خیلی خوبی است. من واقعاً معتقدم قدر نیگل در ایران دانسته خواهد شد . ما هنوز نمی دانیم چه قدر از دل این کتاب های نیگل یک سیاست فرهنگی اخلاقی قابل استخراج است؛ یک سیاست فرهنگی، و در عناصر فرهنگی اش هم مهمترین عنصرش عنصر اخلاقی بودن اش است. خب این خدمت بزرگی است که ایشان دارند می کنند و امیدوارم موفق باشند. من فکر می کنم مجموعه آثار نیگل اگر منتشر بشود خیلی تأثیرگذار خواهد بود .ولی حوصله ی خواندش را داشته باشید؛ چون نوشته های نیگل آسان نیست.

  شخصاً خود من در قرن بیستم بعد از ویتگنشتاین به هیچ فیلسوفی به اندازه ی نیگل علاقه ندارم در عین حال که مرید و تسلیم نیگل هم نیستم و بعضی از آراء نیگل را نمی توانم بپذیرم ، و بعضی از آراء نیگل را حتی بیشتر از خود نیگل پیش می برم. الآن واقعاً باید عرض کنم که برای من به شخصه خیلی  روز و روزگار خوشی است که نیگل کم کم، کم کم به ایرانیان شناسانده می شود. خود دکتر حیدری و بعضی از دوستان دیگر می دانند که وقتی حتی در دپارتمان های اندیشه ی سیاسی، علوم سیاسی و فلسفه ی سیاسی ایران کسی حرف از نیگل می زد اصلاً اسم نیگل را آن اساتید حوزه ی اندیشه ی سیاسی و فلسفه سیاسی نشنیده بودند و می گفتند نیگل کیست؟! و حال آن که در قرن بیستم بعد از رالز هیچ کس در فلسفه ی سیاسی به اندازه ی نیگل کمک نکرده است. من امروز چند تا اندیشه ی اساسی تر نیگل را می خواهم بررسی کنم که نتیجه ی آن اندیشه های اساسی و مبنایی در همین کتاب برابری و جانبداری نیگل -که الآن در مجلس رونمائی آن هستیم- جلوه گر شده است.

دوستان در این اطلاعیه ها دیده اند که نسبت داده شده است به نیگل که دفاع می کرده است از اصالت فرهنگ و نقد می کرده است سیاست زدگی یا حتی اصالت سیاست را.این کاملاً سخن درستی است. نیگل واقعاً عقیده اش بر این است که بزرگ ترین مشکل، یا یگانه مشکل، یا علت العلل مشکلات یک جامعه فرهنگ آن جامعه است. منتهی برای این که دقیقاً مراد او را روشن کنم  باید این نکته را عرض بکنم که وقتی گفته می شود که بزرگ ترین مشکل یک جامعه یا یگانه مشکل یک جامعه یا علت العلل مشکلات یک جامعه فرهنگ آن جامعه است، مراد از فرهنگ باید روشن شود. اگر بخواهم از اختلاف هایی که در تعریف فرهنگ و در ایضاح مفهوم فرهنگ شده است صرف نظر کنم و سخن سرراست تری بگویم باید عرض کنم که فرهنگ سه معنای عمده دارد: گاهی فرهنگ در برابر «طبیعت» به کار میرود؛ به مجموعه ی همه ی دریافته های بشری گفته می شود طبیعت و به مجموعه ی همه ی فرآورده های بشری گفته می شود فرهنگ. این معنای اول فرهنگ است، که بزرگ ترین یعنی وسیع ترین معنای فرهنگ است. در درون این دایره ی وسیع ترِ فرهنگ یک دایره ی کوچک تری قابل رسم است و آن این که خود ساخته ها و فرآورده های بشری را -که به معنای اول همه شان فرهنگ بودند- به دو دسته تقسیم کنیم : فرآورده های مادی بشر، و فرآورده های معنوی بشر. آنوقت به فرآورده های مادی بشر گفته میشود «تمدّن» و به فرآورده های معنوی بشر گفته می شود فرهنگ. پس ساخته های خود بشر -که معنای اول فرهنگ بودند- در دل خود تقسیم میشوند به دو دسته، یک دسته شان تمدّن اند، و یک دسته شان فرهنگ اند.  حال باز در دل این دایره ی کوچک تری که فرهنگ به معنای دوم بود، یک دایره ی کوچک تر رسم کنید، و فرآورده های فرهنگی بشر به معنای دوم را باز تقسیم کنیم به وجه بیرونی شان و وجه درونی شان. وجه بیرونی شان مثلاً کتاب ها، مجسمه ها ،نمایش نامه ها، سناریوهای فیلم ها و بسیار چیزهای دیگر است که اینها در واقع وجه بیرونی فرهنگ اند. اما چرا بشر به ادبیات رو آورده است؟ و چرا یک کسی پیکره ای تراشیده؟اینجاست که به وجه درونی اش یعنی به آن باورها، آن احساسات و عواطف و هیجانات ، و آن خواسته هائی که باعث تولید این آثار فرهنگی شده است  میگویند فرهنگ. پس در واقع فرهنگ به معنای سوم یعنی درون آدمی.  حال،وقتی که گفته می شود لیبرال ها اصالت را از آن سیاست می دانند و سوسیالیست ها اصالت را از آن اقتصاد می دانند و کسانی مثل نیگل اصالت را از آن فرهنگ می دانند، فرهنگ به معنای سوم مراد است، نه فرهنگ به معنای دوم و نه فرهنگ به معنای اول؛ یعنی کسی مثل نیگل که قائل باشد به اصالت فرهنگ معتقد است آن چیزی که بزرگ ترن مشکل یک جامعه یا یگانه مشکل یک جامعه یا علت العلل مشکلات یک جامعه است، باورها ،احساسات و عواطف و هیجانات ،و خواسته های خود شهروندان آن جامعه است واگر شهروندان جامعه در باورهای خود، در احساسات و عواطف و هیجانات خود، و در خواسته های خود بازنگری ای بکنند آن وقت می بینید در همه ی نهادهای اجتماعی شان هم بازنگری ای خواهد شد و رو به صلاح خواهد رفت، چه نهاد خانواده، چه نهاد اقتصاد، چه نهاد سیاست، چه نهاد تعلیم و تربیت، چه نهاد علم و فن و هنر، چه نهاد حقوق، چه نهاد اخلاق، و چه نهاد دین و مذهب.  نیگل در واقع در رده ی متفکرانی است که به این اندیشه، یعنی به اصالت فرهنگ قائلند و من واقعاً بدون سر سوزنی خودستایی خیلی خوشحالم که خیلی از افکاری که در دوران جوانی و بعدها به ذهنم می آمد، بعدها می دیدم که این افکار در آثار نیگل آمده است. یکی اش همین اندیشه ی اصالت فرهنگ بود که من هم به نظرم می آمد که اصالت از آن اقتصاد نیست، از آن سیاست نیست و از آن فرهنگ است . البته احتجاجات و ادله ای که کسی مثل نیگل به سود این ادّعا ارائه می کرد و ارائه می کند، البته قوی تر از ادلّه ای است که من خودم به سود این مدعا داشته ام. مدعای نیگل این است.

اولاً اگر دقت بکنید به نظر می آید که این مدعا به شدت فردگرایانه است و نه جمع گرایانه. یعنی در واقع سراغ یکان یکان افراد بشر می رود و می گوید تو خودت رو باید عوض کنی، او هم باید خودش را عوض کنداما به نظر من فقط ظاهراً این طور است. با توضیحی که خواهم داد معلوم می شود که به این درجه ای که در نگاه نخست به نظر می آید، فردگرایانه نیست، ولی در عین حال، شکی نیست که جنبه ی فرد گرایانه ی قوی ای دارد

دوم اینکه این دیدگاه علی الخصوص از طرف نیروهای سوسیالیستی، از طرف نیروهای مارکسیستی، از طرف نیروهای در واقع چپ اندیش به نظر می آید که دیدگاهی است محافظه کارانه، و حتی بزدلانه.به نظر می آید کسانی که این اندیشه را دارند، انگار می خواهند عافیت طلبی کنند،انگار می خواهند گلیم خود را از آب به در ببرند، و کاری نداشته باشند به ظلم هایی که صورت می گیرد. البته همه ی این ها به نظر می آید. ولی به نظر من اگر رژیم های سیاسی نامطلوبی که در جوامع وجود دارند، عمق این سخن را در می یافتند، می فهمیدند که یگانه دشمن جدی شان اندیشه ی اصالت فرهنگ است.

نکته ی سوم این است که قائلان به این نظر با این که غالباً دیدگاه دینی هم ندارند،اما همه شان اتفاقاً بر یکی از آموزه های مشترک همه ی ادیان و مذاهب جهانی تکیه کرده اند، یعنی یکی از آموزه های مشترک همه ی ادیان و مذاهب جهانی همین نکته ایست که امروزه از آن تعبیر می کنیم به اصالت فرهنگ.

چهارم اینکه این دیدگاه به لحاظ وجود شناختی هم یک حسن بزرگ دارد و آن اینکه وجود چیزهایی را که هیچ دلیلی بر وجودشان نداریم مفروض نمی گیرد. وقتی که شما این دیدگاه اصالت فرهنگ را نداشته باشید باید قائل باشید چیزی به نام نهاد وجود دارد، باید اساساً قائل باشید چیزی به نام جامعه وجود دارد، باید قائل باشید چیزی به نام گروه بندی اجتماعی وجود دارد، و باید قائل باشید چیزی به نام نظام سیاسی وجود دارد، باید به وجود چنین موجوداتی قائل باشید.؛ یعنی معتقد باشید که -حالا طبق اختلاف دیدگاهتان- یکی از این موجودات است که دارد بر سرنوشت ما انسان ها مسلّط می شود. اما به لحاظ وجود شناختی ،به لحاظ ما بعد الطبیعه تا الآن هیچ دلیل قانع کننده ای اقامه نشده است برای این که چیزی به نام جامعه، چیزی به نام نظام، چیزی به نام ملّت ، چیزی به نام نژاد، و چیزی به نام های دیگری که میگویند وجود دارد. همه ی اینها یک سلسله مفاهیم انتزاعی اند که ساخته ی دست بشرند. این ساخته ی دست بشر بودنشان، خودش نشان دهنده ی این است که یک کاری برای بشر انجام می داده اند، چون بشر که دیوانه نیست که یک سلسله مفاهیم انتزاعی که هیچ سودی برایش ندارند بسازد، و بنابراین سود دارند، اما به شرط این که ما گمان نکنیم جهان هستی منتظر نشسته است تا من یک مفهومی درست کنم و او هم ما به ازاء اش را در بیرون درست کند. انگار تصور کسانی که به وجود این چیزها قائلند ،که در واقع نسب فکری همه ی این ها به هگل می رسد، این است که اگر من یک مفهوم انتزاعی درست کردم، در جهان هستی هم یک چیزی پدید می آید؛ اصلا و ابدا! فرض کنید بشر به این نتیجه برسد که شغل هائی یا رشته های ورزشی ای هست که اگر حاصل ضرب طول قد تو، ضرب در حاصل ضرب وزن ات بشود، این حاصل ضرب برای آن شغل نباید از فلان عدد بیشتر یا از فلان عدد کمتر شود، و فرض کنید برای این حاصل ضرب یک اسم هم بگذاریم و بگوییم این جینای هر کسی است خب این البته سودی دارد و به سودش هم ما می رسیم. اما به شرط این که فکر نکنید حالا یک چیز جدیدی هم در طبیعت پدید آمده است به نام جینا، نه! آنی که در طبیعت عیناً(objectively) وجود دارد، طول قد هر کسی است و آنی که در طبیعت عیناً وجود دارد وزن هر کسی است. اما حاصل ضرب وزن در قد، یعنی جینا، دیگر چیزی نیست که الآن از این لحظه به بعد در جهان هستی پدید بیاید. هگلی ها، به تبع تفکر خود هگل، به این توهّم دچار بودند؛ فکر می کردند ما هر مفهومی درست بکنیم، هستی منتظر ایستاده که مفهوم ما را بلامصداق رها نکند، مصداق درست بکند، اندیشه ی اصالت فرهنگ برای چیزی که وجود ندارد، یا لااقل برای وجود داشتنش دلیلی نیست هیچ وقت ارزش وجودی قائل نیست. حتی اگر دقت کنید، آمد و فرهنگ را هم که خود لغتش به نظر می آید باز یک مفهوم انتزاعی است در اینجا تعریف کرد : گفت ما به باورها،احساسات و عواطف و هیجانات، و خواسته های هر کسی می گوییم فرهنگ آن کس.

 وقتی فرهنگ مهم است، پس باورها، احساسات و عواطف و هیجانات، و خواسته ها مهم اند. و نیگل اتفاقاً اهمیت این سه تا را در سه مبحث نشان می دهد، اگر چه در آثارش این سه مبحث در یک جا نیامده است و هر کدامش در یک گوشه ای است:

 

 اولاً درباره ی باورها، نیگل در کتاب The view from nowhere(نگریستن از ناکجا) دیدگاهی را ابتدائاً به صورت کتاب بیان کرد و آن دیدگاه این است  که ما آدمیان در واقع هم عاملیم و هم ناظریم؛ هم داریم زندگی می کنیم با تمام ابعاد زندگی کردن، هم داریم به زندگی کردن خودمان از بالا نگاه می کنیم. اینها دو تا دیدگاه است. به یک دیدگاه می گفت دیدگاه آبجکتیو، که آن دیدگاهی است که هر کسی از بالا  به خودش  و به جهان نگاه می کند، و به یک دیدگاه می گفت دیدگاه سابجکتیو که آن دیدگاهی است که ما در جریان عمل داریم . یعنی ما انسان ها تنها موجوداتیم که گوئی ،به آن تعبیر شاعرانه، می توانیم پشت پنجره ی اتاق مان بایستیم و قدم زدن خود را در خیابان نگاه کنیم. اما حیوانات این جوری نیستند. حیوانات در زندگی فقط agent )عامل( اند، اما spectator (ناظر) این agency خود نیستند. بنابراین ما از بالا می تونیم به زندگی مان نگاه کنیم.

 این از بالا به خود نظر کردن هم باز در طول تاریخ ما انسان ها یکسان نبوده است. انسان دوران سنّتی، کم تر می توانست از بالا به خودش نگاه بکند. به نظر خود من، بزرگ ترین خصیصه ی انسان مدرن و تفاوتش با انسان سنّتی این است  که از بالا به خود نگاه کردن انسان مدرن اصلاً قابل قیاس نیست با انسان گذشته.

 اول یک مثال ساده می زنم :  شما حسابداری تجارتخانه ای را داده اید به من. بعد سر شب که من می خواهم  به خانه بروم  به من می گویید که یقین داری حساب و کتاب ها را درست انجام داده ای؟ صادقانه به شما می گویم یقین دارم، چون چند بار با ماشین حساب کرده ام، و تا وقتی عاملید واقعاً هم صادقانه می گویید. اما پیش خودتان میگویید که خیلی وقت ها من در محاسبات یقین داشته ام که درست حساب کرده بودم، ولی بعد معلوم شد که هشت هشت تا را به جای 64 تا نوشتم 72 تا. بنابراین حالا که از بالا نگاه می کنید می گویید احتمال این که اشتباه کرده باشم هم هست. الآن شما نسبت به نتیجه ی محاسبه تان  به عنوان ناظر شاکّید، اما به عنوان عامل موقن اید.

حال فرض کنید من یک مسلمان کاملاً ملتزم و متعهد و متشرّع ام. اگر از من بپرسید که تو یقین داری خدا وجود دارد می گویم بله، حتی اگر بپرسید از کجا؟ می گویم من سه تا دلیل فلسفی دارم. اما از بالا که نگاه می کنم می بینم متفکرانی بسیار قوی تر از من ادلّه ای برای اثبات وجود خدا اقامه کردند، که بعد پنبه اش زده شد. پس احتمال میدهم که ادله ی من هم بعد پنبه اش زده شود. پس الآن من به یک معنا یقین دارم به وجود خدا، به یک معنا شک دارم در وجود خدا. این از بالا نگاه کردن راجع به وجود خدا را پدربزرگ من نداشت، چون انسان سنتی بود. انسان مدرن تفاوت اساسی اش با انسان سنتی در این است  که می تواند از بالا به همه چیز خودش و از جمله به باورهای خودش نگاه بکند. پس انگار از بالا که نگاه می کنیم می افتیم به موضع شکّاکیّت، حتی ممکن است که بیفتیم به موضع agnostic بودن،حتی ممکن است بیفتیم به موضع نسبیت انگاری؛ ولی تا متدینی، در عاملیت ات فرقی نمی کند . اما همه وقت این جوری نیست . معمولاً دیدگاه ناظر روی دیدگاه عامل اثر می گذارد و عامل را به یک مجرای عمل دیگری می اندازد. این تأثیر گذاشتن، در هر سه ناحیه است. یعنی اگر از بالا به باورهایم نگاه کنم ممکن است دیگر آن جزم و جمود،تعصب، پیشداوری و... که نسبت به باورهایم دارم را نداشته باشم. اگر از بالا به احساسات و عواطف و هیجاناتم نگاه کنم هم همینجور است، و در خواسته ها هم همین جور است.

وقتی این نگاه از بالا را می کنید برابری بیشتر می بینید. وقتی آدم به باورهای خودش، به احساسات و عواطف خودش، و به خواسته های خودش نگاه می کند می بیند که همه ی ما یک جوریم. این دیدگاه دیدگاهی است که بیشترین تأکید بر آن و به نظر من بیشترین دقت را بر لوازم و آثار و نتایجش نیگل کرده است. از این نظر این دیدگاه تقریباً به عنوان ابداع نیگل در فلسفه به نام او ثبت شده است، که ایشان می گوید هر انسانی دو دیدگاه نسبت به هستی دارد، یک دیدگاه از بالا ، و یک دیدگاه از پایین.  دیدگاه از بالا معمولاً برابری جویانه است. نگاه از پایین معمولاً جانبدارانه است. در نگاه از پایین جانبداری هست، چون خودم را قطب دایره ی امکان می دانم. وقتی نگاه از بالا که میکنم می بینم نه فقط من قطب دایره امکان نیستم، هیچ کسی قطب دایره ی امکان نیست. آن جمله ای که می گفت من برای جهان هیچم، اما برای خود همه چیزم ، جمع این دو دیدگاه است.

حال هیچ کدام از این دو دیدگاه نباید به سود دیگری فدا بشوند. ما نباید دیدگاه آبجکتیومان را فدای دیدگاه سابجکتیو کنیم و دیدگاه سابجکتیومان را فدای دیدگاه آبجکتیو کنیم. انسان باید این دو دیدگاه را با هم داشته باشد، چون هر دو واقعیت دارند ، هم دیدگاه جانبدارانه، هم دیدگاه برابری بینانه و برابری خواهانه. ما باید این دو تا را با هم در درون خودمان تلفیق کنیم.

تا این جا من از قول نیگل دو نکته گفتم: یکی این که انسان، لااقل انسان مدرن(اگرچه انسان سنتی هم در قیاس با حیوانات) دو تا دیدگاه دارد. این توصیف بود؛ اما  نکته ی دوم توصیه بود و آن این که هیچ کدام از این دو تا دیدگاه را فدای دیگری نکنید، چون هر دو واقعیت دارند؛ هم تو برای خودت همه چیزی، و هم برای جهان هیچی. اما نکته ی سوم این است  که اگر ما بخواهیم این نکته ی اول و دوم را در حل مسائل و مشکلات اجتماعی بیاوریم ، آن وقت به به صورت اگوئیزم(egoism/خودگزینی) و آلتروئیزم(altruism/ دیگرگزینی) در می آید .آن دیدگاه وقتی وارد مسائل اجتماعی و مشکلات زندگی اجتماعی میشود، آنوقت دیدگاه از بالا آدم را می کشاند به آلتروئیزم، دیگرگزینی، ترجیح دیگران بر خود، و اما دیدگاه سابجکتیو -که دیدگاه عامل بود- آدم را می کشاند به اگوئیزم یعنی به خودگزینی. نیگل معتقد است که وقتی انسان از دیدگاه سابجکتیو(انفسی) خودش به هستی  نگاه می کند به اگوئیزم میل دارد، یعنی به خودگزینی، یعنی به ترجیح خود بر دیگران. از قدیم الایام همه ی فیلسوفان، فرزانگان،عارفان،الهی دانان، و بنیانگذاران ادیان و مذاهب قبول داشتند که انسان اگوئیست است، اما در این که آیا علاوه بر اگوئیزم، آلتروئیزم هم در انسان هست یا نه این محل شک بود. بعضی می گفتند انسان فقط و فقط طالب نفع رساندن به خود و ضرر را دفع کردن از خودش است. اما بعضی می گفتند علاوه بر این، آلتروئیزم هم در انسان وجود دارد، یعنی دیگرگزینی هم در انسان وجود دارد، یعنی آدم دوست دارد که علاوه بر این که به خودش نفع می رساند، تا جایی که می تواند به دیگران هم نفع برساند در غرب نخستین کسی که به جدّ تأکید کرد بر این که  در نهاد انسان دیگردوستی هم گذاشته شده است کسی بود به نام اسقف جوزف باتلر و کتابی از او مانده به نام پانزده موعظه، که از این پانزده موعظه، پنج موعظه اش در تاریخ فلسفه ی اخلاق خیلی مهم است هیچ کس با این قاطعیت و با این استدلالات محکم نشان نداده بود که تنها خوددوستی در آدم نیست، دیگر دوستی هم توأم با آن هست . از زمان ویلیام جیمز تا زمان ما ،که تقریباً 125 سال می گذرد، هر چه روانشناسی بیشتر رشد کرده است  بیشتر نشان داده شده که گرایش های آلتروئیستی هم در انسان وجود دارد . نیگل معتقد بود که همین طور است. اولین کتابی که از نیگل منتشر شد، که آن وقت که این کتاب را نوشت هنوز سی سال نداشت ولی در عین حال یکی از دو تا مهمترین کتاب هایش است، کتاب امکان دیگرگزینی است.  در آن کتاب اهتمام نیگل به این است  که نشان بدهد که کاملاً در وسع آدمی هست که دیگرگزین هم باشد. به نظر نیگل خودگزینی ضرورت ماست. اصلاً ساختار جسمانی ، ذهنی ،روانی ما چنان است  که، حتی اگر بخواهیم، نمی توانیم خوددوست نباشیم. اما دیگر دوستی امکان دارد. آن ضرورت دارد و این امکان دارد. خب این امکان از کجا می آید؟ بر اساس دو فقره ی قبلی که در بیانم داشتم، ایشان می گوید هر چه تو به زندگی ناظرتر بشوی  دیگردوست تر میشی. بنابراین امکان دیگر دوستی امکانی است در ما آدمیان که محقق شدن این امرِ ممکن، به این است  که بتوانیم از بالا به بشر، به زندگی، به عالم و آدم و به همه چیز از بالا نگاه بکنیم. چون آدم هر چه از بالا بیشتر نگاه می کند بیشتر پی می برد که خودش هیچ تفاوتی با هیچ انسانی ندارد، و بنابراین اگر من حق دارم نعمتی را داشته باشم، همه حق دارند آن نعمت را داشته باشند و اگر من حق دارم که از نقمتی بگریزم همه حق دارند از نقمت بگریزند. و بنابراین وقتی از بالا نگاه می کنم می بینم ما همه مساوی ایم و بنابراین همنوع دوست میشویم، یعنی نفع دیگران هم به اندازه نفع خودم  بر خودم اهمیت پیدا می کند و این انگیزه می شود برای من، برای این که من به آلتروئیزم روی بیاورم. یکی از جاهائی که در اول جلسه گفتم که بعضی از افکار نیگل را من بیشتر از خود نیگل پیش می برم همین جاست، اگر فرصت شد در آخر همین جلسه خواهم گفت که من در این جا از این جلوتر میروم و معتقدم یک دیدگاه نافذ تری میشود به این مسئله داشت. اما فعلاً از نگاه از بالا برابری را می بینم  و برابری مرا سوق میدهد به این که به فکر نفع دیگران هم باشم. از دید پایین هم جانبداری را می دیدم و آن مرا سوق می داد به این که فکر نفع خودم باشم.

حال نظر منِ نیگل این است  که این دو تا را باید با هم تلفیق بکنیم، یعنی من باید جوری زندگی بکنم که هم اگوئیزم ام ارضاء بشود و هم آلتروئیزم ام ارضاء بشود.  این جا یک خط فاصله ی جدی بین نیگل و بسیاری از متفکران اجتماعی ،متفکران سیاسی، فیلسوفان اخلاق،و فیلسوفان حقوق وجود دارد و آن این که، همه ی آن فیلسوفان که غیر نیگل بودند، دو راه را در پیش می گرفتند (1- راه هماهنگی پیشین بنیاد 2- از راه انواع مختلف قراردادهای اجتماعی) که هر دو به گمان من خطاست. حال در این جا نیگل از این دو تا  فاصله می گیرد : نیگل می گوید شما چون پیشفرض تان این بود که انسان خودگزین است و دیگردوست نیست آنوقت یا از راه هماهنگی پیشین بنیاد مساله را پیش می بردید تا جامعه منفجر نشود و همبستگی اجتماعی  از بین نرود ، یا از راه انواع مختلف قراردادهای اجتماعی کار را انجام می دادید، اما من نیگل می گویم  اصلاً داستان بر سر این نیست،. داستان بر سر این است که هر چه ما از بالا بیشتر بتوانیم نگاه کنیم  به اندازه و متناسب با از بالا نگاه کردن به هستی در ما دیگرگزینی پدید می آید. . آنوقت من هم گرایش های خود دوستانه دارم هم گرایش های دیگردوستانه.  گرایش های خود دوستانه ام زندگی فردی و شخصی و خصوصی خودم را تمشیت می کند، و گرایش های دیگردوستانه ام هم نمی گذارد زندگی اجتماعی از هم بپاشد و کیان اجتماعی نابود شود.

 پس در واقع اخلاق این جوری پدید می آید که وقتی که من از بالا نگاه کنم و دگردوستی در من پدید بیاید من اخلاقی عمل می کنم. حال  در این جا نیگل به دو دسته رقبایش  از همین منظر اشکال می کند و می گوید کسانی که فقط می خواهند روی اگوئیزم انسان پافشاری بکنند جامعه را از اخلاقی بودن می اندازند،؛ یعنی اگر بنا باشد ما فقط اگوئیست باشیم که دیگر اخلاقی عمل نمی کنیم. اما از طرفی هم اگر بخواهیم مردم اخلاقی زندگی بکنند و راهش را این بدانیم که  اگوئیزم را در آنها ضعیف بکنیم آنوقت مردم می افتند به  یوتوپیاهایی که هیچ وقت به آنها  نمی رسند. همه ی یوتوپیاهایی که در تاریخ عرضه شده اند، از آدم ها انتظاراتی داشتند که آن آدم ها نمی توانستند برآورده کنند. نیگل می گوید شما با این که بخواهید  به خود دوستی(egoism) پشت بکنید  به یوتوپیاگرایی می افتید .اما از آن طرف هم، اگر بخواهیم  به خود دوستی فشار بیاوریم، و دیگردوستی(altruism) را فراموش بکنیم، آن وقت دیگر اخلاقی وجود نخواهد داشت و جامعه ی بدون اخلاق از هم می پاشد. آنوقت حالا نیگل می گوید من به هیچ کدام از این دو تا محذور گیر نمی کنم، من می آیم و میگویم  فقط انسان ها  روز به روز باید تشویق بشوند که از بالا هم به زندگی نگاه کنند.

اینجا باز یکی دیگر از فوائد نظریه ی نیگل معلوم می شود: در نظریه های قرارداد اجتماعی ، در تمام روایت های مختلفش (ما تقریباً پنج شش روایت کاملاً متفاوت از قراردادگرایی داریم )  می گویند فرد یک بخشی از داشته های خودش را واگذار می کند به جامعه، و در عوض جامعه هم از او حمایت می کند،  و باز برمی گردیم به این که آیا اصلاً جامعه وجود دارد یا جامعه وجود ندارد، و همان بحث و تمام مشکلات متدولوژی آن بحث پیش می آید. اما نیگل با این مشکل مواجه نیست.  نیگل می گوید  فرد با جامعه داد و ستد نمی کند؛ فرد در خودش داد و ستد می کند. . فرد هم اگوئیزم در خودش است و هم آلتروئیزم در خودش است؛ فقط باید با خودش کنار بیاید که چه قدر اگوئیزم ام را فدای آلتروئیزم ام بکنم و چه قدر آلتروئیزم ام را فدای اگوئیزم ام بکنم.  تمام حکمت زندگی تان این است که تعادلی بین این خود دوستی و دیگردوستی تان ایجاد کنید . پس خودم با خودم وارد معامله میشوم. من با جامعه وارد معامله نمیشوم.

 گفتم  که فرهنگ ، سه ساحت درونی ماست . ناحیه ی اول ناحیه ی باورها بود که گفتم وقتی از بالا نگاه می کنید شاکّید، اهل احتمالید ، آگنوستیک اید، ولی وقتی پایین اید  به باورهایتان یقین دارید و پایین بیشتر یقین ، قطع ،علم  وروشنی هست، . در ناحیه ی دوم  هم که ناحیه ی احساسات و عواطف و هیجانات بود، که احساسات و عواطف و هیجانات دو دسته شدند: بعضی شان به نفع خودم اند، و بعضی شان به نفع دیگرانند،  واین دو تا را باید یک جوری با هم آشتی بدهم. اما یک ساحت سوم هم در ما وجود دارد و آن هم ساحت میل های و اراده های ماست. نیگل به این ساحت هم می پردازد . نیگل می گوید که وقتی از دیدگاه پایین نگاه می کنیم  می بینیم بیشترین تغییر را در جهان می خواهیم و میل مان به بیشترین تغییر است.  وقتی از دیدگاه بالا نگاه می کنیم می بینیم به کمترین تغییر میل داریم. مثال : فرض کنید که شما اینجا فقط به خودتان فکر کنید. از دیدگاه سابجکتیو اینجا گرمتان است؛ پس میل دارید که درِ این اتاق باز بشود و چه بسا اراده هم بکنید و در این اتاق را باز کنید. اما فرض کنید یک مقدار از بالاتر نگاه کنید و ببینید  فرد بیماری پشت این دیوار خوابیده است که اگر در را باز کنید صدای من مزاحم خوابش بشود. آن وقت اینجا میل تان به تغییر کمتر می شود. هر چه آدم از دیدگاه شخص خودش به جهان نگاه می کند میلش به تغییر جهان بیشتر است و هر چه میروید بالاتر و به کاروان بشری نگاه می کنید میل به تغییر جهان کمتر می شود. به زبان ساده تر، هرچه  قطبیت و محوریت ات در جهان بیشتر میشود جهان بیشتر باید عوض بشود تا موافق میل تو باشد و هر چه خودت را از قطبیت بیندازی  کمتر طالب تغییر جهانی. از این نظر است که  به زبان ساده تر هر چه آدم از بالا نگاه می کند - خجالت نکشیم-  محافظه کارتر می شود. آنوقت این است که آدم در تصمیم گیری های اجتماعی اش  می گوید کم ترین تغییر را ایجاد کنیم.

به نظر من تمام اندیشه های نیگل  در حوزه های اخلاق، سیاست، اقتصاد، حتی تعلیم و تربیت، حتی دین و مذهب، با این چهار نکته ای که   خدمتتان گفتم، قابل هضم می شود. این چیزی بود که من می خواستم تا الآن خدمتتان بگویم و تا این مقدار که گفتم، خودم هم واقعاً این مطالب را قبول دارم.  اما در دو جهت من فکر می کنم که یک کمی میشود پیش تر از این رفت و این دو نکته را هم خدمت تان می خواهم عرض کنم.....  

 

 

(متن کامل سخنرانی در شماره ی آتی مجله ی اندیشه ی پویا چاپ خواهد شد)

 

پرسش و پاسخ :

با توجه به این که سیاست، اقتصاد، فرهنگ و غیره بر هم اثر گذارند، آیا بهتر نیست که اصالت را به هیچ کدام ندهیم و بگوئم که این ها همه با هم شبکه ای عمل کرده وجامعه و انسان ها را می سازند؟

گفته اند مگر سیاست و اقتصاد و فرهنگ همه در هم دخل و تصرف نمی کنند و همه در هم تأثیر نمی گذارند؟ بنده عرض می کنم چرا؛ میگویند خب پس چرا میگویید فرهنگ؟ به این علت میگویم فرهنگ که نفس این که یک رابطه ی علّی معلولی دو سویه باشه، یعنی هم الف علت ب باشد و ب معلول الف،  وهم ب علت الف باشد و الف معلول ب، یعنی هر وقت رابطه ی علی و معلولی دیالکتیکی شد، دوسویه شد، از دوسویه بودن رابطه ی علی و معلولی منطقا نمیشود نتیجه گرفت که هم وزن اند، نمیشود نتیجه گرفت که نیرویشان برابر است. بنابراین من هم قبول دارم که فرهنگ در سیاست اثر دارد، سیاست هم در فرهنگ، اقتصاد در سیاست، سیاست هم در اقتصاد، اقتصاد در فرهنگ، فرهنگ هم در اقتصاد. بنابراین من هم قبول دارم رابطه ی علی و معلولی دو سویه است، اما میگویم از نفس دو سویه بودن نمی شود نتیجه گرفت که اینها هم زورند، میشود که این علت آن باشد، و آن هم علت این باشد، ولی این بیشتر علت آن باشد تا آن علت این. آنوقت در این جا در عین این که نقش سیاست ،نقش اقتصاد حذف نمیشود و گفته میشود که آنها هم تأثیر می گذارند، گفته میشود نیروی قوی تر فرهنگ است.  بنابراین دوستان هیچ وقت فکر نکنند که من نقش سیاست و اقتصاد را منکرم.من  فقط میگویم در این رابطه ی علی و معلولی دو سویه، دو سویه بودن هم تراز بودن را نشان نمیدهد؛ ناهم ترازند و در این نا هم ترازی، تراز اول را فرهنگ دارد.

 حتماً در جریان بحث هایی که در کشورمان میان نئولیبرال ها و نئومارکسیستها وجود دارد هستید که مورد آخرش سخنرانی آقای دکتر یوسف اباذری بود که علم جامعه شناسی را در وضعیت احتضار دانستند و مقصر اصلی را ظهور نئولیبرال ها اعلام کردند، سؤال من این است که در این مرافعه، نیگل بیشتر جانب کدام طرف را می گیرد و به سود کدام طرف حکم می کند؟

خب اولاً که هیچ وقت سطح اندیشگی نیگل را نمی شود در حد نزاع بین نئولیبرال های ایران و نئومارکسیست های ایران پایین آورد. نیگل یک شخصیت بسیار ممتاز این قرن است.، ولی در عین حال من فکر می کنم که نیگل گرایش های لیبرالی دارد، ولی گرایش های سوسیالی هم درش هست. بنابراین شاید به جای این که تقصیر اینها را به گردن آنها و تقصیر آنها را به گردن اینها بیندازد، یک تلفیقی از این دو تا را پیشنهاد می کرد. نیگل از این جهت مثل رالز می ماند  که لیبرالیزم اش یک مایه های سوسیالیستی دارد. نیگل هم همین جور است، لیبرالیزم اش یک مایه های سوسیالیستی دارد، ولی بالاخره یک روشنفکر لیبرال به حساب می آید؛ منتها لیبرالی که  خیلی فرق می کند با آن تصورات لیبرالی ای که مثلاً ما از جان استوارت  میل داریم. خیلی فرق می کند، خیلی پخته تر، خیلی عمیق تر است. ولی در اصل بالاخره  نیگل در سنت لیبرالی فکر می کند. می خواهم بگویم  نیگل را شما لیبرال می دانید،  هایک را هم لیبرال می دانید،؛ ولی هیچ وقت نمی توانید نیگل را مثل هایک بدانید. هایک یک لیبرال ناشرمنده(unashamed) و به تمام معنا لیبرال  است، و هیچ مایه ی سوسیالیستی ای نمی پذیرد. اما نیگل مثل هر متفکر به نظر من عمیقی تلفیقی و التقاطی است. من معتقدم هر متفکر عمیقی التقاطی است.  چون هیچ مکتبی نیست که همه چیز را گفته باشد، چاره ای جز این نیست که نقاط قوت این مکتب را و نقاط قوت آن مکتب را و  آن را و آن را  با هم جمع کنیم. نیگل یک همچین شخصیتی است.

 

در این ارتباط

در دفاع از اصالت فرهنگ و نقد سیاست زدگی/ فایل صوتی سخنرانی استاد ملکیان/ قسمت دوم

در دفاع از اصالت فرهنگ و نقد سیاست زدگی/ فایل صوتی سخنرانی استاد ملکیان/ قسمت اول

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه سازی



google-site-verification: google7a6d7632a8557852.html