«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

 بیست‌و‌ششمین نشست از سلسله نشست‌های رستاخیز ناگهان با عنوان «زندگی: معنا داری یا معنا دهی: معنای زندگی از نظرگاه مولانا» با سخنرانی  استاد مصطفی ملکیان شامگاه دوشنبه 29 دی ماه در تالار ایوان شمس برگزار شد. استاد ملکیان در این نشست با اشاره به این‌که معنای زندگی چگونه تعریف می‌شود گفت: در ابتدا باید ببینیم معنای زندگی به چه معناست؟ آیا معنا در زندگی وجود دارد و تنها باید آن را کشف کرد یا این‌که هر کس باید معنای زندگی را جعل کند؛ بنابراین یا در زندگی چیزی وجود دارد که کشف شده و ما باید تنها از آن با خبر بشویم یا این‌که معنایی در کار نیست و ما باید خودمان این معنا را کشف کنیم.

+فایل صوتی سخنرانی استاد مصطفی ملکیان

 بیست‌و‌ششمین نشست از سلسله نشست‌های رستاخیز ناگهان با عنوان «زندگی: معنا داری یا معنا دهی: معنای زندگی از نظرگاه مولانا» با سخنرانی  استاد مصطفی ملکیان شامگاه دوشنبه 29 دی ماه در تالار ایوان شمس برگزار شد. استاد ملکیان در این نشست با اشاره به این‌که معنای زندگی چگونه تعریف می‌شود گفت: در ابتدا باید ببینیم معنای زندگی به چه معناست؟ آیا معنا در زندگی وجود دارد و تنها باید آن را کشف کرد یا این‌که هر کس باید معنای زندگی را جعل کند؛ بنابراین یا در زندگی چیزی وجود دارد که کشف شده و ما باید تنها از آن با خبر بشویم یا این‌که معنایی در کار نیست و ما باید خودمان این معنا را کشف کنیم.

+فایل صوتی سخنرانی استاد مصطفی ملکیان

معنای زندگی از نظرگاه مولانا»- گزارش اول

 گزارش اول - معنای زندگی از نظرگاه مولانا»

 بیست‌و‌ششمین نشست از سلسله نشست‌های رستاخیز ناگهان با عنوان «زندگی: معنا داری یا معنا دهی: معنای زندگی از نظرگاه مولانا» با سخنرانی  استاد مصطفی ملکیان شامگاه دوشنبه 29 دی ماه در تالار ایوان شمس برگزار شد. استاد ملکیان در این نشست با اشاره به این‌که معنای زندگی چگونه تعریف می‌شود گفت: در ابتدا باید ببینیم معنای زندگی به چه معناست؟ آیا معنا در زندگی وجود دارد و تنها باید آن را کشف کرد یا این‌که هر کس باید معنای زندگی را جعل کند؛ بنابراین یا در زندگی چیزی وجود دارد که کشف شده و ما باید تنها از آن با خبر بشویم یا این‌که معنایی در کار نیست و ما باید خودمان این معنا را کشف کنیم.

وی با اشاره به نظر آلبرکامو درباره معنای زندگی ادامه داد: آلبرکامو فیلسوف اگزیستانسیالیست و اخلاق گرای فرانسوی معتقد است مهم‌ترین مشکل فلسفه معنای زندگی است و اگر فلسفه مساله معنای زندگی را حل کند و هیچ مساله دیگری را حل نکند بزرگترین خدمت به بشریت را کرده، در مقابل اگر فلسفه مساله معنای زندگی را حل نکند و بزرگترین مسائل را حل کند باز هم کار چشمگیری برای بشر نکرده است. من نیز از این نظر همدلی بسیار بسیار زیادی با کامو دارم.

وی افزود: من در مقاله جدید خودم درباره معنای زندگی نشان دادم که اگر مساله معنای زندگی بخواهد روشن شود باید 80 مساله دیگر را نیز حل کنیم.

ملکیان با بیان این‌که در کتاب‌های فلسفه مساله معنای زندگی، سه معنا دارد توضیح داد: لفظ معنا در ترکیب مضاف و مضاف الیهی معنای زندگی، خودش سه معنا دارد؛ بنابراین کسانی که از معنای زندگی سخن می‌گویند باید مشخص کنند که مقصودشان از معنای زندگی چیست؟

وی درباره نخستین معنای، معنای زندگی توضیح داد: گاهی منظور از معنای زندگی بدین معنی است که آیا زیستن ارزش دارد و آیا به صرفه است که ما به زندگی خودمان ادامه بدهیم. فهم این مساله ناشی از مساله دیگر با عنوان عقلانیت عملی است. عقلانیت عملی نیز بدین معنی است که دست به کاری نزنید که هزینه‌اش بیشتر از فایده‌اش برای شما باشد و اگر دست به کاری زدید که هزینه‌اش بیش از فایده‌اش بود فوراً آن را متوقف کنید.

وی تاکید کرد: بر اساس عقلانیت عملی اگر زیستن را یک کار بدانیم باید بگوییم که ما با قصد خود به این کار مشغول نشدیم و توسط پدر و مادر به این دنیا آمدیم، از سوی دیگر اگر بخواهیم از این کار دست بکشیم باید خودکشی کنیم. حال اگر خودکشی نکردیم یعنی این‌که فایده زندگی بیش از هزینه‌ای برای ما بوده است.

این پژوهشگر فلسفه و اخلاق در بخش دیگری از سخنانش به معنای دوم معنای زندگی در کتاب‌های فلسفی اشاره کرد و افزود: معنای دیگر زندگی، هدف زندگی است، بدین معنی که هدف از زندگی چه باید باشد و من در زندگی چه هدفی را باید دنبال کنم.

به گفته وی، هدف در زندگی باید قابل تحصیل باشد، ثانیاً باید هدفی باشد که از همه هدف‌های دیگر برتر باشد و آن هدف نباید به گونه‌ای باشد که ما در کوچه زندگی مجبور شویم همدیگر را لگدمال کنیم. فیلسوفان درباره این که هدف زندگی چه باید باشد که این سه ویژگی را داشته باشد سخن‌های بسیاری گفته‌اند.

ملکیان یادآور شد: اما معنای سوم معنای زندگی کارکرد آن است. این بدین معنی است که زندگی من نوعی در تاریخ و نوع بشر چه کارکردی داشته و اساساً نوع بشر از روز نخست پیدایشش چه کارکردی برای کیهان و کل عالم داشته است.

وی عنوان کرد: ما نباید فکر کنیم که این سه معنای، معنای زندگی از همدیگر مستقل هستند یا این‌که راه حل یکی را برای دیگری استفاده کنیم.

وی با بیان این‌که بحثش درباره معنای زندگی، به معنای ارزش زندگی است یادآور شد: در اینجا می‌خواهم به مساله ارزش زندگی از زاویه جدیدی نگاه کنم و آن این است که شما از خودتان چه تصویری و ایماژی در دنیا دارید؟

این پژوهشگر اخلاق گفت: متفکران، اندیشمندان و عارفان مختلف در طول تاریخ ایماژهای مختلفی از خودشان در دنیا داشته‌اند. به طور مثال برخی خود را به پرنده‌ای در قفس، برخی دیگر به زندانی در زندان، برخی دیگر به پرنده‌ای در دام و ... تشبیه کردند. این وجه تشبیه در هر ایماژ می‌تواند سوالات مختلفی را برای ما ایجاد کند. به طور مثال اگر شما پرنده‌ای در قفس هستید، قفس شما از چه جنسی است و چه چیزهایی برای شما قفس درست کرده است.

وی با اشاره به این‌که 32 ایماژ را درباره تصور افراد از خودشان در دنیا استقرا کرده گفت: حال در اینجا سوال این است که ایماژ مولانا چیست؟ برخی می‌گویند مولانا ایماژی افلاطونی دارد و خود را پرنده‌ای در قفس یا زندانی در زندان می‌بیند.

وی یادآور شد: در کل مثنوی معنوی و کلیات شمس این دو ایماژ تایید می‌شود. به عقیده من اشعار مولانا در قالب مثنوی معنوی موید این است که مولانا انسان را به عاشقی در غریبستان تشبیه می‌کند. با کند و کاو در آثار مولانا باید دید این ایماژ درست یا خیر.

وی در همین باره توضیح داد: تقریباً بیشتر شارحان و مفسران مولانا معتقدند که نی‌نامه مولانا یعنی 18 سطر نخستین مثنوی معنوی کل پیام مولانا است. تمامی کتاب‌های او مانند مجالس، فیه ما فیه، مکتوبات، کلیات شمس و ... شرح این 18 سطر است و شکی نیست که بخش مهمی از نی نامه درباره اندیشه عاشقی در غریبستان است.

وی افزود: در نی نامه می‌خوانیم که می‌گوید «کز نیستان تا مرا ببریده‌اند» بدین معنی که من به دلخواه خودم به این دنیا نیامدم. در مثنوی در داستانی به نی‌نامه پاسخ داده می‌شود و مولانا در آنجا می‌گوید که معشوق یعنی خدا بنا به مصلحت جویی مرا به این دنیا فرستاد و گفت من از جدایی تو اغراضی دارم و فعلاً باید از من جدا شوی. در اینجا گفته می‌شود که خدا می‌گوید تو از من جدا می‌شوی تا سفر کنی و در آن سفر پخته شوی و به تکامل برسی.

ملکیان در بخش دیگری از سخنانش به 10 شاخصه عاشقی که در غریبستان است اشاره کرد و گفت: در کل آثار مولانا این 10 شاخصه وجود دارد و جریان و دوران دارد. نخستین شاخصه این است که کسی که در غریبستان است دچار درد و اندوه می‌شود پس از نظر مولانا ما نیز در این دنیا دچار رنجیم.

وی افزود: شاخصه دوم این است که عاشق در غریبستان اشتیاق رفتن دارد، چون میلی به ماندن در آنجا ندارد پس از نگاه مولانا انسان میلی به ماندن در دنیا ندارد. در شاخصه سوم فردی که در غریبستان است آرامش و سکون خاطر ندارد، چون هیچ را متعلق به خود نمی‌داند و نمی‌تواند با آن انس بگیرد.

به گفته این پژوهشگر فلسفه، در شاخصه چهارم نیز فرد در غریبستان به همه چیز به چشم زودگذر نگاه می‌کند و برای چیزی اهتمام ندارد. شاخصه پنجم این است که در غریبستان نه ما زبان آنها را می‌فهمیم و نه آنها زبان ما را می‌فهمیم پس باهم تفاهم نداریم. در همین جاست که مولوی در اشعارش می‌گوید من و مردم مثل آب و روغن هستیم با هم ترکیب نمی‌شویم.

وی درباره شاخصه هفتم نیز توضیح داد: اگر در کشوری غریب باشید نیاز به راهنما دارید چون هیچ نقشه‌ای ندارید به همین دلیل است که مولانا می‌گوید در این راه باید مراد و شیخ داشته باشید. شاخصه هشتم این است که شما وقتی به جای دیگری سفر می‌کنید مقام والایی که در جای قبلی بودید به چشم نمی‌آید، بنابراین عاشق در غریبستان بی ما و بی من است و تمام باد و بروتش می‌ریزد.

ملکیان با اشاره به شاخصه نهم نیز یادآور شد: وقتی در کشور غریبی هستیم نظاره‌گر هستیم و خودمان را در هیچ چیز دخالت نمی‌دهیم بنابراین مولانا نیز می‌گوید در این دنیا تنها نظاره‌گر است و کاری به کار دیگران ندارد.

وی ادامه داد: اما در شاخصه دهم عاشق در غریبستان از رفتن استقبال می‌کند پس مولانا از مرگ استقبال می‌کند.

وی در پایان سخنانش تاکید کرد: انسان کامل از نظر مولانا انسان غریب‌تر است به همین دلیل او شمس را غریب‌ترین غریب می‌داند یعنی از نگاه او شمس انسان کاملی است. پس ارزش زندگی از نظر مولانا این است که به وطن خودمان و پیش معشوق که خداست، برگردیم.

منبع: ایبنا

 

گزارش از سخنرانی استاد مصطفی ملکیان: معنای زندگی از دیدگاه مولانا (۱)

گزارش  دوم - از سخنرانی استاد مصطفی ملکیان: معنای زندگی از دیدگاه مولانا (۱)

ایسکانیوز - دین اندیشه: بحث معنای زندگی از اهم مباحث طرح شده در فلسفه است. مصطفی ملکیان، اندیشمند نام آشنای ایرانی، در گفتاری می کوشد معنای زندگی را از منظر مولانا بررسی نماید. آنچه در زیر می خوانید، بخش اول گزارش این گفتار است. بخش بعدی گزارش، در روزهای آتی در ایسکانیوز منتشر خواهد شد.

 

مصطفی ملکیان: موضوع این سخنرانی در باب این پرسش است که آیا مولانا معنای زندگی را از مقوله اکتشاف تلقی می‌کند یا از مقوله اختراع؟ آیا چیزی موجود است که باید کشف شود و یا چیزی نیست و ما باید آن را جعل کنیم؟

 مسئله معنای زندگی از دید آلبر کامو مهمترین مسئله فلسفه است. مسئله‌ای که اگر فلسفه تنها به آن پاسخی بدهد، ولو هیچ مسئله دیگری را حل نکند، خدمت خود را به بشریت انجام داده است.  من خود با این رای کامو بسیار همدلی دارم. البته ادبیات حول این مسئله در یک جلسه قابل کند و کاو نیست. آنهایی که با ادبیات و مکتوبات این حوزه آشنایی دارند، می‌دانند که حتی فهرست مسائلی که در این حوزه طرح شده است در یک نشست قابل شمارش نیست. خود بنده در مقاله‌ای که به زودی منتشر خواهد شد، نشان داده‌ام که حل این مساله نیازمند حل حدود هشتاد مسئله فرعی است. یعنی ما نیازمند پاسخ گفتن به این هشتاد پرسشیم تا پاسخی به همه زندگی ما باشد.
امروز من تلاش می‌کنم مراد مولانا در باب این موضوع را طرح کنم. ابتدا باید توجه داشته باشیم که مسئله معنای زندگی خود می‌تواند سه معنا داشته باشد.

 

در معنای اول معنای زندگی به معنی ارزش زندگی است: آیا زندگی به زندگی کردن می‌ارزد؟ این مسئله ناشی از یک مسئله دیگر در عقلانیت عملی است. گوهر عقلانیت عملی آن است که دست به کاری نزنید که هزینه‌ آن بیش از فایده آن باشد. اگر دست به چنین کاری زدید و در میانه راه متوجه شدید که هزینه این کار بیش از فایده آن است، به سرعت از آن کار دست بکشید. این گوهر یا فصل مشترک همه آراء فلاسفه در باب عقلانیت عملی است. زندگی هم کاری است که ما به آن مشغول هستیم. اگر ما متوجه شدیم که هزینه زندگی بیش از فایده آن است عقلانیت عملی اقتضا می‌کند که زندگی را خاتمه دهیم. حال اگر ما خودکشی نمی‌کنیم، لابد فایده زندگی را بیش از هزینه آن می‌دانیم. کامو معتقد بود فلاسفه باید به این موضوع بپردازند. هر مسئله دیگری مربوط به کیفیت زندگی است. معنای زندگی به این معنا یعنی ارزش زندگی.

 

معنای دیگر پرسش معنای زندگی، هدف زندگی است. حال که بنا بر زیستن است، پرسش ما این است که هدف از زندگی ما چیست. نباید هدفی در نظر داشته باشیم که به دست آوردنش ناممکن باشد. از آن گذشته باید نسبت به باقی اهداف قابل تحصیل دیگر برتری داشته باشد.  علاوه بر اینها نباید به گونه‌ای باشد که اگر من و دیگری هدفی را انتخاب کردیم در کوچه زندگی با یکدیگر برخورد داشته باشیم.
معنای سوم معنای زندگی کارکرد زندگی است. یکی آنکه از اساس نوع بشر از روز نخست پیدایش چه کارکردی داشته است. آیا در نبود بشر، کیهان دچار نقصی می‌شده؟ از این نکته گذشته، آمد و رفت من به عنوان یک شخص هم مطرح است؟ اگر من به عنوان یک شخص نمی‌آمدم چه خللی پیش می‌آمد؟ بنابراین ما با سه بحث متفاوت مواجه هستیم. بحث امروز من و معنای مورد نظرم از معنای زندگی، ارزش زندگی است. می‌خواهیم بررسی کنیم مولانا ارزش زندگی را به چه می‌داند.


خود من هر زمان در باب ارزش زندگی بحث کرده‌ام، منظری نو اتخاذ کرده‌ام. منظر امروزین من این است که بسته به این که شما شخص انسانی را به چه چیزی تشبیه کنید، مسئله ارزش زندگی جوابی متفاوت خواهد یافت. ایماژ شما از زندگی چیست؟ یکبار در یک جلسه بیست و سه ایماژ اسم بردم. برای مثال کسانی تصور پرنده‌ای در قفس پیش نهادند؛ کسانی زندانی در یک زندان؛ کسانی سوژه یک آزمایش در آزمایشگاه. هر کدام از این ایماژها پرسشهای متفاوتی را پیش می‌نهد. من در اینجا نمیتوانم به تفصیل وارد این بحث شود. تنها به این نکته اشاره می‌کنم که برای مثال پرنده در قفس با زندانی در زندان متفاوت است. اگر زندانی در زندان باشیم، این پرسش مطرح می‌شود که این جرم را کی مرتکب شده‌ایم؟ کجا مرتکب شده‌ایم؟ چه کسی ناظر جرم ما بوده است؟ اگر پرنده‌ای در قفس باشیم این پرسش مطرح می‌شود که چرا در قفس افتاده‌ایم؟ جنس قفس چیست؟ حال اگر کسی گفت هیچکدام از اینها نیست و به جای آن ایماژ انسان و آینه را طرح کند، برای مثال این پرسش پیش می‌آید که آیا آینه کژ و کوژ نیست؟ و غیره.


ارزش زندگی ما نیز متناسب با این ایماژها روشن می‌شود. برای مثال اگر ما خود را پرنده‌ای در قفس بدانیم ارزش زندگی ما جستن از این قفس است. حال ایماژ مولانا از زندگی چیست؟ بسیاری مولانا را افلاطونی می‌دانند. یعنی تصویر او را زندانی در زندان می‌دانند. آنچه من بیشتر می‌پسندم و معتقدم غزلیات شمس و مثنوی هم آن را تائید می‌کنند این ایماژ است که مولوی آدمی را عاشقی در غریبستان تصویر می‌کند. عاشقی که معشوق او در جای دیگری است و او اکنون به غریبستان افتاده است.


اگر این تصویر درست باشد، آنگاه پرسشهای خاصی از منظر مولوی طرح می‌شود. بسیاری نی‌نامه مولانا را کل پیام مولانا می‌دانستند. بنابراین باقی آثار مولانا شرح این هجده سطر است. از نظر من حتی اگر این را نپذیریم که تمام  پیام مولانا در این هجده سطر خلاصه شده است، شکی نیست که بخش مهمی از پیام او در نی‌نامه آمده است. این اندیشه عاشقی در غریبستان در نی‌نامه بسیار روشن است. ما با یک نی رو برو هستیم که هوای بازگشت به نیستان را دارد.


تنها یک نکته در نی‌نامه ناآشکار است. مولانا در وصف حال خود می‌گوید: «کز نیستان تا مرا ببریده‌اند». در اینجا دیگری مولانا را از نیستان جدا کرده است. شعر هم به این اشاره می‌کند اما به این اشاره نشده که چه کسی او را بریده است؟ جواب این سوال در یک غزل در کلیات شمس آمده است. در این غزل ما میبینیم آنکس که او را بریده است خود خداست. این معشوق دلایل و اغراضی را برای این جدایی داشته است. اما مولانا همچنان شک دارد که آیا این واقعا به مصلحت اوست با معشوق تنها در پی جدا کردن او از خود بوده است. آغاز غزل تمهید مقدمه است و از میانه به بحث اصلی می‌رسیم...

 


قسمت دوم گزارش از سخنرانی مصطفی ملکیان:معنای زندگی از دیدگاه مولانا (۲)

گزارش دوم - معنای زندگی از دیدگاه مولانا (۲)
 

مصطفی ملکیان: با توجه به مقدماتی که پیش از این نقل شد، به بررسی معنای زندگی نزد مولانا می رسیم. غزل زیر را در نظر بگیرید:

 

‎سنگ مزن بر طرف کارگه شيشه گري
‎زخم مزن بر جگر خسته خسته جگري
‎بر دل من زن همه را ز آنک دريغ است و غبين
‎زخم تو و سنگ تو بر سينه و جان دگري
‎بازرهان جمله اسيران جفا را جز من
‎تا به جفا هم نکني در جز بنده نظري
‎هم به وفا با تو خوشم هم به جفا با تو خوشم
‎ني به وفا ني به جفا بي تو مبادم سفري
‎  در اینجا مولانا می‌گوید امیدوارم از پیش تو سفری نکنم‫.‬ حال چرا سفر کردی؟ از اینجا داستان آغاز می‌شود؟
‎چونک خيالت نبود آمده در چشم کسي
‎چشم بز کشته بود تيره و خيره نگري
‎پيش ز زندان جهان با تو بدم من همگي
‎کاش بر اين دامگهم هيچ نبودي گذري
‎چند بگفتم که خوشم هيچ سفر مي نروم
‎اين سفر صعب نگر ره ز علي تا به ثري
‎لطف تو بفريفت مرا گفت برو هيچ مرم
‎بدرقه باشد کرمم بر تو نباشد خطري
‎چون به غريبي بروي فرجه کني پخته شوي
‎بازبيايي به وطن باخبري پرهنري
‎این بیت یادآور بیتی است که به علی ابن ابی‌طالب نسبت داده‌اند ‫و به گمان من مولانا به آن نظر داشته است:‬


‎ تغرب عن الاوطان فی طلب العلی ‫/‬ و سافر ففی الاسفار خمس فوائد‫/‬ تفرج هم واكتساب معیشة *** و علم
‎و آداب و صحبة ماجد
‎در اینجا گفته می‌شود که در سفر پنج فایده است‫.‬ تفرج می‌کنید، اکتساب در‌آمد می‌کنید، علم پیدا می‌کنید، آداب زندگی می‌آموزید و به همنشینی بزرگانی نائل می‌شوید‫.‬
‎گفتم اي جان خبر بي تو خبر را چه کنم
‎بهر خبر خود که رود از تو مگر بي خبري
‎چون ز کفت باده کشم بي خبر و مست و خوشم
‎بي خطر و خوف کسي بي شر و شور بشري
‎گفت به گوشم سخنان چون سخن راه زنان
‎برد مرا شاه ز سر کرد مرا خيره سري
‎قصه دراز است بلي آه ز مکر و دغلش
‎گر ننمايد کرمش اين شب ما را سحري
مگر آنکه باز طلایه‌های بازگشت به وطن پیدا شود. وگرنه معشوق با فریب مرا از خود جدا کرد.

 

حال شباهت من با این ایماژ غریبستان در چیست. به تعبیر ادبا هر تشبیهی نیازمند وجه شبهی است. به چه لحاظ انسان عاشقی است در غربیستان.  من ده وجه شبه را شاخص تر می‌بینم که آنها را انتخاب کرده‌ام. این ده نکته در کل آثار مولانا آمده است و به اشکال گوناگون تکرار می‌شود. اول علامت عاشق در غریبستان، درد و اندوه فراق است:
«از درد چاره نیست چو اندر غریبییم/ وز گرد چاره نیست چو در خاکدان رویم»
نمونه دیگر:
«عجب مدار ز کوری که نور دیده بجوید/ و یا ز چشم اسیری که اشک غربت بارد»
یا در جای دیگر:
«زین فرقت و غریبی طبعم ملول شد/ ای مرغ روح وقت نیامد که برپری»
چون روح همان عاشقی است که در این فراق افتاده است. این ویژگی نخست است. ویژگی دوم که مکمل اول است اشتیاق رفتن است:
«جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان/ نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا»
چرا درحالیکه جان می‌خواهد به لامکان بازگردد، نفس بهیمی (حیوانی) مشغول چرا است. یا در مثنوی ببینید:


«چونک هر جزوی بجوید ارتفاق/ چون بود جان غریب اندر فراق»
اما سومین چیز. در سفر به یک کشور بیگانه شما آرامش و جمعیت دل ندارید. به این سبب که می‌دانید هیچکدام از این چیزها از آن شما نیست. انسان با باغ یا خانه‌ای میتواند انس بگیرد که میداند میتواند سالها در آن زندگی کند. شما اگر در یک هتل مستقر شوید هرگز نمی‌توانید آن آرامش لازم را داشته باشید، چراکه با هیچکدام از عناصر آن هتل نمی‌توانید خو بگیرید:
«خاکی است آن کف غریبست اندر آب/در غریبی چاره نبود ز اضطراب»
ملکیان در اینجا اشاره دارد که انسان غریب مضطرب است. یا در جای دیگر می‌گوید:
«خاموش باش و راه رو و این یقین بدان/سرگشته دارد آب غریبی چو آسیا»
غریبی را مانند آب در آسیا می‌داند که روی سر آدمی که می‌ریزد آرام و قرار را از انسان می‌ستاند؛ چنانکه آب سکون را از آسیا می‌گیرد و آن را به گردش می‌آورد.  در بیت دیگری دارد:
« چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب/ چون در این جا بی‌قرارم آخر از جاییستم.»


این بیت مطلب مهمی را بیان می‌کند. اگر کسی از مولانا بپرسد از کجا می‌گویی در این عالم غریبیم. پاسخ او این خواهد بود که اگر ما غریب نبودیم تا این اندازه بی‌قرار نبودیم. اینکه ما نشست و سکون نداریم، نشان از جای دیگری بودن دارد. ویژگی چهارم آن است که در غربت به همه چیز به چشم زودگذر نگاه می‌کنیم. مولانا این اهتمام نداشتن به امور دنیوی را به این سبب می‌داند:


« تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی/ دل بر غریبی می‌نهی این کی بود شرط وفا»
ویژگی چهارم آن است که در غریبستان نه زبان مردم آن را میفهمیم یا نه آنها زبان ما را میفهمند. به همین سبب ما نمی‌توانیم تفاهم داشته باشیم. به این جهت مولانا می‌گوید عارف از شادیهای مردم تعجب می‌کند. مردم هم از غمهای یک عارف در تعجبند. علی ابن ابی طالب می‌گفت من از شهرت می‌گریزم چنان که حیوانات جنگل از شیر می‌گریزند. حال اگر علی ابن ابی طالب بیاید و ببیند یک شخصی غمگین است چراکه عکسش را داخل مجله زدند نه روی آن. آنوقت علی ابن ابی‌ طالب تعجب خواهد کرد. مولانا هم به این ناهم زبانی اشاره دارد:
« وان جان غریب در تظلم/ می‌نالد و ترجمان ندارد.»
نتیجه این ناهمزبانی آن است که من با شما آمیزگاری هم نمی‌کنیم. مولانا در چند جا گفته است که من و مردم مانند آب و روغنیم:
«من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کس/ زانک من جان غریبم این سرایی نیستم»


نکته هفتم که نیار به شاهد ندارد آن است که در غربت نیاز به راهنمای زنده است. این رمز آن است که در مولانا این همه به حضور شیخ تاکید می‌شود. اما ویژگی هشتم. شما حتی اگر در کشور خود مقام بالایی داشته باشید. اگر به کشور دیگر بروید هرگز آن کر و فر را ندارید. در غریبستان آدمی مایی و منی ندارد. این حکایت در مثنوی هست که شاه به حمام رفت و با کندن همه لباسها به دلاک گفت که من چند می‌ارزم و دلاک گفت تو پنج دینار می‌ارزی. پادشاه تعجب کرد که من چگونه پنج دینار می‌ارزم، حال آنکه همین لنگ من پنج دینار می‌ارزد. دلاک پاسخ داد من هم برای همین لنگ چنین گفته‌ام. در غریبستان کسی شاه نیست. بنابراین در اینجا بی ما و من هستیم:
«خواهم که شرح گویم می‌لرزد این دلم/زیرا غریب و نادر و بی‌ما و بی‌منیست»


شهر خود من شهر کوچکی بود. از آغاز حکومت رضا شاه تا پیروزی انقلاب، نماینده مجلس همواره از یک خانواده انتخاب می‌شد. به گونه‌ای که به جای اصطلاح «نماینده مجلس» از فامیل آن شخص یعنی «کیان» استفاده می‌شد. اگر میخواستند بگویند «نماینده مجلس سبزوار» میگفتند «کیان سبزوار». یک زمان یکی از نوکرهای این خانواده به تهران آمده بود. به تاکسی گفته بود منزل کیان می‌روم. تاکسی پرسیده بود «کیان کیست؟» مرد پاسخ داد بود «که یعنی کیان نماینده مجلس فلان را نمی‌شناسی؟». راننده در جواب گفته بود: «از این فلانیها خیلی اینجا هستند. باید آدرس بدی تا شما رو ببرم.» در غریبستان هم نمی‌توان این نفسانیت را برای خود قائل باشیم.


ویژگی بعدی آن است که شما همواره نظاره‌گر هستید. در هیچ عملی مانند تظاهرات و یا کارناوال شرکت نمی‌کنید. هرگز عامل نیستید. تنها نظاره‌گرید. در شهر خود اما اینگونه نیست. مولانا می گوید ما در این دنیا نظاره گر هستیم.


ویژگی نهایی استقبال از رفتن است. مولانا از مرگ استقبال می‌کند. به روایت مثنوی، بلال زمان مرگ به دختر خود گفت:« گفت نه نه بلک امشب جان من/ می‌رسد خود از غریبی در وطن» یا «منم مهره تو فتاده ز دستت/ از این طاس غربت بیا درربایش»


حرف مولانا است که ما تمام این ده ویژگی را که در غربت عادی داریم در این دنیا نیز داریم و به این سبب هر آنکه حس غربتش عمیقتر است، انسانی کاملتر است. به همین علت در باب شمس که او را کاملترین انسان می‌داند گفته است «خود غریبی در جهان چون شمس نیست». پس زیستن ما بی‌گاری نیست. فایده آن از هزینه آن بیشتر است. فایده آن دانستن قدر معشوق و بازگشت به نزد اوست.

 

گزارش سوم: گفتاری از مصطفی ملکیان؛ معنای زندگی؛ اختراع یا اکتشاف؟

 

گزارش سوم: گفتاری از مصطفی ملکیان؛ معنای زندگی؛ اختراع یا اکتشاف؟


ملکیان تقریباً بیشتر شارحان و مفسران مولانا معتقدند که نی‌نامه‌ی مولانا یعنی ۱۸ سطر نخستین مثنوی معنوی کل پیام مولانا است و ۸۰ درصد کلام را مطرح کرده است، اما چیزی که در این ۱۸ سطر خیلی واضح است، ‌ایماژ عاشقی در غریبستان است و به معنی نی‌ای است که از نیستان دور شده و حالا هوس کرده که به معشوق یا نی‌هایی که روزگاری با آن‌ها بوده است، برگردد.

فرهنگ امروز/ سارا فرجی: بیست‌و‌ششمین نشست از سلسله نشست‌های رستاخیز جان، هم‌زمان با تولد چهارسالگی مؤسسه‌ی سروش مولانا در تالار ایوان شمس برگزار شد. مصطفی ملکیان به‌عنوان سخنران این مراسم درباره‌ی موضوع «زندگی: معناداری یا معنادهی؛ معنای زندگی از نظرگاه مولانا» سخنرانی کرد. در ادامه‌ی این مراسم هم ایرج شهبازی به مثنوی‌خوانی پرداخت. متنی که در ادامه می‌خوانید گفتاری از این سخنرانی است که ملکیان در آن معنای زندگی را از نظرگاه مولانا توضیح داده است.

برای ورود به بحث معنای زندگی از نظر مولانا لازم است که بدانیم مولانا با چه دیدگاهی به معنای زندگی نگاه می‌کند؟ آیا او اعتقاد دارد که زندگی معنا دارد و از قبل کشف شده و فقط باید آن را کشف کرد یا اینکه خیر، زندگی معنایی ندارد و هرکس باید بگردد و معنای آن را اختراع کند؟ اما معنای زندگی آنجایی اهمیت پیدا می‌کند که مسئله‌ی آلبرکامو فیلسوف اگزیستانسیالیست و اخلاق‌گرای فرانسوی هم می‌شود؛ از نظر کامو اگر فلسفه پاسخ و راه‌حلی برای «معنای زندگی» پیدا کند خدمتی که باید برای بشریت انجام می‌داده است را انجام داده و اگر همه کاری انجام دهد ولی پاسخی برای معنای زندگی پیدا نکند انگار هیچ خدمتی به بشر نکرده است. از این نظر من بسیار نظرم به کامو نزدیک است و با آن همدلی می‌کنم و معتقدم مهم‌ترین مسئله فلسفه‌ی زندگی است. من در مقاله‌ی جدید خودم درباره‌ی معنای زندگی نشان دادم که اگر مسئله‌ی معنای زندگی بخواهد روشن شود باید ۸۰ مسئله‌ی دیگر را نیز حل کنیم.

لفظ «معنا» ۳ تا معنا دارد و کسانی که از معنای زندگی حرف می‌زنند باید روشن کنند که منظورشان از معنای زندگی چیست؟ اولین معنای لفظ معنا، «ارزش» است و اگر کسی به این معنا درباره‌ی زندگی حرف بزند؛ یعنی در حال این پرسش است که زندگی ارزش زیستن دارد یا خیر؟ در همین ‌جا بحث هزینه و فایده مطرح می‌شود و این مسئله ناشی از عقلانیت علمی است و به این معناست که دست به کاری نزنید که هزینه‌ا‌ش از فایده‌ا‌ش بیشتر است، اگر هم غافلانه و ناآگاهانه دست به چنین کاری زدید کار را متوقف کنید. دومین معنای لفظ معنا، «هدف» است و اگر به منظور سؤالی از معنای زندگی پرسیده شود یعنی اینکه هدف از زندگی چیست و چه هدفی را باید در زندگی دنبال کرد؟ ویژگی‌های هدف باید این‌گونه باشد که قابل تحصیل باشد، از هدف‌های قابل تحصیل دیگر برتری داشته باشد و هدفی باشد که برای رسیدن به آن مجبور نشویم یکدیگر را لگدمال کنیم. سومین معنای لفظ معنا، «کارکرد» است و وقتی در این صورت پرسیده می‌شود که معنای زندگی چیست یعنی اینکه زندگی بشری چه کارکردی در هستی دارد؟ زندگی منِ بشر از ابتدای پیدایش برای کیهان چه کارکردی داشته و آیا در نبود من کیهان دستخوش خلأ شده است؟ نکته‌ای که باید در این میان توجه کرد این است که این سه بحث، سه موضوع مستقل از یکدیگرند و می‌توانند کمابیش دادوستدهایی با هم داشته باشند، ولی اگر به مسئله‌ی اول جواب دادی به معنای بسته شدن راه برای جواب دادن به مسئله‌ی دوم و سوم نیست؛ به عبارتی جواب دادن به مسئله‌ی اول مانعی برای مسئله‌ی دوم و سوم ایجاد نمی‌کند.

من پیش از این معنایی را از منظرهای متفاوتی بررسی کرده بودم، ولی امروز قصد دارم از منظر جدیدی به آن نگاه کنم، اینکه شما از خودتان چه تصویری و ایماژی در دنیا دارید؟ من پیش از این درباره‌ی ۳۳-۳۲ ایماژ درباره‌ی تصور افراد از خودشان در دنیا صحبت کرده بودم، حال در اینجا سؤال این است که ایماژ مولانا چیست؟ تقریباً بیشتر شارحان و مفسران مولانا معتقدند که نی‌نامه‌ی مولانا یعنی ۱۸ سطر نخستین مثنوی معنوی کل پیام مولانا است و ۸۰ درصد کلام را مطرح کرده است، اما چیزی که در این ۱۸ سطر خیلی واضح است، ‌ایماژ عاشقی در غریبستان است و به معنی نی‌ای است که از نیستان دور شده و حالا هوس کرده که به معشوق یا نی‌هایی که روزگاری با آن‌ها بوده است، برگردد.

اما عاشقی که در غریبستان است و در اینجا از آن صحبت می‌شود ۱۰ شاخصه یا ویژگی دارد که در ادامه به آن اشاره می‌کنم:

دستخوش درد و اندوه و فراغ است؛ یعنی از نظر مولانا ما نیز در این دنیا دچار رنجیم و نکته‌ای که در اینجا قابل ذکر است اینکه درد فراغ یا اندوه فراغ تفاوت دارد که فعلاً در اینجا قابل بحث نیست.
عاشق غریبستان، اشتیاق رفتن دارد و میلی به ماندن در آنجا ندارد.
عاشق چنین غریبستانی آرام و قرار ندارد و هیچ‌گاه ساکن نیست، عاشق می‌گوید آرام و قرار ندارد چون در اینجا غریب است. عاشق نمی‌تواند در این دنیا بماند چون هیچ را متعلق به خود نمی‌داند و نمی‌تواند با آن انس بگیرد.
عاشق در غریبستان به این دنیا به چشم مسافری نگاه می‌کند که در غربت است و به همه چیز به چشم موقتی و گذرا نگاه می‌کند و اهتمامی هم به مسائل دنیا ندارد و به آن‌ها اهمیتی نمی‌دهد.
چون در این دنیا غریب است نه او زبان مردم را می‌فهمد و نه مردم زبان او را می‌فهمند و بنابراین تفاهم ندارند.
غم و شادی‌های عاشق با افراد غریبستان فرق دارد و به همین دلیل با مردم این دنیا اختلاط نمی‌کند و معتقد است که با مردم این دنیا مثل آب و روغن است که هیچ‌گاه با هم مخلوط نمی‌شوند.
اگر در کشوری غریب باشید نیاز به راهنما دارید، چون هیچ نقشه‌ای ندارید، به همین دلیل است که مولانا می‌گوید در این راه باید مراد و شیخ داشته باشید.
شما وقتی به یک کشور غریب سفر می‌کنید هرقدر هم در جامعه‌ی خودتان کر و فَر داشته باشید در آن مملکت ‌غریب هستید و کسی نمی‌داند که شما چه کاره‌اید؛ به عبارتی در غریبستان «مایی» و «منی» وجود ندارد و غریبستان بی «من» و «ما» هست و کسی نمی‌تواند برای خودش ego قائل باشد.
غریب در غریبستان در امور دخالت نمی‌کند و معمولاً مشاهده‌گر است مثل وقتی که شما به یک کشور غریب سفر می‌کنید و در آنجا تظاهرات می‌بینید دخالتی نمی‌کنید و فقط در نقش مشاهده‌گر و نظاره‌گر هستید، چون به آنجا تعلق ندارید. عاشق هم در غریبستان کاری به کار دیگران ندارد و فقط نظاره‌گر است.
در نهایت اینکه چنین عاشقی همیشه از رفتن استقبال می‌کند و همیشه از مرگ استقبال می‌کند، چون آدم در حال رفتن به جایی است که معشوقش آنجاست و همیشه هم در حال برگشتن به موطن خودش است.

تمام این ۱۰ ویژگی مطرح‌شده در مهاجرت‌ها و سفرهای دنیوی ما هم است، ولی از دیدگاه مولانا بر اساس این ویژگی‌ها، هر انسانی حس غربت بیشتری داشته باشد انسان کامل‌تری است و هر انسانی که انس و الفت بیشتری به دنیا داشته باشد ناقص‌تر است و به همین خاطر مولانا، شمس را غریب‌ترین غریب این غریبستان می‌داند و او را می‌ستاید.

همان‌طور که در ابتدا مطرح کردم، در اینجا منظور از معنای زندگی، ‌ارزش زندگی کردن است و بر اساس گفته‌های مولانا فایده‌ی زندگی در این غریبستان این است که پخته می‌شویم و قدر معشوق خود را بیشتر می‌دانیم، ‌مدت زمانی هم که عمر می‌کنیم، هزینه‌ی این زندگی است؛ بنابراین، این زندگی چه یک توهم کیهانی باشد چه واقعیت داشته باشد، سود سفر ما این است که پخته می‌شویم و معشوقمان ما را بیشتر می‌پسندد.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما 98 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم