«فَبَشِّرْ عِبَادِ  الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» ( زمر: 17،18)

خلاصه ی قسمت سوم از مباحث استاد ملکیان در درسگفتار  تعلیم و تربیت اخلاقی: تربیت اخلاقی به معنای پدید آوردن سه مولفه روحی در کسی است که می خواهیم او را تربیت اخلاقی کنیم.
روحیه اخلاقی مستعد رفتار اخلاقی یعنی گفتار و کردار اخلاقی است.
به نظر می آید روحیه اخلاقی سه مولفه دارد کفّ نفس، دیگر گزینی یا غیر گزینی، خودفرمانروایی.


راجع خویشتن داری سخن گفتیم. برای داشتن روحیه کفّ نفس کافی است به بعضی واقعیت های انسانی توجه شود و احتیاجی نیست که به دین و مذهب و مکتب خاصی فرد التزام داشته باشد.
اول واقعیت انسانی، واقعیت در مورد لذت و اَلمبود. این امکان هست که در عالم انسانی دست به کاری بزنم که در این "آن" بیشترین لذت ممکن را داشته باشد اما هزینه ای که بعدا خواهم پرداخت درد و رنجی بزرگتر از لذت این "آن" به دنبال داشته باشد.
برای روشن شدن مطلب به دو نوع لذت جویی اشاره میکنم.


در تاریخ اخلاق دو نوع لذت جویی داریم. یکی، "آنی" یا افسارگسیخته که در تاریخ فلسفه یونان و روم قدیم به آنتیستنس منسوب است.
یکی هم لذت جویی سنجیده است که بنیان گزارش در اخلاق، اپیکور است.


آنتیستنس می گفت در هر "آنی" دست به کاری بزن که در آن "آن" بیشترین لذت ممکن را برای تو در بر داشته باشد. اما اپیکور می گفت در هر "آنی" دست به کاری بزن که به واسطه آن کار تا آخر عمرت مجموع لذت تو بیشتر از مجموع درد و رنجت باشد. حتی ممکن است این کار به تو لذت ندهد یا درد و رنج دهد اما مجموع لذتی که تا آخر عمر می بری بیشترین فزونی را دارد بر مجموع درد و رنجی که تا آخر عمر حاصلت میشود.


برای اینکه بدانم دست به چه کاری بزنم یک وقت آن را در بازه زمانی کنونی در نظر می گیرم و یک وقت در دراز مدت در نظر می گیرم. غلبه لذت بر اَلمدر دراز مدت را تا آخر عمر (اگر حیات را منحصر در دنیا بدانیم) برآورد کنید.
آنتیستنس انگار به زمان حال نگاه میکند و از شما می خواهد در هر لحظه، بیشترین لذت ممکن را بجویید. ادله ای هم دارد و آن اینکه وقتی محاسبه کنید باید کسی ضامن شود که عمری خواهید داشت. چرا بیشترین لذت ممکن را عاید خودم نکنم در جایی که شاید عمری بیش از این نداشته باشم.


اما اپیکور می گوید باید در دراز مدت نگاه کنیم. لُبّ سخن اپیکور این است که انسان نباید خویشتن داری اش را از دست بدهد و فایده و هزینه را با هم در نظر باید گرفت. فایده و هزینه ی مجموع لذت و آلام را در دراز مدت در نظر بگیرید. این سخن اپیکور یک سلسله مشکلات دارد.
یک مشکل همان که آنتیستنس گفت و آن اینکه چه کسی ضامن بقای عمر است.
با اینکه به لحاظ عقلانی (عقلی و منطقی صرف) عمر من ضمان ندارد که بماند اما بلحاظ عقلایی یعنی فهم عرفی چنین نیست و معمولا ما انسانها مطابق با مقتضیات فهم عرفی زندگی می کنیم.


فهم عرفی می گوید که فلانی تا هفتاد سال دیگر زنده است. اگر فیلسوف محض بودیم حق با آنتیستنس بود. ما معمولا با فهم عرفی زندگی میکنیم. یعنی مثل عقلا زندگی میکنیم یعنی مطابق فهم عقلا و عقلا کسانی اند که فقط دیوانه نیستند.
بر سخن اپیکور اشکالات دیگری هم غیر آنچه آنتیستنس گفت وارد است. آیا چیزی که الان لذت می برم در سنین بعد هم لذت می برم، به تعبیر دیگر آیا ذائقه زیبایی شناختی ما تغییر نمی کند. وقتی می گویم ذائقه زیبایی شناختی، به همان معنای دقیقش است که لذت و اَلم هم در این ذائقه می آید.


درست است که من 50 سال دیگر زندگی میکنم اما ذائقه و شمّ و شهود زیبایی شناختی ام عوض میشود. برآورد لذت و اَلم را بر اساس ذائقه کنونی ام انجام میدهم، در حالیکه هم، سنّ و هم تجارب ذهنی این ذائقه را عوض میکند.
از میان پنج عاملی که شخصیت و منش ما را می سازند یعنی ژنتیک، تعلیم و تربیت دوران کودکی، سنخ روانشناختی، عمر، تجارب ذهنی (قدرت تفکر، فهم عمیق تر، علم بیشتر) ، سه تای اول تاثیرشان روی ذائقه زیبایی شناختی کمتر از دو تای دیگر است.
خیلی چیزها به دلیل نوسان و تحول و تطور و سیلانی که عارض میشوند نمی توانند مشمول محاسبات ما قرار بگیرند. در واقع پیش فرض محاسبه مجموعه لذات و آلام حاصل از یک فعل بر این مبناست که شمّ زیبایی شناختی ما تغییر نمی کند. پیش فرض، ثبات ذوق زیبایی شناختی ماست در حالی که مخصوصا تجارب ذهنی و سن ما تاثیر دارند.


از حوادث زندگی هم خبر نداریم. حوادث اصلا وسیله لذت بردن را از دسترس تو بیرون می کنند. حوادث یعنی چیزهایی که خارج از مجرای طبیعی زندگی اند. وسیله مُدرِک لذت را ممکن است در اثر سوانح و حوادث از دست بدهیم.
چیز چهارمی هم هست و آن اینکه نگرش آدم به زندگی فرق میکند. اگر نگرش ما عوض شود از همه آنها تحول جدی تری است. فضای لذت و اَلم متفاوت می شود. تحولات فکری، نگرش آدم را عوض می کنند و اساسا سبب تغییر خاستگاه لذت و درد و رنج هم میشوند. آثار مثبت خواندن زندگی نامه ها و مخصوصا بزرگان این است که تحول دیگران دیده شود. بنابراین اپیکور دیدگاهش از این لحاظ هم مشکل دارد اما باز هم به نظر من فهم عرفی ما به سود اپیکور حکم میکند.


مورد اپیکور و آنتیستنس موردی نبود که به لحاظ اخلاقی بخواهم به آن بپردازم بلکه می خواستم توجه دهم، ما وقتی خویشتن داری پیدا می کنیم که نگرشی مثل اپیکور داشته باشیم.
یعنی دیدگاهی که به هر حال دراز مدت را نگاه کند ولو زندگی ابدی ادیان و مذاهب نباشد بلکه تا اخر عمر یا حداقل تا چند سال آینده باشد. این به خویشتن داری تعبیر میشود. خویشتن داری که از مولفه های روحیه اخلاقی است ناشی از این است که ما قدرت ناظر بودن بر زندگی داریم.


اگر نتوانیم از بالا به زندگی نگاه کنیم به لذت آنی چنگ می زنیم. خویشتن داری ناشی از این است که بتوانیم از بالا به زندگی خود بنگریم.
خویشتن داری فرق فارق انسان با سایر حیوانات است. یکی از فرقهای بزرگ و به نظر بعضی و خود من بزرگ ترین فرق انسان و حیوان این است که حیوانات فقط عامل اند و عمل می کنند و انسان نه تنها عامل زندگی خودش هست ناظر زندگی خودش هم هست. علاوه بر اینکه هیچ لحظه ای نیست که اَکشن نداشته باشد می تواند مشاهده گری و contemplation هم داشته باشد. حیوانات نمی توانند از بالا به خودشان نگاه کنند. به تعبیر دیگر حیوان دید افقی دارد اما انسان دید قائم هم دارد. موجود عامل، لحظه را می گیرد اما کسی که از بالا نگاه میکند لحظه ی حال را فقط نمی بیند، دراز مدت را هم می بیند و باید در پشت بام زندگی باشد تا بتواند ببیند. گربه خانه ام می میرد و من هم می میرم ولی من به مرگ خود آگاهم ولی گربه به مرگ خودش آگاه نیست. من تا وقتی زنده هستم میدانم که به مرگ در حال نزدیک شدن هستم. گربه خبر ندارد که روزی می میرد. من خبر دارم که روزی می میرم. به زبان دیگر به لحاظ آبجکتیو و عینی، من و گربه خانه ام فرقی نداریم، اما به لحاظ سابجکتیو در سابجکت گربه مرگ حضور ندارد و در سابجکت من حضور دارد. ما حیوان مرگ اندیش هستیم. شاید کل تمدن بشری به خاطر همین باشد. بسیاری از انسان شناسان و فرهنگ شناسان معتقدند که اکثریت قریب به اتفاق اختراعات بشری چه آن دسته که تجسّد فنّ آورانه دارند مثل اسلحه و ... و چه آنها که تجسّد فنّ آورانه ندارند، مثل شعر و مجسمه ساختن به درد زندگی نمی خورند بلکه به درد مواجهه با مرگ می خورند. فردوسی وقتی شاهنامه می گفت برای بهتر شدن وضع اقتصادی و سیاسی نبود بلکه چون میدانست که روزی فردوسی می میرد، شاهنامه نوشت که بعد از او بماند. برای اینکه به مرگ فکر می کرد نوشت. در مورد تمام هنرها اگر در سرّ سُویدای هنرمندان بروید چه مکتوب چه غیر مکتوب، فکر می کردند روزی خواهند مُرد و با مرگ اینطور مقابله می کردند. گربه ی خانه من و من، هر دو بچه مان را دوست داریم ولی من خبر دارم که بچه ام را دوست دارم ولی گربه نمی تواند بداند که بچه اش را دوست دارد، چون نمی تواند از بالا به زندگی اش نگاه کند. حیوانات آگاهی دارند ولی آگاهی بر آگاهی ندارند. خویشتن داری ویژگی موجودی است که آگاهی بر آگاهی دارد.

 

تهیه و تنظیم از: فرزانه دشتی

 

مطالب مرتبط :

تعلیم و تربیت اخلاقی - بخش اول

تعلیم و تربیت اخلاقی - بخش دوم

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید