اسلام تفاوت ( قسمت هشتم ) اسلام در سه دقیقه.

  |اسماعیل اردستانی |یک خوانش صحیح و در زمانی متن ، خوانشی از آخر به اول است. طبعا کتابی که در حال حاضر در دست ماست ، چینشی از آخر وحی به اول دارد، ( یا حداقل بر اساس رخداد وحی نیست ) اما چه می شود اگر این سوال را با خود مطرح کنیم که یک خوانش تاریخی از وحی،…

  |اسماعیل اردستانی |
یک خوانش صحیح و در زمانی متن ، خوانشی از آخر به اول است. طبعا کتابی که در حال حاضر در دست ماست ، چینشی از آخر وحی به اول دارد، ( یا حداقل بر اساس رخداد وحی نیست ) اما چه می شود اگر این سوال را با خود مطرح کنیم که یک خوانش تاریخی از وحی، چه نسبتی با خوانش اول به آخر کتاب دارد؟

و این برخلاف نظر مفسرین است که بر اساس قاعده نسخ ، هر چه تاریخ وحی موخرتر باشد ، آن به اسلام اصیل نزدیکتر است .مثلا در موضوع برخورد با اهل کتاب و مشرکین مفسرین بعضی بر برخورد خشونت گرای برگرفته از سوره برائت تاکید می کنند و دیگرانی هم هستند که بر اساس آیات سوره مائده ، چنین برخورد حذفی و خشونت بار را نادرست می دانند .اما  هر دو گروه  بر اساس روشی یکسان به این نتیجه رسیده اند. انها که سوره برائت را مبنای روش اسلام در برخورد با غیرمسلمان مبنا قرار می دهند معتقدند سوره برائت آخرین آیات نازل شده هستند ، بنابراین آیات قبلی را نسخ می کنند ، و گروه دیگر اما معتقدند این آیات سوره مائده هستند که آخرین وحی ها هستند بنابراین یک روش اسلامی به راستی حقیقی ، منطبق بر روش توصیه شده در این آیات هستند .بنابراین اینکه کدام آیات ، آیات پایانی وحی باشند ، روش اسلام ممکن است متفاوت باشد .علی رغم هر دو دیدگاه در تفسیر که بزرگانی هم مدافع هر یک از آنها بوده اند ، خود نفس وجود چنین اختلافی نشان می دهد که ما با متن هماهنگ و یکسانی طرف نیستیم .با متنی مواجه هستیم که ممکن است بخشهایی از آن بخشهای دیگرش را طرد کند .

این طرد را ما در کلیت متن هم شاهد هستیم .قبلا از دو ساحت تروماتیک – سیمپتوماتیک و ساحت نمادین حاضر در متن سخن گفتیم. ساحت تروماتیک که در بررسیهای  “در زمانی” متن گویا ساحت متقدم متن است شامل متنهایی است که از پایان جهان و نزدیکی آن می گوید. امر ” واقع ” که نزدیک است. تعبیر قران از این ” واقع ” یا رخداد ، “ساعه” است .تعبیر ساعه نوعی آینده نزدیک و چسبیده به حال است .آینده ای که هر لحظه امکان وقوع دارد .همچنین تعبیر واقع ، به معنای ” فرودآمدنی ” است .به عبارت دیگر تعبیری که قرآن از قیامت و رخداد دیگر دارد ، امری ناگهانی ، نزدیک و فرود آمدنی است .” واقع ” در قرآن نوعی سیمپتوم است .باید در نظر داشت که واژه سیمپتوم در یونانی به همین معنای امر فرو آمدنی و افتاده شده است .

بنابراین ما در جهانی زندگی می کنیم تروماتیک که هر لحظه( ساعه)  ممکن است آبستن یک رخداد فروافتادنی( واقع)  و در هم کوبنده ( قارعه ) باشد. نظم جهان هیچ تضمینی ندارد. هیچ کس از زمان این رخداد خبر ندارد به جز خدا .

یَسْأَلُونَکَ عَنِ السَّاعَهِ أَیَّانَ مُرْسَاهَا در باره رستاخیز از تو مى ‏پرسند که فرارسیدنش چه وقت است
فِیمَ أَنْتَ مِنْ ذِکْرَاهَا  تو را چه به گفتگو در آن
إِلَى رَبِّکَ مُنْتَهَاهَا  علم آن با پروردگار تو است (۴۴-۴۲ نازعات)

در توصیف این رخداد عظیم پایان جهان، باید گفت که اولا نزدیک است ( اقترب الساعه ) و هر لحظه امکان دارد، درهم کوبنده و هولناک است ( قارعه ) ناگهانی است به این معنا که نابهنگام است ، قابل پیش پینی نیست ، و نیز بر اساس نظم خاصی نیست ، همچنین در برگیرنده است ، همه را در بر می گیرد و هیچ مفری برای کسی نیست .

اما در متن ما با ساحت دیگری هم آشنا می شویم، ساحتی از نظم و قانون که قرآن آن را سنت الهی می نامد. به تدریج ایات رستاخیزشناسی طرد می شود تا نظم خدایی جایگزین آن شود. نظمی که قوانین خودش را دارد و با انجام مناسک خاص و پرهیز از رفتارهای مشخص می توان از تروما پرهیز کرد .در این بخش از متن ما با قدرت نامحدود خدا آشنا می شویم و احاطه آن بر همه چیز .از نظم کوچکترین امور مثلا افتادن برگی از درخت تا رفتار آدمی و یا مقدار روزی او بر اساس خواست و اراده خدا قرار می گیرد. واقع تروماتیک که در ساحت رستاخیزشناسی، مشخصا تروماتیک و آشوب ناک بود، در اینجا تحت نظم خاص و بر اساس قواعد مشخصی ظاهر می شود. رد پای ترومای گذشته در ساحت نمادین حفظ می شود و تحت عنوان آنچه بر اقوام پیشین ناشی از گردن کشی و فساد بر آنها فرود آمد، بیان می شود. گویی اینجا قرار است ترومای گذشته تفسیر و توجیه شود. پدیده های طبیعی مثل آتشفشان ( سدوم و عموره ) طوفانهای بزرگ ( عاد ) زلزله ( قارون ) و از این قبیل همه در چارچوب سنت الهی و اراده او تفسیر می شوند. در این جا خدا به جای اینکه تخریب کند، جهان را می سازد، نظم می دهد و این جهان و انسان تابع قوانین خاصی دنیا را می گذرانند. هر موجودی بر اساس شاکله خود رفتار می کند. گویی موجودات تابع جبری نظمی طبیعی هستند که تبدیلی در آن نیست. هر رخدادی تابع نظم و علیتی از پیش تعیین شده است که قابل تغییر نیست.

بنابراین اینجا شاهد نوعی طرد ساحت تروماتیک و نابهنگامی اولیه هستیم. برای اینکه قانون جهان تثبیت شود باید ساحت نابهنگامی و ” واقع ” طرد شود. آن حالت امکان و امتناع اولیه باید طرد شود تا نظم نمادین جدید مستقر شود. در اینجا جهان، جهان جبر است، نوعی ساختار بسته شده که امکان تخطی از آن وجود ندارد. سوژه ای که در ابتدا خود باید مسئولیت خود را به عهده می گرفت، سوژه ای که در تصمیم ناپذیری امکان و اختیار محض قرار گرفته بود، حالا تحت نظم و قانون خاصی قرار گرفته که امکان تخطی و تغییر ندارد. در اینجا ما با جهانی مواجه می شویم که از ریزترین تغییرات مثل افتادن یک برگ از درخت تا بزرگترین آنها تحت اراده و قانون مشخصی است که هیچ تبدیلی در آن نیست. افراد و اقوام نه می توانند لحظه ای مرگ خود را جلو یا عقب بیاندازند، این خداست که اگر بخواهد به کسی چیزی بدهد یا بگیرد، روزی کسی را تنگ و یا سفره دیگری را بزرگ می کند، انسانی که با معیاری به جز سعی خود سنجیده نمی شد، اکنون مقهور اراده خدایی است که هدایت و ضلالتش به دست اوست، شیطان هیچ کاری نمی توانست بکند، اگر خدا اراده نکرده بود که جهنم را از جن و انس پر کند. اقوامی که به جز خودشان کسی نمی توانست تغییری در وضعیت انها بدهد، دیگر نمی توانند بقا یا مرگ خود را لحظه ای عقب و جلو کنند.

اگر چه تثبیت این جهان جبرگونه به موازات جلو آمدن متن تشدید می شود ، اما همچنان امر واقع حضور دارد اما نه به شکل تروماتیک بلکه بخشی از همین ساحت نمادین و سنت مند شده. اگرچه تبدیلی در سنت الهی نیست، اما همچنان از ما خواسته شده دعا کنیم تا اجابت شود و همچنان مسئله انتخاب بین هدایت و ضلالت مطرح است. سوژه مسلمان یک در میان هم باید مسئولیت خودش را بپذیرد و هم تن به تقدیر از پیش نوشته شده خودش بدهد. هم تابعی از سنت الهی باشد که بر او می رود و هم این حق را دارد که چیز دیگری بخواهد. هم تسلیم واقعیت شود و هم به دنبال سیمپتوم خود باشد. هم راضی به رضای خدا باشد و هم در دل دعایی برای تغییر آن کند.

در قدم پایانی این سوژه سوژه ای است که باید عمل کند و خود این عمل بر اساس طرد ساحت نمادین یا نظم الهی است. سوژه مسلمانی که عمل می کند همزمان باید دو طرد انجام دهد.

از سویی باید ” واقع ” و ” ساعه” را طرد کرده باشد که قادر به عمل شده باشد، چون اگر ما واقعا ایمان به واقع داشته باشیم، از عمل کردن جا می مانیم ( تصورش را بکنید اگر فکر کنیم هر لحظه قرار است مرگمان فرا برسد، یا یک لحظه دیگر جهان پایان می گیرد).

طرد دوم ، طرد نظم و سنت الهی است. اگر هدایت و ضلالت من به اراده الهی است، اگر روزی مرا اراده دیگری رقم زده پس برای چه من عمل کنم ؟ عمل من چه تغییری ایجاد می کند اگر همه امورات از قبل مشخص است. به عبارت دیگر هم امکان محض آخرت شناسی اولیه  و هم تقدیر گرایی محض  موخر متن مرا از عمل کردن باز می دارد، اما سوژه مسلمان گاهی عمل می کند و اتفاقا تاریخ اسلام تاریخ اعمال مسلمانان است. آیا تشکیل حکومت توسط پیامبر به این معنا نبود که خوب به هر حال قیامت آنقدر هم نزدیک نیست. حداقل آنقدر نزدیک که نتوانیم ساختاری سیاسی را شکل ببخشیم و بتوانیم نظمی به اجتماع بدهیم و یا همین تشکیل حکومت طرد نظم نمادین الهی مستتر در کتاب نبود که عملا ما می خواهیم نظمی را مستقر کنیم ؟
همین منابع طرد در کتاب است که باعث تفاسیر متفاوت و نیز شیوه عمل های متفاوت در میان مسلمانان شده است.

اما امروز چه ؟

منظورم از امروز دنیای معاصر با واقعیت جدیدش است. واقعیتی که واقعیت نمادین شکل گرفته در متن را طرد می کند. منظورم از واقعیت شکل گرفته در متن، توصیفات خداشناسانه، جهان شناسانه یا انسان شناسانه در متن است که به واسطه علم جدید طرد شده است. مثلا زیست شناسی جدید، واقعیت جدیدی از شکل گیری انسان یا موجودات دیگر را تولید کرده است. یا علم نجوم و فیزیک جدید به گونه دیگری از جهان سخن می گوید، جهانی که برای موجوداتی مثل جن یا شیطان و فرشتگان ، جایی در نظر گرفته نشده است. فلسفه، آن نوع خداشناسی تولید شده در متن را طرد می کند، فلسفه این باور کودکانه ما را نفی می کند که خدا جهان را در شش روز آفرید و سپس در بالاترین نقطه آن بر تخت خود نشست. تختی که بر روی آبهای روان قرار گرفته است.

بنابراین سوژه مسلمان در برابر یک طرد جدید قرار می گیرد. طرد ساحتی از متن که دست به تفسیر ترومای گذشته می زند. امروزه برای فعالیت آتشفشانی که باعث مرگ مردم شهرهای سدوم و عموره شد، شاید توجیه علمی نیاز باشد، شاید نابودی یک قوم ناشی از شکستن یک سد بزرگ بوده که در پایین دست سد زندگی می کردند و نیز بتوان توجیهات علمی برای زلزله ای که قوم دیگر را نابود کرد آورد.

سوژه مسلمان در جهان جدید اگر بخواهد مسلمان بماند و این قمار بزرگی است باید دست به یک طرد دردناک بزند. طرد بخشهای عمده ای از کتاب که در واقعیت نمادین خودش شکل گرفته. برای حفظ این ردپای تروماتیک باید کتاب را به گونه دیگری خواند. اگر چه کتاب این رد پا را نگه داشته است اما آن را به شیوه خودش علامت گذاری کرده.

در واقع سوژه مسلمان باید تن به فروپاشی متن بدهد. برای رسیدن به خود آخرت شناسی متن که جهانی فروپاشیده است.
متن قرآن ابتدا با طرد جهان نمادین و واقعیت معاصر خودش شروع می شود. رستاخیز در قرآن با فروپاشی واقعیت اتفاق می افتد. جهان واقعی ناگهان برای سوژه مورد خطاب گرفته ، از هم وا می رود. کوهها همچون پشم زده می شوند و یا همچون مایع مذاب به حرکت در می آیند. ستارگان یکی یکی فرو می افتند، خورشید تاریک می شود. زمین زبر و رو می شود، سقف آسمان می شکافد.

اگر چه این تصویر سازی داخل زبان نمادین شکل گرفته ، اما واقعیت این رخداد ، طرد واقعیت روزمره بوده. در جهان ممکن رستاخیز ، هر رخدادی ممکن است. جهان هیچ نظمی ندارد. نمونه این طردهای رادیکال واقعیت را در دکارت و لویناس می بینیم. دکارت ابتدا در واقعیت شک می کند، هر نظمی برای او فرو می پاشد و در نهایت فقط می تواند به جریان اندیشه اش اعتماد کند و اینکه خدا نمی تواند او را فریب بدهد و آنگاه زمانی که همه چیز برای او فروپاشیده، به تدریج شروع به ساختن بنای جدیدی می کند که محصول این شک بنیادی است. همینطور در ایده ایلیای لویناس هم ما شاهد این نوع طرد رادیکال واقعیت هستیم. ایده ” هست ” یا ایلیا ، در واقع فروپاشی هر نوع نظم و بنیاد جهان است. این نوعی آخرت شناسی در تفکر لویناس است.

قرآن هم ابتدا واقعیت روزمره و اطراف خود را طرد می کند. می گوید نگاه نکنید این کوهها استوار قرار گرفته اند، ممکن است ناگهان به حرکت بیایند، نگاه نکنید خورشید برای سالها نورافشانی کرده، هر لحظه ممکن است تاریک شود، هر لحظه ممکن است ستارگانی که در بالای سرتان جاخوش کرده اند فرو بیافتند.

پس متن با یک طرد رادیکال جهان واقعی شروع می شود. اما در دقیقه بعدی، مجددا این جهان نمادین از نو ساخته می شود. کوهها میخهای زمین هستند برای ثبات آن ، ستارگان زینت جهان می شوند، هیچ شکافی در آسمان نیست و خدا و فرشتگان و شیطان هر یک مشغول کار خود هستند و از این قبیل .

چرا حرکت قرآنی و کنش اصیل آن را تکرار نکنیم ؟

آیا طرد ساحت نمادین و واقعیت روزمره ، نوعی حرکت اصیل قرآنی نیست ؟ آیا برای پاسداشت این کنش اصیل نیاز به طرد واقعیت نمادین شکل گرفته در متن نیستیم ؟
آیا این اتفاقی است که خود رخداد فروپاشی واقعیت نمادین جهان در پایان متن قرار گرفته ؟
آیا کنش تکرار متن که از نظر ما خواندن اصیل همین معنا را دارد به معنای طرد آن نیست ؟
تصور می کنم برای مسلمان بودن در دنیای مدرن باید این طرد را انجام داد. برای وفادر ماندن به انچه من ترومای متن می نامم، لازم است وقتی به پایان کتاب رسیدیم ، دست به یک طرد دردناک بزنیم. برای نگه داشت این اصالت لازم است جهان نمادین کتاب طرد شود.

پی نوشت

۱.
در واقع ما در قرآن شاهد دو وجه رخدادین و نمادین از خدا هستیم .وجه رخدادین خدا یا همان رخداد / خدا خودش را به شکل امر نابهنگام ، نزدیک ، دربرگیرنده ، فروکوبنده ، محبت کننده ، عذاب دهنده نشان می دهد. در مقابل وجه نمادین خدا یا همان سنت/ خدا تظاهراتش به شکل اراده کامل ، قدرت کامل ، علم کامل نشان می دهد که از قبل مشخص است ، حتی بر خود خدا هم نوشته و تقریر شده. وقتی در قرآن می گوید؛ رحمت بر خدا تقدیر و نوشته شده ، بیان کننده نوعی قانون طبیعت و هستی است که حتی خدا هم از آن تخطی نمی کند. اختلاف اشاعره با معتزله در واقع گرفتن هر یک از سویه های خدا و گذاشتن دیگری است منتها پیچیدگی قضیه در پارادکسهایی است که با اختیار یک طرف ماجرا گرفتار آن می شویم. در نزد معتزله، خدا نوعی قانون است و محال است که او از این قانون تخطی کند .بنابراین کار سوژه مسلمان دقیقا کشف این قانون و عمل بر اساس آن است بدون اینکه نگران عواقب عمل خود باشد ، در نزد اشاعره جبر جهان در حد قانون نوشته شده نیست بلکه جبری بالاتر هم وجود دارد و آن اراده خدایی است .جالب است که در نزد اشاعره این تقدیر الهی ممکن و ممتنع است یعنی کاملا وجه تروماتیک و نابهنگاهی دارد .ما نمی دانیم خدا در همان لحظه عمل چه می خواهد و ثواب و عقاب هم کاملا ممکن و ممتنع است ، هیچ چیز از قبل مشخص نیست .هیچ قانون مشخصی وجود ندارد که توسط خدا باطل نشود. اراده الهی کاملا رخدادین و تروماتیک است و تابع هیچ قانون از قبل نوشته شده ای نیست. پارادکس موضع هر یک از مکاتب فوق این است که معتزله که کار جهان و خدا را تابعی از قانون مشخص از قبل نوشته شده می داند، حکم به اختیار و آزادی انسان می دهد و انسان را مسئول عملکرد خود می داند، در مقابل اشعری که کار جهان و خدا را کاملا رخدادین و ممکن و ممتنع می داند، هیچ امکانی را برای انسان باز نگه نمی دارد و انسان را بازیچه دست تقدیر قدرت برتری می داند که غیر تسلیم و رضایت چاره ای در مقابل او نداریم. به عبارت دیگر فردی که وجه نمادین و جبری خدا و جهان را اختیار می کند، در مورد انسان استثنا قائل است و او را مختار و پاسخگو تصور می کند و برعکس فردی که امور جهان را رخدادین و ممکن و ممتنع می داند، استثنائا هیچ آزادی و اختیاری برای آدمی قائل نیست.
در صورتیکه اگر بخواهیم موضعی بدون پارادکس اختیار کنیم ، تنها در جایی آزادی داریم که کار جهان ممکن و ممتنع باشد ، بتوانیم دعا کنیم  و امید داشته باشیم که تقدیر تغییر کند. امید داشته باشیم که تبدیلی در سنت الهی اتفاق بیوفتد و از این قبیل. به عبارت دیگر چه موضع معتزلی را اختیار کنیم و چه موضع اشعری را، دعا و خواست تغییر سنت الهی بی معنا می شود. در اولی به خاطر اینکه هیچ تبدیلی در سنت الهی وجود ندارد و در دومی به خاطر اینکه بی ادبی است که دعا کنیم چون دعا به معنای خواستن چیزی است که برایمان تقدیر نشده است.
با رویکرد معتزلی ما عملا نیازی به خدا نداریم ، چون خدا همان قانون طبیعت است ، کافی است قوانین طبیعی را بشناسیم و عمل خود را با ان منطبق کنیم ، همه چیز درست خواهد شد، به همین ترتیب در رویکرد اشعری هم ما نیازی به خدا نداریم چون عملا فرقی ندارد که ما چگونه عمل می کنیم ، خدا هر جور که صلاح بداند عمل می کند و عملا رفتار ما اهمیتی ندارد و در رفتار او تاثیری ندارد.جالب است هر دو موضع مخالف در نهایت از یک جا سر در می اورند و نیازی به مولفه اضافه ای که گاهی به کمک ادمی بیاید و کارها را روبراه کند ، نمی بینند .اشعری متوجه نیست که انچه رخداد خدا در لحظه تصور می کند ، در سطحی دیگر تبدیل به همان قانون ابدی و تغییر ناپذیر معتزلی می شود .

اما اینجا ما وقتی از دو وجه نمادین و رخدادین خدا در قرآن می گوییم فراتر رفتن از تضاد اشعری و معتزلی است. با تحلیل ارائه شده، هم اعتزال و هم اشعری در دام وجه نمادین خدا گرفتار شده اند و فرقی بین موضع آنها در نهایت نیست. اشکال ایده معتزله این است که اگر کار جهان و خدا بر اساس تقریر و قانون از قبل نوشته شده ای قرار دارد، چرا باید انسان در این میان از این قانون جبری استثنا باشد و حکم به آزادی او دهیم ، اشکال دیدگاه اشعری این است که درست است در یک سطح خدا را رخدادین می بیند که تابع هیچ قانون نوشته شده ای نیست ، اما چرا از همین تصور هستی شناختی ، آزادی مطلق آدمی را در نظر نمی گیرد .اینکه خدا ممکن است هر لحظه به گونه ای عمل کند که انسانها هیچ گاه نمی توانند آن را درک کنند به دو نتیجه می انجامد یکی اینکه عمل نکنیم و دیگر اینکه هر جور دلمان خواست عمل کنیم ، اشاعره فقط نتیجه اول را در نظر گرفته اند و از این تصور هستی شناختی آزادی بی حد و حصر انسان را ندید گرفته اند.

موضع فراتر از این دو مکتب در نظر داشتن هر دو وجه رخدادین و نمادین خداست .اگر چه موضعی است که از لحاظ عملی بسیار مشکل است اما به زعم ما سوژه شدن در اسلام ظهور یک در میان مواضع فوق است .این از توجه به خود مفهوم رخداد یا پیش آمد نتیجه گرفته می شود.

در خود قرآن باید مفهوم رخداد – خدا طرد شود تا مفهوم  خدا – قانون استقرار یابد .اگرچه هیچگاه این استقرار کامل نیست و خدا در لحظات نادر و نابهنگامی به شکل تروماتیک دخالت می کند .همین دخالت تروماتیک و نابهنگام است که عمل انسانی را مجاز می شمارد. همین وجه خداست که آزادی و اختیار انسانی را مجاز می کند و فضایی برای عمل خلق می کند .بدون این وجه تروماتیک و رخدادین خدا که از بیرون در نظم جهان دخالت می کند عمل انسانی معنایی ندارد.البته تفاوت این با رویکرد اشاعره این است که ابتدا وجه نمادین خدا را مستقر می داند، انسان را داخل در وجه نمادین و طبیعت در نظر دارد و فرض این است که خدا همین کارکرد قانونی و نظمیک طبیعت و انسانهاست، اما همیشه یک جای خالی را برای رخداد و پیش امد در نظر می گیرد .به همین دلیل یک سوژه مسلمان علی رغم اینکه شاکر است از ساخت جهان و طبیعت اما همچنان منتظر نوعی رخداد است ، رخدادی که نظم نمادین جهان و انسانها را به هم می ریزد. در واقع همین امکان رخداد نابهنگام است که فضایی برای عمل باز نگه می دارد( خدایا شکرت، اما ….). آزادی و مسئولیت او مدیون همین رخداد نابهنگام و فضای انتظار است.

باید در نظر داشته باشیم که با استقرار نظم نمادین جهان توسط خدا، این انتظار باید طرد شود .منطقا نمی توان در بهترین جهان زندگی کرد و انتظار چیز دیگری هم داشت .

این معضله را ما در عمل جمعی سیاسی مسلمانان هم مشاهده می کنیم .عمل سیاسی در اسلام مستلزم طرد مضاعف است .اگر این عمل سیاسی در جهت استقرار عدالت و نفی ظلم باشد ، پیشاپیش جهان نمادین ” احسن الخالقین ” را نفی کرده است ، چه اگر جهان همه چیزش نیکوست ، چرایی این نوع عمل سیاسی در ابهام باقی می ماند .از سوی دیگر استقرار حکومت اسلامی مستلزم طرد رخداد است ، چه اگر رخداد رستاخیز ممکن الوقوع در هر لحظه باشد ، اگر این رخداد آنچنانکه قران می گوید ، نزدیک باشد ، طبعا مسلمانان عطای تشکیل حکومت را به لقایش می بخشند ، چون تشکیل حکومت نیازمند برنامه بلند مدت از استقرار یک مدل نمادین سیاسی است .آیا مسلمان با تشکیل حکومت اسلامی عملا انتظار وعده را طرد نکرده است ؟

۲.
ساحت واقع و آخرالزمانی در قران ، تظاهری از فقدان و فروپاشی نظم جهانی است .نخستین قانونی که بی اعتبار می شود قانون علیت است .در روز رستاخیز این خود ماده است که فرومی پاشد ، اینکه کوهها روان می شوند ، ستارگان خاموش می شوند یا فرو می افتند ، خورشید تاریک می شود ، دریا آتش می گیرد و از این قبیل ، تصویرسازی از تلاشی خود ماده است .اگر واقعیت را وجه نمادین خدا بدانیم ، این واقعیت به نفع وجه رخدادین خدا طرد می شود .بنابراین ما در قران یک طرد اولیه و بنیادین داریم که همان طرد نظم و قانون جهان و ماده است .در واقع این خود رخداد است که جایگزین ماده و نظم می شود .این طرد جهان نمادین را نباید استاتیک نگاه کرد .یعنی فکر کنیم این لحظه ای است که این اتفاق می افتد و دیگر هیچ .اهمیت این طرد جهان نمادین در تبدیل به علت و سیمپتوم شدن برای سوژه مسلمان است .اینکه جهان واجد این فقدان است منطقا در تضاد با خلق نیکوی جهان نمادین قبلی دارد .اهمیت رخداد – خدا در نفوذی است که اینجا و اکنون در جهان دارد. این واقعه ای است که هر لحظه ممکن است رخ بدهد ، همانند مرگ که در زندگی حضور دارد ، این فقدان هم در جهان حضور دارد .در واقع وجود همین رخداد براندازنده – برسازنده است که جهان نمادین را خلق می کند .به نوعی همین رخداد نابهنگام است که علت واقعیت جهان است .خود این نظم نمادین معلول امر پیش آمدی و نابهنگام است .تصویر سازی از فقدان در جهان که به شکل رخداد رستاخیز در قرآن توصیف شده است ، شباهتهای زیادی با فروپاشی جهان در شک دکارتی یا توصیف لویناس از ” هست ” یا ایلیا ، دارد ، جایی که شب بر جهان حکمفرماست و از قانون روز خبری نیست .

۳.
پرسش اساسی این است ؛ آیا یک مسلمان با طرد واقعیت نمادین کتاب ، همچنان مسلمان می ماند ؟

نخستین بار که این ایده به ذهنم رسید که شاید حکمتی در چینش کنونی مصحف باشد، این فکر همچون جرقه ای در ذهنم روشن شد. چرا وحی های آخرالزمانی در پایان کتاب آمده؟ یک مسلمان باید سفت و سخت به سیمپتوم خود که در کتاب آمده بچسبد و مدام این تروما را تکرار کند. اینکه در کتاب جهان واقعیت یک بار فرومی پاشد و دوباره خلق می شود یاداور این است که واقعیت همواره دچار فقدان و کمبود است. بنابراین طرد واقعیت نمادین متن برای تکرار سیمپتوم و ترومای آن روشهای سوژه شدن در اسلام است. در طول تاریخ اسلام علم تفسیر تلاش کرده است مدام این واقعیت نمادین را وصله پینه بکند.

در جهان مدرن این واقعیت تاب تحمل نقد معرفت شناسانه و اخلاقی را ندارد. بر مسلمان است که با تکرار حرکت سیمپتوماتیک، واقعیت نمادین جدیدی برسازد. اینکه وجود اجنه، فرشتگان، خداشناسی و شیطان شناسی حاضر در متن تاب تحمل واقعیت جدید را ندارد ما را بر آن می دارد که سیمپتوم متن را با واقعیت جدیدی برسازیم. البته هر سیمپتومی که اینجا منظورم رخداد – خدا هست، در داخل زبان علامت گذاری می شود. خود این رخداد تحت عنوان عذاب در متن علامت گذاری شده و طبعا ما این تروما را به شکل جدیدی علامت گذاری می کنیم.

اینکه فروپاشی جهان و ماده در پایان کتاب آمده، یاداور این است که هر واقعیتی فروپاشیدنی است و برای هر زمانی کتابی. این رخداد در هر زمان واقعیت نمادین خود را تولید می کند. چون واقعیت در داخل شبکه نمادین زبان و فرهنگ تولید می شود. بعدتر در مورد شکل گیری واقعیت در خود متن خواهیم نوشت.

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
3 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
دریا
دریا
تیر ۶, ۱۴۰۰ ۱۲:۲۶ ب٫ظ

اصول بنیادین در قرآن همانگونه که در کامنت قبلی ذکر شد توحید نبوت و معاد از بنیادی ترین اصول قرآن هستند که به همین دلیل به عنوان اصول دین اسلام معرفی شده اند. در اینجا به دیگر اصول بنیادین در قرآن از دیدگاه نگارنده میپردازم: اول: اصول بنیادین کمتر کاربردی وظیفه پیامبران و آشکاری قرآن مهمترین وظیفه ی پیامبران در قرآن ابلاغ وحی الهی به نوع بشر میباشد. پیامبران وظیفه دارند بشارتها و انذارهای خداوند را که در قالب وحی الهی به آنها نازل میشود به مردم اعلام کنند و با تاکیدات فراوان قرآن بر تفکر و تعقل نوع بشر،… مطالعه بیشتر»

دریا
دریا
تیر ۶, ۱۴۰۰ ۱۲:۲۱ ب٫ظ

۱۴ قرن است که اهداف نزول قرآن را متوجه نشده ایم. چنانچه به این عدم توجه ادامه دهیم الساعه به دست خود انسان روی خواهد داد و در دوره ی معاصر امکان وقوع الساعه بسیار زیاد میباشد. روش فهم قرآن روشی توحیدی است. یعنی به همان روش که فهمیده ایم توحید یک اصل بنیادین در قرآن است، به همین روش میتوانیم بفهمیم که دیگر گزاره های بنیادین در قرآن کدام موارد است. با طرح دو سوال و پاسخ های این دو سوال منظور خود را بیان میکنم. سوال اول: قطع دست سارق در کجای قرآن وجود دارد؟ پاسخ: آیه ی… مطالعه بیشتر»

فهرست
3
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x