اسلام تفاوت / ( قسمت نهم) وحی چیست ؟ رد پای یک آسیب

|اسماعیل اردستانی |بدون فهم درست روابط ذهن و عین ( سوژه و ابژه ) فهم واقعیت ناممکن است .کانت وضعیت استعلایی را فرض کرد که اگرچه در ساخت واقعیت ذهنی شریک است ، اما هیچگاه پدیداری نیست .در سنت فلسفه کانتی ، وقتی صحبت از پدیداری می شود ، منظور آگاه بودن و آگاه شدن است ، نوعی بصیرت فی…


|اسماعیل اردستانی |

بدون فهم درست روابط ذهن و عین ( سوژه و ابژه ) فهم واقعیت ناممکن است .کانت وضعیت استعلایی را فرض کرد که اگرچه در ساخت واقعیت ذهنی شریک است ، اما هیچگاه پدیداری نیست .در سنت فلسفه کانتی ، وقتی صحبت از پدیداری می شود ، منظور آگاه بودن و آگاه شدن است ، نوعی بصیرت فی الحال و یا آگاهی شهودی ، همچون ادراکی که مثلا من از گرم بودن چیزی دارم .پدیدار نه خود شئ است و نه یک فیکشن کاملا ذهنی ، بلکه حاصل همکاری مشترک ذهن و خود چیزهاست .از دید کانت خود چیزها همیشه از پدیداری غایب است .به زبان قابل فهم تر ، همواره شکافی بین واقعیت و حقیقت وجود دارد .نکته ای که تذکر آن واجب است این است که همین شکاف بین واقعیت و حقیقت ، شرط ظهور و پدیداری است .بدون این شکاف یا جای خالی بین واقعیت و خود چیزها ، اصلا واقعیتی وجود نداشت ، واقعیت وجود خود را مدیون کم بودگی خود است ، واقعیت هیچگاه پر نبوده است .اما این واقعیت چگونه شکل می گیرد ؟ به زعم کانت واقعیت تحت قواعد استعلایی ذهن شکل می گیرد که از حوزه دید آگاهی بیرون است .به عبارت دیگر این نقطه کور آگاهی شرط امکان پذیری واقعیت است .این همان حوزه ای است که روانکاوی نام آن را ” ناخودآگاه ” می گذارد .

در زبان فارسی واژه هایی مثل خود و خدا تداعی نوعی قدرت و کنترل را می کنند .بنابراین ترجمه این واژه به ناهوشیاری نادرست می نماید و بهتر است از همان واژه ناخودآگاه استفاده کنیم ، چون بهتر می تواند ماهیت سرخود و غیر قابل کنترل مفهوم ناخودآگاه را نشان دهد .

بنابراین ساحت ناخودآگاه فقط ساحت خنثایی نیست که ابژه وار از چشم آگاهی به کنار است ، بلکه حوزه قدرتی است که می بیند و دیده نمی شود( آیا این همان نگاه خیره ای نیست که می بیند اما دیده نمی شود ، همان نگاه دیگری ، چشم زخم )  ، عمل می کند اما پاسخگو نیست ، و از طرفی شرط امکان پذیری چیزها و آگاهی هم هست ، بدون این ساحت نادیدنی عمل گر ، چیزها و آگاهی وجود نداشتند ، که البته نام لاکانی آن ” امر واقع ” است .

امر واقع هم هست ، هم نیست ، می بیند و  دیده نمی شود( لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ ، انعام ۱۰۳)  می پرسد اما مورد سوال قرار نمی گیرد (لَا یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْأَلُونَ )

این همان ساحت غفلت آگاهی ، ستون جهان عینی ، فرا واقعیتی که اگرچه شرط واقعیت چیزهاست ، اما خودش واقعیت ندارد ، و هیچگاه هم خودش را به شکل واقعیت نمایان نمی کند .

گفتیم که شرط بودن چیزها ، کم بودن آنهاست ، گویی همواره چیزها برای اینکه باشند باید گاززده باشند ، همواره تکه ای از واقعیت گم شده ، اما باید گفت که این صرفا یک توهم است ، توهمی که برای ادراک  چیزها لازم است .این توهم است که به جهان چیزها معنا می بخشد .بدون این توهم ما همچون افراد اسکیزوفرن بودیم ، چیزها برای ما خودشان بودند ، شکافی که خود چیزها را از واقعیت پدیدارین انها جدا می کرد از بین رفته بود و ما مستقیما خود حقیقت را در آغوش می گرفتیم .فقط یک اسکیزو هست که چیزها برایش همان هستند که نشان می دهند .
اما اینگونه نیست که همین ساحت مشروطیت ، خودش ساحت خنثایی باشد ،  این ساحت هم غفلت و کمبودگی خودش را دارد .بدون اگاهی این شرط آگاهی هم وجود نداشت .خود این ساحت مشروط هم با واقعیت آگاهی متعین می شود .به همین دلیل است که ناخودآگاه همواره چسبیده به اگاهی است ، یا بدون بیداری ، رویایی هم وجود نداشت .تنها بعد از بیدارشدن است که متوجه می شویم خواب می دیدیم .به همین دلیل بوده که از قدیم رویا را یکی راههای مواجه با این حقیقت می دانستند .رویا شاهراهی بود که مستقیما به ناف حقیقت وصل می شد .

اما آیا رویا هم از عناصر واقعیت روزمره برای شکل گیری خود استفاده نمی کند ؟ حتما عناصر جزئی رویا  عناصر واقعی هستند اما شکل بندی آن با واقعیت متفاوت است .مشروطیت ساحت ناخودآگاه به عناصر واقعیت است .بدون این عناصر واقعی خود این امکان مشروطیت هم ناپدید می شد .

اما این فراواقعیت یک خصلت دیگر هم دارد که تا گفته نشود تمهیدات سخن اصلی ما در مورد وحی فراهم نمی شود .اینکه این فراواقعیت ، تروماتیک و آسیب زاست .

آگاهی از این حقیقت همواره آسیب گونه است به همین خاطر است که زخم حقیقت همواره بر آگاهی باقی می ماند .فروید در “پروژه ” اشاره به قلمی می کند که بر صفحه موم کشیده می شود .به همین دلیل است که حقیقت همواره تروماتیک و دردناک است .به واسطه همین دردناک بودن و آسیب زا بودن مواجه با حقیقت است که سوژه ها تلاش می کنند از اثرات دردناک آن بگریزند ، و خود ساخت اگاهی یکی از همین راههای گریز از حقیقت است .حقیقت برای اینکه آدمی را نسوزاند لازم است در لایه های متعددی از واقعیت پوشانده شود ( آیا این دلیلی بر کفر یا پوشیدن و نقاب نیست ؟ و ایا لازمه دوام خود این نقاب و کفر نیست ، اگر کفر  به معنای پوشاندن حقیقت باشد)

به همین خاطر است که روانکاوی تاکید می کند که حقیقت همیشه خودش را به شکل یک داستان نشان می دهد .حقیقت نمی تواند مستقیم بیان شود چون آسیب زاست ، به همین خاطر است که اکثرا داستانها و قصه های پریان همواره بیان کننده مواجهه نیروهای شر و خیر هستند .ذات روایت داستانی حقیقت خلق دوگانه خیر و شری است که قهرمان سرانجام خیر را انتخاب می کند .

چرا داستان و نه مستند باید ردپای این خاطره آسیب زا باشد ؟ چون واقعیت همچون مستند همچنان اسیب زاست .تنها در داستان است که واقعیت شکل کج و معوج به خودش می گیرد و قابل بیان است .تمام روایتهای مستند در نهایت باید جایی خودشان را قطع کنند ، وجود همین امر ممنوع مانع خشونت روایت می شود .

با همین معیار می توانیم سراغ متن قران برویم و بین حقیقت و واقعیت ان تفاوت بگذاریم .و در نگاه اول متوجه ترکیبی از واقعیت و حقیقت در این متن می شویم .

باید بین عناصر تروماتیک داستانی متن و وقایع نگاری مستند ان تفاوت بگذاریم .طبعا عناصر تروماتیک و داستانی ردپایی از مواحهه اسیب زا با واقعیت هستند که در خاطره ناخودآگاه بشری به شکل روایت و داستان و نیز رویا باقی مانده اند .گو اینکه عناصر مستند متن بعدا به متن وحی اضافه شده اند .

از طرفی داستانها مدام به شکل های متفاوت روایت می شدند و نوشته شده اند ، شاید این دلیل تکرار این روایتها در متن قرآن باشد .( از انجا قران یک متن جمع آوری شده است ، این فرض قابل قبولی می تواند باشد که در طی سالیان این روایتها مکتوب شده اند و سپس در دوره خاصی جمع اوری شده باشند )

از طرفی ان نظریه ای که کل متن را رویا می داند با این توصیفات نادرست می نماید .متن ترکیبی از عناصر داستانی و رویا گون که خاطره ناخودآگاه بشری بوده و نیز عناصر مستندی از وقایع روزمره را بیان کرده ، که یک پژوهش گر قرانی باید اینها را از هم تفکیک کند .


پ ن :

تفکیکی که بین واقعیت و حقیقت متن قرآن قائل شدیم ، بر اساس همان صورت بندی خاصی بود که اینجا از واقعیت توصیف کردیم .باید در نظر داشت که اینجا هیچ صحبتی از صدق و کذب متن نمی کنیم .به عنوان یک مسلمان معلوم است که متن صادق است .مثلا اگر ارایه گزارشی از جنگی می کند یا روایات پیامبران را بازگو می کند ما به صدق آن هیچ شکی نداریم .اما تفکیک حقیقت متن از واقعیت آن کمک می کند تا عناصر پدیدارین متن از عناصر نومنال آن جدا شود .طبعا وقتی صحبت از ناخوداگاه یا ردی که از مواجهه تروماتیک با واقعیت می شود ، متن حقیقی تر است .بر این اساس مثلا وقتی قرآن روایات مربوط به هبوط را بیان می کند ( اگر چه مثلا شاهدیم که این روایت حداقل سه بار در متن قران بازنویسی می شود ) ما با طرح روایتی از یک مواجهه اسیب زا روبرو هستیم .این باید رمزگشایی شود .اما وقتی قرآن از سبع السماوات یا عرش و یا نگهبانان جهنم سخن می گوید ، اینجا باید در نظر داشته باشیم آن جوهر تاریخی که در شکل گیری واقعیت دخیل است و شرط امکان چنین متنی است .مثلا آیا تصور این متن بدون زبان عربی ممکن بود ؟ سبع السماوات یا عرش خدا همان شانیت را دارد که عربی بودن قرآن دارد .

وحی بودن قرآن به همین شان حقیقی آن است و به این صورت در واقع خود روایت نوعی مواجهه با خداست .مواجهه مستقیم با خدا نتیجه اش نوعی بی هوش شدن است که در قران در مورد مواجه موسی و خدا امده .باید در نظر داشت که امکان مستندسازی چنین واقعه ای وجود ندارد و تنها راه ان بیان روایی و داستانی آن است .به این ترتیب باید این عناصر را از عناصر مستند متن قرآن جدا کرد .به عنوان مثال سوره هایی مثل انفال ، توبه ، مائده و نساء، تحریم  و احزاب  نوعی مستندسازی واقعیت روزمره است  است ، هر چند برای ما خوانندگان قران ، اینها هم تبدیل به نوعی  روایت  داستانی از مواجه تروماتیک بعضی افراد با واقعیت است .

حالا علت این تفاوتها در متن ناشی از چیست ؟ گاهی بخشی از متن عینا تکرار شده در سوره دیگری مثلا ، این چه معنی می دهد ؟ یا علت تکرار مکررات داستانهای پیامبران ، ماجرای هبوط و توصیف تکراری از خدا در متن چیست ؟

قانع کننده ترین جواب ، رونویسی مکرر این متون بوده است .تصور می شود متن قرآن در طی دوره ای مکرر بازنویسی شده است و هر بار روایت جدید با روایت قبلی مختصری تفاوت دارد .بنابراین می توان گفت که این متنی جمع اوری شده است که در طول زمان ممکن است گاهی روایتهای مختلف از یک داستان یا برخورد با واقعیت را گزارش کرده باشد .

البته شواهدی در متن وجود دارد که فرض فوق را رد می کند .مثلا در جایی امده که ” ما به زودی کلام سنگینی را بر تو نازل می کنیم ” یا حتی در بخشهای اولیه متن ( اگر فرض تاریخ نگاران سنتی مبنی بر ترتیب نزول را بپذیریم ) سخن از قرآن به میان آمده ، در صورتیکه می دانیم در آن زمان هنوز این متن به شکل قرآن جمع آوری نشده بود ، پس اوردن لفظ قرآن چه معنایی می دهد ؟

دو احتمال اینجا وجود دارد ؛ یا به شکل پس نگرانه این واژه اضافه شده ، و یا سخن از متن دیگری است که متن فعلی بازنویسی آن متن اصلی تر است .
تفکیک عناصر روایی از مستند در متن قرآن ، کمک می کند تا راهنمایی باشد برای نقد آن نظریه ای که قرآن را خوابهای پیامبران دانسته است .تازه با تفسیر خیلی بلندنظرانه و متساهل ، رویا را می توان نوعی از رد این ناخوداگاه دانست ( هر چند بخش کوچکی ) ناخودآگاه به اشکال مهمتر و وسیعتر دیگری چون روایت داستان ها  و تاریخ گذشتگان هم وجود دارد .در واقع هر نوع تاریخ یا داستان روایی ملغمه ای حقیقت و بافتنی های ذهنی جمعی هستند .هر چند اینها در شکل بندیهای رویا دخیل هستند .بهترین توصیف را از ساخت روایی وحی خود قرآن دارد که وحی را ” بشارت و انذار” می نامد و راوی وحی نیز بشیر و نذیر است .در واقع خصلت اساسی وحی باید یاداوری مواجهه تروماتیک ما با واقعیت باشد ، واقعیتهایی چون حوادث طبیعی ، مرگ ، بیماریهای همه گیر ، هجوم اقوام بیگانه .

وحی نمی تواند دستوری باشد به جز یک دستور ، اینکه عبرت بگیرید .وحی در واقع نوعی تذکر هم هست .تذکر اینکه فرض کنید خودتان این اشتباهات را کرده اید و حالا می خواهید مجددا زندگی کنید ، آیا بیدار شده اید ؟ یا همچنان مسیر نادرست گذشتگان را می روید ؟ 

بنابراین آن بخشی از متن قرآن که شانیت وحیانی بالاتری دارد ، دستوری نیست ، مثلا فقهی و یا دستورات جنگی و از این قبیل .فقه یا دستورات جنگی نوعی مستندسازیهای واقعی بوده است که هر چند برای ما وحی محسوب می شود ( چون روایت یک مواجهه تروماتیک است ) اما برای خودشان وحی نبوده بلکه خود مواجهه تروماتیک بوده .


هیچ متنی فراواقعیت نیست ؛ این جمله شاید طنین دریدایی داشته باشد ، اینکه فرازبانی وجود ندارد ، هیچ استثنایی نیست ، هر متنی بازنویسی یک متن قبل از خود است و از این قبیل .مشکل این نوع ساخت گرایی این است که نمی تواند توجیه کند خود فرآیند سوژه شدن را ، یا به عبارتی سوژه را در محاصره زبان و متن می بیند .تصور می کنم در نهایت فقط یک حرف باقی می ماند اینجا .مثلا مخالفان قرآن و اسلام می گویند ببینید قرآن یک رونویسی و ترجمه بدی از تورات و انجیل است ، می گوییم این قبول که متن قرآن به نوعی رونویسی از تورات یا انجیل است ( و مگر اشکال دارد ، اگر حقیقت وحی که همان ردپای مواجهه تروماتیک با واقعیت است ، یکی باشد ، اتفاقا این دلیلی بر وحی بودن قرآن است ) اما در کنار این نباید از بخش مستند قرآن غافل شد .قرآن رونویسی از تورات و انجیل هست بعلاوه بخشی مستند که دوباره ردپایی از ترومای جدید است و مردمانی روزگاری در پهنه این هستی آن را تجربه کرده اند .همین بخش مستند نوشته شده و نه باز نوشته شده هست که متن قرآن را متفاوت از مثلا تورات و انجیل می کند .

در کنار اینها متن قران یک اثر باستان شناسی هم هست ، اگر منظور از باستان شناسی ، شناخت اثرات به جا مانده از همین مواجهات تروماتیک انسان با واقعیت باشد .نباید به آن همچون متنی که دیگر کارایی ندارد نگاه کرد .بلکه به عنوان یک تذکره همواره باید مقابل چشمان ما باشد  .اینکه سرانجام ادمی با هر مقدار قدرت و مکنت چه می شود ؟ اینکه روزی دنیا پایان می گیرد ، اینکه انسان علی رغم همه سوژه محوری مدرنش ، همچنان در معرض این مواجهه آسیب زا قرار دارد ؛ مورد کرونا یکی از این واقعیتهای تروماتیک بود .اینکه چگونه تکه ای بی مقدار از واقعیت هستی ، اینگونه بشر را به اسارت بگیرد ، خودش ظرفیت تبدیل شدن به یک وحی نامه یا کتاب مقدس را دارد .

درسی که از متن وحی می شود گرفت ، درس فروتنی ، ظلم نکردن و غرق در لذت نشدن است ، چه هر لذتی که کسی می  برد معادلش انسان دیگری رنج می کشد .اما این مسئله پیچیده ای است و تببین آن فراتر از یک پی نوشت .وحی به ما هوشیاری و سپاس را آموزش می دهد ، چه سپاس گذاری و شکر هم نوعی یادکردن واقعیت فوق است .به همین خاطر مستندسازیهای فقهی – دستوری ،  شانی برابر با بشارتها و انذارهای قرانی  ندارند و از عوارض جانبی  واقعیت تاریخی  متن هستند .

برای اینکه واقعیتی وجود داشته باشد ، لازم است این واقعیت ناقص باشد ، بدون این نقص واقعیت ، واقعیت نیست ، این قرینه همان نگاه کج و معوج سوژه است که شرط سوژه گی اوست .به همین خاطر است که حقیقت یا همان واقعیت تام و تمام هیچگاه مستقیم به آگاهی نمی اید ، چون نقطه کوری در آگاهی وجود دارد که اگاهی از ان بی خبر است ، همین نقطه کور ، مانع دیدن کل واقعیت می شود .این نقطه کور همان واقعیتی است که روانکاوی تحت عنوان سرکوب یا اختگی از آن نام می برد .همین سرکوب و اختگی سوژه است که همواره در مواجهه با آسیب تروماتیک دست به داستان پردازی می زند .آنچه که وحی را از علم جدا می کند وجود همین داستانهاست .علم در پی مستندسازی از واقعیت ناقص است ( در علم همواره نقطه کور آگاهی حاضر است ) به همین خاطر علم هیچگاه کافی نیست .

 سِیرُوا فِی الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَهُ الْمُکَذِّبِینَ( انعام ۱۱) در زمین بگردید ، و سپس سرنوشت تکذیب کنندگان را ببینید .

هُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ( انعام ۱۸ ) او بندگانش را دربرمی گیرد .

أُوحِیَ إِلَیَّ هَذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ( انعام ۱۹ ) این قرآن به من وحی شده تا شما را بیدارباشی باشد .( ذکر به معنای یادکردن است ، همواره به یاد داشته باشیم که انسان هستیم ، قدرت مطلق نیستیم ، و پایانی داریم )

الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمُ( انعام ۲۰ )

کسانی که قبلا به آنها وحی داده شده ، این را همچون پسران خود می شناسند .( نشان از اینکه ماهیت وحی که یاد است در همه کتابها مشترک است .حقیقت کتاب همین مقام ذکر و یاد اوست )

وَقَالُوا إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا وَمَا نَحْنُ بمبعوثین ( انعام ۲۹)

منکران گفتند که غیر از همین لذایذ دنیوی چیز دیگری نیست و ما زندگی دیگری نخواهیم داشت .

( منکر کسی است که منکر ذکر و یاد است .دیگران را به زندگی در حال دعوت می کند و پیام او زیستن و لذت بردن از زندگی حال افراد است .تا می توانید و تا زنده هستید خوش باشید و لذت ببرید که همین چندروز رو دارید !!!

منکر ذکر ، منکر گذشته و آینده است ، از تاریخ گذشتگان عبرتی نمی گیرد و لحظه ای هم به آینده نمی اندیشد .)

قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَیَحْزُنُکَ الَّذِی یَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لَا یُکَذِّبُونَکَ وَلَکِنَّ الظَّالِمِینَ بِآیَاتِ اللَّهِ یَجْحَدُونَ( انعام ۳۳)
ما می دانیم که با این سخنان تو غمگین می شوی ، اما در واقع آنها دارند منکر یک راه و روش در زندگی می شوند .
منکران آیات الله ، همان کسانی هستند که از پس امروز ، باوری به فردا ندارند .اما نگران نباش ، فردایی هست و حتما گریبان انها سخت گرفته خواهد شد .
با این حساب در منطق وحی ، منکران کسانی هستند که منکر یاد و ذکر هستند ، باوری به فردا و روز دیگر ندارند و از گذشته درسی نمی گیرند .نمی فهمند که سرنوشت همه طاغیان و دیکتاتورها شبیه به هم است ، متوجه نیستند که روزی حتما نسبت به اعمال خود پاسخگو خواهند بود .به همین خاطر موضوعی به نام دیگری برایشان معنایی ندارد .و به همین دلیل هم مفهوم ظلم و ستمگری را نمی شناسند .با این حساب بر اساس منطق وحی تخصیص انکار به ظلم می خورد .منکران همان ظالمان هستند .

وَإِنْ کَانَ کَبُرَ عَلَیْکَ إِعْرَاضُهُمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِیَ نَفَقًا فِی الْأَرْضِ أَوْ سُلَّمًا فِی السَّمَاءِ فَتَأْتِیَهُمْ بِآیَهٍ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدَى فَلَا تَکُونَنَّ مِنَ الْجَاهِلِینَ( انعام ۳۵)
می گوید اگر ناراحتی می توانی  راهی در زمین یا  آسمان  یا کار عجیب غریبی بکنی ، بکن اما اینها هدایت پذیر نیستند .
این نشان می دهد که در منطق قرانی ایمان به زبان اوردن باور به خدا و قیامت نیست ، چه بسا بسیاری از این به اصطلاح مومنان که از جمله منکران باشند .بلکه منظور کنار گذاشتن یک شیوه و روش در زندگی است .به تعبیر قرآن این امکان ناپذیر است .اینها به روش خودشان عمل می کنند هر کاری هم تو انجام دهی باز شیوه ستمگری خودشان را در پیش می گیرند .به اسم خدا و پیغمبر ، آدم می کشند ، قدرت داشته باشند فرعونیت می کنند ، پاسخگوی هیچ کسی نیستند .دست از لذتهای دنیوی بر نمی دارند .اصلا مگر قدرت خودش نوعی  لذت  مازاد نیست ، اینکه فردی دودستی تا دم مرگ به قدرت بچسبد مگر نه اینکه باوری به فردا ندارد ، اینکه تو همه قدرت را بخواهی و حاضر نباشی آن را تقسیم کنی یا تحویل دهی تا بمیری ، این خودش بزرگترین کفر و انکار است .با این حساب آیا روش سیاسی دموکراسی دینی ترین و وحیانی ترین شیوه ستوده شده توسط کتاب خدا نیست ؟ ایا تحویل و تقسیم قدرت ، از بزرگترین تذکره ها نیست ؟
قُلْ أَرَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتَاکُمْ عَذَابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْکُمُ السَّاعَهُ أَغَیْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ( انعام ۴۰)
زمانی یاد خدا می افتیم که با یک تروما مواجه می شویم .در یک تصادف او را صدا می زنیم ، یا وقتی از تخت قدرت پایین کشیده می شویم ، وقتی که کار از کار گذشته باشد .اینهمه تلاش می کنیم ثروت جمع می کنیم ، کلاه بقیه را بر می داریم ، از رانت حکومتی استفاده می کنیم ، ناگهان باید همه را بگذاریم و برویم .آه چه حسرتی برای آدمی باقی می ماند آن روز ؟ من تصور می کنم خود واقعیت مرگ آنقدر عظیم هست که هم دموکراسی را توجیه می کند هم عدالت را .اگر واقعا به خدا به عنوان وجود دربرگیرنده و اخرت به عنوان پایان و روز دیگر باور داشته باشیم ، آنقدر تلاش می کنیم با هر وسیله ای باند و حزب خود را در قدرت نگه داریم؟ اگر باوری بود ، اینگونه واکسن را معطل قدرت شخص خاصی می کردیم ؟ یا اینگونه با اعتراض کنندگان به خود برخورد می کردیم ؟

ساحت ناخودآگاه همواره نوشته می شود .از طریق این نوشتار است که خودش را می شناساند .بدون این نوشتار ناخودآگاه ما از آن اطلاعی نداشتیم .سنت روانکاوی در ادامه همین سنت وحیانی است که سوژه را به اطاعت از خودش فرا می خواند .این نوشتار ، البته نوشتار آسیب است ، همچون روانکاوی که پاسخی به این تروما و صورت بندیهای آن است .خاطره این تروما در حافظه برای ابد باقی می ماند ، هیچ حرکتی ، سخنی ، کون و فسادی بدون ثبت ، نابود نمی شود .در این ساحت هیچ چیزی ناپدید نمی شود ، و روزی بازمی گردد .این بازگشتی است که سوژه انتظار آن را می کشد ، از این جهت در این انتظار ، سوژه منتظر خودش است .” من روزی برمی گردم و باید پاسخگو باشی “
بدون این بازگشت و بعثت ، سوژه ناتمام است .
می توان گفت دانش یا آگاهی وجود داردکه متعلق به هیچ سوژه به خصوصی نیست اما وجود دارد .این همان حافظه انباشته ای پنهان شده است که گه گاه بازمی گردد.فرض می شود دانش وحی از این دانش تغذیه می کند.

مسئله این نیست که ذهن ما ماهیتا منظرگراست و حقیقت همواره از منظر خاصی دیده می شود و بنابراین همواره آلوده به این منظر کذایی است ، پس برای دریافت حقیقت ، این منظر را بشناسیم و سعی کنیم از آن اجتناب کنیم ، بلکه موضوع این است که حقیقت بدون این منظرگرایی اصلا وجود ندارد .بدون این جایگاه دیدن ، دیدنی هم نخواهد بود .به همین دلیل است که می گوییم بدون این واقعیت نصفه و نیمه ، موضوعی هم نمی ماند که قابل بحث بماند .
این بسان همان پرده نقاشی مشهور است که تنها در تاریکی وجود دارد ، و به محض اینکه در نور روز قرار گیرد ، دیگر دیده نخواهد شد .به یک معنا حقیقت ، موضوعی ثانوی است به دنبال کمبود و نقص ذاتی واقعیت، که این به اصطلاح حقیقت ثانوی به این نگاه محدود و زاویه دار ذهن انسان است .

اما چرا این باید رد یک آسیب باشد ؟ چرا این آسیب ردی از خود به جا می گذارد ؟ گویی این نوعی مکانیسم دفاعی ناخودآگاه است که آسیب را در حافظه خود نگه می دارد .روان کاوی قبلا این را تحت عنوان ” اجبار به تکرار ” صورت بندی کرده بود .این آسیب تحت صورت اجبار به تکرار ، مدام نوشته می شود .به عبارت دیگر می شود گفت ؛ دین نوعی نوشتار تروما است .این تروما با ابزار “اجبار به تکرار” ، به سان نوعی رانه یا اگر زبان فلسفی را می پسندید ، اگزیستانس در طول تاریخ خودش را می نویسد ، این شاید دلیلی  بر  مقاومت دین در دنیای مدرن  هم به حساب بیاید .

اسماعیل اردستانی

ادامه دارد

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x