اسلام تفاوت ( قسمت پنجم)

|اسماعیل اردستانی|  اسلام دین پایانی یا دین پایان ؟ تصور می کنم در اسلام دو تجربه وجودی بنیادی در کنار هم قرار می گیرند .یعنی اگر فرض کنیم هر گفتمانی از یک ” رخداد – حقیقت ” تروماتیک و یک روایت خیالی / نمادین شکل گرفته باشد(۱) ، در اسلام رخداد تروماتیک حقیقت، تناهی در کنار تجربه تنهایی قرار گرفته…

|اسماعیل اردستانی|

 اسلام دین پایانی یا دین پایان ؟
تصور می کنم در اسلام دو تجربه وجودی بنیادی در کنار هم قرار می گیرند .یعنی اگر فرض کنیم هر گفتمانی از یک ” رخداد – حقیقت ” تروماتیک و یک روایت خیالی / نمادین شکل گرفته باشد(۱) ، در اسلام رخداد تروماتیک حقیقت، تناهی در کنار تجربه تنهایی قرار گرفته است .

منظور از تناهی ، البته آگاهی به حدود و مرزهای انسانی است جاییکه این تناهی در مرزهای یک امر فراگیری که ” خدا ” نام می گیرد(۲) ، تعریف می شود .این تجربه بنیادی البته در کنار تجربه و رخداد تروماتیک تنهایی و پایان قرار می گیرد. تنهایی که در رخداد پایان که قرآن تحت عناوین ” ساعت ، دین ، فصل ، آخرت ، یا قیامت ” نام گذاری می شود، تجربه می شود.
آنوقت مسئله این می شود که در روایت نازل شده یا به زبان آمده ، چگونه این دو تجربه بنیادی در کنار هم چفت و بست عقلانی و نمادینی به خود بگیرند.


هم تجربه تنهایی و پایان و هم رخداد دربرگیرنده که ترجمانی از تناهی انسانی است البته سویه های دوگانه و ژانوسی از خود واقعیت رانه انسانی هستند .جاییکه فقدان درونی و فقدان بیرونی بر هم منطبق می شوند ،جاییکه مرگ چه بر انسان و چه بر واقعیت نمادین سیطره پیدا می کند .بنابراین چه رخداد تناهی و چه تجربه تنهایی پایان، هر دو تظاهر و سیمپتومی از خود رانه مرگ هستند ، اما مسئله اصلی در روایت اسلامی ،  کنار هم چیدن این دو رخداد فراگیرنده  که در نظر اول یکدیگر را نفی می کنند، می باشد.


چگونه می توان سوژه مسلمان را ذیل تقدیر الهی جهانی تعریف کرد که امکان تخطی و پذیرش را به اراده و فاعلیت خودش منوط کرده، و از سوی دیگر روایتی از پایان توصیف می شود که هر سوژه ای در پایان تنهاست و در واقع ” خودش ” است .به عبارت دیگر اگر انسان در اینجا یک سوژه هبوط یافته ، خط خورده ، تقسیم شده ( فطرت مند ) و در یک کلام” سوژه ای جانشین ” است ، چرا باید رخداد پایان را به تنهایی بر دوش بکشد ؟ اگر من اینجا یک جانشین هستم نه خودم ، چرا در پایان فقط ” خودم ” هستم ؟به عبارتی  چگونه می توان خواست و اراده خدایی که ” وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَى” است را در کنار تنهایی و غربت رخداد واقع ( قیامت) ، زیست کرد ؟


پرسشی که شاید بتوان به گونه دیگری هم مطرح کرد ؛ چگونه می توان گفتمان اسلام به عنوان دین پایانی ( خاتمیت ) را در کنار اسلام به عنوان دین پایان ( بازنمایی تجربه قیامت ) تبدیل به یک تجربه زیسته کرد ؟


به زبان ساده تر ، چگونه می توان گفتمان اسلام را که مدعی سخن پایانی است ( که البته تجربه انسانی آن را نادید گرفته است ) را در کنار تجربه مرگ ، با هم زیست ؟
اگر فرض کنیم که تجربه نمادین و دنیوی اسلام حداقل در بخشی از تجارب علمی و تجربی و حقوقی دنیای مدرن قابل پذیرش به نظر نرسد ، این را چگونه می توان در کنار تجربه پایان یا ” یاد مرگ ” قرار داد ؟

البته می توان این پرسش را به شکل دیگری هم مطرح کرد که در قالبهای متافیزکی کلاسیک خود را به شکل معضل ” جبر و اختیار ” نشان داده است .مسئله جبر و اختیار هم صورت دیگری از حل معضله” تناهی و تنهایی ” یا مقام ” خود یا جانشینی ” است .اگر خدا همه کاره است ، پس چرا در پایان من به تنهایی باید داوری شوم ، اگر سررشته امور همه به دست اوست ، چرا من باید خودم در پایان جوابگو باشم ؟

این مسئله خودش را به انحائ مختلف در طول تاریخ اسلام بازتولید کرده است .ابتدا در جنبشهای کلامی قرون اولیه اسلامی تحت عنوان اشعری / اعتزالی و سپس تر در فلسفه به شکل دوگانه ماهیت / وجود و نیز در عرفان تحت عنوان ” وحدت وجود ” نسخه برداری کرده است .همه این پروبلماتیک فکری در تاریخ اسلام باز می گردد به همان مسئله اصلی تناهی و تنهایی در پایان.


تصور می کنم اینجا واقعیتی نادید گرفته شده که هر دو رخداد توصیف شده در بالا در واقع سویه های مختلف و دوگانه یک” رخداد – حقیقت ” هستند. بدون داشتن تجربه تروماتیک از پایان امکان فهم تجربه تناهی وجود ندارد، سوژه های انسانی تنها وقتی می توانند به فهم درستی از مرزهای سوژه گی خود پی ببرند که عمیقا تجربه غربت پایان را لمس کرده باشند.

تصور می کنم هم تجربه تناهی و هم تجربه تنهایی پایان، رونوشتهایی از خود تجربه سوژه شدن باشند، سوژه انسانی که مرگ همچون فقدان و خلایی در درون او حضور دارد. هم تجربه خدا به عنوان واقعیت فراگیرنده عالم و هم تجربه قیامت به عنوان رخداد تنهایی پایان، چهره های گوناگونی از تجربه فقدان اند ، منتها اینها تجربه واحدی هستند که در واقعیت های گوناگون خودشان را متفاوت نشان می دهند .تجربه فقدان در واقعیت نمادین به شکل اصل فراگیرنده خدا و در ساحت ناخودآگاه یا واقع به شکل رخداد پایان تجربه می شود .در واقع سوژه مسلمان(۳) دو مرگ را پشت سر می گذارد ( همچون سوژه روانکاوی ) در ابتدا با پذیرش اصل خدا به عنوان واقعیت فراگیر در ساحت نمادین یا دنیای روزمره ، تن به ممنوعیت و سرکوب نمادین یا به زبان روانکاوی ” دیگری بزرگ ” می دهد تبدیل به یک سوژه جانشین می شود، بخشی از این هسته فقدان همچنان به عنوان مازادی که از این سرکوب نمادین تخطی می کند، همچنان دل در گرو تجربه پایان دارد. بنابراین خود تخطی از اصل فراگیرنده خدا در واقعیت دنیوی و روزمره، چهره دیگری از حضور فقدان در وجود آدمی است. این تخطی برمی گردد به خود واقعیت فقدان در وجود آدمی که همیشه بخشی از این از چنگ نمادین شدن در می رود و تن به قانون خدایی نمی دهد، این همان بخشی است که به دنبال پایان خودش است و نیمه گمشده خود را می طلبد، هر چند در هر بار تلاش با شکست مواجه می شود و به اجبار دوباره تن به قانون نمادین خدا می دهد، البته نام قرآنی این بازگشت “توبه” است.

توبه در واقع حرکت معکوس  در مدار  واقعیت مرگ است. با توبه که نوعی حرکت تکرار و “بازگشت همان” است، من دوباره بر می گردم و قانون نمادین اسلام را تایید می کنم. به عبارت دیگر توبه لولای این دوچهره گی نمادین و واقع فقدان در وجود بشری است. بدون امکان توبه، نمی توانستیم مسلمان بمانیم .توبه امکان تخطی و سرپیچی است بدون این امکان ، روایت اسلامی از تجارب بنیادی خود دچار فروپاشی می شد .(۴)

برگردیم به سوال اصلی خود ، چرا اسلام خود را روایت پایانی دانسته ؟ اگر بخواهیم همچنان به رخداد – حقیقت آن وفادار بمانیم و درواقع به مرگ باور داشته باشیم ، آیا باید سراپا تسلیم این روایت از دین خاتم باشیم ؟

می شود اینجا خوانش دیگری هم از این خاتمیت داشت، که خاتمیت را نه به معنای قانون نمادین پایانی که تجربه پایان در نظر گرفت. تصور می کنم پرسش اساسی یک مسلمان این باشد که چگونه زیست کنم که به هردو سویه واقعیت فقدان (خدا و آخرت) آری بگویم؟

اگر اسلام را به عنوان تجربه چنین فقدانی بشناسیم و پرسش اصلی را اتصال سویه های متفاوت یک رخداد – حقیقت بدانیم، آنوقت مسئله خاتمیت به گونه دیگری بر ما ظاهر می شود. حتی می توانیم بر شکاف دوگانه هایی چون دنیا / آخرت، اراده من / اراده خدا، و نیز تفاوتهایی از این دست، چیره شویم. در واقع آگاهی به واقعیت مرگ چیزی نیست جز آگاهی به حدود سوژه شدن خود یا همان اصل نمادین خدا. آنچه در دنیا و واقعیت روزمره خدا نامیده می شود سویه دیگری از رخداد پایانی مرگ است با تفاوت کوچکی. اینکه من اینجا امکان تخطی و توبه دارم به عبارت دیگر واقعیت فقدان در دنیای روزمره من به واسطه امکان تخطی آنچنان هم فراگیر نیست ، امری که در پایان دیگر ممکن نیست.(۵)

پی نوشت ها:

۱. اینگونه نیست که رخداد عالم جدایی از واقعیت داشته باشد، در واقع همه اینها نسبت به سوژه تعریف می شوند. رخداد همان است که سوژه را متوجه فقدان خود یا واقعیت اجتماعی روزمره و عرفی می کند. رخداد سمت بیرون سوژه قرار می گیرد و به گونه ای است که سوژه انسانی را دربر می گیرد. رخداد فقدانی است که سوژه را حیرت زده می کند .رخداد خصلت تروماتیک و ناگهانی دارد و شکافی در واقعیت روزمره ما می اندازد .در وحی رخداد همان ترومایی است باعث بعثت و برانگیختگی می شود .بنابراین وحی امری مطلقا در طرف سوژه نیست .اینگونه نیست که سوژه آنرا به واسطه تواناییهای خودش تجربه کند .البته هر رخداد تروماتیک بعدا به شکل پس نگرانه واقعیت خود را می سازد .بنابراین آنچه که اینجا مورد تاکید ماست خصلت برون بودگی ترومای بعثت است آنچه در زبان دینی وحی را امری ناانسانی می داند.

۲. اینکه گفتیم خدا وجه نمادین شده این رخداد حقیقت است به این معنا نیست که این اصلی است فرافکن شده از سمت سوژه. ساحت نمادین یا همان ساحت زبان یا واقعیت جهان خود را بر سوژه تحمیل می کند و واقعیت فراگیرنده برای سوژه است .سوژه به زبان دینی امکان خروج از خدا را ندارد، سوژه به نوعی برساخته شده همین واقعیت نمادین است. حتی وحی هم اگر بخواهد رخداد حقیقت تروماتیک خود را بیان کند چاره ای ندارد که توسط خدا خلق شود.

در واقع خدا جایگاه دیگری بزرگ را در واقعیت اشغال می کند، غیریتی که در جایگاه دانای کل نشسته و نگاه خیره خود را حتی لحظه ای از سوژه برنمیدارد .اما خدا فقط غیریت نمادین شده نیست بلکه در جایگاه ” امر واقع ” یا ساعت کارکرد مغاک گونه امر تروماتیک پایان را هم دارد. این البته هیچ گاه توسط سوژه به جز شکل تروما درک نمی شود.

خدا در واقعیت نمادین انسجام معنایی ما را حفظ می کند اما گاهی خودش خصلت تروماتیک هم برای این واقعیت دارد، زمانیکه آن را نفی می کند.

۳.مسلمان در واقع با پذیرش آخرت یا دیگری دنیا ، نقش قربانی و بلاگردان خدا در کارکرد نمادینش را ایفا می کند.

به این معنا اگر واقعیت دنیوی کامل و تمامیت بود دیگر رخداد فقدان در آن بی معنی بود، یعنی پایانی برایش متصور نبود، همینکه جهان پایان می گیرد و واجد پایان می شود، نشان می دهد که جهان یک تمامیت نیست. خود رخداد قیامت دلیلی بر ناتمامی جهان است، جهانی که گویی چیزی کم دارد. نباید فراموش کرد که این جهان خلق خداست و اینکه جهان پایانی دارد نشاندهنده این است که جهان آنچنان هم بی نقص نیست. اینجا پای مفهوم عدل پیدا می شود. اینکه واقعیت عدالت آمدنی است و امری است مربوط به آینده، خود موید تجربه نقص آفرینش است. در نهایت وعده تحقق پیدا می کند و آخرت می آید. بنابراین خود ساخت وعده گون وحی امکان تخطی را می گشاید.

۴. بدون مفهوم توبه امکان اتصال رخداد واقع با واقعیت روزمره یا دنیا وجود نداشت. توبه گذرگاه ارتباط امر مقدس یا جدا از امر دنیوی و روزمره است. البته نباید فکر کرد که اینجا ما سخن از دو ساحت یا عالم جداگانه لاهوتی و ناسوتی می کنیم. امر مقدس همان چیز یا ابژه جدا شده یا کنار گذاشته از واقعیت روزمره و دم دستی است. امر مقدس همان است که تن به نمادینه شدن زبانی و اجتماعی یا حتی آگاهی سوژه نمی دهد. ابژه والایی که همیشه بعد از تفریق کردن رخداد از واقعیت نمادین باقی می ماند، ابژه ای که در هر زمانی می تواند به جای فقدان گرفته شود. اگر بخواهیم از اصطلاحات زبان شناسی استفاده کنیم، امر مقدس دالی است که هیچ مدلولی ندارد. این دال خالی به تناسب در هر عصری به یک ابژه والا خودش را می چسباند یا به عبارت دیگر این خود چیز هست که خودش را در جایگاه دال اعظم یا تهی تعریف می کند.

از نو ؛

بدون مفهوم توبه اسلام چیزی را کم داشت. در واقع عمل توبه که معرف تکرار عمل است، لحظه برخورد با واقع تروماتیک است. بدون توبه امکان حل تضاد اراده خدا و داوری فردی در آخرت وجود نداشت. توبه معرف حرکت  تکرار رانه است. اگر رانه را معادل مرگ بگیریم و مهترین خصلت تروماتیک اسلام را بازنمایی همین ترومای پایان بدانیم، آنوقت بدون این تکرار، خود را از ساحت نمادین یا به  اصطلاح از دنیا محروم می کردیم. توبه حرکت بازگشت بر مدار مرگ است که به زودی با چفت شدن در واقعیت روزمره دوباره فراموش می شود. در اسلام خدا اعتبار خود را از ترومای پایان می گیرد.

۵.منظور از مقام یا موقع جانشینی، وضعیت کاملا خود نبودن یا مالک نبودن خود است. انسان را از آن جهت می گوییم سوژه جانشین که انسان هیچگاه به تمامه مالک خودش نیست. شایدمعنای اینکه در قیامت بدن بر ما شهادت می دهد همین باشد، اینکه این بدن متعلق به من نیست از من استقلال دارد. بنابراین انسان تنها وجودی است که کاملا به خودش متعلق نیست و حداقل بخشی از وجود او مستقل از اوست. جانشینی در واقع جانشین خود بودن است. این جانشینی باعث باز شدن گشودگی به غیریت هم هست. بدون این گشودگی به غیر اخلاق وجود نداشت.

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
2 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
مرادی
مرادی
آبان ۱۳, ۱۳۹۹ ۹:۱۳ ب٫ظ

در باره آیه ذیل از سوره انفال : فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَکِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَى وَلِیُبْلِیَ الْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ بَلَاءً حَسَنًا إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (۱۷) انفال ظاهرا سردرگمی وجود دارد. نسبت دادن عملی خیلی ظاهر و آشکار که از کسی سرزده به خود خداوند عجیب جلوه میکند و سازگار ناپذیر نشان میدهد. بدون هیچ پیش فرضی هر آیه را در اتصال با بقیه آیات همان سوره مطالعه کنیم. موضوع ساده است. قوم هر پیامبری – البته اگر تقدیر الهی باشد – مشقات اجتناب ناپذیر برای استقرار دین جدید را باید از ناحیه الهی بدانند و… مطالعه بیشتر»

فهرست
2
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x