«اسم»، «غیب»، و «نور» در قرآن

 آرش سلیم: سه واژه قرآنی «اسم»، «غیب»، و «نور» در تاریخ اندیشه و فرهنگ اسلامی تاثیر بسیاری داشته است. برداشت های نادرست از این سه واژه توسط بسیاری از فقها، متکلمین، عرفا، و فلاسفه اسلامی؛ به تعقل و دانش اندوزی و خردورزی در حیات تاریخی مسلمانان به نوعی آسیب رسانده است. تا جایی که اگر این سه واژه را موجب…

 آرش سلیم: سه واژه قرآنی «اسم»، «غیب»، و «نور» در تاریخ اندیشه و فرهنگ اسلامی تاثیر بسیاری داشته است. برداشت های نادرست از این سه واژه توسط بسیاری از فقها، متکلمین، عرفا، و فلاسفه اسلامی؛ به تعقل و دانش اندوزی و خردورزی در حیات تاریخی مسلمانان به نوعی آسیب رسانده است. تا جایی که اگر این سه واژه را موجب عقب ماندگی مسلمانان بدانیم، شاید سخنی گزافه نباشد!

«اسم»، «غیب»، و «نور» در قرآن

بدفهمی هایی که تعقل، دانش اندوزی، و خردورزی را به تعلیق در آورده است

آرش سلیم

اردیبهشت ۱۳۹۲

سه واژه قرآنی «اسم»، «غیب»، و «نور» در تاریخ اندیشه و فرهنگ اسلامی تاثیر بسیاری داشته است. برداشت های نادرست از این سه واژه توسط بسیاری از فقها، متکلمین، عرفا، و فلاسفه اسلامی؛ به تعقل و دانش اندوزی و خردورزی در حیات تاریخی مسلمانان به نوعی آسیب رسانده است. تا جایی که اگر این سه واژه را موجب عقب ماندگی مسلمانان بدانیم، شاید سخنی گزافه نباشد! بدفهمی ها  از داستان آدم در قرآن و با برداشت نادرست از یاد دادن «نام ها» به آدم شروع می شود. در داستان آدم، خدا «نام ها» را به انسان یاد می دهد تا توانایی یادگیری را در مخلوق جدید به  فرشتگان نشان دهد. ولی این «نام ها» توسط مفسرین به «اسماء الله» تغییر داده شده است! از کاه کوهی درست می شود و قرن ها بر اساس «اسماء الله» مطلب تولید می شود!  اگر جایگزینی «نام ها» با «اسماءالله»، فقط جابجایی دو  واژه بود مشکلی نبود. اشکال و بلکه تراژدی از آن جا آغاز می شود که در روشِ تعقل و تفکر و تعلم، «اسماءالله» به جای «آیات الله» می نشیند. دو روشی که به نتایج کاملا متفاوت می انجامد: اولی به ناکجا آباد خیال و خرافه و عقب ماندگی، و دومی به مسیر مبارک تعقل و دانش اندوزی و پیشرفت! دو واژه «غیب» و «نور» هم به کمک مفسرین و نظریه پردازان «اسماءالله» آمده اند تا دور باطل خرافه و خیال را برای آن ها کامل کنند!

«اسم» هایی که در داستان آدم به آدم یاد داده می شود؛ اولا تمثیلی است از آموختن بیان  به انسان (عَلَّمَهُ الْبَیَانَ)، دوما «اسم» هر چه بوده نام های خدا نبوده است. خواهیم دید این داستان در حد یک بازی درگوشی است برای مخاطب بیسواد. مثل تمثیل پیدا شدن عورت در داستان آدم، که برای یاد دادن پوشاندن عورت به انسان های اولیه بوده است. زمانی که هنوز مخلوق انسان مانند حیوانات «لباس» نمی پوشیده است.

در قرآن دو دنیا یا «عالَم» به نامهای «غیب» و «شهادت» وجود ندارد. بلکه گفته شده است خدا به هر پنهان و آشکاری عِلم دارد. حال این تاکید بر عِلم خدا بر هر غیب و شهادتی، مفسرین را به اشتباه انداخته است: «عالِم» بر غیب بودن خدا را دلیل وجود «عالَم» غیب پنداشته اند. آشکار است که خدای ورای مکان و زمان بر هر غیبی عالِم است. تاکید قرآن در مقایسه با انسان محدود به زمان و مکان است که باید در مکان-زمان حضور داشته باشد تا بتواند از آن اطلاع کسب کند. در آیات قرآن به مخاطبین هشدار داده می شود که اعمال پنهان آن ها از دید خدا پنهان نیست. برای مثال خدا  می داند در پنهان سینه انسان چه می گذرد. در همین مثال مخاطبین آیات قرآن فکر می کرده اند اگر چیزی را در دلشان پنهان کنند و در ظاهر طور دیگری باشند، خدا نمی فهمد. به آن ها بارها یادآوری شده است که خدا بر هر پنهان و آشکاری عالِم است.

درباره «نور»- که البته چون نورانیت را تداعی می کند- حرف های بسیار گزافی هنوز در دست تهیه و ترویج است. در قرآن «نور» همان نور هدایت است. فرد یا قومی که در «ظلمت» شرک و کفر و تبه کاری قرار گرفته است، ممکن است با «نور» هدایت خدا در مسیر روشن ایمان و عمل صالح قرار گیرد. به کتاب پیامبران «منیر» گفته شده است؛ چرا که کتاب و آیات خدا نور هدایت بوده است برای خروج از ظلمت شرک و کفر و جهل. در قرآن بارها تکرار شده است که هدف رسالت پیامبران هدایت قوم خود از ظلمت به نور است: «آیات بینات لیخرجکم من الظلمات الی النور»، «یخرجهم من الظلمات الی النور باذنه ویهدیهم الی صراط مستقیم»!  خدا نور نیست. خدا جاعل هر دو  تاریکی و روشنایی می باشد: «خلق السماوات والارض وجعل الظلمات والنور»!

لازم به یادآوری است که هدف این مقاله وارد شدن به فلسفه، عرفان نظری، وادی تجربیات عرفانی و محصولات ذوقی عرفا و مصلحان نیست. همچنین وارد شدن به وادی احادیث و روایات و برداشت های فقها و متکلمین از آیات قرآن بر مبنای «نقل» نیست. تلاش کانونی این نوشتار نشان دادن آثار مخرب جایگزین کردن «آیات» خدا با «اسماء» خدا در تعقل و اندیشه ورزی است.  شاید زنگ خطری به صدا در آید!

هر چند که هم فقیهان و متکلمان و هم عرفا و فیسوفان اسلامی از «اسماءالله» وام گرفته و هر کدام به نوعی آن را دست مایه تفسیر ها و تاویل های خود قرار داده اند؛ اما به نظر می رسید ابن عربی نخستین بار درباره موضوع «اسماءالله» نظریه پردازی کرده است. تردیدی نیست که ابن عربی حکیم و عارفی بزرگ بوده است. اما بحثی که در این نوشتار با آیات قرآن ارائه می گردد، خواهی نخواهی «ارکان» نظام فکری او را از منظر قرآن به چالش خواهد کشید؛ اگر چه هدف مقاله نقد ابن عربی نمی باشد.  در این مقاله خواهیم دید که آن دستگاه عظیم فکری که بنیانش «اسماءالله» می باشد، شوربختانه چقدر سست بنیاد است! حال اگر یک موضوع فرعی بود و تاثیر جزئی داشت قابل اغماض بود. حاصل «ذوق» را با ذوق ارج می نهادیم. اینجا نگرانی درباره روش های فقهی و کلامی و عرفانی است که تعقل و دانش اندوزی و خردورزی را در معرض بلعیدن قرار داده است! چالش این مقاله با ابن عربی و عرفان در مکاشفه نیست. او در چیدمان نظام خلقت که حوزه عقل است با خیال وارد شده است. پس جای شگفتی نیست که علم بشر بطلان آن را ثابت کرده است! شبیه همین چالش را با فقها و «نقل» داریم. دانش محدود به دانش زمانه کسانی را که، به تصریح و تاکید قرآن، غیر از وحی دانشی نداشته اند؛ نباید بر حوزه تعقل مسلط کنند. تمام آموزه های وحی در قرآن جمع آوری شده است و در دست است. بیایید به آیات قرآن درباره «اسماء»، «غیب»، و «نور» دقت کنیم. شاید با حذف ارکان خطاها پنجره ای باز شد!

۱.      مقدمه و ساختار نوشتار

خدا به انسان «بیان» و «نوشتن» آموخت تا دانش اندوزی کند: خَلَقَ الْإِنسَانَ. عَلَّمَهُ الْبَیَانَ (رحمن:۳ و ۴).  الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (علق:۴ و ۵).  اما چند هزار سال پس از دور ریختن بت ها توسط حضرت ابراهیم، و ده قرن پس از تمدن دانش محور یونان، جمعیت قوم قریش هنوز بت می پرستیدند و حتی سواد در حد خواندن و نوشتن نداشتند. در آن سرزمین حتی یک مدرسه وجود نداشت. تعداد کسانی که می توانستند بنویسند از تعداد انگشتان دست کمتر بود! نه تنها قلم در دست نداشتند که با دست خود عروسک چوبی و سنگی می ساختند و آن را می پرستیدند!  در چنین شرمساری حیات تاریخی یک قوم از گونه «انسان»، پیامبری از میان آن ها برانگیخته می شود. پیامبری که مانیفست رسالت او در هدایت قومش، با همان نخستین واژه های وحی چنین بیان گردید:  اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ. خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ. اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ. الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (علق:۱ تا ۵).  بخوان به «نام» پروردگارت که خلق کرد، انسان را از علق آفرید. بخوان، که پروردگارت بس ارجمند است؛ همان  که با قلم آموزش داد. به انسان آن چه را نمی دانست یاد داد. همچیین در آیه قلم:۱ خدا به قلم و آن چه نوشته می شود سوگند می خورد: ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ.

می بینیم که موضوع رسالت حضرت محمد در توحید و تعلم، با آیه های نخستینِ سوره نخست قرآن چنین روشن بیان گردیده است. به طوری که اگر بقیه آیات قرآن هم نازل نمی شد، همین پنج آیه کوتاه سوره علق به اندازه کافی گویای هدف بعثت حضرت پیامبر می بود. در آیات دیگر قرآن نیز، از جمله یوسف:۲ به روشنی اعلام  گردیده است که نزول قرآن عربی برای به تعقل واداشتن آن قوم بوده است: إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا لَّعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ. می دانیم که قوم قریش نه تنها دعوت به خدای واحد خالق جهان را اجابت نکرد که اکثریت جمعیت آن وارد ستیز سرسختانه با پیامبر و یاران اندکش شدند. این ستیزه گری بیرحمانه و خونین، دو دهه از ۲۳ سال بعثت پیامبر در جریان بود. پیامبر فقط دو دهه تلاش کرد تا به مخاطب خود این گزاره ساده را بفهماند: قُلْ إِنَّمَا أَدْعُو رَبِّی وَلَا أُشْرِکُ بِهِ أَحَدًا، من تنها پروردگار خود را مى‏خوانم و کسى را با او شریک نمى‏گردانم (جن:۲۰).  به علت دو دهه  مقاومت مخاطبین، بشارت ها و انذارها در دعوت به خدای یگانه در قرآن تکرار و تکرار و تکرار می شود.  آن چه قوم قریش به آن خوانده شد رها کردن بت ها و ایمان به خدای یگانه بود. در این راستا از آن ها خواسته شد به جای خواندن بت ها و ذبح کردن به نام بت ها و برای بت ها، خدا را بخوانند و به نام خدا قربانی کنند. در بخش ۲ این نوشتار نمونه هایی از آیات قرآن در رابطه با نقش «اسم» یا نام خدا در زندگی مومنین آورده شده است؛ مواردی چون: ۱) خواندن خدا، ۲) ذکر و تسبیح و نیایش با نام خدا، ۳) انجام کارها و خوردن با نام خدا، ۴) ذبح شتران و چهارپایان با نام خدا، و ۵) ذکر خدا در عبادتگاه ها.

حال در این نوشتار خواهیم دید که چند قرن بعد و برای قرن ها برخی فقها و عرفا و اندیشمندان کشورهای دیگر، چگونه با واژه «اسم» و حتی با «ب» در «باسم» الله؛ به تولید مطالب خلاف قرآن سرگرم شده اند! با کمک گرفتن از داستان آدم، «به نام خدا»، به «اسماءالله» و ذات خدا تبدیل شده است! همان «به نام خدا» که جایگزین «به نام بت ها» شد. سپس بر «اسماءالله» نظام خلقت را بنا نهاده اند: که حقیقت وجود «اسم الله» است و «خلقت» ظاهر و تجلی خداست! فقها هم که با «نور» وارد شده اند، نور علی نور شده است! که بلی مثلا اولین انسان مخلوق یا همان نور اولیه حضرت محمد بوده است!

همانطور که گفته شد نگارنده را با محصولات ذوقی و تجربه های عرفانی دیگران و همچنین «نقل» های فقها و محصولات آن کاری نیست. آن چه که در این مقاله به چالش کشیده می شود این است: نادیده گرفته شدن ۳۸۲ آیه قرآن درباره «آیات» خدا و لزوم تفکر و تعقل در «آیات». بی پرده بگویم: جایگزینی «آیات» با «اسماء» در روش، یعنی جایگزینی توهم و خیال با اندیشیدن و تعقل (هوشیدن)! و این جای کوتاه آمدن ندارد؛ اگر چه آثار بزرگانی به چالش کشیده شود. البته فقها و برخی جریانات حوزوی به اسم اهل بیت، و تبلیغ آن چه مکتب اهل بیت می خوانند، ابن عربی را به چالش می کشند. ولی جنس چالش این نوشتار، نوع دیگری است. چالشی است که تردیدی ندارم در نهایت به برچیده شدن برخی خرافه های هزار ساله خواهد انجامید! خواهیم دید که آیات قرآن درباره «حق» بودن خلقت نادیده گرفته شده است، اما با مفهوم «ذات» خدا مطالبی بس عجیب و غریب تولید شده است. نه واژه «ذات» خدا و نه مفهوم آن، هیچکدام در آیات قرآن وجود ندارد! پیرامون «وجه» خدا در بخش پایانی این نوشتار مطلب کوتاهی ارائه گردیده است.

بر اساس آیات قرآن نه می توان خدا را توصیف کرد و نه می توان از روح خدا آگاهی یافت. در «روش»، خدا بشر را به سمت آیاتش در آفاق و انفس و تفکر و تعقل در آیات رهنمون می شود، نه ذات خدا و نه اسم خدا: سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ (فصلت:۵۳)!  أَوَلَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنفُسِهِمْ مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّى؟ (روم:۸). برای مثال در آیات ۲۰ تا ۲۵ سوره نور که با «من آیاته» شروع شده است، نمونه آیات خدا چنین مشخص گردیده است:

خَلَقَکُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ إِذَا أَنتُم بَشَرٌ تَنتَشِرُونَ (آفریدن گونه انسان و پراکندن آن در زمین)خَلَقَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّهً وَرَحْمَهً (آفریدن زوجین انسان و هدف آن)خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَأَلْوَانِکُمْ (آفریدن منظومه شمسی و تنوع در زبان و رنگ در گونه انسان)یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَطَمَعًا وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَیُحْیِی بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا (رعد و برق و نزول آب برای حیات دادن به زمین)تَقُومَ السَّمَاء وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ( قوام آسمان و زمین به امر خدا)

خدا آیاتش را نشان می دهد، کدام یک از آیات او («آیاته») را انکار می کنید: وَیُرِیکُمْ آیَاتِهِ فَأَیَّ آیَاتِ اللَّهِ تُنکِرُونَ؟ غافر:۸۱ . خدا آیاتش را نشان می دهد تا در آن تعقل کنید: وَیُرِیکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (بقره:۷۳). سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنْفُسِهِمْ. أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُمْ مَا فِی الْأَرْضِ وَالْفُلْکَ تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ؟ أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّیْرُ صَافَّاتٍ؟  أَفَلَمْ یَرَوْا إِلَىٰ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ؟ أَوَلَمْ یَرَ الْإِنْسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِنْ نُطْفَهٍ؟ أَوَلَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَهُمْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّهً؟ أَلَمْ تَرَوْا کَیْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا؟  أَلَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْکَ تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللَّهِ لِیُرِیَکُمْ مِنْ آیَاتِهِ؟ و آیات دیگر.

از طرف دیگر خدا به انسان می گوید به آیات بنگرد تا آیات را ببیند: أَوَلَمْ یَنظُرُواْ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا خَلَقَ اللّهُ مِن شَیْءٍ (اعراف:۱۸۵)،  فَانظُرْ إِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللَّهِ کَیْفَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ ذَلِکَ لَمُحْیِی الْمَوْتَى (روم:۵۰)، قُلِ انظُرُواْ مَاذَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ (یونس:۱۰۱). أَفَلَمْ یَنظُرُوا إِلَى السَّمَاء فَوْقَهُمْ کَیْفَ بَنَیْنَاهَا وَزَیَّنَّاهَا وَمَا لَهَا مِن فُرُوجٍ (ق:۶).

برداشت نادرست از «اسماء» همراه با برداشت نادرست از واژه «غیب» در قرآن، همچنین ادامه حاکمیت هیئت بطلمیوسی بر برخی از اذهان؛ متاسفانه به تولید سلسله ای از مطالب نادرست انجامیده است! فردید نظریه «علم الاسماء» ابن عربی را به «علم الاسماء تاریخی و ادوار» [۱]  گسترش داده است و مطالبی تولید کرده است که آشکارا مغایر آیات قرآن می باشد! فقها هم طبق روال همیشگی، هر چیزی را به خلقت «معصومین»  ربط می دهند: تلاقی «اسماء» و «نور» و «غیب»؛ که خب جای هیچ بحث عقلانی را باز نمی گذارد! بنابراین در این مقاله وقت صرف آن نخواهد شد! فقها بر این باورند که اولین نور و روحی که خدا آفریده است نور و روح مقدس مصطفوی است که کائنات از آن به وجود آمده است. قلم نخست نیز هموست که در صفحه و لوح هستی وجود همه چیز را رقم زده است! عقل نخست هم اوست! سه حدیث مورد استناد در [۲] آمده است. در بخش ۵ درباره «نور» در آیات قرآن بحثی ارائه شده است.

بدون تردید فهم رایج «اسماءالله» از نام ها در داستان آدم، همچنین مطالبی زیادی که بر این مبنا تولید شده است به بازنگری نیاز دارد. متاسفانه حتی در برخی از پژوهش های دانشگاهی، علم موسوم به «علم اسماء» مسلم فرض گردیده است و بر اساس آن کارهای پژوهشی انجام می گیرد.

آن چه خدا در داستان آدم به آدم یاد می دهد، علمی به نام «علم اسماء» نیست. همان یاد دادن «اسم» ها و یا نام ها می باشد. اگر بخواهیم دقیق تر سخن بگوییم اطلاع دادن نام هاست به آدم؛ اطلاعاتی بوده است که فرشتگان از آن بی خبر بوده اند. می دانیم که کل داستان آدم درباره خلقت انسان از ساختن مجسمه گلی تا دمیدن خدا و وسوسه شیطان و خروج زوحین آدم از جنت تمثیل است. در داستان آدم می توان تمثیلی هایی از مراحل مختلف خلقت و رشد نخستین زوج انسان را یافت. مثلا شیطان تمثیل شرّ در دوگانه «خیر» و «شر» در نفس مخلوق جدید یعنی انسان است. یا مثلا القاء کلمات به آدم قبل از خروج از جنت، ممکن است توانایی مفهوم سازی در گونه انسان باشد. بر اساس آیات قرآن خلقت و انشاء انسان تدریجی بوده است. در مقاله «قرآن و آفرینش تدریجی- انشاء در خلقت» [۳] و [۴]، درباره مراحل خلقت تدریجی انسان از «ذره» تا خلق نخستین انسان نطفه ای (جنینی) بحث شده است. بر خلاف مبالغه های مفسرین و برخی تفسیرهای خیال پردازانه از آموزش «اسماء»، آموزش نام ها به آدم چندان پیچیده نیست. در عالم واقع می توان گفت یاد دادن نام ها، تمثیلی است از یاد دادن بیان (زبان) به انسان پس از خلقت: خَلَقَ الْإِنسَانَ. عَلَّمَهُ الْبَیَانَ (رحمن:۳ و ۴). مخلوق انسان در آن مرحله ابتدایی خلقت، چون طفلی نوزاد شروع کرده است به شناخت محیط پیرامون خود و یاد گرفتن تکلم و حرف زدن. در مرحله ای نبوده است که خدا بخواهد به او «علم» یاد بدهد. آموختن و انباشت علم توسط بشریت تدریجی است و هنوز ادامه دارد و ادامه خواهد داشت.

ساختار این نوشتار چنین است: در بخش ۲ نگاهی خواهیم داشت به داستان آدم در قرآن تا ببینیم «اسماء» از کجا آمده است. در بخش ۳ درباره نام های خدا و کاربرد آن بحث می شود. این که موضوع دعوت و فراخوان پیامبر چه بوده است و از مخاطب چه خواسته شده است. خواهیم دید که این خواندن بین خدا و مخاطب دو طرفه بوده است. هر طرف می خواند تا طرف دیگر استجابت کند. استجابت مخاطب در همه موارد در گفتار و کردار و پندار با نام و به نام خدای یگانه است. درباره مفهوم «غیب» در آیات قرآن، در بخش ۴ بحث می شود. خواهیم دید فهم رایج از «غیب» نادرست می باشد. ساختن دنیایی به نام «غیب» بر اساس آیات قرآن، بدفهمی بیش نیست. درباره «نور» در بخش ۵ بحث شده است. بخش ۶ به بیان چکیده ای از نظام خلق و امر الهی  و رابطه «کلمه» و «امر» و «خلق» اختصاص داده شده است. درباره آن چه موجب بدفهمی ها شده است مطالبی ارائه گردیده است. در بخش ۷ به آن چه فردید آن را علم الاسماء تاریخی و ادوار نامیده است پرداخته خواهد شد. در این بخش نگاهی هم به نظر محمدحسین طباطبایی درباره «اسماء» خواهیم داشت.  خواهیم دید آن چه فردید [۱] مونتاژ کرده است، به روشنی خلاف آیات قرآن می باشد. در بخش ۸ نگاهی خواهیم داشت بر «چینش نظام هستی» از دیدگاه ابن عربی. در بخش پایانی درباره «سمت» خدا و رابطه «سمت» – «سمت» (وجهت وجهی)  فرد مومن با خدا بحثی ارائه می گردد. به جای تلاش برای دانستن «ذات» خدا، می توان «یریدون وجه الله» را در دستور کار قرار داد و با پایوری در ایمان و احسن عمل، در «سمت» خیر و زیبایی مطلق قرار گرفت و زیبا شد!

۲.      «اسماء» در داستان آدم

درباره «اسماء» و «صفات» خدا در قرآن و ربط آن به «ذات» خدا بحث های ۱۴ قرنه هنوز ادامه دارد! هدف این نوشتار وارد شدن به این گونه بحث ها نیست. در این بخش بر اساس آیات قرآن خواهیم دید که «اسماء» خدا برای خواندن خداست و ربطی به خلقت و خلقت انسان ندارد. نخست به داستان آدم و یاد دادن نام ها به آدم نگاهی می اندازیم. سپس در بخش بعد درباره کاربرد اسماء خدا بر اساس آیات قرآن مطالبی ارائه می گردد.

در آیات بقره: ۳۰ و ۳۱ و ۳۲ و ۳۳، تصمیم خدا مبنی بر خلق مخلوق جدید و جعل خلافت انسان در زمین به فرشتگان اطلاع داده می شود. ولی خلق گونه انسان که قرار است به نظام هستی افزوده شود، مورد استقبال و خوش آمد فرشتگان واقع نمی شود. فرشتگان که از مشخصات مخلوق جدید اطلاعی ندارند، با گمانه زنی درباره مفسده جویی و خونریزی انسان در زمین، نارضایتی خود را به خدا نشان می دهند. تا جایی که به امید انصراف خدا به او می گویند ما خود ترا تسبیح و تقدیس می کنیم. یعنی با وجود ما مخلوق سر به راه و گوش به فرمان، خلق گونه ای مشکل آفرین ضرورت ندارد. اما خدا در پاسخ به فرشتگان می گوید آن چه را که من می دانم شما نمی دانید. یاد دادن نام ها به انسان، در رابطه با همین آن چه من می دانم شما نمی دانید می باشد!  خدا با آموزش نام ها به آدم و امتحان گرفتن از فرشتگان، هم عدم اطلاع فرشتگان را به آن ها گوشزد می کند و هم قابلیت مخلوق جدید انسان را به آن ها نشان می دهد.

پس از آموزش نام ها (شامل نام فرشتگان) به آدم، خدا از فرشتگان می خواهد که اگر از این نام ها اطلاع دارند بگویند. فرشتگان به ناتوانی خود صحه می گذارند. به خدا می گویند ما غیر از آن چه تو به ما آموزش داده ای چیزی نمی دانیم. سپس نوبت آدم می شود. خدا از آدم می خواهد که نام فرشتگان را به آن ها بگوید. با خبر دادن نام آن ها، فرشتگان به توانایی یادگیری مخلوق جدید واقف می شوند. در این داستان خدا توانایی یادگیری (از طریق بیان)  مخلوق هوشمند جدید را که تمایز او با دیگر مخلوقات است برای فرشتگان روشن می سازد. جایی که به فرشتگان گفته شده است اگر راست می گویید نام های آموخته شده به آدم را بگویید، در واقع بر محدویت آگاهی فرشتگان منجمله عدم اطلاع از مشخصات مخلوق جدید انگشت گذاشته می شود. خدا با این کار عدم اگاهی و دانش فرشتگان از مفهوم و هدف مخلوق جدید را به آن ها یاد آوری می کند. در کانسپت، مخلوق جدید مختار است بین انجام خیر و شر. چون فرشتگان و سایر مخلوقات تسبیح گر ناگزیر (طوعا و کرها) نیست. انسان مختار است که خدا را تسبیح نکند. به بیان دیگر فرشتگان از ویژگی مخلوق جدید که علیرغم اختیار در انجام شرّ، به کارهای نیک می پردازد بی اطلاع بوده اند. در مقایسه فرشتگان فقط قادر به کارهای نیک می باشند و فرمانبر اوامر خدا. انسان می تواند انتخاب کند که نافرمان باشد! البته مفهوم تسبیح خیلی عمیق تر از ذکر است. به بیان ساده، تسبیح در سمت خدا بودن و هارمونی با نظام خلقت است. در بخش ۴ که درباره «غیب» و «اخبار غیب» بیشتر دانستیم، تاکید خدا، در پاسخ به فرشتگان، بر این که من غیب آسمان ها و زمین را می دانم روشن تر خواهد شد. آیات جدول-۱ درباره مفهوم «غیب» در قرآن می باشد. ناپیدای آسمان ها و زمین و «وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ» در آیه بقره:۳۳، در همین موضوع «غیب» جای دارد.

بقره: ۳۰ و ۳۱ و ۳۲ و ۳۳

وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَهِ: إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَهً

قَالُواْ: أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ

قَالَ: إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ! ۳۰

وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا،

ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِکَهِ،

فَقَالَ: أَنبِئُونِی بِأَسْمَاء هَؤُلاء إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ! ۳۱

قَالُواْ: سُبْحَانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّکَ أَنتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ! ۳۲

قَالَ: یَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ ،

فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ،

قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ،

وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ! ۳۳

و چون پروردگارت به فرشتگان گفت من گمارنده جانشینى در زمینم،

گفتند: آیا کسى را در آن مى‏گمارى که در آن فساد مى‏کند و خونها مى‏ریزد، حال آنکه ما تو را تسبیح مى‏کنیم و تو را به پاکى یاد مى‏کنیم، گفت: من چیزى مى‏دانم که شما نمى‏دانید.

و همه نامها را به آدم آموخت،

سپس آنها را بر فرشتگان عرضه داشت،

پس گفت :اگر راست مى‏گویید به من از نامهاى ایشان خبر دهید

گفتند: منزهی تو، ما چیزی جز آنچه به ما یاد داده‏ای نمی‏دانیم، تو دانا و حکیمی.

گفت: اى آدم آنان را از نام هایشان خبر ده،

و چون از نامهایشان خبرشان داد،

گفت: آیا به شما نگفتم که من ناپیداى آسمانها و زمین را مى‏دانم‏،

و آنچه را آشکار مى‏کنید و آنچه را پنهان مى‏داشتید مى‏دانم.

بنابراین به آسانی و روشنی در می یابیم که در این داستان نه سخنی از «اسماء» و نام های خدا رفته است و نه این نام ها به آدم تعلق دارد. در بخش های بعد خواهیم دید چگونه این نام ها به «اسماء الله» تبدیل شده است! اگر خوب به داستان دقت کنیم، علیرغم عمق موضوع، داستان تمثیل آن پیچیده نمی باشد. بسیار ساده و ابتدایی است. شبیه بازی در گوشی است. خدا در گوش آدم چیزی می گوید و از فرشتگان می خواهد تا حدس بزنند چه گفته است. فرشتگان مانند خدا بر هر پنهانی واقف نیستند. وگرنه قادر بودند بگویند خدا در گوشی و آهسته به آدم چه گفته است!

۳.      نام های زیبای خدا و کاربرد آن

برای دانستن بیشتر درباره نام های زیبای خدا یا الأَسْمَاء الْحُسْنَى، نخست به سه آیه اسراء:۱۱۰، اعراف:۱۸۰، و حشر:۲۴ نگاهی می اندازیم. در آیه اسراء:۱۱۰ آمده است: بگو او را چه «الله» بخوانید چه «رحمان»، هر چه بخوانید او را نام هاى زیباست – قُلِ ادْعُواْ اللّهَ أَوِ ادْعُواْ الرَّحْمَنَ أَیًّا مَّا تَدْعُواْ فَلَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنَى. در اعراف:۱۸۰ با تاکید بر خواندن خدا با نام های زیبا یا نیک، گفته شده است به کسانی که در نام هاى خدا کجروى مى‏کنند کاری نداشته باشد، به زودى به جزاى کردار خود می رسند. در آیه حشر:۲۴ گفته شده است: خدای آفریدگار، پدیدآور، صورتگر؛ او راست نام های زیبا: هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى.

از این آیات به آسانی می توان نتیجه گیری کرد که نام های خدا برای خواندن خدا با آن نام ها توسط بندگان خدا می باشد. فرقی هم نمی کرده است خدا را با چه نامی صدا کنند. اما کسانی هم بوده اند که احیانا ایمان آوردندگان به پیامبر را در خواندن خدا با نام های دیگر (غیر از الله) مسخره می کرده اند. می دانیم که نام خدای قریش قبل از بعثت پیامبر «الله» بود. اما برای «الله» شریکانی چون لات، هبل، و عزی قائل بودند.  ممکن است افرادی هم بوده اند که در دشمنی با ایمان آورندگان به حضرت محمد، خدای واحد را با حرف های رکیک صدا می کرده اند. گفته شده است با  این گونه افراد کاری نداشته باشید. به حال خود رهایشان کنید که جزای آن ها با خداست.

حال جمع بی ربط:

الف- خواندن خدا با نام های زیبای خدا در اعراف:۱۸۰ (فَادْعُوهُ بِهَا)، و

ب- یاد دادن «نام ها» در داستان آدم (بقره:۳۱)؛

منشاء قرن ها تولید مطالب نادرست شده است.

اعراف:۱۸۰

وَلِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَى، فَادْعُوهُ بِهَا.

وَذَرُواْ الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمَآئِهِ،

سَیُجْزَوْنَ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ.

برای خدا زیباترین نام هاست، پس او را با آن ها بخوانید.

و کسانى را که در نام هاى او به کژى مى‏گرایند رها کنید،

بهای آنچه را انجام مى دهند خواهند پرداخت!

مشخص است آیه در واکنش به رفتار ناپسند مخالفین دعوت پیامبر بوده است. چرا که گفته شده است با کسانی که یُلْحِدُونَ فِی أَسْمَآئِهِ کاری نداشته باشید! در سوره هایی از قرآن هم برای خدا از اسم «رحمان»  استفاده شده است. شاید اسم «رحمان» برای آن ها عجیب و غریب بوده  است! در بخش های بعد به برخی از آیات قرآن درباره فراخواندن مخاطبین پیامبر به خدای یگانه، نحوه دعای ایمان آورده ها، و کاربرد نام های خدا در زندگی آن ها نگاه دقیقی می اندازیم. قبل از آن به آیات اسراء:۱۱۰ و ۱۱۱ دقیق می شویم:

اسراء:۱۱۰ و ۱۱۱

قُلِ ادْعُواْ اللّهَ أَوِ ادْعُواْ الرَّحْمَنَ أَیًّا مَّا تَدْعُواْ فَلَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنَى،

وَلاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِکَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَیْنَ ذَلِکَ سَبِیلًا.

وَقُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَم یَکُن لَّهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَلَمْ یَکُن لَّهُ وَلِیٌّ مِّنَ الذُّلَّ وَکَبِّرْهُ تَکْبِیرًا.

بگو خدا را بخوانید یا رحمان را بخوانید هر کدام براى او زیباترین نام هاست،

و نمازت را با صدای خیلی بلند و خیلی آهسته نخوان، و بین این دو حالت انجام بده،

و بگو ستایش خدایى را که نه فرزندى گرفته و نه در جهاندارى شریکى دارد و نه از روی ضعف حامی دارد و او را بسیار بزرگ شمار!

کاملا مشخص است که در گرماگرم بحث های تغییر از بت ها به خدای یگانه بوده است. زمانی که هنوز برای تنظیم صدا در نماز خواندن نیاز به راهنمایی و نزول آیه بوده است.

بت ها حتی بت های اعظم هر کدام نام یگانه خودشان را داشتند: لات، مَنات و عزی! اما خدای یگانه را می توان با نام های مختلف خواند! شاید نکته اینجاست!

۳.۱.    خواندن خدا و چرایی آن

در بخش قبل از نام های خدا در خواندن خدا سخن رفت. برای روشن تر شدن موضوع دعوت و دعا، در دنباله به برخی آیات نگاهی می اندازیم- خواندنی دو طرفه بین خدا و مخاطبین پیامبر که مشرک و بت پرست بوده اند.

نخست ببینیم خدا به چه می خواند و دلیل خدا برای مخاطب در این فراخوان چیست. در یونس:۲۵ و ۲۶ و ۲۷ آمده است که خدا به صلح و سلام و صراط مستقیم فرا می خواند. هر کس کار نیکو کند پاداش نیکو و هر که کار بد انجام دهد به جزای آن خواهد رسید. در آیات نحل:۲۰ و ۲۳ به مخاطب گقته شده است کسانی را که غیر از خدا می خوانید خود آفریده شده اند و قادر به خلق چیزی نیستند. در آیه سبا:۲۲ آمده است کسانی را که غیر از خدا می خوانید مثقالی در آسمان ها و زمین مالک نیستند. آیات اعراف:۱۹۴ تا ۱۹۸ درباره بت ها چنین گفته است: کسانى را که به جاى خدا مى‏خوانید بندگانى امثال شما هستند. آیا آنها پاهایى دارند که با آن راه بروند یا دستهایى دارند که با آن کارى انجام دهند یا چشمهایى دارند که با آن بنگرند یا گوشهایى دارند که با آن بشنوند. این ها نه مى‏توانند شما را یارى کنند و نه خویشتن را یارى دهند. و اگر آنها را به راه  هدایت فرا خوانید نمى‏شنوند. آنها را مى‏بینى که به سوى تو مى‏نگرند در حالى که نمى‏بینند. در جن:۲۱ به پیامبر گفته شده است بگو من فقط پرودگار خود را می خوانم و کسی را با او شریک نمی گیرم: قُلْ إِنَّمَا أَدْعُو رَبِّی وَلَا أُشْرِکُ بِهِ أَحَدًا .

یونس:۲۵ و ۲۶ و ۲۷

وَاللّهُ یَدْعُو إِلَى دَارِ السَّلاَمِ وَیَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ

لِّلَّذِینَ أَحْسَنُواْ الْحُسْنَى وَزِیَادَهٌ …

وَالَّذِینَ کَسَبُواْ السَّیِّئَاتِ جَزَاء سَیِّئَهٍ بِمِثْلِهَا …

و خدا به سراى صلح وسلام فرا مى‏خواند و هر که را بخواهد به راه راست هدایت مى‏کند

کسانی که نیکی کردند، پاداش نیک و زیاده بر آن دارند

و کسانى که مرتکب بدیها شده‏اند جزاى بدى مانند آن است!

نحل:۲۰ و ۲۱

وَالَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ لاَ یَخْلُقُونَ شَیْئًا وَهُمْ یُخْلَقُونَ.

أَمْواتٌ غَیْرُ أَحْیَاء وَمَا یَشْعُرُونَ أَیَّانَ یُبْعَثُونَ.

و کسانى را که جز خدا مى‏خوانند چیزى نمى‏آفرینند در حالى که خود آفریده مى شوند.

مردگانند نه زندگان و نمى‏دانند کى برانگیخته خواهند شد!

سباء:۲۲

قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِّن دُونِ اللَّهِ

لَا یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَلَا فِی الْأَرْضِ وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا

مِن شِرْکٍ وَمَا لَهُ مِنْهُم مِّن ظَهِیرٍ

بگو کسانی را که غیر از خدا (معبود خود) می‏پندارید بخوانید؛

مثقالی در آسمانها و در زمین مالک نیستند و در آن دو شرکتى ندارند،

و براى وى از میان آنان هیچ پشتیبانى نیست!

جن:۲۱

قُلْ إِنِّی لَا أَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَلَا رَشَدًا

بگو من تنها پروردگار خود را مى‏خوانم و کسى را با او شریک نمى‏گردانم.

در بقره:۱۸۶ تاکید شده است که هر گاه بندگان من از تو می پرسند بگو خدا نزدیک است، و دعاى دعاکننده را که مرا بخواند اجابت مى‏کنم : وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ، أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ.  مثال های دیگر: إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُّجِیبٌ ﴿هود:۶۱﴾، إِنَّهُ سَمِیعٌ قَرِیبٌ ﴿ سبأ:۵۰﴾،  وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ (غافر:۶۰). در رعد:۱۸ آمده است براى کسانى که پروردگارشان را اجابت کرده‏اند پاداش بس نیکوست: لِلَّذِینَ اسْتَجَابُواْ لِرَبِّهِمُ الْحُسْنَى. در اعراف:۵۶ آمده است: با بیم و امید او را بخوانید که رحمت‏خدا به نیکوکاران نزدیک است، وَادْعُوهُ خَوْفًا وَطَمَعًا إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِینَ. در انفال:۲۴  تاکید شده است که پاسخ به دعوت خدا و پیامبر برای مومنان حیات می آورد: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اسْتَجِیبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُم لِمَا یُحْیِیکُمْ.

بد نیست اشاره ای شود که خواندن خدا «یا»  خواندن بت ها انتزاعی و شکلی نبوده است. هر کدام راه زندگی متفاوتی را جلوی آن ها می گذارد. بت ها قتل فرزندانشان را برایشان آراسته جلوه می دهد: وَکَذَلِکَ زَیَّنَ لِکَثِیرٍ مِّنَ الْمُشْرِکِینَ قَتْلَ أَوْلاَدِهِمْ شُرَکَآؤُهُمْ لِیُرْدُوهُمْ وَلِیَلْبِسُواْ عَلَیْهِمْ دِینَهُمْ (انعام:۱۳۷). اما خدا به آن ها می گوید: فرزندان خود را از بیم تنگدستی نکشید که خطای بزرگی است:  وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلادَکُمْ خَشْیَهَ إِمْلاقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِیَّاکُم إنَّ قَتْلَهُمْ کَانَ خِطْءًا کَبِیرًا (اسراءک۳۱)؛ مسلما آنها که فرزندان خود را از روی سفاهت و نادانی کشتند زیان دیدند: قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ قَتَلُواْ أَوْلاَدَهُمْ سَفَهًا بِغَیْرِ عِلْمٍ (انعام:۱۴۲).

۳.۲.    ذکر و تسبیح و تکریم خدا با نام خدا

در این بخش، تعدادی از آیات قرآن در رابطه با ذکر و تسبیح و تکریم خدا آورده شده است. در این آیات می توان نقش «اسم» خدا را به هنگام نیایش مشاهده کرد. همچنین نمونه ای از آیات درباره نیایش و تسبیح خدا در بامدادان و شامگاهان آورده شده است.

وَاذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَتَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلًا. رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَکِیلًا (مزمل:۸ و ۹)

وَاذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ بُکْرَهً وَأَصِیلًا (انسان:۲۵)

وَاذْکُرْ رَبَّکَ کَثِیرًا وَسَبِّحْ بِالْعَشِیِّ وَالْإِبْکَارِ (آل عمران:۴۱)

وَتُسَبِّحُوهُ بُکْرَهً وَأَصِیلًا (فتح:۹)

وَسَبِّحُوهُ بُکْرَهً وَأَصِیلًا (احزاب:۴۲)

وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَقَبْلَ الْغُرُوبِ (ق:۵۰)

قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّى. وَذَکَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّى (اعلی: ۱۴ و ۱۵)

سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَى. الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّى. وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدَى (اعلی:۱ و ۲ و ۳)

تَبَارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ (رحمن:۷۸)

فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ (حاقه:۵۲، واقعه:۷۴ و ۹۶)

۳.۳.    ذبح حیوانات و خوردن با نام خدا

در این بخش مثال هایی از ذکر نام خدا در کارهای روزانه مانند خوردن غذا، و همچنین ذکر نام خدا هنگام ذبح حیوانات آورده شده است.

ذبح شتران و دام ها با نام خدا:

فَاذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَیْهَا صَوَافَّ (حج:۳۶)،  وَیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِی أَیَّامٍ مَّعْلُومَاتٍ عَلَى مَا رَزَقَهُم مِّن بَهِیمَهِ الْأَنْعَامِ فَکُلُوا مِنْهَا (حج:۲۸).

خوردن با نام خدا:

فَکُلُواْ مِمَّا أَمْسَکْنَ عَلَیْکُمْ وَاذْکُرُواْ اسْمَ اللّهِ (مائده:۴)، فَکُلُواْ مِمَّا ذُکِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ إِن کُنتُمْ (انعام:۱۱۸)، وَمَا لَکُمْ أَلاَّ تَأْکُلُواْ مِمَّا ذُکِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ (انعام:۱۱۹)، وَلاَ تَأْکُلُواْ مِمَّا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ (انعام:۱۲۱)، وَأَنْعَامٌ لاَّ یَذْکُرُونَ اسْمَ اللّهِ عَلَیْهَا (انعام:۱۳۸).

۳.۴.    ذکر خدا در عبادتگاه ها

در آیات زیر ضرورت ذکر نام خدا در صومعه ها، کلیساها، کنیسه ها، و مساجد بیان شده است:

صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ (حج:۴۰)

فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ (نور:۲۴)

بنابراین هم موضوع خواندن خدا در بعثت پیامبر و هم اسم های حسنی خدا در این خواندن، در آیات قرآن کاملا روشن است. همچنین با کاربرد و ذکر نام خدا در نیایش ها و در شروع کارها و قربانی کردن و ذبح حیوانات آشنا شدیم. هیچ گونه ارتباطی بین نام های خدا در بخش ۳ با داستان آدم و نام هایی که خدا به آدم یاد می دهد وجود ندارد.

۴.      «غیب»

در این بخش، با استناد به آیات قرآن نشان داده می شود که بر خلاف فهم رایج از واژه «غیب» در قرآن، «غیبت» به مفهوم وجود عالَمی به اسم عالَم غیب نیست. نخست باید توجه نمود که «غیب» را در رابطه با خدا تعریف کردن بی معنی می باشد. «غیب» با انسان تعریف می شود. آن چه که برای انسان غیب است و به آن علم ندارد، خدا به آن عالِم است.  آیات قرآن درباره «غیب» ساده و مبین هستند و با تفصیل و تصریف جای ابهامی باقی گذاشته نشده است. خدای ورای زمان و مکان، به هر چیزی و هر حرکتی در هر جایی و هر زمانی حتی اگر مخفی و پنهان باشد آگاه است. خدا همچنان که بر گذشته و حال آگاه است بر آینده هم آگاه است. ورای زمان و مکان در هر زمانی و هر مکانی حاضر است! هیچ چیز مخفی انسان از خدا مخفی نمی ماند. خدا می داند در سینه انسان چه می گذرد. اگر انسان، پنهان یا آشکار با صدای بلند یا آهسته سخن بگوید، خدا به راز دل ها آگاه است. غیب «آسمان ها و زمین»، که خدا بر آن عالِم است، شامل آن پنهانی است که برای انسان مشهود نیست. در [۵] گفته شد که در قرآن اصطلاح «آسمان ها و زمین» و «عرش» برای منظومه شمسی به کار رفته است.

انسان باید در مکان-زمان یک رخداد حضور داشته باشد تا از آن واقعه و یا شئی اطلاع داشته باشد. برای مثال حتی یک شئی که در پشت یک دیوار و یا پیچ یک کوچه قرار دارد، برای هر عابر تازه «غیب» است (مگر دوربینی آن را بر صفحه نمایشگر به او نشان دهد)! با این تعریف مثلا «بهشت» برای انسان غیب است. اما بهشت یک مثال غیب است نه آن که لزوما جهانی باشد به نام جهان غیب؛ جهانی که در آن بهشت هم قرار گرفته باشد! آن طور که از آیات زیادی در قرآن برداشت می شود، جهانی به اسم «غیب» و جهانی به اسم «شهاده» نداریم. خدا، عالِم است به هر غیب و شهادتی. اگر کسی چیزی را مخفی کند و یا پشت سر ما حرف بزند، قادر به اطلاع از آن نیستیم. اما خدا از هر گونه راز و پنهانی آگاه است. برای مثال: إِن تُبْدُوا شَیْئًا أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمًا (احزاب:۵۴)، وَاللّهُ یَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا تَکْتُمُونَ (مائده:۹۹). همانطور که در بقره:۳۳ آمده است آشکار کردن و یا پنهان کردن چیزی در علم خدا تاثیری ندارد. خدا بر هر چیزی عالِم است. اینجا برای روشن تر شدن مفهوم «غیب»، به چند آیه درباره «انباء غیب» به معنی «اخبار غیب» نظری می افکنیم. سپس در دسته بندی دیگری در جدول ۱، موضوع «غیب» را در آیات قرآن پی می گیریم.

 

۴.۱.    انباء غیب

در تعدادی از آیات قرآن به پیامبر گفته شده است: این از خبرهای غیب است که به تو وحی می شود. با دقت در این آیه ها درمی یابیم که موضوع «غیب» چیزی نبوده است جز حادثه ای اتفاق افتاده در گذشته- رخدادی تاریخی در همین جهان ما. اما چون پیامبر قبلا از آن اطلاعی نداشته است، «غیب» نامیده شده است. برای مثال در آل عمران:۴۴ آمده است: این از اخبار غیب است که بر تو وحى مى‏کنیم و تو آنگاه که قلمها[ى قرعه‏]شان را انداختند که کدامیک مریم را سرپرستى کنند، و هنگامى که ستیزه مى‏کردند در نزد ایشان نبودى‏. در این آیه عدم حضور پیامبر در زمان حضرت مریم غیب به حساب آمده است. یا برای مثال در هود:۴۹ آمده است: تِلْکَ مِنْ أَنبَاء الْغَیْبِ نُوحِیهَا إِلَیْکَ مَا کُنتَ تَعْلَمُهَا أَنتَ وَلاَ قَوْمُکَ مِن قَبْلِ، این از خبرهاى غیب است که آن را به تو وحى مى‏کنیم پیش از این نه تو آن را مى‏دانستى و نه قوم تو. یا مثلا آیاتی که اخباری از گذشته و یا حالی که پیامبر در آن حضور نداشته، به پیامبر اطلاع داده شده است. برای مثال: نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ (کهف:۱۳).

جالب است که در آیات مورد بحث مقاله درباره یاد دادن اسماء به آدم، سخن از «خبر دادن» اسماء می باشد: فَقَالَ أَنبِئُونِی بِأَسْمَاء (بقره:۳۱)، قَالَ: یَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ، فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ (بقره:۳۳). به بیان دیگر خدا اطلاعاتی به آدم داده است که فرشتگان از آن بی اطلاع بوده اند. که آشکارا بسیار دور است از آن چه به آموزش «علم اسماء» به آدم مشهور است! برای فهم بهتر داستان همانطور که گفته شد شاید بتوان آن را با یک بازی درگوشی مقایسه کرد.  در این بازی باید چیزی را که آهسته به فردی دیگری گفته شده است حدس زد! فرشتگان اگر از غیب اطلاع داشتند، باید قادر بودند حدس بزنند خدا چه چیزهایی به آدم گفته است. به بیان دیگر فرشتگان که از نقشه و طرح خدا در آفرینش مخلوق جدید اطلاعی نداشتند، نمی بایست در کار خدا دخالت می کردند. جایی که معترض خلقت انسان شدند و گفتند مخلوق جدید در زمین فساد می کند و خون می ریزد (بقره:۳۰).  حال یک تمثیل یا داستان بازی گونه برای فهم بهتر مخاطب آیات قرآن، شده است رکن اصلی یک نظام فلسفی! در ادامه این نوشتار در بخش ۸ یادآوری شده است که چگونه ابن عربی به استناد صفاتی که در قرآن برای عرش ذکر شده، در چینش نظام عالم پس از «کرسی» پنج عرش به عالم افزوده است! البته ابن عربی متناسب با دانش عصر خود و با همان هئیت بطلمیوسی، عالم را با کرسی و عرش وسعت داده است! اما نمی توان متدولوژی او را در برداشت از آیات قرآن به چالش نکشید! فردی با چنین قوه تخیلی باید می توانست به آیات قرآن چون یک منظومه بنگرد و همه آیات را در یک رابطه منظومه ای با هم بخواند و در آن تعقل کند.

حال که با نمونه هایی از اخبار «غیب» آشنا شدیم و از آیات قرآن آموختیم که «غیب» در همین جهان هستی ما رخ داده بوده است؛ به نمونه های دیگری از آیات نگاهی می اندازیم.

۴.۲.    «غیب»  در پنهان و درون

در آیه یوسف:۵۲ «غیب» برای عدم خیانت پنهانی یوسف به عزیز به کار رفته است:

یوسف:۵۲

ذَلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَأَنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی کَیْدَ الْخَائِنِینَ.

[یوسف‏] گفت چنین بود تا او [عزیز] بداند که من در نهان به او خیانت نکرده‏ام، و اینکه خداوند نیرنگ خیانتکاران را به جایى نمى‏رساند.

در آیه ملک:۱۲ بر خشیت نهان یا «غیب» بندگان از خدا برای آمرزش تاکید شده است:

ملک:۱۲

إِنَّ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَیْبِ لَهُم مَّغْفِرَهٌ وَأَجْرٌ کَبِیرٌ.

کسانى که در نهان از پروردگارشان مى‏ترسند آنان را آمرزش و پاداشى بزرگ خواهد بود.

۴.۳.    غیب آسمان ها و زمین

در تعداد زیادی از آیات قرآن به طور مشخص بر مالکیت خدا بر «آسمان ها و زمین»، حضور خدا در آسمان ها و زمین، و آگاه بودن خدا بر «غیب» آسمان ها و زمین؛ همراه با مثالی از «غیب» تاکید شده است. گفته شد [۵] که در قرآن اصطلاح «آسمان ها و زمین» برای منظومه شمسی به کار رفته است. یعنی از سامانه ای سخن می رود که می دانیم خانه بزرگ ما و بخشی از جهان هستی خود ما می باشد. علم کنونی بشر نیز درباره منظومه شمسی در حد قابل قبولی کامل است. حداقل سیاره زمین را که محل قرار و زندگی خودمان می باشد خوب می شناسیم. در این دسته از آیات علاوه بر «آسمان» ها، سخن از «غیب» در همین سیاره زمین خودمان است که داریم روی آن زندگی می کنیم. در جدول ۱ برخی از این گونه آیات در رابطه با «غیب» آسمان ها و زمین گردآوری شده است و مصداق های «غیب» در آیات بولد شده است- شامل آیاتی چون نحل:۷۷، ابراهیم:۳۸، فاطر:۳۸،  آل عمران:۲۹، کهف:۲۶،  انعام:۳،  فرقان:۶،  آل عمران:۵. بنابراین بدون هیچ تردیدی منظور از «غیب» در منظومه شمسی، آن مواردی است که ممکن است برای انسان پنهان باشد یا مواردی که افراد بخواهند عمدا پنهان کنند. برای مثال در جدول ۱ می خوانیم: آنچه را که پنهان مى‏داریم و آنچه را که آشکار مى‏سازیم خدا بر آن عالِم است و چیزى در زمین و در آسمان بر خدا پوشیده نمى‏ماند (ابراهیم:۳۸). یا برای مثال: خدا داناى نهان آسمانها و زمین است و اوست که به راز دلها داناست (فاطر:۳۸).

یادآوری می شود که چون خدا همه جا و در همه زمان ها (شامل آینده) هست و بر همه چیز شاهد است، غیب برایش بی معناست. غیب در رابطه با محدودیت های انسانی تعریف شده است:

بروج:۹

الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاللَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ.

کسى که فرمانروایى آسمانها و زمین او راست، و خداوند بر همه چیز گواه است.

در قرآن با آیات زیادی بر علم خدا بر هر دو «غیب» و «شهادت» تاکید شده است. اما برای طولانی نشدن نوشتار این گونه آیات آورده نمی شود.

۴.۴.    آیات ابهام زا

به نظر می رسد آیه مریم:۶۱ به ابهام درباره «غیب» دامن زده باشد. در این آیه  آمده است که خدا باغ های عدن را در غیب به بندگانش وعده داده است. همانطور که گفته شد، اگر باغی ناپیداست لزوما به معنای آن نیست که جهانی به نام جهان غیب وجود دارد. آری برای انسان جنات عدن ناپیداست. ممکن است در همین یونیورس خود ما و در ۹۵ درصد بخش تاریک آن باشد که بشر از آن چیزی نمی داند!

مریم:۶۱

جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِی وَعَدَ الرَّحْمَنُ عِبَادَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّهُ کَانَ وَعْدُهُ مَأْتِیًّا

باغهاى عدن که رحمان به بندگانش در ناپیدا وعده داده است در حقیقت وعده او انجام‏شدنى است.

در آیات جن:۲۶ و ۲۷ و ۲۸، گفته شده است که خدا کسی جز پیامبران را از غیب خود آگاه نمی کند. با این حال مراقبت است تا پیام را درست ابلاغ کنند. این جا نیز نباید ابهامی را دامن زد. رسولان خدا پیام های خدا را به مخاطب منتقل می کنند، اگر چه برای مخاطب نا معلوم و یا ناپیدا باشد. رسالت و وظیفه پیامبران ابلاغ پیام های غیب به مخاطبین خود بوده است. لازم به یادآوری است که برای پرهیز از ابهام باید آیه ۲۶ و ۲۷ را با هم خواند: أَحَدًا إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ.

جن:۲۶ و ۲۷ و ۲۸

عَالِمُ الْغَیْبِ فَلَا یُظْهِرُ عَلَى غَیْبِهِ أَحَدًا

إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا

لِیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَیْهِمْ وَأَحْصَى کُلَّ شَیْءٍ عَدَدًا

داناى نهان است و کسى را بر غیب خود آگاه نمى‏کند

مگر رسولانی که آنها را برگزیده است و مراقبینی از پیش رو و پشت سر برای آنها قرار می‏دهد.

تا بداند پیامبرانش رسالتهای پروردگارشان را ابلاغ کرده‏اند، و او به آنچه نزد آنها است احاطه دارد، و هر چیزی را احصا کرده است.

این جا غیب همان وحی است. اگر آیه جن:۲۶ را بدون «الا» در آیه بعدی یعنی جن:۲۷ بخوانم؛ می شود خواندن لا اله الا الله تا «الا»؛ که کفر است!

۴.۵.    مفاتیح غیب

تا اینجا با مفهوم «غیب» در قرآن آشنا شدیم. در این بخش اشاره کوتاهی داریم به یک بدفهمی دیگر که خروجی حاصل جمع بدفهمی «غیب» با بدفهمی «خزائن» در آیات قرآن می باشد! در نتیجه از آن خزائن الهی و خزانه داران یا حافظان خزائن الهی و مطالب دیگر بیرون آمده است!

در چند آیه قرآن سخن از «خزائن» رفته است؛ برای مثال «خزائن خدا» (هود:۳۱، انعام:۵۰)، «خزائن رحمت» خدا (ص:۱۰)، خزائن آسمان ها و زمین (منافقون:۷) و این که خزائن هر چیزی نزد خداست و خدا به قدر معلوم آن را نازل می کند (حجر:۲۱). در آیه انعام:۵۸ پیامبر در پاسخ به درخواست ها و انتظارات بی منطق مردم و در دنباله بحث انعام:۵۰ به آن ها می گوید: «کلیدهای غیب» نزد خداست و خدا به آن علم دارد. یعنی این که من علم غیب ندارم. چیزهایی که از من انتظار دارید کلید آن نزد خداست نه من. در انعام:۵۰ به پیامبر گفته شده است: بگو به شما نمى‏گویم گنجینه‏هاى خدا نزد من است و غیب نیز نمى‏دانم و به شما نمى‏گویم که من فرشته‏ام جز آنچه را که به سوى من وحى مى‏شود پیروى نمى‏کنم. در یوسف:۵۵، «خزائن» برای سیلوی غلات به کار رفته است.

حال «مفاتیح» یا کلیدها به «خزائن» اضافه شده است و یک موضوعِ دیگر به نام «خرائن الهی» به موضوعات دیگر افزوه شده است! می دانیم در قدیم جواهر الات در گنجینه ها یا صندوقچه هایی ذخیره می شده است و کلید آن نزد صاحب آن بوده است. به نظر می رسد با مشابه سازی خزائن نزد خدا با صندوق جواهرات آلات؛ «مفاتیح» یا کلیدهای آیه انعام:۵۹ به «خزائن» ربط داده شده است! به بیان دیگر چون «غیب» را یک دنیا فرض کرده اند و آن دنیا را متعلق به خدا دانسته اند، خود بخود چنین نتیجه گرفته اند: چون گنجینه های نزد خدا غیب است و  غیب هم کلیدهایی دارد، پس گنجینه های الهی هم کلید دارد! بعد بعضی ها جلوتر رفته اند و گفته اند خدا کلیدهای این گنجینه های غیب  را مثلا به انسان کامل می سپارد. این انسان کامل هم کسی نیست جز پیامبر و اوصیایش که همگی قطب عالمند. اما چون قطب عالم در هر زمانی فقط یکی است، یکی پس از دیگری (نه با هم) به خلافت الهی می رسند و اداره امور عالم را به دست می گیرند [۶]. در حالی که اگر به همین آیه مفاتیح اندکی توجه کنیم، می بینیم خود پیامبر دارد به مردم حالی میکند که از من انتظار غیب و کارهای خارق العاده نداشته باشید. دارد به افراد جاهل قریش که برای ایمان آوردن به خدا از پیامبر انتظارات بیخود داشتند، می گوید این خداست که بر هر چیز و حادثه پنهانی آگاه است و کارها به دست اوست:

انعام:۵۷، ۵۸ ، ۵۹

قُلْ إِنِّی عَلَى بَیِّنَهٍ مِّن رَّبِّی وَکَذَّبْتُم بِهِ، مَا عِندِی مَا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ، إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلّهِ یَقُصُّ الْحَقَّ وَهُوَ خَیْرُ الْفَاصِلِینَ.

قُل لَّوْ أَنَّ عِندِی مَا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ، لَقُضِیَ الأَمْرُ بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِالظَّالِمِینَ.

وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لاَ یَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ،  وَیَعْلَمُ مَا فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَهٍ إِلاَّ یَعْلَمُهَا وَلاَ حَبَّهٍ فِی ظُلُمَاتِ الأَرْضِ وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ یَابِسٍ إِلاَّ فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ.

بگو من بینه آشکارى از پروردگارم دارم و شما آن را دروغ مى‏انگارید، آنچه با شتاب از من مى‏خواهید در اختیار من نیست، حکم جز به دست خداوند نیست که گویاى حق و بهترین داوران است.‏

بگو اگر آنچه با عجله خواستار آنید در اختیار من بود، بین من و شما کار به انجام رسیده بود و خداوند به ستمکاران آگاه‏تر است.‏

و کلیدهاى غیب نزد اوست و هیچ‏کس جز او آن را نمى‏داند، و آنچه در خشکى و دریاست مى‏داند و هیچ برگى فرو نمى‏افتد مگر آنکه آن را مى‏داند، و هیچ دانه‏اى در تاریکیهاى زمین و هیچ تر و خشکى نیست مگر آنکه در کتاب مبینى است‏.

یا در آیات انعام:۵۰ و هود:۳۱ که پیامبر به مخاطبین می گوید: نه خزائن الهی نزد من است و نه از غیب می دانم. من جز آن چه به من وحی می شود (آیات قرآن) دانشی ندارم و از وحی پیروی می کنم:

انعام:۵۰

قُل لاَّ أَقُولُ لَکُمْ عِندِی خَزَآئِنُ اللّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَیْبَ وَلا أَقُولُ لَکُمْ إِنِّی مَلَکٌ،

إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا یُوحَى إِلَیَّ

قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الأَعْمَى وَالْبَصِیرُ أَفَلاَ تَتَفَکَّرُونَ

بگو به شما نمى‏گویم گنجینه‏هاى خدا نزد من است و غیب نیز نمى‏دانم و به شما نمى‏گویم که من فرشته‏ام،

جز آنچه را که به سوى من وحى مى‏شود پیروى نمى‏کنم،

بگو آیا نابینا و بینا یکسان است آیا تفکر نمى‏کنید!

هود:۳۱

وَلاَ أَقُولُ لَکُمْ عِندِی خَزَآئِنُ اللّهِ وَلاَ أَعْلَمُ الْغَیْبَ وَلاَ أَقُولُ إِنِّی مَلَکٌ…

و به شما نمى‏گویم که گنجینه‏هاى خدا پیش من است و غیب نمى‏دانم و نمى‏گویم که من فرشته‏ام…

بد نیست یادآوری شود که ابن عربی رساله ای دارد به نام «مفاتیح الغیب» که ضمن تقسیم مراتب مفاتیح و اقسام مغیبات به چنین مباحثی پرداخته است: الف) مفاتیح اول، ب) تقسیم غیب فی حد ذاته، ج) تقسیم غیب نسبت به ما، د) مفاتیح اول و ثانی، ه) مفاتیح غیب وجود عرفانی و وجود علمی، و) مفاتیح بودن انسان بر عالَم غیب [۷]!

فلاسفه و عرفا و مفسرین بزرگ شامل معاصرین نیز با فرض وجود عالَم غیب مطالب زیادی نوشته اند که از حوصله این نوشتار خارج است. علاقه مندان برای مثال می توانند برای آگاهی از نظرات ملاصدرا و محمد حسین طباطبایی به مقاله «طریق شناخت عالم غیب از نظر ملاصدرا و علامه طباطبایی (ره)» [۸] و همچنین [۹] مراجعه کنند.

۴.۶.    نگاهی به دیدگاه محمدحسین طباطبایی درباره غیب

اینجا اشاره کوتاهی می کنیم به نظر محمدحسین طباطبایی درباره «غیب» که به نوعی نظراتی بینابینی دارد. او غیب و شهود را دو مفهوم نسبی می داند که تنها در مورد مخلوق انسان، به علت محدودیت وجودی معنی پیدا می کند  [۹]. اما طباطبایی نیز چون دیگران با فرض این که خدا علم غیب دارد، می گوید: «علم غیب چیزی نیست که خداوند همه مومنین را بر آن آگاه سازد، بلکه خاص خود اوست و بجز برگزیدگان از رسولانش کسی از آن بهره ای نیست و اما نامبردگان را چه بسا به وسیله وحی اگاه سازد». همانطور که در این نوشتار گفته شد و طباطبایی نیز بر آن اذعان دارد، برای خدا غیبی وجود ندارد که بخواهیم آگاهی از آن را علم غیب خدا بدانیم. آن چه به پیامبر وحی شده است، برای پیامبر غیب بوده است؛ چرا که پیامبر قبل از وحی از آن آگاهی نداشته است. خدا چیزی بیشتر از آموزه های قرآن به پیامبر یاد نداده است. طباطبایی برای حل تناقض (البته با تعریف او از غیب) آن دسته آیاتی که غیب را ویژه خدا می داند با آیاتی چون جن:۲۷ و آل عمران:۱۷۹ که در آن پیامبران نیز از غیب آگاه می شوند؛ به دیدگاه مولف این نوشتار درباره غیب نزدیک می شود: «اما نامبردگان [پیامبران] را چه بسا به وسیله وحی اگاه سازد». خلاصه نظر طباطبایی چنین است: علم به همه غیب ها به نحو استقلال ویژه خدا می باشد. بر اساس مشیتش بعضی از بندگان را به اندازه ای که بخواهد از علم غیب آگاه می کند. اما علم غیب مخلوق، اولا علم به همه غیوب نیست و ثانیا بنده در داشن آن استقلال ندارد [۹]. چنین تبینی با تبین این نوشتار مغایرتی ندارد. اما از دو منظر کاملا متفاوت می باشد.

درباره آیات جن:۲۶ و ۲۷ و ۲۸ در بخش ۴.۴ بحث شد. اینجا در رابطه به دو گونه غیب ادعایی دیگران به آیه آل عمران:۱۷۹ نگاهی می اندازیم. در این آیه با توجه به آیات قبل در تعامل با کافران و حمایت از مومنین، گفته شده است که خدا آموزه های خود را از طریق وحی به پیامبر برایتان می فرستد. به بیان دیگر منتظر نباشند که به آن ها جداگانه وحی شود.

آل عمران:۱۷۹

مَّا کَانَ اللّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلَى مَآ أَنتُمْ عَلَیْهِ حَتَّىَ یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ،

وَمَا کَانَ اللّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَى الْغَیْبِ،

وَلَکِنَّ اللّهَ یَجْتَبِی مِن رُّسُلِهِ مَن یَشَاء،

فَآمِنُواْ بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَإِن تُؤْمِنُواْ وَتَتَّقُواْ فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظِیمٌ.

خدا بر آن نیست که مؤمنان را در آن چه شما هستید رها کند تا آنکه پلید را از پاک جدا کند،

و خدا بر آن نیست که شما را از غیب آگاه گرداند،

ولى خدا از میان فرستادگانش که بخواهد [شما را از غیب آگاه می کند]،

پس به خدا و پیامبرانش ایمان بیاورید و اگر بگروید و پرهیزگارى کنید براى شما پاداشى بزرگ خواهد بود.

محدودیت «وجودی» مورد نظر طباطبایی [۹] برای مخلوق انسان در علم موسوم به غیب، از منظر مولف این نوشتار همان محدودیت دانش جاری بشر می باشد که روز به روز در حال گسترش و انباشت است! جایی که چشم تلسکوپ های قوی در آسمان بیدارند و فعل و انفعالات ستارگان را در فاصله های میلیارد سال نوری ثبت می کنند، نمی توان برای مخلوق انسان در آگاهی از «غیب» آسمان ها محدودیت «وجودی» قائل شد. اعطای قوه «بیان» و «تعقل» به مخلوق انسان، یا همان توانایی دانش اندوزی؛ بیکرانگی بالقوه انسان را از روز نخست خلقت بنیان نهاده است! همان «چرا»هایی که انسان را از «چراگاه» رهانید؛ در حالی که هزاران گونه مخلوقات دیگر که قبل از انسان به نظام هستی اضافه شده اند همچنان در چراگاهند! این همان راز فرخنده ای است که خدا می دانست اما فرشتگان از آن بی اطلاع بودند. همان موضوع آموزش «نام ها» به آدم، که شوربختانه در برخی از جوامع اسلامی با «اسماءالله» بلعیده شده است!

آموزه های قرآن- و به زبانِ غیب، اخبار غیب- نازل شد تا مخاطبین را از زیارت بت ها و دلا و راست شدن برای بت ها و قربانی کردن برای بت ها و دخیل بستن به بت ها؛ به سمت ملکوت آسمان ها و نعمت های ظاهر و باطن زمین و نظر کردن در آن ها منحرف کند! شاید علمی بیندوزند! شاید به جای شغل راهزنی و قتل برای دزدی از همدیگر، به شغل های مشغول شوند که بتوانند دریای نفت زیر پایشان را خود کشف کنند! بگوید ای جاهل، این بت ها که فکر می کنی دارند به تو می نگرند، چیزی را نمى‏بینند:  وَتَرَاهُمْ یَنظُرُونَ إِلَیْکَ وَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ (اعراف:۱۹۸). این بت ها چیزی را خلق نکرده اند: أَیُشْرِکُونَ مَا لاَ یَخْلُقُ شَیْئًا وَهُمْ یُخْلَقُونَ (اعراف:۱۹۱). أَوَلَمْ یَنظُرُواْ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا خَلَقَ اللّهُ مِن شَیْءٍ؟ (اعراف:۱۸۵). کسی که تلسکوپ و میکرسکوپ قوی تری دارد قابلیت نظاره عمیق تر آسمان ها  و وَمَا خَلَقَ اللّهُ مِن شَیْءٍ  را دارد! با خیال و خرافه نمی توان به غیب آگاه تر شد. با خیال و خرافه نمی توان به جایی رسید. علم زمانه ما می گوید چینش نظام عالَم، آن عرش ها و آن کرسی ها و آن مراتب عالَم که ابن عربی [۱۰] ادعا می کند در عالم خیال به آن سفر کرده و خود آن را دیده است، باطلی بیش نیست. در این باره در بخش ۸ نوشتار مطالب چکیده ای ارائه شده است.

اینجا بد نیست به آیه بقره:۳ اشاره ای شود که برخی مفسرین معاصر برای این گزاره صفحه ها تفسیر نوشته اند! در این آیه مشخصات هدایت یافتگان ذکر شده است. از جمله گفته شده مومنان کسانی هستند که به غیب ایمان دارند: الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ. غیب همان وحی است همان پنهانی است که به پیامبران وحی شده است از جمله همان اخبار پیامبران پیشین. موضوع عجیب و غریبی نیست. برای مثال در آیات جن:۲۶ و ۲۷ و ۲۸ بدان اشاره شد: الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَیُقِیمُونَ الصَّلاهَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ. ایمان و عمل صالح و صلات و زکات دین عمومی است. برای همه پیامبران مشترک است. طبق قرآن همه مومنان- مستقل از این که پیرو کدام پیامبر هستند- باید به ۱) خدا، و ۲) آخرت، و ۳) همه پیامبران، و ۴) کتاب همه پیامبران؛ ایمان داشته باشند. ایمان به غیب، ایمان به مورد ۴ است.

در این بخش درباره غیب و نمونه هایی از اخبار غیب وحی شده به پیامبر، مطالبی ارائه شد. بد نیست اینجا به نقش و اهمیت تکنولوژی های اطلاع رسانی در زمانه ما اشاره ای داشت. اهمیت نقش مالتی مدیای امروزی در رساندن اخبار و اطلاعات و همچنین بازسازی رخدادهای تاریخی را نمی توان دست کم گرفت. مثلا در زمانه ما بسیاری از غیب ها حتی در زمان وقوع،  توسط یک گوشی همراه در اقصی نقاط دنیا برای تک تک افراد به طور آنلاین و زنده به شهاده تبدیل می شوند!

بنابراین با مفهومی که از غیب و شهادت بر اساس آیات قرآن ارائه شد، به نظر می رسد فرض عالَم غیب و عالَم شهادت در نظریه ابن عربی و دیگران، پایه قرآنی ندارد. می توان گفت در جهان ما (نظام خلق و امر)، با دانش بیشتر انسان ها، غیب های جهان بیشتر و بیشتر به شهادت تبدیل می شوند. جایی که در قرآن گفته شده است پیامبر غیب نمی داند، بر عدم حضور تاریخی و  یا مکانی و ناظر بودن پیامبر در آن غیب تاکید دارد. اما برای مثال، دانش بشر می تواند با استفاده از فسیل تشعشات کیهانی نقشه گسترش کیهان را بازسازی کند و به بسیاری از اسرار غیب ۱۴ میلیارد ساله تطور و تحول یونیورس دست یابد. به بیان دیگر به جای آن که اطلاعات از طریق وحی به انسان منتقل شود، استفاده از توانایی تعقل در انسان و انباشت دانش به کشف این اطلاعات غیب می انجامد. می دانیم بیش از ۹۵ درصد یونیورس که به ماده و انرژی تاریک موسوم است هنوز برای بشریت غیب است. انسان عاقل و خلیفه در زمین هنوز راه درازی در کشف اسرار آفرینش در پیش دارد. هنوز اول راهیم! البته این مغایرتی با توانایی انسان در اتصال به خدا از طریق وحی ندارد. خدا همه جا در جهان هستی حضور دارد.

تا اینجا مروری داشتیم بر مفهوم «اسماء» و «غیب» در آیات قرآن. در بخش بعد نگاه سریعی خواهیم داشت به «نور» در آیات قرآن. سپس در بخش های بعدی نگاهی می کنیم به ارکان نظری ابن عربی یا همان نظریه «علم الاسماء». سپس خواهیم دید که فردید با «اسماءالله» تا کجاها که نمی رود!

۵.      نور

واژه «نور» در قرآن را می توان در چند گروه اصلی شامل گروه های زیر دسته بندی کرد:

آیاتی که آموزه های وحی را نور می داند.آیاتی که هدف رسالت پیامبران و نزول آموزه های وحی را، خروج قوم مخاطب از ظلمت به نور می داند.آیاتی که در آن تاکید شده است کافران قادر به خاموش کردن این نور نیستند.آیاتی که نور و ظلمت برای مقایسه دانستن و ندانستن به کار رفته است.آیاتی که در آن نور در دنیای آخرت برای رستگارشدگان استفاده شده است.آیاتی که نور و تاریکی در آن واقعی است مثل نور ماه و ظلمت شب.

در دنباله به خلاصه برخی از آیات هر گروه نگاهی می اندازیم:

۵.۱.     نزول آموزه ها به مثابه نور برای هدایت

بیشترین تعداد آیات برای نورِ هدایت است. نوری که مصادیق آن کتاب پیامبران یا همان آموزه های نازل شده توسط خدا می باشد:

فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِی أَنزَلْنَا (تغابن:۸)  قَدْ جَاءکُم مِّنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُّبِینٌ (مائده:۱۵). وَاتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِیَ أُنزِلَ مَعَهُ أُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (اعراف:۱۵۷). یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءکُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّکُمْ وَأَنزَلْنَا إِلَیْکُمْ نُورًا مُّبِینًا (نساء:۱۷۴). وَیَجْعَل لَّکُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ (حدید:۲۸). وَلَکِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نَّهْدِی بِهِ مَنْ نَّشَاء مِنْ عِبَادِنَا (شوری:۵۲)، وَآتَیْنَاهُ الإِنجِیلَ فِیهِ هُدًى وَنُورٌ (مائده:۴۶)، إِنَّا أَنزَلْنَا التَّوْرَاهَ فِیهَا هُدًى وَنُورٌ (مائده:۴۴)،  و آیات دیگر.

۵.۲.    پیامبران و آموزه های کتاب برای خروج مردم از ظلمت به نور

در این دسته بندی آیاتی آورده شده است که هدف رسالت و نزول کتاب پیامبران را برای خروج مردم از تاریکی به نور بیان کرده است:

کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ (ابراهیم:۱). وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآیَاتِنَا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ (ابراهیم:۵). وَیُخْرِجُهُم مِّنِ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَیَهْدِیهِمْ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ (مائده:۱۶). هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ عَلَى عَبْدِهِ آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لِیُخْرِجَکُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ (حدید:۹). رَّسُولًا یَتْلُو عَلَیْکُمْ آیَاتِ اللَّهِ مُبَیِّنَاتٍ لِّیُخْرِجَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ (طلاق:۱۱). اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ (بقره:۲۵۷)، و آیات دیگر

۵.۳.    تلاش کافران برای خاموش کردن نور خدا

یُرِیدُونَ أَن یُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَى اللّهُ إِلاَّ أَن یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ (توبه:۳۲). یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ (صف:۸).

۵.۴.    تمثیل نور و تاریکی برای دانستن و ندانستن

قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الأَعْمَى وَالْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ (رعد:۱۶)، وَمَا یَسْتَوِی الْأَعْمَى وَالْبَصِیرُ. وَلَا الظُّلُمَاتُ وَلَا النُّورُ  (طه:۱۹ و ۲۰).

۵.۵.    نور در آخرت برای رستگارشدگان

یَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ یَسْعَى نُورُهُم بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَبِأَیْمَانِهِم (حدید:۱۲)، و آیات دیگر

۵.۶.    نور و تاریکی روز و شب و نور ماه و خورشید

وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا (نوح:۱۷). هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیَاء وَالْقَمَرَ نُورًا (یونس:۵).  الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ (انعام:۱)، و آیات دیگر.

برای آشنایی بیشتر با نور و ظلمات و رابطه آن با هدایت خدا و هدایت خداهای دروغین، به آیات بقره:۲۵۶ و ۲۵۷ در دنباله توجه می کنیم. به مخاطب گفته شده است که در دین اجباری نیست. راه درست از بیراهه مشخص است. کسانی که از خدایان دروغین روی بگردانند و به خدا ایمان بیاورند به ریسمان قابل اعتمادی چنگ زده اند. خدا یاور کسانی است که ایمان می آورند- آن ها از ظلمت به نور خارج می کند. اما آن هایی که خدایشان خدایان دروغین است، بر عکس هدایت خدا، از نور به تاریکی هدایت می شوند!

بقره:۲۵۶ و ۲۵۷

لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ،

فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا،

وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ،

اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ:

یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ،

وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ:

یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ،

أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ!

دریافتیم که نور خدا عموما برای ایمان و هدایت به راه درست به کار رفته است. آموزه های وحی چون نوری مخاطبین را از ظلمت خارج کرده اند. برای روشن تر شدن کاربرد «نور»،  آیات بقره:۱۷ و ۱۸ مثال خوبی است. کسانی که چشم و گوش خود را به حقایق و آموختن بسته اند مثل کسانی هستند که با خاموش شدن آتش در تاریکی رها شده اند:

بقره:۱۷ و ۱۸

مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ نَارًا فَلَمَّا أَضَاءتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَکَهُمْ فِی ظُلُمَاتٍ لاَّ یُبْصِرُونَ،

صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ!

مثل آنان همچون مثل کسانى است که آتشى افروختند و چون پیرامون آنان را روشنایى داد خدا نورشان را برد و در میان تاریکیهایى که نمى‏بینند رهایشان کرد،

کرند لالند کورند بنابراین به راه نمى‏آیند!

مفهوم دیگری که در قرآن در رابطه با مفهوم نور هدایت استفاده شده است بصائر  به مفهوم بینش است. آموزه های پیامبران بصائرند برای هدایت.

جاثیه:۲۰

هَذَا بَصَائِرُ لِلنَّاسِ وَهُدًى وَرَحْمَهٌ لِّقَوْمِ یُوقِنُونَ

این روشنگرهایی است براى مردم است، و براى اهل ایقان رهنمود و رحمت است‏.

انعام:۱۰۴

قَدْ جَاءکُم بَصَآئِرُ مِن رَّبِّکُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ عَمِیَ فَعَلَیْهَا وَمَا أَنَاْ عَلَیْکُم بِحَفِیظٍ

به راستى روشنگری هایی  از جانب پروردگارتان براى شما آمده است پس هر که ببیند به سود خود او و هر کس کور باشد به زیان خود اوست و من حافظ شما نیستم.

۵.۷.    نور:۳۵، آیه بحث انگیز

در رابطه با «نور» مورد بحث این مقاله، آیه نور:۳۵  آیه بحث انگیر می باشد. به نظر می رسد این آیه سبب بدفهمی هایی شده است. در این آیه اولا- به صراحت گفته شده است که یک مثال است: مَثَلُ نُورِهِ،  وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ؛ دوما- مانند آیات دیگری که در این بخش آمد، «نور» همان نور هدایت می باشد: یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ. نور هدایت خداست که در زمین و آسمان هاست، و نه این که خدا «نور» باشد. خدای خالق همه مخلوقات که خود جاعل نور نیز می باشد، برای «هدایت» مخلوقات خود همه جا حاضر است:  أَعْطَى کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى (طه:۵۰).

نور:۳۵

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ، مَثَلُ نُورِهِ:

کَمِشْکَاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ،

یُوقَدُ مِن شَجَرَهٍ مُّبَارَکَهٍ زَیْتُونِهٍ لَّا شَرْقِیَّهٍ وَلَا غَرْبِیَّهٍ،

یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ،

نُّورٌ عَلَى نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ،

وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ!

خدا نور آسمانها و زمین است، مثل نور او:

همانند چراغدانی است که در آن چراغی باشد، آن چراغ در حبابی قرار گیرد، حبابی درخشنده همچون یک ستاره فروزان،

این چراغ با روغنی افروخته می‏شود که از درخت پر برکت زیتونی گرفته شده که نه شرقی است و نه غربی

نزدیک است بدون تماس با آتش شعله ور شود،

نوری در نور است و خدا هر کس را بخواهد به نور خود هدایت می‏کند،

و خداوند براى مردم مثلها مى‏زند و خداوند به هر چیزى داناست‏!

همانطور که مدل مقاله «نظام خلق و امر» [۵] بحث شد، بر اساس آیات قرآن، روح خدا در نظام خلق و امر حضور دارد: روح برای حیات دادن به خلق نخستین هر نوع مخلوق حیات دار و همچنین حضور «الروح» در اجرای «امر» خدا! خلقت و انشاء نخستین انواع موجودات حیاتدار، تدریجی در زمین رخ می دهد. اما به زبان ما طرح و نقشه و تقویم اجرای آن در علم خدا موجود و در کتاب مبین خدا ثبت شده است! برای روشن تر شدن نقش «امر» (و روح) که رابطه «کلمه» و «خلق» است به این مثال دقت می کنیم: فرض کنیم «کتاب مبین» خدا که تمام علم خدا و تقویم اجرای آن در آن کتاب ثبت است، توسط خدای دروغینی دزدیده شود. یعنی خدای دروغین مالک تمام اسرار آفرینش شود. آیا این خدای دروغین با داشتن این اسرار قادر به خلق چیزی خواهد بود؟ پاسخ، نه است. چرا؟ برای این که برای «خلق» از روی کدهای موجود در «کتاب مبین» به «امر» نیاز است. «امر» با روح خدا و «الروح» امکان پذیر است. یعنی برای «خلق»، حضور خدا بوسیله روحش یک ضرورت است! خدا با روح با مخلوقات ارتباط  دو طرفه دارد. خدای دروغین قادر به دزدیدن روح خدا نیست! روح چیست؟ طبق آیات قرآن، بشر درباره روح چندان علمی به دست نخواهد آورد!

۶.      صفات خدا، کلمات خدا، و نظام خلق و امر و «اسماء»

همانطور که در [۵] بحث شد، طبق آیات قرآن خدا قابل وصف نیست.            خدای «متعال» عالی تر و بالاتر و منزه تر از آن است که به «توصیف» درآید: فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ، لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ  (مومنون۱۱۶)، سُبْحَانَ رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ (زخرف:۸۲). اما آفرینش و اداره هستی و به طور مشخص «آسمان ها و زمین» مثال اعلایی از اوست: وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَى فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ (روم:۲۷).  اسم های محدودی (حدود دویست) که برای خدا بیان شده است،  یا ۹۹ اسم حسنی که بر اساس آیات قرآن شمارش شده است؛ نمی تواند خدا را توصیف کند. شاید با بی نهایت کلمه بتوان خدا را توصیف کرد که غیر ممکن می شود.

طبق مدلی که در [۵] و [۱۱] ارائه شده است، می دانیم که کتاب مبین خدا شامل بی نهایت کلمه است.«کلمات» خدا که به زبان ما چون «کتاب» توصیف شده است با «امر» خدا به «خلق» تبدیل می گردند. بالقوه های نامتناهی نزد خدا به قدر معلوم با امر خدا بالفعل می شوند. به بیان دیگر بی نهایت کلمات  یا کدهای خدا با «نزول» در جهان ما پدیدار می شوند. آنگاه توسط ما قابل درک و قابل رازگشایی می شوند. «کلمات» خدا شامل اجزا و قوانین هستی و همچنین مفاهیم و معانی می باشند. کلمات با امر خدا به تدریج و در زمان مقتضی خلق می شوند یا در نظام «خلق و امر» از قوه به فعل در می آیند. این کلمات آیات می شوند برای مخلوق انسان هوشمند برای تعقل. «کتاب» و «کلمات» بر خدا سبقت گرفته اند. به بیان دیگر نقشه های آفرینش و دستورالعمل های اجرا و زمان آن در «کتاب» خدا و به زبان خدا ثبت و محفوظ است که با «امر» در جهان ما نازل و پدیدار می شوند.

خدا بسیاری از مخلوقات و پدیده ها را به تسخیر انسان در آورده است. به «تسخیر» انسان در آمدن برخی از مخلوقات و پدیده ها نتیجه توانایی های بیشتر خدادادی انسان است در مقایسه با سایر مخلوقات. به بیان دیگر «تسخیر» مقوله ای است مربوط به جایگاه «خلافت» انسان و نه «کرامت» انسان [۱۲]. همه موجودات نزد خدا دارای کرامت مساوی می باشند. آفرینش چیزها و پدیده های هستی رحمت خدا می باشد. «رحمت» و «علم» خدا در هر چیزی گسترده است. خدا آیات هستی را که رحمت است برای آموختن و استفاده ما «تفصیل» داده است. «عرش» بالاترین واحد آفرینش توصیف شده در قرآن است که پس از تسخیر قرار یافته و آماده حیات گردیده است. با مطالعه آیات عرش شامل «آسمان ها و زمین» می توان درباره  امر متعالی، هدف خلقت، و رابطه خدا و انسان به سطحی از فهم رسید. خلقت آسمان ها و زمین «حق» می باشد. خلقت آسمان و زمین و هر چه در آن است بیهوده نیست. آزمون انسان در نظام خلق و امر، انجام بهترین عمل («احسن عمل») می باشد [۵] [۱۳].

در مقام مقایسه اینجا به عصاره نظر فردید نگاهی می اندازیم [۱]. سپس در بخش بعد درباره نظریه «علم الاسماء تاریخی  و ادوار» فردید بحث کوتاهی ارائه می شود. به بیان ساده در مدل ابن عربی از هستی، اسامی خدا از عالم غیب در عالم شهادت به اشیا تبدیل می گردند.  اساس «حکمت الاهی » و «فلسفه تاریخ» فردید بر نظریه «علم الاسماء» ابن عربی است: «اسماءالله» در عالم شهادت ظهور زمانی و تاریخی دارند . در عرفان نظری ابن عربی «اسماء» همان ماهیات یا ثابتات عقلی اشیاء اند که در علم الهی در عالم غیب قرار دارند. «اسماء» بنا بر تقدیر الهی در قالب اشیاء در عالم محسوس پدیدار می شوند. با همین روش است که ابن عربی ذات غیبی یا هویت غیبی خدا را اسم می داند: همان ذات حق تعالی که متصف به صفتی میشود.

با توجه به توضیحاتی که در بخش های قبل درباره «اسماء»، «غیب»، و «نور» داده شد و در دنباله خلاصه شده است، به باور نگارنده مدل «اسماء الله» ابن عربی نه تنها پایه قرآنی ندارد که مخالف آیات قرآن می باشد. در به چالش کشاندن نظام فکری ابن عربی با آیات قرآن می توان چنین مواردی را برجسته نمود:  ۱) برداشت نادرست از  آموزش نام ها (بیان) در داستان آدم، ۲) کاربرد «اسماء» یا نام های خدا در خواندن خداست، نه تبدیل و ظهور آن در قالب اشیاء ، ۳) عالَمی به اسم «غیب» وجود ندارد، غیب به مفهوم ناپیدا برای بشر می باشد در همین جهان ما، ۴) در نظام پویا و زنده «خلق و امر» قرآنی، نزول «کلمه» با «امر» خدا به «خلق» تبدیل می شود، ۵) روح خدا در نظام خلق و امر برای حیات دادن به خلق نخستین هر گونه مخلوق و همچنین با «الروح» برای «امر» حضور دارد،  و ۶) تعداد «کلمات خدا» بی نهایت است.

اگر بخواهیم «کلمات» را معادل «اسماء» خدا (به زبان ابن عربی) فرض کنیم، بی نهایت را تقلیل داده و بسیار محدود کرده ایم (مگر آن که فرض کنیم تمام کلمات خدا نام های خدا می باشند)! دلیل آنهم مشخص است: ما به مقدار بسیار ناچیزی از علم و قدرت بیکران خدا آگاهی داریم. خدا بارها در قرآن تاکید کرده است که مقدار مشخصی از خزائن نزد خود را نازل کرده است. در این مرحله حیات تاریخی بنی آدم، دانش انسان درباره همین مقدار محدود نازل شده بسیار اندک می باشد. بنابراین قادر نیستیم نام های بی شمار خدا را که  صفات خدای بیکرانه  را نمایندگی می کنند، بر شماریم.  با محدود کردن نام های خدا، بیکرانه را مثلا به دویست فروکاهیده و محدود کرده ایم. از طرف دیگر طبق آیات قرآن می دانیم که «کلمات» خدا بر خدا «سبقت» گرفته اند. یک وجه این «سبقت»، قانونمندی نظام هستی است. کوچکترین جزییات نظام هستی توسط خدا با حساب و کتاب  از قبل طراحی شده است. پس باید برای زندگانی در نظام هستی و هارمونی با آن و آزمون «احسن عمل»، قوانین هستی را شناخت. بی نهایت بودن کلمات راه را برای طلب و جستجوگری و آموختن و دانستن تا ابد باز می گذارد.

این که ابن عربی و دیگران تمثیل یاد دادن نام ها به آدم را در یک داستان چنین بزرگ کرده اند و روی آن سرمایه گذاری معنوی و فلسفی کرده اند، با فرض خلق دفعی آدم از مجسمه گِلی و «بشو» در یک چشم به هم زدن بوده است. «بشو» برای شروع یک خلق است. با هست شدن، تازه مراحل خلق و انشاء تدریجی [۳] [۴] آغاز می گردد. «بشو» در یک چشم به هم زدن، شاید هم تمثیل قدرت خدا باشد! می دانیم که در نظام خلق و امر گاه میلیون ها سال طول می کشد تا فرآیند خلقت نخستینی به ثمر بنشیند. انسان باید توانایی های خدادادی را به کار گیرد، بیاموزد و به سبب جایگاه خود در نظام هستی یک کنشگر عامل خدا یا همان خلیفه باشد. «بشو» در یک چشم به هم زدن توسط خدا، نباید انسان را مغرور و تنبل و متوهم بار بیاورد! میلیاردها سال طول می کشد تا در یک سیاره حیات بشکفد!

در این قسمت به نظر محمد حسین طباطبایی درباره یاد دادن «اسماء» به آدم نگاهی می اندازیم.  طباطبایی بر این باور است که خدا موجوداتی را که در غیب آسمان ها و زمین بوده اند به آدم معلوم کرده است: «اسماء نامبرده امورى بوده‏اند که از همه آسمانها و زمین غایب بوده، و بکلى از محیط کون و وجود بیرون بوده‏اند.» ! مولف المیزان درباره یاد دادن «اسماء» به آدم  می نویسد [۱۷]:

«آن مسمیات و نامیده‏ها که براى آدم معلوم شد، حقایقى و موجوداتى خارجى بوده‏اند، نه چون مفاهیم که ظرف وجودشان تنها ذهن است، و نیز موجوداتى بوده‏اند که در پس پرده غیب، یعنى غیب آسمانها و زمین نهان بوده‏اند».

«و عالم شدن به آن موجودات غیبى، یعنى آن طوری که هستند، از یک سو تنها براى موجود زمینى ممکن بوده، نه فرشتگان آسمانى، و از سوى دیگر آن علم در خلافت الهیه دخالت داشته است».

یعنی خدا از همان اوان خلقت و قبل از آن که به آدم فرصت تجربه و آموختن بدهد، او را از جهان هستی به عالم غیب مورد نظر طباطبایی می برد تا آن جا رازهایی را بیاموزد! طبق آیات قرآن می دانیم که الروح و فرشتگان برای امر رسالت و وحی آیات به پیامبران به دنیای ما نزول می کنند. حال چطور می شود خدا برای آموزش نخستین انسان او را به دنیایی آن بالاها ببرد! مگر قرار نیست انسان در زمین خلیفه شود؟ مگر قرار نیست در این محیط خاکی زیست کند؟ پس باید قوانین و محدودیت های محیط را بیاموزد!

از طرف دیگر اگر لازمه خلافت بشر در زمین، آموختن ناگهانی علم مورد نظر طباطبایی در همان اوان خلقت بوده است، باید این علم خودش را یک جایی در حیات تاریخی گونه انسان نشان داده باشد. تا آن جا که تاریخ بشر نشان می دهد انسان کلمه به کلمه، ذره به ذره، و گام به گام آموخته است. رنج کشیده است، قربانی داده است، و تجربه کسب کرده است تا بتواند از غار و چراگاه به خانه کوچ کند! کمر انسان برای حمل این این بار سنگین الهی که خدا با قوه «تعقل» بردوش او گذاشت خم شده است! وگرنه مانند گونه های دیگر مخلوقات، بی خیال رنج دانایی در جنگل ها می گشت و از طبیعت لذت می برد و چون پرندگان آواز می خواند! آن چه خدا به آدم یاد داد اما، گونه انسان را در مقایسه با مخلوقات دیگر مستقر در زمین به مخلوق برتر و مسخر سیاره زمین تبدیل کرد. توانایی بیان و تعقل و در نتیجه دانایی، اگر چه برای بشر رنج بسیار به بار آورد، ولی با انباشت دانش موجب پیشرفت و رفاه انسان شد.

در رابطه با وحدت وجود همانطور که در [۵] بیان شد، خدا در جهان خلق و امر با روح حضور دارد، اما بر هر چیز قادر است. در قرآن به روشنی و بارها تاکید شده است که آن چه در آسمان ها و زمین است از آن خداست. رحمت و علم خدا در هر چیزی گسترده است (طه:۹۸) (غافر:۷). ولی خدا بر هر چیزی محیط است و هر چیزی فرمانبر خدا می باشد: وَللّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ وَکَانَ اللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُّحِیطًا (نساء:۱۲۶). وَلَهُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ کُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ ﴿روم:۲۶﴾.  هُوَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ: قَدِیرٌ، وَکِیلٌ، حَفِیظٌ،  عَلِیمٌ، بَصِیرٌ، شَهِیدًا، مُحِیطًا، مُقِیتًا، حَسِیبًا، مُقْتَدِرًا…! در بخش پایانی درباره رابطه سمت-سمت انسان با خدا مطلبی ارائه شده است.

۷.      فردید و علم الاسماء تاریخی  و ادوار

فردید بر این باور است که هر دوره ای از زمان به نام پیامبرى ست که در آن بعثت می کند. در هر دور تاریخی، حقیقت الاهی با نامى نمایان می شود که آن پیامبر مظهر آن است. این ادوار با آدم آغاز می شود، که نخستین انسان و نخستین نبی بود. سپس سلسله آن با انبیاء دیگر ادامه پیدا می کند تا سرانجام به دور محمدی می رسد.  دور ظهور «حقیقتِ محمّدیه»، دور حقیقت کامل و پایان ادوار است. همانطور که در مقالات گوناگون از جمله [۱۱]  [۱۳]  [۱۴] [۱۵]  [۱۶] با آیات قرآن بحث شده است، هر پیامبر برای هدایت قوم خود و به زبان آن قوم بعثت کرده است. باید بین پیام جهانی و پیامبر محلی برای هدایت و آموزش مخاطب محلی فرق گذاشت. حضرت محمد چند هزار سال پس از حضرت ابراهیم، به مبارزه با همان بت پرستی در قوم خود مامور شد که رسالت حضرت ابراهیم بود. به بیان دیگر چند هزار سال پس از رسالت حضرت ابراهیم، هنوز قوم قریش مخاطب پیامبر در همان دوره و یا حیات تاریخی قوم حضرت ابراهیم بوده است! اگر رسالت انبیاء را جهانی بدانیم، باید با کمال تاسف گفت که در بازه زمانی حدود چهار هزار سال هیچ تغییری رخ نداده است. انسانی که به قول محمدحسین طباطبایی در همان بدو خلقت، عالِم به علم «خلافت الهیه» شده است؛ از حضرت ابراهیم تا حضرت محمد با دست خود از سنگ و چوب بت می ساخته است و می پرستیده است!

از طرف دیگر اگر به مفهوم «امت واحده» در قرآن دقیق شویم، باز تاکیدی است بر اصل قرآنی پیامبر قومی. درست است که در اوان خلقت گونه انسان، جمعیت اندک انسان یک گروه یا امت واحده ای را تشکیل می داده اند. ولی در آیات دیگر قرآن به روشنی تاکید شده است که خدا خود می خواهد مردم شعوب و قبائل گوناگون باشند تا همدیگر را بشناسند:  وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا (حجرات:۱۳). زبان های مختلف و شریعت ها و منهاج های قومی مختلف نیز در راستای همین تکثر و گوناگونی می باشد: لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنکُمْ شِرْعَهً وَمِنْهَاجًا وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّهً وَاحِدَهً وَلَکِن لِّیَبْلُوَکُمْ فِی مَآ آتَاکُم فَاسْتَبِقُوا الخَیْرَاتِ (مائده:۴۸).

نکته دیگر این که یکی از اهداف بعثت پیامبران ایجاد وحدت بین قوم خود می باشد، که به تفرقه و ستیز دچار شده بوده اند [۱۶]. در قرآن کلمه‌ی «امت» برای هر گروهی به کار رفته است. این گروه می‌تواند یک گروه کوچک چند نفره هم باشد. قرآن حتی برای حیوانات هم صحبت از امت‌هایی می‌کند که مانند انسان‌ها هستند. در آیه آل عمران:۱۱۳ برای یک تعداد افراد جمعیت موسوم به اهل کتاب مقیم حجاز واژه «امت» به کار رفته است.  گفته شده است که همه اهل کتاب یکسان نیستند، امتی (گروهی) از اهل کتاب در دین پایورند و کتاب می خوانند و سجده می کنند: لَیْسُواْ سَوَاء مِّنْ أَهْلِ الْکِتَابِ أُمَّهٌ قَآئِمَهٌ یَتْلُونَ آیَاتِ اللّهِ آنَاء اللَّیْلِ وَهُمْ یَسْجُدُونَ.

جمعیت یا قوم یا امتی که پیامبری در آن بعثت کرده است، معمولاً مبتلا به تفرقه و چنددسته‌گی و دشمنی ستیزه‌جویانه بین قبائل و گروه های مختلف بوده‌اند. یا حاکمان طاغی آنها را به گروه‌های مختلف دشمن، شقه شقه کرده بوده‌اند. پس از ظهور هر پیامبر با تلاش و هدایت و آموزش پیامبر و داوری او در اختلافات‌ بین آن ها؛ دشمنی‌ها و درگیری‌های‌ را کنار گذاشته و بین آن ها الفت برقرار شده است. این‌جاست که آن دسته‌های متفرق و درگیر، پس از تغییر، امت واحده خطاب شده‌اند و یا در تاریخ از آن ها با صفت «واحده» یاد شده است. می‌بینیم که امت واحده که با تفسیرها و تاویل‌های نادرست درباره‌ی آن نظریه‌پردازی شده و در تمجید از آن قلمفرسایی‌ها شده، چیزی نیست جز تغییر و تفاهم گروه‌های مختلف یک جمیعت دسته دسته شده. برخی از این امت‌های واحده پس از مرگ پیامبرشان دوباره به گذشته برگشته و کشمکش‌ها و خونریزی‌های گذشته را بازتولید کرده‌اند. لازم به یادآوری است که بنا بر قرآن می‌توان در جهت منفی نیز امت واحده و یکدست بود؛ مثلاً امت واحده در کفر!

فراموش نکنیم که پیامبر نیز در مدینه با یهودیان یثرب علیه کفار و مشرکان مکه معاهده «امت واحده»  امضاء کرد. به نظر می رسد گروه ها و قبائلی که با هم بر علیه دشمنان مشترک متحد می شده اند، گروه یا امت واحدی را طبق یک قرارداد تشکیل می داده اند.

در رابطه با بعثت پیامبران برای هدایت قوم ویژه ای و نه همه بشریت، باید یادآوری کرد که در زمان بعثت پیامبران ارتباطات امروزی میسر نبوده است. به فرض ماموریت جهانی، پیامبران قادر نبوده اند به اقصی نقاط دنیا سفر کنند و با بشریت پراکنده ارتباط برقرار کنند و آن ها را آموزش دهند.

۸.      چینش نظام عالم

رکن دیگر قابل نقد در نظام فلسفی ابن عربی، چینش نظام عالم [۱۰] است که بر اساس هئیت بطلمیوسی از جهان می باشد. در نظام پیشنهادی ابن عربی ورای هفت آسمان (آسمان دنیا+ شش آسمان دیگر)، «کرسی» و بعد از آن «عرش» قرار گرفته است. خود «عرش» نیز به پنج «عرش» مختلف شامل: عرش کریم، عرش رحمان، عرش عظیم، عرش مجید، عرش هویت تقسیم شده است. در حالی که صفاتی چون «کریم» و «رحمان» و «عظیم» و «مجید» و «مکین»؛ در قرآن برای توصیف «عرش» یا همین منظومه شمسی خودمان به کار رفته است! با این روش اگر در قرآن برای «عرش» مثلا ده صفت دیگر نیز ذکر شده بود، شاید در چینش نظام عالم ده طبقه دیگر به عرش افزوده می گشت! البته با دانش امروز بشر، به چینش نظام هستی با دانش آن زمان خرده گرفتن هنری نمی باشد. آن چه مورد نقد جدی است روش ابن عربی در تعامل با آیات قرآن است. روشی که کماکان ادامه دارد و مواردی به تولید کتاب های تفسیر قطور انجامیده است. در واقع دانش بیشتر این گونه کتاب های تفسیر را قطورتر و قطورتر نکرده است؛ که وارونه آن صادق است. تا زمانی که نتوانیم یک درک ساختاری از قرآن داشته باشیم، در جزئیات و داستان ها و مثال ها گم خواهیم شد و در نتیجه از ره افسانه سر در خواهیم آورد!

همانطور که در [۴] بحث شد جغرافیای جهان را می توان میلیاردها واحد مستقل منظومه های خورشیدی پراکنده ای تجسم کرد، که غایت آن شکفتن حیات در سیارات و خلق یک گونه مخلوق هوشمند مثل انسان در سیارات است. باید جایگاه این مخلوق هوشمند را که توانایی تسخیر دارد فهمید و  رابطه او را با هستی تعریف کرد. باور نگارنده این است که اگر رابطه بین پنج کلیدواژه: ۱) «کلمه»، ۲) «امر»، ۳) «خلق»، ۴) «روح» (الرّوح) و ۵) «وحی»، که در مدل [۵]تبیین شده است، خوب فهمیده شود؛ تغییری اساسی در «الاهیات» و در نتیجه در جهان بینی مسلمانان و حتی پیروان سایر پیامبران رخ خواهد داد.  با این تغییر در الاهیات و جهان بینی است که هدف از خلقت و جایگاه انسان در جهان و  آزمون «احسن عمل» [۵] [۱۳]  قرآنی را می توان بهتر فهمید و در نتیجه یک کنشگر و عامل خدا بود با «بهترین عمل»؛ آن طور که شایسته مقام انسان است.

در مدل [۵]، «کلمات» بی نهایت خدا برای خلق بالقوه هستند و نه «اسماء» محدود خدا در قرآن. همچینین گفته شد که فرق است بین «اسماء» خدا مثلا (سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَى)، و نام های یاد داده شده (توانایی بیان) به آدم درآیه بقره:۳۱.  تفاوت عمده دیگر نظام خلق و امر با مدل ابن عربی آن است که در نظام خلق و امر، روح خدا در همین هستی ما در کار است. روح خدا برای حیات دادن به مخلوقات حیات دار در بدو خلقت نخستین، و همچنین «الروح» برای «امر» تبدیل کلمه به خلق در جهان ما حضور دارد. ما از روح چندان نمی دانیم. ولی  طبق آیات قرآن می دانیم که روح در جهان در حال تطور خلق و امر با حضور دائمی در حال کار دارد. «الروح» تنزیلی از روح است در جهان ما. آن معنویتی که در دستگاه فکری و عرفانی ابن عربی قرار است با «اسماء الله» یا نام های خدا در قالب اشیاء به جهان ما آورده شود، با روح و «الروح» در جهان جاری است. «حی القیوم» که در آیاتی چون بقره:۲۵۵، آل عمران:،۱۵ طه:۱۱۱ آمده است، شاید اشاره به حضور روح خدا در نظام خلق و امر دارد! نظام زنده و پویایی که با حضور خدا در حال کار می باشد. در نظریه عرفانی ابن عربی از آن جا که هر اسمى یکى از اسماءالله است، ربّ النوعِ نوعِ ویژه اى از اشیاء می باشد. از طرف دیگر می دانیم که در نظام خلق و امر گونه انسان خود «کلمه» ای است که با امر خدا خلق شده است. به گمان نگارنده زمان آن رسیده است که آن لایه ها و مراتب در مدل پیاز را برای همیشه کنار گذاشت. از اوهام  رها شد تا بتوان در راه دانستن بیشتر درباره همین جهان یک پارچه خودمان تلاش کرد.

طبق قرآن خلقت «حق» است. عرش یا همان منظومه خورشیدی «کریم» است. در نظام خلق و امر اگر برای «کلمات» یک جهان انتزاعی فرض کنیم، باید گفت چیزی از این جهان انتزاعی نمی دانیم. هر چند به گمان نگارنده چنین جهان انتزاعی وجود ندارد. برای خدا لازم نیست بی نهایت کلماتش را در کتابی بنویسد و یا جمع آوری کند. استفاده از واژه کتاب برای فهم بهتر ماست! و این که خلق و نگاهداری و اداره این نظام پیچیده دارای طرح و حساب و کتاب می باشد.

همانطور که در [۳] و [۴] بحث شده است داستان آدم تمثیل است و نه یک داستان واقعی از چگونگی خلقت انسان. خلقت و انشاء انسان تدریجی بوده است. اما حتی اگر داستان آدم واقعی باشد در استدلال این نوشتار تاثیری ندارد. خلافت انسان در زمین بر مبنای مقوله «تسخیر» است و نه «کرامت» که برای همه مخلوقات یکسان است. تصور نادرست شیطان این بوده است که خدا در صدد خلق مخلوقی است که بر فرشتگان کرامت دارد. در حالی که از منظر کرامت نزد خدا فرقی بین انسان و فرشته نیست [۱۲]. کانسپت انسان هوشمند که با توانایی زبان و تعقل و مفهوم سازی می تواند از آیات خدا بیاموزد و کلمات خدا را کشف کند و انباشت دانش داشته باشد، آن چیزی بود که فرشتگان از آن اطلاعی نداشتند.

برداشت رایج از نظام «خلق و امر»، «آسمان ها و زمین»، چینش نظام عالم، خلقت انسان، غیب، اسماء، نور، و هدف از بعثت پیامبران؛ به یک بازنگری اساسی نیازمند است.

۹.      «ذات» یا «سمت» خدا

در قرآن سخنی از «ذات» خدا نرفته است. برای یادآوری «هو»، تعدادی از «هُوَ الَّذِی»  های قرآن در پانوشت [۱۸] خلاصه شده است. «وجه» خدا درآیه قصص:۸۸ که توسط بعضی ها «ذات» خدا معنی شده است، «سمت» خدا می باشد. سمت خیر و خوبی و زیبایی و رحمت….! همان «سمتی» که طبق آیات قرآن، انسان مومن باید خالصانه «سمت» خود را در آن «سمت» قرار دهد: چه در نیایش و خواندن خدا (یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاهِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ، انعام:۵۲)؛  و چه در عمل صالح و «احسن عمل» (وَمَن یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ، لقمان:۲۲). با این هندسه پویاست که «سمت» به «سمت» میسر است. دربخش ۴.۵ با رابطه بین بت ها و  بت پرستان قریش آشنا شدیم- بت هایی که دارند به بت پرست نگاه می کنند ولی چیزی نمی بینند: وَتَرَاهُمْ یَنظُرُونَ إِلَیْکَ وَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ! اما درباره خدا بر عکس است: لاَّ تُدْرِکُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ (انعام:۱۰۴). لازم نیست خدا را دید تا بتوان در «سمت» او قرار گرفت! وقتی که با هر وسعی در «سمت» زیبایی و خیر قرار گرفتی، آن سمت که یُدْرِکُ الأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ می باشد؛ در این سمت منعکس می شود: بازتاب خیر و زیبایی مطلق! در این «سمت» به «سمت» و بازتاب،  اتصال رفته رفته قوی تر می شود و انسان زیباتر می شود و رحمت خدا به او نزدیک:  إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِینَ.  و این اتصال است که  عروه الوثقی است: وَمَن یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَى (لقمان:۲۲). و این اتصال است که باقی خواهد ماند. چرا که: وَیَبْقَى وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ.

این که در آیه قصص:۸۸  گفته شده همه چیز نابود می شود جز «سمت» خدا: کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ، منظور از «وجه» ذات خدا نیست. در رابطه با «وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ» می باشد. بت هایی که با خدا شریک می گرفتند نابود شدند؛ اما «سمت» خدا همیشه باز است برای «سمت» در «سمت»: إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ، حَنِیفًا . علت این که در ترجمه های قرآن، آیات «سلم» را تسلیم به خدا ترجمه کرده اند؛ خوب نفهمیدن «وجه الله» بوده است. بگذارید برای فهم بهتر، آهن ربا و نیروی مغناطیسی آن را مثالی برای خدا فرض کنیم. درست است که در این مثال بزرگی آهن ربا را نمی توان توصیف کرد و نیروی عظیم معناطیسی آن را نمی توان دید؛ اما با قرار گرفتن ذره انسان در میدان و «جهت» مغناطیس این آهن ربای غیر قابل وصف، در واقع با آن یگانه می شود. کسی می شود. جایگاه و قراری پیدا می کند. بیهوده در فضا معلق نیست. به سکینه و سلم می رسد. اما این قرار تضمین همیشگی ندارد. باید با ایمان (صلات و زکات) و احسن عمل، در «سمت» به «سمت» پیوسته پایور و «قائم» باشد. به بیان دیگر حفظ این اتصال و قرار، مستلزم «اقیموا» های دائم و پیوسته فرد می باشد!

عروه الوثقی در همین دنیاست!  لازم نیست فرد در دنیای خیال به سمت او در طبقات موهوم عرش و کرسی پرواز کند. همین جا در همین زمین که محل قرار و سکنای گونه انسان تعیین شده و در آن خلیفه و مسئول است به «حی القیوم» (بقره:۲۵۵) وصل است.

فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ الْقَیِّمِ. فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ، حَنِیفًا- می گوید که در این «سمت» پایور باش. طعام بده و انتظار تشکر نداشته باش؛ «حق» خویشاوندان و تنگدستان و در راه مانده را  از آن چه داری ادا کن؛ شکیبا باش، نماز بخوان، آشکار و نهان ببخش و بدی را با خوبی پاسخ ده:

انسان:۹

إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاء وَلَا شُکُورًا

ما در سمت خداست که به شما طعام می دهیم، و پاداش و تشکری از شما نمى‏خواهیم.

روم:۳۸

فَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ ذَلِکَ خَیْرٌ لِّلَّذِینَ یُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ وَأُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

پس حق خویشاوند و تنگدست و در راه‏مانده را بده، براى کسانى که سمت خدا را می جویند بهتر است، و اینان همان رستگارانند.

رعد:۲۲

وَالَّذِینَ صَبَرُواْ ابْتِغَاء وَجْهِ رَبِّهِمْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَهَ وَأَنفَقُواْ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَعَلاَنِیَهً وَیَدْرَؤُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ أُوْلَئِکَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ

و کسانى که در سمت  پروردگارشان شکیبایى کردند، و نماز برپا داشتند، و از آنچه روزیشان دادیم نهان و آشکارا انفاق کردند، و بدى را با نیکى پاسخ می دهد، فرجام خوب سراى باقى برای آن هاست.

لیل:۱۸، ۱۹، ۲۰

الَّذِی یُؤْتِی مَالَهُ یَتَزَکَّى،

وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُ مِن نِّعْمَهٍ تُجْزَى،

لَّا ابْتِغَاء وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلَى!

نکته دیگری که در پایان بحث اشاره ای به آن بد نیست، ارائه تصویری از دنیای آخرت است. شاید در مقاله دیگری مفصل درباره آن بحث شد. فراموش نکنیم همانطور که «وعده» خدا مبنی بر زندگی جاودانه در دنیای دیگر، «حق» است (وعد الله حقا)؛ خلقت آسمان ها و زمین و آن چه در آن است منجمله انسان نیز «حق» می باشد.  یعنی این که بین «حق» این دنیا و «حق» دنیای دیگر، نمی توان فقط یکی را حق شمرد و از جانب خدا به مردم وعده آن دنیا را داد و زندگی این دنیا را به جهنم تبدیل کرد! انسان ها محق زیستن شایسته در هر دو دنیا می باشند. در قرآن بارها بر حقانیت هر دو دنیا تاکید شده است.

درست که «مصیر»، خدا می باشد: لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ (غافر:۳). وَلِلَّهِ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِیرُ (نور:۴۳). إِنَّا نَحْنُ نُحْیِی وَنُمِیتُ وَإِلَیْنَا الْمَصِیرُ (ق:۴۳). اما نباید فراموش کرد که «جنت» جاودانه که در آن همه چیز جاودانه و فراوان در دسترس است نیز «مصیر» می باشد: جَنَّهُ الْخُلْدِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ کَانَتْ لَهُمْ جَزَاء وَمَصِیرًا (فرقان:۱۵). پاداشِ سبقت در خیرات و آزمون «احسن عمل» انسان در این دنیا، سرانجامی است در بهشت با آن همه اوصاف مادی که در قرآن آمده است. اما آن جا کینه ای در دل ها نیست، هر چه هست سلام است و صلح و برادری (حجر:۴۵ تا ۴۹)، (مریم:۶۱ تا ۶۳)، (فرقان:۱۵ و ۱۶)، (آل عمران»۱۵)، (رعد:۲۳). شاید بتوان گفت در اثر وفور نعمت ها و در دسترس بودن نامحدود آن برای همه، رقابت و نزاع بر سر منابع موضوعیت ندارد. حال اگر دنیای دیگر را در این دنیا الگو قرار دهیم، برای صلح و آرامش و سکینه باید به تعقل و برنامه ریزی در راه تولید و در نتیجه رفاه شهروندان بها داد. در جهان دانش محور و پیچیده کنونی بدون دانش اندوزی و به کارگیری دانش از بهروزی خبری نخواهد بود. حتی دلارهای نفتی هم بدون تعقل به هدر می رود و شهروندان ام القرای ادعایی دل نگران و سرگردان حتی ابتدایی ترین اقلام معیشتی می شوند! حال اگر بخواهیم موضوع رفاه را به عرفان نیز ربط دهیم، درست است که عارف با عشق خدا خود را بی نیاز می بیند و غنی!  اما انسان نمی تواند در تلاش و جهد دست جمعی برای ساختن و زندگی بهتر در محله و شهر و کشور و سیاره زمین بی تفاوت باشد. صلح فردی نمی تواند از مسیر صلح دیگران نگذرد!

به نظر می رسد زمان آن فرارسیده است که یک بار و برای همیشه از مراتب نظام خلقت بر مبنای لایه ها رها شد. ذهن را از مدل های دوران بی دانشی بشر پاک کرد. تا بتوان به همین عرش کریم و مجید، همین «آسمان ها و زمین»، همین سامانه خورشیدی خودمان بازگشت. مومنان «سمت» در «سمت»، زنده گی و زندگی را پاس دارند و جانانه در دانستن بیشتر پنهان عرش رحمان بکوشند.

منابع

[۱]     اسطوره فلسفه در زمانه ما، بازدیدی از احمد فردید و نظریه غرب زدگی، داریوش آشوری، سایت ملکوت

[۲]     گفتارهایی درباب اسرار حبّ و معرفت (بخش اول)- خلقت عالم، خسرو آقایاری، فروردین ۱۳۹۲، سایت الف

[۳]     قرآن و آفرینش تدریجی- انشاء در خلقت (۱)، آرش سلیم، اردیبهشت ۱۳۹۱، سایت فرهنگی نیلوفر

[۴]     قرآن و آفرینش تدریجی- انشاء در خلقت (۲)، آرش سلیم، اردیبهشت ۱۳۹۱، سایت فرهنگی نیلوفر

[۵]     الاهیات قرآنی- نظام «خلق و امر» و آزمون انسان، آرش سلیم، اسفند ۱۳۹۱، سایت فرهنگی نیلوفر

[۶]     خزائن الهی، محمدحسین حشمت پور، زمستان ۱۳۸۴، نشریه فلسفه کلام و عرفان

[۷]     رساله مفاتیح غیب، محی الدین عربی، تصحیح سعید رحمانیان، بهار ۱۳۷۷،  نشریه فلسفه کلام و عرفان

[۸]     طریق شناخت عالم غیب از نظر ملاصدرا و علامه طباطبایی (ره) ، علی ارشد ریاحی و پروین ایرانپور،  بهار ۱۳۸۹، نشریه فلسفه کلام و عرفان.

[۹]     شهادت و غیب از نظر علامه طباطبایی (ره)، پروین ایرانپور، تابستان ۱۳۸۶، نشریه فلسفه کلام و عرفان

[۱۰]  چینش نظام عالم از دیدگاه ابن‌عربی، علیرضا کرمانی، سایت موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران

[۱۱]  بازگشت به «کتاب» با بازاندیشی قرآن- نقدی به رویکرد نصر زید ابوحامد، آرش سلیم، اردیبهشت ۱۳۹۲، سایت جرس

[۱۲]  کرامت، اختیار، و آزمون انسان – مقدمه ای بر بحث اتانازی، ، آرش سلیم، آذر ۱۳۹۱، سایت فرهنگی نیلوفر

[۱۳]  پلورالیسم دینی- دین حق و صراط مستقیم، آرش سلیم، آذر ۱۳۹۱، سایت فرهنگی نیلوفر

[۱۴]  قرآن، پیامبر، و جمعیت مخاطب ، آرش سلیم، مرداد ۱۳۸۹، سایت رادیو زمانه

[۱۵]  ریشه تفسیرهای گوناگون از قرآن کجاست؟  ، آرش سلیم، مرداد ۱۳۸۹ ، سایت رادیو زمانه

[۱۶]  انسان: بعثت، آزادی، و صلح-  مروری بر چهار دیدگاه درباره‌‌ی حکومت دینی، آرش سلیم، اسفند ۱۳۸۹، سایت رادیو زمانه

[۱۷]  المیزان، محمدحسین طباطبایی صفحه ۱۸۱:

«پس از آنچه گذشت روشن شد، که علم باسماء آن مسمیات، باید طورى بوده باشد که از حقایق و اعیان وجودهاى آنها کشف کند، نه صرف نامها، که اهل هر زبانى براى هر چیزى مى‏گذارند، پس معلوم شد که آن مسمیات و نامیده‏ها که براى آدم معلوم شد، حقایقى و موجوداتى خارجى بوده‏اند، نه چون مفاهیم که ظرف وجودشان تنها ذهن است، و نیز موجوداتى بوده‏اند که در پس پرده غیب، یعنى غیب آسمانها و زمین نهان بوده‏اند، و عالم شدن به آن موجودات غیبى، یعنى آن طوریکه هستند، از یک سو تنها براى موجود زمینى ممکن بوده، نه فرشتگان آسمانى، و از سوى دیگر آن علم در خلافت الهیه دخالت داشته است. کلمه (اسماء) در جمله (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها) الخ، از نظر ادبیات، جمعى است که الف و لام بر سرش در آمده، و چنین جمعى به تصریح اهل ادب افاده عموم مى‏کند، علاوه بر اینکه خود آیه شریفه با کلمه (کلها، همه‏اش) این عمومیت را تاکید کرده.

در نتیجه مراد بان، تمامى اسمایى خواهد بود که ممکن است نام یک مسما واقع بشود، چون در کلام، نه قیدى آمده، و نه عهدى، تا بگوئیم مراد، آن اسماء معهود است.

از سوى دیگر کلمه: (عرضهم، ایشان را بر ملائکه عرضه کرد)، دلالت مى‏کند بر اینکه هر یک از آن اسماء یعنى مسماى بان اسماء، موجودى داراى حیاه و علم بوده‏اند، و در عین اینکه علم و حیاه داشته‏اند، در پس حجاب غیب، یعنى غیب آسمانها و زمین قرار داشته‏اند.

گو اینکه اضافه غیب به آسمانها و زمین، ممکن است در بعضى موارد اضافه تبعیضى باشد، و لکن از آنجا که مقام آیه شریفه مقام اظهار تمام قدرت خداى تعالى، و تمامیت احاطه او، و عجز ملائکه، و نقص ایشان است، لذا لازم است بگوئیم اضافه نامبرده (مانند اضافه در جمله خانه زید-) اضافه ملکى باشد.

در نتیجه مى‏رساند: که اسماء نامبرده امورى بوده‏اند که از همه آسمانها و زمین غایب بوده، و بکلى از محیط کون و وجود بیرون بوده‏اند.»

[۱۸]    هُوَ الَّذِی یُرِیکُمْ آیَاتِهِ (غافر:۱۳). هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا (ملک:۱۵). هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلَائِفَ فِی الْأَرْضِ (فاطر۳۹).  هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلَائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ(احزاب:۴۳). وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمَاء بَشَرًا (فرقان:۵۴).  قُلْ هُوَ الَّذِی أَنشَأَکُمْ (ملک:۲۳). قُلْ هُوَ الَّذِی ذَرَأَکُمْ فِی الْأَرْضِ (ملک:۲۴). هُوَ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَهٍ (اعراف:۱۸۹).   هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُم مَّا فِی الأَرْضِ جَمِیعًا  (بقره:۲۹).   هُوَ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَهٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَهٍ ثُمَّ … وَلَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ﴿غافر:۶۷ ﴾. هُوَ الَّذِی یُصَوِّرُکُمْ فِی الأَرْحَامِ (آل عمران:۶). وَهُوَ الَّذِی أَحْیَاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ (حج:۶۶). وَهُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُواْ مِنْهُ (نحل:۱۴).  هُوَ الَّذِیَ أَنزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ (آل عمران:۷). هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیَاء وَالْقَمَرَ نُورًا وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُواْ عَدَدَ السِّنِینَ وَالْحِسَابَ (یونس:۵). وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ بِالْحَقِّ  (انعام:۷۳). وَهُوَ الَّذِی فِی السَّمَاء إِلَهٌ وَفِی الْأَرْضِ إِلَهٌ (زخرف:۸۴). اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ  (آل عمران:۲ ) و آیات دیگر.  … و سرانجام آن هایی که آیات خدا را ملعبه خرافه کرده اند، فراموش نکنند که:  وَهُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبَادِهِ وَیَعْفُو عَنِ السَّیِّئَاتِ وَیَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ (شوری:۲۵).

فهرست