الزامات و ضرورت‌های تغییر دروس معارف دانشگاه‌ها

مراد از معنوى شدن این است که جوانان ما داراى زندگى اى شوند که درآن آرامش درونى، شادى، امیدوارى، رضایت باطن داشته و زندگى برایشان معنى دار باشد. به نظرمن براى معنوى شدن پنج مؤلفه خیلى مهم است: جوان به جاى اینکه دستخوش هزاران اضطراب و تشویش باشد باید باطن آرامى پیدا کند، به جاى اینکه افسرده باشد باید از…

مراد از معنوى شدن این است که جوانان ما داراى زندگى اى شوند که درآن آرامش درونى، شادى، امیدوارى، رضایت باطن داشته و زندگى برایشان معنى دار باشد. به نظرمن براى معنوى شدن پنج مؤلفه خیلى مهم است: جوان به جاى اینکه دستخوش هزاران اضطراب و تشویش باشد باید باطن آرامى پیدا کند، به جاى اینکه افسرده باشد باید از لحاظ روانى شاد شود به جاى اینکه ناامید ودست به گریبان یاس باشد آدمى امیدوار به زندگى گردد، عوض اینکه دائماًبا خودش نزاع داشته باشد باید یک نحو رضایت باطن در خویش احساس کند تا هیچ گاه دستخوش عذاب وجدان نباشد و همیشه یک ملامت گر درونى او را لگدمال نکند واز همه اینها مهم‏تر این است که زندگى برایش معنى دار باشد و خیال نکند که او را به زور وادار به کارى کرده‏اند واو هم باید بگذارد تا از بین برود. باید زندگى برایش معنى دار باشد و بسوى هدفى فراتر از زندگى مادى برود.

مصاحبه پایگاه اطلاع‌رسانی معارف با استاد مصطفی ملکیان:

ـ در ابتدا تشکر مى‏کنم از اینکه این فرصت را در اختیار ما گذاشتید، اگر اجازه دهید با اصل ضرورت تدریس معارف در دانشگاه سخن را آغاز کنیم.
اول نکته‏اى که باید عرض کنم این است که شما هر سؤالى که بپرسید من رأى خودم را باید بگویم و با کمال صداقت خدمتتان عرض مى‏کنم که من اعتقادم بر این است که اگر مراد از تدریس دروس معارف چیزى است که هم اکنون در دانشگاه‏ها وجود دارد اگر به همین صورت در دانشگاه‏ها باقى بماند بسیارى از دانشگاهیان را از دین زده مى‏کند، اما اگر مرادتان از معارف اسلامى یا معارف دینى این باشد که نظرمن را راجع به تدریس درسى از دین به نحو عام واز اسلام به نحو خاص جویا شوید به اعتقاد من چنین درسى باید تدریس شود؛ زیراجوانان ما محتاج یک نگرش مذهبى هستند وباید این نگرش در دانشگاه‏ها وجود داشته باشد، منتهى چنین نگرشى وقتى به خوبى وجود پیدا خواهد کرد که سه کار صورت گیرد:

۱- معنوى شدن را در رتبه اول قرار دهیم؛ یعنى اول انسان‏هارا معنوى بپرورانیم وبعد انسان‏هایى که معنویت اسلامى دارند.

۲- در کتاب‏هاى درسى و اساتید وضعیتى ایجاد کنیم که هر دو رغبت برانگیز باشند؛ اساتیدى تدریس کنند که واقعاً بر کارخود قدرت و تسلط دارند، هر روحانى منصفى که فقط علوم حوزوى را خوانده وقتى وارد دانشگاه مى‏شود – اگر واقعاً منصف باشد – به شما خواهد گفت که خیلى چیزها در حوزه یاد گرفتم که در دانشگاه به دردم نمیخورد و خیلى چیزها به درد دانشگاهیان مى‏خورد که من یاد نگرفتم.

۳- باید درس را از صورت اجبارى خارج و آنرا اختیارى کنند، اگر این سه شرط عملى شود بیشترازدرس اجبارى مورد استقبال قرار مى‏گیرد، گاهى به وضوح دیده‏ایم که استادى استثنائاً اینگونه بوده و بیشتر از مقدارى که نام نویسى شده در درسش حاضر مى‏شدند اینگونه موارد گرچه کم است ولى دیده شده است.
ـ منظور شما از معنوى شدن چیست ؟

مراد از معنوى شدن این است که جوانان ما داراى زندگى اى شوند که درآن آرامش درونى، شادى، امیدوارى، رضایت باطن داشته و زندگى برایشان معنى دار باشد. به نظرمن براى معنوى شدن پنج مؤلفه خیلى مهم است: جوان به جاى اینکه دستخوش هزاران اضطراب و تشویش باشد باید باطن آرامى پیدا کند، به جاى اینکه افسرده باشد باید از لحاظ روانى شاد شود به جاى اینکه ناامید ودست به گریبان یاس باشد آدمى امیدوار به زندگى گردد، عوض اینکه دائماًبا خودش نزاع داشته باشد باید یک نحو رضایت باطن در خویش احساس کند تا هیچ گاه دستخوش عذاب وجدان نباشد و همیشه یک ملامت گر درونى او را لگدمال نکند واز همه اینها مهم‏تر این است که زندگى برایش معنى دار باشد و خیال نکند که او را به زور وادار به کارى کرده‏اند واو هم باید بگذارد تا از بین برود. باید زندگى برایش معنى دار باشد و بسوى هدفى فراتر از زندگى مادى برود.

به نظر من ادیان آمده ‏اند که چنین انسان‏هائى را پرورش دهند. وقتى این همه در دین گفته مى‏شود « الا بذکرالله تطمئن القلوب» با یاد خدا دل آرام مى‏گیرد. وقتى در قرآن آمده است که حضرت ابراهیم‏علیه السلام خطاب به خدا گفت « رب ارنى کیف تحى الموتى قال أو لم تؤمن» خدا در جواب ابراهیم گفت: آیا ایمان ندارى؟ « قال بلى ولکن لیطمئن قلبى» ایمان دارم ولى، یک چیز مهم‏تر از ایمان است که ندارم وآن آرامش دل است. یا بالاتر از آن، در قرآن وقتى مى‏خواهند اوج یک انسان را نشان دهند به او خطاب مى‏کنند: «یا ایتهاالنفس المطمئنه» این آرامش و رهابودن از اضطراب وتشویش، علامت یک انسان معنوى و همیشه شاد است یا: « ان أولیاءالله لاخوف علیهم ولاهم یحزنون» حزن ندارند، شاد هستند، انسان معنوى رجاء به خدا دارد و هیچ وقت دستخوش یأس نمى‏شود. به نظر من ما مى‏توانیم انسان‏هاى امیدوارى بپرورانیم که به تعبیر على ابن ابى طالب‏علیه السلام «لایرجون احد منکم الا ربه» به خداى خودشان امیدوار باشند. بهداشت روانى یک انسان معنوى به این است. از طرفى به نظر مى‏آید انسان معنوى که باید رضایت باطن داشته باشد نباید با خودش نزاع داشته باشد ما وقتى نزاعمان با دیگران تمام مى‏شود نزاعمان با خودمان شروع مى‏شود، این که خواب به چشممان نمى‏رود، اینکه از این پهلو به آن پهلو مى‏شویم به این خاطر است که از خودمان بدمان مى‏آید و از خویش متنفریم. از همه اینها مهم‏تر این است که باید زندگى براى انسان معنوى، معنادار باشد. اینگونه نباشد که خیال کنیم پدر ومادر مارا به زور به دنیا آوردند حال باید بگذاریم شصت، هفتاد سال بگذرد تا برگردیم به جائى که از آنجا آمده‏ایم بلکه باید فکر کند که این هدیه‏اى است که به او داده شده و این هدیه را باید براى کسب چیزى ارزشمندتر از خودش صرف کند. به نظر من براى انجام این کار باید، تقدم و تأخرها عوض شوند؛ یعنى بجاى اینکه اول فقه آموزش داده شود بعد کلام و بعد اخلاق، اول باید به اخلاق جوانان توجه کنیم، کارهاى عمیق اخلاقى کنیم بعد کارهاى الهیاتى وکلامى ودر رتبه آخر هم کارهایى که مربوط به فقه وظواهراعمالى، که ما درست عکس این را عمل مى‏کنیم. من در جاى دیگر هم نوشته‏ام (مقاله اسلامى شدن دانشگاه) ما به دانشگاه‏هایى که جوانان معنوى پرورش دهد نیاز داریم، نه جوانانى که امروز نه براى خودشان نفعى دارند نه جامعه از آنها نفعى مى‏برد چرا که همه چیزشان دستخوش یک نوع مادیت اخلاقى است من بارها گفته‏ام: از نظر فلسفى، مادى نیستند، اگر از اکثرشان بپرسى خدا را قبول دارى یا نه چه بسا مى‏گویند قبول دارند، زندگى پس از مرگ را قبول دارند یعنى به لحاظ فلسفى ماتریالیسم نیستند اما از نظر اخلاقى ماتریالیسم‏اند. یعنى چنان زندگى مى‏کنند که گویى خدایى در کار نیست، زندگى پس از مرگى در کار نیست، این را مى‏گویند مادیت اخلاقى، باید از جوانان ما گرفته شود وبه جایش معنویت اخلاقى پدید آید و متأسفانه ما به این مهم نمى‏پردازیم.

ـ قطعاً حضرتعالى در جریان هستید که از دوازده واحد معارف در دانشگاه‏ها، چهار واحد به بحث‏هاى اعتقادات دینى، دو واحد به اخلاق اسلامى ، دو واحد به تاریخ اسلام، دو واحد به انقلاب اسلامى و ریشه‏هاى آن و دو واحد هم به متون اسلامى اختصاص دارد، که با توجه به آنچه که فرمودید باید نوعى بازنگرى نسبت به دروس ارائه شده صورت گیرد، درست است؟

بله، به نظر من که به طور کلى باید تغییر کند، اولاً ما هیچ وقت اسلاممان را نباید با انقلاب یکى کنیم، بالاخره در انقلاب خواسته یا نخواسته خطامرتکب مى‏شویم، اگر جهل، خطا وسوءنیتى باشد ممکن است مردم را کم و بیش نسبت به نظام و انقلاب بدبین کند، حال اگر گفتید که اسلام و انقلاب باهم است یاهر دو را مى‏خواهید یا هیچ کدام را نمى‏خواهید (مثلاً زمانى که جنگ بود وقتى براى خرید صابون به مغازه مى‏رفتیم مى‏گفتند کبریت هم با آن است یا صابون وکبریت باهم یا هیچ کدام) آن وقت خداى نکرده اگر یک کسى به هر دلیلى، به حق یا ناحق با انقلاب شما ناسازگار بود آن وقت مى‏گوید چون هر دو را با هم مى‏خواهید پس از خیر هر دوى آنها مى‏گذرم، نه آقا بیایید حساب آن را از آن یکى جدا کنیم، بگوییم یک چیزى داریم به نام انقلاب اسلامى ایران یا جمهورى اسلامى ایران که نظام سیاسى حاکم بر کشورمان است و یک چیزى هم داریم به نام اسلام، این دو را هم سرنوشت نکنیم که اگر روزى کسى از یکى روى گردان شد مجبور نشود از دیگرى هم روى گردان شود، دو تا چیز جداگانه است، کسانى هستند که این را مى‏خواهند وکسانى هستند که آن را مى‏خواهند. به نظر من درس ریشه‏هاى انقلاب که در دروس معارف آمده، این را متبادر مى‏کند که گویا انقلاب هم جزء معارف دین ماست، و حال آنکه به نظر من هیچ انقلابى جزء هیچ دینى نیست، اگر هیچ خطائى هم نکنیم باز هم نباید به دین نسبت دهیم، چه رسد به حالا که خطا هم مى‏کنیم. بنابراین به نظرم بحث انقلاب که شما فرمودید ربطى به دروس دینى ندارد مضافاً بر اینکه به اعتقاد من تاریخ یک دین را نباید با خود آن دین اشتباه گرفت، تاریخ یک دین را باید در رشته تاریخ آن خواند. دین به تاریخ دین نیست. ما در اینجا باز اشتباه مى‏کنیم وفکر مى‏کنیم تاریخ یک دین هم جزء دین است. من اگر عمر هیچ یک از ائمه‏علیهم السلام راندانم هیچ ضررى ندارد، کسى ضرر مى‏کند که از تعالیم ائمه خبر نداشته باشد اگر جوان شما اسم یکى از ائمه را نداند ولى در تمام عمرش راست گو، اهل خدمت و صداقت باشد، این را ائمه‏علیهم السلام راضى‏اند نه آن کسى که سرگذشت همه ائمه‏علیهم السلام را مى‏داند ولى اهل دروغ، کبر، بى صداقتى و اهل خیانت است. این است که تاریخ ضرورت ندارد چرا که تاریخ یک دین مثل تاریخ هر چیز دیگر است. علم تاریخ را آنها که رشته شان تاریخ است مى‏خوانند شما روى آن تعالیم دین که اگر دانشجو نداند ضرر مى‏کند کار کنید.
نکته دیگر این که، شما باید فرآورده را به دانشجو یاد بدهید و کار به فرایند نداشته باشید. من بر این نکته تأکید دارم که وقتى شما زبان عربى مى‏آموزید گویا تصورتان بر این است که این به فرایند علوم اسلامى هم کار دارد، نه؛ شما فرآورده را که اسلام چه مى‏گوید به دانشجو به زبان فارسى بگویید. او که نمى‏خواهد متخصص اسلام‏شناسى بشود، اگر کسى این را خواست باید زبان فارسى و عربى را یاد بگیرد شکى هم ندارد، بنابراین باید بین اسلام و علوم اسلامى فرق گذاشت. لذا فرآورده را در اختیار دانشجو بگذارید که فرآورده مى‏تواند در قالب چند کتاب اخلاقى قوى و چند کتاب الهیاتى قوى عرضه شود و این هم نقطه ضعفى است که در درس‏هاى ما وجود دارد.

نقطه ضعف دیگرى که روى آن تأکید دارم این است که هیچ وقت نباید این اشتباه را مرتکب شویم و فلسفه هائى راکه در این هزار و چهار صد سال ظهور کرده جزء دین بحساب آوریم .به عنوان مثال وقتى شما در درس معارف حرکت جوهرى ملاصدرا را مى‏آورید، گویا مى‏خواهید بگویید حرکت جوهرى ملاصدرا هم جزء دین اسلام است، خوب این دو تا مشکل دارد، مشکل اول اینکه اگر دانشجو زبل باشد مى‏گوید: آقا اگر حرکت جوهرى ملاصدرا، جزء معارف دین اسلام نیست چرا در درس معارف آوردید و اگر هست پس مسلمانان از چهارصد سال قبل به آن طرف مسلمان نبودند، چون این نظریه چهارصد سال است که ظهور کرده است، قبل از آن که نبوده است، پس آن هزار سالى که بین ملاصدرا وحضرت پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم فاصله بوده است در این فاصله مردم مسلمان نبودند، مشکل دوم این که اگر یک دانشجویى در نظریه حرکت جوهرى ملاصدرا اشکال پیدا کرد وشماى استاد هم هر چه کردى نتوانستى اشکالش راجواب بدهى هم خود این دانشجو و هم همکلاسى هایش مى‏گویند امروز هم کلاسمان به اسلام یک ضربه زد، چون فکر مى‏کنند این جزء اسلام است فیلسوفان از زمان کندى، ابن سینا و فارابى تا زمان مرحوم آیت الله طباطبایى اینها همه‏شان حرف‏هاى درست و نادرست دارند، اگر حرفهایشان نادرست نبود که این قدر با هم نزاع نداشتند، وقتى خودشان این همه با هم نزاع دارند معلوم مى‏شود که حرف‏هایشان درست نیست اگر من و شما هم نزاع داشته باشیم اگر دو تایى نادرست نگوییم یکى از ما لاأقل نادرست مى‏گوید. اختلاف بین صدرا و ابن سینا، ابن سینا و فارابى ادلّ‏دلیل است بر اینکه اینها همه‏اش حق نمى‏گفتند، هیچ وقت سرنوشت دین را با سرنوشت یک نظریه فلسفى یا یک نظریه عرفانى پیوند نزنید، سرنوشت اسلام را با سرنوشت انقلاب، با علوم اسلامى یکى نکنیم، فیلسوف‏هاى اسلامى اگر درست گفته‏اند جایشان در فلسفه است، نادرست هم گفته باشند باز هم جایشان در فلسفه است و به اسلام ربطى ندارد. این هم یکى از اشتباهاتى است که البته اخیراً در این کتاب‏هاى جدید حذف شده است. نکته دیگرى که به نظرم مهم است این است که کتاب‏هاى شما باید بر اساس روانشناسى و رفتارشناسى جدید نوشته شود. اگر ما آن باغ سبزى راکه دین ترسیم مى‏کند به دانشجو نشان دهیم روح او پرواز مى‏کند. اما به شما مى‏گوید: این باغ سبز باغى عالى است اما من چگونه خودم را به آن باغ سبز برسانم؟ یعنى این وضع موجود نامطلوب است و آن وضع مطلوب ناموجود است. من چگونه خودم را از وضع موجود نامطلوب به آن وضع مطلوب ناموجود برسانم. این مهم است. شما به صرف اینکه یک باغ سبز نشان دهید طالب آن به آنجا نمى‏رسد، براى این که به آنجا برسد باید گام به گام راه را به او نشان بدهیم یعنى باید گفت، کار اول این است، کار دوم این است، بعد این کار را باید انجام بدهى و… این مستلزم این است که رفتارشناسى و روانشناسى خوبى داشته باشیم و بتوانیم از آخرین دستاوردهاى آنها استفاده کنیم، براى شما مثالى بزنم: اگر دانشجو به شما گفت: آقا من از این حرفهایى که شما سر کلاس زدید فهمیدم که حسد خیلى بد است دلم هم مى‏خواهد که این حسد از درونم ریشه کن شود اما هرچه مى‏کنم نمى‏توانم، یا مثلاً مى‏گوید که آدم باید تکبر نداشته باشد، اما من هر قدر تلاش مى‏کنم نمى‏توانم این تکبر را در درونم ریشه کن کنم؟ پاسخ به او رفتارشناسى وروانشناسى متناسب مى‏خواهد. به نظر من ریشه کن کردن رذائل واز آن طرف کاشتن فضائل اخلاقى، نیاز به رفتارشناسى و روانشناسى دارد که این در کتاب‏هاى ما نیست که این عیب بزرگى است.

ـ آنچه فرمودید بیشتر در زمینه اخلاق بود، در مورد مباحث اعتقادى چه محورهایى قابل بحث و استیصال است؟

ما باید در کتاب‏هاى کلامى امروزى ابتدائاً سه بحث را طرح کنیم؛ یکى بحث در باب خدا وصفات و افعال خدا، بحث دوم در مورد زندگى پس از مرگ و معاد و بحث سوم که خوب است مطرح شود بحث انسان در دنیا مى‏باشد «که منظور انسان در فاصله میان زادن و مردن است» یعنى آنچه در متون مقدس دینى ومذهبى به صورت پراکنده و بدون نظم بیان شده است را در مورد انسان به چهار دسته تقسیم کنیم: ۱- آنچه در باب ارتباط انسان با خدا است. ۲- آنچه در باب ارتباط انسان با خودش است. ۳- آنچه در باب ارتباط انسان باانسان‏هاى دیگر است. ۴- آنچه در باب ارتباط انسان با طبیعت گفته شده است، همه مواد خام الهیاتى و کلامى‏مان را در این چهار چوب ریخته‏ایم. اگر دقت کنید در این چهار چوب انسان خاستگاه بحث است ارتباط با خدا پیدا مى‏کند، سپس ارتباط با خود، وبعد با دیگران و طبیعت، سپس در باب هر کدام از این چهار قسم ارتباط هر چه وجود دارد مطرح کنیم. فرض کنید به مناسبت بحث ارتباط انسان و خدا بحث وحى یا بحث عبادت را مطرح کنیم. فرقش هم این است که وحى ارتباط انسان با خداست با آغازگرى خدا، عبادت هم ارتباط انسان با خداست با آغازگرى انسان، خدا که با ما صحبت مى‏کند از طریق وحى و ما که مى‏خواهیم با خدا صحبت کنیم از طریق عبادت. همین داستان در باب رابطه انسان با خودش مطرح است. نمى‏گویم مطالب و مواد را عوض کنیم بلکه همان موادى که در قرآن و روایات‏مان وجود دارد را در این چهار چوب جدید بریزیم. چهار چوبى که با ذهن انسان مدرن وفاق بیشترى دارد، اما مهم‏تر این که، مواد خامى را که در آن چهار چوب مى‏ریزیم، از آنچه که مدافعان دیانت در ادیان و مذاهب دیگر کار کرده‏اند نیز استفاده نمائیم، مثلاً وقتى که به مسیحیت حمله کردند و مسیحیان در مقام دفاع از دینشان در جواب برآمدند، تمام آن جواب‏ها به درد ما هم مى‏خورد غیر از تثلیث و عشاء ربانى، ببینید آنها چگونه جواب دادند، چرا ما از آن دفاع‏ها استفاده نکنیم. مى‏شود یک کلام اسلامى به مراتب قوى‏تر و بالاتر از آنى که وجود دارد نوشت. فقط به این قیمت که هر چه غربیان در دفاع از مسیحیت گفته‏اند و اندوخته عظیم جهانى هم هست ما به عینه مى‏توانیم آن را بومى سازى کنیم. زمانى که کسى مثل هیوم در معجزه تشکیک کرد در ۲۵۰ سال بعد از هیوم، کاتولیک‏ها و پروتستان‏ها که به معجزه قائل بودند استدلال‏هاى ارزش‏مند داشتند. خوب ما بیاییم به نفع دین خودمان استفاده نمائیم. نکته مهم دیگر اینکه این غنى ساختن کلام اگر انجام بگیرد آن تفکیک بسیار زشت کلام قدیم وکلام جدید هم از بین مى‏رود. چرا که کلام قدیم و کلام جدید معنى ندارد بلکه این هردو در هم ادغام مى‏شوند ونقاط قوت یکدیگر را دارند. ما هم یک کلام واقعاً وکاملاً امروزى پیدا مى‏کنیم که همه دستاوردهاى قابل دفاع از قدمایمان به اضافه دستاوردهاى قابل دفاع مسیحیان وهندوان که آنهاهم بالاخره این مطالب را دارند، در آن وجود دارد و باور کنید از بحث خدا، صفات خدا، افعال خدا، بحث زندگى پس از مرگ، بحث معجزه، مسئله شر و هر بحثى که شما تصور کنید، منابع عظیمى در غرب از سوى مدافعان مسیحیت وجود دارد، درست مثل این است که یک مسیحى براى اصل اثبات وجود خدا از برهان صدیقین ما استفاده نماید.این برهان صدیقین که فقط خداى ما را اثبات نمى کند خداى او را هم اثبات مى‏کند واین هم یک برهان خوب مثل ابن سینا و… به دست داده، چرا ما از این منبع عظیم استفاده نمى‏کنیم. ما نباید اینگونه فکر کنیم که هر چیزى در غرب هست در ضدیت با دین است، این قدر مدافعان دین در غرب فراوانند که غیر از قضیه تثلیث و وجوه اختصاصى دینشان، بقیه‏اش براى ما هم مناسب است. من بارها گفته‏ام که: شما فکر مى‏کنید چرا پس از دیوید هیوم آن غول بزرگ و عظیم الحاد و شکاکیت هنوز هم این همه مسیحى در جهان وجود دارد به خاطر اینکه یک آدم‏هاى بزرگى هم پیدا شدند و در مقابل تشکیکات دفاع کردند، خوب شما چرا از این استفاده نمى‏کنید، چرا ما در را به روى خودمان مى‏بندیم. چرا ما از این همه معارف استفاده نکنیم.

نکته دیگرى که وجود دارد در مورد ادبیات است وآن اینکه از ادبیات خشک و خشن در کتاب‏ها احتراز شود. به نظر من باید از یک نثر دل انگیزى استفاده کنیم، ادبیات و به طور کلى هنرها در باور آفرینى و باور سازى تأثیر بسیارى دارند این که شما مى‏بینید کسى از راهى مى‏آید وخرج عظیمى روى فیلم مى‏کند. چون مى‏داند وقتى مخاطب این فیلم را مى‏بیند دچار یک باور مى‏شود که اگر صدها کلاس جهان‏بینى و ایدئولوژى تشکیل مى‏داد و صدها استدلال فلسفى مى‏کرد به این راحتى نمى‏توانست ما را از یک باورمان به یک باور دیگر فلسفى برگرداند، یک باور را از ما بگیرد و یک باور دیگر به ما بدهد ویک باورى را که نداریم در ما پدید آورد. ما از هنر به معناى عامش و از ادبیات به معناى خاص یک هنر مکتوب، کم استفاده مى‏کنیم. من یک بار در سمینارى در مشهد گفتم شما یک بار در کلاستان را ببندید و بگویید همه این جوانان کلاسورهایشان را باز کنند. ببینید لاى این کلاسورها چه کتاب هایى است. خیلى چیزها کشف مى‏کنید. یکى از چیزهایى که کشف خواهید کرد این است که اینها با کتاب هایى سروکار دارند که ادبیات زیبایى دارد، خوب کسى که با آن ادبیات زیبا أنس مى‏گیرد نمى‏تواند با ادبیات نخراشیده، نتراشیده، رابطه برقرار کند. شما بهتر مى‏دانید که گاهى دو استاد از نظر معلومات در یک سطح هستند ولى یک نفر آنها آنقدر زیبا صحبت مى‏کند و الفاظ جالب بکار مى‏برد، که تأثیر آن نگفتنى است، استدلالش هم قانع کننده‏تر از آن رفیقش نیست اما طرز بیان و ادبیات او مؤثر واقع شده است. غربیان هم وقتى که کتاب درسى مى‏نویسند و کتابشان مثلاً هشت فصل دارد، این را text bookمى‏گویند یعنى کتاب درس. سپس کتاب‏هایى کنار این کتاب‏هاى درسى به نام »reading« تهیه مى‏کنند. این یعنى چه؟ یعنى ما در فصل اول براى نمونه راجع به موضوعى صحبت کرده‏ایم و اکنون چهار یا پنج، قطعه انتخابى مربوط به همین موضوع تهیه مى‏شود. که چند نویسنده با نثرهاى مختلف نوشته‏اند، اما همه یک مطلب را پى مى‏گیرند. این تنوع، هم زیباست و هم متقاعد کننده. فرض کنید شما فصلى درباره زندگى پس از مرگ آورده‏اید که یک سرى استدلالاتى دارد. اگر چند نوشته نظم و نثر راجع به زندگى پس از مرگ تهیه کنید کارتان را تکمیل کرده‏اید. همیشه هر جا پاى اغناء استدلالى لنگ مى‏شود هنر است که مى‏تواند به کمک بیاید و ما را نجات دهد. ما باید بدانیم که دانشجو، تنها ماشین اندیشه نگار نیست که فقط با استدلال سروکار داشته باشد، کامپیوتر نیست، این کامپیوترها و ماشین‏هاى اندیشه نگار هستند که با استدلال سروکار دارند. شما زمانى که استدلالتان را مطرح مى‏کنید بالاخره مطمئن‏ترین راهى که در پیش مى‏گیرید استفاده از منطق است اما بدانید که باز هم یک دانشجوى هست که ممکن است این منطق او را اقناع نکند اکنون است که مى‏توانید از هنر هم استفاده کنید که این متأسفانه در کتاب‏هاى درسى ما رعایت نمى‏شود.

ـ در بحث خداشناسى چه مباحثى مهم‏تر است؟

در باب خداشناسى من نظرى دارم. به عبارتى مى‏توان گفت خدا دو دسته صفات دارد، یک دسته صفاتى است که به آن مى‏گوییم صفات فلسفى خدا یا گاهى گفته مى‏شود صفات مابعد طبیعى خدا؛ مثل اینکه بگوییم خدا، علت العلل است، یا واجب الوجود است، محرک بلاتحرک است، قیوم بالذات است، وجود فى نفسه است، وجود محض است، یا خدا ازلى وابدى است؛ این‏ها صفات مابعدالطبیعى خدایند. یک دسته صفات هم وجود دارد که به آنها صفات اخلاقى یا انسانى خدا مى‏گویند. مثل اینکه بگوییم خدا خیر خواه است، عادل است، حکیم است، یکى از نقاط ضعف ما این است که در بحث خداشناسى، بیش‏تر به صفات متافیزیکى او توجه مى‏کنیم و این گونه فکر مى‏کنیم که مردم اصل وجود خدا را قبول ندارند، ولى این است که همه‏اش رو به فلسفه اثبات خدا مى‏رویم، با این که شما مى‏دانید که حتى به ظاهر لاابالى‏ترین جوانان، در خلوتشان خدا را قبول دارند، چیزهاى دیگرى است که نتوانسته جذبشان کند. خوب من مى‏گویم شما چرا بحثى راجع به جمال خدا ندارید مگر جمال خدا یکى از ویژگى‏هاى خدا نیست، خدا جمیل است، شما در کدام کتاب کلامى‏تان راجع به جمال خدابحث کرده‏اید. شما توجه به صفات اخلاقى ندارید و من تعجب مى‏کنم که چرا تا به حال کتاب کلامى چه در قدیم چه الان که در آن با توجه به صفات خدا مثل زیبایى بحث شود ننوشته‏ایم. بیایید بحثى راجع به مهربانى خدا و خیرخواهى خدا تهیه کنیم. بنابراین در بحث خدا اولین چیزى که قابل توجه است این است که باید بیشتر بر صفات انسانى واخلاقى خدا تکیه کرد البته نه اینکه صفات مابعدطبیعى فراموش شود که البته بعضى هایش هم نباید بیاید، اینکه خدا محرک بلاتحرک است بسیار اثر نامناسبى دارد. در صفات ما بعد طبیعى خدا هم بیش‏تر تأکید بر صفات اخلاقى باشد نه صفات فلسفى محض. نکته دیگر اینکه باید یک کار واقعاً جدى در مورد آن صورت گیرد مسأله شر است. به نظر من آن چیزى که جوانان ما را از دین رمیده، وجود شر است، به نظر من هر چه در توان دارید روى مسأله شر کار کنید. اگر مخاطب مسأله شر برایش حل شود نیمى از گام معنویت را برداشته است. آن چه که این قدر آدم را نسبت به خدا شاک مى‏کند و بلکه منکر وجود خدا مى‏شود مسأله شر است و ما باید یک نیروى جدى فکرى براى حل مسأله شر صرف کنیم و از کار عظیمى که غربیان در این زمینه کرده‏اند استفاده مى‏کنیم وخودمان هم نوآورى‏هایى داشته باشیم و این قدر حرف‏هاى گذشته را تکرار نکنیم که شر عدمى است، عدمى باشد یا وجودى، بالاخره این دندان که درد مى‏کند، واقعاً درد مى‏کند، عدمى یا وجودى خواندنش که فرقى نمى‏کند و مسئله با آن حل نمى‏شود. در مسئله خدا این دو مسئله مهم است؛ یکى صفات اخلاقى خدا و دیگرى مسئله شر که ما معمولاً مسئله شر را مستقل هم بحث نمى‏کنیم و معمولاً همراه با مسئله عدل الهى مطرح شده است. در صفات اخلاقى خدا به نظر این شش صفت مهم است: علم خدا، قدرت خدا، خیرخواهى خدا، عدالت خدا، حکمت خدا، زیبایى و جمال خدا.
ـ بحث در مورد زیبایى و جمال خدا را بیش‏تر در کجا باید دنبال کرد؟

در کتاب‏هاى عرفانى معمولاً عرفا در آنجا که صفات جمالیه و جلالیه را مطرح مى‏کنند در این زمینه بحث مفصلى دارند. شما اگر زیبایى خدا را از نظر مولانا در حد یک مقاله در آورید و یک فصل کتابتان قرار دهید. چقدر انگیزه ایجاد مى‏کند و نتیجه مى‏دهد. مولانا چقدر راجع به زیبایى خدا حرف مى‏زند. این به نظر من بسیار مؤثرتر است از اینکه ما بگوییم خدا محرک بلاتحرک است، واجب الوجود است، یا علت العلل است.

ـ در بحث از زندگى پس از مرگ چه مباحثى مهم‏تر است؟

در مورد زندگى پس از مرگ باید بر روى سه بحث بسیار تأکید کرد، یکى راجع به اینکه، لاأقل ساحتى از ساحات وجود انسان ماندنى است «ساحت هایى از وجود انسان مشتمل بر بدن، ذهن، نفس» باید کار عمیقى (غیر از ادله‏اى که قدما به طور دائم مطرح مى‏کنند و امروزه اکثراً معتبر نیست) در مورد اینکه لاأقل ساحتى از ساحات وجودى ما با مرگ طبیعى از بین نمى‏رود صورت بگیرد کارهاى خوبى در زمینه اثبات نامیرائى ما، فیلسوفان ذهن یا فیلسوفان نفس ارائه کرده‏اند. بحث دوم اینکه زندگى پس از مرگ ارتباط وثیقى کماً و کیفاً با زندگى این جهانى ما دارد، البته بحث مفید و جالبى که مى‏توان در اینجا مطرح کرد همان بحثى است که قدماى ما مطرح مى‏کردند که اولاً جزاء اعمال امر تکوینى است یا تشریعى و قرار دادى، بعد هم اینکه اصلاً ما جزاء عمل را مى‏بینیم یا نفس عمل را، که البته این جا بحث‏هاى بسیار عالى غربیان کرده‏اند که مى‏شود از آن استفاده کرد.
بحث سوم در باب اینکه، زندگى پس از مرگ چیزى جز جلوه روان این جهانى ما نیست، ما را به بهشت نمى‏برند بلکه وقتى ما مى‏میریم خود را در بهشت مى‏یابیم، ما را به جهنم نمى‏کشند بلکه وقتى مردیم خود را در جهنم مى‏بینیم، به نظر من ما از بحث هایى که متألهان غربى در این باب مخصوصاً در صد سال اخیر انجام داده‏اند استفاده کنیم.

ـ قبل از این سه محورى که فرمودید «بحث صفات خدا و زندگى پس از مرگ و انسان» معمولاً مقدماتى براى ورود به این مباحث لازم است که بسیار مى‏شود برنامه ریزان هم در آن سر در گم مى‏مانند، اگر بخواهیم ورودیه زیبا ومنطقى براى دانشجو ارائه دهیم که نشان دهد در زندگى این مباحث ضرورت دارد چه مواردى را پیشنهاد مى‏نمایید؟

به نظر من بهترین ورودیه براى این بحث‏ها، بحث از نیازهاى انسان است، اگر ما براى ورودیه بحث مطرح کنیم که انسان نیازهاى چهارگانه‏اى دارد نیازهاى زیست شناختى که نیازهاى بدنمان است، نیازهاى ذهنى که مربوط به این است که عالم چگونه هست و چگونه نیست نیازهاى روانى و بالاخره یک سلسله نیازهاى روحانى یا معنوى. حال در هر بحثى هر چه از اولى به سمت دومى مى‏رویم باید بحث را عمیق‏تر و مفصل‏تر کرد، نیازهاى بدنى و نیازهاى زیست شناختى و بیولوژیک را به اشاره کمى مى‏توان گذشت، سپس با ورود به بحث‏هاى ذهنى مسئله حقیقت‏طلبى به عنوان مهم‏ترین نیاز ذهنى مطرح مى‏شود. ذهن مى‏خواهد تصویر توهم‏آمیز و خیال‏انگیز از عالم نداشته باشد، بلکه تصویرى مطابق با واقع یا نزدیک‏تر به واقع داشته باشد. از این قسم هم که بگذریم، وقتى وارد نیازهاى روانى مى‏شویم باید بحث به صورت مفصل‏تر مطرح شود که ما چه نیازهاى روانى داریم. به نظر نیازهاى روانى را مى‏توان به دو دسته تقسیم کرد؛ دسته‏اى از نیازهاى روانى که آدم در مقطعى از زمان دارد و در مقطعى ندارد و دسته دوم نیازهایى که از اول عمر تا آخر عمر به همراه اوست. در این قسمت، باید بر اساس روانشناسى دقیق، نیازهاى روانى دوران کودکى، نوجوانى، جوانى، میان سالى و پیرى را تفکیک کنیم نیازهایى که پدید مى‏آیند و از بین مى‏روند، و نیازهاى مهم‏ترى که دائمى هستند. یعنى نیازهاى روانى مدام، اما بالاتر از نیازهاى روانى، چیزى است بنام نیازهاى روحانى یا معنوى، نیازهاى روانى فرقشان با نیازهاى روحانى در این است که نیازهاى روانى از نیازهایى هستند که با همین وضع کنونى روان‏مان به آنها نیاز داریم یعنى در همین وضع روانى کنونى بیش‏تر از افسردگى آن را دوست داریم، در وضع فعلى امید را بیش‏تر از یأس و نا امیدى دوست داریم، این که با خودمان دعوا نداشته باشیم را بیش‏تر از این که با خود نزاع کنیم دوست داریم، اما زمانى که در انسان‏ها نیاز روحانى پدید مى‏آید نیاز روحانى این که وضع روان را عوض کنند، این نیازها را نیازهاى trans یا spiritual مى‏گویند، یعنى نیازهایى که انسان با پاسخ به آن از خودش فراتر مى‏رود، آن کسى که فهمید باید خانه روحش را عوض کند به یک تحول معنوى نیاز دارد، این غیر از نیازهاى ساده‏اى است که بتوان با روانپزشک، روانشناس و یا روان درمان، درمان کرد، این جاست که عرفان و معنویات به درد آدم مى‏خورد. نیازهاى روحانى را فقط دین و عرفان مى‏تواند جواب دهد. در این قسمت بحث چهارم باز جوانه مى‏زند، بحث نیاز انسان به دین، به نظر من اینجا باید مدخل بحث فرق کند چرا که این نوع بحث با روحیه انسان امروز سازگار است. انسان امروز اول با انسان شروع مى‏کند. در کتاب‏هاى کلامى بحث با خدا شروع مى‏شود، بعد نبوت عامه، نبوت خاصه و مثلاً بحث امامت هم پیش مى‏آید اگر شیعه باشند، بعد هم زندگى پس از مرگ، انسان در اینجا جایگاهى ندارد، من مى‏گویم که شما انسان را محور قرار دهید و همان مواد خام را توى این قالب و چارچوب جدید بریزید.

ـ در این زمینه به کدام یک از اندیشمندان غربى بیشتر مى‏توان توجه کرد؟

از متألهان مسیحى در میان کاتولیک‏ها که قصد داشتند با این روش دینشان را حفظ و آن را در اذهان و نفوس ترسیم کنند، مى‏توان گفت: آقاى هانس کونگ و تامس مرفون بهترین کارها را کرده‏اند ما مى‏توانیم از آثار آن‏ها مى‏توانیم استفاده کنیم، در میان پروتستان‏ها، کسانى مثل «پل تیلیش» و «تیتریش پل هانر» این‏ها نیز کارهاى بسیار خوبى انجام دادند. در میان یهودیان هیچ کس را همچون مارتین بوبر نمى‏شناسم او که «عارف یهودى و متکلم و فیلسوف» است کارهاى بسیار عالى کرده تا با همین کارها بتواند مردم را بر دیانت و معنویت محفوظ نگهدارد.

ـ در سایر بحث‏ها مثل زندگى پس از مرگ و شناخت خدا و اوصاف او به اندیشه چه کسى مى‏توان رجوع کرد؟

در بحث مباحث پس از مرگ، آثار فیلیپس از شاگردان و نزدیکان ویتکنشتاین و آثار جان هیک بهترین آثارى است که ما داریم. هر دوى این‏ها الهى هستند و از زندگى پس از مرگ و این که زندگى پس از مرگى وجود دارد دفاع مى‏کنند. در بحث‏هاى خداشناسى هم کارهاى عالى و فراوانى صورت گرفته است به حدى که لاتعد و لا تحصى است. اینها آخرین تحقیقاتشان را در این زمینه در مجلاتشان ذکر مى‏کنند مثلاً مجله “faith and philosophg” (ایمان و فلسفه) “rehigiousstudies”(مطالعات دین) و (دین و روانشناسى) مجله‏اى است که همه مطالبش در مورد دین و روانشناسى است.

ـ گرچه فضاى بحث عوض مى‏شود اما اجازه بدهید یک سؤال راجع به استاد مطرح کنیم. به نظر شما استادى که این دروس را تدریس مى‏کند و قصد دارد باورهاى دینى یا دین ورزى دانشجو را تقویت کند چه ویژگى‏هایى باید داشته باشد؟

اول مهم این است که «کونوا دعاهالناس بغیر السنتکم» من واقعاً اعتقادم بر این است که استاد باید یک منش اخلاقى سالمى داشته باشد. بهترین راه جذب دانشجویان به معنویت این است که ببینند استادى که به معنویت دعوتشان مى‏کند خودش انسانى معنوى است. چهار ویژگى براى استاد (مخصوصاً براى نسل جوان) خیلى اثر گذار است؛ یکى اینکه احساس کنند استاد داراى صداقت است، هیچ گونه تزویر، ریا و دورویى در او نیست، ظاهر وباطن و دو تا بودن در استاد نبینند، نکته دوم مسئله خیرخواهى است که مهم‏تر است، مسئله سوم تواضع است، جوان اگر احساس کند که استاد براى خودش شأنى قائل نیست بسیار تأثیر دارد و مسأله چهارم هم مسأله روحى است که از آن به مهربانى، نرم رفتارى، تعبیر مى‏کنم. در مقابل سه فاصله ممکن است استاد را از دانشجو جدا کند، یکى این که من چون روحانى هستم با شما که روحانى نیستید، متفاوت هستم. دوم این که من چون استادم با شما که استاد نیستى، متفاوت هستم. سوم این که چون نمره شما دست من است با شما، متفاوتم. این سه فاصله متأسفانه بسیار مخرب هستند. من خودم هیچ گاه درس معارف نداشتم، ولى از سال ۱۳۶۵ که وارد دانشگاه شدم، چه زمانى که در مقطع لیسانس تدریس مى‏کردم چه زمانى که در مقطع فوق لیسانس تدریس مى‏کردم و چه الان که چند سال است در مقطع دکترى فقط درس مى‏دهم هیچ گاه حضور و غیاب نکردم، هرچه قدر دانشگاه پافشارى مى‏کرد، مى‏گفتم ؛ من اهل حضور و غیاب نیستم. استدلال من این بود که اگر درس استاد جذابیت علمى یا معنوى براى دانشجو داشته باشد حضور و غیاب هم که نکنى دانشجو مى‏آید. درس یا باید جذابیت علمى داشته باشد یا معنوى و اگر این جذابیت را نداشته باشد با زور حضور و غیاب فقط مى‏توانید بدنش را بیاورید بدون اینکه استفاده علمى و معنوى ببرد. نکته دومى که براى استاد بسیار مهم است این که استاد باید دین را خوب بشناسد، یعنى بعدى از دین که محل حاجت جوان امروز است را بشناسد. نکته سوم این که با دنیاى امروز آشنا باشد و بفهمد که جوان امروز در چه دنیایى زندگى مى‏کند، این سه شرط مهم براى استاد موفق است. البته احراز این سه شرط به نظر من مشکل است، تحقق آن هم مشکل است و به سادگى با امتحان دادن و امتحان برگزار کردن، هم حاصل نمى‏آید. ولى بر این نکته تأکید مى‏کنم که هیچ چیزى جاى عامل اول که رفتار مقبول یک استاد معارف است را نمى‏گیرد. رفتار انسانى از سر تواضع و مهربانى. استاد باید این فاصله عاطفى را از بین ببرد و فاصله عاطفى که از بین رفت بقیه امور سهل است. اگر حمل بر خودستایى نباشد من تا الان که در دانشگاه تدریس کردم و در خدمت شما هستم حتى یک کیف معمولى، یک کیف سامسونت دستم نگرفتم، با اینکه خود شما هم مى‏دانید که امروز یک دانشجوى دوره لیسانس هم که یک جوان هیجده نوزده ساله است با کیف سامسونت سر کلاس مى‏آید. مى‏گویم یک کیف سامسونت هم یک فاصله ایجاد مى‏کند. وقتى دانشجو این را مى‏بیند احساس مى‏کند که انگار معلم ما، مثل خودمان است. من بارها و بارها گفته‏ام ما که نمى‏توانیم تمام عالم و آدم را مرفه کنیم، فقر مادى که ریشه کن کردنى نیست، لااقل کارى کنیم که فقر براى فقیر قابل تحمل شود. استادى که از اول با تکبر سر کلاس مى‏رود فاصله ایجاد مى‏کند، شما وقتى جلوى شاگرد بلند شوید، وقتى ابتداء به سلام کنید تأثیرش را خواهید دید. این‏ها فیلم بازى کردن نیست، این‏ها باید در انسان جبلى شود، من در تمام سالهایى که در دانشکده ادبیات بودم خدا شاهد است در مجموعه این سال‏ها بیست وعده ناهار نخورده‏ام چرا؟ چون وقتى دانشجو به اتاق من مى‏آید. اگر بگویم آقا برو بیرون وقت ناهار من است، رنجیده مى‏شود. ناهار را روى میز مى‏گذاشتند ولى وقت نمى‏شد بخورم، آنقدر دانشجو سؤال مى‏پرسید و اشکال مطرح مى‏کرد تا اینکه ساعت ۲ شده باید مى‏رفتم کلاس بعدى. اگر یک سؤال دانشجو جواب داده شود بهتر از این ناهار است، حال شما در اتاق فلان استاد بروى بگوید؛ آقا مگر نمى‏بینى من ناهار مى‏خورم یا اصلاً در اطاقش را قفل کند این استاد اگر علامه دهر هم باشد روى دانشجو تأثیر گذار نخواهد بود. دانشجو باید احساس کند که استاد آمده تا چیزى راکه دارد به او بدهد نه چیزى را که ندارد از او بگیرد، من بارها گفتم آنچه مهم است این است که دانشجو احساس نکند که استاد پول و شهرت ندارد و آمده از طریق ماها به شهرت برسد، یعنى آنچیزى را که ندارد از ما بگیرد، فرق است بین استادى که آمده در دانشگاه تا آن چیزى را که دارد به دیگران هم، بدهد تا آن استادى که آمده هرچه را ندارد بگیرد البته این امر اختصاص به اساتید معارف ندارد در استادان فیزیک و شیمى هم همین طور است و… . نکته دیگرى که در آخر به نظرم مى‏آید این است که استاد معارف نباید سخن‏گوى نظام باشد. استاد باید بگوید که من به اسلام حق مى‏دهم و هر بخشى از نظام هم که درست باشد دفاع مى‏کنم و هر بخشى که درست نباشد خودم اول منتقد آنم. اما باز هم تأکیدم بر همان نکته اول است که اخلاق بسیار مهم است، اخلاقى که بتواند افراد را تحت تأثیر قرار دهد و دانشجو از آن استفاده کند.
ـ از اینکه این فرصت را در اختیار ما قرار دادید بسیار متشکرم.

بنده هم تشکر مى‏کنم موفق باشید.

منبع: پایگاه اطلاع‌رسانی معارف

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x