بندگان حق و غلامان وظیفه باشیم

مصطفی ملکیان: بزرگترین عجبی که تصور می توان کرد عجب کسانی است که جهان هستی را تابع خود می خواهند و گمان می کنند که جهان دایر مدار عقاید جاهلانه و خطا آمیز آنان است و با این عقاید می توانند به ستیز با قوانین جهان هستی بر خیزند و یا واقعیت های تغییر ناپذیر را هم تغییر دهند و…

مصطفی ملکیان: بزرگترین عجبی که تصور می توان کرد عجب کسانی است که جهان هستی را تابع خود می خواهند و گمان می کنند که جهان دایر مدار عقاید جاهلانه و خطا آمیز آنان است و با این عقاید می توانند به ستیز با قوانین جهان هستی بر خیزند و یا واقعیت های تغییر ناپذیر را هم تغییر دهند و یا واقعیت های تغییر پذیر را به هر صورت و سانی که می خواهند در آورند.

***

جوزف باتلر (Joseph Butler), الهیدان و فیلسوف اخلاق انگلیسی (۱۶۹۲-۱۷۵۲ ) در یکی از مواعظ خود می گوید: (( امور و افعال همانند که هستند و آثار و نتایج آن ها همان خواهند بود. پس, چرا از فریب خوردن خوشمان بیاید؟ )) آیا واقعیت ها تابع عقاید ما می شوند یا عقاید ما باید از واقعیت ها تبعیت کنند؟ آیا واقعیت ها همانند سایه به دنبال عقاید ما می دوند یا عقاید ما باید سایه وار, در پی واقعیت ها روان باشند؟ آیا عالم, برای اینکه عالم باشد باید خود را با عالم وفق دهد؟ جهت انطباق از کدام سو به کدام سو هست و باید باشد؟ آیا انطباق یافتن واقعیت ها با عقاید ما ممکن است؟ آیا انطباق یافتن عقاید ما با واقعیت ها مطلوب نیست؟

شک نیست که تغییر قوانین جهان هستی در حد وسع و توان ما آدمیان نیست و یکی از لوازم این حقیقت این است که واقعیت های تغییر پذیر را فقط می توان با توسل به واقعیت ها تغییر داد, چه رسد به واقعیت های تغییر ناپذیر که طبق تعریف اصلا تغییرشان نمی توان داد و اگر واقعیت ها(ی تغییر پذیر) را فقط به مدد واقعیت ها دگرگون م توان کرد و نه با توسل به پیش داوری ها, خرافات, آرزو اندیشی ها, اوهام و خیالات و جهل ها, ظاهرا چاره ای جز این نیست که واقعیت ها بشناسیمتا:

اولا : بدانیم که چه واقعیت های تغییر ناپذیرند تا در باب آن ها حلقه اقبال ناممکن نجنبانیم و عرض خود نبریم و زحمت دیگران نداریم و چه واقعیت هایی تغییر پذیرند و

ثانیا: بدانیم چه واقعیت هایی تغییر دهنده واقعیت تغییرپذیری که نامطلوب است و قصد دگرگون کردنش را داریم، می توانند بود و چه واقعیت هایی قدرت تغییر دادن واقعیت نامطلوب مورد نظر را ندارند. تا تفکیک واقعیت های تغییر ناپذیر از واقعیت های تغییرپذیر و تمیز واقعیت های تغییر دهنده از واقعیت هایی که قدرت تغییر امور نامطلوب ما را ندارند, صورت نپذیرد در جهت بهبود وضع و حال خود قدم از قدم بر نمی توانیم داشت و برای حصول این تفکیک و تمییز باید جهان هستی را واقعا بشناسیم, نه اینکه به عقاید خود دلخوش داریم و گمان کنیم جهان هستی خود را با عقاید ما انطباق خواهد داد.

بزرگترین عجبی که تصور می توان کرد عجب کسانی است که جهان هستی را تابع خود می خواهند و گمان می کنند که جهان دایر مدار عقاید جاهلانه و خطا آمیز آنان است و با این عقاید می توانند به ستیز با قوانین جهان هستی بر خیزند و یا واقعیت های تغییر ناپذیر را هم تغییر دهند و یا واقعیت های تغییر پذیر را به هر صورت و سانی که می خواهند در آورند.

این عجب نه فقط به معنای افتادن در طمع خام خدا شدن و خدایی کردن است, بلکه مستلزم فراتر رفتن از حد الوهی است, چرا که خدا نیز قدرت محقق ساختن محالات را ندارد یا- به تعبیر دیگری که حاصلی جز تعبیر اول ندارد- محالات قابلیت ندارند که متعلق و مشمول قدرت و اراده الهی واقع شوند.

راهی نیست جز دست کشیدن از این کبر و رعونت و به فراموشی سپردن آرزوی خدایگانی و در یاد نشاندن این حقیقت که ما جزو کوچکی از کل کران ناپیدای جهان هستی ایم که حتی بقایمان جز با هماهنگی با قوانین این جهان امکان پذیر نیست. چیزی که هم از دیدگاه اخلاقی و هم از دیدگاه مصلحت اندیشانه قابل توصیه است این است که تواضع و واقع نگری پیشه کنیم و سعی مان را همه مصروف این کنیم که عقاید خود را با امور واقع تطبیق دهیم و یقین آوریم که, به گفته عیسی مسیح, «حقیقت شما را آزاد خواهد کرد» (انجیل یوحنا, باب هشتم, آیه ۳۲ ).

آزاد کنندگی و رهایی بخشی حقیقت جز بدین معنا نیست که فقط با التزام نظری و عملی به حقایق و واقعیت ها می توان از وضع و حال نامطلوب آزاد و رها شد, نه با سر در لاک عقاید خود کردن و تنیدن تارها و پیله های پیش داوری, خرافه, آرزو اندیشی و خیال پردازی و رویا پروری. این فکرت که حقیقت آزاد ساز و رهایی بخش است کجا و این فکر که حقایق, یا لااقل بعضی از حقایق, خطرناکند کجا؟ « حقیقت خطرناک» چه معنای محصلی می تواند داشت ؟ حقیقت برای چه کسی خطرناک است و چه خطری دارد؟ چگونه می توان گفت که خروج از جهل و خطا خطر دارد؟ و آیا جز برای کسی که به جهل و خطا دلخوش کرده است خطری از ناحیه حقیقت متصور است؟ بهتر آن نیست که به گفته ویکتور هوگو , «بندگان حق و غلامان وظیفه باشیم»؟

درج نخست: ناقد، شماره دوم، فروردین و اردیبهشت ۱۳۸۳

فهرست