جان عشق آمیز رو ، در حیاتستان بی چونی

نیما افراسیابی: این مقاله ، نقدی است بر مقاله “شاعران پارسی و سیاست” ، نوشته آقای مرتضی مردیها ( اندیشه پویا ، سال اول ، شماره سوم). به نظر می رسد ،ایشان  خوانشی سیاسی (آن هم سیاسی مدرن) از چهار متفکر دوران پیشامدرن ، که روی خوشی هم به کنش سیاسی ، نشان نمی دادند ، ارائه داده اند ،…

نیما افراسیابی: این مقاله ، نقدی است بر مقاله “شاعران پارسی و سیاست” ، نوشته آقای مرتضی مردیها ( اندیشه پویا ، سال اول ، شماره سوم). به نظر می رسد ،ایشان  خوانشی سیاسی (آن هم سیاسی مدرن) از چهار متفکر دوران پیشامدرن ، که روی خوشی هم به کنش سیاسی ، نشان نمی دادند ، ارائه داده اند ، که احتمالاً ، نمی تواند ، خوانش مطابق واقعی باشد ، یعنی با پارادایم فکری آن متفکران در تضاد است و نه تنها ما را به شناخت اندیشه های آن ها نزدیک نمی کند ، بلکه ، احتمالاً ، ما را  از آن ها  ، دور می نماید. در این میان ، به نقد خوانش  ایشان ، درباره افکار مولوی پرداخته ام.

آقای دکتر مردیها ، مولوی را یک ایدئولوگ انقلابی و پیرو یک ایدئولوژی دشمن محور دانسته اند. ولی به نظر می رسد ، مولوی ایی که می گوید:

رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل

مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا (۱)

شاعری شالوده شکن است ،  که حتی در بند ِ قافیه هم نمی باشد ،  اندیشمندی ، در هوای بی چونی ، نه در قالب و بند ِ ایدئولوژی ،  و برعکس ایدئولوگ ها ، قبله جمع شدن را منافی حرکت خود می داند:

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم(۲)

چون بود آن چون که از چونی رهید

در حیاتستان بی چونی رسید (۳)

تجربه زیستی مولانا بر اساس دین ورزی تجربت اندیش بود و همواره با نکوهش تقلید، انسان ها را دعوت به زندگی اصیل و مطابق فهم خود (تجربه منحصر به فرد هر شخص) می نمود، بر همین اساس نیز وی نمی توانست دنباله رو ایدئولوژی، که تنها یک قرائت رسمی از حقیقت دارد ، باشد:

از محقّق تا مقلّد فرقهاست

کین چو داوودست و آن دیگر صداست(۴)

مولوی شخصیتی است که کیمیای عشق، وجودش را فربه تر از ایدئولوژی نموده است و با پرواز در آسمان بی رنگی ، آشتی جویانه، فراتر از تعلق به رنگی خاص رفته است ، آن وجود عاشقی که آیین وی ، آیین مهر است  ، آن طالب بی رنگی و نکوهشگر تقلید، که می گفت بجز مهر ، دگر بذر نکارید ،  احتمالاً ،  نمی تواند دشمن محور و ایدئولوژی جو باشد:

چونک بی‌رنگی اسیر رنگ شد

موسیی با موسیی در جنگ شد

چون ببی‌رنگی رسی کان داشتی

موسی و فرعون دارند آشتی (۵)

در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک

بجز مهر بجز عشق دگر تخم نکاریم(۶)

آقای مردیها ، سپس ، ظاهراً ، تهذیب نفس و خودشناسی و خودسازی و زنگار زدایی از آینه وجود ، جهت کمال یابی و افزایش قابلیت های وجودی را، با “دشمنی آشتی ناپذیر با خود” و لذت نبردن از دنیا یکی دانسته اند ، که احتمالاً برداشت درستی از افکار عشق ورزانه  طربناکانه انسانی چون مولوی ، که در این جهان ، سرخوش و رقص کنان بر قله شادی خواری و شکر فروشی ، ایستاده است ، نمی باشد:

آینت دانی چرا غماز نیست

زانک زنگار از رخش ممتاز نیست(۷)

زان عشوه شیرینش و آن خشم دروغینش

عالم شکرستان شد، تا باد چنین بادا(۸)

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد

خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد

خبرت هست که جان مست شد از جام بهار

سرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد(۹)

بگذریم که ، به نظر می رسد ، آقای مردیها به تفاوت مراقبه های وجودی و تحول آن ، از سلوک زاهدانه غزالی تا سلوک عاشقانه و پرّان مولوی ، در این مقاله ، عنایت چندانی نداشته اند:

زاهد با ترس می تازد به پا

عاشقان پرّان تر از برق و هوا (۱۰)

آقای مردیها نوشته اند: “]از نظر مولوی[ قدرتمندان و ثروتنمدان و لذت طلبان بدند ؛ عارفان و متقیان و درویشان خوب اند” ، در صورتی که در این موضوع ، به نظر می رسد ، مولانا ، دارای رویکرد اخلاقی-حقوقی نبوده ، که “به طعن و تمسخر” پردازد ،  یا آنان که به مقام عاشقی نرسیده اند مستحق مجازات بداند، بلکه رویکردی وجود شناختی داشته ، که  وجود اصیل را در عشق می بیند و البته  قابلیت عاشق شدن را حتی در دیو هم دیده و در نظام وجود شناختی عاشقانه مولانا ، حتی دیو هم رانده نشده و قابلیت گوی بردن را داراست  چه برسد به “بازرگانان و خواجگان”:

دیو اگر عاشق شود هم گوی برد

جبرئیلی گشت و آن دیوی بمرد(۱۱)

از نظر مولوی ، وجودی که به مقام عاشقی نرسیده ، مرغی است ، بی پر ، که از لحاظ وجود شناختی (نه اخلاقی-حقوقی) ، زندگی اصیلی ندارد:

چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی پر  وای او(۱۲)

و این عشق ، سوی خدا جویی دارد (و البته محدود به آن نیست) ، برعکس آنچه آقای مردیها در پاورقی شماره ۶ مقاله خود آورده اند. عشق ایست که کز خدا مست ، در هوای ادیان ابراهیمی زیسته و بالیده:

علّت عاشق ز علّتها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست

عاقبت ما را بدان سر رهبرست(۱۳)

گر رسد جذبه خدا آب معین

چاه ناکنده بجوشد از زمین(۱۴)

در این چنین قدح آمیختن حرام بود

به عاشقان خدا جز می خدا مدهید(۱۵)

گفت آن کاین دم پذیرد کی بمیرد جان او

با خدا باقی بود آن کز خدا مست آمدست(۱۶)

وجود عارفانه مولانا بیش از هر چیز وجود پاکبازی است که در باغ بی منتهای عشق،  بی بهار و بی خزان، سبز است و روی از غیر خدا برتافته:

عاشقی زین هر دو حالت بهتر است

بی بهار و بی خزان سبز و تر است(۱۷)

و آن نثار نور را وا یافته

روی از غیر خدا برتافته

هر که را دامان عشقی نابده

زان نثار نور بی بهره شده(۱۸)

و مولانا نه تنها در قالب تنگ ایدئولوژی دشمن محور ، گرفتار نشده ، بلکه آن جان عشق آمیز رو ، با نظرگاهی مرتفع ، ما را به مدارا و تکثرگرایی دینی (آن هم در قرن هفتم هجری) ، دعوت می کند و راه رستگاری را نه تنها در خدای احمد ، بلکه در خدای موسی هم می بیند و چون به معنی رفته است ، اختلاف را در نام می بیند (ورای اختلافات تک قرائتی و سطحی ایدئولوژی ها) و پای معنی را می گیرد که صورت سرکشست است  :

از سر که سیلهای تیزرو

وز تن ما جان عشق آمیز رو(۱۹)

اختلاف خلق از نام اوفتاد

چون بمعنی رفت آرام  اوفتاد(۲۰)

در معانی قسمت و اعداد نیست

در معانی تجزیه و افراد نیست

اتّحاد یار با یاران خوشست

پای معنی‌گیر صورت سرکشست(۲۱)

از نظرگاهست ای مغز وجود

اختلاف مومن و گبر و جود(۲۲)

در خدای موسی و موسی گریز

آب ایمان را ز فرعونی مریز

دست را اندر احد و احمد بزن

ای برادر وا ره از بوجهل تن(۲۳)

آنک گوید جمله حقّ‌اند احمقیست

وانک گوید جمله باطل او شقیست(۲۴)

هیـــچ آدابــی و ترتیبی مجــو

هـرچه می خواهـد دل تنگت بگـو (۲۵)

آقای مردیها آورده اند: “پیر و راهبر و شیخ در مثنوی همان جایگاه دارند که رهبران کاریزماتیک ایدئولوژی ها”. ولی ، به نظر می رسد ، “راهبرانی” که در مثنوی ، راهنمای سلوک هستند(هر چند من خود نیز به بعضی از صفات آن ها نقد دارم ، که البته در این مقاله نمی گنجد) ، خلاف جهت حرکت رهبران ایدئولوژی ها ، دیگری را پاکبازانه پذیرا هستند، کمترین صفتشان آن است که دیگری (و نه فقط خودی ها) ، از آن ها مست و گرم (بهره مند) هستند و بی علّت در آیین فتوت اند ، بدون انتظار مزد ، بند رقّیت ز پایت برکنند و آزادمنشانه ، چون  به تکثر ، در دست یابی به حقیقت ، قائل اند ، هر ولی ، ولی دیگر (رقیب) را پذیراست و دیگری جویی و رقیب دوستی کجا و رهبران تمامیت خواه خودی محور دشمن رقیب ، کجا:

که درونشان صد قیامت نقد هست

کمترین آن که شود همسایه مست(۲۶)

کار مردان روشنی و گرمیست

کار دونان حیله و بی شرمیست(۲۷)

پاک می‌بازد نباشد مزدجو

آنچنان که پاک می‌گیرد ز هو

می‌دهد حق هستیش بی‌علّتی

می‌سپارد باز بی‌علّت فتی (۲۸)

کیست مولا آن که آزادت کند

بند رقّیت ز پایت برکند

چون به آزادی نبوت هادی است

مومنان را ز انبیاء آزادی است (۲۹)

هر نبیّ و هر ولیّ را مسلکی است

لیک تا حق می برد جمله یکی است(۳۰)

آقای مردیها گفته اند: “اما این نسبت مبتدیان با رازدانان است اگر پای عاقلان و استدلالگران به میان آید آنگاه عامی عوام بهتر و داناتر است ، همچون در داستان موسی و شبان ؛ و درست همان طور که ایدئولوژی ها توده عوام و شور و شرّ آنان را در برابر عاقلان و ناقدان می ستایند:موسیا آداب دانان دیگرند/سوخته جان و روانان دیگرند.” به نظر نگارنده ، داستان موسی و شبان در مثنوی ، احتمالاً مرتبط با “بهتر بودن عوام” نمی باشد ، بلکه طرحی است برای به رسمیت شناختن قرائت های مختلف از دین و پذیرا بودن دین ورزی ها گوناگون. نیز ، به نظر می رسد ، بعضی از این دسته ابیات ، اشاره به گزاره های عقل گریز دارد و نه گزاره های عقل ستیز ، مست عقل است ، نه مجنون:

آن گل سرخست تو خونش مخوان

مست عقلست او تو مجنونش مخوان(۳۱)

و خلاف نظر آقای مردیها ، مولوی که باطنی گر است و نکوهشگر سطحی نگری ، در ملامت عوام زدگی ، سروده:

ده مرو ده مرد را احمق کند

عقل را بی نور و بی رونق کند(۳۲)

آقای مردیها نوشته اند:”خدایش]خدای مولوی[ جبار است”. ولی به نظر می رسد ، شادانه عشق مولوی نمی توانست ، محمولش ، خدایی جبار باشد ، بلکه خدایش کریمی است که با او کارها دشوار نیست و اگر در دریای لطف مطلق او ، قهری هم بود همراه با سودی است ، خورشید کرمی که ناگفته ما را می شنود و اگر تو به سمت او نروی ، او به دلت ، خویش را بنمایند و بدوزد خرقه درویش را:

تو مگو ما را بدان شه بار نیست

با کریمان کارها دشوار نیست(۳۳)

گر ندیدی سود او در قهر او

کی شدی آن لطف مطلق ، قهرجو(۳۴)

ما نبودیم و تقاضامان نبود

لطف تو ناگفتهٔ ما می‌شنود(۳۵)

ور تو نگدازی ، عنایتهای او

خود گدازد ، ای دلم مولای او

او نماید هم به دلها خویش را

او بدوزد خرقهٔ درویش را(۳۶)

چند خورشید کرم افروخته

تا که ابر و بحر جود آموخته(۳۷)

آقای مردیها نوشته اند:”برای مولوی راه درست و راه نادرست کاملاً تفکیک شده است … همه چیز روشن و خوب است”. در صورتی که امواج مقام حیرانی در دریای وجود مولانا ، مشهود است:

کار بی‌چون را که کیفیت نهد

اینک گفتم این ضرورت می‌دهد

گه چنین بنماید و گه ضد این

جز که حیرانی نباشد کار دین(۳۸)

بیخود شده آنم سرگشته و حیرانم

گاهیم بسوزد پر گاهی سر و پر سازد(۳۹)

در مجلس حیرانی جانی است مرا جانی

زان شد که تو می دانی آهسته که سرمستم(۴۰)

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون(۴۱)

چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم

گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم

نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم

نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم(۴۲)

همچنین ، به نظر می رسد ، نموداری را که آقای مردیها به عنوان:”عکس هوایی از آرایش فکری این بزرگان” آورده اند ، بر پایه جامعه آماری صحیحی استوار نمی باشد و روش کاری و داده های نمایش داده شده در این نمودار مبهم است ، و  پرده از چهره افکار این بزرگان نخواهد گشود و احتمالاً تصویری نادرست از افکار این اندیشمندان ارائه خواهد نمود.

(۱)   غزلیات شمس تبریزی ، مولانا جلال الدّین محمّد بلخی ، مقدمه ، گزینش و تفسیر محمد رضا شفیعی کدکنی ، انتشارات سخن ، ۱۳۸۷{=غزلیات} ، از غزل شماره ۲۳

(۲)   غزلیات ، از غزل شماره ۴۹۶

(۳)   مثنوی معنوی ، مولانا جلال الدّین محمّد بلخی ، به تصحیح و پیشگفتار عبدالکریم سروش ، انتشارات علمی و فرهنگی ، ۱۳۷۸{=مثنوی} ، دفتر ششم ، بیت۱۱۹۲

(۴)   مثنوی ، دفتر دوم ، بیت ۴۹۵

(۵)   مثنوی ، دفتر اول ، ابیات۲۴۷۱ و ۲۴۷۲

(۶)   غزلیات ، از غزل ۵۳۹

(۷)   مثنوی ، دفتر اول ، بیت ۳۴

(۸)   غزلیات ، از غزل۴۴

(۹)   غزلیات ، از غزل۲۸۶

(۱۰)                       مثنوی ، دفتر پنجم ، بیت ۲۱۹۲

(۱۱)                       مثنوی ، دفتر ششم ، بیت ۳۶۴۷

(۱۲)                       مثنوی ، دفتر اول ، بیت ۳۱

(۱۳)                       مثنوی ، دفتر اول ، ابیات ۱۱۰ و ۱۱۱

(۱۴)                       مثنوی ، دفتر پنجم ، بیت ۲۰۴۵

(۱۵)                       غزلیات ، از غزل ۳۴۲

(۱۶)                       غزلیات ، از غزل ۱۱۷

(۱۷)                       مثنوی ، دفتر اول ، بیت ۱۷۹۷

(۱۸)                       مثنوی ، دفتر اول ابیات ۷۶۴ و ۷۶۵

(۱۹)                       مثنوی ، دفتر اول ، بیت ۷۷۱

(۲۰)                       مثنوی ، دفتر دوم ، بیت ۳۶۸۹

(۲۱)                       مثنوی ، دفتر اول ، ابیات ۶۸۴ و ۶۸۵

(۲۲)                       مثنوی ، دفتر سوم ، بیت ۱۲۵۸

(۲۳)                       مثنوی ، دفتر اول ، ابیات ۷۸۴ تا ۷۸۵

(۲۴)                       مثنوی ، دفتر دوم ، بیت ۲۹۴۷

(۲۵)                       مثنوی ، دفتر دوم ، بیت ۱۷۸۳

(۲۶)                       دفتر ششم ، بیت ۱۳۰۱

(۲۷)                        مثنوی ، دفتر اول ، بیت ۳۲۰

(۲۸)                        مثنوی ، دفتر ششم ، ابیات ۱۹۷۰ و ۱۹۷۱

(۲۹)                       مثنوی ، دفتر ششم ، بیت ۴۵۳۹ و ۴۵۴۰

(۳۰)                        مثنوی ، دفتر اول ، بیت ۳۰۹۱

(۳۱)                        مثنوی ، دفتر اول ، بیت ۲۳۸

(۳۲)                        مثنوی ، دفتر سوم ، بیت ۵۱۷

(۳۳)                       مثنوی ، دفتر اول بیت ۲۲۱

(۳۴)                       مثنوی ، دفتر اول بیت ۲۴۳

(۳۵)                       مثنوی ، دفتر اول ، بیت ۶۱۳

(۳۶)                       مثنوی ، دفتر اول ابیات ۶۸۷ و ۶۸۸

(۳۷)                       مثنوی ، دفتر اول بیت ۵۱۰

(۳۸)                       مثنوی ، دفتر اول ، ابیات ۳۱۱ و ۳۱۲

(۳۹)                       غزلیات ، از غزل ۲۲۶

(۴۰)                       غزلیات ، غزل ۵۲۳

(۴۱)                       غزلیات ، از غزل شماره ۶۹۳

(۴۲)                       غزلیات ، از غزل شماره ۶۰۱

فهرست