روشنفکرى ، نمایندگى فرهنگى یا داورى فرهنگى؟

مصطفی ملکیان: به نظر مى رسد که مى توان مجموع تلقى هایى را که از روشنفکرى وجود دارند تحت دوعنوان کلى مندرج ساخت: تلقى سیاسى وتلقى فرهنگى. راقم این سطور، که خودمدافع تلقى فرهنگى از روشنفکرى است، مقایسه این دو تلقى را، براى روشن شدن بعضى از وجوه اختلاف نظرى و عملى روشنفکران و نیز براى وضوح یافتن پاره اى…

مصطفی ملکیان: به نظر مى رسد که مى توان مجموع تلقى هایى را که از روشنفکرى وجود دارند تحت دوعنوان کلى مندرج ساخت: تلقى سیاسى وتلقى فرهنگى. راقم این سطور، که خودمدافع تلقى فرهنگى از روشنفکرى است، مقایسه این دو تلقى را، براى روشن شدن بعضى از وجوه اختلاف نظرى و عملى روشنفکران و نیز براى وضوح یافتن پاره اى از مسائل و مشکلاتى که پیشاروى ما ایرانیان قرار دارند و راه ما را به سوى هرگونه فعالیت نویدبخش و مثمرثمر بربسته اند، نافع و حتى لازم مى بیند. شک نیست که براى آن که از طریق مقایسه چیزى بیاموزیم، باید مصادیقى را برگزینیم که با یکدیگر بیشترین تقابل و تباعد را داشته باشند. درعین حال، توجه داریم که،واقعاً و در مقام عمل، چه بسا مصادیق این دو تلقى تا بدان حد که تصویر خواهیم کرد با یکدیگر ناسازگار و از یکدیگر دور نباشند.

به نظر مى رسد که مى توان مجموع تلقى هایى را که از روشنفکرى وجود دارند تحت دوعنوان کلى مندرج ساخت: تلقى سیاسى وتلقى فرهنگى. راقم این سطور، که خودمدافع تلقى فرهنگى از روشنفکرى است، مقایسه این دو تلقى را، براى روشن شدن بعضى از وجوه اختلاف نظرى و عملى روشنفکران و نیز براى وضوح یافتن پاره اى از مسائل و مشکلاتى که پیشاروى ما ایرانیان قرار دارند و راه ما را به سوى هرگونه فعالیت نویدبخش و مثمرثمر بربسته اند، نافع و حتى لازم مى بیند. شک نیست که براى آن که از طریق مقایسه چیزى بیاموزیم، باید مصادیقى را برگزینیم که با یکدیگر بیشترین تقابل و تباعد را داشته باشند. درعین حال، توجه داریم که،واقعاً و در مقام عمل، چه بسا مصادیق این دو تلقى تا بدان حد که تصویر خواهیم کرد با یکدیگر ناسازگار و از یکدیگر دور نباشند.

الف ) روشنفکرى که از شأن خود تلقى سیاسى دارد بزرگترین مشکل یا علت العلل مشکلات یا یگانه مشکل جامعه را نظام سیاسى حاکم برآن جامعه مى داند و بنابراین، مهمترین و سودمندترین کار خود را مقابله با آن نظام تلقى مى کند، چرا که بر این گمان است که اگر نظام سیاسى تغییر کند و اصلاح شود همه یا بخش اساسى مشکلات جامعه مرتفع شده اند. اما در تلقى فرهنگى از روشنفکرى بزرگترین مشکل یاعلت العلل مشکلات یا یگانه مشکل جامعه نظام فرهنگى اى است که شهروندان جامعه به آن تعلق خاطر دارند و خود را نظراً و عملاً بدان ملتزم مى دانند. هرگونه سوء نیت، جهل و خطایى که در نظام سیاسى جامعه هست بازتاب و معلول فسادى است که در فرهنگ عامه مردم وجود دارد. پس، آنچه بیش و پیش از هر چیز باید بدان اهتمام ورزید تغییر و اصلاح اجزا و مؤلفه هاى فاسد و نادرست فرهنگ عمومى است. شک نیست که در تلقى فرهنگى نیز هیچگونه مدارا و سازش و آشتى با فساد نظام سیاسى توصیه و تجویز نمى شود، اما با این فساد فقط به عنوان یک معلول مواجهه مى شود و رویارویى اصلى در صحنه فرهنگ انجام مى گیرد.

ب) کسى که از روشنفکرى تلقى سیاسى دارد، بالطبع خود را فقط ناقد نظام سیاسى مى داند و در قبال مردم شأن سخنگویى و نمایندگى دارد. به عبارت دیگر، خود را سخنگو و نماینده مردم مى انگارد و به جهت همین سخنگویى و نمایندگى به نقد نظام سیاسى دست مى یازد. اما در تلقى فرهنگى، روشنفکر، در درجه اول، ناقد مردم است و با نقد فرهنگى شهروندان جامعه خود، به آنان توجه مى دهد که دشمن نه فقط خانگى است، بلکه به درون یکایک آنان رخنه کرده، در آنجا سکنى گزیده و از آنجا به مشکل آفرینى مشغول شده است. روشنفکر داراى تلقى فرهنگى مردم را به عرش نمى رساند و آنان را مجمع الحسنات نمى داند و بره هاى معصوم و بیگناهى قلمداد نمى کند که فقط از بد حادثه به چنگ گرگ افتاده اند، بلکه، از سر حق طلبى و خیرخواهى به آنان نشان مى دهد که آن که واقعاً گرگ است در درونشان نشسته است و هموست که زاینده این همه آزار و آسیب و درد و رنج بیرونى شده است. برطبق این تلقى، امر ما دایر نیست بین اینکه یا مجیز نظام سیاسى را بگوییم یا مجیز مردم را. مى توان و باید مجیز هیچ یک را نگفت. مى توان و باید ناقد و داور هر دو بود و در این نقد و داورى مخصوصاً به نقد و داورى مردم پرداخت. ناگفته پیداست که خود روشنفکر نیز یکى از آحاد مردم است و در نتیجه باید احتمال بدهد بلکه یقین داشته باشد که خودش نیز دستخوش جهل و خطا واقع مى تواند شد و از این رو، باید آماده، بل منتظر و مشتاق، باشد که در معرض نقد وداورى دیگران قرار گیرد و از این ارجمندتر، خود در نقد و کشف خطاها و نقاط ضعف خود پیشقدم شود.

ج) کسى که از روشنفکرى تلقى سیاسى دارد کاملاً مستعد است که به عوامزدگى و عوامفریبى دچار شود؛ عوامزدگى به این معنا که با فرهنگ عامه مردم مماشات و مدارا کند و مشهودات، مقبولات، مسلمات و حتى مظنونات، موهومات و مخیلات آنان را اصل موضوع بگیرد و تلقى به قبول کند و هرگز در خود اینها شک نکند و یا مناقشه و تشکیک نورزد و عوامفریبى به این معنا که در همه کنش و واکنش هاى اجتماعى پاس خوشایند و بدآیند مردم را بدارد و هدف خود را تحصیل خوشایند آنان و جلوگیرى از بدآیندشان بداند و حال آنکه در تلقى فرهنگى از روشنفکرى: اولاً: مادر همه مشکلات همین مشهودات مقبولات، مسلمات، مظنونات، موهومات و مخیلات اندوکار روشنفکر، در اصل، نقد اینهاست، بر روشنفکر فرض عین است که سقراط وار، عقاید عامه مردم را شرحه شرحه و تا آنجا که مى تواند تجزیه و تحلیل کند و حق و باطل و معتبر و نامعتبر و صحیح و سقیم و صادق و کاذب آنها را از هم بازشناسد و به مردم بشناساند و ثانیاً: آنچه پاسداشتش لازم است مصالح و مفاسد مردم است، نه خوشایند و بدآیند آنان؛ هدف کار روشنفکر باید نزدیکتر کردن مردم به مصالح شان و دورتر داشتن آنان از مفاسدشان باشد. البته جاى شک نیست و تأکید بر این نکته به غایت ضرورى است که اینکه مصالح و مفاسدمردم چیست باید فقط به مدد دلیل و برهان و با استفاده از تجربه و استدلال معلوم شود، نه براساس مرجعیت هاى ایدئولوژیک و اقوال و آراى من عندى و تحکم آمیز و بلادلیل. اگر این استمداد از دلیل و برهان و استفاده از تجربه و استدلال به جد گرفته شود که باید گرفته شود بتدریج و نرم نرمک خوشایندها و بدآیندهاى مردم به مصالح و مفاسدشان نزدیکتر و نزدیکتر مى شوند و نتیجه کار روشنفکر تحصیل خوشایند مردم و جلوگیرى از بدآیندشان خواهد شد، زیرا آنچه میان مصالح و مفاسد، از سویى و خوشایندها و بدآیندها، از سوى دیگر، جدایى و دورى مى اندازد جهل ها و خطاهاست و این جهل ها و خطاها در فرآیند ارائه دلیل و برهان و عرضه تجربه و استدلال، از سوى روشنفکر، کم کم زائل مى شوند. اما، به هر حال، هدف غیر از نتیجه است. هدف کار روشنفکر باید معطوف به مصالح مردم باشد؛ و نتیجه کار او، در وضع آرمانى، خوشایند مردم خواهد بود و در غیر آن وضع نه؛ و نیل به آن وضع آرمانى در گرو این است که در مواجهه با مردم فقط به دلیل و برهان توسل جوید.

د) روشنفکرى که از شأن خود تلقى سیاسى دارد، چون خود را سخنگو و نماینده مردم و ناقد نظام سیاسى مى داند، بالطبع، از زبان و واژگانى بهره مى جوید که رجال سیاسى و قدرتمندان و قدرتمداران عرصه سیاست بفهمند، چرا که آنان مخاطبان واقعى اویند و چندان التفاتى به این ندارد که خود مردم نیز سخنش را فهم کنند. اما در تلقى فرهنگى از روشنفکرى، مخاطبان واقعى روشنفکر مردمند و، بنابراین، زبان و واژگان او باید چنان باشد که آنان بفهمند. زبان تخصصى روشنفکرانه، که قهراً براى مردم زبانى نامفهوم خواهد بود و کلمات مطنطن و مغلق و پرطمطراق و لفاظى هاى فضل فروشانه دشواریاب هر جا به کار روند حاکى از این اند که گوینده یا نویسنده مخاطب خود را مردم نمى داند و این، اگرچه در حلقه هاى آکادمیک نه فقط عیب و ایرادى ندارد، بلکه لازم و گریزناپذیر هم هست، ولى در محافل روشنفکرى فقط گویاى این است که روشنفکر از کار خود تلقى فرهنگى ندارد. روشنفکر فرهنگى یگانه رسالت خود را تغییر و اصلاح وضع و حال فرهنگى مردم مى داند و، چون این تغییر و اصلاح به معناى تغییر و اصلاح عقاید، احساسات و عواطف، نیازها وخواسته ها و اراده مردم است و این کار متوقف بر این است که آراء و استدلالات روشنفکر به حریم آگاهى مردم وارد شوند، به زبانى، حتى المقدور، غیرتخصصى، مفهوم و آشنا سخن مى گوید. بر وفق تلقى فرهنگى از روشنفکرى، زبان تخصصى (argon)، به همان اندازه که در حلقات آکادمیک لازم و مفید است، در گفتار و نوشتار روشنفکران، که شأنى غیر از شأن آکادمیسین ها دارند، زائد و مضر است. باید کوشید و زبانى جست و یافت که، تا حد ممکن، از ابهام، ایهام و غموض خالى باشد و در آن زبان واضح و شفاف، مدعیات را از یکدیگر و نیز از ادله تفکیک کرد، توصیف را از تحلیل و این دو را از تبیین و این سه را از نقد بازشناساند و سخن را جز با دلیل و برهان با هیچ چیز دیگر نیاراست. فقط در این حال است که به مردم این امکان داده مى شود که به وضع و حال فرهنگى خود آگاهى یابند، نقاط قوت و ضعف فرهنگ خود را فهم کنند، به بازنگرى فرهنگى دست زنند، و در تغییر و اصلاح فرهنگى وانفسى (subjective) خود بکوشند. این تغییر و اصلاح فرهنگى وانفسى زمینه ساز و علت هر تغییر و اصلاح اجتماعى و آفاتى (objective)، در عرصه هاى مختلف خانواده، تعلیم وتربیت، حقوق، اقتصاد و سیاست، خواهد بود.

ه) کسى که از روشنفکرى تلقى سیاسى دارد به نوعى آسانگیرى و شتابزدگى مبتلا است؛ آسانگیر است، چون مى پندارد که به صلاح آمدن وضع و حال جامعه با صرف دگرگونى در نظام سیاسى حاکم بر آن جامعه ممکن و میسور است؛ و شتابزده است، چون مى خواهد این کار طى چندین و چندسال به انجام رسد و ثمر دهد. ولى در تلقى فرهنگى از روشنفکرى، از سویى، عقیده بر این است که اگر وضع و حال فرهنگى مردم به همان سیرت و سان که بوده است بماند، حتى با فرض صدبار دگرگونى نظام سیاسى نیز، بهبود و پیشرفتى واقعى و ماندگار به بار نخواهد آمد و از سوى دیگر، فرض بر این است که تغییر وضع و حال فرهنگى بسیار دشوارتر و کندتر از آن است که، در نگاه نخستین، به نظر مى آید. از قدرت فیزیکى و مادى نظامهاى سیاسى و از میزان اعمال قدرت، خشونت و سبعیت احتمالى این نظامها غفلت یا تغافل نباید داشت، اما باید به این نکته نیز تفطن داشت که: اولا،ً این نظامها فعال مایشاء هم نیستند، و ثانیاً، بزرگترین عامل تسهیل کننده موفقیت شان فقر و عدم سلامت فرهنگى شهروندان است و بنابراین، اگر بناست با آنها مقابله اى نیز صورت گیرد از طریق غنابخشى و سالم سازى فرهنگ مردم تواند بود. در نتیجه، نه از صرف برآمدن هیچ نظام سیاسى اى خوشحال باید بود، و نه از صرف فرو افتادن آن.

و) روشنفکرى که از شأن خود تلقى سیاسى دارد هم و غمش بیشتر معطوف توفیق و شکست است و به این جهت، بیشتر رویکردى مصلحت اندیشانه (pragmatistic) دارد؛ و حال آنکه در تلقى فرهنگى از روشنفکرى اهتمام بیشتر معطوف حق و باطل و رویکرد بیشتر رویکردى حقیقت طلبانه (realistic) است. در این تلقى، روشنفکر درصدد نیست که، با هر قیمتى، هویت مردم را حفظ و تثبیت کند و فقط حقوق اجتماعى مغفول مانده یا پایمال شده شان را از نظام سیاسى مطالبه کند، بلکه در مقام آن است که خود این هویت را نیز به ترازوى حقیقت برکشد و اجزاء و مؤلفه هایى از آن را که با حقیقت طلبى سازگارى ندارند نفى و امحاء کند.
وقت آن است که این آموزه مشترک همه ادیان و مذاهب را به جد بگیریم که تا وضع و حال درونى، باطنى، وانفسى آدمیان دگرگونى مطلوب نیابد وضع و حال بیرونى، ظاهرى و آفاقى آنان دگرگونى مطلوب نخواهد یافت.

هوگوفن هوفمانستال (Hugo von Hofmannsthal) ، شاعر و نمایشنامه نویس اتریشى (۱۹۷۴-۱۹۲۹) گفته است: «فلسفه باید داور و ناقد عصر خود باشد؛ و اگر به نماینده و سخنگوى روح زمانه بدل شود اوضاع رو به وخامت خواهد نهاد.» مى توان، با استفاده از طرز بیان او، گفت: روشنفکر باید داور و ناقد فرهنگ مردم خود باشد؛ و اگر به نماینده و سخنگوى این فرهنگ بدل شود اوضاع رو به وخامت خواهد نهاد.

فهرست