روش شناسی تحقیق در علوم انسانی- ۸

 علی زمانیان: در زمستان سال ۹۰ درسگفتاری باعنوان “روش تحقیق در علوم انسانی” از سوی استاد ملکیان، در موسسه ی پنجره ی حکمت شروع گردید. درسگفتار در قالب چهار ترم ( مجموعا ۱۶ جلسه) ادامه یافت اما متاسفانه به دلیل بیماری استاد ملکیان ناتمام ماند. امیدداریم کسالت استاد به زودی رفع گردد و شاهد ادامه ی درسگفتار باشیم. چکیده ی هفت جلسه…

 علی زمانیان: در زمستان سال ۹۰ درسگفتاری باعنوان “روش تحقیق در علوم انسانی” از سوی استاد ملکیان، در موسسه ی پنجره ی حکمت شروع گردید. درسگفتار در قالب چهار ترم ( مجموعا ۱۶ جلسه) ادامه یافت اما متاسفانه به دلیل بیماری استاد ملکیان ناتمام ماند. امیدداریم کسالت استاد به زودی رفع گردد و شاهد ادامه ی درسگفتار باشیم. چکیده ی هفت جلسه از ۱۶ جلسه ی این درسگفتار، قبلا تهیه و در منظر علاقه مندان قرار گرفته است و اینک چکیده جلسه هشتم تقدیم می‌شود:

پوزینیویسم، پس از جنگ جهانی اول، پنج مرحله را پشت سر گذاشت. هر یک از این مراحل نام مختص به خود را دارد و با آن نام شناخته می شوند. پنج مرحله ی پوزیتیویسم عبارت است از:

الف- مرحله ی اول: پوزیتیویسم منطقی

مسئله ی اصلی و کانونی در پوزیتیویسم منطقی (حلقه ی وین)، این بود که ما انسان ها جویای معرفت علمی هستیم که آبجکتیو (objective ) باشد. این سنخ از معرفت، واجد دو معنا است:

۱- معنای اول آبجکتیو این است که خواهان علمی هستیم که بتوانیم مدعی شویم که آن معرفت، مطابق با واقع است. (معرفت مطابق با واقع)

۲- معنای دوم معرفت آبجکتیو این است که ما خواهان علمی هستیم که مورد پذیرش همگان و وفاق عمومی باشد. (معرفت همگانی)

بر مبنای دو معنای معرفت، شخص عالم با دو دنیا مواجه است. از یک سو با دنیای واقعیت و از سوی دیگر با دنیای اذهان دیگر. از این رو عالم  دو دغدغه دارد. دغدغه اول عالم این است که گزاره ی او مطابق با واقع باشد و دغدغه ی دوم این است که گزاره ای که به دست آورده است مورد پذیرش سایر اذهان قرار گیرد. اگر اذهان دیگر معرفت او را نپذیرند، معرفت او یک معرفت شخصی یا سابجکتیو است. یعنی معرفت، متعلق به شخصی است که آنها را به دست آورده است.

دغدغه ی مطابقت با واقع و همگانی بودن علم، ما را به دو سمت متفاوت می کشاند، از یک سو به سوی عالم واقع و از سوی دیگر به سوی اذهان همگانی. به تعبیری دیگر، معنای اول شناخت (مطابقت با واقع) انسان را به واقع نزدیک اما از انسان های دیگر دور می کند. و معنای دوم معرفت(همگانی بودن)، انسان را به انسان های دیگر نزدیک می کند اما سبب دوری از واقعیت می شود. پوزیتیویست ها برای این مشکل راه حلی ارائه نمودند که البته کارآمد نبود. راه حلی که در صدد آن بود میان “همگانی بودن” علم و “مطابقت با واقع بودن” را با یکدیگر جمع نماید.

بر مبنای آموزه های پوزیتیویستی، ما از طریق حس با عالم واقع مواجه می شویم.

منظور از حس سه چیز است:

۱- ادراک حسی (حس ظاهر: حواس پنجگانه)

۲- درون نگری (حس باطن، اطلاع از احوال درون خود مانند اندوه، شادی، امید، ناامیدی، حتی گرسنگی و….)

۳- حافظه (به یاد آوردن آن چه از طریق ادراک حسی و یا درون نگری به دست آورده ایم).

از نظر برتراند راسل، آن چه آدمی از طریق حس به دست می آورد، پنج چیز است:

۱- رنگ (بینایی)، بو(بویایی)، صدا (شنوایی)، مزه (چشایی)، زبری و نرمی (لامسه)

راسل بر این باور بود که  انسان از طریق حواس پنجگانه، صفات موجودات را می یابد اما خود شیئی که صفات به آن نسبت داده می شود، از طریق حواس به تور ادراک نمی افتد.

۲- حالات روانی. (به واسطه ی حس حالات روانی خود را می یابیم.)

۳- محفوظات اول و دوم. (حافظه)

۴- احتمالا خودمان را نیز از طریق حس می یابیم(راسل از قید احتمالا استفاده می کرد.)

۵- مفاهیم کلی. (به عنوان مثال، سرد بودن و یا گرم بودن شیئی خاص را می توان از طریق حس فهمید. اما دراین جا سرد بودن و یا گرم بودن یک شیئی خاص مورد نظر نیست بلکه مفهوم سرد و یا گرم بودن، قابل دستیابی نیست)

فیلسوفان تاکید می کردند که آن چه آدمیان در مواجهه ی با عالم واقع به دست می آورند به چهار دلیل عین هم نیستند. به تعبیری دیگر، چهار عامل سبب می شود که افراد به یافته های متفاوتی دست یازند:

۱- عامل جنسیت .  مردان و زنان به دو صورت متفاوت به واقعیت ها می نگرند.

۲- عامل تفاوت در ساختار جسمانی، ذهنی و روانی

۳- عامل تطورات و تغییرات هر فرد در طول زمان

۴- عامل تغییر در معانی الفاظ

“حس”، برای آدمی محدودیت هایی ایجاد می کند. محدودیت هایی که آدمی را در خود نگاه می دارد و مانع ارتباط آدمیان با یکدیگر می شود. این موانع و محدودیت ها به قرار زیر است:

۱- حس، فقط آن چه را در آستانه ی آگاهی ما قرار می گیرد به ما نشان می دهد و نه آن چه را که در آستانه ی اگاهی دیگران قرار می گیرد.

۲- حس، چیزهایی را به ما نشان می دهد که در واقع در حال دگرگونی مستمرند. توضیح آن که: هنگامی که فردی در می یابد الف، الف است و اراده می کند آن گزاره را بیان کند، در می یابد که نه الف، الف است و نه ب، ب است. از این رو افلاطون معتقد بود حس به ما شناخت نمی دهد بلکه تنها رای و ظن (opinion ) می دهد. زیرا شناختی به ما می دهد که متعلق آن در گذر است. دکارت، اسپینوزا و لایب نیتس بر این مدعا بودند که حس اصلا به ما معرفت نمی بخشد.

۳- تجربه. تجربه اکنون را به ما نشان می دهد و هیچ سخنی راجه به آینده ارائه نمی دهد و ما را در اکنون نگاه می دارد.

۴- حس، گرچه قادر به توصیف است اما از تبیین یا بیان علت عاجز است. هست ها را می یابد نه شدن ها را. حس، صیرورت را نمی یابد و از این رو علیت را نمی توان از طریق حس به دست اورد.

۵- حس، ضرورت را نمی یابد. در حس، نشان از امکان و ضرورت وجود ندارد. حس می گوید: الف، ب است اما نمی گوید الف، باید ب باشد.

۶- حس، نمی تواند به عمق امور پی ببرد و همواره در سطح باقی می ماند. مثلا با حس، نمی توانیم در یابیم که آب، یخ و بخار در واقع یک چیزند که در صورت های متفاوتی رخ می نمایند. حس، ما را با واقعیت ها، نه در وحدت عمیق شان، بلکه در کثرت سطحی شان آشنا می کند.

۷- حس، نشان نمی دهد این چیزی که بر شیئی خاص رخ داده است آیا جزء ذات آن شیئی خاص است یا جزء حوادث پیرامونی آن شیئی خاص. به تعبیر قدما، حس نمی تواند بین خواص ذاتی و خواص عرضی فرق بگذارد. این در حالی است که ما محتاجیم که بدانیم چه چیز خاصه و ویژگی موجود است و کدام خاصه حاصل ارتباط موجود با موجود دیگری است.

فهرست