شأن مظلومیت در فرهنگ ما

طاهره مظاهری: ویژگی هائی چون بت سازی از قدرتمندان سیاسی، اجتماعی و ادبی، احساس حقارت و عدم اعتماد به نفس در برابر کسانی که در رده های بالاتری از ما قرار دارند، تعریف و تمجیدهای افراطی از آنان، برخوردهای نامهربانانه و بی توجهی ما نسبت به کسانی که از ما پایین ترند و بسیاری دیگر از خصوصیات نامناسب همه و…

طاهره مظاهری: ویژگی هائی چون بت سازی از قدرتمندان سیاسی، اجتماعی و ادبی، احساس حقارت و عدم اعتماد به نفس در برابر کسانی که در رده های بالاتری از ما قرار دارند، تعریف و تمجیدهای افراطی از آنان، برخوردهای نامهربانانه و بی توجهی ما نسبت به کسانی که از ما پایین ترند و بسیاری دیگر از خصوصیات نامناسب همه و همه ناشی از شرایط زیستی ما بوده اند. ویژگیهایی که هر یک خود مانعی در راه برقراری دموکراسی و عدالت اجتماعی شده اند. آیا براستی راهی برای برون رفت از دایره بسته ای که در آن شرایط اجتماعی، ما را و ما شرایط اجتماعی را می سازیم وجود دارد؟

 

 

****

شان مظلومیت در فرهنگ ما

| طاهره مظاهری |

 

آن‏که مى‏کوشد از ضعف پاسدارى کند دشمن پیشرفت بشر است.   (فردریک ویلهلم نیچه)

 

می‏گویند چون ابوعلای معری(۱)  متفکر آزاداندیش بیمار شد، دوستی کبک سرخ شده‏ای را برای او می‏فرستد که شاید منظره ی او اشتهایش را ترغیب کند و چیزی بخورد. معری رو به کبک کرده و می‏پرسد چه گناهی از تو سرزد که به چنین روزی افتادی و خودش پاسخ می‏دهد که این مکافات ضعیف بودن است. او ضعف را بزرگ‏ترین جرم در زندگی می داند. ایرج میرزا این داستان را چنین به نظم کشیده است: 
قصه شنیدم که بوعلا به همه عمر/ لحم نخورد و ذوات لحم نیازرد 
در مرض موت با اجازه دستور/ خادم او جوجه‏ای به محضر او برد 
خواجه چو آن طیر کشته دید برابر/ اشک تحسر ز هر دو دیده بیفشرد 
گفت به مرغ از چه شیر شرزه نگشتی‏/ تا نتواند کست به خون کشد و خورد 
مرگ برای ضعیف امر طبیعی است‏/ هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد* 
  
هر روشی در زندگی و هر نوعی از تفکر که کسی را قوی و متکی به نفس بسازد خیر و هر طریقی در زندگی و تفکر که از ناتوانی سرچشمه بگیرد یا کسی را ضعیف سازد شر است. عدم تلاش و تحرک، عدم خلاقیت و نوآوری، تکرار آداب و رسوم پیشینیان، تواضعی که به حقارت بیانجامد، قناعتی که بهانه  تن‏پروری گردد، صدقه و خیراتی که به تشویق دریوزگی و عدم تلاش برای کسب معاش بیانجامد، همه و همه به دلیل اینکه موجبات ضعف و ذلت را در فرد و به تبع آن در جامعه فراهم می‏آورند شرند. 

در جوامع بنیاد شده بر ظلم و نابرابری که قانونی از انسانها حمایت نمی کند، مردمان در جهت تنازع بقا این حمایت را از یکدیگر  و بخصوص از قدرتمندتر از خود می گیرند، بنابراین هم سلطه‏گری و هم سلطه‏پذیری، هم ظالمیت و هم مظلومیت هر دو زمینه ی مناسبی برای رشد پیدا می‏کنند. مطلوب و محبوب سلطه‏گران و قدرتمندان کسانی هستند که ضعف خویش را بپذیرند، بر سرنوشت گردن نهند، با سلطه‏گر به مقابله بر نخیزند و در پی تغییر شرایط بر نیایند.

 

در این جوامع رابطه سلطه گری و سلطه پذیری را در تمامی سطوح اجتماع از اداره و کارخانه گرفته تا آموزشگاه و مدرسه و حتی در درون خانواده می توان دید. در چنین جوامعی هر کس در عین اینکه در برابر مافوق خود سلطه پذیر است در برابر مادون خود نقش سلطه گر را بازی می کند. تعریف و مفهوم «خوبی» در چنین فضایی همانا «اطاعت مطلق» است و بس. بدین معنی که نه تنها بچه  خوب به بچه‏ای گفته می‏شود که حرف شنو بوده و روی حرف بزرگ‏ترها حرف نزند، بلکه زن خوب نیز زنی است که فرمانبردار شوهرش باشد، کارمند خوب کارمندی است که همیشه گوش به فرمان رئیس باشد و نهایتاً شهروند خوب شهروندی است که چون و چرا در کارها نکند. ارزش و شانی که مظلومیت در بین مردم این جوامع دارد باین دلیل است که مظلومیت و خوبی مترادف هم قرار می گیرند. ویژگی هایی همچون شکسته‏نفسی، عدم قبول مسئولیت، جلب ترحم، ناله و شکوه، و شکایت از زندگی، اعتقاد به شانس و تقدیر همگی به نوعی ریشه در همین پدیده دارد. 
در چنین جوامعی سلطه‏گران معمولاً تحت عنوان خیر و صلاح زیردستان و در لوای عشق و علاقه، به آنان زور می گویند و بدین ترتیب حق انتخاب و نهایتاً امکان رشد و بالندگی را از افراد تحت سلطه خویش می‏گیرند. سلطه‏پذیران نیز معمولا با گذشت و فدا کردن خود، این خیرخواهی را ارج می‏نهند و این علاقه را می‏پذیرند. اما حقیقت این است:

 

در هر نوع رابطه که یکی از طرفین با هر دلیل و بهانه‏ای مانع از رشد دیگری در به ثمر رساندن استعدادهای بالقوه‏اش شود و باعث گردد که در او احساس حقارت، ناچیزی و ناتوانی به‏وجود آید، نوعی سلطه‏گری بیمار گونه حاکم است. 
  
در اینجا بد نیست یادی از اریک فروم نویسنده صاحب نام آلمانی کنیم. او به دو نوع رابطه برتری و کهتری معتقد است. رابطه‏ای که در آن قدرت اعمال شده از طرف شخص برتر قدرتِ معقول نام می‏گیرد و رابطه‏ای که در آن این قدرت، بازدارنده و غیر معقول است. قدرت معقول را می‏توان در رابطه بین استاد و شاگرد مشاهده کرد. در این رابطه منافع استاد و شاگرد هر دو در یک جهت سیر می‏کند. بدین معنی که اگر شاگرد موفق شود، استاد راضی است و اگر نشد هر دو ناکامیاب شده‏اند. 

قدرت بازدارنده را می‏توان در رابطه بین ارباب و بنده دید که در آن خواجه بر آن است که بنده خویش را استثمار کند و هر چه از او بیشتر بهره گرفت راضی‏تر است. در همان حال بنده در جستجوی آن است که از تقاضاهای خود برای حداقلی از خوشبختی دفاع کند، پس منافع خواجه و بنده در مقابل یکدیگر قرار می‏گیرد بدین معنی که آن‏چه به سود یکی است به زیان دیگری تمام می‏شود.

 

در رابطه نوع اول برتری، شرط یاری به کسی است که بر وی اقتدار رانده می‏شود و در دیگری برتری شرط استثمار اوست. این دو رابطه تفاوت دیگری نیز با یکدیگر دارند: هر چه شاگرد بیشتر بیاموزد، فاصله میان او و استاد کاهش می‏یابد و شباهتشان افزون می‏شود و سرانجام رابطه کهتری و مهتری خود به خود از میان می‏رود. اما وقتی برتری بر پایه استثمار استوار گشت هر چه بیشتر بپاید، فاصله میان طرفین افزایش می‏یابد. در عین حال قدرت در این دو نوع رابطه، دارای دو وضع مختلف از نظر روان‏شناسی است: در اولی محبت و ستایش و سپاس حکمفرماست و مرجع قدرت (معلم یا استاد) نمونه‏ای قرار می‏گیرد که دیگری می‏خواهد بعضاً یا کلاً به قالب او در آید. در دومی آن‏که استثمار می‏کند با رنجش و عناد روبرو می‏شود. و نفرتی که در سینه زیردست موج می‏زند به کشمکش‏هایی منتهی می‏شود که رنج به همراه می‏آورد بدون این‏که نوید کامیابی بدهد. بنابراین گرایشی پدیدار می‏شود که این احساس نفرت سرکوب گردد و حتی گاهی به جای آن ستایشی کورکورانه استقرار یابد. با این امر دو کار انجام می‏شود: اولاً احساس دردآور و خطرناک نفرت از میان رخت برمی بندد و ثانیاً احساس حقیر بودن تسکین می‏یابد. سلطه‏پذیرچنین استدلال می‏کند که چون ارباب (مافوق) خوب و کامل است شرمساری از اطاعت کردن از او شایسته نیست. نتیجه این‏که در روابطی که پای قدرت بازدارنده در میان است عاملی که پیوسته راه فزونی می‏پیماید، نفرت یا نوعی غلو غیر معقول در ستایش مرجع قدرت است. در حالی که در روابط معقول به همان نسبت که کسی که قدرت به او رانده می‏شود به مرجع قدرت شبیه‏تر می‏گردد، این عامل نیز کاستی می‏گیرد(۲). 
  
با یک نگاه می توان دید که افرادی که در چنین شرایطی زیست می کنند بتدریج دارای دو شخصیت می شوند: اربابی یا سلطه گری و بندگی یا سلطه پذیری و بسته به اینکه در مقابل چه کسی قرار بگیریم یکی از شخصیتها بروز می کند. و این پدیده ایست که از چشم جهانگردان غربی نیز مخفی نمانده است. یکی از آنان در این مورد چنین گفته است: “ایرانیان با هم‏ردیف و هم‏شأن خویش مهربان و مودبند، در مقابل برتر از خود خاضع و متواضع و نسبت به زیردستان زورگو و متکبرند… » 

ویژگی هائی چون بت سازی از قدرتمندان سیاسی، اجتماعی و ادبی، احساس حقارت و عدم اعتماد به نفس در برابر کسانی که در رده های بالاتری از ما قرار دارند، تعریف و تمجیدهای افراطی از آنان، برخوردهای نامهربانانه و بی توجهی ما نسبت به کسانی که از ما پایین ترند و بسیاری دیگر از خصوصیات نامناسب همه و همه ناشی از شرایط زیستی ما بوده اند. ویژگیهایی که هر یک خود مانعی در راه برقراری دموکراسی و عدالت اجتماعی شده اند. آیا براستی راهی برای برون رفت از دایره بسته ای که در آن شرایط اجتماعی، ما را و ما شرایط اجتماعی را می سازیم وجود دارد؟  

 
یقینا آگاهی از درد راه را بر درمان می گشاید. با نگاهی دقیق بر رفتارها و گفتارهای خود می توان ویژگیهای نامناسب را شناسائی و در حذف و تعدیل آنها کوشش نمود. این رستاخیز فرهنگی به تلاش فرد فرد ما نیاز دارد.   معجزه را باید خلق کرد   چرا که دستی از غیب برون نخواهد آمد و کاری برای ما نخواهد کرد.

 
  پاورقی:
——————————————– 
۱- ابوعلا گیاهخوار بود و لحم به معنای گوشت است. 
۲- گریز از آزادی؛ اریک فروم؛ ترجمه عزت الله فولادوند؛ ص ۱۷۶ و ۱۷۷ 

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x