ملی گرایی و ترقی

معین مشکات*: مطالعۀ اجمالی تاریخ ایران از سقوط ساسانیان تا زمان حاضر مرا به چنین استنباطی سوق می دهد که ما عیب خودباختگی را در نهادمان داریم و خودمان دلمان می خواهد که یک «آقا بالا سر» برای تمدنمان برگزینیم و خود را در فکر، در جهانبینی، در فرهنگ، زبان، خوراک، پوشاک و خلاصه در تمام ساحت های حیات به…

معین مشکات*: مطالعۀ اجمالی تاریخ ایران از سقوط ساسانیان تا زمان حاضر مرا به چنین استنباطی سوق می دهد که ما عیب خودباختگی را در نهادمان داریم و خودمان دلمان می خواهد که یک «آقا بالا سر» برای تمدنمان برگزینیم و خود را در فکر، در جهانبینی، در فرهنگ، زبان، خوراک، پوشاک و خلاصه در تمام ساحت های حیات به تقلید از آنها وا داریم.

 

ما در عصر سنت گرفتار موج عربی­مآبی شدیم و در عصر مدرنیّت گرفتار غربی­مآبی! آن زمان در به کار بردن فوج فوج اصطلاحات عربی بر یکدیگر سبقت می گرفتیم و به عرَبزدگی خود می بالیدیم و الآن هم شاید با شدتی بیشتر در غربزدگی دست و پا می زنیم تا بلکه با کلاس شویم.

نزاع هایی که میان بعض سنتی ها و بعض سکولارها بر سر هویت در جریان است از همین جنس هستند و آن یکی می خواهد ایرانیان را تحت سلطۀ معنوی عرب نگه دارد و این یکی به سلطۀ غرب ببرد. دعوا دارد به سود سکولارها تمام می شود اما نتیجۀ مبارکی نیست. همچنان که عکس آن اگر می شد مبارک نبود.

سنتی ها عادت کرده اند که خود را پایین تر از عرب ببینند و برای آن فلسفۀ دینی هم تراشیده اند. آن روایت های دست سازی که در دنیا عرب را سروری و برتری می دهد. (برای مثال ر.ک: سنن کبری، جلد ۷، صفحه ۱۳۴) و در آخرت به عرب شدن بهشتیان نظر دارد. (برای مثال ر.ک: مجمع البیان ج۵،ص۳۵۵). این اندیشه که قرائت لقلقه وار و بی تأمل قرآن برای نا آشنایان به زبان عربی بهتر از مطالعه ترجمه و تأمل در آن است. فتوای آن فقیه ایرانی(امام ابوحنیفه) که به ناهمکفوی عرب و عجم و پایینتر بودن عجم از عرب رأی می دهد و جالب آنکه با اعتراض فقیه عرب (امام مالک بن انس) روبرو می شود (ر.ک: مرتضی مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، ص۱۲۵) و هر مسئلۀ دیگری از این دست همه پازلهای منظومۀ عرَبزدگی را کامل می کنند.

از آن طرف هم عدۀ کثیری که شمارشان روزافزون است مرعوب غرب شدند و در هر سر موی او پیچش مو دیدند و تا آنجا که به دنبال توجیهی می گردند تا واضح ترین عیب های تمدن غربی (مثل فحشا و بی حیایی) را انکار کنند. این ها دو لبۀ یک قیچی اند و در یک امر توافق کرده اند: اینکه ایران را تبدیل جوهر بدهند…

اما مسئلۀ جالب توجه اینکه در طیف دوم عده ای هستند که در عین پابوسی از فرهنگ غرب و تقلید محض از آن تمدن احساسات ملی گرایانه بروز می دهند و دم از نژاد پاک آریایی می زنند! این هم از تناقضات عجیب ما ایرانی هاست که با قدری تأمل بیمار بودن ملی گرایی ما را فاش می کند. یعنی ملی گرایی ما در مرحلۀ شعار و هیجان مانده و ما را به عمل وا نداشته است و این یکی از مهمترین تفاوتهای ما را با ژاپنی ها نشان می دهد:

کشوری در آسیا وجود دارد که ملت آن با جدیت و پشتکار شبانه­روز خود را وقف میهن و امپراطور آن کرد و سخت ترین رکود ها و تورم ها و گرسنگی ها را چشید تا بر میراث خود تمدن مدرن را ساخت. وقتی مدافعان حقوق بشر، دسترنج سالها زحمت و ریاضتش را بر باد دادند، این ملت سوختن هست و نیست خود را به چشم دید و قامت خم نکرد! دوباره با سرعتی باور نکردنی همه چیز را از نو ساخت و در آسیا بر صدر نشست! کشور دیگری هم در آسیا هست که زودتر از ژاپن دست به انقلاب مشروطیت زد و اصلاح را زودتر شروع کرد. اما مردم آن برای ترقی و پیشرفت راهی جز نق زدن و فحش دادن نمی شناسند و بی آنکه دست به سیاه و سفید بزنند و حاضر به تحمل سختی و ریاضت باشند انتظار معجزه دارند.

 

ژاپن در هیچ جا شناخته شده نبود و به سختی در جهان از آن نامی شنیده می شد. زمانی که در یک نبرد برق آسا روسیه را در هم شکست بسیاری از مردم دنیا با تعجب می پرسیدند که این کشور چیست و کجای دنیا واقع شده و ژاپنی ها چه قومی هستند و کی در این دنیا پدیدار شده اند؟! این کشور کوچک که همیشه زیر سایۀ تمدن بزرگ چین بود و مدتها جیره خوار او حساب می شد، به یکباره از فلاکت سابق سر افراشت و کسانی را به کرنش واداشت که تا آن روز ژاپن و ژاپنی را پشیزی نمی شمردند. هم این ملت نو دوران، به جایگاهی رسید که خواست سرپرست آسیا شود و این قارۀ کهن را در برابر استعمار غرب و نظام سرمایه داری آن حفظ کند. این بلند پروازی او گزافه نبود و وقتی در تاریخ قرن گذشته و خصوص به دقت در تاریخ جنگ جهانی تأمل می کنیم، می بینیم اگر چند اشتباه به ظاهر بی ربط پشت سر هم زنجیر نمی شد بعید نبود که چنین اتفاقی می افتد. اشتباهاتی نظیر حملۀ هیتلر به شوروی، تسلیم شدن رضاخان (به عنوان شاه کشوری که پل پیروزی متفقان شد.)، تندروی های ژاپنی ها، زمان ناشناسی انیشتین در تتبعات فیزیک هسته ای و… سرنوشت جنگ را عوض کرد.

در آغاز عصر مدرن ژاپن در رویارویی با غرب دو رویکرد کلی در پیش گرفت. یکی جبهۀ ساموراییان بودند که عمومشان به غرب نگاه بدبینانه و بی اعتماد داشتند و از ارتباط با فرنگی ها ابا می کردند. جبهۀ دیگر بعضی از دولتمردان کابینه بودند که اگرچه اکثرشان غربزده به معنی واقعی کلمه نبودند، اما خواستار رابطه با غرب بودند و در این حین گاهی زیر بار مذاکره ها و قراردادهایی می رفتند که به نظر ملت ژاپن ننگ آور و استکبار پذیر بود. نگاه و رویکرد امپراطور ژاپن -که مقام اول دینی (شینتو) بود- به نظر سامورایی ها نزدیکتر بود؛ اما در عین حال سعی داشت پدرانه هر دو طیف را در کنف حمایت خود بگیرد و در بعض مورد ها تصمیماتی همسو با دولتمردان می­گرفت.

سامورایی ها سنتگرا و فداییان سلحشور امپراطور بودند و دولتمردان دیپلمات های سیاسی و مدرن خواه. البته هر دو خیر کشور را می­خواستند اما اختلاف و شکافشان آنقدر عمیق بود که بارها نزاع هایشان منجر به رویارویی نظامی شد که شهره ترینشان قیام سایگو تاکاموری است (فیلم آخرین سامورایی (The last Samurai) شمه ای از شخصیت او را به نحوی بسیار احساس انگیز به تصویر کشیده است)

سامورایی ها از صفحۀ تاریخ ژاپن محو شدند و اینک تاریخ می تواند دربارۀ اختلافات آنها به داوری بنشیند:

بسیاری از سامورایی ها فاقد تدبیر و حکمت لازم بودند. تعصب داشتند، افراطی بودند. در بعضی جاها حق با دولتمردان بود و برنامه های دقیقتری طرح می کردند. اما آنچه آرمانهای ملی گرایانۀ ژاپن را روح، قوت و غنا بخشید ارزش های سامورایی بود. آنچه باعث شد که ژاپن “ژاپن” بماند و به یکباره خود را در آغوش غرب نیندازد و بهشت خود را در دستان غرب نبیند روح سامورایی بود که بعد از اضمحلال خود را به دل ارتش ملی و مردم حلول داد. حتا بعد از شکست سرسختانه و وحشتناکی که ژاپن در جنگ جهانی دوم تحمل کرد و برای بقا چاره ای جز پذیرش آمریکا نداشت، آنچه باعث شد که مردم ژاپن با همتی وصف ناپذیر کشور  ویران شدۀ خود را دوباره بسازند و این بار در عرصۀ اقتصادی با غرب مقابله کنند همان ملی گرایی غنی شده از روح ساموراییان بود.

نمی خواهم بیش از این به حاشیه بروم. اصل کلام راجع به ژاپن این است که این ملت چندان تاریخ شکوهمندی نداشت، اما خود را باور کرد و به قدرت و عزت نفس خود اطمینان یافت و ملی گرایی خود را از مرحلۀ احساس و هیجان به مرحلۀ اقدام و عمل رساند تا به اینجا رسید که می بینیم. وقتی که ژاپن تصمیم گرفت از زیر سایۀ چین بیرون بیاید و به لحاظ فرهنگی و سیاسی به آن وابسته نباشد خود را در دامان غرب نینداخت؛ چرا که این عمل باز همان خودباختگی بود و فقط مصداقش تغییر می کرد. (عموم) ژاپنی ها نرفتند از فرق سر تا نوک پا غربی شوند و بعد با قر و اطوار ملی گرایانه چینیان را تحقیر کنند و از غذاهای چینی برای ملت چین لقب بسازند! این کار فقط می توانست یک خودفریبی و تغییر زعیم باشد. اما ملی گرایان ایرانی اغلب سرگرم تحقیر مردمان عرب، نسبت دادن جمله های حکیمانه به کورش بزرگ، بستن گردنبند فروهر و کارهایی از این قبیلند و حس میهندوستی خود را اینطور ارضا می کنند. اگر عملگرا تر باشند در نهایت به زیارت آرامگاه کورش بزرگ می روند و در کم توجهی به حفظ میراث باستانی اعتراضنامه ای می نویسند. خلاصه ملی گرایان ما هم مثل عامه مردم اهل حرفند نه عمل و حاضر نیستند برای ترقی سختی بکشند. آنها ترجیح می دهند که به عالم تخیلات و تصوراتی که از ایران باستان ساخته اند پناه ببرند و اصطلاح “نژاد پاک آریایی” را مثل ذکر تسبیح تکرار کنند. کسی مایل نیست گوشه­ای از بار این نژاد پاک را به دوش برگیرد و کاری کند. حالا بماند که با این ترکیب نژادی تاریخی در خاورمیانه سخن گفتن از نژاد پاک هم خود به لطیف می ماند و شاهد آن همین نگارنده که کثرت گرایی نژادی(!) در خون او به عینه نمایان است: خودش فارس است، نیاکان پدری اش ترک و نیاکان مادری اش عرب بوده اند!

خلاصه من تا اینجا خواستم بگویم که چرا ملی گرایی بیمار ما نمی تواند ما را از خودباختگی مان برهاند و فقط شبیه افیون است. اما نمی گویم آن را باید زجر و طرد کرد. افیون است چون از لایۀ عمل بی بهره ماند و فقط لایۀ احساس را دارد. باید این هیجان و این احساس را تقویت و به لایۀ عملگرایی هدایت کنیم و در مسیر صحیح از این احساس که به قوه می تواند مبارک باشد استفاده کنیم. نادیده گرفتن افتخارات تاریخی و جنگیدن با ملی گرایی این جزء اول را هم از بین می برد و به خودباختگی دامن می زند. سیاه نمایی وضع فعلی و برجسته کردن مشکلات کنونی ایران و تحقیر بیش از اندازۀ فرهنگ هموطنان نیز اصلاح که نمی کند هیچ، که درد را می فزاید. حس افتخار به گذشته اگر به مرحلۀ اقدام هدایت شود عامل روانی بسیار نیرومندی برای ترقی ایجاد می­کند و انسان ایرانی با یادآوری دورانی که قدرت نخست دنیا بود به احیای آن بیشتر تحریض می شود. من فکر می کنم اگر ژاپن افتخاراتی که ایران دارد را داشت امروز از این هم بسیار فراتر می رفت. وقتی ما عِرق ملی نداشته باشیم و نام میهن حرارتی در دلهایمان برنیفروزد نسبت به اقتصاد میهن بی خیال می شویم، نسبت به سیاست، نسبت به فرهنگ، نسبت به قدرت نظامی، نسبت به محیط زیست و… بی قید و بند می شویم.

 

باید قدر افتخارات را دانست و از این حس غرور و افتخار بهره­وری شایسته کرد. اما در عین حال آفت های غرور ملی را هم باید در نظر داشت و آن را پیراست. مثالی می زنم: فرض کنید یک سید یا میرزا به خاطر اینکه از سلالۀ حضرت رسول است حس خوبی خوشایندی دارد. مادام که این حس او را به تکاپو برای تهذیب نفس وا دارد تا خود را به پیامبر شبیه کند حسی مثبت و سازنده است. اما اگر این احساس منشأ چنین توهمی در او بشود که به واسطۀ سید بودنش سر سوزنی برتری و کرامت بر دیگر مردم دارد و یا خدا برای او در حساب و کتاب امتیازی قائل می شود حسی منفی و سوزنده است. ملی گرایی هم همین طور است. اگر منِ ایرانی احساس کنم که یک سر سوزن از عرب یا آفریقایی برتر هستم یا نسبت به خاک کشورهایی که زمانی با آنان یگانه بوده ایم احساس مالکیت و اربابی داشته باشم به بیراهه رفته ام. لیکن چنانچه افتخارات گذشتۀ این بوم و دیار مرا تشویق کند که در احیای افتخار آفرینی سهمی داشته باشم ملی گرایی مثبت و سازنده ای را بر روح خود مسلط کرده ام. همچنین است که اگر به واسطۀ این حس ملی گرایی، به مرزهای استعماری ای که میان ما ایرانیان و دیگر هم میهنانمان کشیده شده بی اعتنا باشم و خود را در غم و شادی مردم افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان، ترکمنستان، جمهوری آذربایجان و عراق شریک بدانم، اگر بی آنکه اصرار بر نام و عنوان خاصی برای معرفی این هم میهنان گسسته و جدا شدۀ خودم داشته باشم با صمیمیت خودمانی به سرنوشت آنان حساسیت نشان بدهم، ملی گرایی مثبت را نصیب خود کرده ام.

اما به خاطر داشته باشیم که برای رسیدن به جزء دوم ملی گرایی یعنی اقدام، نیاز به تقویت همین جزء اول یعنی احساس هست. اگر اندیشه ای بخواهد پیروز شود نیاز مبرمی به هنر دارد تا احساسات و عاطفه ها را برانگیزد و به آشنایی با منطق و مبناهای آن فکر بترغیبد. تجربۀ انسان قرن ۲۱ به خوبی گواه است که کمتر عاملی مثل سینما می تواند فکر مردم را شکل بدهد و مقاله و کتاب و سخنرانی و منبر و… جایگزین آن نخواهد شد. باید به زیرکی هنرمندانه بین آن قالبی که مردم می پسندند و آن هدفی که ما در پی آنیم تلفیق کنیم و ضمن برآوردن موجبات خشنودی مخاطب ذهن او را به سمت اندیشه ای که می خواهیم بکشانیم. شما همه خاطرتان هست که سریال افسانۀ جومونگ چطور از مردم ایران دلبری کرد و اشتیاق ما به ماجراجویی های جذاب باستانی را نشان داد. و چه بسیار شخصیت ها که خودمان داریم و می توانیم با به تصویر کشیدن آنها میلیون ها ایرانی را پای سریالی میخکوب کنیم که به آرمان های ما نزدیکشان می کند. البته لازم به توضیح نیست که کیفیتِ اثر، چقدر مهم است…

مطلب دیگری که می خواهم به آن اشاره کنم، زبان است. از آنجا که زبان و اندیشه ظاهر و باطن هستند و اثر دوسویه بر یکدیگر دارند، روشن است که اندیشۀ خودباخته زبان را هم بیمار و به نحو افراطی سرشار از واژه های زبان آن تمدنی که می کند که در برابر آن خود را باخته ایم. شاهد این ادعا نیز بیمار شدن دستگاه صرف و نحو فارسی با هجوم بی ضابطه و بی در و پیکر خروار-خروار واژۀ عربی همگام با خودباختگی در برابر عرب است. الآن هم که با کم کاری پیران فارسی بان، روز به روز سیل واژگان انگلیسی بر این زبان مادر مرده خروشان تر می شود و بر غربزدگی اندیشۀ ایرانیان می فزاید. همین که اکثر ما ایرانی ها در شبکه های مجازی اسممان را به خط لاتین می نویسیم و نام گروهی که همۀ آنها ایرانی اند را بیگانه برمی گزینیم، در همین راستا فهم می شود. لذا در کنار تلاش های هنری-فکری برای اصلاح زبان هم همۀ اهل قلم وظیفه و مسئولیت دارند تا آن را هم به قوت برسانند و هم عنصر بیگانه را در آن تعدیل کنند و البته نه که تصفیه کنند و رو به سره گرایی بیاورند که آن هم ناشدنی و هم تندروی است.

آخرین مطلبی که لازم می دانم به بحث بیفزایم این توضیح است که ملی گرایی را در حدی که برای ترقی سرزمین اثرگذار باشد، قبول دارم و به آن ارج می نهم ولی منظورم از این رفع غربزدگی کینه ای شدن نسبت به مردم غرب و یا نادیده گرفتن دستاورد های خوب تمدنشان نیست. اگر چشم بر پیشرفت های آنها و ویژگی های مثبت آنها ببندیم خودمان را محروم کرده ایم. خیر! حرف من این نبود که ایرانی تافتۀ جدا بافته از جامعۀ جهانی باشد و خیال کند که همۀ خوبی ها را در خود دارد! حرف من فقط این بود که ایرانی خودش باشد. اگر هندی هم بودم همین را برای هند می گفتم و اگر انگلیسی هم بودم همینطور. اینکه من خودم باشم هیچ منافاتی ندارد با آنکه حکمت ها و زیبایی های دیگران را تحسین و اقتباس کنم و برای اصلاح خودم الگو بگیرم. من فقط می خواهم خودم باشم و برای استقلال شخصیت خودم احترام قائل شوم. جهانی بودن به این معنا پذیرفتنی است. اما اینکه همۀ ما آمریکایی شویم نخیر… من این را نه می پذیرم و نه درست می دانم. همان طور که اگر آمریکایی بودم و ایران قدرت و رویای ایرانی کردن دنیا را در سر داشت نمی پذیرفتم.

۱۸/۲/۹۵

*کارشناس ادیان و عرفان تطبیقی

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
1 دیدگاه
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
نیما
نیما
اردیبهشت ۲۶, ۱۳۹۵ ۵:۳۶ ب٫ظ

چقدر خوبه که دوستان گرامی، بجای تالیف مقالات شعاری و غیر معرفتی که حتی ارزش کامنت گذاری هم ندارد، حداقل از کتب و مقالات سایر اساتید خلاصه ای تهیه کنند تا به درد خوانندگان و رهگذران اینجا هم بخوره،
امیدواریم که مدیریت ارجمند، جهت تامین هزینه های سایت، آگهی تبلیغاتی و بازرگانی پخش ننمایند.

فهرست
1
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x