نظریه معرفت به دو روایت سنتى و مدرن

مصطفى ملکیان: شاید بشود گفت که مهمترین خصیصه انسان سنتى یا به تعبیر دیگرى مهمترین مؤلفه جهان بینى سنت گرایانه یک مؤلفه معرفت شناختى است و آن مؤلفه اى است که مربوط مى شود به امر منابع معرفت. براى انسان مدرن منابع معرفت دوچیز بیشتر نیستند: یکى حس و مشاهده و آزمایش و تجربه و دوم عقل به معناى نیروى…

مصطفى ملکیان: شاید بشود گفت که مهمترین خصیصه انسان سنتى یا به تعبیر دیگرى مهمترین مؤلفه جهان بینى سنت گرایانه یک مؤلفه معرفت شناختى است و آن مؤلفه اى است که مربوط مى شود به امر منابع معرفت. براى انسان مدرن منابع معرفت دوچیز بیشتر نیستند: یکى حس و مشاهده و آزمایش و تجربه و دوم عقل به معناى نیروى استدلال گر. بالمآل انسان مدرن به همین دو منبع قائل است. اینکه تأکید مى کنم بالمآل به دلیل این است که از نظر ظاهر تعداد منابعى که در کتابهاى معرفت شناسى جدید شمرده مى شود بیشتر از آن دوتا است ولى مرجع همه آنها همین دو منبع است وگرنه غیر از این دو یعنى غیر از حس و مشاهده و تجربه و آزمایش و از آن سو، غیر از عقل به معناى نیروى استدلال گر، معمولاً منابع دیگرى هم از زمان لاک به این سو، در کتابهاى معرفت شناسى جدید شمرده مى شود. اما آن منابع هم مرجع شان همین دومنبع است مثلاً گفته مى شود ما یک نوع علم تاریخى هم به امور مى توانیم داشته باشیم، یا گفته مى شود که یکى از منابع دیگر شناخت هم درون نگرى است، یا گاهى گفته مى شود که وجدان هم یک نوع منبع شناخت است… همه اینها گفته مى شود اما همه اینها هم باز برمى گردند به همان دومنبعى که گفته شد.

جرج ادوارد مور فیلسوف اخلاق انگلیسى نخستین کسى بود که گفت: اگر چه ما چیزهاى فراوانى را به عنوان منابع شناخت تلقى مى کنیم، اما مآلاً منابع شناخت همین دوتا است. به زبان بسیار ساده: حس و عقل. عقل هم البته به معناى نیروى استدلال گر، یعنى به معناى نیرویى که مواد خام را از حس مى گیرد، ولى بر روى این موادخام یک سلسله عملیات منطقى انجام مى دهد و با استفاده از قواعد منطق صورت ما را به معلومات جدیدى که خود آن معلومات جدید محسوس ما و مورد مشاهده و آزمایش و تجربه ما نبوده اند مى رساند.

انسان سنتى اینجاست که تفاوت عمده اى با انسان متجدد پیدا مى کند. انسان سنتى منابع شناخت را بیشتر از اینها مى داند و فقط منحصر در حس و عقل نمى کند. این منابع شناخت بیشتر را به یک تعبیر مى شود گفت که باید سه منبع دیگر غیر از این دومنبع به حساب آورد؛ به یک معنا دومنبع دیگر و به یک معنا، یک منبع دیگر، ولى بالاخره آن منبع یا منابع دیگر خیلى تفاوت ایجاد مى کند در تلقى انسان سنتى نسبت به تلقى انسان جدید.

منابع معرفتى انسان سنتى


۱. داده هاى وحیانى

منابع دیگرى که انسان سنتى قائل بود یکى وحى است. وحى را واقعاً شناخت تلقى مى کردند، به این معنا که مى گفتند ما از طریق وحى یا کسانى که به آنها وحى شده، داراى یک سلسله اطلاعات نسبت به عالم واقع مى شویم. این چیزى است که امروزه، انسانهاى مدرن تحت عنوان the given از آن یاد مى کنند و معمولاً تخطئه اش مى کنند. The given یعنى معطیات و داده هایى که ما در آنها بدون اراده بوده ایم.

۲. کشف و شهودهاى عرفانى

کشف و شهودهاى عرفانى هم براى انسان سنتى منبع شناخت به حساب مى آمدند.

۳. تعقل به معناى شهود

منبع سوم هم چیزى به نام تعقل بود. البته غیر از عقلى که انسان مدرن هم به آن قائل بود؛ و به معناى به کارگیرى نیروى استدلال بود و کارش هم به کارگیرى نیروى استدلال بود بر روى داده ها، تعقل به معناى نوعى شهود.

این سه منبع غیر از آن دوتایى است که انسان مدرن هم به آنها قائل بود.

در باب هر یک از اینها توضیح مى دهم.

الف – وحى

در باب وحى، اولاً باید آن را به دو پدیده متمایز از هم تقسیم بکنیم که یک پدیده اش در اسلام و یهودیت و در بخشى از مسیحیت که مربوط به تعالیم عهد عتیقى مسیحیت مى شود مورد قبول است و یک پدیده دومى هم هست که در مسیحیت و آیین هندو و برخى ادیان شرقى دیگر مورد قبول است. هر دو را تحت عنوان وحى نام مى برند، اگر چه تعبیر دقیق تر این است که این دو را تحت عنوان وحى نامگذارى نکنیم و فقط پدیده اول را وحى بنامیم.

در ادیانى مثل یهودیت و اسلام چیزى به نام وحى به معناى دقیق کلمه وجود دارد، یعنى وحى بالمعنى الاخص و آن این است که در این دو دین یک سلسله عقایدى، یک سلسله باورهایى روى هم رفته دست به دست هم داده اند و موجه و مجوز چیزى شده اند به نام پدیده وحى و آن به زبان خیلى ساده و بدون طول و تفصیل، این است که انسان، چه فرد انسانى و چه نوع انسان، چه فرد انسان در طول عمر خودش، چه نوع انسان در طول تاریخ، نمى تواند فقط با اتکا به نیروهاى ادراکى و تحریکى خودش به سعادت دست پیدا کند. درست است که انسان وقتى وارد این دنیا مى شود چه فردش و چه نوع انسانى داراى یک سلسله قواى ادراکى و تحریکى است. ولى فقط اتکا ورزیدن بر قواى ادراکى و تحریکى خود انسانها کفایت نمى کند در این که انسانها به آنچه باید برسند، برسند. این مجموعه نیروهاى ادراکى ونیروهاى تحریکى کفایت نمى کند. نیروهاى ادراکى منظور همان حس و عقل است و نیروهاى تحریکى هم منظور اراده است. حس، عقل و اراده کفایت نمى کنند در این که ما را به آنجایى که باید و شاید برسانند. درست از باب تمثیل و تشبیه بخواهم بگویم ما انسانها وضعمان مثل طفل است. درست است که طفل وقتى دنیا مى آید، چشم، گوش، بینى و نیروهاى ادراکى و تحریکى در اختیارش است؛ ولى واقعاً بدون استمداد از پدر و مادر لااقل در طفل انسانى امکان ندارد که به جایى که باید و شاید برسد؛ بالاخره باید پدر و مادر او را تعلیم و تربیت کنند، از او مراقبت کنند، به او راههاى خاصى را نشان بدهند؛ و در عین حال و اضافه بر همه آنها نوعى هم او را تحدید حدود کنند. این تعلیم ها و تربیت ها و هدایت ها و تحدید حدودها، اضافه بر آن نیروهایى است که طفل با آن نیروها به دنیا مى آید.

در ادیانى مثل اسلام و یهودیت چنین تلقى وجود دارد و به سبب اینکه چنین تلقى هست و راسخ هم هست، اعتقاد بر این است که چون انسانها نیروهایشان براى رسیدن به سعادت کفایت نمى کند و از آن طرف، چون خداى متعال خیرخواه على الاطلاق است و نسبت به ماسواى خودش و از جمله و على الخصوص نسبت به انسانها به صورت بى نهایت، خیرخواه است، آن وقت خدا نمى تواند انسانها را در این وضع بلاتکلیف، در این وضع سردرگمى و سرگردانى باقى بگذارد، پس باید انسانها را هدایت کند. آن وقت گفته مى شود که این هدایت فقط از یک طریق امکانپذیر است و آن اینکه انسانهایى مهبط پیام الهى واقع شوند و بعد این انسانها، که مهبط پیام الهى واقع مى شوند، این پیام را درست دریافت کنند، درست نگهدارند و درست به انسانها برساند و انسانها از طریق این پیامهایى که از طریق این انسانهاى برگزیده دریافت مى کنند، راه سعادت برایشان روشن مى شود؛ و مى توانند این راه سعادت را – اگر بخواهند – بپیمایند؛ اگر هم نخواهند که نه.

این انسانها که برگزیدگان خدا هستند از آنها تعبیر مى شود به پیامبر و اینها این پیام را مى رسانند. اینها در واقع دریافت کننده پیامند از سویى و نگهدارنده پیامند از سوى دوم و رساننده پیامند از سوى سوم. به این پدیده مى گوییم وحى. این وحى در اسلام مورد قبول و مورد تأکید است. در یهودیت هم موردتأکید است این در واقع، به تعبیر زبان انگلیسى revelation است یعنى یک نوع انکشاف است. این تلقى یک تلقى از بالا به پایین است. یعنى تلقى است که در آن ابتکار عمل به دست عالم بالا است. یعنى اینکه اولاً چه زمانى وحى بشود و ثانیاً بر چه کسانى وحى بشود، هر دو ابتکار عمل، در هر دو جهت به دست عالم بالا است و بنابراین هیچ وقت انسانها خودشان فرداً یا نوعاً نمى توانند تصمیم بگیرند که مثلاً امروز به ما وحى بشود. اصلاً معنا ندارد. به تعبیر کلام مسیحى initiation ، یعنى ابتکار عمل به دست عالم بالا است، حالا از عالم بالا به هر چه مى خواهید تعبیر کنید، به خدا تعبیر کنید، یا چیز دیگر مى خواهید تعبیر بکنید، بالاخره ابتکار عمل آنجاست.

این یک تلقى از وحى بود، اما یک معناى دومى هم از وحى است که مسیحیان و آیین هندو و آیین جین به آن قائل اند و آن اینکه کس یا کسانى پیام رسان خدا نباشند، بلکه تجسد خود خدا بر روى زمین باشند. مسیحیان که عیسى را پیغمبر نمى دانند و خود خدا مى دانند نمى گویند که مسیح آمده و پیامى از سوى خدا آورده است. مى گویند مسیح تجسد خود خداست. در آیین هندو هم درواقع ما به تجسدهاى الهى قائل هستیم. به تعبیر هندوها «اوتاره»ها تجسد خدا هستند، اینها پیام خدا را نمى آورند، خود خدا هستند که آمده است در قالب انسانى تجسد پیدا کرده.این تلقى در آیین هندو و در آیین مسیحیت مورد قبول است و عیسى در واقع در آیین مسیح همین کار را کرد. عیسى تجسد خدا بود، تجسد و تجسم انسانى خدا بود.

این هم باز در زبان انگلیسى و در زبان الهیات مسیحى به آن revelation گفته مى شود. اما به نظر من این را به معناى دقیق کلمه، دیگر نمى شود تعبیر به وحى کرد، این را باید گفت انکشاف ذات. خدا در واقع ذات خودش را در تاریخ براى بشر منکشف مى کند.

هر دوى این پدیده ها – چه آنى که در مسیحیت عهد عتیقى و اسلام و یهودیت قابل قبول است و چه آنى که در مسیحیت عهد جدید و در آیین هندو مورد قبول است – هر دو در یک جهت مشارکتى دارند با همدیگر و آن اینکه در هر دو پدیده پیام خدا به توسط انسانى به ما رسیده است؛ حالا آن انسان، یا تجسد خود خداست یا فقط پیام رسان خداى متعال؛ ولى بالاخره پیام از زبان یک انسان و در قالب و افعال و اقوال آن انسان پیامهاى خدا به ما آدمیان مى رسد و لااقل جغرافیاى کلى هدایت ترسیم مى شود و شاکله کلى هدایت به ما عرضه مى شود. از این تعبیر مى شود به وحى. در این وحى، همان طور که عرض کردم – در هر دو قسمش – ابتکار عمل واقعاً به دست عالم بالا است وما هیچ کارى نمى توانیم بکنیم.

ب – کشف و شهود عرفانى

یک چیز دومى هم وجود داشت که انسان سنتى به عنوان یک منبع شناخت نگاه مى کرد و براى آن حرمت قائل بود و آن کشف شهود عرفانى است. کشف و شهود عرفانى، تفاوتهاى عمده اى دارد با آن چیزى که از آن تعبیر کردیم به revelation (وحى، انکشاف ذات الهى). شاید مهمترین تفاوتش این باشد که در این کشف و شهود عرفانى، ابتکار عمل تا حد فراوانى به دست خود انسان است. البته مى گویم تا حد فراوانى، چون اینجا هم باز بحث هایى وجود دارد. در واقع عارفان با عزمى که جزم مى کنند بر اینکه در خودشان تحولى ایجاد کنند و به وضع موجود خودشان رضا ندهند، سالک مى شوند و به راه مى افتند.در واقع سالک ، سالک بودنش به این است که عزم مى کند در خودش تحول ایجاد کند. این عزم – اگر دقت کرده باشید – در اکثر ما آدمیان وجود ندارد. این عزم اگر هم بالقوه وجود دارد ولى بالفعل وجود ندارد. اکثر ما آدمیان نمى خواهیم خودمان را عوض کنیم، مى خواهیم در عین اینکه خودمان در همین ساحتى که الآن داریم به لحاظ معنوى و روانى به سر مى بریم، در عین اینکه در همین ساحت به سر مى بریم، البته دوست داریم که مناسباتمان با انسانهاى دیگر تغییر کند و بهتر بشود؛ مناسباتمان با طبیعت بهتر شود، تغییر کند. ولى بالاخره عزم بر تغییر خودمان را به صورت جدى – به صورت بالقوه هم اگر داشته باشیم – به صورت بالفعل نداریم.

سالک از وقتى سلوکش شروع مى شود که تغییر خودش را، هم و غم خودش قرار مى دهد و مى گوید که من باید در درون خودم، خودم هم عوض شوم، نه اینکه من همانى که هستم بمانم و با یک تمهیداتى مناسباتم با عالم طبیعت یا با دیگران عوض شود و بهتر شود.

به همین دلیل هم هست که سالکان معمولاً در همه ادیان و مذاهب مى گویند: اولین نقطه کار ما آن تنبه و بیدارى است.

انسان معنوى تنبه پیدا مى کند، یعنى بیدار مى شود، یقظه برایش حاصل مى شود و مى گوید: چرا من خیلى کارها مى کنم که نمى دانم چرا مى کنم؟ و نمى دانم چه آثار و نتایجى دارد؛ من باید خودم را مورد مداقه قرار بدهم. این مورد مداقه قرار دادن، یک سیر و سلوک پنج مرحله اى را در درون آدم اقتضا مى کند که حالا دیگر نمى خواهم وارد تفصیلش بشوم. بالاخره سیر و سلوک از اینجا شروع مى شود. بعد از اینکه سیر و سلوک شروع مى شود و مراحلى هم در این سیر و سلوک طى مى شود، آهسته آهسته ، زمینه فراهم مى شود براى اینکه عارف، چشمش به یک حقایقى، حوادثى، وقایعى باز مى شود که چشم من و شما به آن حوادث بسته است و آنها را نمى بینیم. مجموعه این یافته ها را کشف و شهودهاى عرفانى مى گوییم، حالا این کشف و شهود عرفانى براى اینکه حاصل بیاید، آن ریاضتها و سیر و سلوک ها شرط لازمند، یا علاوه بر اینکه شرط لازمند، شرط کافى هم هستند و یا اینکه، نه شرط لازمند نه کافى، آن بحث هاى دیگرى دارد.عارفان بعد از این که چشمشان به آن حقایق باز مى شود، به تعبیرى که در آیین بوداى تبتى به کار مى رود: چشم سومشان باز مى شود و حقایقى را مى بینند که ما نمى بینیم. انسان سنتى به این حقایق هم به عنوان منبع شناخت نگاه مى کرد و به اینها بها مى داد و واقعاً زندگى و برنامه ریزیهاى خودش را براساس حقایقى که خودش هم نمى دید، ولى گروهى از انسانها مى گفتند که ما اینها را دیدیم و کشف کردیم، مبتنى مى کرد و در محاسباتش به آنها هم بها مى داد، همچنان که عارفان مى گفتند.

ج – تعقل

چیز سومى هم انسان سنتى به آن بها مى داد و آن چیزى است که از آن تعبیر مى شود به تعقل یا عقل شهودى یا شهود که با کشف و شهود عارفانه متفاوت است. چیز سومى است که خیلى هم پیچیده است ولى به هرحال انسان سنتى به این امور قائل بود و بها مى داد و آن این است که گاهى چیزهایى است که انسان ادراک مى کند ولى براى طرف مقابل خود نمى تواند این امور را توصیف کند، نمى تواند تعریف بکند و نمى تواند طبعاً به سودش استدلال کند. ولى این قدرت [ادراک] را دارد. دو تن از عالمان طراز اول علوم شناختى که هردو هم لقبشان دریفوس است. رابرت دریفوس و هربرت دریفوس – چندسال پیش در سال ۱۹۸۷ کتابى نوشتند که خیلى جالب است ، به نام mind over machine یعنى غلبه ذهن بر ماشین. این دو در این کتاب تمام بحثشان این است که هیچ وقت نمى شود ماشینهایى ساخت که هوششان مثل هوش ما آدمیان باشد، اصل تزشان این است که امکان ندارد هوش ماشینى و مصنوعى به حد هوش انسانى برسد و براى این که این ادعاى خودشان را ثابت کنند آمده اند سه استدلال کرده اند که کل کتاب را شامل مى شود. یکى از این سه استدلال که نیمى از حجم کل کتاب را به خود اختصاص داده است، بررسى آمارى میدانى است از یافته هایى که انسانها دارند یا گروهى از انسانها دارند و این یافته ها به هیچ ترتیبى قابل انتقال به غیر نیست و قابل تجزیه و تحلیل عقلانى هم نیست ولى در واقعیت آن نمى شود شک کرد.

مثلاً بعضى از کسانى که در آمریکاى لاتین زندگى مى کنند همانطور که بر روى زمین راه مى روند با نگاه کردن مى فهمندکه اینجا آب وجود دارد و در فلان جا آب وجود ندارد و به همین لحاظ آنها بلد راه مى شوند و حتى مى توانند عمق آن را تشخیص دهند که مثلاً اینجا در یک مترى آب است و آنجا هر چقدر زمین را بکنیم به آب نمى رسیم.

این یک نمونه از چیزى است که مى شود گفت دریافتهایى که انسانهایى دارند و قابل انتقال نیست و چون قابل مفهومى شدن نیست قابل تجزیه و تحلیل عقلانى هم نیست و به سودش هم هیچگونه استدلالى نمى شود کرد. یعنى اگر شما طبق یکى از شهودهایتان حکم کردید که الف، ب است و کسى گفت که من قبول ندارم، شما فقط مى توانید بگویید من نمى توانم براى این حرفم استدلال کنم،ولى خودم به آن معتقدم و بعدها اگر این را بیازمایید، متوجه مى شوید که حق با او بوده است، ولى هیچ استدلالى ندارید. اما چرا دراینگونه موارد استدلال وجود ندارد؟ دو دلیل براى عدم وجود استدلال به سود این مدعیات است. یعنى دو جهت است که یکى از این دو اگر وجود داشته باشد کفایت مى کند، براى این که من بر مدعیات خودم استدلال نداشته باشم و این مدعاها هم مدعیاتى است که نادرست نیست.

۱.گاهى من بر مدعیات خودم استدلال ندارم، به این جهت که استدلال همیشه مواد خامش باید از طریق حسى به دست بیاید که این حس را مخاطب من داشته باشد و حالا اگر موادخام یک استدلال از طریق حسى به دست بیاید که آن حس را مخاطب من فاقد است ، من براى مخاطب استدلال ندارم. به دلیل این که مخاطب من مواد خام مرا قبول ندارد استدلال مرا نیز نمى پذیرد. دراین گونه موارد من مدعایم درست است، اما نمى توانم درستى مدعاى خود را براى شما ثابت کنم ، چون هروقت بخواهم مدعایم را براى شما اثبات کنم، نیاز به یک سلسله گزاره هایى دارم که مبتدا و مفاد آن گزاره ها باید از طریق حسى به دست بیاید که آن حس را شما على الفرض فاقدید.

۲.دلیل دومى که مى توان گزاره اى را بدون دلیل بیان کرد و آن گزاره نادرست نباشد، آن است که براى قبول یک استدلال، ابتدائاً باید استدلال فهم شود واگر شما قدرت فهم استدلال رانداشته باشید به طریق اولى قدرت قبول استدلال را هم فاقدید. اگر استدلال به گونه اى بود که شما نفهمیدید، شما نمى توانید آن را قبول کنید و البته رد هم نمى توانید بکنید، اما به هرحال آنچه که مهم است این است که نمى توانید قبول بکنید. اصولاً خیلى وقتها دریافتهاى یک انسان براى دیگران قابل فهم نیست تا قابل قبول باشد. همه ما در زندگى مان به مواردى برمى خوریم که یک چیزهایى در یک فاز زندگى برایمان قابل فهم نیست و در فاز بعدى قابل فهم مى شود اما انسان سنتى از ما مى خواهدکه این را در باب خودمان تعمیم بدهیم . ما قبول داریم که براى فهم بعضى از امور باید یک فازهایى در زندگى طى بشود.

انسان سنتى خیلى بیشتر از من و شما به این نکته باور داشت، که به همه آدمیان به یک چشم نگاه نکنیم، بعضى ها چیزهایى مى فهمند که ما نمى فهمیم. نباید بگوییم که چون سخنان این شخص مستدل نیست، قابل اعتنا هم نیست و پیش پاافتاده و مبتذل است.

این اشخاص دلیل ندارند، ولى به زبان حالشان مى گویند: که تو هم اگر مثل ما مى شدى و این مراحلى را که ما باید به لحاظ معرفتى و به لحاظ احساسى و آزادى پشت سر گذاشتیم، پشت سر مى گذاشتى، مى فهمیدى و تا این مراحل را پشت سر نگذارى، ما دلیلى براى حرفهایمان نداریم.

براى فهم این حکمتى که در ادیان و مذاهب وجوددارد، این حکمتى که در بعضى از متون قدیم وجوددارد و حتى در بعضى از اسطوره هاى قدیمى وجوددارد، انسان باید مراحلى را پشت سر بگذارد تا بفهمد که اینها درست است و تا این مراحل را پشت سر نگذارد، اگر بخواهیم منطقى باشیم و طالب دلایل منطقى، هیچ دلیلى پشتوانه این حرفها نیست. اگر فقط ما باشیم و reason و عقل استدلال گر، این مدعیات را لااقل باید به سکوت برگزارکنیم. ولى اگر بخواهیم گذر روانشناختى بکنیم، اصلاً این گزاره ها را ردش مى کنیم. چون واقعاً پشتوانه دلیلى و استدلالى ندارد.

این را تعبیر مى کنند به شهود. شهود یعنى یافتن امورى که براى یافتن این امور، پشت سرگذاشتن یک سلسله مراحل لازم است.

حالا بحث بر سر این است که انسان مدرن، به یافته هاى این گونه انسانها، که پس از طى مراحل به شهودهایى نائل شده اند. اگر نگوییم رد مى کند، لااقل بى اعتناست و انسان سنتى به اینها به چشم یک منبع معرفتى نگاه مى کرد.

تا اینجا اگر دقت کرده باشید، معناى سخنم این است که انسان سنتى با انسان متجدد یک فرق عمده دارد و آن این است که انسان متجدد به آن چیزهایى که فقط در شخص خودش به فعلیت رسیده است، به عنوان منبع شناخت نگاه مى کند و آنها حس و عقل است.

اما انسان سنتى مى گفت این دو (حس و عقل) درخود من به عنوان یک فرد به فعلیت رسیده است. اما یک سلسله منابع شناخت دیگر هم هست که در انسانهاى دیگر به فعلیت رسیده است و درمن هنوز به بروز نرسیده است. حالا به همین ترتیب هم باید در تصمیم گیریهاى ریز و درشت خودم به آنها – به آن قوایى که درخودم به فعلیت نرسیده، ولى درانسان یا انسانهاى دیگر به فعلیت رسیده است – بها بدهم.

عوامل چهارگانه بى اعتنایى انسان مدرن نسبت به منابع شناخت انسان سنتى

۱. تغییر تعریف علم

به نظر مى آید در بى اعتنایى انسان مدرن به منابع شناخت سنتى عوامل چهارگانه اى دست به دست هم دادند. اولین عامل این بود که از زمان لاک به بعد تعریف علم در فرهنگ غرب عوض شد. قدما علم را تعبیر مى کردند به ظهور چیزى براى کسى یا انکشاف چیزى براى کسى، یا حضور چیزى پیش کسى. که البته این سه با هم متفاوت است. از زمان لاک به این سو، تأکید شد که علم یعنى باور صادق موجه. وقتى تعریف علم از انکشاف، ظهور و حضور، تبدیل شد به: اولاً، باور، ثانیاً، باور صادق و ثالثاً باور صادق موجه. براى آنچه که وحى و شهود مى گفتند، مشکلى به وجود آمد.

باور صادق موجه یعنى اینکه اولاً باید به چیزى باور داشته باشید تا به آن بگویید علم – اما باور داشتن هم شرط لازم است ولى کافى نیست – ثانیاً براى اینکه باورتان صرف عقیده و رأى نباشد، باید صادق هم باشد، یعنى مطابق با واقع باشد – که این هم باز شرط لازم است، اما کافى نیست – و ثالثاً، اینکه نه تنها باید باور داشته باشید که امروز سه شنبه است و نه فقط اینکه امروز واقعاً باید سه شنبه باشد، بلکه باید بر اینکه امروز سه شنبه است دلیلى داشته باشید، که از طریق آن بتوانید بى باوران را به باور بکشانید. اگر این سه، حاصل شد، علم دارید. از این نظر علم یعنى باور صادق موجه؛ موجه یعنى مدلل، این معناى ساده اى نیست؛ یعنى علم، وقتى علم است که همه قبول داشته باشند. اگر چیزى را فقط خودم قبول داشتم، این علم نیست. قدما مى گفتند علم در عالم زیاد است، اما علوم دو دسته اند: قابل انتقال به غیر و غیرقابل انتقال به غیر. علوم غیرقابل انتقال به غیرها را هم علم مى دانستند؛ یعنى مى گفتند: شما خیلى چیزها مى توانید بدانید، که همه اش در عالم واقع مصداق داشته باشد، که بعضى را از طریق استدلال مى توانید به من انتقال بدهید که اینها مى شوند علوم انتقال پذیر و بعضى را از طریق استدلال نمى توانید به من انتقال دهید که اینها مى شوند علوم استدلال ناپذیر. اما اینها، (علوم استدلال ناپذیر) علم هستند، یعنى حقیقت را مى گویند. اما وقتى علم به دست لاک، به باور صادق موجه تبدیل شد، اگر باور صادقى شرط موجه بودن را نداشت، یعنى شرط سوم را نداشت اصلاً علم نبود. علم باید آبجکتیو باشد، به این معنا که باید یک استدلالى، پشتوانه هر فقره اعتقادى باشد، که آن فقره اعتقادى را براى کسانى که به آن فقره اعتقاد ندارند، موجه کند.

۲. آشنایى انسان مدرن با سنت هاى دیگر

عامل دوم این بود که انسان سنتى معمولاً از سنتهاى غیر از سنتهاى خودش بى خبر بود. مثلاً انسانى که در آیین دائو بزرگ شده بود، فقط آیین دائو را مى شناخت. کسى که در آیین اسلام بزرگ شده بود، فقط آیین اسلام را مى شناخت و کسى که در مسیحیت بزرگ شده بود، فقط مسیحیت را مى شناخت. وقتى هر کس، فقط سنت خود را مى شناخت، خبر نداشت که این سنتها چقدر با یکدیگر تعارض دارند. انسان مدرن از سنتهاى مختلف خبر داشت؛ یعنى مسیحى بود، اما از اسلام خبر داشت. مسلمان بود، اما از آیین بودایى خبر داشت و… وقتى از سنتهایى غیر از سنتهاى خودشان باخبر شدند، دیدند که این متون مقدس، این سنتها و این کتابهاى عرفانى، سخنان ناسازگار با یکدیگر نیز دارند. وقتى خبر نداشتند که این حرفها ناسازگار است، به این حرفها کاملاً معتقد بودند، اما وقتى که دیدند این حرفها، سخنان ناسازگار هم دارد – لااقل تضاد ظاهرى – اعتمادشان یا سلب مى شد، یا کاسته مى شد. چون مى گفتند اگر این (شخص/ سنت) به باطن انسان نگاه کرده و این (سخن) را مى گوید، جاى دیگرى هم یکى دیگر مى گوید من هم به باطن نگاه کردم واین را مى گویم. خیلى از این کسانى که حرفهاى ناسازگار مى زنند، مدعى هستند که ما چشممان به باطن باز شده است، به ما وحى شده است، کشف و شهودى براى ما حاصل شده و چشم ما گشوده شده. اما اینها لااقل تعارض ظاهرى دارند و این، اعتماد را کم مى کند. این در واقع معنایش این است که هر وقت سنتى و دارندگان یک سنت و میراث بران سنت، از سنتهاى دیگر با خبر بشوند، کم یا بیش، این اثر را دارد که دیگر آن اعتماد کامل را که قبلاً داشتند، از دست مى دهند؛ چون ناسازگاریهایى واقعاً وجود دارد، ولو آن ناسازگاریها ظاهرى باشد.

۳. ناسازگارى معارف سنتى با معارف جدید

عامل سومى که باعث بى اعتمادى انسان مدرن نسبت به معارف سنتى شد، این بود که بسیارى از چیزهایى که آن عارفان و بنیانگذاران ادیان و مذاهب مى گفتند، با جهان بینى و علوم و فرهنگ و معارف آن زمان سازگار بود، ولى بعدها معلوم شد که خیلى هایش دیگر قابل اعتماد نیست، یعنى در حرفهاى همانهایى که گفته اند به ما وحى شده است، آمده است که زمین ساکن است، خورشید متحرک است و قس علیهذا… درواقع انسان مدرن در این مکتوب خیلى چیزها مى بیند که فقط با علوم و معارف آن زمان درست بوده و امروزه دیگر واضح البطلان است، ما مى دانیم که غلط است. وقتى مى بیند که اینها غلط است، با خودش مى گوید: آن قسمتهایى که باخبریم، غلط بودنش معلوم شده است، شاید آن قسمتهایى هم که باخبر نیستیم، وقت دیگرى غلط بودنش معلوم شود. دیگر مى دانیم که خورشید حتماً متحرک نیست و در زیست شناسى و زمین شناسى و نجوم و علیهذا… به هر حال این هم اعتماد را کم کرد.

۴. پیدایش نقد ادبى متون و هرمنوتیک

عامل چهارم این بود که از اواخر قرن۱۷ و اوایل قرن،۱۸ چیزى به عنوان نقد ادبى متون به جا مانده، رایج شد. وقتى نقد ادبى در قرن۱۹ به اوج خود رسید و آهسته آهسته غنى شد، با پیدایش یک رشته جدید به نام هرمنوتیک ادبى، آهسته آهسته نتایج آن گرانبار درآمد. مثلاً وقتى مى گویند این نوشته از لقمان است، یا اصلاً لقمانى وجود نداشته، یا لااقل این نوشته آنچنان که از طرز نوشته اش معلوم است، متعلق به هفتصد یا هشتصد سال قبل از لقمان است. آهسته آهسته این تشکیکها در بسیارى از متون دینى و مذهبى و عرفانى و حکمت آمیز گذشتگان به وجود آمد، که مثلاً این کتاب اصلاً متعلق به این شخص نبوده است و متعلق به پانصد، ششصد سال بعد است. معلوم شد کتابى را مثلاً چند نفر با هم نوشته اند وبعد گفته اند که متعلق به یک شخص است. معلوم شد که انجیل یوحنا را ۲۷ انسان، آن هم در فاصله پنجاه سال کم کم براى هم نوشتند و نوشتند تا شده انجیل یوحنا. این نقد ادبى پایش هر کجا باز شود، به نظر من براى پیروان آن مذاهب مشکلات جدى به بار مى آورد. نتیجه این است که این سخن، که اینقدر به آن بها مى دادیم و بسیارى از سخنان خود را چون به آن نمى خورد، رد مى کردیم، اصلاً معلوم نیست چه کسى گفته است. در خواب یا بیدارى گفته و… چقدر در رسم الخط و نقل و قول و ترجمه ها عوض شده است؛ که به هر حال این تشکیک ها اجازه نمى دهند ما واقعاً بخواهیم کل زندگى خود را بر این مشى پیش ببریم. این ۴عامل در سست کردن باور انسان مدرن به صحت منابع معرفتى انسان سنتى بسیار مهم بوده اند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

صورت مکتوب و تلخیص شده اى از سخنرانى مصطفى ملکیان در دانشگاه صنعتى شریف در تاریخ ۷۹/۹/۲۹

منبع : روزنامه ایران،۳۱/۲/۸۴

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x