وضعیت تراژیک فقدان آگاهی و اراده

علی زمانیان: فیلم Awakenings  در باره ی بیمارانی است که فعالیت‌ عادی زندگیشان متوقف شده است.[۱] به گونه ای که گویی در خواب بسر می برند. پزشکان، آنها را مجسمه می خوانند، زیرا حرکاتشان متوقف شده است، گرچه هنوز نفس می کشند و چشم های شان باز است. اما معلوم نیست آیا می بینند و می شنوند و آیا درکی…

علی زمانیان: فیلم Awakenings  در باره ی بیمارانی است که فعالیت‌ عادی زندگیشان متوقف شده است.[۱] به گونه ای که گویی در خواب بسر می برند. پزشکان، آنها را مجسمه می خوانند، زیرا حرکاتشان متوقف شده است، گرچه هنوز نفس می کشند و چشم های شان باز است. اما معلوم نیست آیا می بینند و می شنوند و آیا درکی از اوضاع دارند؟ پزشک معالج سعی می کند با تزریق دارو، بیماران را از وضعیت اسف بارشان برهاند و آن ها را از خواب نجات دهد. پزشک معالج موفق می شود، اما به زودی بیماران دوباره به خواب برمی گردند. بازگشت به خواب، پایان تلخ و نومید کننده است. مایوس کننده است زیرا پروژه ی بیدارسازی با شکست مواجه می گردد.

در این فیلم گویا سه مفهوم اساسی در تقابل با هم قرار گرفته است:

مفهوم خواب در برابر بیداری.

مفهوم شیئی در برابر شخص

مفهوم زنده بودن در برابر زندگی کردن.

زنده بودن با زندگی کردن دو معنای متفاوت دارد. همه ی آنان که زنده اند الزاما زندگی نمی کنند. بلکه برخی از کسانی که زنده اند، زندگی می کنند و برخی دیگر، فقط زنده اند. اما گویی در خوابند. کسانی که در خوابند و زندگی نمی کنند گویی به شیئی تبدیل شده اند. اما این خواب هم صرفا خواب فیزیکی مرسوم نیست و بلکه خواب در معنای گسترده و نمادین آن مد نظر است. افرادی که خوابند، شیئی اند و افرادی که بیدارند، شخص اند.

می توان طیفی را رسم کرد که در انتهای سویه ی راست آن، “شخص” و در انتهای سویه ی چپ، “شیئی” را قرار داد. اکنون می توان خودمان را ارزیابی کنیم که در کجای این طیف قرار داریم. بیش تر تمایل به شخص بودن داریم و یا به شیئی بودن؟ همه ی افراد بر روی این طیف قرار می گیرند. جماعتی به سمت راست و جماعتی به سمت چپ نزدیک ترند. به تعبیری دیگر، کسانی بیش تر شیئی اند تا شخص و کسانی هم در نسبت با دیگران شخص ترند. در بیان دیگر، طیف مورد نظر، مدرج است و از این رو هم شیئی بودن و هم شخص شدن، واجد درجاتی است.

برای آن که “شخص” شویم، داشتن هیئت انسانی شرط لازم است اما صرف ظاهر فیزیک انسانی، کافی نیست تا به مرتبه ی “شخص” برسیم. برای آن که به مرحله ی شخص شدن نزدیک شویم، دست کم باید دو مولفه ی “آگاهی” و “اراده” در درون مان پرورش یابد. “شخص” شدن بر دو ستون “آگاهی” و “اختیار” بنا شده است. هر چه آگاهی مان بیش تر شود و هر چه اراده و عنصر اختیار گسترش یابد، به گوهر شخص نزدیک تر می شویم. متقابلا اگر شمع آگاهی و اختیار در تند باد زندگی، خاموش گردد، از ارتفاع “شخص” شدن به حضیض “شیئی” بودن سقوط خواهیم کرد تا جایی که به گفته ی لئونارد(یکی از بیماران در این فیلم)، انگار دیگر آدم نیستیم و به مجموعه ی تیک ها و حرکات بی معنای فیزیکی تبدیل شده ایم. در غیبت آگاهی و اختیار، آدمی به خواب می رود. خوابی که به تعبیر لوسی (یکی از بیماران)، خوابی بد، تلخ و آشفته که در آن همه چیز معنای خود را از دست می دهد.

ویژگی های انسان هایی که خوابند:

دنیای آنانی که خوابند، چقدر به هم شبیه است. خواب، گویی سبب شباهت می شود. در مقابل،  این بیداری است که موجب تنوع و تکثر می گردد. از این رو جهان آدمیان بیدار، رنگارنگ، گوناگون و متفاوت است. همان گونه که بیماران آن آسایشگاه چنین بودند. تا زمانی که خواب بودند، بسیار به هم شباهت داشتند، اما آن زمان که بیدار شدند، از هم فاصله گرفتند و هر یک از آنها جهان خودشان را خلق کردند. سلایق، باورها و رفتارهای متفاوت در برابر “خواب”، رنگ می بازد و به جای آن، هم سطحی و یک نواختی جایگزین می شود.

انسان های خواب زده چه ویژگی های مشترکی دارند؟:

۱- فقدان آگاهی، مهم ترین وجه مشترک کسانی است که خوابند.

آگاهی از سه جهت، اولا، آگاهی نسبت به خود (خود آگاهی)، دوم آگاهی نسبت به دیگران، و سوم آگاهی نسبت به هستی. (وقتی بیماران به صورت موقت بیدار می شوند در همان ابتدا می پرسند: بالاخره این جا کجاست؟ شما کی هستید؟ وقتی یکی از بیماران جلوی آیینه قرار می گیرد، حیرت زده دست به صورت خود می کشد و می گوید: من نمی توانم حس کنم که چرا این گونه ام.)

۲-  فقدان اختیار و اراده، دومین ویژگی خواب رفتگان است.

گویی همه ی اختیار و اراده ی خویش را فرو نهاده اند و با تکیه زدن بر دیگران و با پای آنان راه می روند. از خودشان اراده ای ندارند و این دیگران هستند که آنان را راه می برند. نتیجه ی فرو نهادن اراده و اختیار، اطاعت محض و پیروی از دیگران است. تبعیت بی چون و چرا و فرمانبرداری، نشانه ی غم انگیزی است. هر چه خواب، عمیق تر گردد، درجه ی اطاعت کورکورانه و پیروی شیفته وار بالاتر می رود. (پرستار آسایشگاه آن هنگام که تلاش می کند بیماری را قدم زنان پیش ببرد می گوید: با من همه جا می آید. او اراده ی مرا قرض می گیرد و با اراده ی دیگران راه می رود.)

برای زنده ماندن به دیگران، نیازی مطلق دارند. همواره به دیگران تکیه می زنند و گویی توانایی برپای خود ایستادن ندارند. بار بودن شان را بر دوش سایرین می اندازند و در نهایت به موجودی ناتوان تبدیل می شوند.

۳- در الگوی دیگران زندگی کردن و یا زندگی غیر اصیل.

ترس از خود بودن و بر پای خود ایستادن، زندگی کردن را می ستاند و در نتیجه آن چنان می زید که الگوها و چهارچوب ها برایش معلوم کرده اند و حتی نمی تواند گامی فراتر از الگوها بردارد. گرچه الگوها و تجربه های زیسته ی آدمیان را باید ارج نهاد اما انجماد در الگوها و فراموش شدن خلاقیت انسانی، سبب می گردد که صرفا تا جایی راه برود که خطوط از پیش تعیین شده معلوم کرده اند. (همان گونه که یکی از بیماران با پایان یافتن خانه ی شطرنجی که بر کف آسایشگاه کشیده اند، می ایستد و گامی پیش نمی نهد.) زیستن در الگوی دیگران، زیستنی برده وار و تسلیم خود به دیگری است. وانهادن خود و نقطه ی پایان زدن بر زندگی است.

۴- متوقف شدن به هنگام مواجهه شدن با موانع

یکی دیگر از ویژگی انسان هایی که خوابیده اند، توقف، اضمحلال و شکستن، در هنگامی است که با مانع روبرو می شوند. وقتی با مانع برخورد می کند منتظر می ماند تا کسی و یا کسانی مانع را از پیش پایش بردارند. تلاشی برای گذر از موانع ندارد و چاره ای برای عبور از مانع نمی کنند. این گروه، پویایی لازم برای حل مسایل شان را از دست داده اند و در برخورد با اولین مانع فرو می ریزند و از رفتن به سوی هدف شان باز می مانند. ( همان گونه که لوسی – یکی از بیماران – به آهستگی راه می رود و زمانی که با صندلی مواجه می شود، می ایستد. هنگامی که صندلی را بر می دارند دوباره به راهش ادامه می دهد.)

۵- افرادی که خوابند، تجربه ی زیسته ندارد.

تجربه، ناشی از زندگی کردن و با چشمان باز زیستن است. خواب، یعنی فقدان تجربه، زیرا آن که در خواب است مواجهه ای فعالانه با هستی و با زندگی ندارد. تجربه، با سن شناسنامه ای نسبتی ندارد بلکه با سن بیدارشدگی ارتباط وثیق می یابد. این گونه نیست که هر کسی سن بیش تری دارد، الزاما از تجربه ی بیش تری برخوردار است. تجربه، محصول مواجهه ای فعال، آگاهانه و پویا با روند زندگی است. آگاهی، زیرساخت تجربه است. تجربه با هوشیاری و دریافت آگاهانه ی آدمی از هستی شکل می گیرد و افزایش می یابد.

۶- عدم تلاش برای شناخت جهان و فقدان روحیه ی پرسشگری

آنان که خوابند، مطلقا راکدند. درون شان به آرامش نرسیده است بلکه به سکون و جمود و رکود دچار شده اند. هیچ پرسشی در وجودشان رخنه نمی کند. جوانه نمی زند. پرسشی از خود و از جهان ندارند. آنان که خوابند بی پرسش اند. نه از آن رو که پاسخ ها را دریافته اند بلکه از آن رو که در کویر بی حاصل درون شان، دانایی مرده است، درخت جست و جو گری پژمرده است. پرسشی ندارند زیرا نمی دانند که نمی دانند. هر چه هست سراسر بوته های خشکیده ی خاری است که جز آن که پای رهروان را بیازارد کاری دیگر نمی کند. هیچ چیز جلب توجه شان نمی کند. گویی مردابی عفن، در حال گندیدن است.

۷- فقدان گفت و گوی درون، فقدان تفکر

تفکر، جهت مندی لازم دارد. فکر کردن، همواره فکر کردن در باره ی چیزی است. آن چیزی که موتور تفکر را به حرکت درمی آورد، مسئله هایی است که در ذهن نشسته اند و فرد را به اندیشیدن وادار می کند. انسان بی مسئله، به واقع انسان بی تفکر است. گفت و گوی درون، وقتی شکل می گیرد که مسئله ای در ذهن  جوانه بزند و پرسشی مزاحم از راه برسد. از همین رو شک کردن، هنر انسان های بیدار است. وقتی انگیزه ی فهمیدن فرو کش می کند، مسئله ها نیز رخت برمی بندد و نوعی جزمیت سیاه بر جای آن می نشیند. فقدان مسئله در میان خواب رفتگان، بر عمق خواب شان می افزاید. گابریل مارسل پرسشی را مطرح می کند که:” در چه شرایطی این امکان فراهم شده است که انسان به طور کامل به صورت مسئله ای برای خود در آید؟” از نشانه های بارز خواب رفتگی آدمی این است که برای خودش مسئله نمی شود. هیچ گاه با سوالاتی از این دست مواجه نمی شود که: من کیستم؟ برای چه زنده ام؟ زندگی، هستی و بودن به چه معنایی است؟.

۸- زندگی در یک مدار بسته

زندگی تکراری و تکرارهای بی معنا. وقتی زندگی مان به دور بسته ی تکرار شونده تبدیل شود، نشانه ای از خواب گرفتگی ذهنی را با خود حمل می کنیم. در دایره ی تکراری گام زدن و روزها و ماه ها و سال های شبیه به هم را سپری کردن، از یخ زدن روح و فرسودگی جان خبر می دهد. گویی بر محیط دایره ای قدم می زنیم. پس از چندی به همان جایی می رسیم که از ان جا حرکت کرده بودیم. (همان گونه که بیماران، تنها به تکرار یک حرکت تبدیل شده بودند.) زندگی در مدار بسته، هم چون برکه ای است که راه به جایی ندارد. وجودی راکد که سرانجام به مردابی متعفن بدل می گردد و در خود می پوسد.

۹- در خود فروماندگی نشانه ی زندگی نکردن است.

ماندن در خود و فرو رفتن در لایه های زیرین و پنهان شدن در پستوهای خاک گرفته ی روح کسل کننده، از جمله ی علایمی است که انسان خواب زده از خود بروز می دهد. آن کس که خواب است به واقع زندانی خویش است. در اسارت گاه خاموش بی خبری و تاریک خانه ی روحی فلج شده. گویی پشت هزاران نرده اند و پشت آن هزاران نرده، هیچ دنیایی نیست. آنان در سکوت، سخت و تلخ می میرند. قطع ارتباط با جهان بیرون سبب می شود که فهم درستی از جهان دیگران به دست نیاورند. عدم ارتباط، فرد را دچار فرسایش می کند و پس از مدتی از گوهر انسانی می ستاند. انسان خواب زده، زندگی اش جهت مندی ندارد. رو به سویی ندارد. ناظر به چیزی نیست و چون کلافی سر در گم، به هم پیچیده شده است. راه ها همه به بن بست منتهی می گردد و تاریکی در معابر جانش مستولی گردیده است.

در برابر فروماندگی، انسان بیدار درونی گشوده دارد. درون گشوده به سوی آفتاب بیرون و نوری که از پنجره ی وجود می تابد. گش.دگی، یعنی زیبایی ها را لمس کردن، یعنی دیدنی فعال و کوزه ای لبریز سوال. گشودگی یعنی مواجهه ای فعال با هستی و نقش خود را بر جهان زدن. (همان گونه که لئونارد – یکی از بیماران – به نحو نمادین، در زمان کودکی نام خود را بر نیمکتی حک می کند.) گشودگی یعنی از خود فرا رفتن و از مرزهای وجودی بیرون آمدن و تا افق پرواز کردن. شوق دانستن و کاویدن حریصانه ی جهان ، از نشانه های بیداری است. می خواهد بشناسد، بخواند، ارتباط برقرار کند و با جهان اطرافش تعاملی پویا برقرار می کند.(همان گونه که کودکان در ابتدای فیلم انجام می دهند).

۱۰- سست و بی احساس مثل شبح

آنان که خوابند، رنج های دیگران را نمی بینند. احساس شان از دست می رود و عواطف شان گویی در هیچ حال، برانگیخته نمی گردد. از این رو بی احساس به نظر می رسند. مقدمه ی دارا بودن احساسی گرم و درونی حساس، این است که بتواند جهان را ببیند. رویدادها، وقایع و اتفاقات برایش معنا داشته باشد. فهم شان نماید و توانایی داشته باشد تا در درون آن ها رخنه کند. این همان حس همدلی است. وقتی شخص بتواند خودش را جای دیگران بگذارد عاطفه و احساس اش جان می گیرد و از سستی عاطفی نجات می یابد. دیدگان بی فروغ و چشمانی بی عمق، نتیجه ی آوارگی اشباحی است که بی احساس می زیند.

روح یخ زده، خود را در چهره ای سرد و فسرده نمایان می کند. چهره ای که رد پایی از شفقت ورزی و مهربانی را در آن نمی توان یافت. جانی که در سرمای برهوت درون گرفتار آمده است البته نمی تواند شاد بزید و جهان سرد دیگران را گرما بخشد. سست و بی احساس هم چون شبح، در حاشیه ی سکوت و فراموشی قدم می زنند.

چرا به خواب می رویم. چه عواملی سبب خوابیدن می شود؟

تا کنون از خود پرسیده ایم که آیا من خوابم یا بیدار؟

پرسشی چنین، نشانه ی خوبی برای بیداری است، زیرا آنان که خوابند، هیچ پرسشی از خود نمی کنند. از آن جایی که خودآگاهی ندارند خود را زیر ذره بین داوری قرار نمی دهند. اندیشیدن در باره ی خود، یعنی از خود بیرون آمدن و از دور به خود نگریستن. آنان که خوابند توانایی فراروی از خود را ندارند. از این رو اگر برای کسی، پرسش از خود هیچگاه رخ ننموده باشد، دست کم باید شک کند که شاید خواب باشد. پرسش، یکی از محصولات بیداری است. دغدغه ی به خواب رفتن، مسئله ای جاودانی برای آنانی است که بیدارند و می خواهند بیدار بمانند. هراسی همیشگی در دل می روید و پرسشی که گاه و بیگاه یقه ی فرد را می گیرد. آن که بیدار است، بیش از دیگران، خود را محل داوری و قضاوت می یابد.

۱- عدم حساسیت در برابر خواب

به راستی که بیدار ماندن، تلاشی همیشگی، جدی و سخت و بعضا جانکاه می خواهد. این خواب است که بی هیچ کوششی می آید و می ماند. زیستن و زندگی کردن، یعنی قدم زدن در سرما و برف. آن کس که در سرما و یخ بندان بیابان گرفتار آمده است، جهد بلیغ و جهادی عظیم می کند تا خوابش نبرد. اما کسانی که خویش را فراموش می کنند و سرما را نادیده می گیرند، به زودی به خواب می روند.(هم چون لئونارد که در ابتدای فیلم در برف و سرما قدم می زدند، اما بتدریج در خوابی عمیق فرو رفت و به شیئی تبدیل گردید.) وقتی به خواب می رویم که برای بیدار ماندن کاری نمی کنیم. از گرمای وجودمان پاسداری نمی کنیم. و به تعبیر مولانا شمع روشن را در طوفان، بی مهابا می گردانیم. یادمان می رود که هوایی که تنفس می کنیم شاید مسموم باشد.

چراغ است این دل بیدار، به زیر دامنش می دار

از این باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد

غافلانه زیستن و جان خود را بی سپر به میدان زندگی فرستادن، روح را کرخت و سست می کند. بتدریج آگاهی از صحن و سرای زیستن رخت برمی بندد. غفلت از خویش، گرچه به آدمی آرامشی کاذب می دهد و رنج را می زداید اما در مقابل، خویشتن آدمی را می ستاند و بیداری را فرومی کوبد. به خواب رفتن، پدیده ای دفعی نیست و به یکباره اتفاق نمی افتد. پروسه ای طی می شود تا آدمی بیداری را وانهد و به ظلمت خوابیدن پرتاب شود. نداشتن حساسیت در مواجه شدن با نشانه های خواب، غفلتی است که وسعت می یابد و برفی است که در ابتدای قله ی کوه، ناچیز و کوچک بود، اما به دلیل حرکت شتابناک به بهمن خوفناکی تبدیل شده است و همه چیز را در خود مدفون می کند.

۲- حجاب مجاورت،

مساوق با مفهوم “حجاب معاصرت” و بر مبنای آن می توان از “حجاب مجاورت” سخن گفت. حجابی که نه از بُعد، بلکه به سبب قرب ایجاد می شود. این گونه نیست که همجواری سبب نزدیکی شود. گاهی، هم مکانی، دقیقا آدمی را از دیگری دور می کند و بلکه آدمی را به خواب فراموشی و ندیدن می برد. مجاورت، گویی به سان پرده ای عمل می کند که دو چیز را از هم جدا می کند. هر آن کس که بیش تر تحت تاثیر حجاب مجاورت قرار می گیرد نابیناتر و ناشنواتر می شود. “مجاورت”، نامرئی ترین حجاب موثر است. در این جا، همراهی یعنی دوری، خویشی یعنی بیگانگی و کنار هم بودن یعنی از هم فاصله داشتن.[۲] شاید منظور حافظ از این که “تو خود حجاب خودی”، همین حجابی است که مستور و ناپیدا است و پرده ای است که بردوش خویش حمل می کنیم. حجاب مجاورت یعنی، از فرط پیدایی، ناپیدا و از شدت ظهور، غایب است

مجاورت، گاه سبب می شود پلک های احساس و زندگی، سنگین تر شود و در نهایت لشگر خواب از راه می رسد و بیداری و آگاهی را در اسارت خویش در می آورد. چه بسیار زیبایی هایی که در تیررس ما قرار می گیرد اما آنها را نمی بینیم. طلوع و غروب خورشید را نمی بینیم. رنگین کمان را فراموش کرده ایم و گرمای وجود آنانی را در کنارمان هستند حس نمی کنیم. نمی بینیم نه از آن جهت که انسان بدی شده ایم و حتی نه از آن جهت که نمی خواهیم ببینیم، بلکه از آن رو است که به ما نزدیک اند و در مجاورت ما زندگی می کنند.

مجاورت، دست و پای جان پرتحرک و با احساس را با دو ترفند “تکرار” و “عادت”  می بندد. تکرار و مواجهه ی مکرر با چیزی، سبب می شود آن چیز از اهمیت و ویژگی هایش خالی گردد. عادی شدن، مرگ بیداری است. چراغ دل بیدار در تند باد تکرارها و عادت کردن ها خاموش می شود. عادت کردن، حسگرهای روان شناختی – عاطفی و زیباشناختی را حساسیت زدایی می کند. ازاین رو عادی شدن را می توان پایان بیداری قلمداد کرد. کودکان از آن رو که هنوز به چیزی عادت نکرده اند و جهان برای شان تکراری نشده است، همه چیز برای شان به نحو عجیبی دیدنی و احساس کردنی است. هر چیزی موجب جلب توجه شان می گردد و نگاهشان را به سمت خود می کشاند. با هر صدایی روی بر می گردانند و هر رویدادی را با دقت می بینند. کودکان آشکارترین نماد بیداری محسوب می شوند.

۳-  تنبلی و قانع شدن به هست ها

برای خوابیدن نیازی به کاری نیست. اگر دست از تلاش برداریم لاجرم به خواب خواهیم رفت اما برای زندگی کردن و بیداری همواره باید تلاش کرد و گاهی کوشش جانکاه می طلبد. رخوت و تنبلی و بی تحرکی بتدریج آدمی را به خواب می کشاند. ورزیدن و تمرین کردن و خود را در میدان زندگی یافتن و آگاهانه چشم ها را باز نگه داشتن، کاری است سترگ، البته سختی و رنج را زمزمه می کند. دویدن و از پای ننشستن، جان را فربه و روح را بیدار نگه می دارد.

باید پرسش ها را جدی گرفت و دویدن برای پاسخی درخور را جدی تر. کسانی که با اولین پاسخ (و نه لزوما درست ترین)، بار و بنه ی کنجکاوی را زمین می گذارند و تخت تنبلی را در زمین سستی و کاهلی برپا می کنند، چیزی نمی گذرد که کاروان تفکر را ترک می کنند و بی پرسشی را پیشه ی خود می سازند. همین سستی و تنبلی است که بر باورهای خود چنگ می زنند و حاضر نیستند آنان را به محک نقد و نقادی بیازمایند. آن چه را دارند، کافی قلمداد می کنند و موجودی ها قانع شان می کند. اما نه هر موجودی، بلکه صرفا به موجودی های معرفتی اکتفا می کنند. داشته ها را از منظری می توان به دو دسته ی بزرگ تقسیم کرد. دارایی عینی، مادی و کالاهای مصرفی. و دوم، دارایی های معرفتی، دانشی و تجدید شونده. آنان که قانعند، به واقع دارایی معرفتی شان را کافی می دانند، اما هیچ گاه داشته های مادی، راضی شان نمی کند.

۴- حس به یقین رسیدن (قطعیت)

قطعیت در باور و احساس مالکیت حقیقت و یقین، روحیه ی کاوش گری و پرسش گری را می ستاند و برجای آن نوعی آرامش خاطر می نشیند. آرامشی که به بهای خاموش شدن شعله ی خردورزی و تسلط سیاهی و تباهی عقلانی می انجامد. جزمیت و تعصب کور، میوه ی تلخ قطعیت های کاذب و یقین های سست و بی پایه است. حس به یقین رسیدن، همان جهل به جهل است. نمی داند و نمی داند که نمی داند. و نمی خواهد که بداند و بر تاریکی درون اصرار می ورزد و پافشاری می کند.

یقین خردسوز، نقطه ی پایانی بر وجود آدمی است. انتهای راه جستجوی عقلانی و لمیدن در بستر جهالت است. آن کس که هیچگاه شک نمی کند و باورهای خود را تماما بر نهج ثواب می پندارد، در مسیر جهل و تاریکی گام می زند. سستی و رخوتی که بتدریج او را از شخص بودن به شیئی بودن تنزل می دهد. سقوطی دردناک از جایگاه انسان و هم رتبه شدن با درختان و سنگ ها و مورچه ها. از ضمیر “او” به ضمیر “آن” منتقل می شود. “او” دیگر “او” نیست، “او”، “آن” است.

انواع بیداری ها:

وقتی از بیداری سخن رانده می شود به واقع چهار گونه ی بیداری مورد نظر است. هر یک از انواع چهارگانه، بخشی از جهان آدمی را توضیح می دهد. ماهیت و کارکردهای سنخ های بیداری با یکدیگر متفاوت اما تکمیل کننده ی یکدیگر محسوب می شوند. برای بیدار ماندن، چهار نوع تلاش و جهد بی پایان لازم است. با فقدان هر یک از بیداری ها، دنیای آدمی چیزی کم دارد. چهار شعله ای که وجود را گرم می کند و آدمی را به مقام شخص بودن ارتفاع می بخشد. بیداری چهارگانه عبارت است از:

۱- بیداری عاطفی – احساسی

آن کس که عاطفه و احساسش بیدار است، جهان را و انسان را احساس می کند. رنج ها و غم های دیگران برایش مهم می شود. از آن مهم تر، رنج و اندوه را بر چهره های در هم شکسته می بیند و احساس می کند این اوست که شکسته می شود. در برابر سرشت و سرنوشت آدمیان حساسیت دارد. با آنان شادی می کند و با رنج های شان رنج می کشد. شفقت ورزی و مهربانی دارد. آن کس که با گرمای عاطفه، جانش را گرم می کند، روحی لطیف و دستانی یاریگر دارد. اینان به منزله ی پرستارانی هستند که بر زخم های بی شمار دیگران، مرهم می نهند. همگان و همه چیز را خویشاوند خویش می بیند. میان خود و بیرون از خود، فاصله ای احساس نمی کند.

آن کس که عاطفه و احساسش بیدار است، لطافتی درونی می یابد و به دنبال آن شفقت ورزی با همه کس و همه چیز، جانش را فرا می گیرد. آن گونه که سهراب سپری می سرود: شاعری دیدم هنگام خطاب,به گل می گفت: شما. جانش هم چون مولانا، با این جهان از در صلح می آید و هر چیزی را خویشاوند خود می بیند.

۲- بیداری عقلانی – منطقی

وقتی چراغ عقل بیدار است، بازار پرسشگری، سنجش و تفکر انتقادی پر رونق است. پاسخ ها چندان قانع کننده به نظر نمی رسند. باورها را مستمرا به زیر تیغ نقد و سنجشگری می برد و هراسی ندارد از این که باورهای کهنه و ناموجه را از دست بدهد. در پذیرش سخن این و آن، این پا و آن پا می کند تا دلایل را بشنود و در آنان تامل نماید. ادعاهای بی دلیل را نمی پذیرد و سعی می کند تا به جای ادعا، استدلال بشنود. سخن قابل تامل را از میان انبوهی از سخنان سست و نادرست باز می شناسد.

عقل بیدار، می خواهد هر چه بیش تر جهان را بشناسد و صحیح را از سقیم تفکیک کند. عقل بیدار، انبانی از پرسش دارد و انسانی که عقلی شعله ور دارد، بی قرار یافتن و اندیشیدن و فهمیدن است. هر چیزی سوژه ی تامل و فهمیدن قرار می گیرد. جستجوگری همیشگی که جستجویش همواره ناتمام است.

۳- بیداری زیباشناختی

مواجهه ای زیباشناسانه با جهان و هستی، یکی از انواع بیداری ها است. پیش تر به نقش و تاثیر مخرب “عادت”، اشاره شد. “عادت”، به سان ویروسی است که ابتدا مواجهه ی زیباشناختی و حس زیبایی شناسی را مختل می کند. چشم های زیبابین، در اثر عادت کردن به جهان اطرف، از حساسیت لازم می افتند و بتدریج کور می شوند. در مقدمه ی کتاب مزلو [۳] (روان شناس انسانگرا)، آمده است که مزلو در حمله ی قلبی یک بار مزه ی مرگ را چشیده بود و از این رو نگرشش نسبت به زندگی تغییر کرده بود. مزلو پس از به تعبیر خودش مرگ و  دوباره ی زنده شدن، دریافته بود که هر چیزی دارای ارزشی چندین برابر می شود. “آدمی با دیدن گل ها و نوزادان و چیزهای زیبا تکان می خورد. آدمی از خود زندگی، از راه رفتن، از نفس کشیدن، از خوردن، از دوستی ها و از گپ زدن ها دچار حیرت می شود. همه چیز به شکل اغراق آمیزی زیبا به نظر می رسد و ادمی به راستی معجزه را تجربه می کند.”

آلن دوباتن[۴] با تکیه بر رمان “در جستجوی زمان از دست رفته”[۵] می پرسد: چگونه چشمان مان را باز کنیم؟ پروست معتقد است “نقاشان بزرگ در ما معرفتی ایجاد می کنند و عشقی نسبت به جهان بیرونی در ما می انگیزند و نیز این که آنها هستند که چشمان ما را باز می کنند”. نقاشان، قابلیت بالایی برای دیدن اجزاء و اشیا دارند. به نحوی که “بازی نور در انتهای دسته ی قاشقی، لطافت تار و پود الیاف یک رومیزی، پوست مخملی یک هلو یا ته رنگ صورتی پوست پیرمردی” را می توانند ببینند. همه ی سخن این است که برخی از افراد، چشمان زیباشناختی و حساسیت شان در مواجهه ی با زیبایی در نسبت با دیگران بالاتر است.

۴- بیداری اخلاقی

وقتی گل های اخلاق در وجود شخصی شکوفا است و بوی معطر گلستان در سرزمین درون از هر سو به مشام می رسد، وقتی چشمان اخلاق باز است، آن گاه چراغ مراقبه و محاسبه ی خویش، روشن است و هیچ خاموش و کم سو نمی شود. فضیلت های درون در اعمال برون سرریز می کند و زیستن را به رنگ خود در می آورد. اخلاقی زیستن، گرچه بر باورها متکی است، اما صفتی است که زیستن و چگونه بودن آدمی را توضییح می دهد. این سخن بدان معنا است که صرف داشتن باورهای اخلاقی (مثلا: راستگویی خوب است)، شخص را اخلاقی نمی کند. اخلاقی بودن، یعنی اخلاقی زیستن. و اخلاقی زیستن دست کم در سه گونه ارتباط و نسبت مطرح می شود: در نسبت با خود، با دیگران و با طبیعت.

بیداری اخلاقی، یعنی داشتن حساسیت های لازم اخلاقی در مقابل کنش های خود و چگونه زیستن است. چنین حساسیتی است که فرد را مستمرا به محاسبه ی خود فرا می خواند. شخص، همواره رفتار خود را با موازین و فضیلت های اخلاقی می سنجد. متقابلا، بی پروایی، نشانه ی مرگ اخلاق است. بی مهابا بر دیگران شوریدن و بی محاسبه زیستن، نسان می دهد که شعله ی اخلاق خاموش شده است. کورانه قدم زدن و چشم اخلاق را بستن، سبب انواع مصایبی است که درد و رنج آدمیان را فزون می کند آدمی به دره ی دهشتناک تاریکی سقوط می کند. به تعبیر رسای مولانا:

ما که کورانه عصاها مى زنیم

لاجرم قندیل ها را بشکنیم

۵- بیداری معنوی

شخصی که از نظر معنوی بیدار است، نه از پرسش های بنیادین هستی و زندگی می گریزد و نه با پاسخ های اجمالی و مبهم پرونده ی آنها را می بندد. این خواب زدگان هستند که هیچ از خود نمی پرسند: از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود. خواب زدگانند که هیچ ازمعنای زندگی و هستی نمی پرسند. در سرزمین خواب رفتگان، چشمه ی پرسشهای بنیادین برای همیشه خشکیده است. به تعبیر جوزف باتلر (۱۷۵۲- ۱۶۹۲، از حکمای اخلاقی انگلیس)، اینان درکار خودفریبی اند. باتلر می گفت کسی که دو کار بکند، به واقع خودفریب است[۶]: گام اول در خود فریبی وقتی است که شخص، موضوعات مهم و اساسی زندگی را رها کرده و به آنها بی اعتنایی می کند. نسبتش با هستی، این که آیا زندگی پس از مرگی وجود دارد یا خیر، این که معنای زیستن چیست و….، برایش اهمیت ندارد و به آنها نمی اندیشد و اصلا به آنها نمی پردازد. ثانیا، و (اگر) در برابر حقایق مهم زندگی اتخاذ موضع می کند، به قراین و شواهد مخالف موضع خود، بی اعتنا است. سریع و با کمترین استدلال به نتیجه می رسد و موضوع را فیصله می دهد. کار اول او این است که اصلا پرونده ی مسایل مهم را باز نمی کند و در گام دوم، پرونده ی باز شده ی مسایل مهم را سریع مختومه می کند.

شخص معنوی، کوزه ی لبریز سوال است، اما پرسش هایی که با وجود و هستی او سروکار دارد. دغدغه ی زیستن دارد و از بیهودگی، تکرار و بطالت می گریزد. و از این که جهان درونش شکوفا نشود می هراسد. دغدغه های وجودی او هم چون: تنهایی، رنج، شادی، مرگ، عشق، زندگی، و بسیاری دیگر است که او را راحت نمی گذارد. گویی نگران است. آنان که خوابند، البته پریشان هم نیستند، اضطراب و دغدغه ندارند، در سرخوشی غافلانه عمر را طی می کنند، پرسش های سمج و آزار دهنده ای در میان نیست. آنان که خوابند، شیئی اند، و شیئی، به کدام پرسش می اندیشد و کدام دلواپسی و اضطراب را تجربه می کند؟ آنان که خوابند، به واقع مرده اند، و به تعبیر مولانا، خواب گران بد مرگی است که مستحق عزاداری و مویه کردن است.

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان

زین که بد مرگی است این خواب گران

دو نکته ی پایانی:

اولا، برگشت غم انگیز به خواب و شکست پروژه ی آگاهی بخشی و بیدارسازی(آن چنان که در پایان فیلم Awakenings به نمایش درمی آید)، بر این نکته تاکید می ورزد که اگر سرچشمه های طلب و خواهش آگاهی در درون فرد خشکیده باشد، پروژه ی آگاهی بخشی بیرونی، چندان راه به جایی نمی برد و بیداری برای مدت کوتاهی دوام نخواهد آورد. به تعبیری دیگر، شاید بتوان کسی را برای مدت زمان اندکی بیدار کرد، اما بیدار ماندن، صرفا با جهد و تلاش خود فرد ادامه می یابد.

ثانیا، و با این همه، شفقت ورزی، وظیفه ای اخلاقی است بر دوش آنانی که دست کم در نسبت با خواب رفتگان، بیدارند و یا به تعبیر سقراطی می دانند که خوابند و نسبت به خواب شان آگاهی دارند. شفقت ورزی و انسان دوستی حکم می کند که غم خوارشان باشند و تقریر حقیقت را فراموش نکنند.

پی‌نوشت‌ها:

[۱] – بیدارگری (به انگلیسی: Awakenings)‏ نام فیلمی آمریکایی به کارگردانی پِنی مارشال و محصول سال ۱۹۹۰ است که بر اساس کتاب خاطرات اولیور ساکس، به همین نام ساخته شده است. فیلم که بر اساس ماجرایی واقعی ساخته شده، تلاش دکتر مالکوم سایر (با بازی رابین ویلیامز) را در مداوای بیماران کاتاتونیایی، از جمله لِنارد لوو (با بازی رابرت دنیرو) که فعالیت‌های عادی زندگیشان متوقف شده و بقیه پزشکان آنها را مجسمه می خوانند، نشان می‌دهد.

[۲] –

ای در میان جانم و جان از تو بی‌خبر

از تو جهان پر است و جهان از تو بی‌خبر

نقش تو در خیال و خیال از تو بی‏نصیب

نام تو بر زبان و زبان از تو بی‌خبر

چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان

در جان و در دلی، دل و جان از تو بی‌خبر

از تو خبر به نام و نشان است خلق را

وان‌گه همه به نام و نشان از تو بی‌خبر

شرح و بیان تو چه کنم زان که تا ابد

شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی‌خبر

جوینــدگان گوهر دریای کُنه تو

در وادی یقین و گمان از تو بی‌خبر

عطار اگر چه نعره‏ی عشق تو می‌زند

هستند جمله نعره‏زنان از تو بی‌خبر

عطار نیشابوری

[۳] – زندگی در این جا و اکنون. مزلو

[۴]  –  پروست چگونه می تواند زندگی مشا را دگرگون کند. آلن دو باتن – ترجمه گلی امامی

[۵] – در جستجوی زمان از دست رفته – نوشته ی مارسل پروست، مترجم سحابی

[۶] – از سلسله درسگفتار فلسفه ی اخلاق استاد ملکیان

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x