پدیدارشناسی کنش داوری و قضاوت آدمی

 علی زمانیان: در کوتاه نوشته ی حاضر، بافت و ساخت کنش “داوری” مورد توجه قرار می گیرد و سعی می شود توصیفی هرچند ناکامل از این کنش پر حجم و تکرار شونده ی آدمی، ارائه گردد. رویکرد اصلی در این نوشته صرفا توصیفی – پدیدارشناسانه است و اگر در جایی به مرزهای هنجاری نزدیک می شود، فورا پا پس می…

 علی زمانیان: در کوتاه نوشته ی حاضر، بافت و ساخت کنش “داوری” مورد توجه قرار می گیرد و سعی می شود توصیفی هرچند ناکامل از این کنش پر حجم و تکرار شونده ی آدمی، ارائه گردد. رویکرد اصلی در این نوشته صرفا توصیفی – پدیدارشناسانه است و اگر در جایی به مرزهای هنجاری نزدیک می شود، فورا پا پس می کشد تا در محدوده ی توصف و شناخت باقی بماند و بر عهد خود وفادار باشد.

۱- آدمیان همواره در کار داوری و قضاوت اند. داوری کردن کاری است مستمر، پایدار و همیشگی. آدمی تا در تمام لحظات بیداریش، خواسته و نا خواسته با هر چه روبرو می شود (اعم از انسان های دیگر و حتی طبیعت و یا واقعیت های اجتماعی) به ارزیابی و داوری می نشیند. هر آن چه را می بیند و می شنود و با هر چه مواجه می گردد، بلافاصله در کار ارزیابی و داوری می شود. گویا می خواهد نسبت خود را با آن چه می بیند، می شنود و رویدادی که با آن روبرو شده است، معلوم کند. کنش داوری، کنشی بی حاصل و از سر تفنن نیست بلکه مقدمه ای ضروری برای تصمیم و اتخاذ رای و چگونه عمل کردن او محسوب می شود. پس از داوری است که تکلیفش مشخص می شود که در عمل چه باید بکند و چه کنش و یا واکنشی باید از خود نشان دهد. پس از داوری است که چیزی را می پذیرد یا رد می کند.

در باره ی کنش داوری دست کم می توان این پرسش ها را مطرح کرد:

چرا داوری می کنیم؟ چگونه داوری می کنیم (مکانیسم داوری)؟ چه عناصر و مولفه هایی در کنش داوری مدخلیت دارند؟ شرط لازم و کافی در صحت داوری کدام است؟، اما در این جا سوال دیگری مورد واکاوی قرار می گیرد. پرسش این است که مبانی و معیارهای داوری ما چیست؟

داوری های ما تحت تاثیر امیال و خواسته و نیازها، احساسات و عواطف، اخلاق و از سوی دیگر فرهنگ و زیست بومی است که در آن می زییم. از این رو ما همواره رویدادها و رخدادها را از پس علل و عواملی می بینیم و در باره ی آنها قضاوت می کنیم که بخشی در ساختار روانی و بخشی دیگر در فضای عمومی زندگی ما رواج دارد. از سوی دیگر داوری ها و قضاوت ها بر اساس معیارها و ملاک هایی صورت می پذیرد که در جریان تعلیم و تربیت و فرهنگ پذیری به ما رسیده است. شناخت عوامل تاثیرگذار بر داوری و معیارهای آن، شاید کمک کند تا در اتخاذ داوری ها کمی با تانی و آهستگی قدم برداریم و از جاده ی انصاف کمتر خارج شویم.

داوری های ما آدمیان عموما بر اساس معیار شش گانه ی زیر شکل می گیرد. بر انواع شش گانه می توان معیارهای دیگر افزود. اما آن چه که به نحو روزمره با آن روبرو هستیم در دسته بندی شش گانه قرار می گیرد. در این نوشتار شش گونه ی ارزیابی و داوری زیر مورد توجه است:

۱-۱-        داوری عقلانی (عقلانیت نظری و عقلانیت عملی)

۱-۲-        داوری بر اساس آموزه های اخلاق

۱-۳-        داوری بر اساس درک از عدالت

۱-۴-        داوری بر اساس میزان کارآیی و سودمندی

۱-۵-        داوری زیباشناختی

۱-۶-        داوری بر اساس دین

همان گونه که گفته شد غالب داوری های ما  بر اساس یکی از معیارهای شش گانه صورت می پذیرد. واقعیت ها را بر مبنای چنین اصول و معیارهایی مورد سنجش قرار می دهیم. به عنوان مثال وقتی با شیئی مانند یک درخت و یا یک گل و یا یک ماشین روبرو می شویم ممکن است درخت، گل و ماشین را از نظر زیباشناختی و یا سودمندی ارزیابی کنیم و یا وقتی با رفتار و یا گفتار دیگران مواجه می شویم آن رفتار یا گفتار را با یک و یا بیش از یکی از معیارها مقایسه کنیم و در نهایت به نتیجه ای خاص برسیم. قضاوت هایی پی در پی که مبنا و پایه ی واکنش ما را تشکیل می دهد، جریانی پویا و مستمری است که کل زندگی ما را در بر می گیرد. پس از سنجش و داوری است که موضعی مشخص می گیریم و معلوم می شود که چه باید کرد و چه نباید کرد. این فقط ما نیستیم که دائما در کار سنجش و داوری دیگران هستیم، بلکه دیگران نیز همواره ما را از فیلتر ذهن و قوه ی داوری شان عبور می دهند و روابط شان را پس از این داوری است که تنظیم می کنند.

ما آدمیان ترازو به دست در کار اوزان رفتار و گفتار هستیم و از داوری و قضاوت ناچاریم. گاهی دیگران را در ترازوی ارزیابی می نهیم و لحظه ای بعد در ترازوی دیگران قرار می گیریم و این پروسه ای دائمی و مداری بی وقفه است و تا همیشه چنین خواهد بود. سنجش می کنیم و سنجش می شویم. قضاوت می کنیم و قضاوت می شویم. ارزیابی می کنیم و ارزیابی می شویم.

۲- نگرش ها و رفتارهای ما همواره از فیلتر همین داوری ها عبور داده می شوند. رابطه ی نگرش و داوری در باره ی دیگری، رابطه ای دوسویه و دیالتیکی است. هم نگرش بر شیوه ی داوری اثر می گذارد و آن را شکل می دهد و هم قضاوت است که در نهایت نگرش را می سازد. به عنوان مثال، وقتی شیفته و عاشق کسی هستیم و یا از شخصی تنفر داریم، این عشق و نفرت بر روی داوری ما از رفتار و گفتار فرد مورد نظر شدیدا اثر می گذارد. گرچه مشاهدات و یا شنیده ها در طول زمان باید موید و سازگار با عشق و نفرت باشد، در غیر این صورت و اگر مشاهدات و شنیده ها مستمرا با برداشت های قبلی و وضع و روحی ما در تضاد باشد، بتدریج نگرش های پایه ای و بنیادی ما فرسوده می شود و تا جایی که نگرش تغییر خواهد کرد و اگر مثبت است به سمت و سوی منفی حرکت می کند.

تجدید نظر در باره ی برداشت ها و نگرش های پیشین، محصول تضاد میان واقعیت متعارض با آن برداشت ها و ارزیابی هایی است که پیش تر داشته ایم. به عنوان مثال، نگرش و داوری مثبت ما در باره ی توانایی علمی و سودمندی فلان پزشک وقتی از دست می رود که نتوانسته است با نسخه های متعدد بیمار را علاج کند. همین نکته را می توان در باره ی نظام های سیاسی هم به کار گرفت. قضاوت و داوری مثبت در باره ی یک نظام سیاسی تا وقتی تداوم می یابد که خرد جمعی و افکار عمومی، آن نظام سیاسی را  کارآمد و سودمند بیابند. نظامات سیاسی و حاکمان مسلط، از این نظر، همواره در معرض امتحان و ارزیابی هستند. بی کفایتی و ناکارآمدی در حل مشکلات و ناتوانی در ایفای وظایف، در ارزیابی شهروندان اثر سوء می گذارد.

حاصل سخن این که داوری های ما امری ثابت و لایتغیر نیستند و البته در شیبی ملایم و گاهی هم سریع، دچار تغییر و تحول می شوند. اگر دریافت هایی که از محیط داریم با نگرش و داوری پیشنی ناسازگار باشد و این ناسازگاری ادامه یابد، دچار پدیده ای با عنوان “تضاد شناختی” می شویم. تضادشناختی، سرمایه ی نگرشی را فرسوده می کند و چالشی بزرگ در روان آدمی بر پا می کند. شواهد و دریافت های متضاد, رخنه ای دردناک در شبکه ی باور ایجاد می کند و همین شکاف و تعارض شخص را به سمت تجدید نظر در باورها و برداشت هایی می راند که دیر زمانی با آنها زیسته است و اکنون با از دست دان شان رنجی بزرگ و گاهی سهمگین را تجربه می کند. حفظ و نگهداری نگرش مثبت و داوری های سازگارانه و خوشبینانه، مستلزم تایید مدام شواهد و تاکید همیشگی دریافت ها بر صحت و درستی آنها است.

۳- تغییر و تحول مفاهیم در طول زمان و تغییر در حال و هوای زمانه، سبب می شود که چیزی در درون ما تغییر کند. تا کنون سخن بر سر این بود که اگر شواهد بیرونی و دریافت های عینی تغییر کند و با نگرش ها و باورهای ما در تضاد افتد به ناچار و در نتیجه ی تنشی که از ناحیه ی تعارض شناختی احساس می کنیم، نگرش و داوری ما تغییر کند. مثلا فلان فرد را تا کنون اخلاقی ارزیابی کرده ایم اما با شواهد متعدد و متعارض، اکنون رفتار و گفتار او را غیر اخلاقی می دانیم. این تغییر در داوری نتیجه ی تغییری است که در عالم بیرون مشاهده کرده ایم. در این جا این عین است که ذهن را دستکاری می کند و بیرون است که درون را تغییر می دهد. اما گاهی تغییر در ذهن، سبب تغییر در داوری و قضاوت ما نسبت به کسی و یا چیزی می شود. به تعبیر دیگر، چیزی در بیرون عوش نشده است، رفتار و گفتار همان رفتار و گفتار پیشین است اما داوری ما در باره ی آن تغییر کرده است. واقعیت پا بر جا بوده است، اما رویکرد و برداشت آدمی متفاوت شده است.

داوری ما نسبت به فلان رفتار عوض می شود (از مثبت به منفی و یا باالعکس)، نه از آن رو که شواهدی خلاف به دست آورده است بلکه از آن رو است که تعریف او از معیاری که رفتار را با آن سنجیده تغییر کرده است. وقتی درک آدمی از اخلاق، عدالت و دین و مفاهیمی از این دست تغییر کند، در نتیجه، داوری او در مواجه شدن با رویدادها تغییر خواهد کرد. با مثالی در حوزه ی حقوق، این نکته روشن تر می شود. تفاوت در ناحیه ی حقوق اجتماعی و سیاسی زنان نسبت به مردان، که روزگاری موجه و عادلانه به نظر می رسید، امروزه چندان موجه و عادلانه ارزیابی نمی شود. تبعیض جنسیتی که در روزگار اکنون و نزد انسان امروزی، غیرعادلانه می نماید، در ایام پیشین پدیده ای عادلانه ارزیابی می شده است. چرا داوری ساکنان جهان سنت و جهان مدرن، از یکدیگر فاصله دارد و ناهماهنگ اند؟ زیرا درک از عدالت ساکنان جهان معاصر با درک از عدالت نزد پیشینیان تغییر کرده است و همین تغییر است که داوری او را نیز تغییر داده است. درک انسان مدرن از عدالت به گونه ای است که تبعیض جنسیتی را بر نمی تابد و آن را غیر عادلانه و در نتیجه مردود می داند. همان گونه که تنبیه کودکان از سوی والدین و یا آموزگاران را نیز کاری غیر اخلاقی ارزیابی می نماید. تنبیهی که در جهان سنت نه تنها بد شمرده نمی شد، بلکه در برخی مواقع از سوی عالمان تربیت، توصیه هم می گردید، در جهان معاصر، فعلی غیر اخلاقی شمرده می شود.

مفاهیمی مانند عدالت و اخلاق که به منزله ی سنجه ی داوری مورد استفاده قرار می گیرد در پارادایم های متفاوت و زیست جهان های مختلف به نحو متفاوت و بعضا متضادی درک می شوند. به تعبیر دیگر، درک ما از مفاهیم پایه ای، ذیل پارادایمی شکل می گیرد که در آن زندگی می کنیم. تنفس در زیست جهان فرهنگی خاصی است که مدلول مفهومی چون عدالت را تعیین می کند. مفاهیم، گویا دال های شناوری هستند که مدلول شان را پارادایم ها بازتولید می کنند. به تعبیر شاعرانه، ریه های مفاهیم، همواره از اکسیژنی پر می شود که در چهارچوب زیست جهان تولید می گردد. بنابر این در جهان های مختلف، درک از عدالت و اخلاق و… متفاوت است. از این رو هنگامی که از زیست جهان سنت به زیست جهان مدرن نقل مکان کنیم، درک ما از مفاهیم که با آن جهان سازگار بود طوفانی می شود و گاهی راه خود را در آشوب سرگشتگی و مهاجرت گم می کند. با این همه، سردرگمی دیر نمی پاید که در جایی سکون می گیرد و به درک تازه ای (منطبق با شرایط جدید)، نایل می آید. بدین صورت بدیهیات پیشین، غیر بدیهی و غیر بدیهیات به امور بدیهی تبدیل می شوند. بخش بزرگی از چالش هایی که امروزه با موضوع حقوق زنان ایجاد شده است از همین چشمه سیراب می شود. سخن بر سر درست و یا نادرست بودن قضاوت ها نیست بلکه فهم ساختار داوری و کنش قضاوتی است هر دم مرتکب آن می شویم و خود را برای داوری ها و صدور احکام ناشی از آن، محق می دانیم.

پدیده ی عصری بودن درک از اخلاق- عدالت و دین  امری تاریخی و دراز دامنه است. پروسه ای طبیعی و روندی جاری در همه ی زمان ها و فرهنگ ها است. توجه اکید بر عصری بودن درک از مفهومی چون عدالت از آن جهت مهم و اساسی است که داوری های تاریخی را با تامل و با آهستگی انجام دهیم. نمی توان تیغ داوری و دشنام و نفرت را نسبت به کسانی که در گذشته و یا در زیست جهانی متفاوت با ما زیسته و یا می زیند، برکشید و آنان را به انواع تهمت ها و پلشتی ها خطاب کرد. اگر ارزیابی ما نسبت به فلان رفتار و یا گفتار مثبت نیست، دلیلی نمی شود که دیگران را به جهل و سوءنیت و توحش متهم نماییم. شاید روزی در آینده ای ناپیدا کسانی که درک شان از عدالت نسبت به ما تغییر کرده است ما را نیز زیر تیغ چنین داوری ببرند.

مطلق اندیشی و خودشیفتگی،  سبب می گردد که اشخاصی و یا حتی ملتی، خود را در کانون جهان و ساکنان نیمه ی روشن تاریخ بپندارند و خود را ملاک همه چیز بدانند. در چنین حالتی است که داوری های ناصواب در باره ی دیگران می کنند و درک خود را درست ترین تلقی می نمایند.

۴- وقتی رفتار و یا گفتاری را با معیارهای پیش گفته می سنجیم و ملاک هایی را که به کار می بندیم با هم سازگارند اولا، دارای درونی آرام تری داریم. ثانیا، فضا برای تصمیم گیری و عمل مهیا می گردد. به عنوان مثال هنگامی که رفتاری را عادلانه و اخلاقی و… ارزیابی می کنیم، احساس می کنیم نوعی سازگاری در ملاک و معیارهای سنجش وجود دارد و این توافق میان معیارها به ما کمک می کند راحت تر تصمیم بگیریم و از این بابت درونی شادتر خواهم داشت. مشکل از آن جا آغاز می گردد که ملاک های سنجش و معیارهای داوری در درون، ناهماهنگ و ناسازگار باشند. تناقض معیارهای ارزیابی برای فرد تنش ایجاد می کند و آرامش در قضاوت را از او می ستاند. به عنوان مثال: در زمانه ی اکنون، تبعیض جنسیتی و تفاوت در حقوق زنان و مردان، در رویکرد اخلاقی، ناموجه و رفتاری غیر عادلانه ارزیابی می شود اما ممکن است در رویکرد دینی و برداشت از دین موجه بنماید.

در این جا گویا (انسان دیندار)، میان درک از اخلاق و عدالت با درک از دین، به تضاد رسیده است و همین تضاد است که شخص را با سردرگمی روبرو می کند زیرا نمی داند در هنگام تضاد اخلاق و دین چه باید بکند. به بیان دیگر، وقتی یک رفتار و یا رویداد را با معیار دین سنجش می کند، آن را فعلی دینی می یابد و یا دست کم آن فعل را خلاف دین ارزیابی نمی کند. اما هنگامی که همین رفتار و یا رویداد را با اخلاق و یا عدالت می سنجد، در می یابد که کاری غیر اخلاقی و یا ناعادلانه است. به عنوان مثال، تعدد زوجات را امری غیر اخلاقی تلقی می کند که مخالف موازین دینی نیست. به بیانی دیگر، دین تعدد زوجات را مجاز می داند اما اخلاق و یا عدالت، تعدد زوجات را مجاز نمی داند. یا برخی از مجازات هایی را که در شرع آمده و حتی به منزله ی تکلیف شناخته می شوند، با معیار اخلاق و سایر معیار های داوری، ناهماهنگ و متعارض ارزیابی می کند.

در این جا سخن بر سر ناسازگاری ذاتی ملاک های ارزیابی نیست زیرا ما با ذاتی پایدار مواجه نیستیم بلکه با فهم های مختلف از معیارها برای داوری روبرو شده ایم. تضاد ملاک های داوری، تنشی بزرگ در روح و روان فرد ایجاد می نماید و او را در تعلیقی دردناک قرار می دهد. ناهماهنگی و تاخر در مبانی داوری، نشان می دهد که فرد از نوعی سرگشتگی میان جهان های مختلف رنج می برد. جدال میان معیارهای داوری، به تشویش در نظر و بلاتکلیفی در عمل منتهی می گردد. البته این جدال و رویارویی نمی تواند تا بی نهایت، ادامه یابد. جایی پایایان می پذیرد، اما معلوم نیست کدام معیار به نفع دیگری تغییر خواهد کرد.

مثالی از عالم سیاست، موضوع بحث را روشن تر می کند.

در ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی، برداشت عمومی از نظریه تئوکراسی بومی نظام مثبت بود. این ایده را برخواسته از بنیان های دینی ارزیابی می کردند. علاوه بر این، چنین ایده ای را موافق با معیار اخلاق و عدالت می دانستند. با همه ی اختلاف نظرهای جدی،  این موضوع پذیرفته شده بود. اما بتدریج و با سپری شدن دو دهه و باز شدن طومار این ایده  و به امتحان گذاشتن آن در صحنه ی عمل، بتدریج فرصتی پیش می آمد تا این ایده ی تازه پا را با معیار سودمندی و کارآیی نیز بسنجند و نسبت به آن داوری کنند. علاوه بر این بتدریج که به دهه ی سوم انقلاب نزدیک می شد در باره ی اخلاقی و عادلانه بودن این ایده نیز دیدگاه‌های تازه‌ای نمایان شد که فاقد خوش‌بینی‌های سابق بود.

عملکرد نظام سیاسی در همه کشورها شهروندان را مجبور به تجدید نظر در بنیان های نظری و داوری می‌نماید و رویدادهای تلخ در یک نظام سیاسی  آنان را به تجدید نظر جدی فرا می‌خواند.

راه مشترکی برای برون رفت از تعارض میان سنجه های داوری و تعارض در قضاوت وجودندارد. راه مشترک و تعمیم یافته ای وجود ندارد زیرا اهمیت هر یک از معیارها نزد افراد، مختلف و متفاوت است. بنا به این که کدام معیار برای فرد مهم تر و اساسی تر است، مسیر متفاوتی خلق می شود. این که از کدام معیار باید چشم پوشی کرد، کدام را به نفع دیگری باید نادیده گرفت، کدام یک از ملاک ها از دیگر ملاک ها جدی تر است و سرنوشت شخص به چه مولفه هایی وابسته است، سخنی مطلق و از پیش تعیین شده ای نیست. این افرادند که بنابر عواملی عمومی و شخصی، یکی ازمعیارها برای شان مهم تر از سایر معیارها می شود. آیزایا برلین در مقدمه ی کتاب جهار مقاله در باره ی آزادی می نویسد:” نکته ساده مورد نظر من این است که جایی‌ که ارزش‌های نهایی را نتوان با هم جمع کرد٬ راه حل قاطعی اصولا وجود ندارد.”

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x