چرا باید اندیشه ی دینی را نقد کرد؟

محمد مجتهد شبستری: هیچ خط قرمزی در جامعه ی مومنان نباید برای ناقدان معین کرد و گفت تا فلان جا نقد کنید و از آن جا به بعد دیگر نقد ممنوع. ناقدان باید میدان داشته باشند و بدون هیچ خط قرمزی نقد بکنند. این شخص مومن است که وقتی در برابر نقدها قرار می گیرد، برایش یک مساله ی جدی…

محمد مجتهد شبستری: هیچ خط قرمزی در جامعه ی مومنان نباید برای ناقدان معین کرد و گفت تا فلان جا نقد کنید و از آن جا به بعد دیگر نقد ممنوع. ناقدان باید میدان داشته باشند و بدون هیچ خط قرمزی نقد بکنند. این شخص مومن است که وقتی در برابر نقدها قرار می گیرد، برایش یک مساله ی جدی مطرح می شود و آن این است که گوهر ایمانی خود را در مقابل همه ی این نقدهایی که وجود دارد، چگونه مقبولیت و جذابیت ببخشد؟ چگونه می تواند آن را از نو بفهمد، چگونه می تواند از نو به آن رو بیاورد؟ چگونه می تواند از نو آن را کشف کند؟ بله، اگر چنین تصور کنیم که ایمان حادثه ای است که یک بار محتوای معرفتی پیدا می کند و در آن محتوای معرفتی برای همیشه ثابت می ماند، در این صورت نگران می شویم که اگر این نقدها متوجه آن معرفت شد چه باید کرد؟ ولی ایمان چنین نیست. انسان می تواند محتوای معرفتی ایمان خود را دائماً از نو کشف کند و آن را تجربه کند.

استاد محمد مجتهد شبستری

از ما سوال کنند که مگر می شود اندیشه ی دینی را هم نقد کرد؟ این شگفت زدگی ناشی از کم توجهی به معنای نقد از طرفی و مساوی دانستن اندیشه ی دینی رایج در یک عصر با دین الهی از طرف دیگر است.
مطلب اول این است که معنای نقد چیست؟ نقد از سادگی بیرون آوردن یک مدعا یا یک اندیشه و بررسی جوانب گوناگون آن و لوازم آن و لایه ها و سطوح مختلف آن است .بررسی این مطلب که کدام جنبه از این مدعا و اندیشه و لوازم آن منطقی و قابل قبول است وکدام جنبه غیرمنطقی و غیر قابل قبول.این معنای نقد است. بنابراین در مواردی که انسان اندیشه یا سخنی را به سادگی می پذیرد و در آن غور نمی کند تا دریابد که این سخن یا اندیشه از چه عناصری بافته شده و چگونه بافته شده و چه لوازمی دارد و دلائل آن چیست، از نقد خودداری می کند.

نقد هنگامی شروع می شود که انسان ساده انگاری را کنار بگذارد و به ناخن زدن و رسوخ در اعماق و پیچیدگی ها بپردازد. در بررسی نقادانه است که سطوم و لوازم و اعماق هر اندیشه آشکار می شود و انسان توانایی داوری درباره ی آن اندیشه را پیدا می کند. بدین جهت نقد همواره از یک موضع انجام می گیرد، از یک موضع الزامی غیر قابل اغماض که نقاد بدان وفادار و متعهد است. هیچ نقدی بدون موضع نمی تواند انجام بگیرد. نقد بی طرف به معنای ساده ای که در ذهن ها می آید، میسر نیست زیرا شخص ناقد از موضع ویژه ای به شکافتن و تحلیل کردن شروع می کند و این موضع همواره نقد را از بی طرفی کامل بیرون می برد. علاوه بر این نقد متضمن یک داوری بی امان است و داوری نیز نمی تواند بی طرفانه باشد. هیچ کدام از این جنبه های ویژه ی نقد با منطقی و عقلی بودن آن منافات ندارد و این ها اشکال نقد نیست. اگر اشکالی وجود داشته باشد در ما انسان هاست. به این معنا که ما موجودات محدودی هستیم؛ نسبی هستیم؛ هر حرکت فکری را که آغاز می کنیم از یک موضع و از زاویه ای خاص آن را شروع می کنیم وبنابر این نقدهای ما هم زمانی ومکانی و محدود است.

مطلب دوم این است که منظورمان از اندیشه ی دینی چیست؟ اندیشه ی دینی غیر از معارف علمی و فلسفی است یا به تعبیر دیگر یا شاید دقیق تر بیش از معارف علمی و فلسفی است. نمی خواهم در این جا تفاوت های اندیشه ی دینی و فلسفه و علم را بیان کنم ولی می خواهم به عنصری اشاره کنم که آن عنصر در اندیشه ی دینی هست ولی در معارف علمی و فلسفی وجود ندارد. آن عنصر این است که اندیشه ی دینی به گونه ای است که تمام وجود انسان متدین را فرا می گیرد و او را زیر تاثیر دائمی خود قرار می دهد. اندیشه ی دینی برای انسان مانند یک معرفت علمی یا فلسفی نیست. اندیشه ی دینی آن چنان چیزی است که بدون قید و شرط آدمی را تا عمق وجودش تحت تاثیر قرار می دهد و او را با سرنوشت خودش آشنا و همراز می سازد ونهایی ترین مسائل انسان را برایش مطرح می کند. انسان ممکن است ده ها مساله ی علمی و فلسفی را تصدیق کند ولی نسبت به آن ها بی تفاوت باشد، اما وقتی انسان تصدیق می کند که خدا هست، این تصدیق با بی تفاوتی انجام نمی شود و از این جهت با دیگر تصدیق ها تفاوتی عمده دارد. نمی خواهم بگویم که حکم منطقی موجود در این تصدیق ها با حکم منطقی تصدیق های دیگر متفاوت است، می خواهم بگویم که در اندیشه ی دینی چیزی بیش از یک تصدیق منطقی وجود دارد. وقتی یک شخص مومن می گوید که خدا هست، گویی در کنار این قضیه ی « خدا هست »، قضیه ی مهم دیگری مستتر است و آن این است که زندگی برای من بدون خدا معنی و امکان ندارد. پس قضیه ی « خدا هست » برای یک انسان مومن به عنوان یک قضیه ی خبریه مطرح نیست، به عنوان قضیه ای که به هستی شخص مومن و هستی جهان، معنا و ارزش و عمق می بخشد مطرح است. این است که می گویم اندیشه ی دینی بیش از اندیشه ی علمی و فلسفی است. پس اندیشه ی دینی به معنای ایمانیات مومن است، یعنی آن تصدیق ها و آن افکار و عقایدی که با احساس ها و عاطفه های شدید انسانی در هم تنیده شده است. ( مساله ی تنیدگی عواطف و احساسات با افکار و اندیشه ها حتی در مورد قضایای علمی و فلسفی موضوعی است که توجه عده ای از فلاسفه را جلب کرده است). به هر حال ایمانیات آن اندیشه های آمیخته با عواطف و احساسات هستند که یک شخص یا یک جامعه ی دینی هرگز در برابر آن ها بی طرف نیست بلکه بدان ها عشق می ورزد و با آن ها زندگی می کند. این معنای اندیشه ی دینی در سخن ما است. از این توضیحات این مطلب به خوبی معلوم می شود که اندیشه ی دینی همیشه متعلق به یک شخص یا یک جامعه در یک عصر معین است. اندیشه ی دینی با این معنا که ذکر شد با آنچه اصطلاحا “حقایق نهایی عالم هستی” نامیده می شود متفاوت است.

مطلب سوم این است که اندیشه ی دینی چگونه نقد می شود و انواع و مشخصات این نقد چیست؟ نقد اندیشه ی دینی گاه از بیرون است و گاه از درون. میان این دو نقد تفاوت وجود دارد. نقد اندیشه ی دینی از بیرون، نقدی غیر مومنانه است یا حداقل باید گفت ناقد از موضع ایمان برخورد نمی کند. نقدهای معروفی که پیرامون اندیشه ی دینی صورت گرفته مانند نقد فوئر باخ، نقد مارکس، نقد فروید، نقد سارتر، راسل و . . . این ها همه نقدهای بیرونی و منهای ایمان بلکه از موضع ضد ایمان است. فوئر باخ در کتاب معروف خود به نام جوهر مسیحیت رگ و ریشه ی تفکر دینی مسیحی را زده است. وی در این کتاب تمام عناصر ایمانی تشکیل دهنده ی مسیحیت را نقد کرده و می گوید همه ی این عناصر سرچشمه های انسانی دارد و بر این اساس تئولوژی را از طریق تحویل آن به آنتروپولوژی می توان فهمید. فوئر باخ خدا شناسی را برمی دارد و انسان شناسی را جایگزین آن می کند و مدعی می شود آنچه در تئولوژی مسیحیت به هم بافته شده و اندیشه ی خدا را به وجود آورده، چیزی غیر از صفات خود انسان نیست که با آرزواندیشی فرا فکنده شده و خدای مسیحیت را به وجود آورده است. این کتاب نمونه ی جالبی برای نقد اندیشه ی دینی از موضع ضد ایمان است. البته در جهان مسیحیت پاسخ هایی هم به آن داده شده است. نقد مارکس نیز از دین یک نقد بیرونی و از موضع ضد ایمان است. مارکس معتقد است دین بخشی از ایدئولوژی کاذبی است که در یک جامعه ی طبقاتی به وجود می آید.

قسم دوم از نقد اندیشه ی دینی، نقد از درون اندیشه ی دینی و از موضع ایمان است. بحث من هم در این گفتار، نقدی است که از درون اندیشه ی دینی صورت می گیرد. این نقد توسط خود مومنان و در مورد اندیشه ی خودشان است. آثار این نقد درونی عاید خود اندیشه ی دینی و دینداران می شود. اگر هدف ناقدان از بیرون، غالباً زدن ریشه ی اندیشه ی دینی و بی اعتبار کردن آن است، هدف نقد درونی بارور کردن و پایدار کردن اندیشه ی دینی است و به همین جهت من عنوان این سخن بر فایده ی دینی نقد اندیشه ی دینی گذاشته ام. این نقد به صورتی که اشاره شد از درون حوزه و قلمرو دین و توسط خود متدینان صورت می گیرد، آن هم از موضع ایمان. نقد درونی اندیشه ی دینی نیز مانند هر نقد دیگر یک موضع لازم دارد و شکی در این نیست که یک ناقد درونی اندیشه ی دینی، نمی تواند مانند یک اومانیست یا یک روانکاو یا یک جامعه شناس یا فیلسوف با اندیشه ی دینی برخورد کند. وی باید از موضع ایمان حرکت کند چنان که مصلحان دینی در طول تاریخ چنین عمل کرده اند. برای جلوگیری از اختلاط نقدهای بیرونی و درونی از هر کس که لب به نقد اندیشه ی دینی می گشاید، اول باید سوال کرد که نقد شما یک نقد درونی است یا بیرونی؟ شما مثلاً می خواهید از موضع یک فیلسوف فرهنگ یا علم یا نقاد ایدئولوژی اندیشه ی دینی را نقد کنید یا از موضع روانکاوی یا به عنوان یک مومن به خدا بدون تقید به دینی معین یا از موضع فردی معتقد به یک دین معین؟ یکی از خلط هایی که امروزه در جامعه دیده می شود همین مساله است، یعنی نقدهای بیرونی و نقدهای درونی از یکدیگر تفکیک نمی شوند. گاهی نقد از موضع یک فیلسوف فرهنگ و یا نقاد ایدئولوژی ـ که نقد بیرونی است ـ و به جای نقد ایمانی _ که نقد درونی است ـ می نشیند و التباس و اشتباه و مشکلات فراوان به وجود می آورد. من صریحاً عرض می کنم که در جامعه ی مومنان، پاسداری از حقیقتی مطرح است که نقد درونی با انگیزه ی پاسداری از آن حقیقت مطرح می شود. در فلسفه ی امروز، پاسداری از چیزی مطرح نیست. فلسفه ی امروز سوال کردن لاینقطع و به اصطلاح سوال کردن رادیکال است. در این سوال کردن رادیکال پاسداری از هیچ حقیقت به دست آمده ای، مطرح نیست. زیستن در عالم فلسفه ی امروز غیر از زیستن در عالم ایمان است. مومن در گرو ایمان خود است و کسی که در گرو ایمان خویش است مساله ی پاسداری برایش مطرح است و این عنصر لاینفک ایمان است. مطالب زیادی وجود دارد که به کیفیت این پاسداری مربوط می شود: آیا این پاسداری می تواند با نفی فلسفه و علم، با اعمال خشونت، نفی دگر اندیشان و روش هایی از این قبیل انجام شود یا این پاسداری تنها به صورت بیان معقول و جذاب و قابل قبول محتوای ایمان میسر است؟ بی شک این قسم دوم از پاسداری صحیح است و با محتوای ایمان می سازد نه قسم اول.

مطلب چهارم این است که نقد درونی اندیشه ی دینی تنها در صورتی میسر است که ناقد یک اصل اساسی را به عنوان « محور ایمان » تشخیص دهد و نقد خود را در رابطه با آن محور انجام دهد. ناقد باید این محور را معیار سنجش و محک زدن همه ی آن بنا و بافت قرار دهد که به نام اندیشه ی دینی در جامعه و عصر معینی وجود دارد.

مطلب پنجم این است که در عالم اسلام نقد اندیشه ی دینی از درون، تنها بر محور « توحید » که اساس ایمان اسلامی است می تواند انجام شود. من دریافت خودم را از توحید بیان می کنم. توحید یعنی نفی الوهیت و قدرت  از تمام موجودات و پذیرفتن صمیمانه و مخلصانه ی هر آنچه خدای یگانه و بی همتای عالم بر انسان روا می دارد، و حکم وی را تنها حکم دانستن و با مهر او زندگی کردن. این نوع زیستن همان است که در جمله ی لا اله الا الله آمده است. هر گونه نقد درونی اندیشه ی دینی که در عالم اسلام انجام شود باید از این محور یعنی توحید انجام شود. حال، می توانم وارد این مطلب شوم که چرا ما باید اندیشه ی دینی خودمان را نقد کنیم و به تعبیر دیگر فایده ی دینی نقد اندیشه ی دینی چیست؟

مطلب ششم این است که اندیشه ی دینی توحیدی بنا بر آنچه در تاریخ بشر دیده می شود در طول زمان دچار « تحجر » می شود. واژه ی تحجر واژه ی آشنایی ست و به همین دلیل من آن را در این جا به کار می برم.این مساله ی تحجر در میان همه ی ادیان دینی به وجود می آید و من می خواهم در این جا در مورد اندیشه ی دینی مسلمانان صحبت کنم. تحجر دینی که در پیرامون تحجر دینی شکل می گیرد عبارت است از رسوبی شدن خطاهای فکری، احساسات و عاطفه های زیانبار، منافع گروهی و طبقه ای، آداب و رسوم غلط و مانند این ها در حول و حوش اندیشه ی توحیدی و آفت زده و فلج کردن آن اندیشه.اندیشه ی توحیدی در معنایی که گفتیم، نوعی رابطه است میان انسان و خدا. وقتی این رابطه زلال و زنده است، انسان خدا را تجربه می کند – البته هر کس در حد خودش – نه خدا نفی می شود و نه انسان. در رابطه ی توحیدی خالص، خدا در خداوندی خود نه تنها مزاحم انسان نیست بلکه معنابخش و مقوم اوست.انسان دربرابرجهان ها وقدرت هایی که خود می تراشد ومی سازد نفی می شود، اما در برابر خداوند که از خود انسان به او نزدیک تر است در صورتی که این رابطه دائماً پالایش شود، نفی نمی شود. مساله ی مهم این است که این رابطه و رویارویی زلال با خداوند در زندگی دنیوی ما انسان ها دائماً مورد تهدید قرار می گیرد و همواره با افکار نادرست و احساسات و عاطفه های فلج کننده و آداب و رسوم غلط و منافع فردی و گروهی و هزاران ضعف و خطا و گناه انسانی آمیخته می شود. مومنانه زیستن عملی بسیار ظریف است و هوشیاری لاینقطع لازم دارد.دینداری یک پدیده ی دو بعدی است، یک سرش در آن عالم است و سر دیگرش در این عالم. وقتی دینداری با همه ی نواقص و ظلمت های این عالم آغشته می شود. این یک واقعیت است و نمی تواند منکر آن شود. رسالت انبیا این بوده که دینداری را از لا به لای رسوبات بیرون اورند و حقیقت زندگی توحیدی را نشان دهند. این رسالت در حقیقت نقد پیامبرانه ی اندیشه ی دینی رسمی جوامع بوده است. مصلحان راستین دینی نیز می خواستند همین کار را بکنند. بنابراین تنها راه اعاده ی سلامت به اندیشه ی دینی توحیدی عبارت از نقد درونی و مومنانه ی آن اندیشه است. فایده ی نقد اندیشه ی دینی از درون، بیش از همه، فایده ای است که به خود دین عاید می شود. افکار دینی یک جامعه را محک زدن، شکافتن و نقد آن ها وروشن کردن لوازم آنها در درجه ی اول  به دین و دینداری سود می بخشد. مگر علمای کلام و فلسفه ی ما در گذشته چه کار می کردند؟ مگر غیر از این که گفته شد کردند؟ اصلاً اگر قرار بود که تفکر دینی یک امر تمام شده باشد و آنچه یک بار گفتند و نوشتند و همه هم یاد گرفتند مساوی با دین الهی باشد، پس علمای فلسفه و کلام ما در طول چهارده قرن گذشته این همه کتاب های مختلف با نظریات متفاوت را برای چه نوشتند؟نخست متکلمان آمدند و افکار دینی گسترده ای را مطرح ساختند. فلاسفه ی مسلمان، تفکر دینی متکلمان را نپسندیدند و آن را نقد کردند. مگر وقتی که فیلسوفان ما به متکلمان گفتند برهان حدوث قِدَم شما را قبول نداریم و از طریق این برهان حدوث نمی توان به خدا رسید و اشکالات آن را توضیح دادند و برهان وجوب و امکان را جای آن نهادند، نقد اندیشه دینی را نقد کردند. وقتی عرفا، هم متکلمان و هم فلاسفه را تخطئه کردند و گفتند پای استدلالیان چوبین بود و راه دیگری برای رسیدن به خدا یعنی تصفیه و تهذیب درون را طرح کردند. آنها هم همان اندیشه ی دینی رایج عرصه خود را نقد کردند.ما اکنون در بخش اندیشه ی دینی وارث میراثی هستیم که همه ی آن بر اثر تلاش های نقادانه ی متکلمان، فلاسفه و عرفا ساخته شده است و ما بسیار از آنچه پیش آمده خرسندیم زیرا میراث دینی ما آنچنان گسترده و با جهات و ابعاد مختلف و متفاوت ساخته شده که برای ما میدان بسیار گسترده جهت مطالعه و انتخاب به وجود آورده است. بر اثر آن تلاش های نقادانه بوده است و که امروز میراث دینی ما یک اقیانوس است نه یک دریاچه ی کم عمق و محدود. امروز ما وقتی از متکلمان خسته می شویم به سراغ ابن سینا و صدر المتألهین می رویم. وقتی آنجا خسته می شویم به محضر عطار، جلال الدین رومی، حافظ یا عین القضاه و امثال این ها می رویم و می بینیم عجب فضای وسیعی است، می شود یک نفس راحت کشید. این که امروز می بینیم میراث ما چند بعدی و چند ضلعی شده به این دلیل است که در طول تاریخ و در فضاهای آزاد یا نیمه آزاد و بالاخره در فضاهایی که هیچ گاه یک قدرت رسمی دینی تمام آن را نمی توانست کنترل کند، نقد تفکر دینی با عمق و متانت جریان داشته است. ما باید هوشیار باشیم و بدانیم که نقد تفکر دینی از درون به نفع ایمان و دینداری است. ما باید فضا را برای این نقدها باز کنیم.

مطلب هفتم این است که آیا می شود نقد اندیشه ی دینی از درون، بدون توجه به سخنان ناقدان بیرونی دین صورت گیرد؟ پاسخ من به این پرسش منفی است، زیرا انسان مومن وقتی در هر عصری ایمان خود را تعریف می کند، این تعریف باید با توجه به همه ی ابعاد معرفت بشری صورت بگیرد. نمی خواهم بگویم همه ی معارف بشری یک مجموعه ی واحد تشکیل می دهند و حرکتی واحد دارند بلکه می خواهم بگویم وقتی انسان می خواهد تجربه ی ایمانی را برای خودش مفهوم و معقول سازد، لازم است این کار را برای کسی انجام دهد که تضاد با علم و فلسفه پیدا نکند. در این صورت باید به آنچه علم و فلسفه مطرح کرده توجه کند. نقدهای بیرون دین از ناحیه ی علم و فلسفه می آیند و باید دید آن ها چه می گویند. تجربه نشان داده که در بسیاری از اوقات آنچه در نقدهای بیرونی مطرح شده، برای خالص کردن اندیشه ی دینی و عمق بخشیدن به آن بسیار مفید افتاده است.

مطلب هشتم این است که گاهی تصور می شود نقد اندیشه ی دینی با ثبات وحرمت اصول ایمانی و حرمت عالمان دینی منافات دارد. نقد درونی اندیشه ی دینی، چنین عواقبی ندارد. برای این که مطلب روشن شود، قبلاً باید درباره ی ایمان توضیح دهم. ایمان یک انتخاب است، یک انتخاب سرنوشت ساز. مساله این است که انسانی که بر سر دوراهی قرار گرفته و می خواهد نوع زندگی اش را انتخاب بکند، چگونه راهی را برای زیستن انتخاب بکند؟ زیستن باخدا یا زیستن بدون خدا؟ ایمان به معنای یک انتخاب آگاهانه هنگامی مطرح است که انسان از پوسته های عوامل یاد شده بیرون بیاید و به آگاهی ویژه ای می رسد و خدا را انتخاب می کند. جامعه ی مطلوب برای ایمان و مومنان جامعه ای است که در آن، این انتخاب هر چه بیشتر امکان پذیر باشد و عواملی که منافی با این انتخاب در آن جامعه به حداقل رسیده است، جامعه ای که می توان در آن توحید را عرضه کرد و دعوت مطلوبی به خدا انجام داد. جامعه ی ایده آل جامعه ای است که این انتخاب و این دعوت به صورتی هر چه بهتر در آن امکان پذیر باشد. بنابراین ما از جامعه ای که با شکل ها و آداب و رسوم و قوانین خاصی ساخته شده و شکل گرفته است و فقط یک گونه طرز تفکر در آن وجود دارد و مردم، غیر از آن آداب و رسوم و آن فکر را نمی بینند و چشم و گوششان بسته است و انتخاب برای آن ها اصلاً معنا ندارد سخن نمی گوییم، چنین جامعه ای، جامعه ی ایده آل ما نیست. علاوه بر این ما باید به این مساله توجه کنیم که در جوامع امروز قطب ها و نهادهای بسیاری وجود دارد.علم، فلسفه، حقوق، سیاست، هنر و ادبیات، فنون و صنایع، قطب ها و نهادهای مستقلی شده اند. واقعیت چنین است؛ نمی شود چشم ها را بست و این واقعیات را منکر شد. آیا این واقعیت را می شود تغییر داد؟ آیا می توان کاری کرد که جامعه از چند قطبی بودن به یک قطبی بودن تغییر شکل دهد؟ همان طور که در قرون قبل بود؟ چنین کوششی بیهوده است و به ثمر نمی رسد. امروز قطب های مذکور به سطحیدر تکامل و گوناگونی و پیچیدگی و استقلال معیارها و زبان ها رسیده اند که دیگر نمی شود عملاً آن ها را نفی کرد و این نفی زیانبار است. این رقبا را باید به رسمیت شناخت. مومنان باید بدانند در جامعه ای زندگی می کنند و در جامعه ای از خدا سخن می گویند که قطب های دیگری نیز وجود دارند. در چنین جامعه ای با قطب های گوناگون، مساله ی مومنان این است که چگونه از خدا سخن بگویند تا در کنار سخن های دیگری که علم و فلسفه و هنر و فنون دارند سخن آنان نیز مقبول باشد و چگونه به خدا دعوت کنند تا این دعوات از حداکثر جذابیت برخوردار شود. مومنان در دعوت دینی خودشان باید وارد میدان یک مسابقه ی جدی و سرنوشت ساز بشوند، ولی نه با قصد از میدان بیرون کردن حریفان، بلکه به قصد مسابقه و این که شنوندگان هر چه بیشتری داشته باشند، شنوندگانی که در عین حال شنوندگان فلسفه، علم و فنون نیز هستند. در دنیای امروز، مساله این است که چگونه می توان لحظات بیشتری در عوالم معنوی جذب شد نه این که چگونه می توان از فلسفه و علم و هنر و … زهایی یافت. تمام این حرف ها بر این اصل مبتنی است که حقیقت ایمان یک انتخاب آگاهانه است. تمام عرفای ما به بیرون آمدن از ایمان های تقلیدی و رسیدن به ایمان آگاهانه دعوت کرده اند. در آغاز دعوت پیامبر اسلام، کسانی که نه برای منافع اجتماعی و وابستگی های قبیله ای، بلکه صرفاً به دلیل یک بیداری درونی و توجه باطنی به پیامبر ایمان آوردند و خدا را انتخاب کردند ارزش داشتند، نه آنان که پس از پیدایی قدرت سیاسی و اجتماعی، آمدند و اظهار ایمان کردند، آن ها ارزش نداشتند. مقتضای اسخن این است که دوام ایمان واقعی نیز در یک جامعه در صورتی ممکن است که ایمان، هویت انتخاب آگاهانه را در جامعه از دست ندهد. ایمان در صورتی می تواند یک انتخاب آگاهانه می ماند که دائماً یک برخورد معقول و منطق مومنان  و سایر کسانی که سخن های و منطق های دیگری دارند جریان داشته باشد و مومنان بتوانند دائماً سخن خود را نو کنند، همان طور که علم و فلسفه و سایر سخن ها و منطق ها نو می شود. مومنان باید بتوانند بیان های تازه ای از آنچه را که به آن دعوت می کنند به میدان بیاورند. این پویایی بدون نقادی جدی دین و دینداری و ایمان در جامعه ممکن نمی شود. نقد بیرونی دین به نقد درونی دین کمک بسیاری می کند. آنچه در قرن اخیر ضد ایمان به عنوان نقد دین از طرف متفکران ابراز شده، برای روشن کردن ایمان خالص به مومنان کمک بسیار کرده است. آنچه فروید، مارکس و فوئر باخ در نقد دین و ایمان گفته اند، به مومنان یاری رسانده تا درک کنند که چه چیز ایمان نیست و بتوانند تعریف های دقیق تری از ایمان بدهند. این نقدها نشان داده است که چگونه منافع اجتماعی و طبقاتی و صنفی می تواند به صورت یک امر دینی ظهور کند و چگونه پیچیدگی های روانی انسان مثلاً آرزواندیشی وی می تواند برای او خدا بسازد. این نقدها کمک شایانی به تفکیک ایمان از کفر، و توحید از شرک کرده است. البته مردم عوام همیشه از این نقدها وحشت کرده اند، زیرا این نقدها دین و ایمان تقلیدی و وابسته به منافع فردی و اجتماعی را بر باد داده است. جامعه ی مطلوب مومنان، جامعه ای است که در آن نقد دین و ایمان وجود نداشته باشد و علیه دینداری و ایمان مقاله و کتابی منتشر نشود و سخنی بر زبان نیاید. در چنین جامعه ی یکدست، رسوب کرده و ناآگاه و مقلد، ایمان محتواهای خالص خود را از دست می دهد و از صورت یک انتخاب آگاهانه بیرون می آید. در چنین جامعه ای میل های گوناگون آدمی، منافع گوناگون وی، قدرت خواهی وی به صورت محصولات ایمان و دینداری ظاهر می شود و مشکلات مهمی به بار می آورد. مردم برای منافع شخصی و صنفی و گروهی با هم درگیر می شوند ولی خیال می کنند همه ی این ها برای خداست. حب و بغض هایی که تامین کننده ی منافع عده ای و از میان برنده ی منافع عده ای دیگر است شکل می گیرد و تصور می شود این حب و بغض ها برای خداست. سلطه ها و قدرت های نامشروع و تضییع کننده ی حقوق و آزادی و عدالت اجتماعی به وجود می آید و رنگ و لعاب دینی به خود می گیرد و مردم تصور می کنند آن قدرت ها و سلطه ها را خداوند معین کرده است. نتیجه این می شود که یک فضای فکری نادرست، روابط عاطفی زیانبار، روابط اجتماعی مبتنی بر زور و سلطه و استثمار قوی از ضعیف با رنگ و لعاب دینی و ایمانی، مشروعیت می گیرد و نهادی می شود و به جای ایمان واقعی می نشیند و جامعه از ایمان واقعی تهی می شود. برای این که معلوم بشود آنچه به نام دین و ایمان در جامعه هست حقیقتش چیست، آیا واقعاً خداخواهی است یا افکار غلط و منافع گوناگونی است که به شکل خداخواهی ظاهر شده است، نقد دین و ایمان و نقد نهادهای دینی و عالمان دین، یکی از ضرورت های مبرم زندگی مومنانه است. مومنان باید طرفدار وجود  نقد دین در جامعه باشند. مومنان باید همیشه میدان دهند تا دیگران معرفت و عمل آن ها را نقد کنند و آن ها در پرتو این نقد، معرفت خود را منطقی تر، عواطف خود را خالص تر و اعمال خود را صالح تر گردانند.

هیچ خط قرمزی در جامعه ی مومنان نباید برای ناقدان معین کرد و گفت تا فلان جا نقد کنید و از آن جا به بعد دیگر نقد ممنوع. ناقدان باید میدان داشته باشند و بدون هیچ خط قرمزی نقد بکنند. این شخص مومن است که وقتی در برابر نقدها قرار می گیرد، برایش یک مساله ی جدی مطرح می شود و آن این است که گوهر ایمانی خود را در مقابل همه ی این نقدهایی که وجود دارد، چگونه مقبولیت و جذابیت ببخشد؟ چگونه می تواند آن را از نو بفهمد، چگونه می تواند از نو به آن رو بیاورد؟ چگونه می تواند از نو آن را کشف کند؟ بله، اگر چنین تصور کنیم که ایمان حادثه ای است که یک بار محتوای معرفتی پیدا می کند و در آن محتوای معرفتی برای همیشه ثابت می ماند، در این صورت نگران می شویم که اگر این نقدها متوجه آن معرفت شد چه باید کرد؟ ولی ایمان چنین نیست. انسان می تواند محتوای معرفتی ایمان خود را دائماً از نو کشف کند و آن را تجربه کند.

آن تصوری که عارفان از خدا داشته اند غیر از آن بوده که فیلسوفان از خدا داشته اند. غیر از آن تصوری بوده است که متکلمان از خدا داشته اند. این ها تفاوت های محتوایی و اساسی با هم دارد؛ بنابراین محتوای معرفتی ایمان ثابت نیست. محتوای ایمان هم همیشه انتخاب می شود. ایمان محتوایی دارد که دائماً دچار نوسان ها، تغییر شکل ها و خطرها می شود. انسان دائماً احساس می کند ممکن است زیر پایش خالی شود. شخص مومن با انتخاب مستمر باید دائماً از همه ی این ورطه ها خود را بیرون بکشد. این تصور که انسان یک بار به تمام حقیقت احاطه پیدا می کند و پس از آن واجب می شود درست همان گونه بیاندیشند که او می اندیشد و کسی نباید او را نقند کند، تصوری ساده لوحانه یا خودپسندانه است. البته، همیشه دو مساله را باید از هم تفکیک نمود. مساله ی نخست این که انسان مومن همه ی افکار، حالات، روحیات و اعمال خود را با معیارهای دینی و ایمانی می سنجد. این مطلب کاملاً صحیح است و اگر غیر از این باشد درست نیست، زیرا ایمان در آن معنا که ما می فهمیم، نهایی ترین درگیری وجود انسان است و همه چیز باید با آن سنجیده شود. مساله ی دوم این است که آیا می توان با تدبیرهایی چون تبلیغات، وضع قوانین، مجازات ها، تکفیرها و تضییق ها، کنار زدن افراد دگر اندیش از صحنه ی عمل اجتماعی، هتک حیثیت آن ها و مانند این ها قطب ها و نهادهای علمی، فلسفی، سیاسی، صنعتی، و هنری جامعه را تابع اندیشه و معیار دینی کرد؟ این مطلب دوم کاملاً با آن مطلب اول متفاوت است و پاسخ اینجانب این است که این کار تحت هر گونه شرایط هم نادرست و هم غیر عملی است. با زور نمی شود همه ی ابعاد جامعه را دینی کرد، و اصلاً چنین فکری نادرست است. با چنین کارهایی هم علم و فلسفه هویت خود را از دست می دهند و هم ایمان هویت انتخاب آگاهانه را از دست می دهد و زمینه های اجتماعی آن از میان برده می شود. اگر قرار باشد با قدرت هایی که در بخش های گوناگون جامعه نهادی می شوند، امکان انتخاب از افراد گرفته شود و یک فکر و یک عمل از راه القا و فشار رواج پیدا کند، ایمان جایگاه خود را از دست می دهد. زور همیشه آفت ایمان است، نه مقوم آن. در جامعه ی زور مدار، ایمان جایی ندارد. زور همیشه خودمدار و خودبنیاد است، همان طور که عقل و ایمان نیز خودمدار و خودبنیاد است. زور فقط با زور کنترل می شود و با عقل و منطق و ایمان رابطه ای ندارد. زور در هر کجا به صورت نهاد درآید، می خواهد همه چیز را به رنگ خود درآورد و همه چیز را مسخ می کند. بنابراین، جامعه ی زورمدار نامطلوب ترین جامعه برای مومنان است.

نکته ی دیگر آن که آنچه عالمان دین به نام دین در جامعه مطرح می کنند البته یک معرفت بشری است، زیرا عالمان دین بشراند و با معیارهای بشری دعوت انبیا و وحی را می فهمند، ولی به هر حال این معرفت دربردارنده ی پیام به خداوند است. این معرفت در نظر مومنان مقدس است. عالمان دین نیز در صورتی که گفتار و رفتار آن ها از روی ایمان خالص باشد و به ایمان خالص دعوت کنند، در نظر مومنان مقدس اند ولی معنای این قداست در هر دو مورد چیست؟ معنای این قداست این است که مومنان آن حرمتی را که به علم دین می نهند به علوم دنیوی نمی نهند و حرمتی را که به عالمان دین می گذارند به سایر عالمان نمی گذارند. معنای قداست در این موارد چیزی غیر از این نیست، و مهم این است که این همه حرمت گذاری به علم و عالمان دین، مانند خود ایمان یک امر انتخابی است و باید همیشه انتخابی بماند. قداست علم دین و قداست عالمان دین چیزی نیست که بتوان آن را با یک برنامه ی سیاسی، تبلیغاتی، بر مومنان و متدینان تحمیل کرد. شرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی باید به گونه ای باشد که مومنان واقعاً آگاهانه و با بصیرت تشخیص دهند که در کجا و پیش چه کسی پیام خدا عرضه می شود. مومنان اگر تشخیص دادند کسی پیام خدا را عرضه می کند برایش حرمتی قائل می شوند. این سخن بدین معنا نیست که معرفتی که عالمان دین – به نام علم دین – عرضه می کنند، دور از خطاست و درباره ی آن معرفت نباید چون و چرا و نقد کرد و یا می توان باب اجتهاد را بست و فقط یک تعبیر خاص از دین را رسمی اعلام کرد و مانع رواج تفسیرهای دیگر شد. تمامی این روش ها، آمیختن ایمان با زور و سد باب اجتهاد واقعی است و به مصلحت علم دین و ایمان نیست. مومنان باید بتوانند آن را دائماً نقد و ارزیابی کنند و خود تشخیص دهند که کجا خلوص در پیام احساس می کنند و کجا احساس نمی کنند، چه کسی را عالم با اخلاص دین تشخیص می دهند و چه کسی را نه.

این نکته را اضافه می کنم که نقد دین و نقد عالمان دین و نیز دفاع دینداران و مومنان از ایمان، خود اگر در جامعه ای به مشاجره و منازعه ی سیاسی گروه ها با یکدیگر تبدیل شود، عواقب زیانباری برای سلامت دینی و سیاسی جامعه به بار می آورد و بر رهبران هر جامعه فرض است که هوشیارانه از این التباس و اشتباه جلوگیری کنند. اگر آن طور که عده ای ساده لوح می اندیشند محتوای ایمان چیزی است که یک بار حاصل می شود و تمام می شود، پس معنای این همه اضطراب ها و ناله ها که در ادعیه ی پیشوایان دین و کلمات عارفان وجود دارد چیست؟ این ها نشان می دهد که این بزرگان حالاتی داشته اند که هر لحظه ممکن بوده است بین این ها و خدا حجاب واقع شود، هر لحظه ممکن بوده است از خدا دور بیفتند، یعنی آن انتخاب و آن محتوای معرفتی دچار خطا بوده است. این تصور که ما به حقیقت رسیده ایم و تمام حقیقت در کف ما قرار گرفته و همه باید پیرو ما باشند و کسی نباید ما را نقد کند، تصوری است ساده لوحانه و یا خودپسندانه.

* این مقاله تحریر تکمیلی گفتاری وتصحیح شده ای است که در بزرگداشت سالانه ی علامه طباطبایی در سال ۱۳۷۲ در دانشگاه اصفهان ایراد شده است.

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x