گفت وگو با بیژن عبدالکریمی درباره «الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت»

 مقدمه: با توجه به طرح بحث از «الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت»، به تصور ما یکی از نخستین گام ها این است که بتوانیم این موضوع را از علائق تفکرمان قرار داده، توجه نخبگان و اندیشمندان مان را به این بحث جلب کنیم و در واقع از آنها بخواهیم که شروع به تفکر و اندیشیدن در باره این مسئله کرده،…

 مقدمه: با توجه به طرح بحث از «الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت»، به تصور ما یکی از نخستین گام ها این است که بتوانیم این موضوع را از علائق تفکرمان قرار داده، توجه نخبگان و اندیشمندان مان را به این بحث جلب کنیم و در واقع از آنها بخواهیم که شروع به تفکر و اندیشیدن در باره این مسئله کرده، در این عرصه دست به تولید فکری و نظری بزنند تا فضایی گفتمانی نسبت به این موضوع ایجاد شده، بعد از مدتی، بحث از الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت به صورت یک فرآیند درآید تا بتوانیم به صورت خیلی طبیعی و کم کم از ساحت اندیشه و معرفت شناسی به ساحت عمل و مدیریت گام گذاریم و از الگوها و طرح های کلان و ملی در این باره صحبت کنیم.

گفتگوی بنیاد ملی نخبگان (اصفهان، کارگروه الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت) با بیژن عبدالکریمی

با توجه به این که دکتر بیژن عبدالکریمی استاد فلسفه بوده، سال هاست که در علوم انسانی غور می کنند، و بر اساس این باور قلبی که ایشان مسلماً از منظری متفاوت، به خصوص به مبانی این موضوع نظر خواهند داشت ــ و مطالبه ما نیز از ایشان همین است ــ و نه این که چون این یک بحث طراحی شده از جانب قدرت سیاسی و مدیریت سیاسی کشور است، ایشان به سمت ما بیایند، بلکه برعکس، ما به سمت وی آمده ایم و بیشتر خواستار شنیدن آن نکات اساسی و اصلی ای هستیم که ایشان در این خصوص تأمل و دقت نظر داشته-اند، نکاتی که بی تردید می تواند افق و چشم اندازهای تازه ای را در این بحث برای نخبگان فکری و سیاسی جامعه ما بگشاید.

ــ آقای دکتر عبدالکریمی! خیلی ممنون از این که وقت تان را در اختیار ما گذاشتید. لذا اولین سؤال را برای آغاز بحث چنین مطرح می کنم: در بررسی وضعیت موجودمان به چه چیزهایی باید توجه کنیم و به نظر شما اگر وضعیت موجود را نابسامان، مشوش و به لحاظ تاریخی و فرهنگی عقب مانده بدانیم، اصلی ترین عواملی که باعث این وضعیت شده و ما را از توسعه و پیشرفت و تحقق آرمان هایمان بازداشته است، چیست؟

در ابتدا برای شکل دادن به مسیر بحث ناچارم یکی، دو مقدمه به ظاهر بی ربط را خدمت تان عرض کنم. برخی از مقدمات در بسیاری از بحث ها تکرار می-شود و همین تکراری بودن آنها از یکسو گوینده را به سبب تکرارگویی شرمنده و خجل می سازد و هم احتمالاً برخی از خوانندگان و دنبال کنندگان مباحث و جریان های فکری را ملول و آزرده می کند. اما به هر حال، برای آغاز هر بحثی نیازمند شروع از نقطه ای هستیم که گاه تکراری به نظر می رسد اما به نظر اینجانب ضروری می نماید.

مقدمه بی ربط اولم دعوت به اندیشیدن به سرشت شناخت و تفکر است. پرسش این است: اساساً شناخت و تفکر چیست؟ در اینجا نمی خواهم وارد برخی مباحث بنیادین معرفت شناختی (اپیستمولوژیک) شویم، و فرضاً منابع شناخت یا معیارهای شناخت را تعیین کنیم، بلکه فقط خواهانم بر برخی از وجوه و اوصاف تفکر اصیل دست گذارم که به بحث کنونی ما آید و افق حرکت نظری ما را در خصوص بحث از آنچه به اصطلاح «الگوی پیشرفت اسلامی ـایرانی» خوانده شده است، روشن نماید.

نخستین نکته ام این است که تفکر یک امر فنی و تکنیکال (technical) یا امری پوزیتیو (positive)، به معنای امری محسوس، ملموس و به اصطلاح مشت-پرکن نیست. یعنی در قلمرو اندیشیدن به مسائل اساسی و بنیادین چنین نیست که ما سؤالی را طرح کنیم و سپس بتوانیم پاسخ هایی کاملاً محسوس، مشخص، قطعی، ضروری و یقینی به آن داده، پرسش و راه حل نظری ارائه شده را به امری فنی و تکنیکی تبدیل کنیم آنگاه این پاسخ ها را به نهادها و سازمان ها بخشنامه نماییم. مسائل اساسی و بنیادین و پاسخ به آنها چیزی از سنخ کتاب ها و جزوات question-answerهایی نیست که در آموزشگاه ها یا کلاس های کنکور یا در ضد ـ کتاب های به اصطلاح کمک درسی تدوین می کنند، یعنی سؤال وجواب هایی کلیشه ای و کاملاً مشخص، سؤال هایی که پاسخ های یک گزینشی، دوگزینشی یا سه گزینشی داشته، بعد دانش آموز یا دانشجو باید یکی از آنها را تیک بزند. فرق متفکر و غیرمتفکر نیز در همین نکته نهفته است. متفکران و صاحبان اندیشه به خوبی می دانند که تفکر امری فنی و تکنیکی نیست و قابل تبدیل هم به امری فنی و تکنیکی و بخشنامه ای نیست. اما اصحاب قدرت، اهل سیاست و مدیران اجرایی، چون در حوزه عمل بوده، باید برای هر مسئله ای زود تصمیم بگیرند لذا زود هم باید یک جواب «مشخص، معین، محسوس و ملموس» برای پرسش ها و مسائل بنیادین بیابند تا تصمیم گیری کرده، این پاسخ ها را تبدیل به لایحه، قانون، بخشنامه و دستورالعمل اجرایی کنند. این درست و قابل درک است که بر خلاف ساحت نظر، در مرحله تصمیم گیری، مدیریت و عمل سیاسی و اجتماعی شما با یک حوزه بیکران روبرو نیستید، اما وجود ضرورت های عملی و سیاسی و ضرورت تصمیم گیری های سریع عملی نباید ما را به این توهم دچار سازد که همه مسائل و همه پرسش ها از جمله مسائل و پرسش های بنیادین از سنخ امور فنی و تکنیکی هستند. متأسفانه اصحاب قدرت، سیاستمداران و مدیران اجرایی غالباً درکی از فنی و تکنیکی نبودن تفکر اصیل و غیرقابل تبدیل بودن تفکر اصیل به امری فنی و تکنیکی ندارند. آنان غالباً همچون دانش آموزان غیرباهوش و درس ناخوانی هستند که به حفظ جزوات و ضد ـ کتاب های کمک درسی عادت کرده اند، یعنی حفظ کردن پرسش هایی کلیشه ای با پاسخ های باسمه ای و کلیشه ای تر. بسیاری از آنان، حتی اگر به ظاهر مواضع سیاسی ضدغربی نیز اتخاذ نمایند، ذهن شان تحت تأثیر علوم پوزیتیو و تجربی جدید و روح شان مسخَّّّر پوزیتیویسم دوران جدید است. بخش عمده اصحاب قدرت و سیاست و مدیران اجرایی در دیار ما یا تحصیل کرده های علوم پوزیتیو (رشته-های فنی ـ مهندسی، پزشکی یا علوم مرتبط با این رشته ها) هستند یا تحت تأثیر روح این علوم. حتی بسیاری از روحانیون ما نیز درکی پوزیتیویستی از مسائل دارند. در علوم پوزیتیو، پاسخ مسائل روشن و مشخص است، دو دوتا می شود چهارتا و لاغیر؛ اگر مسافت مشخص باشد و سرعت نیز مشخص، پاسخ پرسش از این که زمان طی شدن این مسافت چقدر خواهد بود، از تقسیم مسافت بر سرعت مشخص می شود و این پاسخ، امری قطعی، معین و مشخص است. اما در حوزه مسائل انسانی، اجتماعی، تاریخی و تمدنی به هیچ وجه ما نمی توانیم با پاسخ های کاملاً روشن، مشخص، قطعی و تعین پذیر روبرو باشیم. وقتی ما در مورد مسائل فرهنگی، تاریخی و تمدنی ای همچون پرسش از دلایل انحطاط و عقب افتادگی تاریخی خود یا پرسش از الگوی مناسب برای پیشرفت جامعه ای مثل ایران می اندیشیم، با واقعیات، روندها و پدیدارهایی بسیار بسیار پیچیده مواجه هستیم. ما سعی می کنیم به کمک مفاهیمی این فرآیند پیچیده را برای خودمان قابل هضم و قابل فهم سازیم. کاری که مفاهیم برای ما می کنند این است که جهان بیکرانی را که مملو از صیرورت ها، دگرگونی ها و در هم تنیدگی های عوامل، علل و نیروهای بسیار گوناگون است، برای ما قابل فهم سازند. این جهان بیکران را در بیکرانگی اش نمی توان فهم کرد، مگر آن که آن را تا حدود بسیار زیادی تقلیل دهیم. یکی از کارکردهای اساسی مفاهیم، ساده کردن جهان بیکران است. لیکن، فرق متفکران با نامتفکران در این است که نامتفکران پیچیدگی های واقعیت ها را درک نمی کنند؛ جهان و واقعیت های آن را بسیار ساده (simplify) می کنند، پدیدارها را تقلیل (reduction) داده، وجوه بی شمار پدیدارها را فرو می کاهند. البته همه این امر را انجام می دهند و از آن گریزی نیست اما فرد عامی و نامتفکر وجود یک فاصله وجودشناختی و اونتولوژیک (ontological distance) بین مفاهیم با واقعیت را درک نمی کند، اما انسان متفکری که بر روی مسائل به نحو جدی تری می اندیشد، در واقع همواره به این فاصله وجودشناختی میان جهان و مفاهیم توجه داشته، پیچیدگی واقعیت ها و غنای سرشار و خوف برانگیز پدیدارها را درک می کند. متفکران همواره به این امر التفات دارند که مفاهیم ما همچون جامه ای است که بر قامت پدیدارها تنگ است.

ــ فرمایشات شما مرا به یاد شعری از سعدی می اندازد: «هزار جامۀ معنی که من بپردازم/ به قامتی که تو داری قصیر می آید»

دقیقاً همین طور است و من از یادآوری بسیار به جای شما از این بیت زیبا سپاسگزارم. در واقع چکیده مقدمه نخستم، چیزی جز تکرار ِ«من نمی دانمِ» سقراطی نبود. به بیان ساده تر، در دل هر تفکر اصیلی، یک «من نمی دانم» سقراطی وجود دارد. آن جایی که در خصوص مسائل و پرسش های بنیادین و اساسی ادعای «من می دانم» وجود دارد، در واقع نوعی نااندیشگی و عوامیت حضور دارد.

در ساختار قدرت سیاسی ما نیز گونه ای ساده سازی و تقلیل مسائل بنیادین به شعارها و رجزخوانی های سطحی و سیاسی دیده می شود. شکاف عمیق میان جریان روشنفکری و قدرت سیاسی در ایران سبب به انزوا رفتن جریان روشنفکری و فقر عظیم نظری وتئوریک قدرت سیاسی گشته، خود این امر بستری برای رشد عوام زدگی و عوام گرایی (پوپولیسم) در ساختار قدرت سیاسی گشته است. بر اساس پوپولیسم و با اتکای به آن هیچ گونه پیشرفت و حرکت اصیلی در جامعه نمی تواند شکل بگیرد. ساختار قدرت سیاسی ما به «نمی دانمِ» سقراطی نرسیده، هنوز درنیافته است که این «سیاست» است که باید در برابر «اهل تفکر» زانوی ادب زده، در باره مسائل و پرسش-های بنیادین و بحران های عمیق اجتماعی و تاریخی ما به پرسش گری نشیند و سیاست هرگز نتوانسته و نخواهد توانست که برای تفکر و اهل تفکر به تعیین مسیر بپردازد.

نکته بسیار مهم و اساسی دیگری که در ادامه مقدمه پیشین باید عرض کنم این است که جامعه ما، به اعتباری «جامعه ای غیرطبیعی» است. ما وقتی از مقوله «پیشرفت» سخن می گوییم، خواسته یا ناخواسته، آگاهانه یا ناآگاهانه، تحت تأثیر مدرنیته غربی هستیم. اصلاً توجه به نو شدن، متحول شدن و خواهان پیشرفت بودن از اوصاف «مدرنیته غربی»، و «اصل پیشرفت» یکی از مبانی نظری آن است. در بحث از مدرن شدن و توسعه یا پیشرفت جامعه ما، چه بخواهیم چه نخواهیم، مسیر حرکت اجتماعی جامعه خود را با روند مدرنیته در غرب مقایسه می کنیم. اما آنچه در بحث توسعه یا پیشرفت اجتماعی در جوامعی همچون جامعه ما، چه از نظر دانشگاهیان و روشنفکران و چه از نظر روحانیون، بوروکرات ها و تکنو کرات ها و اصحاب قدرت سیاسی کاملاً مغفول مانده است این است که جامعه ما، به اعتبار بحث از توسعه اجتماعی و صرفاً از این منظر، جامعه ای کاملاً «غیرطبیعی» است.

در جوامع غربی و توسعه یافته ما شاهد وجود سه حوزه نسبتاً مستقل و در همان حال مرتبط و هماهنگ با یکدیگر هستیم: ۱. حوزه سیاست، ۲. حوزه صنعت و اقتصاد، ۳. حوزه علم، فناوری و فرهنگ. اگر بخواهیم رابطه این سه حوزه را در جوامع غربی یا جوامع توسعه یافته ای مثل ژاپن با یک مدل نشان دهیم، از شکل زیر می توانیم استفاده کنیم:

این مدل خواهان بیان این امر است که در جوامع غربی و جوامع توسعه یافته میان سه حوزه سیاست، حوزه صنعت و اقتصاد، و حوزه علم، فناوری و فرهنگ گونه ای از تناسب و هماهنگی نسبی وجود دارد. میان هر حوزه با حوزه دیگر نوعی بده و بستان و رابطه متقابل منطقی وجود دارد. یعنی میان دانشگاه ها و مراکز پژوهشی با حوزه سیاست و نیز با حوزه صنعت و اقتصاد رابطه منطقی و متقابل وجود داشته و از دستاوردهای علمی و دانشگاهی در سیاست و اتخاذ خط مشی های سیاسی داخلی و بین المللی و نیز در صنعت، تجارت و اقتصاد ملی و جهانی بهره برداری می شود، و در مقابل نهادهای سیاسی و بخش های صنعتی و اقتصادی به حمایت از نهادهای علمی، آکادمیک و پژوهشی می پردازند. همچنین میان نهاد سیاست و نهاد صنعت و اقتصاد رابطه ای منطقی و متقابل وجود دارد. نهادهای سیاسی، بوروکراتیک و اجرایی وظیقه شان برطرف کردن موانع تولید، صنعت و تجارت است و در مقابل نهادها و سازمان های صنعتی و اقتصادی و تجاری بر اساس منافع خود با نهاد سیاست بده و بستان دارند. اما در جوامع توسعه نایافته ای همچون جامعه ما از اساس یک چنین تناسب وهماهنگی ای میان سه حوزه مذکور وجود ندارد. نهاد سیاست تمام پیکره جامعه را به انحای ممکن تسخیر کرده است و شما حضور سنگین قدرت سیاسی را در همه جا و در همه عرصه ها، حتی در پنهانی ترین لایه های زندگی فردی احساس می کنید. در جوامعی مثل جامعه ما حوزه سیاست به نحو بسیار نامتناسبی بزرگ تر از حوزه صنعت و اقتصاد و نیز حوزه علم، فناوری و فرهنگ است و نهاد سیاست، به دلیل دسترسی به پول بادآورده نفت خود را نه فقط مستغنی از بهبود پیوسته و مستمر روش ها به کمک جدیدترین دستاوردهای علمی، دانشگاهی و پژوهشی دانسته، بلکه می کوشد اهداف و موضوعات فعالیت های علمی و پژوهشی را نیز از بالا به حوزه بسیار کوچک و نحیف علم، فناوری و فرهنگ تحمیل نماید. همچنین قدرت سیاسی به دلیل دسترسی به منابع نفت خود را مستغنی از حمایت بخش خصوصی و حوزه صنعت و اقتصاد از خویش دانسته، هیچ احساس نیاز عمیق و بنیادینی به اقناع و همراه کردن حوزه صنعت و اقتصاد با سیاست های خویش ندارد. نهادهای پوسیده و فشل بوروکراتیک و اجرایی ما به جای آن که برطرف کننده موانع فعالیت های صنعتی و اقتصادی باشند در بسیاری از مواقع حتی خود به موانعی بسیار جدی در برابر این فعالیت ها تبدیل گشته اند. هر جا که نهاد سیاست وارد می شود قبل از هر چیزی، حتی پیش از آنکه فعالیت صنعتی و اقتصادی و تجاری آغاز گردد، سهم خود را از آن فعالیت می طلبد و گاه مطالبات نهاد سیاسی از این فعالیت ها آن چنان غیرمنطقی است که نهاد سیاست به ضد خود تبدیل شده، به جای فراهم سازی بستری مناسب برای رشد و بالندگی فعالیت ها خود به مانعی بسیار جدی و آسیب زننده به این فعالیت ها تبدیل می شود. از سوی دیگر، میان عمده فعالیت-های گوناگون علمی، دانشگاهی و پژوهشی ما با نهاد صنعت و اقتصاد آن چنان رابطه منطقی و تنگاتنگی دیده نمی شود. به این اعتبار، یعنی به اعتبار عدم وجود تناسب و هماهنگی میان سه حوزه سیاست، علم و فناوری، و صنعت و اقتصاد است که می گویم جامعه ما جامعه ای کاملاً غیرطبیعی است. رابطه سه حوزه مذکور در جوامع توسعه نا-یافته ای چون ایران را با مدل زیر می توانیم نشان دهیم:

به اعتقاد من، درک این واقعیت که جامعه ما به اعتبار تناسب و هماهنگی میان سه حوزه مذکور جامعه ای غیرطبیعی است قبل از هر گونه بحثی در خصوص الگوی پیشرفت بسیار اساسی است، درکی که به گمانم هم از جانب روشنفکران، دانشگاهیان و نوگرایان ما و هم از جانب روحانیون، اصحاب قدرت، تکنوکرات ها و بوروکرات ها و سنت گرایان ما مغفول مانده است. جامعه ما درست مثل ماشینی می ماند که فرضاً حرکت پیستون موتور در داخل سیلندر به نحوی نامناسب صورت می گیرد، شاتون به جای آن که به پیستون موتور و میل لنگ متصل باشد با قسمت های دیگری از ماشین درگیر است، میل لنگ به جای آن که قدرت را از پیستون به سیستم انتقال قدرت ارسال کند، مانعی برای انتقال قدرت است یا ماشین به نحوی است که بخشی از نیروی موتور به چرخ های جلو و برای حرکت به سوی جلو و در همان حال، بخش دیگری از نیروی موتور به چرخ های عقب و برای حرکت به سوی عقب منتقل می شود و … .

نتیجه آن است که این ماشین قفل کند و نتواند حرکت کند، یا حرکتش نامطلوب و در خارج از مسیری باشد که راننده یا رانندگانش از آن انتظار دارند. لذا گیرهای اساسی یک چنین ماشینی را حتی انقلاب عظیم و شکوهمندی مثل انقلاب ایران نیز نتوانست برطرف کرده، این ماشین را در جهت مطلوبی به حرکت اندازد. دلیل اصلی این امر نیز، به گمان اینجانب، این است که جریان های گوناگون سیاسی و اجتماعی ما، اعم از صاحبان قدرت و روشنفکران، پوزیسیون و اپوزیسیون، سنت گرا و نوگرا، مسئله اصلی ما، یعنی غیرطبیعی بودن جامعه ما را درنیافته اند و در نتیجه یا همچون روحانیون و حکومت گران بعد از انقلاب ما فاقد هر گونه الگو و خط مشی از پیش اندیشیده شده و تأمل شده ای برای جامعه ما بوده اند یا همچون اغلب روشنفکران-مان کوشیده اند تجربیات و راه حل هایی را که در جوامعی طبیعی و توسعه یافته نتیجه داده است، در جامعه غیرطبیعی ما به اجرا گذارند. اغلب روشنفکران ما، چه در قبل و چه در بعد از انقلاب، مسئله اصلی ما را در سطحی سیاسی دنبال می کرده و می کنند. آنان کماکان فکر می کنند اگر قدرت سیاسی را تغییر دهیم جامعه دگرگون خواهد شد. اما ما با انقلاب سال ۱۳۵۷ قدرت سیاسی را تغییر دادیم و بعد از انقلاب شاهد چندین دوره ریاست جمهوری های گوناگون هم بودیم، لیکن مسیر عمومی جامعه ما تغییر پیدا نکرد. نمی گویم با انقلاب هیچ اتفاقی نیفتاد، بلکه می گویم مسیر عمومی جامعه ما تغییر نکرد و ساختارها کماکان دست نخورده باقی ماند. یعنی در صدسال اخیر هر روز کالاهای عمومی و مسکن گرانتر از پیش شده، فشار زندگی بر مردم بیشتر می-شود، نارضایتی از زندگی بیشتر شده و علی رغم پیشرفت هایی که در حوزه های گوناگون به آنها نایل می شویم، و علی رغم همه تبلیغاتی که در سطح رسمی وجود دارد، اکثریت افراد جامعه هر روز بیشتر از دیروز احساس می کنند که فاقد آن سطح از زندگی هستند که فراخور یک فرد ایرانی در قرن بیستم و بیست و یکم است. این احساس ناخرسندی و نارضایتی اکثریت جامعه مسئله ای ایدئولوژیک، سیاسی یا حاصل تبلیغات دشمن یا اپوزیسیون نیست، بلکه حاصل تجربه زیسته و بی واسطه عموم مردم از سطح زندگی خودشان در جهان کنونی به دلیل ارتباط با جامعه جهانی است.

نکته بعدی در بحث از به اصطلاح «الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت» این است که آیا حقیقتاً در قدرت سیاسی ما ارادۀ معطوف به پیشرفت جامعۀ ایران وجود دارد؟ ممکن است این پرسش برای بخشی از جامعه ما عصبی کننده و پاسخ من بدان بسیار غیرمنصفانه و لذا مغرضانه به نظر رسد، چرا که بدترین قدرت های سیاسی نیز خواهان پیشرفت قلمرو تحت حکومت شان هستند. لیکن با طرح پرسش مذکور خواهانم بحث را از منظر خاصی به پیش برم. به اعتقاد من به چند دلیل، در قدرت سیاسی ما اراده معطوف به پیشرفت جامعه ایران وجود ندارد:

دلیل نخستم، دلیلی تاریخی و در همان حال معرفت شناختی است. به اعتقاد اینجانب، چه با روحانیت شیعه در ایران موافق باشیم و چه نباشیم، روحانیت ما، یگانه نیروی اجتماعی واقعی و اصلی ترین جریانی است که در این کشور وجود دارد. این سخن را نه به معنای ارزش گذارانه بلکه در معنایی توصیفی و پدیدارشناسانه باید فهمید. نمی گویم روحانیت ما حقیقی ترین نیروی اجتماعی است، بلکه مرادم این است که در حال حاضر و در شرایط تاریخی کنونی روحانیت یگانه جریان اجتماعی واقعی کشور است که در تاریخ ما اصالت و ریشه دارد، کادری گسترده داشته، دارای سازماندهی طبیعی و تاریخی و نیز سازمان و تشکیلاتی است که به واسطه و به حمایت قدرت سیاسی در ایران بعد از انقلاب بدان انسجام نسبی بخشیده است. البته در خود روحانیت جریانات فکری و سیاسی و شکاف های گوناگونی نیز دیده می شود و به دلایل جهانی و بسط فرهنگ مدرن و پست مدرن و فروپاشی هر گونه مرجعیت و اتوریته فکری و دینی و نیز به دلیل نزدیکی بخش عمده ای از روحانیت و حوزه های علمیه به قدرت سیاسی اعتبار و مرجعیت آن همچون گذشته نبوده، از سوی لایه های وسیعی از جامعه به چالش گرفته شده است، با این وصف، این جریان اجتماعی هنوز قدرتمندترین جریان کشور و دارای قدرت بسیج توده ای است. در حال حاضر و با توجه به شرایط کنونی، هیچ جریان اجتماعی واقعی دیگری در این کشور وجود ندارد. در کشور ما دسته ها و باند های متعددی وجود دارند اما حزبی، در معنای واقعی کلمه وجود ندارد. لذا مسئولیت بسیج نیروهای جامعه برای غلبه بر عقب افتادگی ها و قرار گرفتن در مسیر توسعه و پیشرفت متوجه روحانیت و قدرت سیاسی متکی بدان است. اما متأسفانه روحانیت و قدرت سیاسی ما به دلیل عقب افتادگی تاریخی اش هنوز به درکی صحیح و واقعی از جهان مدرن و پسامدرن دست نیافته است. اگر چه در میان روحانیت، حوزه های علمیه و به خصوص در میان طلبه های جوان ما وجود نوعی تلاش های نظری و ظهور جریانات و تحولات تازه را، به خصوص با توجه به تأسیس دانشگاه های حوزوی گوناگونی که در تهران و قم و مشهد دیده می شود، نمی توان انکار کرد تا آنجا که به اعتقاد بنده حتی می توان گفت که تحولات فکری و نظری در میان بخشی از طلبه های جوان ما بسیار عمیق تر و گسترده تر از حرکت دانشجویان در دانشگاه هاست تا آن حد که امروز می توان از مرگ کامل دانشگاه های کشور در حوزه علوم انسانی سخن گفت، با این وصف، حرکت روحانیت و حوزه های علمیه ما کندتر و بطی تر از آن است که بتواند متناسب با عقب افتادگی های تاریخی ما و تحولات بسیار سریع و شتابان روزگار ما باشد. همان گونه که در مقدمه عرایضم گفتم هنوز ساده سازی، تقلیل گرایی و عدم درک کُنه واقعیت های جهان کنونی و ماندن در سطح رجزخوانی های سیاسی، ایدئولوژیک و تئولوژیک در روحانیت و قدرت سیاسی ما مشهود است و اراده ای نیرومند و اصیل برای غلبه بر این نقطه ضعف ها در میان روحانیون و قدرت سیاسی ما دیده نمی شود. عموم نظریات و پیشنهادات اصلاحی ای نیز که از جانب خود روحانیون و فرضاً از زبان چهره هایی چون مطهری، محمدباقر صدر یا دیگران، در خصوص تحول حوزه ها ارائه می شود، محافظه کارانه، سطحی و در چارچوب همان ساختارهای فکری و نظری منجمدشده تئولوژیک و تاریخی، و ناتوان از قدرت بخشی به روحانیت برای غلبه بر تأخر تاریخی خویش در مواجهه با جهان مدرن و پسامدرن است.

دلیل دوم اینکه روحانیت و قدرت سیاسی ما درکی از نیروهای تاریخی روزگار کنونی ندارد. هنوز روحانیت و قدرت سیاسی ما درک نکرده که جامعه ما باید به منابع جدید قدرت دست یابد و با اسب چوبی ایدئولوژی، تئولوژی و رجز سیاسی نمی توان به مقابله با جهان مدرن و پسامدرن پرداخت. منابع قدرت در دوران جدید تغییر پیدا کرده است. با شوالیه گری، روحیه شهادت طلبی، عملیات انتحاری و اموری از این قبیل نمی توان به مواجهه با دنیای جدید پرداخت. در قالب تمثیل، در روزگار کنونی دیگر هیچ پدری از خواستگار دخترش نمی پرسد تو چقدر زور داری، بازوانت را نشان بده تا ببینم چقدر نیرومند هستی یا چگونه شمشیر می زنی، یا … ؟ بلکه می پرسد آیا خانه داری یا نه؟ آیا منزلت پایین شهر است یا بالای شهر؟ آیا شغل داری یا نه؟ در حیات اجتماعی و تاریخی نیز در دوران جدید منبع اعتبار و قدرت تغییر کرده است. در دوران گذشته اموری مثل سلحشوری ارزش و منبع قدرت و اقتدار بود اما در روزگار ما دیگر این امور منبع قدرت نیست. فرضاً در روزگار ما در زندگی فردی مالکیت یکی از منابع اعتبار و قدرت است. در زندگی اجتماعی و در سطح جهانی نیز اموری چون قدرت اقتصادی، قدرت تکنولوژیک و سازمان اجتماعی نیروی کار منابع قدرت هستند. چین کشوری ضعیف، فقیر و مستعمره بود. بعد از انقلابش با حمایت شوروی سابق شروع کرد به اعلام مواضع سیاسی و ایدئولوژیک و خط و نشان کشیدن برای غرب و نظم جهانی. اما بعد از مدتی دید از این گونه مواضع طرفی نبسته است و شروع کرد به تغییر جهت دادن و نیل به منابع جدید قدرت. امروز چین دیگر کشوری ضعیف و فقیر نیست، بلکه به یک قدرت بزرگ جهانی تبدیل شده است. اما چین قدرتش را از کجا بدست آورد؟ چین قدرت کنونی خود را نه از اندیشه ها و مواضع ایدئولوژیک مارکسیستی اش بلکه از فهم منابع جدید قدرت در جهان مدرن به دست آورده است. قدرت کشورهایی مثل چین و ژاپن از این جا نشأت می گیرد که حدود یک سوم گردش اقتصادی جهان به این دو کشور نژاد زرد تعلق دارد. ژاپن در جنگ جهانی دوم شکست خورد اما ویتنام در جنگ با آمریکا حماسه ها آفرید تا آنجا که ویتنامی ها اسطوره مبارزه با آمریکا و مقاومت در برابر قدرت استعمار و امپریالیسم شدند. اما امروز ژاپن در چه وضعیتی است و ویتنام در چه وضیعتی؟ البته ویتنامی ها نیز هم چون چینی ها بعد از چند دهه استقلال دریافتند که اصول ایدئولوژی مارکسیستی و مبارزاتی آنها بعد از اتمام جنگ دیگر نمی تواند به آنها در امر بازسازی کشور و غلبه بر فقر و توسعه نایافتگی یاری شان دهد، لذا این اصول را تغییر دادند و ما امروز شاهد پیشرفت ها و جهش های شگرف در اقتصاد و توسعه آنان هستیم، امری که در خصوص ما ایرانیان هنوز روی نداده است. در روزگار ما مفاهیم شکست و پیروزی، مبارزه و مقاومت و … معانی تازه ای به خود گرفته اند. اما روحانیت و قدرت سیاسی ما هنوز در سپهر معانی پیشینی این مفاهیم سیر می کنند.

در کنار قدرت علمی و تکنولوژیک، یکی دیگر از منابع قدرت مدرن سازماندهی اجتماعی نیروی کار است. در جامعه ای مثل جامعه ما، یعنی در جامعه ای که بیش از هفتاد میلیون جمعیت مصرف کننده دارد، هفتاد میلیونی که منبع اصلی ارتزاقش صِرف فروش نفت و دیگر منابع معدنی و زیرزمینی است، هیچ حکومتی نمی-تواند بر مشکلات فائق آید. نمی توان با صِرف فروش نفت جواب گوی همه نیازهای مادی و مصرفی کشوری مثل ما بود. متأسفانه ما هنوز به یکی از بنیادی ترین مسائل اصلی خود، یعنی سازماندهی اجتماعی صحیح نیروی کار در کشور التفات نداشته ایم. در جامعه ای که همه ول، رها و سرگردان و فاقد کارآیی و نقش مثبت در امر تولید هستند، در جامعه ای که دانشگاه هایش هیچ ارتباط ارگانیک با بخش صنعت و تولیدش ندارد، در جامعه ای که ساختار بوروکراتیک و دیوان سالارانه اش نه فقط کمکی به امر صنعت و تولید نمی کند بلکه خود مانعی بزرگ در راه تحقق صنعت و تولید است، در جامعه ای که بخش عظیمی از نیروهای جوان و کارآمدش مشغول فعالیت های اقتصادی مخرب و غیرمولدانه است و فرضاً در فروشگاه کفش یا لباسی که دو تا دختر ۱۶ ساله می توانند آن را اداره کنند، پنج تا جوان رشید و تنومند مشغول فعالیت هستند تا یک جفت کفش یا یک مانتو بفروشند، در یک چنین جامعه ای روشن است که نمی توان انتظار پیشرفتی اصیل داشت.

به اعتقاد اینجانب، برای فهم سرشت و کارکرد نهادهای مدرن در کشوری مثل ایران، کافی است که شما بر سر نام هر یک از این نهادها پیشوند «شِبهِ» یا در آخر آن پسوند «نَما» (pseudo) بگذاریم. برای مثال، در کشوری مثل ایران ما نهادی به نام «دانشگاه» نداریم بلکه آنچه هست «شِبهِ دانشگاه یا دانشگاه نما» (pseudo-university) است. به همین ترتیب، ما به جای پارلمان، ژورنالیسم، ریاست جمهوری و … شبه پارلمان، شبه ژورنالیسم، شبه ریاست جمهوری و … داریم. چرا ما دانشگاه نداریم و آنچه هست شبه دانشگاه است؟ برای اینکه دانشگاه در یک جامعه طبیعی ارتباطی متناسب و هماهنگ با نهاد سیاست یا اقتصاد و تکنولوژی دارد. اما در جامعه غیرطبیعی ما دانشگاه عموماً برای بازی احمقانه صدور مدرک است. در یک جامعه طبیعی، در دانشگاه به منزله یک نهاد واقعی، ارتباطی نزدیک و ارگانیک میان دانشکده های گوناگون آن وجود دارد اما در تاریخ هشتاد ساله تأسیس دانشگاه در این کشور فرضاً حتی یک مورد ارسال نامه از دانشکده های مکانیک به دانشکده های ترمودینامیک نمی توان پیدا کرد. در ایران پارلمان، به منزله یک نهاد مدرن، نمی تواند نقش واقعی خود را ایفا کند. چرا؟ چون نمایندگان پارلمان نمایندگان چه کسانی هستند؟ حزبی وجود ندارد که آنها نمایندگان آن حزب یا مردم معتقد به اساسنامه ومرامنامه آن حزب باشند. به همین قیاس، می توان وضعیت دیگر نهادهای مدرن را در جوامعی مثل ایران مورد بررسی قرار داد. درک غیرطبیعی بودن جوامعی مثل جامعه ما و لذا عدم وجود تناسب و هماهنگی میان ساحت های گوناگون حیات اجتماعی ما و به تبع آن تصنعی بودن نقش و کارکردهای نهادهای مدرن مان از زمره نخستین گام های جریان روشنفکری و نیز قدرت سیاسی در ایران برای درک مسائل اساسی و بنیادین ماست. الگوبرداری از جوامع غربی و توسعه یافته و انتظار کارکردهای طبیعی از نهادهای مدرنی چون ژورنالیسم، رسانه، پارلمان، انتخابات و … در جوامعی غیرطبیعی چون ایران خود امری غیرطبیعی است. نه روشنفکران ما و نه روحانیون و قدرت سیاسی ما هیچ یک درکی از این وضعیت غیرطبیعی نداشته و ندارند و طبیعی است که گامی نیز در جهت تغییر این وضعیت برنداشته و برندارند. عموم «شبه روشنفکران» ما ــ فراموش نکنیم که خود پدیده روشنفکری نیز به منزله یک پدیده مدرن در جوامعی مثل ایران مصداق همان «اصل کلی شبه یا نما» نیز می شود ــ همه مسئله اش به بازی های سیاسی و تغییر حکومت محدود می شود. بیش از یک قرن است، از جمله در این سه دهه اخیر، که در این بازی های سیاسی سرمایه ها، نیروهای تاریخی خودمان و زمان را از دست داد ه ایم. قدرت سیاسی نیز سرش را در برف کرده است. دو تا جاده می سازد یا یک موشک به فضا می فرستد می کوشد آنها را در بوق و کرنا کرده، گوش همه را با آنها کر سازد، بی خبر از آن که دیگران، کشورهای غربی و حتی برخی از همسایه-های ما با سرعت بسیار سرسام آوری در حال حرکت هستند. این که ما چند متر جاده یا راه آهن ساخته، آن را با هلهله و ولوله و روبان بستن و با حضور رئیس جمهورو وزرا و … آن را به نمایش می گذاریم، خود نشانه ای از عقب افتادگی تاریخی ماست. زیرا نقش استراتژیک جاده ها در روند توسعه جوامع بشری به چیزی حدود هزار سال پیش و نقش بنیادین راه آهن در توسعه کشورها به قرن نوزده باز می گردد. امروز نیروهای تاریخی و عناصر کلیدی و قدرت بخش را در جاهای دیگری، فرضاً گسترس پهنای باندهای فیبرهای نوری و سرعت بالای اینترنت و … باید جست وجو کرد، اما متأسفانه ما از این گسترش وحشت داریم و در جهت عکس آن گام برمی داریم.

دلیل دیگر و اصلی ترین دلیلم برای اثبات این که قدرت سیاسی در ایران اراده معطوف به پیشرفت ندارد ــ یا به تعبیری معتدل تر و منصفانه تر، اراده قدرت سیاسی به منظور پیشرفت کشور با دیگر خواست هایش در تناقض است ــ این است که اراده قدرت سیاسی در ایران بیش از پیشرفت کشور معطوف به حفظ قدرت خویش است. به بیان ساده تر، هر جا که میان پیشرفت کشور و حفظ یا بسط قدرت سیاسی تعارضی باشد، قدرت سیاسی پیشرفت کشور را به پای حفظ و بسط قدرت خویش قربانی می-سازد. اجازه دهید با مثالی از حوزه تعلیم و تربیت منظورم را بیشتر روشن سازم. من، در مقام یک پدر خواهانم فرزندانم را خوب تربیت کرده، آنها را به پیشرفت، تعالی، استقلال شخصیت، وفاداری به ارزش های انسانی و … برسانم. اگر واقعاً چنین باشد و در من حقیقتاً اراده معطوف به پیشرفت و سعادت فرزندانم وجود داشته باشد، پس یک جاهایی نیز باید از خودخواهی هایم بکاهم، در مورادی باید از دایره اقتدار خودم کم بکنم و به فرزندانم امتیازات و آوانس هایی بدهم. بله، اگر پدری هستم که فقط به فکرخودم و به فکر کام جویی ها، لذت طلبی ها یا خودخواهی ها، خودپرستی ها و بسط وجودی خودم هستم، این یک منطق دیگری دارد. در این صورت، اگر چه نه در ظاهر و در سخن اما در عمل و در اعماق وجودم، می گویم گور پدر فرزندان و گور پدر همه افرادی که تحت تکفل من هستند. در این منطق، مسئله، مسئله من است. اما اگر مسئله، مسئله تربیت صحیح، پیشرفت و سعادت فرزندان و افراد تحت تکفل من است، آنگاه برای مثال خودم باید با پای پیاده یا با تاکسی و اتوبوس به سر کار بروم و ماشینم را به دخترم بدهم تا او با ماشین به دانشگاه یا میهمانی برود. چون می خواهم او رانندگی بلد باشد، استقلال شخصیت پیدا کند و فردا اگر وارد یک زندگی خانوادگی شد، در رفت وآمدش از همسرش استقلال داشته باشد و یک ضعیفه نباشد. اگر هدف من، در مقام یک پدر، تربیت اخلاقی فرزندانم و نه ارضای خودخواهی های خودم و دعوت به خویش است، این امکان نیز وجود دارد که فرزندانم بر اساس ارزش ها و معیارهای اخلاقی در مقابل من بایستند و رفتار و کنش مرا در معرض نقد اخلاقی قرار دهند و به من بگویند فلان حرکت یا رفتار تو غیراخلاقی است. در این صورت، یا من دغدغه دفاع از خودم را دارم یا دغدغه تربیت فرزندانم را. اگر دغدغه اصلی ام حفظ قدرت پدرسالارانه ام باشد نقد اخلاقی فرزندانم از خودم را روی بر نخواهم تافت و آن را سرکوب خواهم کرد، اما اگر دغدغه اصلی ام تربیت اخلاقی فرزندانم باشد، نه تنها از نقد اخلاقی آنان نسبت به رفتارهای خویش خشمگین نخواهم شد، بلکه از آنها با تمام وجود استقبال و حمایت نیز خواهم کرد. در جریان اعتراضات به نتایج انتخابات سال ۱۳۸۸، برخی از دانشجویان و فرزندان بسیار جوانم از من انتظار نشان دادن واکنش هایی تند و اعتراض آمیز نسبت به قدرت سیاسی داشتند. یکی از فرزندانم با خشم بسیار جلوی من ایستاد و گفت: «ببخشید! آیا فکر نمی کنید شما هم یکی از مصادیق همان جمله مشهور شریعتی هستید که می گفت: “فلاسفه پفیوزهای تاریخند”؟ چرا شما عکس العمل نشان نمی دهید؟ چرا نامه اعتراض آمیز نمی نویسید؟» فرزندانم مرا، رُک و راست و بی هیچ پیرایه ای «پفیوز» خواندند. آنان به من بی حرمتی کردند، اما این بی حرمتی نه تنها خشم مرا برنیانگیخت، حتی سبب خشنودی باطنی من نیز شد و اشک شوق را بر گونه های من جاری ساخت. این همان اتفاقی بود که من سال ها چشم به راه آن بودم، یعنی این که فرزندانم به جای آن که به دنبال قرتی بازی، دختربازی، پول-پرستی، افیون، مواد مخدر و غیره باشند حال در وجودشان نوعی حساسیت اجتماعی و احساس تعلق نسبت به سرنوشت جامعه پیدا شده است. درست است که فرزندانم به من بی حرمتی کرده اند و با من مخالفت ورزیده اند اما این مهم ترین وجه قصه نیست. آنچه مهم است نه من و غرور و خودخواهی های من بلکه اخلاق و ارزش های اخلاقی، تربیت و سرنوشت فرزندانم به واسطه وفاداری به ارزش های اخلاقی است. آنچه مهم است این است که فرزندانم به ارزش ها وفادار باشند، و نه به من.

بر اساس همین استدلال است که معتقدم در قدرت سیاسی ما اراده معطوف به پیشرفت وجود ندارد. در قدرت سیاسی ما بدعت بزرگی گذاشته شده است و آن این که «حفظ نظام اوجب امور است و بالاتر از هر چیزی است». این بدعتی بزرگ در اسلام و تشیع است. این اصل نه با اسلام عزیز و سنت پیام آور بزرگ آن سازگار است و نه با ارزش های متعالی مذهب تشیع که یکی از گران قدرترین و خیره کننده ترین دستاوردهای بشری است. پیامبر اسلام نخستین بنیان گذار حکومت در جامعه قبایلی عربستان بود اما جز توصیه و وصیت هیچ تلاشی برای حفظ قدرت سیاسی در خاندان خودش نکرد. چرا؟ چون وی رهبری تمدنی بود و نه رهبری سیاسی که تمام غایتش کسب یا حفظ قدرت سیاسی باشد. علی بن ابی طالب، امام بزرگ تشیع، یعنی کسی که بیش از هر کس دیگری روح پیام پیامبر اسلام را دریافته بود، وقتی عبدالرحمن بن عوف، یعنی همان کسی که در شورایی که خلیفه دوم مسلمین برای تعیین جانشینش منصوب کرده بود، حق وتو داشت، و دستش را برای بیعت در دستان علی گذاشت، اما تعهد به پیروی از سنت شیخین (ابوبکر و عمر) را پیش شرط نیل به قدرت آن امام گذاشت، این امام بزرگ انسان دعوت وی را نپذیرفت در حالی که می توانست همچون ما و بسیاری دیگر در طول تاریخ توجیهات بسیاری برای خویش برای صرف بیان تعهدی لفظی بتراشد. من با این اصل که «حفظ نظام بالاتر از هر چیزی است» بسیار مشکل دارم، چرا که معتقدم سرنوشت اسلام عزیز و توحید متعالی و خیره کننده اش و تشیع انسان ساز و ارزش های بسیار زیبا و متعالی ای که در طول تاریخ خویش آفریده است، اخلاق و حفظ ارزش های اخلاقی در جامعه، و نیز آزادی و کرامت انسان ها و سرنوشت جامعه و پیشرفت و توسعه این مرز و بوم و بسیاری دیگر از امور مقدس و متعالی مهم تر و حیاتی تر از حفظ نظام است. به همین دلیل است که معتقدم در ساختار قدرت سیاسی ما هنوز اراده واقعی و حقیقی معطوف به پیشرفت کشور شکل نگرفته است. مراد از طرح مسئله الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت جست وجوی راهی است که بتوانیم در عین حفظ قدرت سیاسی به پیشرفت کشور نیز نایل شویم. من با این گرایش مشکلی ندارم، اما سخنم فقط این است که قدرت سیاسی در ایران به لحاظ تئوریک باید این مسئله را برای خودش حل نماید که آنجا که منافع ملی و پیشرفت کشور در تعارض با حفظ یا بسط قدرت سیاسی قرار می گیرد کدام را ارجح دانسته و کدام را قربانی دیگری می کند. بحث من به هیچ وجه بحثی سیاسی نیست، بلکه بحثی ساختاری است. یعنی بنده نمی کوشم به جریانی سیاسی حمله کنم تا از جریان سیاسی دیگری دفاع کنم. پرسش من این است: اگر تجربه نشان داد که ساختارهای سیاسی ما مانع بزرگی برای پیشرفت و توسعه کشور است، آنگاه چه باید بکنیم؟ پاسخ این به اصطلاح الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت به این پرسش چه خواهد بود؟ آیا پیشرفت و توسعه کشور و بهبود وضعیت زندگی مردم را قربانی می کنیم یا منافع قدرت سیاسی را؟

مانع اساسی دیگر جامعه ما در امر پیشرفت و توسعه، وجود یک شکاف عمیق اجتماعی در جامعه ما و شیوه مواجهه قدرت های سیاسی با این شکاف است. از زمانی که جامعه سنتی ما با تمدن جدید غرب مواجه شد و خود را در آیینه غرب دید شکاف اجتماعی عمیقی میان سنت گرایان و نوگرایان در جامعه ما شکل گرفت. این شکاف از حدود دو قرن پیش تاکنون در جامعه ما وجود داشته و شیوه صحیح مواجهه با این پدیده تاریخی در میان ما ایرانیان، چه در پوزیسیون و چه در اپوزیسیون، چه در قبل از انقلاب و چه در بد از انقلاب نااندیشیده باقی مانده است. این شکاف خود را در نهضت و انقلاب مشروطه و نزاع میان مشروطه خواهان و مشروعه خواهان (حادثه اعدام شیخ فضل الله و در نهایت شکست مشروطه)، در نهضت ملی و تعارض میان ملیون و مذهبیون (شکاف میان کاشانی و مصدق و در نهایت کوتای ۲۸ مرداد و شکست نهضت ملی)، و پس از انقلاب ۵۷ در رویدادهایی چون استعفای مهندس بازرگان، درگیری های میان سازمان مجاهدین خلق و نظام سیاسی کشور، استیضاح و به دنبال آن فرار نخستین رئیس جمهور کشور و نیز در حوادث انتخابات سال ۸۸ خود را نمایان کرده، و اگر باز هم زمینه ظهوری بیابد، خود را مجدداً آشکار خواهد کرد. یقیناً بخشی از افراد جامعه ما، در عالم سنت زندگی می کنند؛ مردمی که در همان عالم رازآلود سنت و با باور به اسطوره هایشان مشغول زندگی کردن هستند ــ که البته این بخش سنتی جامعه و باورهای سنتی اش به تبع فضای جهانی روز به روز در حال ضعیف تر شدن است. اما بخشی دیگر از افراد جامعه ما دیگر در آن عالم سنت زندگی نمی کنند و آن عالم اسرار آمیز و راز آلود سنت برایشان تا حدود زیادی به پایان رسیده و همه برج وباروهای باورها و شعائر سنتی در ذهن و احساس و تفکرشان فرو پاشیده است. ما نمی توانیم این شکاف بزرگ را نادیده گرفته یا آن را تا سطح پاره ای اختلاف های ساده یا روان شناختی تقلیل دهیم. حکومت پهلوی، فقط بخشی از جامعه را رهبری می کرد و نمایندگی همان بخش از جامعه را بر عهده داشت، اما وجود بخش وسیعی از جامعه را نادیده گرفت و نتوانست آنان را هم سو با سیاست های نوگرایانه خویش نماید. بعد از انقلاب نیز قدرت سیاسی در ایران مرتکب همان اشتباهی شده است که رژیم پهلوی بدان مرتکب شد. اما قدرت سیاسی در ایران این بار بخش سنتی جامعه را رهبری و نمایندگی می نماید اما بخش وسیع دیگری از جامعه، یعنی همان بخشی را که جهان بینی و ارزش هایش با جهان بینی، ارزش ها و اعتقادات روحانیت و قدرت سیاسی در ایران سازگاری ندارد، نادیده می گیرد. همین بخش وسیع جامعه دیگر به رسانه های به اصطلاح ملی وقعی نمی نهد و در حالی که رسانه های خارجی را منبع اطلاعاتی یا سرگرمی خویش قرار داده، به رسانه های جمعی داخلی پشت و حتی به نوعی آنها را تحریم کرده است. قدرت سیاسی نیز می کوشد با ارسال پارازیت و ایجاد اختلال در فعالیت رسانه های رقیب توجه این بخش جدا شده از جامعه را به رسانه های داخلی معطوف سازد بی خبر از آن که پیروزی در این جنگ رسانه ای منطق و استراتژی دیگری را می طلبد. به خوبی آگاهم که بیانم در این بحث بسیار کلی است و در این بیان کلی بسیاری از ظرایف و دقایق اجتماعی، تاریخی و فرهنگی قربانی می-شوند، که بررسی آنها خارج از اهداف این مصاحبه است، لیکن با این بیان کلی خواهانم خطوط کلی پاره ای از مهم ترین موانع پیشرفت و توسعه کشور را، در حد درک و دریافت خودم، جلوی چشم آورم. بحث از کوچه و پس کوچه ها (جزییات) نباید ما را از یافتن شاه راه های اصلی بحث (خطوط کلی بحث) بازدارد. به هر تقدیر، در نگاهی بسیار کلی، حکومت پهلوی فقط بخش مدرن جامعه را نمایندگی و رهبری کرد و بخش سنتی جامعه را رها کرد، بخش سنتی جامعه نیز با این قدرت کنار نیامد، و نه فقط در پروسه تحول و در برنامه های توسعه حکومت مشارکت نکرد، بلکه نیروهایش را صرف تعارض با قدرت سیاسی و در نهایت سرنگونی آن کرد. بعد از انقلاب نیز ساختار قدرت سیاسی در ایران از تجربه حکومت پهلوی درس نگرفت و فقط بخشی از جامعه را، لیک با جهت گیری معکوس، نمایندگی و رهبری کرده و می-کند، اما بخش وسیعی از جامعه شهری، طبقه متوسط و نیز طبقات بالای اجتماعی را می کوشد صرفاً از طریق روش های عقب افتاده پلیسی و امنیتی کنترل کند و هرگز به این اندیشه نیفتاده است که به هر تقدیر این گروه نیز بخش بسیار وسیعی از جامعه و نیروهای انسانی آن هستند و اینان، هم به لحاظ اخلاقی و اجتماعی و هم به لحاظ سیاست اندیشی، مصلحت اندیشی و ایجاد یک وحدت ملی در جهت حفظ منافع ملی کشور و قرار دادن این نیروها در جهت پیشرفت و توسعه کشور باید در ساختار قدرت سیاسی نمایندگان و رهبران خود را داشته باشند. اما متأسفانه قدرت سیاسی در ایران هنوز به این بلوغ فکری و سیاسی نرسیده است و به ظهور هر گونه نمایندگی و رهبری این بخش وسیع از جامعه مجال نداده و با شدیدترین شیوه ها سرکوب می کند و خودش به دلیل عدم بلوغ سیاسی نیروهای ملی و سرمایه های عظیم انسانی کشور را به اپوزیسیون تبدیل می کند. مخالف پروری و اپوزیسیون سازی نمی تواند خط مشی هیچ قدرت سیاسی ای باشد که از حداقل بلوغ و پختگی سیاسی برخوردار است. هم روشنفکران ما و هم قدرت سیاسی ما باید این واقعیت سترگ را درک کنند که در میان افراد جامعه ما یک شکاف عظیم اجتماعی وجود دارد و افراد هر طرف این شکاف متعلق به همین جامعه و همین آب وخاک بوده، هیچ یک از طرفین را نمی توان خس و خاشاک تلقی کرد. حکومت پهلوی بخش سنتی جامعه ما را خس و خاشاک دید و وجود آن را مغرورانه نادیده گرفت و این بخش نیز طغیان کرد؛ امروز نیز قدرت سیاسی در ایران نمی خواهد وجود بخش دیگری از جامعه را که با فرهنگ، ارزش ها و جهان بینی دیگری، و البته شدیداً متأثر از عالم و تمدن مدرن، زیست می کند به لحاظ سیاسی به رسمیت شناسد و اجازه ظهور نمایندگان و رهبران خاص این بخش از جامعه را نمی دهد. لذا این بخش از جامعه از گردونه و مسیر توسعه و پیشرفت کشور خارج شده، سرمایه های مادی و معنویشان را از کشور خارج ساخته، در برابر قدرت سیاسی به مخالفت می پردازند. اما همه ما باید دریابیم که به تعبیر فیلم «چارچنگولی» ــ فیلمی که ایده اصلی آن بسیار مهم و زیبا بود اما خوب پرداخت نشده بود ــ ما ایرانیان و دو طرف شکاف اجتماعی مان همچون برادران دوقلوی به هم چسبانی هستیم که درد و رنج یا مرگ هر یک، درد و رنج و مرگ برادر دیگر را در پی دارد و هیچ یک نمی توانند و نباید دیگری را حذف سازند.

یکی دیگر از خطاهای فاحشی که در دیار ما سنت شده و حقیقتاً باید مورد بازنگری و اصلاح اساسی قرار گیرد مواجهه امنیتی با فرهنگ و با لایه هایی از جامعه است که مجذوب فرهنگ و تمدن غرب و شیفته ارزش ها وجهان بینی دوران مدرن شده اند. برخورد امنیتی با فرهنگ و مسائل فکری و فرهنگی یک فاجعه است. مسائل فرهنگی مسائلی نیست که بتوان با آنها برخورد پلیسی ـ امنیتی کرد. اگر به راستی خواهان پیشرفت کشور هستیم و الگویی اسلامی ـ ایرانی برای پیشرفت جست وجو می کنیم از همین جاها باید شروع کنیم: ما باید برخورد پلیسی ـ امنیتی با نگرش های گوناگون فرهنگی و لایه های متکثر جامعه را کنار گذاشته، و این را به عنوان یک اصل در خط مشی ها و سیاست گذاری های خود در نظر داشته باشیم که ما یک کشور و یک جامعه واحدیم، لذا ساختار سیاسی را باید به گونه ای سامان دهیم که همه لایه های گوناگون اجتماعی و فرهنگی در این ساختار سیاسی حضور داشته و نمایندگان واقعی و مورد پذیرش ــ و نه نمایندگان و رهبران صوری و تحمیلی ــ خود را داشته باشند.

عدم درک اهمیت «سرمایه» در امر پیشرفت و توسعه کشور نیز یکی دیگر از نتایج و پیامدهای عدم درک قدرت سیاسی کنونی ایران از منابع جدید قدرت در روزگار مدرن است. سرمایه یکی از مهم ترین منابع قدرت در روزگار کنونی است. ما برای پیشرفت و توسعه کشور شدیداً نیازمند سرمایه هستیم و صِرف سرمایه حاصل از فروش نفت، که بخش اعظم آن مصروف هزینه های جاری، مصرفی و روزمره ما می-شود، نمی تواند به نحوی قاطع پشتوانه ای برای توسعه کشور قرار گیرد. قدرت سیاسی در ایران برای آنکه قدرت و اقتدار خود را به نمایش گذارد پیوسته از دستگیری جاسوسان موساد، سازمان سیا یا دیگر سرویس های امنیتی و جاسوسی سخن می گوید یا نیروهای انتظامی را در خیابان ها برای مبارزه با بی حجابی یا مراسم چارشنبه سوری ــ به منزله یک دهن کجی به قدرت سیاسی ــ می گمارد. اما چشم قدرت سیاسی ایران نسبت به این امر کور است که چگونه سرمایه های مادی و انسانی این جامعه از ایران خارج می شود. اگر ما به راستی خواهان پیشرفت و توسعه کشور، آن هم بر اساس الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت بودیم می بایست شرایط اجتماعی و فرهنگی ای را به وجود می-آوردیم که نه فقط مغزها و سرمایه ها از این کشور نمی گریختند بلکه مسلمانان جهان و حتی شاید خود غربی ها یا از هر کجای دنیا مغزها و سرمایه ها به این کشور سرازیر می-شدند تا در پناه امنیت و فرهنگ بالای این جامعه، در این کشور به فعالیت می پرداختند و از نتایج فعالیت ها و سرمایه گذاری های آنان روند توسعه و پیشرفت و کاهش نرخ بیکاری در این کشور سرعت و حدّت می گرفت. اما ما چندتا سرمایه دار بزرگ از جمله سرمایه دار مسلمان می شناسیم که سرمایه هایش از اروپا و آمریکا و کانادا یا حتی از آفریقا و آمریکای لاتین یا از عربستان، عراق، پاکستان یا از کشوری مثل افغانستان به ایران منتقل کرده باشد و در کشور ما به سرمایه گذاری های بزرگ مبادرت ورزیده باشد؟ آیا حتی همان تاجران و سرمایه داران عضو حزب الّله لبنان ــ همان حزب اللهی که شریک استراتژیک ما در منطقه هستند ــ سرمایه هایشان را به ایران منتقل کرده اند تا در ایران به فعالیت صنعتی و تجاری بپردازند؟ نزدیک ترین شرکای استراتژیک ما سرمایه هایشان را به ایران منتقل نمی کنند. اما باید پرسید: چرا؟ چرا سرمایه ها مادی و نیز انسانی از این کشور می گریزند و چرا سرمایه داران جهان برای سرمایه گذاری در این کشور احساس امنیت نمی کنند؟ پاسخ به این پرسش زمینه ساز درک بسیاری از موانع توسعه در این کشور است، موانعی که ریشه در خود ساختار قدرت سیاسی ای دارد که اکنون شعار پیشرفت و توسعه را سر می دهد. کدام یک از سران قوای قضاییه، مجریه یا مقننه اساساً به مسأله مذکور به نحو جدی اندیشیده اند یا افق نگاه و بینش آنان در سطحی بوده است که یک چنین رسالتی برای ایجاد امنیت برای سرمایه برای خود قائل باشند؟

آیا سخن گفتن از اهمیت و امنیت سرمایه، به معنای دفاع از سرمایه داری است؟ به هیچ وجه. سخن گفتن از اهمیت سرمایه و ضرورت ایجاد امنیت برای آن در این مقطع از حرکت اجتماعی ما به معنای دفاع از نظام سرمایه داری نیست، بلکه دفاع از طرح توسعه این جامعه، تلاش به منظور فراهم ساختن زمینه های از بین رفتن فقر و عقب ماندگی و دفاع از فرزندان بیکار، آواره و بی افق این کشور است. آیا نحوه نگرش اینجانب اکونومیستی و بر اساس قول به اصالت اقتصاد است؟ هرگز. قصد اینجانب نه دفاع از اکونومیسم و اصالت اقتصاد بلکه، صرفاً توجه دادن به پاره ای از لوازم و اقتضائات دوره مدرن است. یک ملت ضعیف و توسعه نایافته به هیچ وجه نمی-تواند داعیه دار معنویت، ارزش های متعالی دینی و مخالفت با اکونومیسم دوره جدید باشد. مگر گفته نمی شود ایران یگانه کشور شیعه جهان است؟ حال، فرض کنید کشوری چون افغانستان یا بورکینافاسو از علی بن ابی طالب، حسین بن علی و امام جعفر صادق یا تشیع دفاع کند، آیا در این صورت، ارزش های اسلامی و شیعی بیشتر خود را نمایان می ساختند یا در صورتی که کشور های توسعه یافته و پیشرفته جهان حامل و مدافع چنین ارزش هایی بودند؟ بنابراین، نگرش بنده به هیچ وجه نگاهی اکونومیستی نیست و ما نباید با انگ زدن و برچسب زدن، زود سر و ته مسائل را سر هم بیاوریم.

نکته بسیار اساسی دیگر این است که اگر قرار است قدرت سیاسی در ایران به رهبری تمدنی جامعه ایران در جهت نیل به توسعه و پیشرفت بر اساس الگویی اسلامی-ـ ایرانی نایل شود باید کمک کند تا جامعه به یک وحدت ملی در معنای حقیقی و واقعی اش نایل آید. تا این وحدت ملی حقیقی حاصل نشود نمی توانیم گام هایی جدی در عرصه توسعه و پیشرفت کشور برداریم. این وحدت نباید در معنایی سطحی و خودبنیادانه تلقی شود، درست همان گونه که فرضاً در خصوص وحدت سطحی حوزه و دانشگاه واقع شد. آرمان وحدت حوزه و دانشگاه چنین تفسیر شد که دانشگاه برود زیر عَلَم حوزه. ساختار اداری و بورکراتیکی هم به نام سازمان وحدت حوزه و دانشگاه بر اساس این توهم رایج قدرت سیاسی ایجاد شد که صرف مواجهه صوری، اداری و دیوان سالارانه با یک مسأله، بدون پایبندی و تعهد به التزامات واقعی و حقیقی آن، می-تواند به حل آن مسأله منجر شود. به هر تقدیر، ما امروز فاقد وحدت ملی، در معنای حقیقی و اصیل کلمه هستیم. همان گونه که در بحث از وجود یک شکاف بزرگ اجتماعی میان سنت گرایان و نوگرایان اشاره شد، امروز بخش های عظیمی از جامعه ما ــ مطالعه آماری در این امر که این بخش عظیم با احتساب اقلیت های قومی، دینی، و … چند درصد است، وجود ندارد و اساساً بحث آماری در این خصوص اهمیت اساسی ندارد. با این وصف، حوادث مربوط به اعتراضات به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ نشان می دهد که این بخش معترض، قسمت قابل ملاحظه ای از جامعه را تشکیل می دهد ــ در قدرت سیاسی هچ نوع نماینده ای ندارد، و بر همین اساس این اندیشه که در این جامعه به منظور ظهور کانون های توزیع قدرت و رهبری سیاسی و اجتماعی گام هایی برداشته و در این خصوص نهادسازی شود، در قدرت سیاسی ایران نه تنها هیچ محلی از اعراب ندارد بلکه از اساس و به نحو شدیدی با آن برخورد پلیسی و امنیتی می شود. متوجه باشید این بحث، به هیچ وجه بحثی سیاسی، یعنی در جهت تضعیف یک جریان سیاسی و تقویت جریان سیاسی رقیب نیست؛ بلکه سخنم از منظر استادی دانشگاهی است که صرف نظر از جریانات موجود سیاسی و اجتماعی به سرنوشت درازمدت این جامعه می اندیشد. فرض کنیم که جامعه ما در حال حاضر در آرامش و امنیت کامل بوده، هیچ مشکل بنیادینی کیان و استقلال آن را تهدید نمی-کند. اما اگر در آینده، در روزگاری نامعلوم، قدرت سیاسی خود به تنهایی نتوانست از پس مسائل و بحران ها برآید، آنگاه چه نیروهایی باید جامعه را متشکل نگاه داشته، آن را از خطر فروپاشی برهانند؟ کاری که همه رژیم های ضدتمدنی، خودبنیاد و ضدتوسعه انجام می دهند این است که در روزگار قدرت و اقتدارشان اجازه هیچ گونه نهادسازی در جهت توزیع قدرت سیاسی را به جامعه نمی دهند، لذا وقتی قدرت سیاسی موجود در جامعه با خطر جدی مواجه شود هیچ نیروی دیگری برای ساماندهی جامعه و دفاع از کیان ملی کشور وجود نخواهد داشت، لذا نیروهای خارجی جانشین نهادهای ملی خواهند شد. این روند خود را در شکل ضعیفش در جنگ رسانه ای نشان می دهد. وقتی قدرت های سیاسی عقب افتاده به دلیل منافع سیاسی خودشان اجازه شکل گیری و بروز رسانه های مستقل، غیرحکومتی و ملی را به نیروهای داخلی نمی-دهند نتیجه اش جذب جامعه به رسانه های وابسته به قدرت های بزرگ غربی و نظام قدرت و سرمایه داری جهانی است. تناقض بزرگ ما این است که علیه قدرت های بزرگ جهانی رجز می خوانیم اما خودمان با دستان خودمان به دلیل کوتاه مدت بینی و خودبنیادی بخش های وسیعی از جامعه را به سوی غرب و قدرت های بزرگ جهانی سوق می دهیم. روند ممانعت از ظهور نهادهای توزیع قدرت در سطح جامعه (مثل ممانعت از ظهور احزاب واقعی) و تضعیف هر گونه کانون قدرت داخلی در شکل بسیار حادّش را در موارد حمله نظامی ناتو و آمریکاییان به کشور هایی مثل لیبی و عراق می بینیم. معمر قذافی و صدام حسین اجازه ظهور هیچ گونه نهاد و کانون قدرت اجتماعی را به جوامع شان ندادند و به منظور بسط قدرت سیاسی خود، جوامع تحت رهبری شان را آن چنان ضعیف کردند که این جوامع نه تنها یارای کم ترین مقاومت را در برابر نیروهای قدرت های خارجی نداشتند، بلکه این نیروها را به منزله فرشته های نجات برای خود تلقی کردند.

مطلب بسیار اساسی دیگر این است که در تلقی اینجانب، و بر اساس درکی که بنده از وضعیت تمدن، فرهنگ و جهان کنونی، به سرکردگی و هژمونی تمدن و فرهنگ غرب دارم، روزگار ما، «روزگار مرگ انسان» است. من ادلّه خود را در این خصوص در پاره ای از سیاه مشق های خویش، مشخصاً در کتاب «ما و جهان نیچه ای» و مقاله «مرگ تفکر، مرگ اصالت» عرضه کرده ام. در این نوشته ها کوشیده ام این وجه بحرانی از موقعیت جهان کنونی مان را برجسته سازم که چگونه پاره ای از نیروهای تاریخی، مشخصاً تکنولوژی و نهادهای سیاسی و اجتماعی وابسته به آن، بر حیات آدمی سیطره یافته تا آنجا که برخلاف دوره های تاریخی پیشین، این دیگر نه نظر و تئوری و اراده آدمیان است که عمل و زندگی را به پیش می برد بلکه آدمی در چرخه-ای از حرکت نیروهای تاریخی قرار گرفته است که اعمال و رفتار او، در نوعی روزمرگی نامتأملانه، خارج از نحوه تفکر و اراده او تعین می یابد. لویاتان سیستم های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در ورای هرگونه تفکری به پیش می رود. لویاتان روزگار ما دیگر حکومت ها نیستند که ما در صدد اصلاح آنها به واسطه گرایشات ناسیونالیستی یا نیل به شیوه های سوسیالیستی و دمکراتیک باشیم. لویاتان روزگار ما سیستمی جهانی است که همه چیز و همه کس را همچون گردابی در خویش می بلعد. تحت سیطره روزافزون تکنولوژی، عناصر انتقادی و آرمانی خرد، اندک اندک از میان رفته اند. وجود نیروهای رهایی بخش شرط پیشین تحقق آزادی اجتماعی و تاریخی است. لیکن، به دلیل سیطره تکنولوژی، پیوند تکنولوژی با سرمایه داری و حاکمیت اقتصادِ حاصل از نظام تولید برای مصرف و مصرف برای تولید مستمر، و در نتیجه قرار گرفتن انسان دوره جدید در چرخه روزمرگی به منظور رفع نیازهای تحمیل شده از جانب تکنولوژی و سرمایه داری و لذا شی شدگی انسان و غرق شدن وی در اشیا و عدم مواجهه اش با خویشتن و عدم کشف نیروهای درونی خویش، هیچ نیروی آزادی بخشی در دوران ما دیده نمی شود. آزادی اجتماعی و تاریخی زمانی تحقق پذیر است که انسان های اصیل و آزاده ای رسالت این رهایی بخشی را برعهده گیرند. اما در دوران ما، یک چنین نیروهای آزاد از نیازها و و فارغ از میل به سلطه، فرمانروایی و سرکوب، وجود ندارد یا بسیار کم تر از آنند که بتوانند به منزله یک نیروی تاریخی عمل کنند. عصر ما عصری است که در آن، دوران انقلاب های بزرگ اجتماعی نیز به پایان رسیده است. مفهوم «انقلاب اجتماعی»، مفهومی متعلق به دوران مدرن و حاصل سوبژه ای بود که خواهان تحقق آگاهی، طرح ها و اراده انسانی خویش بود. لیکن با اضمحلال وجه انسانی انسان در دوره کنونی، مفهوم انقلاب اجتماعی نیز مفهومی متعلق به قاموس دوران کهن گشته است. انقلاب، پدیده ای انسانی و حاصل فعل و کنش انسانی است. لیکن با مرگ انسان، مفهوم انقلاب اجتماعی نیز حضور زنده اش را در اندیشه و احساس انسان کنونی از دست داده است. دیگر اراده ای برای اعتراض به نابرابری های اجتماعی و افشای آن وجود ندارد. انقلاب اجتماعی به معنای نیل به نتایج بزرگ اجتماعی و تاریخی است. برای نیل به نتایج بزرگ و رهبری سیاسی و اجتماعی بزرگ به اراده ای عظیم و ایده و آرمانی بزرگ نیاز است. اما در دوران جدید یک چنین ایده و آرمان سترگی دیده نمی شود. در چنین شرایطی، حیات سیاسی از اصالت ها، یعنی از آزادی انسانی و امکان عدم تبعیت از هر آنچه تحمیل سیستم و شرایط گذرا و ناموقت است، تهی گشته، در مسیر کور حاصل از جبر موقعیت ها برای تحقق اهدافی روزمره و ناپایدار پیش می رود. در چنین شرایطی، هیچ گونه اراده ای سیاسی برای تحقق آرمان-های بزرگ وجود ندارد. با مرگ آرزوها، ارزش ها و آرمان های فرد، تحت فشار سیطره تکنولوژی و نیروهای اقتصادی، احساس اسارت در چنگالِ سرنوشت و پذیرش نوعی انفعال و بردگی، یعنی شکل گیری تدریجی این باور که اساساً و علی الاصول تغییر وضعیت و سرنوشت ناممکن است، غلبه پیدا کرده است. در چنین شرایطی، فرهنگ بردگی، یعنی پذیرفتن وضع موجود و عدم وجود اراده به منظور تغییر آن، به یک ارزش و هنجار بنیادین تبدیل شده است. روح و ذهن انسان معاصر درگیر زندگی روزمره و نظام مصرفی است که بازارهای جهانی و روند رشد تکنولوژی آن را به فرد و جامعه تحمیل می کنند. نزاع بر سر کسب امکانات شغلی، امکانات تحصیلی، فرصت های زندگی، حتی تشکیل خانواده و ارضای غرایز جنسی … فرد را آنچنان در گردونه روزمرگی قرار داده است که وی را به تمامی از خویش و حضور خویشتن در این جهان و از اندیشیدن بر نسبت خویش با جهان غافل کرده است. در عصر کنونی، گویی ما با «آخرین انسان» یا «انسان کوچک»، به تعبیر نیچه، روبروییم. از نظر نیچه انسان دوره مدرن به تجربه کردن و خود را به خطر انداختن اعتقادی ندارد، چرا که اساساً به هیچ چیز باور ندارد. در انسان دوره جدید، از شور و سودا و دغدغه خبری نیست. آخرین انسان صرفاً در جهت رسیدن به رفاه مادی در تلاش است. او به هیچ وجه برای کارهای خطیر خود را به خطر نمی اندازد و از ارزش ها و هنجارهای تازه گریزان است. او اخلاق رمگان را با وجود خویش سازگار می داند. او همه چیز را کوچک و حقیر می-کند.

حال، سخن اینجانب این است که قدرت سیاسی در ایران، علی رغم همه ژست و فیگورهای انقلابی و ضدغربی اش، ناآگاهانه و نامتأملانه، خود در جهت تثبیت نظام جهانی و در نتیجه در جهت «مرگ انسان» گام برداشته و برمی دارد. قدرت سیاسی در ایران، برای حفظ خود و بسط اقتدار خویش با ظهور هر گونه «سپهر عمومی» و حضور «انسانِ» خودآگاه در صحنه به مخالفت برمی خیزد و خواهان کنترل همه عرصه های عمومی، یعنی همان عرصه هایی است که وجه انسانی انسان ظهور می یابد. نگاه ساده ای به رسانه ها، مطبوعات، درودیوارها، پوسترها، ویلبوردها و … همه و همه حکایت گر حضور قدرت سیاسی و شخصیت ها، نهادها، سازمان ها، ارگان ها و جریانات وابسته به قدرت سیاسی است و ما شاهد حضور افراد جامعه، یعنی سرمایه های انسانی حقیقی کشور، در سپهرهای عمومی جامعه نیستیم. قدرت سیاسی در ایران هر گاه از «حضور مردم در صحنه» سخن می گوید صرفاً به حضور صوری و نمایشی مردم در پاره ای از مناسبت ها یا در عرصه انتخابات برای نشان دادن پایگاه اجتماعی و قدرت نمایی خویش توجه دارد و نه به معنای اصیل حضور انسان در صحنه حیات اجتماعی و بالاتر از آن مقابله با خطر مرگ انسان وانفعال و وازدگی وی در جهان و تمدن کنونی؛ چرا که اساساً درکی از این سطوح اخیر مسأله ندارد.
اگر به راستی خواهان گام زدن در مسیر توسعه و پیشرفت کشور و نیز مقابله با خطر مرگ انسان در جهان کنونی باشیم باید بکوشیم هر چه بیشتر «انسان» ــ یعنی نیروهای خودآگاه جامعه و نه سیاه لشکری از افراد انسانی ــ به صحنه حیات سیاسی و اجتماعی وارد شوند، نه آن که هر نیروی اصیل انسانی و دارای خودآگاهی انسانی و اجتماعی را با برچسب های گوناگون سرکوب و منکوب سازیم و جامعه را از نیروهای اصیل انسانی تهی کنیم؛ و البته و صدالبته که نیروهای اصیل انسانی به دلیل خودآگاهی انسانی و اجتماعی و وفاداری شان به ارزش های متعالی نمی توانند صرفاً مؤید و مجیزگوی ساختار قدرت سیاسی باشند. اما همان گونه که گفتم ما با تناقض های گوناگونی روبروییم. از یکسو از افراد جامعه می خواهیم در صحنه باشند و در حل بحران های عمیق کشور ما را یاری نمایند و از سوی دیگر نمی پذیریم که حضور افراد جامعه در صحنه الزاماتی دارد، از جمله این که مردم و نخبگان شان رأی ها و بینش های مستقل خویش را داشته و همین امر اقتدار مطلق قدرت سیاسی را محدود می کند. همان گونه که قبلاً نیز متذکر شدم، اگر من در مقام یک پدر به تربیت، رشد و استقلال شخصیت اعضای خانواده ام بیندیشم ــ و همین رشد و استقلال آنان می تواند سبب سبک شدن بار فشار و مسئولیت های من گردد ــ این امر مستلزم پذیرش رأی ها و بینش های مستقل آنان و اختلاف نظرهای گاه و بیگاه آنان با اندیشه ها، سلایق و علایق اینجانب، در مقام پدر خانواده نیز هست.

امروز در کشور ما مردم ــ یعنی سرمایه های عظیم، بسیار گرانبها و جایگزین ناپذیر انسانی ــ نه فقط در عرصه سیاسی و فرهنگی، که حتی در عرصه اقتصادی نیز در صحنه حضور ندارند. بخش خصوصی کجاست؟ در کشور ما بخش خصوصی نیز در حوزه اقتصاد به شدت کنترل می شود. بخش خصوصی در حوزه های گوناگون فعالیت اقتصادی نباید از یک حدی بزرگ تر شود. بدون حضور مردم و بخش خصوصی توسعه کشور چگونه امکان پذیر است؟ البته، در قرن گذشته توسعه با روش های استالینی امکان پذیر بود، امری که متعلق به یک دوره تاریخی دیگری بود، اما دیگر آن روش ها در روزگار کنونی جواب نمی دهد . مضاف بر این که تجربه فروپاشی امپراطوری اتحاد جماهیر شوروی نشان داد که قدرت سیاسی در این کشور همچون جسد سلیمان تنها نشانه ای از قدرت و اقتدار را داشت و موریانه های واقعیت های اجتماعی عصای تکیه گاهش را از درون پوسیده ساخته بودند و این تنها در زمان سقوط جسد سلیمان بود که ظاهری بودن این قدرت و اقتدار خود را نمایان ساخت. امروز برخی از کشورهای باقی مانده از فروپاشی بلوک شرق پیشین با اقتصادهای ضعیف و بیمار به فاحشه خانه غرب و مرکز گانگسترها و باندهای فساد تبدیل شده اند. این جوامع صرفاً یک پوسته ای داشتند اما از درون پوسیده بودند. در ایران نیز آنچه قدرت سیاسی در ایران به منزله اقتدار نظام بر آن تکیه می ورزد صرف پوسته ای بیش نیست. اقتدار و قدرت نظام را نه در نمایش ها و شعارها و رجزخوانی های سیاسی بلکه در بطن جامعه، در واقعیت ها و در زندگی واقعی مردم باید جست وجو کرد. اقتدار حقیقی نظام سیاسی بر واقعیت نظام اجتماعی آن استوار است و قدرت نظام را در مدارس، در فعالیت های آموزشی و پژوهشی، در دانشگاه ها، در بالا رفتن آمارهای ازدواج و پایین آمدن آمارهای طلاق، در خلوت بودن دادگاه ها و موفقیت قوه قضایی و در میزان رضایت مندی مردم از زندگی و برخورداری آنان از افقی خوش بینانه به آینده و … باید جست وجو کرد، یعنی در همه آن واقعیت هایی که قدرت سیاسی ایران چشمانش را نسبت به آنها بسته است. امروز در جامعه ایران، قدرت سیاسی احساس می کند که از بالاترین میزان قدرت یک حاکمیت سیاسی برخوردار است ــ حکومت پهلوی نیز همین احساس را داشت ــ اما غافل از آن که جامعه در حال فروپاشی است، طبقه متوسط در حال از بین رفتن است، طبقات پایین اجتماعی در زیر فشار زندگی له شده اند، طلاق در میان خانواده ها بیداد می کند، میزان ازدواج در میان جامعه و جوانان پایین آمده است، فساد اخلاقی بیداد کرده است، در جامعه ای که مدعی است بر اساس کتاب مقدسی زندگی می کند که به آنان امر شده که به پدر و مادرتان اُف نگویید، شاهد درگیری های شدیدِ حتی فیزیکی میان فرزندان و پدران و مادران بوده تا آنجا که فرزندان بر روی والدین شان دست بلند می کنند، و … . قدرت نظام اجتماعی را در این حوزه ها، و نه صرفاً در حوزه سیاست، باید جست وجو کرد.

– آقای دکتر! این سخن و مثال اخیر شما چه زنگ خطر مهمی است و چقدر برای جامعه ما و برای گوش های شنوا پیام دارد.

به هر تقدیر، سخن من این است که برای توسعه و پیشرفت ما نیاز به حضور حقیقی و واقعی مردم در عرصه های گوناگون حیات اجتماعی داریم. اما قدرت سیاسی ما مسئله را ساده کرده، صرف حضور تبلیغاتی و نمایشی مردم را کافی می-داند. قدرت سیاسی در ایران خواهان رویگردانی افراد جامعه از قبله غرب و دعوت آنان به نوعی بازگشت به خویش و بازگشت به فرهنگ، اصالت ها و ارزش های تاریخی خویش و القای این باور است که «ما می توانیم». اما سخن من این است که این «ما»، مای حقیقی نیست. این «ما» نیستیم که «می توانیم»، بلکه این «ملت» است که «می-تواند». اما ما کلمه «ملت»، را ریاکارانه به کار برده، باوری به حضور واقعی ملت در صحنه نداریم. اگر قرار است همه آحاد ملت در صحنه حیات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و … حضور داشته باشند، آنان دیدگاه هایشان را نیز با خود به صحنه خواهند آورد و چه بسا در مواردی نیز در مقابل قدرت سیاسی قرار گیرند. ما این تقابل را به منظور صیانت از حضور ملت در صحنه باید به رسمیت بشناسیم.
ما دو چیز را باید از هم جدا کنیم: «رهبری سیاسی» و «رهبری تمدنی». رهبری سیاسی دغدغه اش حفظ قدرت سیاسی است و برایش «کسب قدرت» و «حفظ قدرت» از اهمّ و اوجب امور است. اما پیامبر اسلام خواهان رهبری تمدنی بود و نه صرف رهبری سیاسی. رهبری تمدنی تأسیس یک افق تازه است. رهبری تمدنی خواهان ظهور یک تمدن جدید، ظهور یک ملت جدید، ظهور معنای جدیدی از قدرت و اقتدار اجتماعی جدید و ظهور فصل تازه ای در کتاب تاریخ، لیک نه با شعار دادن، رجزخوانی، دعوت به خویش، خودارجاعی و خودبنیادی و مطلق کردن خویش، بلکه از رهگذر دعوت به حقیقتی استعلایی، وفاداری به ارزش های متعالی، از خودگذشتگی و خوارداشت خویش، حقیقت بنیادی، حقیقت ارجاعی و نفی خویشتن در برابر عظمت بیکران حقیقت و وفاداری به این حقیقت بیکران تا نهایی ترین مرزهای ممکن بشری است. اگر چه نه همیشه لیکن در اغلب موارد میان «رهبری سیاسی» از یکسو و «پیشرفت و توسعه همه جانبه جامعه» و «رهبری تمدنی» از سوی دیگر تعارضات عمیقی وجود دارد. تا ما بر این تعارضات غلبه نیابیم، نمی توانیم مسیر پیشرفت و توسعه خود را بیابیم. به همین دلایل است که معتقدم در ما هنوز اراده معطوف به توسعه و پیشرفت صورت نگرفته است تا وارد سخن گفتن از الگوی به اصطلاح اسلامی ـ ایرانی پیشرفت شویم.

ــ آقای دکتر! با سپاس از صمیمیت شما و وقتی که در اختیار ما قرار دادید.

من هم از شما سپاسگزار بوده، توفیق روزافزون را برایتان آرزومندم.

منبع: وبلاگ دکتر عبدالکریمی و جرس

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x