شکوفایی عقلانیت / راه مقابله با افسانه های هویت ساز

 حسین پایا: در یونان، از زمان سقراط و حتی پیش از آن، رابطه مقام نظر و عمل و فاصله این دو مطرح بوده است. در مقام نظر، قوت تخیل شخص این امکان را برای او فراهم می‌کند تا جهان را متناسب با خواسته خود آرایش کند. اما در چرخش به سمت حوزه عمل است که تنک‌مایه‌گی شخص آشکار می‌گردد. اهمیت سقراط…

 حسین پایا: در یونان، از زمان سقراط و حتی پیش از آن، رابطه مقام نظر و عمل و فاصله این دو مطرح بوده است. در مقام نظر، قوت تخیل شخص این امکان را برای او فراهم می‌کند تا جهان را متناسب با خواسته خود آرایش کند. اما در چرخش به سمت حوزه عمل است که تنک‌مایه‌گی شخص آشکار می‌گردد. اهمیت سقراط هم به طرح و مداقه در همین بحث است. از نگاه سقراط، محلی که این دو حوزه تا حدی با هم تلاقی پیدا می‌کنند، منطقه سیاست است. هرچند این رابطه هرگز به سطحی آرمانی نخواهد رسید.

***

مدتی است در فضای اندیشه، با نوعی تنش و واگرایی مواجهه ایم. متفکران یا با ادبیاتی زننده و بزرگ نمایی بسیار، از بی سوادی و بی اخلاقی یکدیگر می گویند و اشتباهاتی کوچک را، دستمایه صدور حکم هایی سنگین می کنند یا به کلی مرگ جریان های رقیب را اعلام می کنند و پیگیری آن پروژه ها را احمقانه ارزیابی می کنند. نشریاتی نیز از این فضا استفاده کرده و با چاپ مکرر این جدل ها و داغ کردن این بازار، سعی می کنند بر تعداد مخاطبان خود بیفزایند. این فضای آشفته، قطعا دلیلی بیش از صِرف تفاوت آراء دارد و آفاتی که به بار می آورد، بیش از آن است که بتوان با اغماض از کنار آن گذشت.

این دغدغه را با حسین پایا مطرح کردیم و او با خوش رویی بسیار، طی گفتاری، علل این اتفاق را تحلیل و واکاوی کرد.

در یونان، از زمان سقراط و حتی پیش از آن، رابطه مقام نظر و عمل و فاصله این دو مطرح بوده است. در مقام نظر، قوت تخیل شخص این امکان را برای او فراهم می‌کند تا جهان را متناسب با خواسته خود آرایش کند. اما در چرخش به سمت حوزه عمل است که تنک‌مایه‌گی شخص آشکار می‌گردد. اهمیت سقراط هم به طرح و مداقه در همین بحث است. از نگاه سقراط، محلی که این دو حوزه تا حدی با هم تلاقی پیدا می‌کنند، منطقه سیاست است. هرچند این رابطه هرگز به سطحی آرمانی نخواهد رسید.

در منطقه سیاست، این اجبار وجود دارد که شخص تناسب و تجانسی میان ملاحظات نظری خود در ارتباط با دیگرانی که با او متفاوتند ایجاد کند. دشواری چنین فرآیندی در همینجاست. به این معنا که شخص دیگر نمی تواند به آسانی آنچه برای او مسلم است را به دیگری القا کند. چرا که شخص مقابل دارای پس زمینه متفاوتی است.

علاوه بر این بحث منافع و بسیاری وجوه افتراق دیگر نیز طرح می‌شوند که تنها از جنس نظری نیستند. همه این موارد می توانند به صورت بالقوه فاصله و تفاوت ایجاد کنند. درچنین موقعیتی، شخص با مدلی آشوب ناک مواجه می شود و تلاش می کند به سمت حل مشکل حرکت کند. زیرا اگر در این فضا نتوان به حل مشکل دست یافت، خشونت حاصل از آن امکان فهم را منتفی می کند و بنابراین به خود فرد ضرر می رساند.

این همان امری است که از آن با عنوان حیطه عمومی تعبیر می‌شود و همه را فارغ از تعلقات شخصی، خصوصی و زیبایی شناختی درگیر می کند. حیطه عمومی امری نیست که فقط در مقام نظر تحقق یابد، بلکه با جدی گرفتن امر سیاسی واقعیت پیدا می کند.

به این ترتیب، حوزه عمومی به نوعی مسئله مبدل می‌شود و در نتیجه ی آن، اخلاق اهمیت می یابد. به این معنا که شخص در مواجهه با امر سیاسی است که می‌آموزد چگونه دیگری را با خویشتن برابر بداند و از امکانات او بهره گیرد.

تحقق چنین امری فراتر از یک تصور انتزاعی در باب انسان و غایت بودن آن است و تحققی عینی و انضمامی دارد. اینکه شخص، برابری را در مقام عمل وجدانی کند، با اینکه فقط در نظر از آن حظی برد، تفاوت بسیار دارد. بسیارند افرادی که در مقام نظر حظی از این معنا دارند اما در مقام عمل به آن پایبند نیستند.

امر سیاسی معادل توجه مداوم به چگونگی حل مشکلات واقعی با مشارکت یکدیگر است. به دلیل تغیّر و تغییری که در عالم خارج وجود دارد، مشکلات دائما ظهور می کند. این تغییر امر مهمی است که شالوده ذهن، باید دائما معطوف به آن باشد. یه این تعبیر، واقع گرایی یعنی توجه به امر متغیری که ما از پیش آن را تعیین نمی کنیم. بلکه در مواجهه با آن، باید خودمان را تطبیق دهیم.

جایی که شما می توانید این واقع گرایی را تمرین کنید، حوزه سیاست است. بنابراین در مناطقی که سیاست فقیر می شود، هر چند هم که اندیشه غنی باشد، فاصله عمل و اندیشه چشمگیر خواهد بود. در بسیاری از حوزه ها در ایران اتفاقا اندیشه ما بسیار تعالی یافته است و ما پهلوانان فکری داریم، اما وقتی وارد عرصه واقعی زندگی روزمره می شویم، می بینیم که محصول فکر ما آنجا اصلا خودنمایی نکرده است. و ملاک واقعی، همین زندگی روزمره است.

پس نمی توان نخبه هایی را که برای خود آراء خاصی دارند، ملاک و الگوی جامعه ای که می خواهیم در آن زندگی کنیم قرار دهیم. نخبگان، برای زندگی واقعی ما ابدا الگو نیستند. بلکه این زندگی روزمره است که به ما نشان می دهد ایده های مهم و اخلاقی و معنوی روشنفکران چقدر رسوب کرده است و چقدر با تغییر هم آهنگ بوده است.

چنان که یونانیان دریافته بودند، امر سیاسی با استبداد پژمرده می شود. زیرا امر سیاسی یعنی آدم هایی که باید با هم برابری را در مقام عمل، نه فقط نظر، یاد بگیرند. نظر به مشکلات عملی و حل آنان کمک می کند. اما بسیاری از ایده های روشنفکران ما، حل مسئله نمی کند.

روشنفکران به تنهایی در چنین پیشامدی مقصر نیستند. مسئله، فضای سیاسی است که این افراد را به مشارکت دعوت نمی کند. روشنفکران ما نمی توانند در خلاء قوت و قدرت آزمون های فکری شان را ارزیابی کنند. به همین دلیل است که دوستانی که مهاجرت می کنند، به واسطه دور شدن از امر سیاسی، دچار تنک مایگی در اندیشه می شوند. این نه به خاطر کاستی قدرت فکری این دوستان، که نتیجه گسست آنان با مسائل انضمامی است.

به همین دلیل است که چرخه ی عرصه سیاسی، تفکر، استدلال و بازگشت انتقادانه به فرهنگی که از آن برخاسته ایم، به نحو کامل انجام نمی گیرد. گویی چرخ می چرخد، اما ماشین حرکت نمی کند و تنها انرژی مصرف می شود. این مسئله به یأس فکری می انجامد.

به همین دلیل است که بسیاری از بحث های وجودشناسی، هویت و اگزیستانس فضا را پر می کند که ناشی از نوعی سرخوردگی هستند و می خواهند تنبلی ما را در تفکر جبران کنند. این بحث ها در عین گرمابخش بودن، هیچ کمکی به حل مسائل جهانی که در واقع وجود دارد نمی کند و شاید در یک تعبیرِ تند، توهم زا نیز باشند.

بنابراین هر جا حوزه سیاست فقیر و تنک مایه است، فاصله نظر و عمل بسیار می شود و اتفاقا در این جاها، چون نخبگی رشد می کند، بحث عدالت و برابری، بسیار فقیر و کمرنگ می شود. زیرا انسان ها نمی توانند خود را برابر ببینند. وقتی من دارای ادراکات عمیقی هستم و دیگری را می بینم که فاصله بسیار زیادی با من دارد، اصلا نمی توانم او را با خود برابر بینگارم. حتی اگر در مقام نظر بگویم از لحاظ آرمانی این شخص با من برابر است.

ولی وقتی عرصه سیاست شما را وادار به برابری می کند، شما مجبور می شوید برای آدم برابر استدلال کنید. فرق است میان آنکه شما افراد را با اعمال قدرت و زور منقاد کنید، یا آنکه برای او استدلال کنید. پس استدلال کردن، وابسته است به برابر دیدن و برای این استدلال کردن شخص نیازمند تفکر و انسجام در نگاه است. در چنین شرایطی فکر برای تحرک یافتن، انگیزه پیدا می کند. یعنی در اینجا فکر در خدمت امری خواهد بود که تحقق عینی آن ملموس و قابل ملاحظه است.

پرسش این بود که چرا مدتی است که شاهد نوعی واگرایی در جریان روشنفکری هستیم. گاهی اشخاص با ایمان آوردن به یک سری از مناسبات فکری و ایدئولوژیک، دچار این توهم می‌شوند که عالم را باید با این افکار ساخت. وقتی عالم تغییر می کند و این افراد نمی توانند دل از این افکار بردارند، یا عالم را نفی می کنند یا مخالفین خود را. اتفاقی که برای فیثاغوریان افتاد.

فیثاغوریان معتقد بودند که جهان از اعداد صحیح ساخته شده است. زمانی که یکی از آنها، عددی اصم را کشف کرد، او را به قتل رساندند چرا که نمی توانستند باورهایشان را فرو ریخته ببینند. وقتی پروژه ای با تغییر همراه نمی­ شود، باید پاسخ هایش را به مسائل جدید، با ارجاع به اصول از پیش تعیین شده بازسازی کند. در چنین شرایطی، این پروژه دچار جمود در اندیشه می شود.

یکی از علل واگرایی پروژه روشنفکری هم تغییر در عالم است. این مسئله را نباید امری منفی قلمداد کرد. به این پدیده باید از آن منظر دید که پروژه ای دارد پوست می اندازد. و به تعبیر لاکاتوشی، دارد به شکل رشد یابنده در ابعاد مختلف خود را می آزماید و تنها محدود به دین نشده است. یکی از این حوزه ها، اخلاق است. و دیگری، گرایشی عمیق به سیاست. البته باید هنوز منتظر ماند تا نتایج و ثمرات این گسترش را از نزدیک لمس کنیم.

ما باید فضا را برای مواجهه با امر سیاسی آماده کنیم. آماده سازی برای حیطه عمومی، خودش یک پروژه روشنفکرانه است. برای مثال هابرماس -به عنوان یک روشنفکر اروپایی – خود بیشترین مشارکت را برای تدوین قانون اساسی اروپا انجام داده است. او معتقد است که اروپا باید از بحث های هویت گرایانه گذر کند و حیطه عمومی را به عنوان سنتی که در غرب وجود داشته به نحوی نقادانه احیا و به سمت نوعی ارتباط عقلانی هدایت شود.

این شکل از ارتباط عقلانی نقطه مقابل ارتباطاتی است که بر اساس نوعی هویت های افسانه ای، مانند آنچه که رمانتیست های آلمان پرداختند، ساخته می شود. از این گذشته ما در یک کنش عقلانی و در رای دادمان با هم اشتراک پیدا می کنیم. به این شکل با شکوفایی عقلانیت، من می توانم با شما خویشاوند باشم. در غیر این صورت اگر افسانه های هویت ساز در خدمت عقلانیت نباشد، به نوعی دیگری سازی می انجامند. مثال چنین رویکردی گروه داعش است که با الهام از یک افسانه هویت‌ساز، دیگری را چنان سر می برد که گویی اصلا آدم نیست

منبع: ایسکانیوز

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x