جامعه ایران و درماندگیِ آموخته شده

نیلوفر – محمد باقر تاج الدین*: به نظر می رسد که جامعه ایران دچار فرسودگی ها، خستگی ها و در نتیجه  ناکامی هایی شده است که می توان نام آن را درماندگی آموخته شده(Learned helplessness) [1] گذاشت. درماندگی آموخته شده  نخستین بار توسط روان شناسی به نام  مارتین سلیگمن(Martin Seligman) به کار رفت و منظور از آن شرایطی است که…

نیلوفر – محمد باقر تاج الدین*: به نظر می رسد که جامعه ایران دچار فرسودگی ها، خستگی ها و در نتیجه  ناکامی هایی شده است که می توان نام آن را درماندگی آموخته شده(Learned helplessness) [1] گذاشت. درماندگی آموخته شده  نخستین بار توسط روان شناسی به نام  مارتین سلیگمن(Martin Seligman) به کار رفت و منظور از آن شرایطی است که در نتیجه اعتقاد فرد مبنی بر اینکه رویدادها در کنترل او نیستند در او ایجاد می شود. درماندگی آموخته شده نتیجه شکست ها و ناکامی های پی در پی ای است که افراد با آنها مواجه می شوند و می پندارند  که دیگر کاری از دستشان بر نمی آید و به افرادی ناتوان و درمانده تبدیل شده اند.

در نوشته حاضر جدای از بحث روان شناختی بیشتر  به دنیال تحلیل و تبیین جامعه شناختی موضوع هستم. مسأله اصلی این است که ساختارهای جامعه ایران و قوانین و مقررات آن به گونه ای طراحی شده اند که موجب ناتوانی و درماندگی افراد شده اند.  به عبارت دیگر، فرض و مدعای اصلی نوشته حاضر این است که ساختارهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی جامعه ایران درماندگی آموخته شده را به صورت مداوم تولید و بازتولید می کنند و شهروندان نیز در این فرایند گرفتار آمده اند و گویی توان خروج از چنین شرایط نابسامانی را ندارند. در واقع، شاید بتوان گفت که جامعه درمانده کنشگران را درمانده کرده و دوباره کنشگران درمانده جامعه را درمانده می کنند. این روزها  از خستگی مردم و خستگی جامعه  فراوان می شنویم  و این که همگان از بروز شرایط نابسامان و نابهنجار اظهار عجز، ناتوانی و درماندگی می کنند. این که بیکاری حل شدنی نیست، این که خانواده ها در معرض فروپاشی قرار گرفته اند و هیچ کس نمی تواند جلوی این روند منفی را بگیرد، این که اعتیاد گسترده در جامعه را نمی توان کنترل کرد،  این که کارهای اداری و سازمانی به کندی و سختی پیش می روند، این که همه جا سخن از فساد، رشوه، باندبازی و رانت خواری می رود، این که برای انجام یک کار کوچک اداری دوندگی های زیادی نیاز است، این که بسیاری از کوشش ها و تلاش ها در زمینه های اجتماعی،  اقتصادی، آموزشی، علمی، خیرخواهانه  ورزشی و حتی مذهبی عموما با بن بست مواجه می شوند. یعنی این جمله معروف به تکیه کلام همه  افراد جامعه تبدیل شده و  همواره می گویند: «هر کاری که انجام بدهم اثری ندارد». من معتقدم که این درماندگی آموخته شده علاوه بر ریشه های شخصی و فردی، ریشه ها و عوامل اجتماعی(ساختاری) هم دارد و لازم است که این ریشه ها و عوامل اجتماعی به خوبی مورد واکاوی قرار گیرد. در این نوشتار کوتاه می کوشم به برخی از این ریشه ها و عوامل به صورت فهرست وار اشاره ای داشه باشم و در آینده به طور تفصیلی در این زمینه بنویسم. من چهار عامل مهم و عمده را در سطح کلان بررسی می کنم و هر کدام را قدری مورد تأمل و تعمق قرار می دهم.

در نگاه پارسنزی نظام اجتماعی از چهار خُرده نظام اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی تشکیل شده و هر خُرده نظام دارای کارکردها و وظایفی هستند که در مجموع موجب حفظ نظم، انسجام، همبستگی و تعادل جامعه می شوند. نظام اجتماعی از مجموعه ای از کنشگران اجتماعی،  محیط اجتماعی، هنجارها و ارزش های اجتماعی تشکیل شده و تبدیل به الگوهای منسجم، منظم و پایداری شده اند که راهنمای عمل و رفتار کنشگران محسوب می شوند.

روشن است که در هر نظام اجتماعی هنجارها و ارزش ها مهمترین وجه برای تنظیم رفتار و کنش کنشگران محسوب می شوند و در صورتی که هنجارها و ارزش ها به هر دلیلی نتوانند راهنمای عمل و رفتار کنشگران باشند با شرایط نابهنجار و نابسامان مواجه هستیم و انواع تضادها و تناقض ها و مسائل اجتماعی از همین جا سر بر می آورند. در شرایطی که نظام اجتماعی دچار نابهنجاری و نابسامانی گسترده و فراگیر بشود به این معنا است که هنجارها و ارزش ها کارکرد واقعی خود را از دست داده و در چنین شرایطی  کنشگران همواره به در بسته می خورند و کوشش ها و تلاش های آنها بی اثر می شود. محصول چنین وضعیتی همان درماندگی آموخته شده مورد اشاره مارتین سلیگمن است.  در همین راستا هر چقدر جوامع از وضعیت سنتی به مدرن حرکت می کنند در واقع، از الگوهای خاص(خانوادگی، فامیلی و قوم و قبیله ای) به الگوهای عام(شهروندی و قانون مداری) تکامل پیدا می کنند.

بدیهی است که جوامعی که هنوز درگیر الگوهای خاص هستند و گام در الگوهای عام نگذاشته اند و با راه و روش های سنتی و خاص گرایانه می خواهند در دنیای مدرن یا شبه مدرن زندگی کنند و امور این جهانی خود را سامان ببخشند، دچار تضادها و تناقض ها و دچار بن بست ها و انسدادهای اجتماعی و فرهنگی گسترده ای می شوند. به عبارت دیگر، هنجار ها و ارزش های سنتی(بخوانید ساختار سنتی) در دنیای مدرن چندان کارکرد و کارایی لازم را نداشته و نخواهند توانست موجب همبستگی و انسجام اجتماعی بشوند و قادر به حل تناقضات و تضادها نیستند. جامعه ایران که جامعه ای در حال گذار است دقیقا دارای چنین شرایط بوده و هنوز نتوانسته سامان و نظمی که قبلا در دنیای سنتی دارا بوده است را در دنیای مدرن یا شبه مدرن به دست بیاورد و از این منظر دچار شکست در الگوسازی و الگویابی شده و نتوانسته به کنشگران جامعه خودش بگوید که بر اساس کدام الگو و قاعده رفتارها و کنش های خود را تنظیم نمایند.

در واقع می توان از عدم شکل گیری ساختار مدرن و الگوی جدید در جامعه ایران صحبت نمود که نبود چنین ساختاری تمام کوشش های کنشگران را بارها و بارها بی اثر و خنثی می سازد و آنان را در دایره بسته درماندگی آموخته شده قرار محصور می کند. از سوی دیگر، خُرده نظام فرهنگی که کارکرد و وظیفه  حفظ و نگهداشت تعادل را در جامعه دارا است، در واقع میانجی مهمی بین  کنشگران و ساختار اجتماعی محسوب می شود و می تواند هرگونه عدم تعادل را خنثی کرده و در بحث مورد نظر این نوشتار درماندگی ها را تا حدود زیادی رفع و رجوع نماید. خرده نظام فرهنگی به عنوان منبع و ذخیره ای مهم و اساسی از دانش،  نمادها و افکار در نظر گرفته می شود و اساسا فرهنگ به صورت هنجارها و ارزش ها در نظام اجتماعی تجسم می یابد. می توان گفت خرده نظام فرهنگی چنان با  خرده نظام اجتماعی در هم تنیده هستند که گاهی جدا انگاری این دو از یکدیگر کاری سخت و دشوار می نماید. اگر نظام فرهنگی نتواند در تولید دانش، نمادها، هنجارها و ارزش های مورد نیاز جامعه کارکرد خودش را به درستی انجام دهد در واقع نقش میانجی و مهمتر از آن نقش حفظ الگو و تعادل را برآورده نخواهد کرد.

در چنین وضعیتی کنشگران نمی دانند از چه الگو و هنجاری پیروی کنند و بر مبنای کدام بنیان دانشی و نمادی رفتار و کنش های اجتماعی خود را تنظیم کنند. در این شرایط آشفته و نابسامان هر گونه کوششی برای دست یابی به اهداف از پیش تعیین شده منجر به ناکامی و شکست خواهد شد. ارائه مثالی در این زمینه می تواند به فهم بهتر موضوع کمک کند. وجود بوروکراسی یا نظام سازمانی و اداری در دنیای امروز از حاجات و ضروریات اساسی زندگی بشری است و بدون چنین نظامی سامان یافتن امور تقریبا غیر ممکن است، اما همین نظام اداری و سازمانی هنگامی که به صورت نابهنجار و نابسامان  شکل بگیرد می تواند به مانعی برای برآورده نمودن  نیازهای انسان ها تبدیل شود. در جامعه امروز ایران ساختارهای اداری و سازمانی بیش از آن که گره گشای امور ریز و درشت مردم باشند و در نتیجه در مسیر توسعه یار خاطر باشند به مانع بزرگی برای حل مشکلات و مسائل و دستیابی به توسعه و پیشرفت تیدیل شده اند. منظورم وجود نظام عریض و طویل بوروکراتیک با قوانین و مقررات دست و پا گیر است که کارایی و بهره وری بسیار پایینی داشته و نه تنها کار درخوری انجام نمی دهند، بلکه باری بر بارها می افزایند. در چنین شرایطی افراد مراجعه کننده به نظام اداری و سازمانی بدون این که نتیجه ای از پی گیری های خود داشته باشند سرخورده و ناراحت و درمانده می شوند و ممکن است این درماند گی ها را به خانواده و محل کار  خودشان هم منتقل کنند و گره ای بر گره های موجود بیافزایند. در همین راستا دو نظام اقتصادی و سیاسی نیز از اهمیت زیادی برخوردار هستند.

نظام اقتصادی که کارکرد تطبیق و برآورده نمودن نیازهای اولیه و بنیانی افراد جامعه  را دارد در صورتی که دچار رکود، عدم بهره وری، غیر مولد بودن، وابستگی، رانتی بودن، و مواردی از این دست باشد کارکرد مناسبی برای جامعه نداشته و بر شدت مشکلات موجود می افزاید. اکنون نظام اقتصادی ایران در شرایط بسیار بدی به سر می برد به گونه ای که بنا به گفته کارشناسان اقتصادی توان رقابت با نظام های اقتصادی دنیا را نداشته  لذا  قادر به ایجاد تولید،  اشتغال، انباشت سرمایه، کاهش فقر و محرومیت، کاهش نابرابری ها نیست و حتی در برآورده نمودن نیازهای اساسی و اولیه شهروندان با  مشکلات جدی روبرو است. از سوی دیگر، جامعه ایران امروزه به لحاظ اقتصادی در بدترین شرایط نابرابری و فاصله طبقاتی قرار دارد که موجبات ناراحتی، ناکامی و سرخوردگی بسیاری از افراد جامعه را فراهم نموده است. وقتی در جامعه دیده می شود که پسر یا دختری کم سن و سال با خودروهای گران قمیت خود در خیابان های شهر جولان می دهند و ثروت های بادآورده خود را به نمایش می گذارند و در مقابل  کسانی که تمام عمر خود را کوشش نموده اند  تا یک زندگی معمولی برای خانواده خود فراهم سازند اما موفق نبوده اند  چگونه می توانند با دیدن این صحنه ها دچار یأس و سرخوردگی نشوند و به درماندگی نیافتند؟ و در نهایت نظام سیاسی که وظیفه و کارکرد دستیابی به هدف را دارد و از آنجا که اهرم های قدرت را در دست خود دارد باید بتواند کنشگران جامعه را در دستابی به اهدافشان یاری رساند و از بروز هرگونه درماندگی و یأس و سرخوردگی در افراد جلوگیری کند. اما اگر نظام سیاسی با در پیش گرفتن سیاست گذاری های نادرست و غلط نه تنها افراد را در رسیدن به اهدافشان یاری نرساند بلکه موجب سرخوردگی و درماندگی آنان نیز بشود در واقع کارکرد خود را به درستی انجام نمی دهد. پژوهش ها و بررسی های گسترده علمی و میدانی نشان می دهند که نظام سیاسی ایران در حال حاضر کارکرد خود را به درستی انجام نمی دهد و به دلایل گوناگون در بروز درماندگی و سرخوردگی در  افراد جامعه نقش دارد.

در جمع بندی و نتیجه گیری از این بحث می توانم بگویم از آنجا که  چهار خرده نظام اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی در ایران به دلایل گوناگون کارکرد خود را به درستی انجام نمی دهند  و در برآورده نمودن نیازهای افراد جامعه دچار شکست هایی شده اند و زمینه را برای تولید و بازتولید درماندگی آموخته شده در شهروندان آماده کرده و راه برون رفت از چنین وضعیت بدخیم و ناگوار را هم به درستی جستجو نمی کنند. راه حل برون رفت از این مشکل جدی را در نوشتار بعدی به بحث خواهم گذاشت.

 

*استادیار  جامعه شناسی دانشگاه آزاد اسلامی

[۱]. اصطلاح «درماندگی آموخته شده» را در نوشته های استاد بزرگوار دکتر محسن رنانی خوانده ام و یاد گرفته ام.بدینوسیله از این استاد گرانقدر سپاسگزاری می کنم. این اصطلاح از ابداعات  روان شناسی به نام  مارتین سلیگمن است.

 

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
1 دیدگاه
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
محمد امین
محمد امین
دی ۱, ۱۳۹۸ ۱۰:۰۵ ب٫ظ

من کلی سایت گشتم تا یکی مثل شما پیدا کنم و به جز مطلب شما چیز دیگری دستگرم نشد

فهرست
1
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x