حضور و غیبت امر الهی

علی هراتی: در دوره های تاریخی متفاوت و حتی در فصل های مختلف زندگی هر کس، امر متعال و قدسی حضور و غیابی دارد که محاسبه پذیر و پیش بینی پذیر نیست.  این تفسیر الحادی نیست بلکه برعکس گویای این نکته است که ما انسان ها تعیین کننده همه چیز نیستیم و این، دیگر سو و ماوراء است که بخواهد…

علی هراتی: در دوره های تاریخی متفاوت و حتی در فصل های مختلف زندگی هر کس، امر متعال و قدسی حضور و غیابی دارد که محاسبه پذیر و پیش بینی پذیر نیست.  این تفسیر الحادی نیست بلکه برعکس گویای این نکته است که ما انسان ها تعیین کننده همه چیز نیستیم و این، دیگر سو و ماوراء است که بخواهد سخن می گوید و بخواهد سکوت می کند؛ حقیقتی که بیشتر شاعران و کمتر فیلسوفان آن را متوجه می شوند. تعبیر هایی شبیه شب هجران، زمستان تاریخ و مرگ رنگ و …از این نوع بصیرت حکایت می کند. چنان که حتی پیامبر هم گاها دلتنگ وحی می شد ولی کاری از دستش بر نمی آمد به جز چشم انتظاری: قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّمَاءَِ [سوره البقره : ۱۴۴].

شاعرِ عارف، عراقی می گوید:

چه کردم؟ دلبرا، از من چه دیدی؟
که ناگه دامن از من درکشیدی
چه افتادت که از من برشکستی؟
چرا یکبارگی از من رمیدی؟

یعنی از طرف انسان، جهد و کوشش شرط لازم است، ولی چه بسا فضل الهی که باید زیادت و اضافه شود همراه نشود. البته نباید فاصله قاطعی میان این حضور و غیبت قائل شد، چرا که حتی در بهترین و خوب ترین حالات زندگی مان، ردپای فراق و دورباش حقیقت الهی را احساس می کنیم و در وخیم ترین و تاریک ترین حالات زندگی مان، نیز اشاره ها و تلؤلؤ های آرامش بخش دریافت می کنیم. نکته مهم این است که خودشکن باشیم و حسابی برای دیگری مطلق هم در نظر بگیریم و علاوه بر سعی و تدبیر انسانی، تقدیر و عنایت الهی را نادیده نگیریم. از یک طرف: اندرین ره می‌تراش و می‌خراش// تا دم آخر دمی فارغ مباش و از یک طرف: این همه گفتیم لیک اندر بسیچ// بی‌عنایات خدا هیچیم هیچ.

در دعای عید فطرآمده است: (( اللهُمَّ [أَنْتَ أَهْلُ‏] أَهْلَ الْکِبْرِیَاءِ وَ الْعَظَمَهِ وَ أَهْلَ الْجُودِ وَ الْجَبَرُوتِ وَ أَهْلَ الْعَفْوِ وَ الرَّحْمَهِ وَ أَهْلَ التَّقْوَى وَ الْمَغْفِرَهِ)). داستایفسکی در رمان شاهکارش برادران کارامازوف /ترجمه احد علیقلیان ص ٣٩۶ می گوید : ((از او [خداوند] نترس. بزرگی او پیش ما مهیب است. رفعت او سهمناک است. اما بی کران بخشنده است، او از عشق همچون ما گشت، و با ما به حال شادی است، آب را شراب می کند تا مگر شادی میهمانان را پایانی نباشد )). غرض اینکه این بصیرت که، جمال و نزدیکی و جلال و دوری حقیقت الهی را توأمان احساس کنیم کلید حل بسیاری از شبهه ها و عقده های نظری و عملی مان است.

بله، در جهان وجهه غربی و تاریک و ملال آور و حتی دهشتناک وجود دارد اما در عین حال، نباید فراموش کرد که وجهه شرقی و روشن و شگفت انگیز و آشنا هم دارد. خوب، تقصیر کیست که ما تحت تأثیر تبلیغات دروغین، همش سراغ رمان و فیلم های ناامید کننده و پوچ گرا می رویم در حالی که مولوی فریاد می زند: کوی نومیدی مرو اومیدهاست// سوی تاریکی مرو خورشیدهاست. باید واقعیت را ملاحظه کرد اما این به آن معنا نیست که به مغاک های شرارت آور آن، خیره شویم تا اینکه ما هم نهایتا در خود غرق کند. به قول معروف، نباید به بهانه مبارزه با هیولا، خودمان تبدیل به هیولا شویم. یه جورایی، کار و بار دنیا را در سطح کلان، باید به خدا واگذار کنیم چنان که در داستان اصحاب فیل، گفتن کعبه خداوندگاری دارد که خودش ازش محافظت می کند و من هم احشام و ستوری را دارم که باید از آنها محافظت کنم. وظیفه ما هم، اصلاح خود و از طریق اصلاح خود، اصلاح دیگران است نه متحول کردن جهان.

جناب مقصود فراستخواه نیز در یکی از مصاحبه هایشان، حرف هایی درباره حضور و غیبت امر الهی گفتن که شنیدنش خالی از لطف نیست: ((مارتین بوبِر هم نظری مشابه این دارد؛ بوبر کتابی به نام «کسوف خدا» (Eclipse of God) نوشته است، ایشان می گوید: اصلاً خدا از آسمان ما کسوف کرده، علم ما، عقلانیّت ما، مثل ماه شده است. نور ماه انسانیت و عقلانیت ما آمده است و جلوی نور خورشید الوهی را گرفته است… یعنی یک حالتی است که در واقع بین ما و خدا، خود ما حائل شده ایم، یعنی عقلانیّت ما، علم ما، تکنیک و تمدن ما آن قدر توسعه پیدا کرده که حجابی برای حس امر الوهی شده است. مارتین وبر وجود خدا را نفی نمی کند، ولی می گوید: از آسمان زندگی امروزی کسوف کرده است. این مطالب حتّی در بعضی مباحث متفکّران ما هم وجود دارد، مثلاً اقبال لاهوری می گوید: یک دوره ای دوره ی صغارت دوره ی کودکی بشر بوده، در نتیجه مرتّب از بیرون برای او پیامبر می آمده و دعوت می کرده، ولی بشر به یک بلوغی می رسد ـ این تعبیر اقبال در کتاب «بازسازی اندیشه ی دینی در اسلام» است ـ ، در این دوره دیگر خود بشر خدا را تجربه می کند، نیازی به این که از بیرون پیامبری بیاید نیست. این منشأ می شود که تجربه ی دینی یک امر شخصی بشود و به تدریج به جای دین، ایمان می نشیند))

بحث درباره حضور و غیبت امر الهی علاوه بر سعی و عمل انسانی واقعا سودمند است و موشکافی انتزاعی نیست. ملاحظه تقدیر الهی علاوه بر تدبیر انسانی، اگر چه یک دیدگاه نظری است ولی آن چنان قوتی دارد که مسیر تلاش و کوشش های عملی را ترسیم می کند. این خودآگاهی، برای انسان احتیاط و تواضع و گشودگی و تسلیم می آورد که از یک طرف خیال نکند با تصمیم دن کیشوت وار می تواند حکومت دینی ایجاد کند و به این بهانه همه چیز را فدای مصلحت نظام سیاسی بکند و از یک طرف، خیال نکند با رفاه و تکنولوژی و تولید روی تولید و مصرف روی مصرف همه چیز حل می شود، به هیچ وجه، به قول علی شریعتی، اگر حقیقت الهی پشت این زرق و برق نباشد خبری جز ارضای شکم و زیر شکم و نیاز های پست و حقیر در آنها نیست.

از همین رهگذر تشکیکی دیدن حقیقت می توان گفت: تقسیم بندی خیلی رادیکال و شدید میان کشف و جعل معنای زندگی، چنان که مرسوم است، تفسیر درستی نیست و از لحاظ پدیدارشناسانه مشکل دارد. باید طیفی و تشکیکی نگاه کرد؛ یعنی هم معنای زندگی قراردادی و اعتباری می تواند باشد و هم تکوینی و حقیقی و اینکه ما از اول بخواهیم موضع گیری و جبهه گیری کنیم بعد درباره همه ارزش های اخلاقی یک کاسه قضاوت کنیم که یا کشف کردنی هستند یا جعل کردنی، خیلی شتاب زده است و هر دو هم به بن بست می رسند. کسی که می گوید همه ارزش های اخلاقی و معنای زندگی کشف کردنی است واقعا نمی تواند اختلاف فرهنگ ها و تمدن ها و حتی سلیقه ها و خوشایند ها را در قضاوت اخلاقی توجیه کند و لاجرم به بنیاد گرایی می رسد و کسی که می گوید همه ارزش های اخلاقی و معنای زندگی جعل کردنی است، سلسه مراتب ارزش های اخلاقی را یکدست کرده است و در نمی یابد که در تمام ادیان ابراهیمی و غیر ابراهیمی مثلا چهار حکم اخلاقی وجود دارد که یکسان است _ قتل نکن، سوءاستفاده جنسی نکن، دزدی نکن، دروغ نگو _ و این احکام با قرار داد های اجتماعی قومی و محلی در یک مرتبه قرار ندارد. (به کتاب هنر زیستن؛ تأملاتی در معناداری زندگی، نوشته هانس کونگ ترجمه حسن قنبری صفحه ٩٩ مراجعه کنید)

واقعا اگر کسی به لوازم منطقی جعل معنای زندگی صادقانه پایبند باشد به همه چیز مجازی _ اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است داستایفسکی _ و نسبیت محض می رسد و حتی به آنجا می رسد که بخواهد به جای خدا بنشیند، یعنی خدا را هم جعل کند. حقیقت های اخلاقی هستند که در عمق جان و سویدای دل وجود دارند که همواره ناگفته باقی می مانند و ارزش های اخلاقی قراردادی هستند که در بخش نامه ها و دستور العمل ها می آید و بین این دو هم ارزش هایی وجود دارد. بله، اگر هستی را طبیعت بی جان بدانیم که فقط هست، آن وقت ارزش های اخلاقی که از جنس باید ها باشند در طبیعت وجود ندارد و باید آنها را جعل بکنیم اما اگر هستی را یکدست ندانیم و به سلسه مراتب و سطوح گوناگون قایل باشیم ( البته بدون متافیزیک سنگین و دشوار)؛ آن وقت نمی توان گفت هستی و طبیعت کور است و باید ها را متوجه نمی شود. گِل با دل و جماد با جان در یک سطح نیستند. واکنش جماد ها را با خوب و بدی نباید با واکنش انسان ها در برابر خوبی و بدی یکسان دانست و همان طور واکنش جانِ جهان را با واکنش انسان ها… به قول قرآن کریم: فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وَاشْکُرُوا لِی وَلَا تَکْفُرُونِ [سوره البقره : ۱۵٢] و به قول حافظ بزرگ، ارادتی بنما تا سعادتی ببری؛ تا ما گامی و مجاهدتی انجام نداده ایم نباید انتظار داشته باشیم معنای زندگی خودش را به ما نشان بدهد و حقیقت الهی، رویدادگی اش را به ظهور برساند.

 

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x