ما مدافع مدرنیته‌ایم و آن‌ها مدافع غرب

مهدوی‌زادگان: هر غربی لزوماً به معنای مدرن بودن نیست، همان‎طور که هر مدرنی به معنای غربی بودن نیست. بر این اساس اگر ما یک جاهایی با غرب ضدیت داریم به معنای ضدیت با مدرنیته نیست؛ اما منتسبان به روشن‎فکری در ایران این ضدیت با غرب را ضدیت با مدرنیته عنوان می‎کنند، چرا؟ چون روشن‎فکر ما غرب را مساوی با مدرنیته…

مهدوی‌زادگان: هر غربی لزوماً به معنای مدرن بودن نیست، همان‎طور که هر مدرنی به معنای غربی بودن نیست. بر این اساس اگر ما یک جاهایی با غرب ضدیت داریم به معنای ضدیت با مدرنیته نیست؛ اما منتسبان به روشن‎فکری در ایران این ضدیت با غرب را ضدیت با مدرنیته عنوان می‎کنند، چرا؟ چون روشن‎فکر ما غرب را مساوی با مدرنیته گرفته است. این نشان می‎دهد که روشن‎فکر ما هنوز مدرنیته را درنیافته است که حالا بخواهد به من مخاطب مدرنیته را بفهماند. مدرنیته مساوی با غرب نیست.

حجت‌الاسلام  دکتر داوود مهدوی‌زادگان عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در گفت‎وگو با فرهنگ امروز مطرح کرد:

هم به لحاظ پیشینی و هم به لحاظ پسینی میتوان گفت که اصلاً چیزی به‌عنوان روشنفکری و جریان روشنفکری در ایران اعم از دینی و غیردینی اتفاق نیفتاده است.

****

آیا می‌توان روشن‎فکری دینی را مفهومی حقیقی دانست؟

در اینجا دو بحث مطرح است اولاً، آیا اساساً چیزی به نام روشن‎فکری دینی می‎توان فرض کرد یا خیر؟ و دیگر اینکه آیا روشن‎فکری دینی در ایران تحقق پیدا کرده است یا هنوز محقق نشده است؟

پاسخ سؤال اول آن است که در مفهوم روشن‎فکری دینی اختلاف نظر بین خود روشن‎فکران وجود دارد؛ یعنی در ۳ دهه‎ی اخیر در بین روشن‎فکران، افرادی فهرست شدند که خود را به نام روشن‎فکر دینی تعبیر کرده‎اند و در واقع خواسته‎اند به نوعی خود را از روشن‎فکران سکولار تمایز بدهند. از همان ابتدا مناظره‎ای بین این دو گروه اتفاق افتاد که روشن‎فکران سکولار عنوان کردند برای ما روشن‎فکری دینی قابل درک نیست. معتقد بودند این اصطلاح، یک اصطلاح متناقض است، تناقض آن هم بر اساس همین مفهوم روشن‎فکری و مفهوم دینی است؛ یعنی روشن‎فکران سکولار یا بهتر است عنوان شود سکولارها، اساساً انسان‌شناسی مدرنیته را مبتنی بر انسان خودبنیاد می‌دانند. انسان خودبنیاد انسانی است که هرگونه مرجعیتی را در برابر خرد خود نفی می‎کند، این نفی یا در حد انکار است یا اینکه مرجعیت برای آن قائل نیست؛ یعنی معتقد است با خرد من خرد دیگری نیست، این خرد دیگری را انکار می‎کند یا می‎گوید خرد دیگری وجود دارد؛ اما اینکه برای من مرجعیت داشته باشد، نمی‎پذیرد و نفی می‎کند.

بنابراین روشن‎فکری به معنای عقل خودبنیاد است، این عقل خودبنیاد هم نفی مرجعیت از تفکر دیگری می‎کند که از جمله این تفکرها خود دین است. دین به‌عنوان یک مرجع و منبعی که حجیت برای من داشته باشد، اعمال و رفتارم را بر اساس آموزه‎ها و شرایع دینی بخواهم تنظیم بکنم، آن‌طور دیگر نخواهد بود. بر مبنای خرد خودبنیاد دین مرجعیت و حجیت خود را از دست می‎دهد. سکولارها می‎گویند با توجه به تعریفی که از روشن‎فکری هست و با تعریفی که از دین نیز وجود دارد، قابل تصور نیست که روشن‎فکری موصوف به وصف دین شود، میان این دو مفهوم تناقض و تعارض وجود دارد، روشن‎فکر بر اساس نفی مرجعیت دینی اساساً نمی‎تواند دینی باشد. در مقابل این سخن که روشن‎فکران سکولار به روشن‎فکری دینی داده‎اند (روشن‎فکری با دین قابل جمع نیست) آن‎ها نتوانسته‎اند پاسخی سرراست بدهند.

این گروه از روشن‎فکران که خود را به‌عنوان روشن‎فکر دینی مطرح می‎کنند، بیشتر لفاظی می‌کنند، اگر تعریف جدید از روشن‌فکری ارائه و بیان کنند، این تناقض مرتفع می‎شود؛ اما آن‎ها روشن‎فکری را به همان معنای غربی‎اش نگه داشته‎اند و واژه‎ی دینی را به آن وصل کرده‎اند. منظور این است که این گروه که خود را موصوف به دینی می‎کنند، نتوانسته‎اند پاسخ قابل توجهی به پارادوکس درونی روشن‎فکر دینی بدهند. حتی برخی از این گروه، در پاسخ چنین گفته‌اند که روشن‎فکری دینی نه اینکه این روشن‎فکر، دینی است، بلکه از آنجا که روشن‎فکر موضوعات و مسائلی که به آن‌ها می‎پردازد از جامعه‎اش می‎گیرد؛ لذا اگر روشن‎فکر در جامعه‎ی دینی باشد موضوعات و مسائلی که اخذ می‎کند ناظر به دین خواهد بود، به همین خاطر به آن روشن‎فکر دینی می‎گویند. اگر یک جامعه سکولار و غیردینی باشد، قاعدتاً مسائلی هم که روشن‎فکر به آن می‎پردازد و از آن الهام می‎گیرد مربوط به همان جامعه‌ی غیردینی است، پس طبق این روایت، روشن‎فکر دینی و روشن‎فکر غیردینی در ذات خود از نظر غیردینی بودن هیچ تفاوتی با یکدیگر ندارند. این پاسخ تقریباً آخرین پاسخ‎هایی است که به این نقد داده شده است.

حال اگر روشن‎فکری را به همان معنای غربی بگیریم باید بپذیریم که روشن‌فکر دینی، واژه‎ی پارادوکسیکال است، مگر اینکه تعریفی جدیدی در لفظ روشن‎فکر یا در لفظ دین داشته باشیم؛ یعنی با تعریف جدید شاید بتوان از این تناقض رها شد؛ اما با حفظ آن تعریف اولیه از روشن‎فکری و دین، رهایی از نقدهایی که بر روشن‎فکر دینی وارد شده، ممکن نیست. البته آنچه تاکنون دیده‌ایم ارائه‌ی تعریف‌های گوناگون از دین است، پس اشکال اساسی در این است که آیا روشن‎فکری به آن معنایی که در مدرنیته تعریف می‎شود قابل جمع شدن با دین است یا خیر؟ در حال حاضر چالش‎های مطرح، درباره‌ی این لفظ است. ما نیز بر مبنای تعریفی که از روشن‎فکر می‎شود معتقدیم خیر، این اصطلاح قابل جمع شدن با دین نیست.

اما آیا اساساً روشن‎فکر دینی واقعیت دارد؟ قبل از انقلاب واژه‎ی روشن‎فکر دینی مطرح نبوده و استفاده نشده است، این واژه درست بعد از انقلاب استعمال شد. پیش از انقلاب واژه‎ای که به کار می‎رفت، واژه‎ی روشن‎فکری اسلامی بود، بیشتر هم در کلام مرحوم شریعتی بود و در آثار او این واژه را می‎بینیم. در کلام شریعتی مفهومی به نام روشن‎فکر دینی نداریم؛ اما بعد از انقلاب می‎بینید به‌یک‌باره همین گروه روشن‎فکران که دعوی اسلام دارند، به جای واژه‎ی روشن‎فکری اسلامی از واژه روشن‎فکری دینی استفاده می‎کنند، خود این موضوع بحث برانگیز است، چرا از واژه‎ی روشن‎فکر اسلامی استفاده نکردند و به جای آن واژه‎ی روشن‎فکر دینی را جایگزین کردند؟ به نظر می‌رسد که این گروه از روشن‌فکران پس از انقلاب دچار چرخش ایدئولوژیک شدند. این چرخش به دلیل گفتمان ناب انقلاب اسلامی و رسمیت سیاسی دین است؛ زیرا تعبیر روشن‌فکری اسلامی شبهه‌ی هم‌خانوادگی با گفتمان ناب انقلاب اسلامی پیدا می‌کرد؛ یعنی وقتی گفته می‎شود روشن‎فکر اسلامی، می‌پرسیم که تفکر شما مبتنی بر کدام آموزه‌های اسلامی است؟ در این باره از کتاب و سنت شاهد بیاورید.

روشن‎فکر که اساساً یک اصطلاح سکولار است و غیردینی فکر می‎کند، این اصطلاح اسلامی دست او را می‎بندد. برای اینکه آزاد باشند و از آن‎ها اشکالی گرفته نشود، اصطلاح اسلامی را برداشتند و دینی را جایگزین کردند. دینی که مطرح می‎شود، اعم از دین وحیانی و دین بشری است. دین بشری همان دین خودبنیاد است؛ یعنی هر دینی که با خردورزی من محقق شود دین بشری و منقطع از وحی است؛ لذا این واژه‌ی روشن‌فکر دینی، دست روشن‎فکران را باز می‎گذارد. وقتی از واژه‎ی دین استفاده شود آن بخش سکولار بودنشان را می‎پوشاند؛ یعنی روشن‌فکر دینی به نوعی هم مجبور نیست به دین‎داران وحیانی پاسخ دهد و هم مجبور نیست که به سکولارها پاسخ‎گو باشد. آنان با استعمال این واژه، در فضا و محیط خاکستری به سر می‎برند. به دین‎دارها پاسخ قطعی در مورد مؤلفه‌های دین‎ وحیانی ارائه نمی‌دهند و وقتی به سمت سکولارها می‎آیند، روشن‎فکری واقعی را مطرح کنند. معتقدم همین‌که آن‎ها از واژه‎ی اسلامی عدول کردند، خودش یکی از دلایل سکولار بودن این گروه است. دلایل پارادوکس بودن این واژه، خود روشن‎فکر دینی است، در معنای واقعی آن‌ها سکولار هستند، روشن‎فکر دینی در ذات تفکر، هیچ تفاوتی با روشن‎فکر سکولار ندارند.

حالا می‎توان پرداخت به این سؤال که آیا روشن‎فکری دینی در ایران اتفاق افتاده است یا خیر؟ این سؤال اختصاص به روشن‎فکری دینی ندارد، بلکه سؤال شما شامل روشن‎فکر غیردینی هم می‎شود؛ یعنی یک جواب برای هر دو گروه از روشن‎فکران وجود دارد؛ بنابراین پرسش این خواهد بود که آیا روشن‎فکری در ایران اتفاق افتاده است یا خیر؟ پاسخ این است که هم به لحاظ پیشینی و هم به لحاظ پسینی می‎توان گفت که اصلاً چیزی به‌عنوان روشن‎فکری و جریان روشن‎فکری در ایران اعم از دینی و غیردینی اتفاق نیفتاده است. به لحاظ پیشینی این است که اساساً روشن‎فکری، مولود مدرنیته است و والد آن اندیشه‎ی مدرن دوره‎ی رنسانس است. در این عصر یعنی قرن ۱۶ میلادی اندیشه‎ی مدرن شکل می‎گیرد؛ اما هنوز چیزی به نام روشن‎فکری نداریم. خرد خودبنیاد وجود دارد؛ اما عنصر و جریانی که به‌عنوان روشن‎فکر مطرح باشد، این هنوز پدید نیامده است.

روشن‎فکر خردورزی می‎کند و بر خرد خودبنیاد تأکید می‎کند؛ اما روشن‎فکر تولیدکننده نیست. روشن‎فکر روی دوش اندیشه‎ی مدرن حرکت می‎کند؛ یعنی خداوندان اندیشه‌ی مدرن حرف‎هایی زدند و ایدئولوژی‎هایی تولید کردند که در واقع روشن‎فکر یک واسطه بین خرد خودبنیاد ناب و مردم است، حالا این مردم می‎تواند طبقه‎ی متوسط یا اقشار مختلف باشد، کار روشن‎فکر نزدیک کردن این دو قشر است یا اندیشه‎ی مدرن را عینی می‎کند و محقق می‎سازد. او واسطه می‎شود تا ایدئولوژی‎هایی که از روی خردهای خودبنیاد ناب تولید شده است برای اقشار مردم به‌ویژه طبقه‎ی متوسط قابل هضم و سهل‎ شود. از این جهت روشن‎فکر مولود است؛ یعنی از پیامدهای پیدایش اندیشه‎ی مدرن است. بر این اساس روشن‎فکر تقریباً از قرن ۱۸ به بعد می‎توان گفت با کانت و هگل، در حال نضج گرفتن است، نطفه‎اش منعقد شده است؛ یعنی یک جریانی که می‎خواهد از اندیشه‎ی مدرن حفاظت کند در حال پدید آمدن است. روشن‎فکری مولود مدرنیته است، نه والد مدرنیته. روشن‎فکری مدرنیته را پدید نیاورده است، بلکه این مدرنیته بوده که روشن‎فکری را پدید آورده است.

حالا اگر بخواهد این جریان در ایران اتفاق بیفتد، علی‎القاعده آن پروژه‎ی قبل باید در اینجا هم رخ بدهد. باید مدرنیته‎ای مبتنی بر خردهای ناب خودبنیاد در ایران شکل بگیرد، بعد از دل این خردهای ناب آن مولود یعنی روشن‎فکری پدید بیاید؛ ولی در ایران می‎بینیم که قضیه بالعکس است، روشن‎فکر ایرانی می‎گوید رسالت ما این است که مدرنیته را وارد ایران کنیم و باید پایه‎گذار آن باشیم. کسانی چون ملکم‎خان و دیگران می‎خواستند مدرنیته را در ایران تولید کنند؛ یعنی در نقش والد ظاهر شوند. شما از ملکم‎خان، آخوندزاده، طالبوف و دیگران بگیرید تا به امروز، روشن‎فکران ما در نقش والد هستند و در آن نقش کار می‎کنند، معتقدند می‎خواهند مدرنیته را در ایران تولید کنند، درحالی‌که در غرب این روشن‎فکری بود که توسط مدرنیته تعریف و تولید شد.

بنابراین به‌صورت پیشینی می‎خواهم بگویم که روشن‎فکری هنوز در ایران محقق نشده است، حالا چه دینی آن و چه غیردینی‌اش. چرا؟ چون هنوز ما اندیشه‎ی مدرن سکولار در ایران نداریم و شکل نگرفته است، اندیشمندی نداریم که در پی خرد خودبنیاد ناب باشد، همه‌ی افراد از آخوندزاده تا به امروز نماد و تفسیری از روشن‎فکری بودند، بیشتر مصرف‎کننده بوده‎اند تا تولیدکننده. برای همین است که مرحوم جلال آل‎احمد در کتاب «در خدمت و خیانت روشن‎فکران» در بحث روشن‎فکر تولیدکننده و روشن‎فکر مصرف‎کننده می‎گوید ما اصلاً روشن‎فکری مولد نداریم، اگر هم باشد به اندازه‎ی انگشتان دست است که در این باره باز هم معتقد است در حد روشن‎فکران خداوندگان اندیشه‌ی غربی، نمی‎توان آن‎ها را احصاء کرد. بنابراین، با توجه به اینکه هنوز خداوندگان اندیشه‌ی مدرن در ایران به وجود نیامده است، می‎توانیم بگوییم که روشن‎فکری هم که مولد مدرنیته است، هنوز اتفاق نیفتاده است. این به لحاظ پیشینی بود.

اما به لحاظ پسینی هم می‎توانیم روی آن بحث کنیم. معتقدم جریانات موسوم به روشن‎فکری که تصورشان این است که در حال انجام پروژه‎ای هستند که پیش از این در اروپا تکرار شده است و هیچ خطایی در حرکتشان ندارند، اساساً برخلاف آنچه که در غرب اتفاق افتاد و روشن‎فکری پدید آمد، در حال تحقق است. وقتی حرکت تقلیدی برخلاف جریان تاریخی مرجع باشد، قاعدتاً نباید آن مولد و آن چیزهایی که در شکل طبیعی‎اش پدید می‎آید، شکل بگیرد. بله، روشن‎فکری به‌صورت طبیعی در غرب پدید آمد؛ ولی چون در ایران این مدرن شدن طبیعی نیست؛ لذا چیزی به نام روشن‎فکری که در غرب است در ایران هنوز اتفاق نیفتاده است. توضیح این مطلب خیلی ساده است. دوره‌ی تاریخی روشن‎فکری در ایران را به ۴ مرحله تقسیم می‎کنند: غرب‎زدگی، غرب‎ستیزی، غرب‌گرایی و در زمان حاضر غرب‌باوری. اما آنچه در غرب و اروپا اتفاق افتاد، این نبود که ما می‎خواهیم غربی شویم؛ به‌طور مثال روسو، لاک، هابس و دیگران در پی غربی شدن نبودند، به عبارتی شعار آن‎ها، شعار خودبنیادی بود، می‎گفتند ما انسان مدرن هستیم، مدرن شدن آرمانشان بود.

اما حرف روشن‎فکر ما این است که می‎گویند ما می‎خواهیم غربی شویم. روشن‌فکران ایرانی مدرن شدن را مترادف با غربی شدن می‌انگارند؛ زیرا نقد غرب را به‌منزله‌ی مدرنیته می‌انگارند. وقتی نگاه شما این باشد، خودبه‌خود یک حالت درجه دومی پیدا می‎کنید؛ یعنی همواره شما یک گام از مدرنیته و مدرنیته‌ی غربی عقب‎تر هستید، همواره دنبال غربی شدن هستید نه دنبال مدرن شدن. با توجه به این نگاه درجه دومی که دارید طبیعی است که روشن‎فکری که به وجود می‎آید یک روشن‎فکری ناقص است یا درجه‎ی دوم است.

سؤال شما این بود که آیا روشن‎فکری به آن معنای غربی‎اش در ایران اتفاق افتاده است؟ پاسخش این است که خیر؛ زیرا روشن‎فکران ما دنبال غربی شدن هستند. حالا اگر کسی پیدا شود و بگوید من همین معنای درجه دوم را هم روشن‎فکر می‎دانم، خب دیگر حرفی نیست. اما اگر مقصود از روشن‎فکری، معنای اصیل آن است، می‎گویم خیر، در ایران اتفاق نیفتاده است، چرا؟ چون روشن‎فکران ما دنبال مدرن بودن نیستند، بلکه آرمانشان غربی‌سازی است.

همچنان‌که ما چیزی به نام روشن‎فکری واقعی نداریم، بلکه غرب‌باوران و غرب‎زده‎ها را داریم که خود را روشن‎فکر می‎نامند؛ اما این جنس از روشن‎فکری از جنس غرب‎گرایی است و هر غرب‎گرایی روشن‎فکر نیست، همچنان‌که هر روشن‎فکری نیز غرب‎گرا نیست. اگر بخواهم برای توضیح خود از مسائل اجتماعی مصداق بیاورم باید به مسئله‌ی انرژی هسته‎ای اشاره کنم. در جامعه بحث بر سر این است که انرژی هسته‎ای حق طبیعی ما است؛ اما روشن‎فکر ما در این مسئله به شدت کوتاه آمده و بیان می‎کند که در شرایط فعلی معنا ندارد که مثلاً ما انرژی هسته‎ای داشته باشیم. با این فرض که انرژی هسته‎ای بخشی از علوم مدرن است، چطور می‎شود که روشن‎فکر ما به چنین اعتقادی رسیده است، پس آرمان روشن‎فکر ما مدرنیته نیست؛ زیرا مدرن شدن شامل همه چیز می‎شود؛ اما آن‎ها معتقدند باید از این بگذریم، بلکه این اقدام و مواضع ایران را به نوعی در ضدیت با مدرنیته قرار داده است. درحالی‌که مواضع ایران در ضدیت با استکبار غرب است کسانی که خود را منتسب به روشن‎فکری در ایران می‎کنند، معتقدند ضدیت با غرب یعنی ضدیت با مدرنیته، درحالی‌که چنین چیزی درست نیست.

گفتم هر غربی لزوماً به معنای مدرن بودن نیست، همان‎طور که هر مدرنی به معنای غربی بودن نیست. بر این اساس اگر ما یک جاهایی با غرب ضدیت داریم به معنای ضدیت با مدرنیته نیست؛ اما منتسبان به روشن‎فکری در ایران این ضدیت با غرب را ضدیت با مدرنیته عنوان می‎کنند، چرا؟ چون روشن‎فکر ما غرب را مساوی با مدرنیته گرفته است. این نشان می‎دهد که روشن‎فکر ما هنوز مدرنیته را درنیافته است که حالا بخواهد به من مخاطب مدرنیته را بفهماند. مدرنیته مساوی با غرب نیست.

بنابراین روشن‎فکری در ایران از ملکم‎خان تا به امروز به معنای غربی‎اش نیست؛ چون روشن‎فکر واقعی دنبال غربی شدن نیست، بلکه به دنبال مدرن شدن است.

بر اساس بحث شما، کسانی مثل مرحوم شریعتی، یا امروزه کسانی مثل عبدالکریم سروش را نمی‎توانیم روشن‎فکر بنامیم؟

اولاً، باید این افراد را از یکدیگر تفکیک کنیم. تعریف ما از روشن‎فکر باید مشخص باشد، اگر روشن‎فکر به معنای غربی‎اش مدنظر باشد، امثال شهید مطهری روشن‎فکر نیست؛ چون گفتیم روشن‎فکر در ذات خودش نفی حجیت دین را دارد، با دین مشکل دارد و اصلاً به آن ارجاع نمی‎دهد، درحالی‌که استاد مطهری نقطه‎ی مقابل آن است یا حتی بنده مرحوم جلال آل‎احمد را در ردیف استاد مطهری می‎بینم؛ زیرا او هرگز نفی حجیت دین را نکرده است و برای دین احترام قائل است و در جایی هم که لازم شده به آن ارجاع داده است. افرادی چون شریعتی شاید یک چیزی بینابین باشد، اگر در آثار او تحقیق کنید در برخی آثارش معنای روشن‎فکر غربی غلظتش بیشتر است. اینکه کسی درباره‌ی آموزه‎های دینی صحبت کند لزوماً به معنای متفکر دینی نیست، بلکه باید در کلام خود مرجعیت دین را برگزیند و حجیت دین را بیان کند. اما اگر یک تعریف دینی اسلامی از مفهوم روشن‎فکری داشته باشیم، در آن معنا بله، هم استاد مطهری هم آل‎احمد و هم شریعتی می‎توانند روشن‎فکر باشند.

برخی افراد معتقدند برای رسیدن به معنویت، نیازی به شریعت و حتی دیانت نیست، نظر شما در این باره چیست؟

برخی از افراد گرفتار هستند، می‎بینیم که ریشه‎های دین‎داری در آن‎ها وجود دارد به دلیل آنکه در خانواده‎ی دینی به دنیا آمده‎اند و در محیط‎های دینی تربیت شده‎اند. از آن طرف نیز در علوم مدرن و سکولار غوطه‎ور شده‎اند، این یک ناهمخوانی به وجود می‎آورد. روشن‎فکر سکولار می‎خواهد این مرجعیت دینی را محدود کند تا مرز آداب و غیره ببرد. این امر برای این افراد با توجه به آن ریشه‎های دین‎داری، یک گرفتاری است. حرف‎هایی که می‎زنند در واقع نوعی دست و پا زدن از این گرفتاری است تا رها شوند و حالا اینکه تا چه حد موفق شده‎اند از این پارادوکس رها شوند، بحث دیگری است. معنویت نزد این افراد امری زمینی است و هیچ سنخیتی با عالم ملکوت ندارد؛ زیرا در مقام تفسیر معنویت از دین وحیانی بهره نمی‌گیرند. به همین خاطر آخرین منزل آنان در نسبت با دین وحیانی، بی‌معنایی دین است. به عبارت دیگر از منزل معنا شروع می‌کنند و در منزل بی‌معنایی ساکن می‌شوند.

شما گفتید روشن‎فکر دینی در تعریف خود، مسئله‌اش را از جامعه می‎گیرد؛ یعنی روشن‎فکری که در جامعه‌ی اسلامی است روشن‎فکر دینی است؛ زیرا مسئله‌اش برگرفته از آن جامعه است. اگر همین روشن‎فکر دینی از جامعه‎ی اسلامی به جامعه‎ی دیگری ورود کند قاعدتاً باید مسئله‌اش متفاوت شود. این تضاد چگونه حل می‎شود؟

بله، چنین فردی اگر بخواهد به حیات علمی خود ادامه بدهد باید مسائل خود را از جامعه‎ای که در آن زندگی می‎کند، بگیرد. اگر کسانی که مدعی روشن‌فکر دینی هستند بعد از خروج از جامعه‎ی اسلامی بخواهند به همان مسیر خود ادامه دهند ناچارند فضایی مجازی از آن جامعه برای خود بسازند که با این فکر که مثلاً دارم در ایران زندگی می‎کنم به حیات علمی خود ادامه دهد. چنین شخصی چون در فضای مجازی فکر می‎کند دیگر اندیشه‌ی او بر اساس مسائل عینی نخواهد بود یا حداقل مسائل عینی در آن کم‎رنگ‎تر می‎شود، به همین دلیل این تیپ افراد به مجرد اینکه به یک فضای سکولار وارد می‎شوند، تقریباً فراموش می‎شوند و دیگر حرفی برای گفتن ندارند.

.

بر اساس همان تیپ درجه دوم روشن‎فکری که معتقدید در ایران وجود دارد، آن‎ها چقدر در حل مسائل جامعه کارآمد هستند؟

چون درجه دوم هستند در نتیجه نقش اصیلی ندارند، به این معنا هم نیست که اصلاً کارآمد نیستند. به نظرم مهم‎ترین کارکردی که دارند در بعد ترجمه‎ی آثار غربی است. تصور می‎کنم بار چندانی از دوش جامعه برنداشته‎اند و بیشتر پیرو بوده‎اند.

در انتها باید بگویم اساساً روشن‎فکر ایرانی غرب را به معنای واقعی جدی نگرفته است، این جدی نگرفتن تا زمان انقلاب اسلامی خیلی بارز بود. روشن‎فکر ایرانی به جای اینکه غرب را در مدرنیته جدی بگیرد، خودِ غرب را جدی گرفت. بعد از انقلاب اسلامی در این نوع نگاه که ما باید مدرنیته را جدی بگیریم، از روی ترجمه‎ی آثار مدرنیته می‎توان دید و دریافت؛ اما هنوز با روشن‎فکری به معنای مدرن آن و یا روشن‎فکری به معنای اسلامی آن فاصله زیاد داریم.

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x