کیارستمی روایتگر زندگی

عباس فضلی: از مجموعه اظهارنظرهایی که در باره ی مرحوم کیارستمی کارگردان، نویسنده و عکاس شده است؛ من دو مورد از آنها را بیشتر پسندیدم. یکی گفته ی مارتین اسکورسیزی که کیارستمی را یک مشاهده گر معرفی کرد و دیگری سخن محسن مخملباف که او را روایتگر زندگی خواند. یوسا در کتاب عیش مدام برآن است که شخصیت اصیل(نویسنده) خویشتن…

عباس فضلی: از مجموعه اظهارنظرهایی که در باره ی مرحوم کیارستمی کارگردان، نویسنده و عکاس شده است؛ من دو مورد از آنها را بیشتر پسندیدم. یکی گفته ی مارتین اسکورسیزی که کیارستمی را یک مشاهده گر معرفی کرد و دیگری سخن محسن مخملباف که او را روایتگر زندگی خواند.

یوسا در کتاب عیش مدام برآن است که شخصیت اصیل(نویسنده) خویشتن شقه شده است. دو شخص در او وجود دارند آن کس که زندگی می کند و دیگری که زندگی او را تماشا می کند(ص۳۴) بنابراین کیارستمی دوشقه بود یکی کیارستمی روایتگر و دیگری تماشگر. فیلم های او هم انعکاس همین دو ساحت وجودی او بود. مثلا شیرین، تماشاچی است یعنی شما افراد را نمی بینید یا مانند خانه دوست کجاست که روایت دغدغه ی دانش آموز روستایی است. حاصل جمع این دو نگاه می شود تجربه زیسته ی کارگردان. او خود را در فیلم ها و کتابها و نقاشی هایش برجسته کرد. یعنی آنچه بود، بدون روتوش، ارائه نمود.

البته از نگاه کلی می توان دو برداشت از زندگی کیارستمی را مکمل هم دانست. و رؤیت را نوعی روایت تلقی کرد. در حقیقت روایت در دل رؤیت نمود پیدا می کند. انسان اول چیزی را دیده و درک می کند آنگاه همان را روایت می کند. ومعنای زندگی یعنی دیدن زوایای پنهان هستی و دیدن نادیدنی ها. این نوع دیدن هاست که آدمی را متمایز می کند. در حقیقت دید است نه دیدن. ایده است نه دیده. همان که سهراب سپهری می گفت چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید. جاری شدن این کلمات بر زبان محصول جور دیگر دیدن است. این دیدن ها و دریافتن ها کار همگان نیست. تا اندیشه ای نپوید؛ درختی در هستی نروید و تا درخت معرفتی سبز نشود؛ کسی متوجه حضورش نمی شود. انسان ها وقتی می میرند حیات جدیدی پیدا می کنند به قول مولوی دانه وجودشان در زیر زمین قرار می گیرد و آرام ارام جوانه می زند.

کدام دانه ای فرو رفت در زمین که نرست                      چرا به دانه انسانت این گمان باشد/ غزل شماره۹۱۱

مردن نوعی زیستن است انسان های بزرگ وقتی می میرند زنده می شوند. کیارستمی هم تا وقتی زنده بود؛ ناشناخته بود. گاه روزگار آدم ها را می میراند تا ما متوجه وجودشان شده و هستی شان را در ادراک حضور نیستی جستجو کنیم. چون ظرفیت نیستی بیشتر از هستی است.
عینک دودی کیارستمی حکایت جور دیگر دیدن بود. او چون از جهان انسانهای عادی خسته شده بود می خواست گونه ی دیگر دیدن را تجربه کند. عینک آدمها عمدتا کبود است.

پیش چشمت داشتی شیشه کبود                  زان سبب عالم کبودت می نمود مثنوی ۱/۱۳۳۸

سؤال اساسی این است که چگونه می توان جهان هستی را جور دیگر دید؟ چهار فاکتور “فلسفی دیدن” را با توجه به اندیشه ی کیارستمی بیان می کنم

۱- تعلق ناپذیری: در دیدن فلسفی، حقیقت عریان است. رنگ و بوی بیرونی نمی گیرد. و از طرفی چون حقیقت ملک طلق کسی نیست بنابراین هر چیزی که آدمی ابداع می کند؛ حقیقت است. یعنی به گونه ای از حقیقت دسترسی پیدا می کند. این سخن حکیمانه بزرگمهر که همه چیز را همگان دانند و همگان هم هنوز از مادر زاده نشده اند بیانگر این معناست که ما همواره با پاره ای از حقیقت روبرو هستیم و حقیقت مطلق رو نشان نمی دهد. لذا هر کسی حقیقت خود را نمایان می کند.

در سینمای کیارستمی حقیقت به گونه ای متفاوت جلوه گر است. پرسوناژها همه گمنامند و موسیقی هم در متن روایت گم است. سرزمین ها همه بکرند و شخصیت ها یا کودکند و معصوم یا پیرند و محروم. دیالوگها هم اندک و گذرایند و لوکیشن های او طبیعت عریان است. جاده است و کوچه و بیابان. حقیقت در نگاه او رنگ تعلق نپذیرفته است. به قول حافظ

غلام همت آنم که در زیر چرخ کبود                 زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

کدام بازیگر در فیلم های کیارستمی گریم کرده و یا بزک پذیرفته است؟ این تعلق ناپذیری او و عوامل صحنه، بیانگر حقیقت عریانی است که تبلیغ می شود. در هر صورت دیدن فلسفی اقتضای رهایی و تماشای فضای بکر طبیعت و انسانهای بی رنگ و ریا را دارد. وقتی تعلق خاطرها رنگ می بازد. انسان به رنگ و ننگ دچار نمی شود. چرا که اسیری رنگ، جنگ آور است.

چون که بی رنگی اسیر رنگ شد                 موسیی با موسیی در جنگ شد مثنوی ۱/۲۴۷۱

تصویر درختان در زمستان تداعی همین عریانی و بی رنگی است. عکس های کیارستمی از این نوع بود. گویا درختان در فضای برفی بیشتر خود را نشان می دهند.

۲- تعلیق حکم: دیدن فلسفی، مقتضایش تعلیق حکم است. کارگردان یا نویسنده بدون داوری، خواننده و بیننده را به حال خود رها می کند. او بنای بر بیان حکم ندارد. یعنی نوعی آزادی در اندیشه را به مخاطب هدیت می دهد. و به شعور او احترام می گذارد تا خود به یک داوری برسد. و نمی خواهد برایش تعیین تکلیف نماید. از این رو برای این که مخاطب به یک قضاوت دسترسی پیدا کند؛ نیازمند به مخاطب دیکری است که دارای داوریی متفاوت است تا در پرتو این داوریهای متقابل، اندیشه ها صیقل یابند و از برایند آنها تعلیق حکم، بدل به بیان و دریافت حقیقت پنهان گردد. سینمای کیارستمی همه اش تعلیق حکم است. این که سرنوشت کودکان چه می شود؟ آیا بدیعی در طعم گیلاس دست به خودکشی می زند؟ آیا واقعا کپی برابر با اصل است؟

۳- عدم پیش داوری: در نگاه فلسفی به جهان نه فقط داوریها بلکه پیش داوری ها نیز رنگ می بازد. چرا که ما همواره با نوعی پیش داوری روبرو هستیم. شما به عنوان خواننده حتی در باره ی متنی که می خوانید الان دارید به پیش داوری می پردازید. مثلا رابطه بین این موضوع و نویسنده ی این سطور چیست؟ چرا الان دارد این مطلب را ارائه می دهد؟ چه نسبتی بین او و کیارستمی است؟ نویسنده چقدر با آثار کارگردان آشناست؟ چرا به فلان مطلب اشاره نکرده است؟

آنچه زندگی ما را مخدوش می کند همین پیش داوریهاست. حتی داوری های عجولانه ناشی از وجود چندین پیش داوری است. داوری و پیش داوری ذهن آدمی را آلوده می کند. و مجال حقیقت یابی را از انسان می ستاند. کیارستمی به پیشداوری افراد و حوادث نمی پرداخت. هر چند پاره ای از اظهار نظرهایش دردسرساز شد ولی او قصد توهین به گذشته ی تاریخی و انقلابی ملت ایران را نداشت چنان که بی توجهی به فرامین شرعی در ذهنش نمی گذشت چرا که فراتر از مفاهیم ملت و شریعت می اندیشید. اگر اینگونه نبود که نمی درخشید. انسانهای فرامرزی دغدغه های فرامرزی دارند. و از خودی به بی خودی رسیده اند.

۴- تداوم روایت زندگی: نگاه فلسفی به هستی روایت زندگی را طولانی می کند به طوری که مرگ را هم شامل می شود. در زندگی می توان طعم گیلاس مرگ را چشید. با مرگ می توان زندگی کرد چنان که با زندگی می توان مرد. بزرگان روزگار وقتی می میرند در باره ی آنان کتابها و مقالات می نویسند و از رویدادهای زندگیشان روایت می کنند. و چون با کوله باری از داشته ها جهان را ترک می کنند می توان از آنها توشه ها گرفت و راه نرفته را پیمود.

در تصور فلسفی از هستی مرگ معنا ندارد. چرا که عنصر اثیری اندیشه، نامیراست. طعم گیلاس طعم فلسفی مرگ است و بسیار شیرین. مرگ روی دیگر زندگی است بلکه همرنگ زندگی. بر هستی نیستی حاکم است و بر زندگی مرگ. در نتیجه برای درک زندگی باید مرگ را درک نمود. یادبود بزرگان هم یاد زندگیست و هم یادکرد مرگ. هر دو عنصر، زیبا و روح افزا هستند یکی با مرگ می زید و یکی با زندگی می میرد. تنیدگی این دو پدیده ناشی از پیچیدگی انسان است. خوشا به حال آنان که هم خوب می زیند و هم خوب با مرگ مواجه می شوند. در حقیقت مرگشان تفسیر زندگی بلکه تداوم حیاتشان است و کیارستمی از آن دست انسان هایی بود که هر دو را درهم آمیخته بود چون یک روز به مشق کودکان می اندیشید و دیگر روز در اندیشه مرگ آدمیان بود. و همه اینها یعنی تداوم روایت زندگی دربستر تفکر.

 

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x